رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی کاربر انجمن نگاه دانلود

موافقید بعد از تموم شدن این رمان،یه رمان دیگه بر اساس زندگی پریناز پرنیان بنویسم؟

  • بله

  • خیر


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و نوزدهم
یه گارسون با یه کلاه اسپرت و پیرهنی که رنگش باهاش ست بود اومد سمتمون و ازمون سفارش گرفت. من فقط یه فنجون قهوه سفارش دادم. امید هم یه نسکافه. گارسون وقتی برگشت که بره سفارشات رو تحویل بده، نوشته پشت پیرهنش نظرم رو جلب کرد.
- I love my job
لبخندی زدم و دوباره به کارون خیره شدم.
- یادمون رفت عکس بگیریم!
نگاهش کردم. چشماش قرمز بود.
- عکس مهم نیست! مهم اینه که توی این چند ساعت حداقل بهترین حس رو ازش گرفتم.
دستی به‌چشماش کشید و گفت:
- خوبه...خوش به حالت...
- تو چی؟
زل زد توی چشمام و خیلی صریح گفت:
- اون‌قدر فکر تو سرمه که فعلاً نمی‌تونم از طبیعت حس بگیرم!
- پس اون سازی که زدی چی بود؟! مطمئنم تحت تاثیرش قرار گرفتی.
- نه! اون به‌خاطر بدست آوردن آرامش دل خودم بود!
همون‌جور که خیره‌ی چشماش بودم، کمی مکث کردم و گفتم:
- بدستش اوردی؟!
اونم مکث کرد منتها طولانی‌تر! نفسشو فوت کرد بیرون و به صندلی تکیه داد.
- نه!
درکش می‌کردم. درگیریش رو، کلافگیش رو، دو دلیش رو و حتی دردش رو! این مرد هرچقدرم که گاهی اوقات خشن و بی‌رحم می‌شد بازم یه موزیسین با احساس بود. اگر نبود جادوی سازش دل‌های جهانیان رو نمی‌لرزوند. می‌فهمیدم که شکست توی احساسش چقدر براش سهمگینه، شاید باید سال‌ها زمان بگذره تا بتونه به خودش بیاد.
گارسون سفارشاتمون رو اورد و رفت. فنجون قهوه رو بردم سمت دهنم و جرعه‌ای ازش چشیدم. برای اینکه فضا رو عوض کنم رو به امید گفتم:
- چقدر مزه‌اش خوبه. تلخه تلخ! توی خیلی جاها هیچ‌وقت نمی‌تونم همچین قهوه‌های تلخی رو پیدا کنم!
همون‌جور که نگاهش به نسکافه‌ی روی میز بود. گفت:
- هرچقدر قهوه تلخ‌تر باشه نامرغوب تره!
چشمام گرد شد. وا! چه حرفا! خودش ادامه داد:
- قهوه باید به ترشی بزنه. قهوه‌هایی که توی آسیا وجود داره خیلی نامرغوبه و بسیار هم به معده ضربه می زنه. البته قهوه‌های مرغوب و ترش هم اینجا هست منتها باید قهوه شناس باشی.
چه جالب! همچین اطلاعاتی درمورد قهوه نداشتم.
- در مورده قهوه‌ی سبز هم چیزی می‌دونی؟ چند وقتیه خیلی افتاده رو بورس. میگن برای لاغری عالیه.
- متأسفانه مردم دانش کافی ندارن و هرچیزی رو که هرکسی میگه قبول می‌کنن و به فکر زیان و ضررش نیستن. قهوه‌ی سبز برای معده یه دشمن بزرگه. به‌‌هیچ وجه نباید استفاده بشه.
لبخند زدم و با اشتیاق گفتم:
- تو چجوری این همه اطلاعات درمورده قهوه داری؟
نگاهش اومد بالا و توی چشمام نشست و هیچی نگفت.
بی‌خیال دوباره یه جرعه دیگه از قهوه نوشیدم. خدایی بازم قهوه‌ی تلخ یه چیز دیگه‌اس!
***
توی اتاق روی صندلی نشسته بودم و با ناراحتی به اشک‌های بی‌امان گیسو نگاه می‌کردم. روی تخت نشسته و پاهاشو بغـ*ـل کرده و چونه‌اش رو روی زانوهاش گذاشته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.

- گیسو جان. بسه دیگه، این‌جوری فقط داری خودتو از بین می‌بری و چشماتو اذیت می‌کنی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیستم
چشمای اشکیش رو دوخت بهم و با صدایی که به‌شدت خش‌دار شده بود و می‌لرزید گفت:
- تو چی می‌تونی بفهمی از درد من؟! هان؟همه‌ی زندگیم از دستم رفت. همه‌ی دنیام خراب شد! می‌دونی اینا یعنی چی؟ می‌دونی رو دست خوردن چه طعمی داره؟ می‌دونی؟
می‌دونی آخرو با همه‌ی توانش فریاد زد و بیشتر به هق‌هق افتاد. دقیقاً نمی‌دونستم جریان از چه قراره اما هر چی بود به محمد ربط داشت. از جا برخاستم و رفتم لب تخت نشستم. با صدای آرومی گفتم:
- من نمی‌دونم چه اتفاقی بین تو و یزدان افتاده. ولی گیسو جان گریه کردن و عذاب کشیدن راهش نیست!
صورتش رو با دستاش پوشوند و زمزمه مانند چند بار پشت سر هم تکرار کرد:
- یزدان...یزدان....یزدان....
دستاشو برداشت و چشمای خاکستریشو فرو کرد توی چشمام و با خشم وافری گفت:
- یزدان نه! سردار محمد رسولی قاضی این پرونده‌ی بزرگ. سرداری که دیشب فهمید چه رو دست بزرگی خورده! فهمید که همه‌ی این نقشه‌هایی که توی این چند سال کشیده همش باده هوا بوده!
رئیس اون باند فقط گذاشت پلیس مهره‌های سوخته‌ش رو دستگیر کنه مثل مسیح و...
ولی بازم نمی‌دونستم درد گیسو چیه؟!
دستش رو تو موهای پریشونش فرو برد و به یه گوشه خیره شد. دلم برای حالتش سوخت. شاید اولین بار بود که این‌جوری به‌کسی ترحم می‌کردم. از همون اولم که دیدمش فهمیدم از اون قماش خلافکار نیست. معلوم بود که چقدر مهربون و با شخصیته که چقدر یه روئه ،چقدر عاشقه! عاشق محمد! حقش نبود که این‌جوری عذاب بکشه.
بدون اینکه سؤالی بپرسم با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد. انگار توی خاطراتش محو شده بود.
- زندگی معمولی خودمو داشتم. روز مرگی‌های عادی هر دانشجوی فارغ التحصیلی که دربه‌در دنبال کار می‌گرده. سرگرمی‌های من لاک و رژلب بود. تمام عشق و احساس من توی رقـ*ـص خلاصه می‌شد. پدرم از همون بچگیم فوت شد و ما موندیم با یه مادر معلم. من و خواهرم که چند سالی ازم بزرگ‌تره. حقوق معلمی خیلی کمه اما مادرم به بهترین نحو ما رو بزرگ کرد. حسرت هیچی توی دلم نبود. نگاهم به پول این و اون نبود.
آهی کشید و یه قطره اشک از لای مژه‌هاش سر خورد و روی گونه‌اش افتاد.
- دختر آزادی بودم اما اهل پسربازی و خوش گذرونی‌های این‌جوری نه! نه اینکه بچه مثبت باشم و بخوام شعار بدم نه. کلاً حال و حوصله‌اش رو نداشتم. کششی به جنس مخالف نداشتم.
مکثی کرد و این‌دفعه به چشمام نگاه کرد. به چشمایی که با هوشیاری کامل بهش خیره شده بود.
- می‌دونی؟ من خیلی کمال‌گرا بودم. دنبال یه مرد رویایی با ویژگی‌های رویایی! دنبال یه عشق اساطیری که همیشه توی داستان‌ها خونده بودم. یه مردی رو می‌خواستم که قد بلند و خوش هیکل باشه. جذاب و مغرور باشه. پولدار باشه و توی جامعه جایگاه اجتماعی بالایی داشته باشه. مجنونم باشه. خلاصه یه مرد دست نیافتنی و خاصی باشه که همه آرزوش رو داشته باشن!
خنده‌ی تلخی کرد و ادامه داد:
- اما ته دلم همیشه به خودم می‌گفتم عمراً همچین کیس توپی گیرت بیاد! اولا همه‌ی آدما عیب و تقص زیاد دارن ثانیا اگرم بر فرض محال همچین هلویی هم باشه آخه میاد سمت تو؟! تویی که نه پولداری نه جایگاه اجتماعی داری نه... خلاصه با خودم درگیر بودم حسابی!
بعد از این حرف، از روی تخت برخاست و آروم‌آروم رفت سمت آیینه‌ای که روی میز آرایش قرار داشت. نگاه منم بهش بود. توی آیینه خیره شد به خودش و دستی به صورتش کشید.
- دلم خوش بود به همین نیمچه قیافه‌ای که داشتم. میگفتم شاید این زیبایی یه روزی بتونه همچین موردی رو جذب کنه!

روی صندلی میز آرایش نشست و همون‌جور که هنوز به خودش خیره بود، ادامه داد:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و یکم
- یه دوست صمیمی دارم به اسم ثمین. چند سالی میشه که ازدواج کرده و شوهرش یه تاجر نسبتا پولداره. ثمین تنها کسیه که همه‌ی رازهای زندگیم رو می‌دونه و یه جورایی از همون بچگی محرم هم دیگه‌ایم. یه روز معمولی برای شام دعوتم کرد خونش. منم طبق معمول بی‌تعارف قبول کردم و رفتم.
کمی مکث کرد و آرنج‌هاش رو گذاشت روی میز و سرش رو توی دستاش گرفت.
- اون‌شب توی خونه‌ی ثمین یز...
و دوباره مکث.
- محمد رو دیدم. توی اولین برخورد محوش شدم و اون هم دست کمی از من نداشت. تیپش، پرستیژش، اخلاقش مثل همون مردی بود که از بچگی آرزوش رو داشتم!
آهی کشید و با عجز گفت:
- چه شبی بود اون شب. قلبم تندتند می‌کوبید به‌سینم. یه هیجان و شعف خاصی همه‌ی وجودم رو فرا گرفته بود. نگاه مشتاقش یه چی فراتر از رویاهام بود. یادمه ثمین رو کشیدم توی آشپزخونه و تا تونستم سؤال پیچش کردم. اون‌قدر که آخرش دادش دراومد و تهدیدم کرد که جلوی دوست شوهرش آبروش رو نبرم. یزدان کبیری یکی از تاجرای بزرگ ایران و همکار شوهر ثمین بود یعنی!
یه آه عمیق‌تر کشید و گفت:
- وارد جزئیات نمیشم اما دوران خوبی رو با هم گذروندیم. اولش بهم پیشنهاد دوستی داد. بعدش منو توی شرکتش استخدام کرد. اومد خواستگاری. نامزد کردیم. توی خوشبختی غوطه‌ور بودم و خدا رو شکر می‌کردم که منو به بزرگترین آرزوم رسونده. بیشتر از هرچیزی اخلاقش منو شیفته و عاشقش کرده بود. حرارت بالایی که نسبت به من داشت. محبت وافری که فکر می‌کردم صادقانه‌ست! هیچ‌کس تاحالا این‌قدر منو دوست نداشت! حتی مادرم! گاهی وقتا از شدت ابراز احساساتش می‌ترسیدم و به خودم می‌گفتم مگه میشه یه مرد این‌قدر زیاد عاشق بشه؟!توی این مدت تنها چیزی که کمی ناراحتم می‌کرد بی‌خیالی بی‌اندازه‌اش در مورد ظاهر و رفتارم بود. به‌هیچ‌وجه غیرتی نمی‌شد و بیش از حد اروپایی رفتار می‌کرد. خودت یه دختری، می‌دونی که غیرت نشون دهنده‌ی عشق یه مرد به خانومشه. اما متأسفانه محمد...
سرش رو بلند کرد و از توی آیینه بهم خیره شد. دیگه اشک نمی‌ریخت اما غم توی چشماش، بی‌شک هر آدمی رو از پا درمیورد.
- خودمو توجیه می‌کردم. می‌گفتم که هر آدمی یه عیبی داره! من نمی‌تونم انتظار داشته باشم که مثل فرشته‌ها همه‌ی کمالات رو داشته باشه و عاری از هرچی نقص باشه. اونم آدمه! مدلش این‌جوریه دیگه! گذشت تا اینکه نامزد کردیم و محمد اوردم اینجا. می‌خواست تا قبل از ازدواجمون حداقل با هم یه سفرو اومده باشیم. منم از خدام بود. هرچی که داشتم رو می‌دادم تا برای یه ثانیه هم که شده بیشتر پیشش باشم.
لبخند خیلی‌خیلی تلخی روی لباش جا‌خشک کرد و گفت:
- الان که فکر می‌کنم می‌بینم من چقدر ساده و احمقم! یه احمق به تمام معنا که توی این چند ماه دلش رو به یه مرد قلابی خوش کرده! یه مردی که قرار بود شوهرم بشه اما حتی اسم واقعیش رو هم نمی‌دونستم!
همون‌جور که نشسته بود روی صندلی دور زد و برگشت سمتم. حالت صورتش خشک و سخت شده بود.
- تا اینکه دیشب فهمیدم جریان چیه. دیشب بهش خبر دادن که به کاهدون زدن! اون کسی که فکر می‌کردن رئیس این باند بزرگه، من نیستم!
با دهن باز نگاهش کردم! محمد اینا فکر می‌کردن که گیسو رئیسه مسیح و امثال اونه؟! نتونستم خودمو نگه دارم و با بهت گفتم:
- تو؟!
لبخندش تلخ‌تر شد و سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد.
- انگار اون کسی که دنبالشن از لحاظ ظاهری تشابه زیادی با من داره و در تمام مدت، اون شخص می‌دونسته که پلیس عین یه تسلسل باطل داره دور خودش می‌چرخه! مسیح و بقیه که توی مهمونی بودن، واسش مهره‌های مرده‌ای حساب می‌شدن که دیگه اهمیتی نداشتن!
اخمامو توهم کردم. این دختر عجب سرنوشت عجیبی داره.
- حالا رفتار محمد چجوریه؟ چجوری موضوع رو باهات عنوان کرد؟ پلیس در قبال احساسات به تاراج رفته‌ی تو مسئوله.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و دوم
با شنیدن اسم و عکس‌العمل محمد، بغض باز سر باز کرد و با صدای لرزونی گفت:
- دردم همینه! دیشب تا محمد موضوع رو فهمید شد مثل یه تیکه سنگ! با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر باهام رفتار کرد و جریان رو توضیح داد! حتی به خودش حق می‌داد که بخواد با همچین نقشه ای بیاد جلو. تنها چیزی که خشمگینش کرده بود اینه که فهمیده ماموریتش به بن بست رسیده! من هیچ اهمیتی حتی به اندازه‌ی یه نصفه ارزنم واسش ندارم.
خیلی ناراحت شدم. بنده خدا چه دردی داشت می‌کشید. رفتم سمتش و همون‌جور که داشت اشک می‌ریخت بغلش کردم. هق‌هقش بیشتر شد. نمی‌تونستم چیزی بگم. یعنی چیزی نداشتم که بخوام بگم. هر چی هم که می‌گفتم به دردش نمی‌خورد! این زخم حالا‌حالا‌ها التیام پیدا نمی‌کرد و حتی ممکن بود چرک هم بکنه!
گیسو دختر با احساسیه به همین راحتی نمی‌تونه بی‌خیال اتفاقات پیش اومده بشه، از همه مهم‌تر اون محمد خودخواه، به بدترین نحو غرور این دخترو شکونده! مثل یه تبر تیز و گنده، همه‌ی آرزوهای کودکیش رو از ریشه قطع کرده!
با حرص چشمامو محکم بهم فشردم و کمرگیسو رو نوازش کردم تا شاید کمی آروم بگیره.
حتی نمی‌تونستم خودمو جاش بذارم!
نفسمو بیرون فوت کردم.
حالم از خودخواهی مردا بهم می‌خوره!
***
چشمامو بستم و زیر لب با تموم وجود زمزمه کردم:
- اشهد ان لا الله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله. الهمم صلی علی محمد و ال محمد.
عاشق این عبارت بود و نمی‌دونم چه رازی داشت که هروقت می‌گفتمش همه‌ی وجودم پر از آرامش می‌شد!
- السلام علیک یا ایها النبی و رحمه الله و برکاته. السلام علینا و علی عباده الله الصالحین السلام علیکم و رحمه الله و برکاته...
یاد حرف دکتر شریعتی افتادم«در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است، ولی در نماز پایان است، شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»
لبخند پر آرامشی زدم و مطابق معمول نفس عمیقی کشیدم. بوی خدا فضای اتاق رو پر کرده بود!
و این فضای دلارام، زمانی شاعرانه‌تر شد که صدای ویولن پر سوز امید در جای‌جای خونه پیچید و منو بیشتر به حضور خدا، آگاه کرد.
ویولن گریه می‌کرد و لبخند روی لب‌های من عمیق‌تر می‌شد. مثل همیشه مهر روی سجاده رو برداشتم و با تمام وجود بود کشیدمش. آخ خدا! یه بوییدن ساده چه لذتی داشت و من بیست و شش بارون از زندیگم خودمو ازش دریغ کرده بودم.
اندکی بعد چمدون به‌دست کنار در خروجی ایستاده بودم و منتظر اما مثل اینکه قصد بدرقه نداشت!
غصه‌دار نشدم، به‌سختی و بعد از یه جنجال بزرگ اجازه داده که برگردم به جایی که باید باشم. براش سخته و در عین‌حال هم خیلی به نفعشه. بهتره برگرده واشنگتن و به کارای عقب موندش برسه.
چمدون رو گذاشتم همون‌جا و سمت اتاقش رفتم. تقه‌ای به در زدم و منتظر نشدم که اجازه ی ورود رو صادر کنه. در و باز کردم روی تخت دراز کشیده و ساق دست راستش، چشم‌هاش رو پوشونده بود. اما می‌دونستم که بیداره!
- اومدم خداحافظی کنم.
نه تکونی خورد و نه انتظار داشتم که پاسخم رو بده!
- فکر کنم تا پنج دقیقه‌ی دیگه آژانس بیاد دم در. منم تندتند حرفامو می‌زنم که تو بعدش راحت استراحت کنی.
کمی مکث کردم و بعدش با لحن آرومی گفتم:

- ممنونم که توی این چندوقت ازم حمایت کردی. تو بخاطر من این مدت ایران موندی و از همه کار و زندگیت عقب افتادی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و سوم
واقعاً نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم و امیدوارم که روزبه‌روز موفقیتت بیشتر بشه. البته مطمئنم که این‌طور خواهد شد. گرچه الانم خیلی‌ها آرزو دارن که به جایگاه تو برسن.
دستمو توی کیفم بردم و چکش رو دراوردم. به‌آرومی گذاشتمش روی میزی که کنار در بود و گفتم:
- دلم برات تنگ میشه. خیلی بهت وابسته شدم اما چند بارم بهت گفتم که این جدایی برای هردوی ما...
صدای محکم و جدیش بود که باعث شد از ادامه ی حرفم باز بمونم.
- خداحافظ!
هنوز دستش روی چشماش بود. لبخند کم‌رنگی زدم و فقط نگاهش کردم. این مرد مغرور همه‌جوره دل منو می‌لرزوند.
لبخندم عمیق‌تر شد و زیر لب گفتم:
- مواظب خودت باش.
و بعد از کمی تعلل در اتاق رو بستم.
***
در خونه رو باز گذاشتم و برگشتم توی آشپزخونه تا به بقیه ی کارام برسم. صدای جیغ فاطمه به گوشم می‌رسید و لبخند گشادی روی لبام اومده بود.
- نیاز جون...کجایی؟...خاله جونم...
اومدم برگردم که از پشت به پاهام چسبید.
- خاله کجا بودی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود. تو رو خدا دیگه تنهامون نذار.
مثل همیشه دلم براش ضعف رفت. برگشتم و محکم به‌آغـ*ـوش کشیدمش. موهای نرم و ابریشمیش رو نوازش کردم.
- خاله فدات بشه وروجک. حالاحالا هستم پیشتون. نگران نباش خوشگله.
نگاهم افتاد به محمود که گوشه‌ی آشپزخونه ایستاده بود و نگام می‌کرد. لبخند به لب داشت و مطمئنم اگه خجالت نمی‌کشید و غرور پسرونه نداشت مثل خواهرش می‌پرید سمتم! همون‌جور که فاطمه توی بغلم بود از جا برخاستم و سمت محمود رفتم. با خنده گفتم:
- چیه؟ چرا ماتت بـرده پسر؟
سرش رو انداخت پایین و مؤدبانه ایستاد. با لحن همیشه آرومش گفت:
- سلام خانم. خوش اومدید.
فاطمه رو گذاشتم پایین اما ولم نکرد. دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بهم چسبید. دست راستمو بردم بالا و رو به محمود گفتم:
- حالت چطوره مرد کوچک؟
اولش کمی با تردید نگاهم کرد و بعدش با شرمندگی گفت:
- ببخشید خانم. من نمی‌تونم دست بدم!
چشمام گرد شد. وا یعنی چی؟! دستمو اوردم پایین و با بهت گفتم:
- چرا؟!
از حالت قیافه‌ی من معلوم بود خنده‌اش گرفته اما سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه.
- خب من چند روز پیش به سن تکلیف رسیدم. مامان مریم میگه که دیگه باید حد و حدود خودم رو با خانومای نامحرم رعایت کنم.
آها! از اون لحاظ نمی‌تونه دست بده! خیلی دلم می‌خواست یه پس گردنی آبدار نثارش کنم و بگم بچه پس فردا که نوبت به دختر بازیت برسه می‌بینم چجوری محرم نامحرمو رعایت می‌کنی اما خب عقایدش محترم بود! دیگه بچه احساس بزرگی می‌کرد. منم تصمیم گرفتم که ضدحال نزدم. لبخند عمیقی زدم و گفتم:
- بهتره شما دو تا برید تو پذیرایی منم تا نیم ساعت دیگه میام پیشتون و با هم یه ناهار خوشمزه می‌زنیم تو رگ.
محمود گفت:
- نه ما نمی‌خواستیم باعث زحمت بشیم. فقط ادب حکم می‌‌کرد که بیایم و ...
نذاشتم حرفش رو بزنه و این‌دفعه ناخواسته پس گردنی آرومی بهش زدم و با خنده به قیافه‌ی اخمالوش نگاه کردم و گفتم:
- از این به بعد هرچقدر تعارف بکنی من این‌جوری بهت دست می‌زنم! حالا هم برو تو پذیرایی مثل بچه آدم بشین و تلویزیون نگاه کن!

چشمی گفت و به همراه فاطمه از آشپزخونه رفت بیرون. با یه حال توپ برگشتم سرکارم و یه ماکارانی اعلاء واسه خودمون درست کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و چهارم
***
مریم خانم چادرش رو محکم گرفته و با چشمایی که پر شده بود از اشک منتظر بود که شوهرش از اتاق دکتر خارج بشه و بتونه ببینتش. فاطمه و محمود هم بی‌صبرانه کنارش ایستاده بودن و پشت‌سر هم فاطمه می‌پرسید پس چرا پدرش نمیاد؟
حدود ده دقیقه بعد، در اتاق باز شد و متعاقب اون آقا غلام به همراه یه مرد سفید پوش بیرون اومد.
اشک‌های بی‌امان مریم خانم روی گونه هاش ریخت و محمود مات پدرش شده بود و از جا تکون نمی‌خورد!
فاطمه با هیجان جیغ بلندی زد و به‌سرعت به طرف آقا غلام دوید.
- بابایی...
آقا غلام زانو زد و دخترک معصومش رو به آغـ*ـوش کشید و محکم به خود فشردش. فاطمه مرتباً گونه‌های پدر و می‌بوسید و تندتند حرف می‌زد. نگاه آقا غلام به خانومش بود. همسری که صبورانه پای تمام کارهاش ایستاد و به‌سختی خرج خونواده رو دراورد.
مریم خانم چند قدم رفت جلو و با همون صدای متین و آرومش گفت:
- به زندگی خوش اومدی...
لبخند مردونه‌ای روی لباش نقش بست و فاطمه رو از آغوشش با ملایمت جدا کرد.
جلوی همه تکه‌ای از چادر مریم خانم رو گرفت توی دست و بردش سمت بینی و چشماش رو بست. بعد از اون گوشه‌ی چادر رو با عشق و قداست خاصی بوسید!
اشکی روی گونه‌ام چکید و قلبم چقدر آروم بودم!
به محمود نگاه کردم که هنوز متحیر بود و سرجاش ایستاده بود. دستم و گذاشتم پشتش و به‌آرومی جلو هلش دادم.
بهم نگاه کرد. با چشم اشاره کردم که پیش باباش بره.
دیدن این خونواده‌ی کامل پیش روم باعث شد که بیش از پیش معنای زندگی رو درک کنم و اونجا برای اولین بار بود که من لبخند خدا رو دیدم!
***
- جرج ماتیسن شعری دارد که آن شعر را با ترجمه‌اش می‌آورم، سپس بیتی از حافظ مقابل ترجمه‌ی یاد شده می‌گذارم تا نبوغ این شاعر هویدا گردد.
Make me a captive loard
And then I shall be free
Force me to render up my sward
And I shall conquerer be
I sink in myself alarms
When by myself I stand
Imprsion me within thine arms
And wtrong shall be my hand
مرا اسیر خود گردان خدا تا احساس حریت کنم
سبب ساز تا شمشیرم را کنار گذارم
آنگاه پیروزم
چون با خودم هستم (دور از تو) در آشوب هستی فرو می‌مانم
ای خدا مرا در حصار خود درآر
تا دستانم توان یابند.
اما سخن حافظ با همین مفهوم:
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
و قبل از حافظ سعدی فرمود:
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به‌دست تو اسیر افتادم.
(حافظ در آن سوی مرزها تألیف دکتر امیر اسماعیل آذر به اهتمام مریم برزگر)

استاد وقتی کتاب رو بست رو به ما گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و پنجم:
- حضرت حافظ تأثیر شگرفی بر همه‌ی جهان گذاشته و بسیار هم از جهان تاثیر پذیرفته! بی‌شک که حافظ، حافظ تمام جهان و اعصار است و هیچ‌کس نیست که بتواند خلاف این ادعا رو ثابت کند. بیشتر از این هم وقت دوستان رو نمی‌گیرم و حق دوستان را در پناه حق می‌سپارم.
همه به‌احترامش بلند شدیم و براشون دست زدیم. استاد بزرگی بود و هر هفته توی خود حافظیه جلسه‌ی حافظ شناسی برگزار می‌کرد و من یکی رو با اون کلام شیرینش بیش از پیش شیفته‌ی حضرت کرده بود.
بعد از اینکه فاتحه خوندم، کوله پشتیم رو گذاشتم رو کوله م و از حافظیه خارج شدم. هنوز خیلی دور نشده بودم که صدایی از دور شنیدم که داره صدام می‌کنه.
- خانم مشکات...خانم...
برگشتم و به صاحب صدا که داشت می‌دوید میومد سمتم نگاه کردم.
روبه‌روم ایستاد و درحالی‌که داشت نفس‌نفس می‌زد با لهجه خارجی گفت:
- شنیدم که شما نمایشگاه نقاشی دارید. می‌تونم آدرسش رو داشته باشم؟
با اینکه لهجه داشت اما معلوم بود که داره سعی می‌کنه درست و به قاعده حرف بزنه. هر سری که برای شرکت در کلاس‌ها میومدم. این پسرک آلمانی هم اونجا حضور داشت.
- همین‌جوری بگم حفظ می‌کنی یا بنویسم واست؟
به‌سرعت از توی کوله پشتیش یه کاغذ خودکار دراورد و گرفت سمتم.
- لطفاً بنویسید.
کاغذ خودکار و گرفتم.
- انگلیسی بنویسم؟
- نه لازم نیست. فارسی هم متوجه میشم.
ابروهامو دادم بالا و آدرس رو نوشتم. تشکر کرد و ازم گرفت. اومدم برم که دوباره صدام زد. چشمای ریز و آبی کم‌رنگش رو دوخت توی چشمام و گفت:
- می‌تونم بپرسم سبک شما چیه؟
- من بیشتر روی ابعاد جسمانی بانوان ایرانی به همراه لباس‌ها و نمادهای اصیل کار می‌کنم.
ابروهاش رو بالا داد.
- ابعاد جسمانی؟! مگه توی ایران...
فهمیدم منظورمو درست متوجه نشده. با لبخند گفتم:
- برهنه نه. با لباس‌های سنتی و اصیل. در کل موضوع نقاشی‌های من بانوان قدیمی ایرانی هستن.
لبخندی روی لبای نازک و سرخش نقش بست و گفت:
- پس مسلماً تابلوهای زیبایی رو قراره ببینم. من بسیار به فرهنگ و سنت ایرانی علاقه دارم.
- امیدوارم که برات جذاب باشه. تو جهانگردی؟
- نه. دانشجوی زبان و ادبیات فارسی در آلمان هستم. برای چند ماه اومدم اینجا تا بیشتر ایران رو بشناسم.
ازش خوشم اومد. هرکسی که ایران رو دوست داشته باشه ، برای نیاز پرچمش بالاست!
- معلومه خیلی هم حافظ رو دوست داری، من هر هفته اینجا می‌بینمت!
لبخندش عمیق‌تر شد.
- حضرت حافظ توی آلمان جایگاه ویژه‌ای داره. اولین بار، دیوان کامل حافظ در آلمان به چاپ رسید!
ابروهامو دادم بالا و با اشتیاق صحبت رو ادامه دادم:
- چه جالب! چه وجه مشترکی بین ژرمن‌ها و ایرانی‌ها وجود داره که این‌قدر به حافظ علاقه نشون میدن؟
- زبانمون! زبان ما دو کشور بسیار مشتابه به همه و ویژگی‌های زبانی مشترک، زیاد داریم. زبان فارسی بیشتر از همه با زبان ژرمنی خویشاوندی داره و نتیجه‌اش هم اینه که یادگرفتن و درک زبان فارسی برای آلمانی‌ها خیلی ساده باشه. نه فقط خیلی از واژه‌ها شبیه به همن بلکه حتی طرز جمله‌بندی و نحوه‌ی ریختن اندیشه‌ها در قالب کلمه‌ها هم بیشتر اوقات شبیه به همدیگه هستن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و ششم:
به‌به اطلاعات! فهمیدم با آدم خیلی باسوادی طرفم. برای همین هر لحظه نسبت به‌گذشته هی داشتم بیشتر مشتاق مصاحبت میشدم. انگار خودشم بدش نمیومد.
- آفرین! دانشت در این‌باره بی‌نظیره! من می‌دونم که توی ادبیات آلمان و حتی جهان، هیچ‌کسی مثل گوته به حافظ ارادت نداشته! گوته یه جورایی مریدش بوده و باعث شده که نگاه دنیا به حافظ جوره دیگه‌ای باشه! نه؟
- گوته کسیه که مهم‌ترین قدم رو برای شناساندن حافظ به جهان برداشته! شکی توی این قضیه وجود نداره. گوته با آفرینش کتاب دیوان غربی شرقی، هم جایگاه واقعی حضرت رو به همه نشون داد هم خودش تونست به‌اوج بیشتری دست پیدا کنه.
- ببینم اسمت چیه؟
- هانس پاول. تو می‌تونی هانس خالی صدام کنی!
لبخندم عمیق‌تر شد و جلو دستمو بردم.
- توام می‌تونی منو نیاز خالی صدا کنی! خیلی‌خیلی از آشناییت خوشبختم هانس!
با تعجب به دست دراز شده‌ام نگاه کرد و با تردید دستش رو اورد جلو و با هم دست دادیم.
- من هم خوشبختم نیاز.
- تعجب نکن! من توی آمریکا بزرگ شدم و زیاد مذهبی نیستم. با موضوع دست دادن مشکلی ندارم.
دستی توی موهای بور و کم پشتش کشید و با لبخند گفت:
- راستش انتظار نداشتم این‌قدر خونگرم برخورد کنی.
- خودت باعث شدی! من از آدمایی که بی‌دانش کاری رو نمی‌کنن به‌شدت خوشم میاد!
به ساعت مچیم نگاهی کردم و ادامه دادم:
- من دیگه باید برم. توی نمایشگاه می‌بینمت.
با هم خداحافظی کردیم و سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
***
پاهامو روی میز دراز کرده بودم و مشت‌مشت پاپ کرن میژریختم تو دهنم و از این کانال به اون کانال می‌رفتم.
زدم شبکه‌ی یک اخباره. شبکه دو یه روحانی داره حرف می‌زنه، شبکه سه فوتبال جام نمی‌دونم چی چیه، شبکه چهار یه مستند علمیه، شبکه پنج داره یه سریال مال عهد بوق رو نشون میده، شبکه‌ی خبر داره از جنایات جدید داعش و رژیم آل‌خلیفه حرف می‌زنه، شبکه‌ی نسیم داره تکرار خندوانه رو برای سیصدمین بار پخش می‌کنه، شبکه‌ی افق داره درباره‌ی بدی‌های شبکه‌های مجازی حرف می‌زنه. شبکه‌ی من و تو، داره این و اون رو مسخره می‌کنه و شبکه‌ی جم داره از این فیلمای داغون ترکی نشون میده. اوا مرده داره به زنش خــ ـیانـت می‌کنه! بقیه‌ی شبکه‌های فارسی زبان هم یا دارن لاجر باکس تبلیغ می‌کن یا داروی لاغری!
پوفی کردمو دوباره زدم روی شبکه‌ی یک، می‌خواستم دوباره دور بزنم شاید یه چی به درد بخور پخش بشه.
یه مشت ذرت ریختم تو دهنم که یهو دیدم داره برنامه‌ی دستپخت رو پخش می‌کنه. نیشم باز شد و صدا رو بالاتر دادم. بیشتر از خود برنامه عاشق این مجریش بودم! مخصوصاً اون عینک گردش و وقتی که موقع صحبت همش دستاش رو تکون میده!
حسابی مشغول شده بودم و داشتم کیف می‌کردم که صدای گوشی باعث شد چشم از تلویزیون بردارم و گوشیم رو از روی میز بردارم. بی‌توجه به شماره، دوباره به تلویزیون نگاه کردم و جواب دادم:
- بله؟
یه عالمه ذرت هم ریختم تو دهنم.
- نیاز!
با شنیدن صدای کسی که اون ور خط بود، برای چند لحظه خشکم زد.
- نیاز جان ، حالت خوبه؟
دیگه جایی رو نمی‌دیدم. مات بودم، مات!
- عزیزم..

با شنیدن این واژه از بهت دراومدم و با صدای خیلی بلندی گفتم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و هفتم
- به من نگو عزیزم، من عزیز تو نیستم!
و با عصبانیت گوشی رو قطع کردم. چطور به‌خودش اجازه داده که با من تماس بگیره؟
با حرص گوشی و ظرف خوراکی رو پرت کردم روی مبل و بی‌توجه به ذرات‌های ریخته شده، از جا برخاستم و بی‌هدف توی سالن راه رفتم.
تو دیگه به من چی‌کار داری؟ نمی‌خوای بذاری زندگیمو بکنم؟ آخه به تو هم میگن آدم؟! با چه رویی به من زنگ می‌زنی آخه؟
سرم تیر کشید. دستمو محکم توی موهام فرو کردم و سرمو با انگشتام ماساژ دادم. دوباره گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. زدم به‌سیم آخر با عصبانیت هر چه تمام‌تر رفتم سمت مبل و گوشی رو برداشتم. جواب دادم و با فریاد گفتم:
- دست از سرم بردار. حالم ازت بهم می‌خوره! فاضلاب توی جوب بیشتر از تو و امثال تو شرف داره واسم. دفعه‌ی آخریه که بهم زنگ می‌زنی!
دیدم چیزی نمیگه. این دفعه با همه‌ی توانم جوری که بدجوری هم به گلوم فشار اومد، فریاد بلندتری زدم و با همه‌ی انزجارم گفتم:
- بذار به حال خودم بمیرم!...بذار...
- نیاز دختر آروم باش! چه خبرته؟
برای یه لحظه ساکت شدم. اوه! چه گندی زدم! این‌دفعه ثریا بود نه امیر مشکات.
- نیاز جان! حالت خوبه عزیزم؟ کسی اذیتت کرده؟
نفسمو به‌آرومی بیرون فوت کردم. تک سرفه‌ای کردم که کمی از خش صدام گرفته بشه و گفتم:
- چیزی خاصی نیست. ببخشید با کسی اشتباه گرفتمت. کاری داشتی؟
انگار فهمید که مایل نیستم بیشتر از این توضیح بدم. برای همین خیلی راحت بی‌خیال قضیه شد و با شیطنت گفت:
- یه پسر خارجکی اومده اینجا با تو کار داره!
اخمامو کردم تو هم و گفتم:
-درست حرف بزن! منظورت به کیه؟
لحنش جدی شد. می‌دونست این‌جور وقتا به‌هیچ‌وجه رو مود شوخی و خنده نیستم!
- میگه اسمش هانس پاوله. می‌خواد ببینتت. میگه میشناسیش.
همون پسر آلمانیه! نمی‌دونم چرا حس خوبی بهش داشتم! برای همین سریع به ثریا گفتم که گوشی رو بهش بده. ثریا با تعجب گفت:
- ببینم خبریه؟!
- ای بابا! چه ربطی داره؟ مگه باید خبری باشه که...
حرفمو قطع کرد و تندتند گفت:
- نیاز خر نشی عاشق این بشی‌ها! یهو شانستون نگیره دخترتون شبیه این بشه باید از همون اول بندازینش تو دبه ترشی‌ها!
با تشر گفتم:
- کم چرت‌وپرت بگو ثریا! بهت گفتم گوشیو بده بهش!
بعد از چند ثانیه صداش با همون لهجه‌ی زیبا و قشنگش توی گوشی پیچید.
- سلام نیاز.
لحنم ناخواسته آروم شد و لبخند روی لبم اومد.
- سلام. حال شما؟
- ممنونم. خیلی‌خیلی خوبم. راستش تا قبل از اینکه بیام به نمایشگاهت فکر نمی‌کردم تابلوهات این‌قدر قشنگ باشه.
- لطف داری.
- نه ما آلمانی‌ها برعکس شما ایرانیا با کسی تعارف نداریم. دارم واقعیتو میگم. راستش با دیدن تابلوهات مسر شدم که موضوعی رو باهات عنوان کنم.
- می‌شنوم.
- پشت گوشی نمیشه! اگه ممکنه می‌خوام ببینمت.
- الان؟
- برای من فرقی نمیکنه. هرچه زودتر بهتر!
کمی فکر کردم و دست آخر گفتم:
- بهتره بریم یه جا شام بخوریم و حرف بزنیم، پایه‌ایریخت؟

خندید و با لحن جالبی گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

حامی انجمن
عضو انجمن
3/6/19
207
2,773
416
21
زیرِ آسمونِ قلب‌ها
پست صد و بیست و هشتم
- بله. پایه ام!
از هم خداحافظی کردیم و برای ساعت نه شب قرار گذاشتیم.
***
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه‌ش قد یه دنیا میشه
میره یه گوشه‌ی پنهون می‌شینه
اونجا رو مث یه زندون می‌بینه
غم تنهایی اسیرت می‌کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می‌کنه
غم تنهایی اسیرت می‌کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می‌کنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می‌زنه
غم میاد یواش‌یواش خونه‌ی دل در می‌زنه
یاد اون شب‌ها میفتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می‌نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت می‌کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می‌کنه
غم تنهایی اسیرت می‌کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می‌کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه...
هانس چشماش رو بسته بود و تو حس رفته بود. همچین با عشق به آهنگی که داشت توی رستوران پخش می‌شد گوش می‌داد که دلم نمیومد سکوت بینمون رو بهم بزنم. بیا! طرف آلمانیه ببین چطور خودش رو برای همه چیه ایران می‌کشه! اون‌وقت اکثر ما ایرانیا به این چیزا بی‌توجهیم!
وقتی که آهنگ تموم شد به‌آرومی چشماش رو گشود. هم‌زمان یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش به‌طرف پایین سرازیر. نگاهم بهش بود. دروغه که بگم توی دلم بهش غبطه نخوردم!
لبخندی زد و سریع اشکش رو پاک کرد.
- اسم صاحب این صدای آسمونی چیه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- استاد فریدون فروغی! اسطوره‌ی موسیقی ایران!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- عجیبه! تا حالا اسمش رو نشنیدم!
منم نفس عمیق کشیدم، منتها برعکس هانس پر از کلافگی. با حرص گفتم:
- فقط تو نیستی! نسل‌های جوون ایرانم خیلی کم می‌شناسنش. خیلی از دوستای من حتی اونایی که توی ایران زندگی می‌کنن، فریدون فروغی رو نمی‌شناسن. کم‌کم و کاملاً مظلومانه داره توی تاریخ گم میشه!
گارسون اومد و سفارشاتمون رو روی میز چید و رفت. بعد از چند لحظه، هانس خیلی جدی رو کرد بهم و گفت:
- می‌خوام در مورد تابلوهات کمی باهات حرف بزنم.
اخمام کمی رفت تو هم.
- در مورده چیه تابلوها؟!
بدون فوت وقت گفت:
- فروششون.
حدس زده بودم. بدون اینکه بخوام بحث کنم در یه کلمه جوابش رو دادم:
- به‌هیچ‌ وجه!
کمی دوغ توی لیوانش ریخت و با خونسردی گفت:
- بهتره که به حرفام گوش کنی. بعدش خودت مختاری که هر تصمیمی که بخوای بگیری!
و بعدشم لیوانش رو داد بالا و کامل دوغش رو خورد. با همون اخما گفتم:
- اشکالی نداره! تو حرفاتو بزن ولی من از همین الان جوابتو میدم! تابلوهای من به‌هیچ عنوان به فروش نمی‌رسن!

لبخندی اومد روی لباش و یه قاشق چلو کباب تو دهنش کرد. بعد از اینکه قورتش داد، گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.