در حال تایپ سکوت شیطان | H.i3131 کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 451 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: H.i۳۱۳۱

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
نام رمان: سکوت شیطان
ژانر: تخیلی، عاشقانه،معمایی
نام نویسنده:H.i3131 کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: rita.ros
خلاصه:
هنگامی که جهان هستی غرق در تاریکی بود و مردم در گناهانشان غوطه ور بودند، ابلیس تصمیم گرفت دروازه شیاطین را به سمت دنیای انسان ها باز کند. اما او با یک مشکل بزرگ مواجه بود. او تنها زمانی میتوانست دروازه را باز کند که آخرین فرد خوب دنیا را بکشد. برای همین به پسرش دستور میدهد تا به دنیای انسانها برود و این کار را انجام دهد. اما...
 
آخرین ویرایش:

rita.ros

ناظر آزمایشی رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر موقت
30/12/17
402
16,119
641
تهران
(به نام خدا)

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
به نام خدا
آنکه تورا آفرید بخاطرت فرشته اش را که هزاران سال برایش عبادت کرده بود به شیطان تبدیل کرد. پس قدر خودت را بدان و همیشه در راه درست قدم بردار...
_ آروم باش مامانی‌. دیگه گریه نکن.
اما مریم بی توجه به گفته های معصومه در بغـ*ـل مادرش تکان می خورد و گریه می کرد. معصومه با درماندگی نفسش را فوت کرد و بر روی نیمکت نشست. هوای سرد صورت سفیدش را گلی کرده بود. سر افکنده و ناراحت به کفش های پاره اش خیره شد و به صدای شکمش گوش داد. دلش برای کودکش می سوخت و نمی دانست چه کند. با شنیدن صدایی، ترسیده نگاهی به دور و برش انداخت. باید سریعا از اینجا می رفت. بلند شد و درحالیکه کودکش را محکم در بغـ*ـل گرفته بود، دوید. اضطراب تمام وجودش را گرفته بود. می ترسید سایه ها پیدایش کنند. سایه هایی که خیلی وقت بود دنبالش بودند. به کجا پناه می برد؟! کودکش را در پناه چه کسی رها می کرد؟! ناگهان در ذهنش جرقه ای خورد و...
((ماریا))
_ هی ماریا چه خبر؟! وقت داری باهم حرف بزنیم؟!
کلافه سرم را به سمت عرشیا چرخاندم و در آن تیله های سبز خیره شدم:
_ ببین عرشیا امروز حوصله ی تو یکی رو ندارم.
عرشیا با حرص گفت:
_ باز اون عجوزه بلایی سرت اورده؟!
چشم غره ای بهش رفتم:
_ عجوزه دیگه چیه. بگو خانم محتشم. بعدشم مگه باید بخاطر کار باشه که حوصلت رو نداشته باشم؟!
دستگیره زنگ زده اتاق را کشیدم و داخل شدم. او نیز بدنبالم راه افتاد و بدون اجازه گرفتن داخل اتاق شد:
_ مگه چیزی جز کار باعث میشه که همسر آینده من حوصله امو نداشته باشه.
در حالی که از خشم سرخ شده بودم رو به رو اش ایستادم و قاطع گفتم:
_ من همسر آینده تو نیستم. از اتاقمم برو بیرون.
ابرو هایش درهم شد:
_ دیگه داری پر رو میشی. حالا اینکه می زارم تو اون دوست زشتت اینجا بیخوابید دلیل نمیشه اتاقت باشه.
او واقعا مرد نفرت انگیزی بود. انقدری دیگران قبولش داشتند و برایش احترام قائل بودند که فکر می کرد همه چیز مال او و بخاطر اوست. دستی به دامنم کشیدم و با خشم گفتم:
_ درسته که پسر صاحب یتیم خونه ای و احترام داری. ولی دیگه داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی.
چشمانش را ریز کرد و با غرور گفت:
_ حالا که اینطور شد، یک کاری می کنم که خودت با میل خودت باهام ازدواج کنی. اصلا از خداتم باشه که پا پیش گذاشتم باهات ازدواج کنم. اگه که خوب بودی همین الان یه خانواده داشتی‌. چرا نداری؟! چون شومی. پس هرکاری هم کنی چاره ای جز ازدواج با منو نداری. ضربه ی کاری ای برای قلبم بود. دامنم را محکم در مشتم فشردم تا نفرتی که از او داشتم بروز ندهم:
_ برو بیرون.
خواست حرفی بزند که این بار با صدای لرزان بر سرش فریاد زدم:
_ گفتم برو بیرون.
نگاهش رنگ پشیمانی به خود گرفت. ولی این آبی بود که به جوی ریخته شده و دیگر
برنمی گشت. وارفته و شکست خورده در اتاق را باز کرد و بیرون رفت. با صدای بسته شدن در خودم را روی یکی از ده تخت فلزی داخل اتاق انداختم و گریه سر دادم. ای کاش کسی مرا از این قصر جهنمی که انگار درونش خاکستر پاشیده بودند به جای دیگری ببرد. هرجایی. حتی خود جهنم.
((شخص مبهم))
بر روی تختم خوابیده و به لوستر برنزی که ده تا شمع در پایه های شبیه به جمجمه اش جا خوش کرده بودند خیره بودم که کسی دوبار محکم به در چوبی کوبید:
_ قربان. چرا نیومدید...
کلامش را بریدم:
_ در رو شکوندی. بعدشم مگه نگفتم بعدا.میام
.پیشخدمت گفت:
_ قربان این خیلی مهمه. اگه نیاین جناب ابلیس...
بی حوصله گفتم:
_ باشه باشه الان میرم.
از روی تخت ابری ام که رو تختی شطرنجی سیاه و سفید داشت بلند شدم. از اینکه با ابلیس همکلام بشوم متنفر بودم. ماموریت های حوصله سربری که به من میداد همیشه کفری ام میکرد. حتی اگر هم پسرش باشم که مطمئنم نبودم، باز هم هیچ حس جالبی نسبت به او نداشتم. البته هیچ کدوم از شیاطین نسبت به یکدیگر احساس ندارند. من هم هیچ فرقی با آن ها نداشتم. از طریق تله پاتی جلوی اتاق سلطنتی ظاهر شدم. روشام، پیشخدمت مخصوص پدر درست کنار اتاقی که اکنون از گرما داغ شده بود
ایستاده بود:
_ قربان...
داد زدم:
_ انقدر قربان قربان نکنید. دارید میرید رو اعصابم.
مطیع سرش را تکان داد و در را برایم باز کرد:
_ اربـاب خیلی از دستتون عصبی ان.
پوزخندی زدم:
_ آره! از گرمایی که داره از اتاقش میزنه بیرون معلومه که داره میسوزه.
وارد اتاق سلطنتی شدم. گوی بزرگ جادو طبق همیشه در وسط اتاق و بر روی سرامیک های شطرنجی سیاه و سفید جا خوش کرده بود و ابلیس با خشم آن را نگاه میکرد:
_ احضارم کردید؟!
با خشم از روی صندلی سلطنتی و تزئین شده با استخوان اجدادش بلند شد و فریاد زد:
_ جدیدا خیلی پر رو شدی طیکل. طوری که به پدرت هم بی احترامی می کنی.
با چندش نگاهم را از دندان های چرک و زردش برداشتم و به سر بز آویزان شده بالای صندلی خیره شدم:
_ کاری داشتید ابلیس بزرگ؟!
نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گفت:
_ اگه جنابعالی گوش کنید، بله.
 
آخرین ویرایش:

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
نفسی گرفت و گفت:
_ بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب. قراره اینبار هم یک انسانو در دنیای زیرین از بین ببری.
نفسم را کلافه فوت کردم. باز هم یک ماموریت مسخره. منتظر نگاهش کردم تا مثل همیشه خودش تمام سوال های درون ذهنم را پاسخ دهد. نزدیک گوی بزرگ شد و دستش را روی آن گذاشت. به طوری که ناخن های سیاه و بیست سانتی متری اش، نصف گوی را پوشاند:
_ این ماموریت بزرگی برای تو هست طیکل. تو قراره کسی رو بکشی که با مرگش میتونه دروازه شیاطین رو در دنیای زیرین باز کنه. اما مرگش باید نسبت به بقیه فرق داشته باشه.
متعجب پرسیدم:
_ و اون فرق چیه؟!
تصویری روی گوی آرام آرام شکل گرفت:
– باید زمانی بمیره که غرق در نا امیدی باشه. تنها این زمان دروازه میتونه باز بشه.
سمت گوی رفتم و به چهره شخص درون گوی خیره شدم.پوستی سفید و موهای قهوه ای. به همراه چشمانی آبی رنگ که برق امید مانند ستاره ای درونش میدرخشید.
رو به شیطان گفتم:
_ چقدر سریع قراره دروازه باز بشه. من توقع بیشتری نسبت به انسان ها
داشتم. فکر نمیکردم انقدر زود غرق گـ ـناه شن.
با نیشخندی دندان های تیزش را نشان داد:
_ این برای ما یک منفعت بزرگه. اگه دروازه باز بشه سپاه بزرگ من میتونه به راحتی به داخل سرزمین زیرین نفوذ کنه. و مهر و موم حضرت سلیمان هم باز میشه. چی بهتر از این؟!
بی تفاوت به چشمان خونی اش که خط چشم مشکی رنگی آن را درشت تر کرده بود و از هیجان براق شده بود نگاه کردم و گفتم:
_ خوب کی نیرو ها اماده میشن تا من برم به دنیای زیرین؟!
اینبار ابلیس بود که چهره ای پر تمسخر به خود بگیرد:
_ نیرویی درکار نیست.
حیران و متعجب گفتم:
_ چی؟! یعنی چی که نیست؟!
ابروهایش را بالا انداخت:
_ مثل اینکه بهشتیان از قضیه مطلع شدن و دنیای مارو محدود و تحریم کردن. منم فوق فوقش بتونم فقط تورو اونم به صورت انسان به اونجا بفرستم.
دیگر بیشتر از حد تصوراتم بود:
_ صبر کن ببینم. انسان؟!
خودش نیز میدانست تا چه حد تعجب کردم:
_ تنها در صورتی ممکنه بتونی به دنیای زیرین بری که خودت هم همرنگ اونا باشی. چطور بگم. مثل یجور استتار.
اخم هایم درهم رفت. اصلا دلم نمی خواست همرنگ آن موجودات سست و بی اراده شوم. اگر هم می خواستم غرورم نمی گذاشت. با حرص گفتم:
_ یعنی چی؟! یعنی می خوای من خودمو بخاطر اون انسان ها تغییر بدم؟! مسلما این کار رو انجام نمیدم.
نگاهش برق وحشتناکی زد:
_ مطمئن باشم انجام نمیدی؟!
جا خورده منتظر ادامه حرفش شدم. چانه اش را متفکر مالید و گفت:
_ اینطور که معلومه مجبورم به زعفر بگم.
دستم را مشت کردم. تیرش را در تاریکی پرتاب کرده بود اما مستقیم به جایی که هدف گرفته خورده بود. دقیقا طبق انتظارش. می گفتند زعفر برادرم هست اما با وجود تفاوت های بسیار بینمان شبیه هرچیزی بودیم جز برادر. نمی دانم چرا اما از زعفر بدون هیچ دلیلی متنفر بودم. شاید بخاطر اینکه از کودکی تا الان بدلیل خلقیات و عادت هایم که شبیه به انسان ها بود تا اجنه مسخره ام می کرد. شاید هم خوشگذرانی ها و خوشـی‌ و نوش هایش بود که فکر می کردم اگر کاری بالاتر از کار من داشته باشد، باعث کسر شأنم می شود. ابلیس یکی از ابروانش را بالا انداخت و منتظر نگاهم کرد. مشتم را طوری محکم کردم که ناخن هایم در کف دستم فرو رفت:
_ باید فکر کنم.
انگشت اشاره اش را به عنوان تهدید تکان داد:
_ فقط تا فردا وقت داری فکر کنی.
معترض گفتم:
_ اینکه کمه.
بی توجه به اعتراضم دستانش را مانند کسی که میخواهد پشه دور کند تکان داد و گفت:
_ حالا هم برو مرخصی.
حرصی و خشمگین از اتاق بیرون رفتم. از آنجا که ذهنم آشفته بود تصمیم گرفتم جای تله پاتی کمی راه روم تا هوا بخورم. همانطور قدم میزدم به خودم فکر میکردم. طیکل ۲۴۰۰ ساله، پسر پادشاه شیاطین. اما خودم این طور فکر نمی کنم‌. اصلا فکر نمی کنم که شیطان باشم چه برسد به ولیعهد شیاطین. نه چهره ام شبیه آنهاست و نه اخلاقم. چشمان قرمز آن ها کجا و چشمان خاکستری رنگ من کجا. موهای بلند و مشکی آن ها کجا و موهای همرنگ چشمان من کجا. حتی بسیاری از قدرت های شیطانی را نیز نداشتم. انگار که مال دنیای دیگری بودم. با تنه خوردن از کسی رشته افکارم پاره شده:
_ به به ببین کی اینجاست. جناب طیکل.
نفس هایم مقطع شد. مرد نفرت انگیز روز هایم، برادر احمق زعفر نامم. اکنون جلویم ایستاده بود.
 
آخرین ویرایش:

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
بخاطر اینکه صدای زنگوله اش نشنیدم به خودم لعنتی فرستادم. سپس خودم را جمع و جور کرده و با غرور به صورتش خیره شدم:
_ مثل همیشه ول میچرخی، زعفر!
پوزخندی زد:
_ من کی ول چرخیدم که دفعه ی دومم باشه؟!
به دوست خپل بغـ*ـل دستش نگاه کردم و گفتم:
_ از ظاهر خودت و دوستت پیداس.
با حرص در چشمانم خیره شد:
_ هه! ببخشید که تمام ماموریت هارو تو برداشتی.
سپس لبخند حرصی زد و ادامه داد:
_ راستی شنیدم پدر کشتن آخرین فرد خوب تو دنیا رو به تو داده.
پوزخندی زدم و بو کشیدم. این بو را خیلی دوست داشتم. بوی سوختن وجود زعفر در آتش حرص و خشم مانند مشک برایم خوشبو بود. دستی به موهای بلندش که از زیر کلاه خود جمجمه ایش بیرون آمده بود کشید:
_ واقعا که! از پدر توقع نداشتم که همچین کار بزرگی رو بسپره به پسر کوچکترش که هیچ قدرت جادویی ای نداره.
دندان هایم را روی هم ساییدم و غریدم:
_ اون دهن کثیفتو ببند. فعلا که تجربه من از جنگ گرفته تا کشتن آدما بیشتر و بهتر از تو بوده.
این بار او بود که دندان هایش را برهم بکوبد:
_ اینم شنیدم که بخاطرش قراره انسان بشی. مطمئنم بخاطر غرورت این رو به من می سپری. مگه نه؟! طیکل شجاع و دوست داشتنی.
ناگهان حس کردم این فرصت خیلی خوبیست که او را حقیر و خار کنم. و درنتیجه افکارم، بخاطر خاکی کردن پوزه اش غرورم را به خاک انداختم:
_ معلومه که قبول می کنم. اینم مثل بقیه ی ماموریتاس.فقط سخت تره.
چشمانش گرد شد. مغزش هضم نمی کرد که چطور منی که انقدر از انسان ها تنفر داشتم، بخاطر یک ماموریت خودم را شبیه آنها کنم. ناباور زمزمه کرد:
_ چی؟!
برای اولین بار و آخرین بار لبخند زدم. لبخندی که تمام دندان هارا بیرون می انداخت و به ترسناکی لبخند گرگ بود:
_ بهتره بری دنبال همون کار های سیاهی لشکری که جناب ابلیس بهت داده.
بی توجه به نگاه حیرت زده اش با پوزخندی سرشار از پیروزی از کنارش گذشتم. این منم که همیشه پیروز میدانم. من!
((ماریا))
با صدای در اتاق چشمانم را باز کردم و گیج به روبرو خیره شدم:
_ ماریا بیداری؟!
صدای ریحانه بود. تنه‍ا دوستی که داشتم. تکیه ام را از روی دیوار خاکستری برداشتم و کمر دردناکم را پیچ و تاب دادم. مثل اینکه به صورت نشسته خوابم بـرده بود:
_ بیا تو.
به محض آمدن صدای در به ورود ریحانه خیره شدم‌. آن تیله های مشکی براق و پر از شیطنتش مثل همیشه مرا به خنده انداخت:
_ چی شده که پرنسس ماریا گریه کرده؟! نکنه عشقت دیگه برات نامه عاشقانه نفرستاده؟! شایدم غذات رو محتشم خورده؟!
خندیدم و همزمان اخم کردم:
_ بابا تکلیف مارو روشن کن. میخوای بخندی یا رو ترش کنی؟!
دست به سـ*ـینه و چهار زانو روی تخت نشستم:
_ اگه زبون درازتو انقدر نچرخونی تو دهنت من دچار اختلالات مغزی نمیشم.
با این حرفم بلند بلند خندید. با لبخند به دهان باز شده از خنده اش نگاه کردم. ریحانه بهترین دوستم بود‌. بهتر است بگویم تنها دوستم. با وجود اینکه نیمه سمت راست صورتش سوخته بود اما بخاطر کار هایش برای من زیبا جلو داده می‌شد. او در هنگام غم هایم مرا همیشه می خنداند.
بلاخره پس از یک خنده ی طولانی پرسید:
_ نگفتی؟!چرا امروز انقدر دپرسی؟!
بق کردم و تمام داستان را برایش گفتم. ریحانه حالتی متفکر به خود گرفت و گفت:
_ این پسر خانم بزرگ هم دیوونه استا! دنبال یه دختر ترشیده راه افتاده که چی. این همه دختر خوشگل و رنگ و وارنگ.
متعجب نگاهش کردم:
_ من همش هجده سالمه. کجام ترشیده اس؟!
با تمسخر لبش را کج کرد و گفت:
_ پس فکر کردی سی سالته ؟!مثل اینکه به خودت شک داریا.
خواستم چیزی بگویم که ادامه داد:
– حالا چرا از این عرشیا بدت میاد؟! هم پولداره هم مقام داره هم خوشگله. خوش تیپم که هست. دیگه چی می خوای؟!
اخم هایم درهم شد:
_ شاید مردیه که برای همه ایده آل باشه. ولی برای من ایده آل نیست‌.
متعجب نگاهم کرد:
_ خوب ایشون چه مشکلی دارن که پرنسس خانم نمی-خوادشون؟!
از جایم بلند شدم و پنجره کنار تخت را که دو میله فلزی آن را به چهار قسمت تبدیل کرده بودند را باز کرده تا هوای دلگیر اتاق کمی عوض شود:
_ من می دونم اون نمی تونه برای یه بی پناه سر پناه باشه وقتی انقدر باهام اختلاف طبقاتی و حتی اختلاف خلقی داره. بعدشم من هیچ حس خوبی نسبت بهش ندارم. اون یک آدم فوق العاده خودخواهه.
لبخندی زدم و با خنده ادامه دادم:
– تازشم من با مردی که از سوسک بترسه ازدواج نمی کنم.
ریحانه با بهت خندید و گفت:
– نه بابا! از سوسک می ترسه؟! به اینم میگن مرد؟!
ناگهان جدی شد و گفت:
– ولی ماریا بنظرم بهتره باهاش خوب تا کنی.
به چهره جدی اش خیره شدم. هیچ گاه اورا اینگونه ندیده بودم:
– اینطوری همه چی دم دستته. پول، یک زندگی راحت، بازم پول و یک مقام عالی و یک فامیل عالی. تازه مامانشم رو به موته و چند روز دیگه ارثش می رسه به تو و اون پسره الدنگ دیگه چی می خوای؟! تازه از این زندان هم خلاص میشی.
اخم هایم درهم شد:
– من نه جا می خوام و نه مقام. من یک زندگی عاشقانه می خوام. بعدشم من حتی اگه از اینجا هم خلاص بشم و عرشیا نتونه زندگی ای که دوست دارمو برام بسازه همون خونه به ظاهر قصر برام یک زندان میشه. فقط اندازه اش بزرگ تر میشه.
پس از اتمام حرفم، دستش را روی شانه ام گذاشت:
– به هرحال اگه من جای تو بودم حتما بهش جواب بله می دادم.
 
آخرین ویرایش:

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
سپس شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ من اینو بخاطر خودت گفتم. حالا تصمیم با خودته که میخوای به حرفم گوش کنی یانه.
نگاهم را ازش گرفتم و به آسمان بی رنگ نگاه کردم. می گفتند در زمان قدیم رنگ آسمون شهر آبی بود. اما الان رنگش شده مثل آدم های داخل شهر. دستم را مشت کردم‌. مونده آسمون به زمین
بیاد من همرنگ بقیه نمیشم. من همیشه به رنگ آسمون زمان قدیمم.
((طیکل))
_ بلاخره تصمیمتو گرفتی؟!
نفس عمیقی کشیدم تا در بی تفاوتی همیشگی ام فرو روم:
_ قبوله.
لبخند نحسش صورتش را قاب گرفت. دوست داشتم فرار کنم و کار را به زعفر بسپارم.اما نفرتی که در وجودم شعله ور بود و گرمایش، قلبم را هیجان زده می کرد، پاهایم در سر جایش خشک کرده بود:
_ خیلی خوبه که سر عقل اومدی.
با هول گفتم:
_ دوباره به حالت اولم برمی گردم دیگه؟!
در حینی که از اتاق سلطنتی بیرون می رفت گفت:
_ چرا که نه. اگه ماموریتو درست انجام بدی مطمئن باش به حالت اولت بر می گردی. حالا هم دنبالم بیا تا راه انتقال رو نشونت بدم.
به دنبالش راه افتادم. در حینی که دنبالش میکردم، به فکر فرو رفتم. یعنی یک دختر مانع بزرگ دروازه است؟! هنوز هم چهره ی حرصی ابلیس که چطور به معصومیت دخترک خیره بود را به طور دقیق به یاد داشتم. در حینی که پشت شیطان حرکت میکردم، به قامتش خیره شدم.
کلاه خود جمجمه ای که دندان هایش با نگین های قرمز تزئین شده بود و داخل حدقه چشمانش، دو الماس مشکی قرار داشت. شانه پهنش در زیر شنلی مخملی با رنگ شرابی که تا زانوهایش می آمد، پنهان شده بود. به مچ پاهای پر از مویش زنگوله ای بسته بود که با هر قدمی که بر میداشت صدایش بلند میشد. اما من از این همه تشریفات تنها یک ردای کلاه دار مشکی که اطراف گردنم را با پرهای کلاغ پوشش میداد، در اختیار داشتم. البته این به میل خودم بود که تاج جمجه ای و زنگوله نداشته باشم. ابلیس بار ها به من گفته بود:
_ « زنگوله بستن برای اینه که وقتی داری تو شهر قدم میزنی، مردم صدای زنگوله رو بشنوند و بفهمند که تو اشراف زاده هستی پس باید اونو ببندی.»
من نیز به همین دلیل از زنگوله بستن متنفرم چون ترجیح می دهم کمتر در شهر جلب توجه کنم. اما او فکر می کند من با این کار از ابهتش کم میکنم و به همین دلیل گاهی مرا مجبور میکند تا آن را ببندم. با یاد اوری کلمه هیبت پوزخدی زدم. در زمان کودکی ام که اجازه نداشتم ابلیس را ببینم پیشخدمتم همیشه به من می گفت که او یک فرد بزرگ و پر هیبت است. اما حال که با او دیدار کردم، چیزی به جز یک پشمالوی فخار نمی بینم. به در زنگ زده و فلزی ای که دو برابر قد ابلیس بود رسیدیم. شیطان کلید مشکی رنگی را از جیبش در اورد و در قفل فرو کرد و در را باز کرد. با دیدن راه پله ی انبار متعجب به شیطان خیره شدم. او اینجا چه می کرد؟! جایی که برای من ممنوع بود و اجازه ی وارد شدن به آن را نداشتم، حال برایم مجاز شده بود؟! با حرص به فاصله ای که بینمان افتاده بود نگاه کرد:
– راه بیوفت دیگه. مگه نون نخوردی؟!
به خودم آمدم و از پله ها پایین رفتم. هر چه پایین تر می رفتیم نور کمتر می شد تا جایی که دیگر هیچ روزنه ی نوری نبود. دستش را دو بار به دیوار کوبید که شمع های قرمز دور تا دور انبار روشن شدند. با دقت به مکان ممنوعه نگاه می کردم. جز یک قفسه کهنه که درونش کتاب چیده شده بود ، چند تار عنکبوت که در دو کنج دیوار جا خوش کرده بودند و موش هایی که مشغول دویدن بروی زمین بودن چیز دیگری نبود.چشمم به قاب عکسی که درون قفسه بود افتاد. متعجب به سمتش رفتم و آن را از داخل کتابخانه برداشتم. گرد و خاکش را گرفتم و به تصویر درون تصویر خیره شدم.یک عکس سیاه و سفید از خانواده ی انسان بود. ابروهایم بالا پرید. این عکس در انبار چه می کرد؟! خانواده متشکل بود از یک زن و مرد با دو پسر بود. یکی پسر ها نوجوان و روبه روی مردی که بنظر پدرشان است، ایستاده بود. دیگری خردسال و در داخل پتویی پیچیده شده بود. زنی که بنظر مادرشان است نیز اورا در آغـ*ـوش گرفته بود. چشمان هردویشان به سبزی چشمان مادرشان بود. برق شادی در چشمان همه خانواده موج میزد. گویی که خوشحال ترین انسان های روی زمین بودند. خواستم بیشتر به جزئیات داخل قاب دقت کنم که با صدایش به خودم آمدم:
– کجا موندی طیکل؟! راه بیوفت.
قاب عکس را به گوشه کتابخانه پرتاب کردم و فاصله بین خودم و او را پر کردم. ابلیس نگاهش را از من گرفت و خم شد. جسمی را از روی زمین برداشت و به دیوار تکیه داد. اینکارش باعث شد که گرد و خاک از زمین بلند شود و مرا به سرفه بیاندازد. جسم یک آینه شکسته بود که روی قاب نقره اش داستان حضرت سلیمان را حک کرده بودند. در سمت چپش اجنه را نشان میداد که انسان هارا غارت می کردند و میکشتند. در سمت راستش نیز حضرت سلیمان را نشان میداد که اجنه را به بند کشیده بود. آهی کشید و گفت:
_ حتی فکرشم نمی کردم یک روز ازش استفاده کنم.
از لحنش فهمیده بودم که راه انتقام از طریق این آینه بود. اما از گفتنش خوشم نمی آمد. حس خیلی خوبی به آینه نداشتم. قدش را راست کرد و جدیت در چشمانم خیره شد:
_ این آینه قراره تورو تبدیل به انسان کنه.
آب دهانم را قورت دادم. دروغ بود اگر می گفتم نترسیدم. از اینکه دیگر نتوانم به حالت عادی ام برگردم می ترسیدم. دستپاچه به آینه خیره شدم:
_ حالا باید چیکار کنم؟!
گفت:
_ بهش خیره شو.
طبق گفته اش روبرو اش ایستادم و بهش خیره شدم. مدتی گذشت و خبری نشد:
_ چرا اتفاق...
قبل از تمام شدن جمله ام تمام شود متوجه چهره ی خودم درون آینه شدم که به صورت دایره وار در حال چرخش بود. ناگهان نوری از آینه تابید و تمام وجودم را در بر گرفت...
((ماریا))
با صدای خانم محتشم که داد و فریادش کل اتاقم را در بر گرفته بود چشمانم باز بود. خیلی وقت بود که با صدای دعوای محترم و ریحانه بیدار شده بودم.اما رخوت اجازه نمی داد از جایم بلند شوم. نگاهی به پنجر که نور از میان شیشه هایش گذر می کرد و مرا به بیدار شدن تشویق می کرد، انداختم:
_ هی دختره ی تنبل بدو بیا کلی کار رو سرم ریخته. نیای از نهار خبری نیست.
از صدای خانم محتشم خنده ام گرفت. مانند جادوگر های کارتون شهر اوز صدای ریز و جیغی داشت:
_ الان میام.
از اتاق خارج شدم که با خانم محتشم برخورد کردم. شاکی و سرزنش وار نگاهم میکرد:
_ اون دختره ی صورت سوخته که از اولش ناز داشت. به قول معروف میمون هرچی زشت تر ناز و اداش بیشتر. تو دیگه نمیخواد برای من بدبخت ناز بیای.
ریحانه دستمال به دست به سمت ما کج شد:
_ من کجا ناز میام عجوزه؟! من فقط نمیتونم قبول کنم صبح به این زودی از خواب بیدار شم.
خانم محتشم دستانش را به اسمان دراز کرد:
_ خدایا من رو از دست این دختره ی بی حیا نجات بده. صد دفعه نگفتم منو خانم محتشم صدا کن؟! حداقل از این موهای سفید خجالت بکش.
ریحانه با تمسخر گفت:
_ ولی من دوست دارم به اسم واقعیت صدات کنم عجوزه جون.
محتشم دندان هایش را روی هم سابید و غرید:
_ کسی که نمیاد تورو بگیره. حداقل بمیر که از شرت راحت شم.
ریحانه در حالیکه تابلوی روی دیوار را تمیز می کرد گفت:
_ من تا تورو تو کفن نپیچم نمی میرم عجوزه.
گیج به دعوای آن دو نفر خیره شدم:
_ میشه بگید چیکار کنم؟! اگه می خواید دعوا کنید من برم بخوابم.
همزمان فریاد زدند:
_ ما دعوا نکردیم.
خندیدم و گفتم:
_ باشه ببخشید بهتون تهمت زدم.
محتشم مثل همیشه جارو را به دستم داد و گفت:
_ تو برو حیاط رو تمیز کن. اینم برام آدم شده میگه...
ادایم را در اورد:
_ می خواید دعوا کنید برم بخوابم.
سپس با حالت عادی ادامه داد:
_ انگار اینجا خونه ی خاله اس. خدارو شکر دیگه خانوم بچه یتیم نمیاره وگرنه من دق می کردم.
بی توجه به غر غر های خانوم محتشم، از پله های چوبی ساختمان پایین رفتم. درون راه پله، پر از قاب عکس از بچه های یتیم قبلی بود. عکس من و کودک های دیگر که با من بودند نیز در انتهای راهرو چسبانده شده بود. عکس هارا طوری گذاشته بودند که هر وقت از پله ها پایین می رفتم و همزمان به سمت چپم نگاه می کردم، عکس هارا پی در پی و پشت سرهم می دیدم. به حیاط که رسیدم، وا رفته به حیاط بزرگ که پر از برگ شده بود خیره شدم. از داخل حوض آبی رنگ خالی از آب و ماهی گرفته تا نیمکت های نارنجی رنگ دورتر دور حیاط، همه پر از برگ درخت های بزرگ و تنومند داخل حیاط شده بودند. درخت هایی که عمر صد ساله داشتند و خط های روی آنها، تعداد یتیم هایی که به این یتیم خانه آمده بودند را نشان میداد. اما با وجود همین درخت ها بازهم هیچ سر زندگی ای در یتیم خانه حس نمی شد. انگار درختانش نیز افسرده بودند. برگ هایشان برخلاف برگ های درخت های داخل داستان ها، به رنگ سبز زندگی نبودند. انگار برگهایشان مرده می روییدند، هیچ پرنده ای بر رویشان لانه نداشت. حتی کلاغ. آهی کشیدم، از فکر حیاط خارج و مشغول جارو کشیدن شدم.
 
آخرین ویرایش:

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
با صدای کوبش در دست از کار کشیدم و جارو را روی نیمکت نارنجی رنگ که بدلیل باران، رنگش تقریبا رفته بود گذاشتم. آفتاب درحال غروب بود و حدس می زدم عرشیا باشد. اما او که کلید داشت. پس چرا در می زد؟! به طرف در سبز رنگ که کنار در مخصوص ماشین بود رفتم و آن را باز کردم که با عرشیا و پسر بیهوشی که زیر شانه اش را گرفته بود مواجه شدم. جیغ خفیفی زدم که عرشیا با تشر گفت:
_ جای این ترس و لرز کمک کن ببرمش بالا.
آب دهانم را قورت دادم و زیر شانه دیگرش را گرفتم. با کمک عرشیا اورا که همچون جسم بی جانی وزنش را روی تن نحیف من انداخته بود، به داخل ساختمان بردیم. اوایل ترسیده بودم که مرده باشد اما با لمس کردن تن گرم و حس کردن تکان های قفسه سـ*ـینه اش، خیالم راحت شد. در داخل سالن، به خانوم محتشم و ریحانه برخورد کردیم. محتشم لبش را گزید و با دستش بر روی دست دیگرش کوبید:
_ چی شده آقا؟! این کیه.
عرشیا که از فرط خستگی نفس نفس میزد گفت:
_ نمی دونم. اونو کنار ساختمون پیدا کردم.
محتشم نگران گفت:
_ کارت شناسایی ای؟! موبایلی چیزی؟!
اما عرشیا بی توجه به سوالات خانوم محتشم، پایش را بروی راه پله های چوبی گذاشت و به طبقه بالا رفتیم. از آنجا که راه پله باریک تر از آن بود که سه نفره بتوانیم ازش رد شویم، عرشیا مجبور شد مرد را کاملا کول کند. در اولین اتاق را باز کرد و او را بروی یکی از ده تخت درون آن گذاشت:
_ هی داری چیکار میکنی؟! اینجا اتاق منه.
چشم غره ای به من رفت:
_ باز گفتی اتاق من؟ بعدشم نمی میری که یه مرد تو اتاقت بخوابه.
با حرص گفتم:
_ ببخشیدا ولی اینجا فقط من نمی خوابم. ریحانه هم هست.
عرشیا با شیطنت گفت:
_ اتفاقا ریحانه خوشحالم میشه یه مرد تو اتاقش بخوابه.
سپس با جدیت ادامه داد:
_ الانم که تا شب خیلی مونده. مطمئنا تا اون موقع
بیدار میشه و میره خونشون.
با اینکه برخلاف گفته اش چیزی تا شب نمانده بود، به ناچار سری برایش تکان دادم. به سمت در رفت:
_ تو بمون اگه بهوش اومد بیا و بهم بگو.
زیر لب باشه ای زمزمه کردم و روی تخت بغـ*ـل تخت مرد بیهوش نشستم . در را بست که باعث شد نفس راحتی بکشم. خدارا شکر که به من تیکه نیانداخت و مرا همسر خود خطاب نکرد. با دقت به صورت مرد خیره شدم. اولین چیزی که مورد توجهم قرار گرفت، موهای خاکستری و بلند سرش بود. مانند موی تن گرگ درون کتاب ها. صورتی استخوانی و لب و بینی معمولی. چیز خاصی درون صورتش احساس نمی شد. لباس پاره و خاکی شده مشکی رنگش خیس بود و به تنش چسبیده بود. چشمانش را پلک هایش مانند پرده ای پوشانده بودند و اجازه نفوذ چشمان من را نمی دادند :
_ رفتی تو کفش هان؟
هول شده برگشتم سمت ریحانه که خبیثانه نگاهم می کرد. برای اینکه دچار اشتباه نشود، من من کنان گفتم:
_ م...من تو کفش نیستم. فقط موهاش یکم توجهمو جلب کرد. همین.
کنارم ایستاد:
_ یعنی یک موی رنگ شده انقدر توجه تو رو جلب می کنه که دقیقه های زیادی بهش خیره بشی؟!
انگشتان اشاره ام را به هم چسباندم:
- خوب فقط همین نبود داشتم فکر هم می کردم.
ناگهان وجدانم به صدا در آمد:
_ « تو داری دروغ میگی.»
اخم هایم درهم شد و در جواب وجدان گفتم:
_ « خوب داشتم درباره ی چهره اش فکر می کردم دیگه»
 

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
از فکر در آمدم و متعجب به ریحانه گفتم:
_ چی شده که خانم محتشم دست از سرت برداشته؟!
انگشت اشاره اش را به نشانه سکوت روی بینی اش گذاشت:
_ هیس! اگه بفهمه از کار در رفتم پوستمو می کنه.
ناگهان در باز شد و خانم محتشم با خشم وارد شد:
_ پس اینجایی.
با ترس سیخ ایستاد. سپس به سمت در برگشت و متوجه اخم های درهم او شد:
_ سلام خانم حلال زاده... نه خانم محتشم.
خانم محتشم چشمان ریزش را ریز تر کرد:
_ ده دفعه نگفتم تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن. با تمام حرف من بازم فضولی این و اونو می کنی؟!
ریحانه که از نصیحت های خانم محتشم خسته شده بود با حرص جواب داد:
_ معلومه که به من مربوطه. خیر سرم اتاقمه ها.
محتشم بی توجه به حرص خوردن ریحانه کنار تختی که مرد بیهوش خوابیده بود ایستاد:
_ این کیه دیگه؟ خجالت نمیکشه از مرد بودنش که موهاشو رنگ می کنه؟
اصلا من تاحالا همچین رنگی ندیده بودم. یعنی جدید اومده؟ حداقل یه رنگی بزنه که پیرش نکنه. مردم دیوونه شدن بخدا.
ریحانه با شیطنت گفت:
_ تو خودتم داری فضولی می کنی ها. خانم محتشم!
محتشم را به قدری غلیظ گفت که باعث شد رنگ آن بنده خدا بپرد:
_ م...من فقط توجهم به موهاش جلب شده بود. همین.
ریحانه گوشه چشمی به من انداخت و گفت:
_ اتفاقا یه نفر همین چند دقیقه پیش این جمله ارو به کار برد.
محتشم برای عوض کردن بحث، آستین ریحانه را گرفت و به سمت در هدایتش کرد:
_ اصلا من چرا دارم با تو کل کل میکنم. پاشو بیا که کلی کار رو سرم ریخته.
ریحانه گفت:
_ پس ماریا رم بیار. اصلا من امروز نمی خوام کار کنم. نمی خوام.
نمی خوام آخرش را طوری بلند و با حرص گفت که باعث شد به خنده بیوفتم. با نگاهم رفتنشان را بدرقه کردم. سپس نگاه دیگری به مرد انداختم. خیلی دلم میخواست چشم هایش را ببینم.
***
با تمام شدن غروب آفتاب و تاریک شدن هوا نگاهی به حیاط تمیز انداختم و نفس راحتی سر دادم. از آنجا که دور تا دور دیوار حیاط چراغ آویزان شده بود می توانستم در شب نیز به راحتی اطراف را نگاه کنم. شب های حیاط واقعا ترسناک بود. درخت ها بر روی دیوار سایه های عجیبی درست می کردند و شاخه هایشان که توسط باد تکان می خوردند، مانند دست هیولاهای درون قصه ها می شدند. با دیدن سایه ها و فکر کردن به آنها، یاد دوران گذشته افتادم. زمانیکه در دوران کودکی ام به دلیل داستان های ترسناک خانم محتشم و چند تا از مراقب های یتیم خانه که اکنون دیگر استعفا داده بودند، همیشه فکر می کردم آن سایه ها جن ها و هیولاهایی هستند که در لا به لای برگ ها زندگی می کنند. فکر می کردم هنگام شب همراه با ماه بیرون می آیند تا بچه هایی که دیر می خوابند را بخورند. برای همین همیشه در زیر پتو قایم شده و سعی می کردم زودتر از بقیه بچه ها بخوابم. به افکار کودکی ام خندیدم اما با یادآوری آن مرد بلافاصله لبخندم محو شد.پس از اینکه از تمیزی حیاط مطمئن شدم، به طرف ساختمان رفتم. از پله های درون سالن بالا رفتم. چنان قدم هایم محکم بود که صدای جیر جیر پله های چوبی بدبخت در آمده بود. با حرص در اتاقم را باز کردم و به مردی که انگار قصد بیدار شدن نداشت خیره شدم. روی تخت کنارش نشستم و به آرامی با خودم غر غر کردم:
_ این یارو هم خوب جایی رو پیدا کرده ها. نه کارت شناسایی داره نه گوشی. خیلی راحت میتونه اینجا لنگر بندازه.
با صدای در سرم به طرفش چرخید:
_ این مردک هنوز نرفته که.
با صدای فریاد ریحانه، اخم هایم درهم رفت. انگشت اشاره ام را به نشانه سکوت جلوی بینی ام گرفتم :ً
_ هیش می شنوه! آروم صحبت کن.
ریحانه با اکراه گفت:
- بدرک که میشنوه. بعدشم این مردی که من دارم می بینم، تا چند هفته میخواد خواب هفت پادشاه ببینه. حتی اگه سر و صداهای من و محتشم رو باهم ترکیب کنی بکنی تو گوشش بازم بیدار نمیشه.
کلافه و پر استرس نگاهم را از ریحانه گرفتم و به چهره ی مرد دوختم.
می ترسیدم هر لحظه بیدار شود و صحبت های ریحانه را بشنود. می خواستم مثل ریحانه بیخیال باشم و بر سرش فریاد بزنم. اما حس خوبی برای اینکار نداشتم. فانوس درون دستم را به قلاب افقی روی دیوار وصل کردم. فانوس، سایه های من و ریحانه را به دیوار سفید رنگی که از فرط کثیفی چرک شده بود، حک کرد. پیچ روی فانوس را پیچیدم که خاموش شد. هنگامی که شوهر خانم بزرگ فوت کرد، بازسازی ساختمان به طور کامل متوقف شد. برای همین تنها حیاط و سالن ساختمان چراغ داشتند. چشمانم به تاریکی عادت کرد، به سمت ریحانه برگشتم که منتظر من ایستاده بود و با حرص به مرد بیهوش نگاه میکرد :
_ ولش کن دیگه نمی خواد بره بیا بخواب.
انگار با این حرفم وارد یک دنیای دیگر شده بود. خودش را روی یکی از تخت ها انداخت انداخت و نفس راحتی کشید:
_ آخیش. جدا از این خیلی خوبه که شب ها می تونم بدون سر و صدای عجوزه بخوابم.
خندیدم و کنار تخت ریحانه و با فاصله دوتخت از مرد دراز کشیدم:
_ حقی که محتشم بخاطر تو پیر شده. یکم باهاش مراعات کن دیگه. یک وقت دیدی زبونم لال مردا؟
با تمسخر نگاهم کرد:
_ اون تا منو چال نکنه نمی میره. فکر کنم اگه چند سال دیگه هم نمیره دوباره دندون شیری در بیاره.
دستم را روی دهانم گذاشتم تا خنده ام بلند نشود:
_ هر هر رو آب بخندی.
سپس رویش را از من گرفت و خوابید.
 

H.i۳۱۳۱

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/7/19
9
108
71
خوابم نمی برد. چشمانم از فرط کمبود خواب می سوختند اما قصد بسته شدن نداشتند.
در جایم نشستم و با چشمان خمارم به تخت مرد که پنج تخت با ما فاصله داشت نگاه کردم. از آنجا که اینجا در زمانی که پدر عرشیا زنده بود یتیم خانه بود، برای کودکان حدود بیست تخت در هر اتاق تدارک دیده شده بود. اما با مرگ او ساختمان به نام زنش، یعنی مادر عرشیا زده شد. او نیز یتیم خانه را تعطیل کرد و پیگیر فروختن ساختمان شد. گاهی اوقات به این فکر می کنم که چه اتفاقی پس از فروش ساختمان برای من و ریحانه می افتد. در بهترین حالت خدمتکار عرشیا و زنش می شدم و در بدترین حالت زن خود او می شدم.
شایدم از اینجا بیرون می انداختنم. بی حوصله از جایم بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. تخت مرد درست کنار پنجره بود. به آسمان نگاه کردم. ماه نقره گون در بین سیاهی شب مانند نگینی می درخشید و زیبایی اش را به رخ مردم شهر می کشید. اما دورش هیچ ستاره ای نبود. نور او به تنهایی دل شب را نورانی می کرد. مطمئنا اوهم مانند من احساس تنهایی می کرد. لبخندی زدم و صورتم ناخود آگاه به سمت مرد چرخید. به محض دیدن صورتش با چشمانی که رنگشان همانند ماه بود رو به رو شدم. با دیدن چشمان باز و بخصوص ترسناکش جیغی کشیدم و از تختش فاصله گرفتم. با دیدن عکس العملم چند بار پلک زد و در جایش نیم خیز شد...
*طیکل*
با احساس باد خنکی که بر روی صورتم می خورد چشم هایم را باز کردم. نیم رخ دختری رو به روی صورتم پدیدار شد. به نقطه نا معلومی چشم دوخته بود و نور نقره ای رنگی صورتش را مانند دیوار سفید کرده بود. نگاهش را از نقطه ی مورد نظرش گرفت و با لبخند به سمتم برگشت. نمی دانم چه در صورتم دیده بود که از فرط ترس جیغ کشید و ازم دور
شد. اخم هایم درهم شد و در جایم نیم خیز شدم. صدای دختری از دور شنیده شد:
_ چته چرا جیغ میزنی؟ سوسک دیدی؟ نکنه موشه؟
حینی که صحبت می کرد کنار دختری که جیغ کشیده بود ایستاد:
_ فقط بلدی آدمو از خواب بپرونی. نمیخوای حداقل خواب مارو...
از گوشه چشم نگاهم کرد و حرفش را برید. ناگهان سرش را طوری به سمت من چرخاند که صدای مهره های گردنش در امد:
_ یا خدا! این دیگه چه چشاییه؟
یکدفعه صدای در آمد. پیرزنی وارد اتاق شد نگاه مشکوکی به ما کرد و گفت:
_ شما دوتا چتون شده؟! چرا نصف شبی جیغ و داد...
او نیز یک نگاهی به من کرد و به شدت جا خورد. آب دهانش را قورت داد و زیر لب چیزی زمزمه کرد:
_ خدایا این جنه؟!
جا خورده نگاهش کردم. ترسیده از اینکه لو رفته باشم گفتم:
_ من جن نیستم.
اخم های پیر زن درهم رفت:
_ ملت دیوونه شدن ها. این چه لنزیه گذاشتی تو چشمت پسرم؟ به اون بالا سری قسم که هیچ کس راضی نیس دیگران رو بترسونی. متعجب نگاهش کردم. لنز دیگر چه بود؟ یک نوع جادو یا طلسم؟ نگاهم به سمت آن دو دختر رفت. هر دو پچ پچ میکردند. با دقت به یکی از دختر ها خیره شدم. خودش بود. همان دختر درون گوی.