درحال تایپ رمان از رفتن حرفی نزن | fateme_sltn کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Fateme_sltn

سلام دوستان . موافقید یه کانال بزنم تا پارت ها رو سریعتر و منظم تراونجا بذارم و شما بخونید یا نه؟

  • Votes: 0 0.0%
  • Votes: 1 100.0%

  • Total voters
    1
  • This poll will close: .

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
به نام خدا
نام رمان : از رفتن حرفی نزن
ژانر : عاشقانه ،اجتماعی
نویسنده : fateme_sltn | کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر : دختران من
خلاصه رمان : تمنا و امیر علی زوج جوانی هستند که حال خوش این لحظه را مدیون سختی هایی هستند که در گذشته به دوش کشیده اند.حال که کوله بارشان را زمین گذاشته و در ارزوی لحظه های شیرین زندگی هستند، دنیا ان روی زشتش را نشانشان میدهد.تمنا در پی نفسی بی دردو امیر علی به امید لبخندی بر لب یار.کسی چه میداند شاید این لحظه ها ازمایشی است برای محک زدن عشق بی مثالشان.دنیا با همه سر سازگاری ندارد.گاهی درد را چنان به جانت می اندازد که با روح و روانت عجین میشود..
زاویه دید :متناوب

پایان خوش
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
961
17,401
661
شیراز

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
مقدمه:
جانِ دلم...
حرف رفتن را نزن.
حرفِ رفتن که میزنی
بند بندِ دلم پاره میشود
میپوسد و از هم میگسلد
حرف رفتن که میزنی...
با خاطرات تلخ و شیرینت
در دلِ باران غم و عصیان گم میشوم.
حرفِ رفتن را نزن.
جانِ دلم...
من برای عاشقانه هایمان
سنگِ تمام گذاشتم از هر لحظه عُمرم
با رفتنت به انتها نزدیکم نکن.
با نبودنت مرا با انزجار و نفرت
مگر میشود از رفتن بگویی؟
وقتی نفس کشیدن
در هوایی که عشق را
به آدمیزاد ارزانی میبخشد.
حرفِ رفتن که میزنی...
دلشوره های روزگاران غریب را
به جانم هدیه میدهی.
اگر میخواهی ببخشی
بیکسی و تنهایی را بیخیال
دلت را به من
نبخش،بفروش به گزاف ترین قیمت.
بهای دلت را...
با تنها باقی مانده برایم
"جانم"
خواهم داد.
جانِ دلم از رفتن...
آرمان مشکیپوش


***
بسمه تعالی
پست اول

سرآستین دیگر پیرهن مردانه را در انگشتانش نگه داشت و دستش را در آستین کت تک هاکوپیانش فرو برد.
بعد از کامل پوشیدنش چانه خود را کمی بالا برد و یقه کتش را مرتب کرد. به سمت کیف سامسونتش خم شد و آن را از روی صندلی مخصوص بیمار برداشت و به سمت در راه افتاد که با یاد آوری چیزی دستی که روی دستگیره خشک شده بود را بالا اورد... ضربه ای به پیشانی اش زد و سپس راه رفته را برگشته و بعد از نگاه جست و جو گرایانه ای به میزش، گوشی آیفون خود را از کنار استتوسکوپ(گوشی پزشکی) خود برداشت و قدم هایش را سریع تر کرد.
بیرون از مطبش سری برای منشی روی پا ایستاده که چشمانش خمـار خواب بودند تکان داد و در جواب 《خسته نباشید دکتر》ش ممنونی زیر لب زمزمه کرد.
درون آسانسور با فشردن کلید گرد و روشن کردن صفحه گوشی اش نگاهی به سه میسد کال از طرف عروسک کرد... بی توجه به پیامک هایش شماره اش را لمس کرد و بعد از شنیدن چهار بوق صدای همهمه ای در گوشش پیچید و بعد ازآن صدای دلخور عروسکش...
_الو؟؟
با ابروهای بالارفته دست چپش را به منظور دیدن ساعت بالا آورد و همزمان از آسانسور بیرون آمد... به سمت ماشینش با سرعت بیشتری قدم برداشت.
_به جان طرلان تا همین چند دقیقه پیش بیمار داشتم.
_ …
تنها باشنیدن همان همهمه پوفی کرد... سوار ماشین شد و در را تا حدودی محکم بست.
_تمنا جان...من که دروغ نمیگم به شما ... الآن کجایین؟خونه این که؟
_نخیر ... خونه ترانه ایم هنوز.
از پارکینگ خارج شد و ایندفعه نگاه تعجب زده اش را از بالای فرمون به ساعت ماشینش دوخت.
_ساعت دوازده اس ولی...
قبل از آنکه بتواند جمله اش را کامل کند پرید وسط حرفش.
_خب باشه....امشبم شب یلداس ... همه منتظر توییم... مثلا قرار بود یه امشبو زود تر بیای علی آقا....به خدا زشته ...مگه به خانوم باغیانی نگفتی که امروز وقت واسه ویزیت نذاره؟؟؟
کلافه نگاهش را ب قطرات باران دوخت و راهنما زد.
_چرا.... اتفاقا چون امروز وقتی نداشتم مطب تقریبا خالی بود که یه خانواده شهرستانی اومدن وگریه و زاری که چون حالا حضوری اومدن سریعتر بهشون وقت بدم... بعدم که دیده مطب هیچکس نیست، خواهش کرد حالا که مراجعه ندارم باباشو معاینه کنم ...هنوز متعجبم چطور بنده خدا تونسته تا حالا دردشو تحمل کنه.
سر و صدا کمتر شد و صدای نگرانش لبخند خسته ای را بر روی لبش آورد.
_خب؟ معاینش کردی؟چی شد؟
قبل از آنکه فرصت جواب دادن داشته باشد، متوجه پشت خطی اش شد... گوشی اش را تا مقابل چشمانش بالا اورد و با دیدن نام دکترمسلمان اخمی جای لبخندش را گرفت.
_پشت خطی دارم ... تا یه ربع دیگه اونجام .
_باشه،میبینمت.
سری تکان داد و خواست قطع کند که با شنیدن نامش گوشی را بی حرف کنار گوشش نگه داشت.
_مواظب باش جاده ها لغزندن....بزن کنار و صحبت کن...خدافظ.
ایندفعه لبخندش پر رنگ تر شد و تماس دکتر را وصل کرد.
_بفرمایید دکتر؟
****
_آخ....یعنی نگم برات تمنا....انقدر حرصی شده بودم از دستش که میخواستم چشماشو با همین ناخونام در بیارم به خدا.
اشک گوشه چشممو با کنار دستم و نگاه خندونمو از ناخن های تازه مانیکور شده هدیه گرفتم و با دنبال کردن رد نگاه حرصیش به پیمان دوختم که یه دستشو پشتش قایم کرده بود و بالا سر طرلان وایساده بود و با خونسردی یچیزی رو بهش میگفت ….یکم خم شدم و خیار سبز رو تو دستش ک پشتش گرفته بود دیدم.
بشقابمو رو میز گذاشتم و حرصی صدامو بلند کردم:
_پیمان ...به خدا اگه اون رو نشونش بدی من میدونم با تو!
پیمان ابروهاشو بالا انداخت و نگاه شیطونشو از طرلان بالا اورد و به من انداخت…سرشو پرسشی چپ و راست تکون داد.
_چیو نشونش بدم؟
بعد دستشو جلو اورد و خیارسبزو نشونم داد:
_اینو؟
با بلند شدن جیغ طرلان چشمامو با حرص بستم.
_خبز
پیمان لبشو گزید و نمایشی باز خیارسبزو سریع پشتش قایم کرد و دوباره نگاهشو به طرلان انداخت .
_دایی جون خبز نه
و بعد شمرده شمرده ادامه داد:
_خی ار سبز
طرلان بی توجه به تلاش پیمان تاتی کنان به سمت پیمان رفت و شلوارشو چسبید تا تعادلشو حفظ کنه و یه بار دیگه صدا جیغش بلند شد:
_پی پی...خبز
هدیه کنارم زد زیر خنده و به دنبالش صدای قاه قاه خنده از هر طرف خونه بلند شد.
پیمان با اخم دست به کمر شد.
_عجبا ... ترانه رو عاله (خاله)صدا میزنه ...کتی خانومو عمه صدا میزنه ...به من که میرسه دایی میشه پی پی؟؟
با خنده بلند شدمو ابروهامو واسش بالا انداختم.
_بده؟بچم واست کلاس میذاره تو رو به اسم صدا میزنه.
چشماشو گرد کرد ...دولا شدم طرلانو بغـ*ـل کردم که تو بغلم دستو پا زد:
_خبز
ی نیگشون محکم از بازوی پیمان گرفتم که با خیال راحت غش غش میخندید ...ترانه همینجور که سرشو ب نشونه تاسف تکون میداد جلو اومد و طرلانو از بغلم گرفت... چشم غره ای به پیمان رفت و همونطوری که به هدیه اشاره میکرد گفت:
_پیمان....زن گرفتی ولی آدم نشدی!!
پیمان به سمت هدیه رفت و خودشو انداخت کنارش که هدیه ایشی کشدار کشید و جمع و جور تر نشست و با عصابنیت به پیمان نگاه کرد که پیمان لبخند هدیه خرکنی بهش زد ... خندم گرفت.
_ببند نیشتو ...خمیر دندون گرون شده.
پیمان شاکی نگاشو به بی بی مرمر که رو کاناپه دونفره کنار بابا نشسته بود و با تذبیح شاه مقصدوش صلوات میفرستاد دوخت و گفت:
_بی بی شما نمیخوای چیزی به این تحفه ات بگی؟؟
چشمامو واسش گرد کردم و رو دسته کاناپه چسبیده به بی بی نشستم و دستامو دور بی بی حلقه کردم..
_بی بیِ خودمه!
بی بی نگاه خندونشو از من گرفت و به پیمان داد:
_خدا حفظت کنه مادر که همه رو میخندونی به بچم نگو تحفه
تمنا تاج سر منه...
_لابد من شپش سرتونم؟
غش غش خندیدم که خود پیمانم از خندم خندش گرفت... صدامو بلند کردم:
_برمنکرش لعنت.
ترانه هم خندون صداشو انداخت پس کلش:
_بشمار!

ایندفعه همه با هم خندیدم که صدا زنگ بلند شد.
 
آخرین ویرایش:

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
پست دوم

مسلما این ساعت کسی جز علی نمیتونست باشه...ترانه بلند شد و درو باز کرد و پشت سر طاها به سمت در رفتند.
به سمت آشپزخونه رفتم و سینی هندونه هارو که به شکل مثلثی برششون داده بودم برداشتم... با صدای ماما ماما کردن های طرلان برگشتم به سمت درگاه آشپزخونه ...
پیمان صداشو بلند کرد تا خوب بشنوم:
_باز این بچه اینجا رو با باغ وحش اشتباه گرفت که!
خندیدم و نگاهمو ب طرلان دوختم... تو روروئکش نشسته بود و با اون چشمای عسلی درشتش به سینی هندونه دستم زل زده بود.
با زانوم یکم روروئکشو به سمت پذیرایی هل دادم...
_بابا اومده ها طرلان.
همزمان علی داخل شد و طرلان با شنیدن صدای باباش سریع به سمت در رفت ...تو راه پا چند نفر رو له کرد ولی اصلا عین خیالشم نبود بچم!!
بابا وسط راه دولا شد و گرفتش ...سینی هندونه رو روی میز مخصوص امشب گذاشتم و منتظر جیغ طرلان شدم:
_عیی
با خنده بهش نگاه کردم هروقت عصبی میشد علی رو به جای بابا《عیی》 صدا میزد و بعدم که علی نازشو میخرید با زبون خودش وبا عصبانیت شروع به شکایت از عالم و آدم میکرد که هیچوقتِ خدا کلمه ماما از شکایتاش کم نمیشد.
_به به شاه داماد....راه گم کردین حاجی؟
صدا جیغ ترانه بلندشد:
_وای پیمان این چه حرفیه میزنی؟؟خیلی خوش اومدی علی جان ...کتتو بده آویزون کنم.
نگامو بالا کشیدم و به علی دوختم ...با دیدن تیپ مطبش متوجه شدم بدون اینکه به خونه بره و لباسشو عوض کنه ...یکراست به اینجا اومده.
دستشو تو دست بالا اومده پیمان گذاشت و با خنده احوالپرسی کرد.
_عیی
نگاه منو علی همزمان به سمت طرلان دوخته شد...خندیدمو به بابا که طرلانو بین بازوهاش گرفته بود و تند تند لپاشو میبوسید گفتم:
_بابا ولش کنید ...الآن خونه رو میذاره رو سرش این دختر!
_طرلان ....اصلا امروز بغـ*ـل آقاجون نیومدیا...یادم میمونه.
علی جلو رفت و همینجور که طرلانو بغـ*ـل میکرد با بابا و بی بی مرمر احوالپرسی کرد ،طرلانم که خیالش راحت شد بغـ*ـل باباش مستقر شده برعکس چند دقیقه پیشش شروع کرد خندیدن و سعی داشت صورت علیو با دستای تپلش به سمت خودش برگردونه.
_ترانه بفرما...آقای دکتر هم که اومد...ببینم دیگه میخوای بهمون شام بدی یانه؟؟
ترانه باز جیغی کشید :
_وای نه...امشب شب یلدا هستا....اول بریم هندونه وانار و آجیل اینا بخوریم ...بعد بابا مثل هرسال واسمون فال بگیرن بعد...
پیمان با چشمای ریز شده و سوالیش پرید بین حرفاش:
_چیه هی بعد بعد واسم قطار میکنی؟ ترانه مرگ من اصلا شام درست کردی؟
_معلومه که آره.
_کم درست کردی پس؟
_وا...معلومه که نه.
_پس چرا میخوای اول با تنقلات و میوه سیرمون کنی؟؟
ترانه هاج و واج به پیمان نگاه کرد که طاها دستشو دورِ ترانه حلقه کرد و با خنده گفت:
_خانم منو سرکار نذار آقا پیمان!
_سلام
نگاهمو به علی دوختم که کنارم وایساده بود و بهم نگاه میکرد... سریع بهش نزدیک تر شدم... از اونجایی که بدش میومد تو جمع گونشو ببوسم فقط باهاش دست دادم.
_سلام عزیزم...خوبی؟
نیم نگاهی به بقیه که حواسشون به جنگ و دعوای پیمان و ترانه بود انداخت... برگشت وهمونجور نگاه عمیقی به چشمام میکرد سرشو یکم به پایین و راست مایل کرد و با صدای آروم تری گفت:
_اره ...تو خوبی عروسک؟
لبخندی از این کلمه آشناش زدم.
_هوم....ولی فکر کنم الآن ضربان قلبم رفت بالا آقای دکتر!
با صدای بلند بی بی نگاهمو از لبخند کمرنگش گرفتم و به ترانه انداختم.
_لا الهه الا الله...پیمان مادر کوتاه بیا دیگه....ترانه برو اول سفرو رو پهن کن همه گرسنه ایم ...وقت زیاده.
پیمان بشکنی تو هوا زد و به سمت ما اومد:
_آ ماشالا بی بی ...منم همینو میگم دو ساعته ...منتها میگن که هر گلی یه بویی داره ؟...حالاهم نقل این حرفهاست.
با صدا کردنم باز به سمت علی برگشتم. طرلانو رو دستاش بالا گرفته بود و اونم ناراضی نق نق کنان تو هوا دست و پا میزد.
_بگیرش این جیـ*ـگر بابارو ...دستامو نشستم هنوز.
پیمان دستی به شونه علی زد:
_بیخیال این پاستوریزه بازی ها دکتر.
دستاشو رو به رو چشمای علی گرفت و ادامه داد:
_من الآن دو هفتس دستامو نشستم!
_دست به بچه من نمیزنی.
با شنیدن جدیت صداش غش غش خندیدم و نگاهمو به پیمان که به قول خودش برگاش ریخته بود دوختم.
هدیه هم زورکی خندید و بازوی پیمانو کشید به سمت خودش:
_شوخی میکنه علی آقا
سری تکون دادم و طرلان رو پایین گذاشتم و از اونجایی که
بر خلاف شخصیتش به شدت وسواسی بود گفتم:
_پیمان همین که وایتکس همراه خودش اینور اونور نمیبره خیلی هنر کرده!!
چشماشو واسم گرد کرد:
_وسواسی خودتی خواهش!
به سمتش حمله کردم
_خواهش عمته!
صدای بابا بلند شد.
خجالت زده نگامو از پیمان گرفتم و به بابا دوختم:
_شرمنده ....ولی بخدا یه چیزی به این پیمان بگید بابا.
بابا خندید و شونشو بالا انداخت نگاهمو به پیمان که ریز ریز میخندید دوختم... صدامو پایین آوردم... اشاره ای به در دستشویی انداختم و گفتم:
_صبر کن شوهرم بیاد... اونوقت بهت میگم جزای دست انداختن من چیه!!
پیمان خنده اشو خورد... دستی لا موهاش کشید و گفت:
_اسغفرالله ...یه لحظه برگام ریخت اصلا جونِ تمنا!
از شناختی که روش داشتم خندیدم و ابروهامو بالا پایین انداختم.
_دیگه دیگه!
بعدم منتظر جوابش نموندم و از جلوی چشماش که خطو نشون میکشید سریع رد شدم و برای کمک به سمت آشپزخونه رفتم.
ترانه پراسترس از اینور آشپزخونه به اونطرفش میرفت و غرغر میکرد:
_وای برنجم هنوز خوب دم نکشیده...هدیه جان لطفا این سالادو تزیین کن،تمنا کجاست؟ ندیدیش؟
منتظرجواب هدیه نموند...در یخچال رو بستوصداشو بلند کرد:
_طاها؟...طاها جان یه لحظه بیا.
نفسی از بوی غذای محشری که خودِ ترانه پخته بود کشیدم:
_اوم...چه بوهای خوبی میاد!
چرخید و قبل از اینکه جوابمو بده، طاها تقه ای به در زدو با خنده وارد شد:
_جانم ترانه جان؟
مشغول ظرف کردن ترشی ها شدم. دو تا میخوردم ،یکی ظرف میکردم...واقعا دلیل خاصی داره ترشی ها انقدر خوشمزه ان؟
سوالمو بلند پرسیدم ...ترانه در حال حرف زدن با طاها بود که یه نیم نگاهی بهم انداخت و پر حرص گفت:
_نخور اونارو، ضعف میکنی ...آخرش تو با این عادت ها، زخم معده میگیری .الآن میزو میچینم... با غذا بخور حداقل!
بیخیال صورت سرخ شده ترانه و خندون هدیه و طاها، برگشتم و شونه هامو بالاانداختم . زیر لب《ترکِ عادت موجب مرض است》ی گفتم و یه دونه دیگه قاشق تو دهنم گذاشتم.

خیلی خوبن!
 
آخرین ویرایش:

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
پست سوم


پستونکشو تو دهنش گذاشتم و بعد از بوسیدن لپ های سرخ شدش، چراغ خوابو خاموش کردم و به سمت اتاق خوابمون رفتم.
مشغول بستن بند لباس خوابم شدم و بعد از داخل شدن گفتم:
_ علی تو نمیخواستی چیزی بهم بگی؟؟آخه هی حس میکردم..
جملم با بسته شدن بند و بالا آوردن سرم و دیدن چمدان بازِ روی تخت که علی در حال پر کردنش بود نیمه تموم موند.
علی نیم نگاهی به من که جلو در خشک شده بودم انداخت و یه دونه دیگه پیرهن رو از چوب لباسی جدا کرد ...اخمامو تو هم کشیدم و به سمتش قدم تند کردم.
_چیشده؟جایی میخوای بری ؟
نگاهشو از لباس تو دستش گرفت و تو چشمام خیره کرد...بعد از چند ثانیه کلافه لباسو تو دستش مشت کردو کنار چمدون کوبوند.
متعجب بهش نگاه میکردم...دو تا دستشو بالا آورد و مثل وقت هایی که عصبانی بود محکم رو صورتش کشید و بعد اوفی کرد ...سرشو بالا آورد ، دست هاشو ب کمر تکیه داد و باز بدون هیچ حرفی بهم خیره شد.
انگار داشت حرفاشو سبک سنگین میکرد که چجور بهم بگه...یه دفعه جلو اومد دستمو کشید و کنار خودش رو تخت نشوند ...دستمو تو مشتش فشار آرومی داد که از بالا و پایین شدن سیبک گلوش متوجه شدم آب دهنشو قورت داده. کم کم داشتم نگران میشدم. یعنی چیشده که انقدر مضطربه؟؟
_آره یه اتفاقی افتاده.
چشمامو تو صورتش چرخی دادم ،صداشم گرفته بود حتی ....منتظر به چشمای همرنگ چشمای طرلان نگاه کردم.
لباشو رو هم گذاشت و بعد از مکثی ادامه داد:
_امشب دکتر مسلمان باهام تماس گرفت.
_پشت خطیت اون بود؟
چشماش پرسشی شد و چونشو یکم به سمت راست مایل کرد...هل شده دستمو از دستش بیرون کشیدم و تکه موی تو صورتمو پشت گوشم زدم.
_آخه ...اوم....یعنی آخه واسم سوال بود که اون وقت شب کی باهات تماس گرفته بود؟
بدون هیچ ری اکشنی بهم نگاه میکرد. لب بالا مو زیر دندونام کشیدم و نگامو از چشمای خیرش گرفتم.
_اینجور نگام نکن دیگه....سوال بود....پرسیدن که عیب نیست‌....ندونستن عیبه!
بعدم واسه پیچوندنش عمیق ترین لبخند عمرمو زدم که حس کردم دو طرف لب هام پاره شدن ،ولی خب ...تغییر جهت نگاش از چشمام به سمت چال گونم به نظرم ارزششو داشت.
لبخند آرومی رو صورتش نقش بست. دستشو بالا آورد و انگشت شصتشو مثل همیشه رو چال گونم گذاشت.
_سمینارم افتاد واسه فردا!
خشک زده بهش نگاه کردم:
_کدوم...کدوم سمینار؟ اونی که واسه اونطرف سال بود؟
سری تکون داد و نگاشو تا دستامون پایین کشید.
_آره...مثل اینکه دکتر واسه کاری میخواد اسفند و سال دیگه روکلا بره کانادا...واسه همین از اون طرف سمینار رو انداخت زود تر.
_علی؟
با شنیدن صدای بغض دارم سریع سرشو بالاآورد.
_جانم؟ تمنا گریه کردی نکردیا!
_چقدر؟
نگاشو تو چشمهای خیسم چرخی داد:
_یه هفتس فقط!
یه هفتس فقط ؟ فقط؟ هفت روز دیگه نمیبینمش؟ اوه خدا!
لبمو محکم زیر دندونام گرفتم که دستشو پشت سرم گذاشت و به خودش تکیه ام داد. بغضم هر لحظه بزرگتر میشد.
_منم میخوام بیام باهات!
چونشو رو سرم گذاشت و موهامو نوازش کرد.
_نمیشه که خانومم.
لباسشو محکم لا پنجه هام گرفتم و هق زدم:
_نرو پس تو هم!
موهای افشون و بلندمو با یه دستش جمع کرد و پشت سرم برد و با اون دستش چونمو بالا آورد نگاشو با مهربونی تو چشمام دوخت ...شهد عسل چشماش خونی شده بود.
_دوسِت دارم!
نگاه شوک زده و دودو زنمو بهش دوختم ....بعد از مکثی نفس عمیقی کشیدم چشمامو بستم و به جلو خم شدم باز سرمو به تکیه گاه امنم تکیه دادم و آروم گفتم:
_منم دوستت دارم.
****
پیشونیمو بوسید.
_اگه میرفتی خونه ترانه اینا خیالم راحت بود.
نگاهی به اخمام کرد و سرشو متاسف به چپ و راست تکونی داد و ادامه داد:
_ از خر شیطون هم که پیاده نمیشی تمنا ! دیشب این همه با هم بحث کردیم هنوزم سر حرفتی ...پوف... با اینکه دوست داشتم به حرفم گوش کنی و بری اونجا ،با این حال مجبورت نمیکنم.
چمدونشو کنارش گذاشت و دستی به موهاش ک چند دقیقه پیش شونه کرده بودم کشید.
_انشالا سر یه هفته بر میگردم ،به خودتو طرلان خوب برس.برگشتم دوباره نبینم طرلان دو کیلو تپل تر شده و خودت ده کیلو لاغر تر ...خودت میدونی که رو این مسائل خیلی حساسم ...دلت واسم تنگ شد باهام تماس بگیر....نیام ببینم به قول خودت《دلم واست تنگ شد رفتم تو فکرت》بعدم با چاقو چنان دستت رو ببری که ببرنت بخیه بزنی!
نگاهی به نیش باز شدم انداخت و کلافه نفسشو بیرون فوت کرد ولی با یادآوری چیزی سریع صاف وایساد و به حالت جدیش برگشت. چشمای عسلیشوتنگ کردودر حالی که سرشو آروم چپ و راست تکون میداد، انگشتشو تهدید کنان جلوم تکون داد:
_در ضمن امروز باید بری مطب خانم دکتر شریفی واسه چکاپ کاملت...منو نگاه تمنا....تو که دوست نداری من زنگ خانم دکتر بزنم ببینم رفتی یا نه؟ پس دوباره نپیچون منو سرِ این مسئله که اصلا شوخی بردار نیست. سرت خلوت شد برو پایین تو سالن ورزش کن ..‌. میخوام وقتی برگشتم یه گیم بذاریم باز...اینجوریم با چشمای اشکیت نگام نکن که دلِ من واست رفته دخترکم...من فدای تو بشم که مثل بچه ها بغض میکنی.
دستاشو دور صورتم قاب کرد ،سرشو جلو آورد و اول پیشونیم و بعد دوتا چشمامو بوسید.
نفسمو تکه تکه بیرون دادم و با پشت دستام اشکای پایین ریختمو پاک کردم و با بغض تو گلوم خندیدم .
_چشم آقای دکتر ...فقط اینو بدون که خیلی دوستت دارم. هر وقتم تونستی باهام تماس تصویری بگیر ببینمت.
لبخندی زد و سرشو به سمت گردنم خم کرد که خندیدم و با دستام سرشو عقب بردم ...صدا جیغم بلند شد:

_نکن علی...میدونی قلقلکیما ....حالا هی سرتو ببر تو گردنم!
 
آخرین ویرایش:

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
سلام دوستانِ عزیز
ممنون از همراهیتون

خندون به چشمای هم نگاه میکردیم که یهو به خودش اومد... دستمو تو مشتش فشار ارومی داد. دولا شد و چمدونشو از کنار دیوار برداشت و به سمت تخت طرلان رفت.
پتوشو روش مرتب کرد و با عشق پدرانه لب زد:
_ای جونِ دلم،عمرِ بابا....نگاه چجور خوابیده آخه؟؟
از اتاق بیرون رفتم و سریع مشغول درست کردن آینه قرآن شدم.
در حالی که به ساعت مچی سرامیکی اش نگاه میکرد،با قدم های بزرگ از اتاق خارج شد و به سمتم که کنار در وایساده بودم اومد، بدون هیچ حرفی دولا شد و از زیرش رد شد . قرآن رو بوسید و نگام کرد.
_به همین قرآن و خدا سپردمتون...مواظب خودتون باش. یادتم نره چیا گفتمت.
سرمو تکون دادم...میدونستم دهنمو باز کنم بغضم میشکنه و اشکم در میاد باز و دوری رو به هر دومون سخت تر میکنم.سینی رو از دستای لرزونم بیرون کشید و رو جاکفشی گذاشت. دستاشو بالا آورد و محکم دورم حلقه کرد و پیشونیمو بوسید.
_عروسکِ من!
خودمو بهش فشردم و یه بار دیگه محکم بغلش کردم ... عطرشو واسه یه هفتهکه نداشتمش تو بینیم حبس کردم.
_برو ....خدا به همراهت ....نگران چیزی نباش!...خیلی دوسِت داریم. اینو هیچ وقت یادت نره ...الآنم زودتر برو تا پروازتون نپریده.
سرشو تکون داد و دستاشو با اکراه از دورم باز کرد بدون هیچ حرفی واسه آخرین بار بوسیدم .
پشت پنجره نگاهمو به ماشینش دوختم... تا وقتی که کامل خارج شد و در بسته.
اشکامو با شنیدن صدا گریه طرلان سریع پاک کردم و به سمت اتاقش رفتم.
****
همینجور که آهنگو زیر لب میخوندم کیکو تو فرگذاشتم .
There goes my heart beating
ضربان قلبم داره ميره
‘Cause you are the reason
چونكه دليلش تويي
I’m losing my sleep
خواب از سرم ميپره
انگشت کوچیکمو به مواد زدم و رو برو صورت طرلان که دست و پا میزد گرفتم .باحرص دستمو چنگ زد وبه سمت دهنش برد.
با صدای بلند تری خوندنمو ادامه دادم:
Please come back now
لطفا همين الان برگرد
There goes my mind racing
افكار ذهنم رو مشغول كرده
And you are the reason
و دليلش تويي
(You are the reason_calum scott)
با احساس سوزش سریع انگشتمو بیرون کشیدم و نگامو به طرلان دوختم که لباشو مزه میکرد و با ذوق و خنده دست میزد، بچه پرویی حوالش کردم ...بلند شدم و
دندونیشو زیر شیر آب گرفتم و به دستش دادم.
نگاهی به ساعت انداختم و به سمت تلفن رفتم که زنگ خونه زده شد ...طرلان از آشپزخونه جیغ کشید:
_بابا
ایشی کردم و شال آویزون رو جالباسی دم درو هل هلکی رو سرم انداختم.
_نخیر بابا نیست....باباهنوز نمیاد ،شد یه بارم واسه من اینجور ذوق کنی؟دختر آوردم یا هوو؟
درو برای کتی باز کردم و طرلان که تا درگاه آشپز خونه چهار دست و پا اومده بود رو بغـ*ـل کردم.
_کیه؟
روی سرشو محکم بوسیدم.
_آی قربون کیه گفتنت برم من! عمه اومده ببرتت ددر.
با چشمای درشتش بهم خیره شد و سوالی پرسید:
_دَدَ؟
کیف لباس هاش رو از کنار در برداشتم و در ورودی رو باز کردم .
_هوم ...میرین ددر ...عمه کتی واست قاقا لی لی میخره ...بَه بَه(خوراکی)میخره.
_وای سلام، ای خدایا عمه قربونت بره !
طرلانو تو بغلش گرفت و شروع کرد بوسیدنش.
_ای جونِ دلم....چقدر خوشمزه ای شما؟چقدر بزرگ شدی؟
دست به سـ*ـینه شدم.
_اهم اهم!
نگاشو به سختی از طرلان جدا کرد و بهم انداخت:
_اوا...تو هم اینجایی؟
ابروهامو بالا انداختم وبه درگاه تکیه زدم.
_با اجازتون!
خندید و با خندیدنش دلم بیشتر برای علی تنگ شد.
با خنده دستشو جلو چشمای ماتم آروم چپ و راست کرد.
_از کتی به تمنا ...الو؟صدا میاد؟
پلکی زدم و نگاه خیره امو ازش گرفتم:
_لوس!
بازم بدجنسانه خندید. یه بار از شباهت زیادش با علی بهش گفته بودم. به قول علی《فقط خدا نکنه یه نقطه ضعف دستِ کتی بدی!》بعد خیلی راحت و سریع تر از چیزی که فکرش رو هم کنی به غلط کردن افتادی از اینکه حساب شده رفتار نکردی و گاف دادی.
چشمامو ازش نگرفتم . با آرامش لبخندی زدم... به من میگن تمنا !
_بله خب! ولی فراموش نکن که منم نقطه ضعف تو رو دارم.
دستامو تا جایی که شد از هم فاصله دادم و با لحن بدجنسی ادامه دادم:
_البته نقطه ضعف که چه عرض کنم؟همچین بگی نگی از نقطه بزرگتر بود و چشمم کف پاش قوتی بود برایِ خودش!
باز دست به سـ*ـینه شدم و همراه با ابروم سرمو هم به سمت بالا مایل کردم.
_اینطور نیست؟
دوست داشتم غش غش به صورت سرخ شدش و چشمای گردش بخندم ولی تحمل کردم و دستمو سوالی جلوش دورانی حرکت با لحن بدجنسی ادامه دادم:
_از تمنا به کتی...الو؟صدا میاد؟
لباشو تر کرد و نفسشو فوت کرد بیرون...به روی خودش نیاورد و انگار که چیزی نشنیده با همون صورت سرخش سریع جلو اومد و گونه هامو سرسری بوسید. ...کیف طرلانو از دستم گرفت ...صاف ایستادم و ایندفعه جدی نگاهش کردم.
_کتی بخدا خیلی زشته نمیای تو یه چای و کیکی ،میوه ای،یه چیزی بهت بدم!
چشم غره ای بهم رفت و بدون اینکه چند دقیقه پیشو به روی خودش بیاره از همونجا نگاشو از لا در به ساعت ایستاده تو خونه انداخت و طرلانِ خواب آلود که شل شده بود رو بالاتر کشید.
_اوه اوه...الآنشم دیر شد...الآن روانشناست میرسه ما هنوز اینجاییم ...دو ساعت دیگه همینجام.نگران طرلانم نباش.
یه بار دیگه خم شد و تو هوا بـ*ـوسـه ای به گونم زد.
_فعلا بابای.
سری تکون دادم و دستمو برای طرلان که سرشو رو شونه کتی گذاشته بود و با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد و در همون حالم دستای تپلشو بالا آورده بود و دو دستی بای بای میکرد تکون دادم.
_قربونت بره مامان.
بعد از رفتنشون سریع به سمت اتاقم رفتم و آرایشمو تجدید کردم و راضی از تیپم به سمت فر رفتم و کیک شکلاتی رو بیرون اوردم . بعد از تزیینش روی میز کنار ظرف تنقلات و میوه قرارش دادم. استرسم کم کم زیاد میشد. ناخن هامو زیر دندون گرفتم و با شنیدن صدای دینگ پیامک گوشیم به سمتش رفتم. از شدت استرس پام تو پام گیر کرد و اگه خودمو نگرفته بودم با دیوار یکی شده بودم.
_استرس نداشته باش...حرفای جین رو با خودت مرور کن و کارهایی که بهت گفته بود تو اینجور مواقع انجام بدی ، انجام بده تا استرست کم بشه عروسک!
یادم به یکی از راه های کاهش استرس افتاد که چند دقیقه پیش تو آشپزخونه مشغول خوندن آهنگ مورد علاقه ام بودم . پوست لبمو کندم و انگشت های شصتمو رو کیبورد حرکت دادم.
_احساس سرگیجه دارم علی!!
_پس زیاد به گوشی نگاه ننداز . چشماتو ببند ...قبلش یه لیوان آب بخور. حالت برمیگرده. صرفا جهت اطلاع دوباره باید بگم بهت که خیلی دوست دارم عروسک!
لبام طرح یه لبخند رو گرفتند ....حس آرامشی که از همین دو کلمه اش میگرفتم بینظیر بود. نفسمو کشدار بیرون فرستادم و باز مشغول تایپ کردن شدم.
****
جینا زارع ، روانشناس دو رگه ای که مادرش لندنی و پدرش ایرانی بوده.
در لندن هم دانشگاهی علی و یه جورهایی دوست صمیمی همدیگه بودن.
و البته من آشناییم با علی و زندگی خوبم رو همه مدیون جینِ عزیزم هستم.
یادمه جلسه اولی که پیشش رفتم برخلاف تصورم وقتی دید هیچ حرفی نمیزنم و ساکت فقط بهش نگاه میکنم نفس عمیقی کشید با لبخند،قصه عشق مامان باباش رو تعریف کردو انقدر جذاب بود که متوجه نبودم با شنیدن هر جمله چنان هیجان زده میشدم که کم کم از اون قالب آشفته بیرون می اومدم ...خانواده مادرش یکی از خاندان اصیل انگلستان بودند ،اما پدرش تو پرورشگاه بزرگ شده بود و بعد از ۱۸ سالگی به پیشنهاد تنها رفیقش به فرانسه مهاجرت میکنه که از شانس بدش تو یه تصادف همون دوستش رو هم از دست میده . برای کار و دراوردن خرجیش با دیدن اگاهی مبنا بر خواستن راننده ...عزمش رو جزم و میره به کاخ یکی از خانواده های اشرافی که از قضا مامان جینا دختر کوچیک اون خانواده بوده...و آقای زارع هم در نگاه اول یه دل نه صد دل عاشق میشه! در کمال بهت و ناباوری من بعد از عاشق شدن مامان جینا و بعد از اون ۶ سال زندگی مشترکشون باهم ...آقای زارع خیلی ناگهانی درخواست طلاق میدن بدون اینکه دلیلش رو به کسی بگن که همین امرباعث میشه لی لی جون هم به شدت افسرده بشن طوری که جینا پیشنهاد میکنه به ایران که سرزمین پدریش بوده سفر کنن و اینجا موندگار میشن.
تو تک تک حرفای جینا حس نفرت به باباش و عشق به مادرش رو میشه به خوبی درک کرد .علاوه بر اون خوب متوجه بودم که تعریف کردن گذشته مامان باباش برای منِ غریبه و طرز تعریف کردنش همه جوری بود که منو مشتاق به حرف زدن کنه واز لبخند پیروزیش متوجه شدم به هدفش رسیده.
_با این وجود چرا مامانت تو سرزمین پدریت زندگی میکنن؟چطور ازشون متنفر نشدن؟از خودشون و هرچی که مربوط به ایشونه؟
_چون مامی معتقده ددی دلیل خاصی داشته واسه ترک مامی و من ...هر دلیلی جز خــ ـیانـت .مامی میگه ددی عاشق من بوده و گذشتنش از من مثل گذشتن از جون خودش بوده! به غیر از اون میگه حتی آخرین شب هم متوجه نگاه عاشقونه ددی به خودش بوده.
_خیلی مامانتو دوست داری؟
ابروهاش از لحن غمگینم بالا پرید و حساب شده تر حرفاشو ادامه داد:

_اوهوم،خیلی ...فکر کنم همه مامی هاشون رو دوست داشته باشن...چه در قید حیات باشن چه نباشن!
 
آخرین ویرایش:

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
سلام دوستان
پیشاپیش از لایک هاتون ممنونم

پست پنجم

سرمو تکون ریزی دادم و به حال پرتاپ شدم ...نگامو بهش دوختم که روکاناپه کناریم پا رو پا انداخته بود.
با لبخند یه پر پرتقال رو تو دهانش گذاشت.
_علی خوبه؟
لهجش عالی بود ...مخصوصا موقع تلفظ《ع》...گاهی اوقات دوست داشتم بشینم و دستامو زیر چونم بذارم و فقط اون حرف بزنه و من گوش بدم ولی...
آهی کشیدم و تکیه امو به مبل دادم.
_اره خوبه...اتفاقا همین چند دقیقه پیش گفت سلامشو بهت برسونم و بگم که خیلی دلش واست تنگ شده و خیلی بی معرفتی!
ناراحت ابروهاشو بالا انداخت و بشقابشو رو میز گذاشت ...دستی لا موهای بلوندش کشید.
_I miss him too(من هم دلتنگش هستم)....علی خیلی خیلی نامرده!!
لبخندی زدم. هروقت ناراحت میشد نمیتونست جمله های فارسی و طولانی رو بگه.
با دیدن لبخندم لباش کش اومدن و دستاشو تو هوا تکون داد:
_??never mind...whats up
(بیخیال...چه خبر؟)
آب دهانمو همراه با لبخندم قورت دادم.
_نمیدونم چرا یه چند روزیه استرس و دلشوره دارم جین!
خودشو تا لبه کاناپه کشید تا بهم نزدیک تر بشه.
_??but why...دلیلی واسه استرس وجود نداره !
انگشتامو تو هم پیچوندم و سرمو چپ و راست تکون دادم:
_نمیدونم...واقعا نمیدونم!
دستاشو دراز کرد و با گرفتن انگشتام و نوازششون باعث شد نگاهم رو به چشمای آبی اقیانوسی غرق در آرامشش بدوزم که برخلاف تصورم به گفته خودش از باباش به ارث بـرده بود و مامانش چشم های قهوه ای ساده داره .... و یکی از دلیل های عاشق شدن باباش همین رنگ چشمها بوده.
_تمن...You had a good treatment(تو درمان خوبی داشتی)... خیلی خوب با هم پیشرفت کردیم ...تو دیگه اون تمن گذشته نیستی!اون گذشته هم دیگه هیچ وقت برنمیگرده.
_کاش میشد گذشتمو فراموش کنم!!
سرشو قاطع به چپ و راست تکون داد و دستامو محکم تر فشرد:
_Never(هرگز)....تو نباید هیچ وقت گذشتتو از یاد ببری ...همون گذشته باعث شده که تو الآنِ به این خوبی داشته باشی...Never forget this(هیچوقت اینو فراموش نکن)...حتی اگه روزی هم اون آدم رو دیدی به جای اینکه بلرزی و فرار کنی باید مستقیم و راسخ بری جلوو ازش تشکر کنی.
ناباورمحکم دستمو از دستاش بیرون کشیدم ...یکم بهش نگاه کردم و با دیدن چشمهای منتظر و اخمهای درهمش چند دفعه سرمو چپ و راست کردم ...دست لرزونمو بالا آوردم و هیستریک وار آستین چپ پیرهنمو بالا دادم و با انگشتم به رد چاقویی که از آرنجم تا ساعد دستم کشیده شده بود و گوشت اضافی آورده بود اشاره کردم:
_واسه چی تشکر کنم ازش؟واسه این؟
کلافه چشماشو بست. با چشمای اشکیم بهش زهرخندی زدم و با بغض شروع به حرف زدن کردم:
_اگه خواسته باشی میتونم یه جای دیگه هم شبیه به همین نشونت بدم. اینا که تازه خوبش بودن. تو ...تو خودت میدونی تو اون خوابگاه کوفتی چه ها که بر سر من نیومد! چه بلاهایی که اون آدم به سرم نیاورد!
انگشت سبابمو محکم به سینم کوبیدم وایندفعه با صورت ملتهب و مرطوب ادامه دادم:
_حالا برم ازش تشکر کنم؟؟من ضعیف بودم،مریض بودم ،از شوک مادر جوون مرگم تو سن ۱۹ سالگی با هر استرس کوچیکی دچار حمله قلبی میشدم...انقدر که به علی گفتی تو بعضی جلسه هامون شرکت کنه تا من بلایی سرم نیاد...بعد برم بگم بهش مرسی؟
بدون اینکه حرفی بزنه فقط عمیق بهم خیره شده بود.
_ممنون که با چاقو رو تنم مهر میزدی ،خیلی ممنونم از اینکه سرموچنان به دیوار کوبیدی تا وقتی که خون از کنار سرم پایین ریخت و تو قه قه میزدی،نمیدونم چجور ازت تشکر کنم که یه بار...
جملمو نصفه نیمه گذاشتم و از حالت ایستاده خارج شدم و بدن منقبض و خیس از عرقم رو روی کاناپه پرت کردم.
دستامو بالا آوردم و موهای چسبیده به پیشونیم رو به عقب کشیدم.
_ رشته امو دوست داشتم . بابام واسه اینکه کم کم شوک از دست دادن مامانم رو از بین ببره ،برخلاف میل باطنیش منو تو دانشگاه شهری که رشته موردنظرمو قبول شده بودم، ثبت نام کرد. روز اولی که رفتم خوابگاه فکر میکردم اینجا هم مثل دبیرستان به هرکس لبخند بزنی باهات دوست میشه.
اون ...اونم هم اتاقی من بود که از همون بدو ورود چهار شونه بودنش و ابهتش منو گرفت ، کافی بود توی صورتش بخندی؛ چنان چپ‌چپ نگاهت می‌کرد که هرلحظه امکان داشت سنکوپ کنی.
از همه ما سه سال بزرگتر بود و...
نفسمو لرزان بیرون فرستادم و انگشتامو توهم پیچوندم:
_اون اطلاعات نمی‌داد. فقط گاهی تک‌جمله‌ای ترسناک از زندگی‌اش می‌گفت که بترسی حتی جزئیاتشو بپرسی. یادمه یه شب توی رختخواب دراز کشیده بودیم که یکهو با صدای دورگه‌اش گفت: «مردا خیلی موقع مُردن خِرخِر می‌کنند» و بعد خوابید.
معمولا ساکت بود ولی وقتی حرف می‌زد از هر شش کلمه هفت‌تایش فحش بود. رتبه تک‌رقمی‌کنکور بود و دوست داشت که وکیل بشه.
ولی تنها صفتی که به وجنتاش نمی خورد همون وکالت بود.
ازیه جمله به جمله دیگه میپریدم و پوست کنار ناخنمو میکندم...لبامو محکم گاز گرفتم:
_همان هفته اول دوتا نوچه برای خودش دست پا کرد و شد پادشاه اتاق. نه ظرف می‌شست نه تمیزکاری می‌کرد. همیشه هم وسایلش روی زمین پهن بود. هرچی هم لازم داشت از ما چند نفر بدون اجازه برمی‌داشت. ولی کافی بود سهوا دستت به یکی از وسایلش بخوره ،چنان عربده‌ای می‌زد که به غلط کردن بیفتی. دامنه زورگویی‌هایش به حدی رسیده بود که حق نداشتیم قبل از اومدنش روی تخت هامون دراز بکشیم یا ناهار بخوریم.
حتی ...حتی شایعه شده بود توی جیبش چاقوی ضامن‌دار داره.
پلکامو بستم که تصویر یه چاقو با دسته قهوه ای جلو چشمای بستم حک شد.
با وحشت چشمامو باز کردم:
_ فهیمه یکی از هم اتاقی هام ، وقتی سر و زبون و چشمهای گستاخمو دید همون اول منو یه گوشه ای کشوند و گفت :《اگه با اون مخالفت کنم روم خط میندازه یا میدتم به یکی از نوچه هاش تو دستشویی خفم کنند》. من ولی این شایعه ها رو باور نکردم ، با این که خیلی ترسیده بودم ولی هی به خودم می‌گفتم :《بیخیال تمنا! این حرفا رو واسه اینکه تو رو بترسونه بهت میزنه!》.
با این حال یکی دوبار از کنارم که رد ‌شد سلامش نمی‌کردم. یه وقت‌هایی قبل از این که برقو خاموش کنه توی تختم دراز می‌کشیدم. حتی یکبار قبل از اومدنش ناهارم رو هم خوردم.
البته بعدش از ترس جوری وانمود کردم که نخورده‌ام و باز هم نشستم سر سفره.
فهیمه که میدید دارم چی کار میکنم ایندفعه جدی تر بهم گفت که این آدم با اون هوش فوق العادش جنون داره!برام تعریف کرد که درصورت مخالفت باهاش چه بلاهایی میتونه سرم بیاره!حتی بهم گفت همونقدر که از خدا میترسی از ...از این آدم بترس!بترس که بدبختت کنه... و من حماقت کردم،حماقت!
آب دهانمو قورت دادم...به جلو خم شدم و دستامو جلوی صورتم قرار دادم:
_بین بچه‌ها به عنوان پرجرات‌ترین ترم اولی دوره خودم شناخته می‌شدم. آخرش هم یه روز به سیم آخر زدم؛ روزی که همه کمدم روبیرون ریخته بود تا یک روسری ست با کیفش پیدا کنه.
وقتی اومدم توی اتاق و نگاهم به وسایلم خورد ، خون جلوی چشمم رو گرفت. دیگه طاقت این همه ظلم رو نداشتم.بیخیال حرفای فهیمه شدم از طرفی
حرف‌های دخترای اتاق بغلیم هم تاثیر خودش را میذاشت. میگفتند:《فقط تویی که می‌تونی جلوش وایسی.》 و اینجوربود، شد اونچه که نباید میشد.
وقتی اومد توی اتاق ،جلوی چشمهای گردش قاشق رو برداشتم و شروع کردم به غذاخوردن.
دومین قاشق برنج رو که تو دهنم گذاشتم ،چنان عربده‌ای کشید که ناخودآگاه غذا پرید توی گلوم. ولی قاشق رو ول نکردم.
بلند شد که از دستم بگیردش که ناخودآگاه کل قابلمه برنج را ریختم روی سرش.صدا جیغ دوستام بلند شد...همشون از ترس گوشه اتاق وایساده بودن و به من و اون نگاه میکردند...
دستامو از جلو صورتم پایین آوردم و باز هم آب دهنمو فرو دادم،چشمامو بستم و صورت اونروزش رو یادم آوردم:
_ هیچی نگفت و فقط یه پوزخند زد. از شانسم فرداش کلاس نداشتم ...ترسی از صبح تو دلم افتاده بود و با رفتن همه و موندنش تو خونه فاصله ای تا مرگ نداشتم ...تصمیم گرفتم همینجور از خوابگاه بزنم بیرون ، رو تختش نشسته بود و با انگشتش آروم رو تیزی چاقوی تو دستش میکشید...به خودم میگفتم اگه خواست هرکاری کنه جیغ میزنم ...سریعتر لباس هامو پوشیدم و به سمت در تقریبا دویدم ،دستمو رو در که گذاشتم یه دفعه به شدت به عقب برگشتم ،
چاقو...چاقوش دستش بود.
دستمو از رو در کشید و نوک چاقو رو از رو لباس کنار دستم نگه داشت.
از ترس زبونم بند اومده بود و فقط بهش نگاه میکردم.
_حالا از دستورات من سرپیچی میکنی سوسول خانم؟
از مادرزاده نشده کسی بهم چپ نگاه کنه! اونوقت تو با دو سانتی متر قد جلو اون همه آدم منو کوچیک میکنی؟؟ هه...بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون که هیچ همه موجودات دنیا هم به حالت زار زار گریه کنن.
نفس نفس زنان نگاهمو از رد چاقوی رو دستم گرفتم و به لیوان آبی که جلوم گرفته شده بود انداختم.
با دست های لرزونم لیوانو گرفتم و قلپی ازش خوردم ،حس تهوع به سرگیجه هام اضافه شد.لیوانو دو دستی به پیشونیم تکیه دادم تا شاید یکم حالم از سردی بدنش بهتر بشه...چشمامو بستم و لیوانو بیشتر به سرم فشار دادم:
_تهدیدم کرد به هرکی بگم بلایی بدتر سرم میاره ...درد میکشیدم و شب ها از شدت سوزش زخم هام خواب نمیرفتم و تا خود صبح زیر پتو گریه میکردم.
هر روز یه تهدیدی میکرد و واسم خطو نشون میکشید....من نمیتونستم تا آخرین روزی که اونجام با ترس از اون بگذرونم...چونکه به شدت ازش میترسیدم با این حال یه روز رفتم پیش مسئول خوابگاه و همه چیرو واسش تعریف کردم ،اول با وحشت به زخم هام که عفونت کرده بودن نگاه کرد وسریع منو به نزدیک ترین بیمارستان برد. و بهم گفت حلش میکنم و رفت. فکر میکرد با حرف زدن باهاش همه چی حل میشه! تا ...تا اونروز...من...من نمیدونستم که باهاش حرف زده !
یه چیزهایی نیاز داشتم و مجبور شدم شال و کلاه کنم و به سوپری برم ،از شدت سرما پرنده هم پر نمیزد ...اون روز منو تعقیب کرده بود و با تنها گیر آوردنم یه جای خلوت سرمو محکم به دیوار کوبوند نه یکبار....چندبار...انقدر که خونی که جلوی چشماشو گرفته بود خونی که جلوی چشمام پایین میریخت رو دید.
اونروز خودش منو به بیمارستان برد و بعد از بهوش اومدنم گفت
:
_چغلی منو میکنی؟هنوز بهت یاد ندادند باید لقمه رو اندازه دهنشون برداشت؟؟خودت خواستی وگرنه من که دیگه کاریت نداشتم...ولی ،ولی از الآن...هه...هنوز زنده میخوامت ...دوست ندارم خونت گردن من بیوفته!
و رو من تاکید کرد ...من ...من دیگه نمیتونستم اونجا بمونم ...از دانشگاه با کلی دردسر و حرف پشت سرم انصراف دادم و برای بابام بهونه آوردم که اینجا تنها تر از همیشه هستم . بابام حال روحیش از منو ترانه بدتر بود ...نمیشد به اون راستشو بگم ...پیمان هم درگیر مراسم نامزدی اش بود...خودش انقدر کار رو سرش ریخته بود که نمیخواستم مشکلی جدید به مشکل هاش اضافه کنم.غیر از اون گاهی اوقات چنان حمله قلبی بهم دست میداد که حس میکردم هر لحظه امکان داره بمیرم. اگه اونجور نمیمردم حتما از ترس اون میمردم.
تا شب آخر...که من...
_You do not need to continue.(نیازی نیست که ادامه بدی)
سرمو بالا آوردم و نگاهی بهش انداختم، همه اینا رو شاید بهتر از خودم هم میدونست...پلکی زد و باز هم بهم خیره شد،خودم هم متوجه شدم که باز با درد و دل کردن آروم شده بودم:
_میخواستی بازم منو به حرف زدن وادار کنی که اون حرف هارو بهم زدی؟ بدبخت تر از منم هست تو زندگی؟
_من از بین پرونده هایی داشتم مالِ تو خوبِشونه!! Do not be disappointed now please(لطفا نا امید نباش) اون دختری که تو مطب قبل از تو بود رو یادته؟
نفسم رو بیرون فوت کردم. سریع حرفو عوض کرد...کمی فکر کردم و گفتم:
_همون دختره که ۱۳، ۱۴ سال بیشتر نداشت؟و خیلی هم لاغر بود؟
_right(درسته)من تصمیم نداشتم اینو بهت بگم و اصلا هم نباید راز بیمار هامو فاش کنم...ولی اینو میگم که انقدر فکر نکنی تو بدترین اتفاق واست افتاده و باید چند روز یه بار با فکر کردن به گذشتت از زندگیت سیر بشی
اون دختر یکماه قبل از آشناییم با تو یه سقط داشته که بابای اون جنین بابای خود دختره بوده!
دستامو ناباور جلو دهانم گذاشتم.
_خدای من!این وحشتناکه!
با تاسف سری تکون داد:
_yeah,its so terrible.(آره ،خیلی وحشتناکه)

قطره اشکی برای نگاه مظلوم و قطبی دختر ریختم.شاید من واقعا خوشبخت بودم که اتفاق بد و غیر قابل جبرانی برام نیفتاد!!
 
آخرین ویرایش:

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
دوستای عزیزم
اگه از رمان خوشتون اومده ،با لایک هاتون ازم حمایت کنید لطفا:)

پست ششم
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

Fateme_sltn

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
20/7/18
46
436
171
سلام دوستان
درصورت علاقه خوشحال میشم رمانو به دوستانتون معرفی کنین:)

پست هفتم
برای خرید یه لباس متفاوت ذوق داشتم و قرار شد امروز ،همراه با ترانه بریم مرکز خرید و لباس مناسب واسه امشب تهیه کنیم .
با دیدن ترانه که تو جمعیت دنبالم میگشت، دستمو بالا آوردم و تو هوا تکونی دادم .من رو دید و مجددا مثل من، دستشو تو هوا تکون داد به منظور اینکه دیدمت و خودتو دیگه خسته نکن!
به طرفم قدم تند کرد و همین که بهم رسید گونمو محکم بوسید و تند تند شروع به حرف زدن کرد:
_وای وای ...اگه بدونی چقدر هیجان دارم؟ چند بار نزدیک بود تصاف کنم...یه بارم چراغ خطرو رد کردم …بدو بدو بریم لباستو بخریم...درضمن زنگ شبنم جون زدم واسه بعد از ظهر به زور ازش وقت گرفتم...بیچاره سه تا عروس داشت ،وقتی شنید دو نفریم نزدیک بود پس بیفته ولی تو رودروایسی گیر کرد وقبول کرد …وا...چرا وایسادی هنوز؟
با خنده بهش نگاه میکردم...اون بیشتر از من ذوق لباسمو داشت ...چشم غره ای بهم رفت و دسته کالسکه طرلانو از دستم بیرون کشید...شروع به چرخیدن بین مغازه ها کردیم. و هراز گاهی در مورد لباس های تو ویترین نظر میدادیم ولی هیچ کدوم مطابق میل منو ترانه نبود.
_راستی تمنا؟
نیم نگاهی بهش انداختم:
_هوم؟
_علی کی برمیگرده؟
لبامو یه وری کردم:
_درست وقتی که ما تولدیم!
خنده ریزی به قیافه وارفته ام کرد و ادامه داد:
_خب چرا نمیاد تولد؟
شونمو بالا انداختم .
_پیمان گفت زنگ زده بهش دعوتش کرده ....خودمم بهش گفتم ،ولی احتمالا خسته راه وسفر هست و نمیاد!
دهنشو باز کرد تا جوابمو بده که یهو نگاش به ویترین مغازه پر زرق و برقی خشک شد:
_اوم...اون لباس طلاییه خیلی خوشگله ،بریم پروش کنی؟
رد نگاهشو گرفتم وبه لباس تن مدل موردنظر ترانه که تو دوختش حسابی به اقتصاد مقاومتی توجه شده بود، نگاه کردم.
اوه! تو نظر اول که خیلی خوشگله و به چشم میاد.
یه تاپ طلایی رنگ که روش سنگدوزی هایی خشگلی شده بود ...یکم فاصله میافتاد و یه مقداری از شکم، بی پوشش بود و بعد دامن ساتن و براق و پرچین و تاب...لبمو با زبون تر کردم،دروغ نگم خیلی توجهمو جلب کرده بود ولی....
تک سرفه ای کردم و نگامو به زور و با اکراه ازش جدا کردم و رو به ترانه که هنوز داشت طول و عرض لباسو بررسی میکرد،چرخیدم وابروهامو بالا انداختم:
_علی ببینه سکته میکنه!
لبخند بدجنسی رو لبش شکل گرفت و با همون چشمای براقش بهم خیره شدو خبری گفت:
_علی نمیاد.
یه جور حرف میزد انگار همین دودقیقه پیش خودم بهش نگفته بودم که علی نمیاد و اون از من بیشتر، خبر علی داره!
مستاصل یه نگاهی به لباس و یه نگاهی به ترانه انداختم:
_ترانه!!
دستمو گرفت و به سمت مغازه حرکت کرد.
_تمنا..نه نگو جون من خواهری! باور کن بنده خدا انقدر خسته اس که شب که برمیگردین خوابه اصلا. تازه اگه بیدار هم باشه... مگه نگفتی بهش قضیه لیزر کردنتو نگفتی؟خب دیگه انقدر سوپرایز میشه که لباستو یادش میره! بعدم واسه کی میخواد غیرتی بشه؟ واسه طاها؟ یا واسه هادی(برادر هدیه)؟ ...
همینجور حرف میزد وبهونه میاورد و منم چیزی نمیگفتم و یه جورهایی از ته دلم قانع شده بودم.
بعد از چند دقیقه با لـ*ـذت خودمو از آینه اتاق پرو نگاه میکردم،اتاق پروشون اندازه یه اتاق بود و ترانه هم یه گوشه دست به سـ*ـینه با لبخند از بالاتا پایینمو هی اسکن میکرد...جلو اومد و کلیپسمو بازکرد ...خرمن موهای بلند و مشکیم که تا پایین کمرم بود دورم ریخته شد.
با ناراحتی دستی توموهام کشیدم و باز خودمو نگاه کردم:
_کاش علی اجازه میداد رنگ کنم.
_موافقم...در کل اگه اجازه میداد رنگ کنی و کوتاهشون کنی خیلی خوب میشدیا،ولی الآن موی مشکی بیشتر به پوستت و لباست میاد!با این حال یه فکرایی واسش دارم...اوم...پرفکت!
با خنده سری تکون دادم
_فقط بدبختم نکنی!بقیه اش پیشکش.
چشم غره ای بهم رفت و یه دسته از موهامو کشید.
_برو بی چشم و رو...تقصیر منه این لباس به این مامانی و خوشگلی واست پیدا کردم!
آی آی ترانه!بشکنه این دست،که نمک نداره. خب بسه دیگه دربیار تا چشم ملت بیشتر از این باز نشده.
خندیدم ...اشاره قشنگی به قفل خرابِ در کرد...قفل خراب بود و ففط هم همین اتاق رو داشتند ...فروشنده یادش نبود بهمون بگه این قفل خرابه و درست وقتی مشغول تعویض لباسم بودم یه دختره درو باز کرد ،با دیدنمون چقدر سرخ شد و معذرت خواهی کرد ...بعد که رفت بیرون ..ترانه خودشو پخش کرد جلو در و بهش تکیه داد و گفت:
_به ولله که این فروشنده هه از اولش شوت میزد. حالا میگم یادش نبود بهمون بگه قفل خرابه.اینکه ما اینجاییم هم یادش نبود؟ بهش میگم خانم ما اون لباس طلایی رو میخوایما، بعد دوساعت که ما رو مچل و علاف خودش کرده، برگشته، میبینم یه لباس زرد دستشه!دِ آخه لامصب، شوهر من دیگه فرق طلایی و زرد و میدونه ...تو که دختری نمیدونی؟...ببین گیر چه کسایی افتادیم الله وکیلی!
چقدر خندیدیم ...نزدیک یک ساعت اون تو بودیم و آخرش با گریه و ناآرومی های طرلان و مشتری های بنده خدا بیرون اومدیم.
بعد از خریدنش یکم دیگه تو بازار چرخ زدیم و از اونجایی که ترانه واسه امشب لباس داشت از مرکز خرید بیرون اومدیم .
اول طرلانو پیش بابا گذاشتم و بعد یکراست به سمت آرایشگاه رفتیم.
****
آنقدر ماشین های پارک شده زیاد بود که مجبور شد تقریبا ماشینش را سرکوچه پارک کند.
کلافه از آینه ماشین ،نگاهی به موهای خود انداخت و پوفی کشید.به هیچ وجه اصرار های پیمان را درک نمیکرد.
بیشتر مایل بود به جای شرکت در این مهمانی ،در خانه میماند و منتظر عروسکش رو کاناپه مشکی رنگ دراز میکشید تا او برگردد و بعد از محکم بغـ*ـل کردنش، یک دلِ سیر تماشایش کند و تمام دلتنگی ها را رفع ورجوع کنند نه اینکه مجبور باشد ...جلوی چند نفر آدم، فقط با او دست بدهد وهر از گاهی نیم نگاهی زیرزیرکی حواله اش کند.
بعد از برداشتن سبد گل از روی صندلی کنارش، از ماشین پیاده شد و به سمت خانه موردنظرش، محکم قدم برداشت.
با زدن زنگ و باز نشدن در فکرش به شلوغی بیش از حد مهمانی و سر وصدا های زیاد کشیده شد. اخمهایش در هم تنیدند ،طفل کوچکش به شدت روی سر وصدا حساس بود و نا آرام میشد.
ایندفعه دوبار پشت سر هم زنگ زد که در باز شد ومتقاعب آن صدای شوخ برادرزنش از پشت آیفون به گوشش رسید:
_قدم رنجه فرمودین دکتر...بفرما داخل!
لبخندی برای حفظ ظاهر زد و در را هل داد و وارد خانه شد.
حدسش درست بود.حتی از پشت در بسته ورودی هم، صدای دومب دومب آهنگ به گوشش رسید .
با دیدن کفش های مردانه... احتمال داد پیمان دوستان خودش را هم به این مهمانی تولد دعوت کرده است.نفس راحتی برای لباس همیشه پوشیده همسرش بیرون داد و در، همان موقع باز شد؛سرش را بالا گرفت و با لبخند روی لبش دست داد و بعد از احوالپرسی ،سبد گل را به دست پیمان داد.
_چرا زحمت کشیدی پسر؟حضورت هم کافی بود.
صدایش از حدِ معمول بلند تر بود تا به گوشش برسد دستی به شانه او زدو همانند خودش《لطف داری》را با صدای بلند به گوش پیمان رساند.هردو وارد شدند .نگاهی سریع به جمع انداخت و جلو رفت .
بعد از سلام و احوالپرسی و تبریک به هدیه، نگاه جست وجو گر و کلافه اش را باز چرخی داد که صدای ترانه از پشت به گوشش رسید.
سریع برگشت و نگاهش را روی صورت کمی رنگ پریده او انداخت.
_اوم ...علی جان...اگه دنبال تمنا میگردین...تو اون اتاقه.
زبانش را آرام روی دو دندان بالایش کشید و متفکر به در اشاره شده، نیم نگاهی انداخت...با لبخند تشکر کرد و به سمت در اتاق قدم برداشت که ترانه کمی خود را جلوی او کشید و راهش را سد کرد.
ایندفعه آشکارا ابروهایش از تعجب بالا پریدند که ترانه هل شده دستی به موهایش کشید و در حالی که قدمی به عقب برمیداشت از روی عادت، تند تند شروع به حرف زدن کرد:
_آم...راستش تمنا وقتی شلوغی رو دید از همون اول رفت تو اتاق به خاطر ...ام...یعنی به خاطر طرلان ...بعد الآنم نمیدونه که شما اومدید! راستی سفر خوش گذشت؟مشخصه که خیلی خسته این!!حقم دارید .والا من جای شما بودم تا یه هفته تو خونه میخوابیدم.
و بعد زورکی خنده دنباله داری کرد و سپس آب دهانش را فرو داد و دستانش را درهم پیچاند:
_به هر حال خوش آمدین ...منم دیگه مزاحمتون نباشم ،بااجازتون!
نگاهش را از راهی که ترانه رفته بود گرفت وبه سمت اتاق رفت .
قبل از آنکه در را باز کند لبخندی آرام روی صورتش نقش بست ...دستگیره در را آرام پایین کشید و در را بی صدا باز کرد ...نگاه مشتاقش را بالا آورد وبا دیدن زنی که پشت به او کنار پنجره ایستاده بود... متعجب زده کمی به ذهنش فشار آورد و مطمئن شد که ترانه همین در را به او نشان داده بود.
از طرفی هیکل آن زن را از پشت به خوبی میشناخت، چشمانش از روی هایلایت های طلایی رنگ میانِ موهای مشکی مورد علاقه اش که آزاد دورش رها شده بود و به جنگ سپیدی بازوهای خوشرنگ و خوش فرمش رفته بود پایین تر رفت و شوک زده روی خطی از پوست کمر بدون پوشش کشیده شد.
اخم هایش در هم رفتند. داخل شد و از پشت، در را با صدا و محکم بست.
تمنا ترسیده در جایش تکان محکمی خورد، نگاهش را پنجره گرفته و به عقب داد .با دیدن شخص پشت سرش ، ضربان قلبش به طور ناگهانی بالا رفت و خود را آزار دهنده به در و دیوار سـ*ـینه تمنا کوبید.
آب دهانش را بعد از دیدن اخم های درهمش قورت داد.
_ع...علی!
امیر علی با شنیدن صدای لرزان عروسکش ، نگاهش را بالا آورد و به چشمان آرایش کرده اش دوخت.
تمنا با دیدن چشمان عسلی رنگ محبوبش، ناگهان به خود آمد و به یاد دلتنگی بیش از حدش افتاد ...سریع و ذوق زده تخت را دور زد و از فاصله یک متری او ،خودش را در آغوشش پرتاب کرد و دستانش را محکم به دور تن پهن و محکم او حلقه کرد...از شدت دلتنگی اشک درچشمانش حلقه بست ولی جلوی خود را گرفت و تنها سرش را به سـ*ـینه فراخ او فشار داد.
_خوش گذشت بی معرفت؟ چطوری دلت اومد منو یک هفته بذاری و بری؟ میدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود؟ واسه خودت،واسه این بوی عطر تنت؟ واسه اینکه با اون چشمای عسلیت زل بزنی بهم و با اخم و جدیت بهم بگی عروسک؟واسه دستات...
ناخودآگاه و دلخور هق کوچکی زدو همانگونه که حلقه دستانش را فشرده تر میکرد ، با لبان لرزان و بغض تو گلویش ادامه داد:
_واسه دستات که محکم دورم ...
با حس دستان قدرتمند امیرعلی که دورش حلقه شد ،جمله اش را نا تمام رها کرد ... با خیال راحت در آغوشش لم داد و با آرامش چشمانش را بست.
امیرعلی با دلتنگی همراه با چاشنی از حرص بینی اش را روی موهای تمنا گذاشت و نفس عمیقی از آن گرفت ...پیچک دستانش فشرده تر شد و صدایش گرفته:
_ببینمت!
تمنا حلقه دستانش را شل کرد و سرش را آرام بالا برد...نگاهش را به شهد عسل نگاه او انداخت ...اخمهایش همچنان درهم بودند و در ته نگاه جدی و پرسشگر اش ،دلتنگی آمیخته با مهربانی رسوب کرده بود.
نگاه امیرعلی از چشمانش، باز به بازوانش کشیده شد...دلخور سرش را بالا برد تا چیزی بگوید ولی ناگهان با یاد آوری چیزی با دستانش تن تمنا را عقب کشید و موهای ابریشمی رها شده اش را از روی دستانش به عقب رهاند...متعجب از آنچه میدید نفسش را در سـ*ـینه حبس کرد ...کم کم لبخند کمرنگی روی لبهایش نقش بست و باز هم شگفت زده چشمانش را بالا آورد و به تمنا که با دقت و خیره به عکس العملش نگاه میکرد، انداخت. مهربان چتری هایش را با انگشت کنار زد ؛خم شد و پیشانی عروسکش را بـ..وسـ..ـه ای عمیق زد.
_خوشحالم که کم کم سعی داری فراموشش کنی.
تمنا غرق لـ*ـذت لبخندی زد که با شنیدن تیکه دوم جمله او لبخندش خشک شد.
_ولی لباست اصلا مناسب نیست،اصلا.
تمنا تازه به یاد لباس و بدتر از آن هایلایت موهایش افتاد...لبش را محکم گاز گرفت وبرای توجیه تند تند شروع به حرف زدن کرد:
_به خدا من نمیدونستم پیمان دوستاشو هم دعوت میکنه، همین که فهمیدم خواستم بلند بشم و برگردم خونه که فکر کردم پیمان دلخور و ناراحت میشه...واسه همین اومدم اینجا ... از همون اول اومدم...منو ندیدن !
امیرعلی با ابروانش اشاره ای به موهایش کرد و آرام غرید:
_موهات...با موهات چی کار کردی تمنا؟ مگه اونروز که میخواستی بری آرایشگاه کوتاه و رنگشون کنی بهت نگفتم اگه فقط یه میلی ازشون کم بشه یا یه رنگِ دیگه که هیچ،این مشکی، یه مشکی دیگه هم بشه... من میدونم با تو؟
تمنا عاجز دستش را روی موهایش سر داد....حرفهایش را به خوبی به یاد داشت ...تمنا عاشق تغییر و تحول بود و بعد از جنگ و دعوایی که با هم کردند تمنا برای مدت طولانی قهر کرد و از آنجایی که امیر علی برخلاف همیشه برای آشتی کردنشان پا پیش نگذاشت و مثل همیشه نازش را نکشید ،خودش جلو رفت و آتش بس اعلام کرد و درست همان موقع، امیرعلی با تهدید این حرف را به تمنا زد و وقتی او در ظاهر و به ناچار تسلیم شد ،محکم اورا بوسیده و اعتراف کرده بود آن چند روز برایش جهنم واقعی بود،جهنم.
ولی الآن امیر علی واقعا دچار اشتباه شده بود.
_نه نه ،یادم نرفته ...ولی باور این رنگا موقت هستن...برم حموم پاک میشن علی ...من رنگشون نکردم.... به جون خودم...
با خم شدن ناگهانی سر امیرعلی ،حرفش نیمه تمام ماند.[HIDE-THANKS]
هردو دلتنگ یکدیگر بودند.
بعد از چند دقیقه از هم فاصله گرفتند و خیره به یکدیگر نگاه کردند.
با حرکت چیزی رو تخت هر دو نگاه به سختی از هم گرفتند و تمنا با لبخند وامیر علی با تعجب به آن سمت چشم چرخاندند.
طرلان خواب آلود و متعجب روی تخت نشست و با همان چشمان خمـار عسلی رنگش به پدر و مادرش که در آغـ*ـوش یکدیگر بودند ، نگاه کرد...از دیدن چهره پدر عزیزش بعد از چند روز،ناگهان چشمانش گشاد شد و بعد از لبخندی که پدرش به او زد ،با جیغی از خوشحالی بابا گفت و چهار دست و پا وذوق زده خود را از روی تخت به دستان بازشده پدرش رساند.
امیرعلی دلتنگ ،آن حجم تپل و کوچک را در آغوشش فشرد و با جان و دل به حرف های بچگانه و بیمعنی اش گوش داد و حتی در بحث هایش شرکت هم میکرد.
طرلان انگشت اشاره اش را بالا آورد و در حالی که آن را تا بیخ چشمان پدرش میبرد تنها یک کلمه 《اوف》گفت .علی دست تپلش را از چشمانش فاصله داد و با دقت نگاهی به آن انداخت . با دیدن نقطه ریزِ قرمز و کوچکی روی انگشتش ،خندان نگاهش را به چشمان درشت فرزندش که خیره و منتظر او را مینگریست انداخت ،روی انگشتش را چند باره و پرصدا بوسید و بعد مشت کوچک و نرمش را در مشت بزرگش گرفت :
_ای جانم! انگشتت اوف شده بابا؟ چقدر بد شده...واست بمیره بابایی که انگشت کوچولوی دخملش اوفی شده...
تمنا با عشق به دو عزیزِ زندگی اش نگاه میکرد و در دل دوباره خدا را بابت داشتن آنها شاکر شد.
جلو رفت و خودش را گربه وار میان آغـ*ـوش همسرش جا داد:
_یه روایت از حاجی آقا ابی داریم که میگه آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن!
امیر علی قه قه ای زد و او را محکم به خودش چسباند
_عروسکِ حسودِ دوست داشتنی!
 
آخرین ویرایش: