نیمه حرفه‌ای رمان اوژن | حسنا ولیزاده کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: HUSNA_VALIZADEH

سطح قلم رمان اوژن؟

  • عالی

    رای: 30 66.7%
  • خوب

    رای: 11 24.4%
  • متوسط

    رای: 3 6.7%
  • بد

    رای: 1 2.2%

  • مجموع رای دهندگان
    45

HUSNA_VALIZADEH

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
« بسم الله الرحمن الرحیم»

اوژن (1).jpg


نام رمان: اوژَن
نویسنده: حسنا ولیزاده | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
نام ناظر: @Mahsa dokht
سطح رمان: نیمه حرفه ای


خلاصه:
با چشمانی بسته، چند سال پیش، اتفاقاتی را رقم زدی که تاثیرش را در زندگی‌ام ندیدی.
اما من پس از چندین سال با چشمانی باز برگشتم تا اشتباهاتت را به یادت بیاورم و به تو بفهمانم که با من چه کردی! اما او چه می‌شود؟ او که در میان من و تو گناهی نداشت. می‌چرخد و می‌چرخد این چرخ روزگار و درست جایی می‌ایستد که هیچکداممان باور نداریم!

سخنی کوتاه: حقیقتی که باید از طرف یه نویسنده تازه کار که خودم باشم بگم، اینکه:
به حمایت شما عزیزان نیازمندم. لطفا سریع قضاوت نکنید و در روند و سیر رمان صبر به خرج بدید.
ممنون می‌شم نظرات محترمتون رو در صفحه نقد رمان اعلام کنید.
دکمه پیگیری موضوع رو بزنید تا از پست‌های جدیدی که می‌زارم مطلع بشید.
تشکر از همراهیتون :)
و تشکر فراوان از: @deimos
و ممنون از @Shiva B@noo بابت طراحی این جلد زیبا!



لینک صفحه نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

خدای من با منه(:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
949
27,696
781
پای پنجره
bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش:

HUSNA_VALIZADEH

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
به نام خدا

مقدمه

کاش اولین آدم‌های روی زمین بودیم.
فکرش را بکن!
من و تو...
نه ترس از گذشته‌ات را داشتم، نه حسادتی در کار بود.
نه چشمی بود و نه می‌دانستیم که گـ ـناه چیست!
کاش حوا بودی.
کاش 《آدم》 بودم!
کاش 《آدم》 بودم!
«علی قاضی نظام»

پارت یک

صدای تق تق کفش‌های پاشنه بلندم و چرخ‌های چمدانم با یکدیگر آمیخته و در فضا طنین‌انداز شده و شکننده آن سکوت سنگینِ حاکم بر فضا بود.
بوی بهار شامه‌ام را نوازش می‌کرد و نسیم بهاری چون مادری مهربان صورتم را. اما مثل قدیم از آن لـ*ـذت نمی‌بردم! لـ*ـذت آمدن بهار در وجودم پیله نبسته بود. بهار، فصل مورد علاقه‌ام هم برایم دیگر اهمیت قدیم را نداشت.
دیگر فضای خانه هم مثل قدیم نبود و مرا به سمت خود نمی‌خواند؛ حتی آدم‌ها هم عوض شده بودند.
در میان آن حیاط بزرگ با درختان قد کشیده کاج، باغچه‌های سرسبز و پرگل با سنگ فرش‌هایی طوسی، زنی را دیدم که بی‌قرار روی ایوان خانه پدری‌ام، پشت به عمارت بزرگ سه طبقه، با نمای سفید ایستاده و با گریه به من نگاه می‌کند.
روسری نیلی رنگ گران قیمتی به سر دارد که موهای خاکستری‌اش را پوشانده و چین و چروک‌های صورتش هم بیشتر شده‌اند. لاغر تر از گذشته شده و اسم مرا زیر لب تکرار می‌کند. زنی که مادر من است، زنی که اینگونه شکسته شده مادر من است!
مردی را دیدم که دستش را به نرده ایوان گرفته و عصای درون دستِ دیگرش آشکارا می‌لرزد. از چشم‌های آبی‌اش سیل اشک روانه و اندام نحیفش زیر بار غم‌های زمانه خم شده بود. مردی که شش سال پیش این چنین نبود و استوارتر بود. مردی که اینگونه بی‌تاب و تحمل شده بود، پدر من است؟!
زنی نسبتا جوانی را دیدم، که عمیقا از بازگشتم خشمگین است؛ چهره اش این را فریاد می کشد. با غضب نگاهم می‌کند و قدم‌هایم را می‌شمارد. او خواهرم رقیه است که از همان کودکی‌ام با من و عقایدم مشکل داشته، حال هم از بازگشتم ناراحت است.
زن جوان‌تری را دیدم که هن هن کنان و نفس نفس زنان روی یکی از پله‌های ایوان ایستاده و با تحسین نگاهم می‌کند. شکم برآمده‌اش خبر از نخستین کودکش می‌داد و با دستمال درون دستش عرق روی صورتش را می‌گرفت. زنی که دو سالی می‌شد ازدواج کرده و من حتی در مراسم ازدواج او هم حاضر نشدم. زنی که نامش فاطمه است و خواهر دوم من است. خواهر دومم از آمدنم شادمان است؛ این را از چهره‌اش می‌خوانم.
دخترکی را دیدم که خوش‌حال به چهره‌ام می‌نگرد و لبخند عمیقی بر لب دارد. موهای بلند و پرپشتش را بافته؛ از زیر روسری‌اش بیرون زده و دیده می‌شود.
او آرام است، درست همانند نامش آرام و سر به زیر؛ آرام آخرین خواهرم است و بیشتر از بقیه دوستش دارم. چون در رقم زدن این لحظه هیچ نقشی نداشته.
جای یک نفر خالیست و عمیقا احساس می‌شود!
پاهایم سست شده و دیگر توان حرکت نداشت، مغزم هم فرمان ایست داد. اعضای خانواده‌ام انگار هنوز در شوک برگشتن من بودند و من در پایین ایوان تک تک‌شان را از نظر می‌گذراندم.
و اولین نفری که این سکوت را درهم شکست مادرم بود، که دوان دوان به سمتم امد و با گریه بغلم کرد و آنقدر در آغوشم گریست که از حال رفت.

یک هفته بعد

گریه‌ی بلند برخی از زنان همانند مته‌ای مغزم را سوراخ می‌کرد.
رقیه کنار چند زن دیگر نشسته و مشغول غیبت بود، غیبت من را می‌کرد یا شخص دیگری را خدا می‌دانست.
مداحِ زن با ریتم صوتی را می‌خواند و عده‌ی زیادی از زنان سـ*ـینه می‌زدند.
روی زمین، اما در بالا ترین نقطه خانه، در کنار مادرم نشسته بودم و سیل نگاه‌ها و کنایه‌هایی را که به سمتم روانه می‌شد؛ تحمل می‌کردم. درست جایی نشسته بودم که صلاح نبود بشینم؛ جایی که در سفره‌هایی که مادرم می‌انداخت، مخصوص حاج خانمشان بود. حاج خانم زهرا میرزایی، زن برادر مادرم که حال در سمت راست کمی دورتر از من کنار چند زن دیگر که از بستگان بودند، نشسته بود.
لحظاتی بعد بالاخره گریه‌ها پایان گرفت و مداح هم سکوت اختیار کرد؛ اما فین فین‌ها هم‌چنان از گوشه و کنار به گوش می رسید.
در دقیقه‌ای کاسه‌های آش نذری روی سفره قرار گرفته و رقیه و آرام پذیرایی را شروع کردند.
آرام و قرار نداشتم و بوی آش زیر دماغم اذیتم می کرد. حوصله‌ام سر رفته بود، درست شش سال می‌شد در چنین مراسمی حاضر نشده بودم و این افراد به ظاهر آشنا برایم غریبه می‌نمودند.
دست بردم و قاشقی برداشتم، به حکم احترام باید کمی از این آش رشته می‌خوردم.
قاشق اول را درون دهانم گذاشتم؛ خوش‌مزه بود! اما پیاز داغش را دوست نداشتم.
هنوز قورتش نداده بودم که صدای زنی که همه مرضیه خانم خطابش می‌کردند، همانند شلیک گلوله‌ای به سمتم پرتاب شد. همانطور که با قاشقش آش درون کاسه را هم می‌زد، نیشخندی زد و صدایش را بلند کرد:
-عزیزم، تو نماز نمی‌خونی که لاک زدی؟
نگاهم به لاک‌های مشکی که زینت بخش ناخن‌هایم بودند افتاد. چشم‌ها با این سوال مزخرفش به سمتم چرخیدند و منتظر جوابی از جانب من ایستادند. مرضیه را خوب می‌شناختم؛ زنی عیب‌جو و غیبت‌گر بود! درست مثل رقیه. مادر سمیه بود، دختری که باعث تخریب زندگی‌ام شده بود.
حرفش چون پیاز داغ آش، مزاجم را تلخ کرد.
هنوز چیزی نگفته بودم که جمله بعدی‌اش با تاسف از دهانش خارج شد:
-کار خدا رو ببین، نه از اون حاجی که سرش از رو جا نماز بلند نمی‌شه، نه از دخترش.
تعجب کردم! به گونه‌ای محاکمه‌ام می‌کرد که انگار چه جرمی مرتکب شده بودم! لاک زدن مگر جرم بود؟
نفس عمیقی کشیدم و همانند خودش با قاشقم آش را هم زدم و تمسخری چاشنی لحنم کردم:
-شما دنبال اعمال مردم نباش، سرت تو زندگی خودت باشه...
رقیه در صورتم براق شد:
- لیلا، ساکت باش!
مرضیه سرخ شد و از شدت عصبانیت چشم‌هایش را بست. دیدم که چادرش را در چنگش فشرد.
زندگی خودش ایرادی نداشت، اما دخترش، سمیه، خیلی قشنگ داشت زندگی‌اش را به گند می‌کشید. به خودش نمی‌گرفت اما همین روزها بود که خبرش سر زبان‌ها بی‌افتد و به جای من، سمیه جانش نقل محافل شود. البته فکر نمی‌کردم خودش هم خبر داشته باشد!
به سرعت برق و باد، سرها در گوش فرد کناری‌شان فرو رفت و پچ پچ‌ها بالا گرفت.
مرضیه که عصبانیت از چهره‌اش می‌بارید، تا خواست چیزی بگوید فریاد هراسان رقیه رو به جمع بلند شد و اجازه‌اش نداد:
-خانما، بر محمد و آل محمد صلوات.
صدای جمعی که تا یک ثانیه پیش مشغول غیبت بودند، بلند شد:
-الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم!
مرضه رفت و رفت، از میان جمع رو کرد به زهرا خانم، مادر شوهر دخترش سمیه و بلند گفت:
-ما سکوت می‌کنیم، فقط به احترام همین سفره.
زهرا که تا به حال با تاسف نظاره‌گر من بود انگار داغ دلش تازه شده باشد؛ با سوز گفت:
-اگه بخاطر این سفره نبود، به احترام حضرت زینب(س) نبود، یک دقیقه هم تو فضایی که این آدم نشسته نمی‌موندم!
و در پی حرفش گریه‌ی بلندی سر داد.
عصبی‌ام کرد، این را پرش پلک چپم فهمیدم. زهرا خانم جز مهم‌ترین افراد زندگی‌ام بود؛ اما فقط بود، دیگر نیست.
ته نامردیست که همه چیز را از چشم من می‌بینند و این مردانگی من است که یک تنه بار گناهان پسرش را به دوش می‌کشم؛ آن هم بخاطر علاقه‌ای که ریشه و بنیادش خشکیده.
رقیه بلند شد، رفت و کنار حاج خانم نشست و او را در آغـ*ـوش گرفت. گریه‌ی آنی حاج خانم را همه از چشم من می‌دیدند و این برایم حایز اهمیت نبود. بلکه خوش‌حال کننده بود! نشانه‌های پیروزی‌ام نازل شده بودند.
من بیهوده پس از شش سال بازنگشته بودم؛ من بازنگشتم که در این مراسم‌ها حاضر شوم و کنایه بشنوم. نیامده بودم تا با مرضیه سر و کله بزنم.
بلکه فقط برگشته‌ام تا پسر خانواده‌ای را آزار دهم که مادرش رو به رویم اشک می‌ریزد. آمده‌ام تا خانواده‌ای را با بودنم زجر دهم که روزی آرزوهایم را با خاک یکسان کردند. من آمده بودم تا پرنده شومی برای این خانواده و پسرشان باشم تا تاوان دل شکسته‌ام را دهند. من درست برای همین اشک‌ها آمده بودم؛ اشک‌هایی که می‌دانستم دل 《او》 را می‌لرزاند!

خدای من با منه :)

نظرسنجی بالا فراموش نشه(:
 
آخرین ویرایش:

HUSNA_VALIZADEH

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
همراهان گرامی، لطفا تو نظرسنجی بالا شرکت کنید.
ممنون می‌شم نظرات و انتقاداتتون رو تو پروفایلم اعلام کنید.
سپاس از همراهیتون!

خدای من با منه :)


To view the content, you need to Sign In or Register.
 
آخرین ویرایش:

HUSNA_VALIZADEH

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
سلام همراهان گرامی! سپاس از همراهی گرمتون.
همراهان عزیز، نظرسنجی بالا فراموش نشه.
همچنین می‌تونید نظرات و انتقاداتون رو تو پروفایلم بگین؛ خوش‌حال می‌شم.
سپاس!

خدای من با منه :)


To view the content, you need to Sign In or Register.
 
آخرین ویرایش: