رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: hadis eidani

موافقید بعد از تموم شدن این رمان،یه رمان دیگه بر اساس زندگی پریناز پرنیان بنویسم؟

  • بله

  • خیر


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران

نام رمان: نسیم سیاه چشمانت
نویسنده: حدیث عیدانی | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: سییما
خلاصه:
نیاز مشکات، دختری مستقل، با عزت‌ نفس و کمی غد که قصد داره از ایران بره و مدیر برنامه‌ی رهبر موسیقی یه گروه معروف بشه.
موسیقی‌دانی که در همه‌جا به‌عنوان یک فرد خوش‌مشرب شناخته میشه؛ ولی به‌تدریج با توجه به اتفاقاتی که در خلال داستان میفته، اخلاقش ازاین‌رو به اون‌رو میشه و درگیری‌های خاصی با نیاز پیدا می‌کنه.

درگیری‌هایی که از چند جهت به‌شدت زندگی این دو نفر رو تحت تأثیر قرار میده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
17/4/18
835
20,475
821
25
:)
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست اول
مقدمه
روی هر کسی دست بگذارم، به‌راحتی جانش را فدا می‌کند؛ اما مشکی چشمانت در همان اولین دیدار، مرا فهماند که تو از آن، هر کسان نیستی و نخواهی بود.
بر فرش بودم و افسوس که فکر می‌کردم بر عرشم.
سماع صوفیانه‌ی سادگی نگاهت، مرا در خانقاه نبودنت گوشه‌گیر کرد.
بی‌خضر، سالک شدم و فرو رفتم در زجر بی‌تو زیستن.
من نیاز مشکات، از تو بی‌نیازی را آموخته‌ام.
عشق، بی‌نیازی است، عشق پایدار است و زمانی که نسیم سیاه چشمانت را نوشیدم، فهمیدم که تو پایداری.
به نام آنکه اگر حکم کند، ما همه محکومیم.

نسیم سیاه چشمانت
نیاز مشکات
سوار ماشین که شدم گوشیم زنگ خورد، لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست. بدون نگاه‌کردن به اسم طرف هم می‌دونستم که کی اون‌ور خطه. موبایل رو از توی کیفم درآوردم و مثل همیشه، بدون سلام، جواب دادم:
- تازه سوار ماشین شدم، یه ربع دیگه دم خونتونم.
و هم‌زمان با این حرف، ماشین رو روشن کردم. جیغ صنم بلند بود و من که هنوز به تن صدای بلند و تیزش عادت نکرده بودم، موبایل رو کمی از گوشم فاصله دادم.
- نیاز خانوم، واقعاً چجوری می‌تونم یه‌خرده ادب بهت یاد بدم تا بتونی اول هر مکالمه به مخاطبت سلام کنی؟ واقعاً این کار خیلی سخته؟
لبخندم عمیق‌تر شد. این عادتم همیشه دلش رو خون می‌کرد.
بی‌ربط با موضوع، پرسیدم:
- آماده‌ای که؟ نیام اونجا سه ساعت معطل قروفرت بشم.
با حرص پوفی کشید. می‌دونست که مرغ نیاز یه پا داره و تا نخواد، کاری انجام نمیشه. مثل همیشه زود از موضعش پایین اومد و مسئله رو کش نداد.
- بنده آماده می‌باشم. رسیدی یه میس بنداز، می‌پرم پایین.
باشه‌ای گفتم و بدون خداحافظی قطع کردم. اون شب هوای تهران خیلی سرد و دلچسب بود. شیشه‌های ماشین، به خاطر حرارت داخل اتاقک، بخار کرده بود و از پشتشون چراغ‌های رنگی شهر، قشنگ‌تر از همیشه خودنمایی می‌کردن. دکمه‌ی ضبط رو زدم، صدای آسمونی فرهاد توی اتاقک ماشین پیچید، ولوم رو بالا دادم و با لـ*ـذت به نوای دل‌نشینش گوش کردم.
اینجا بر تخته‌سنگ پشت‌سرم نارنج زار
رو در رو دریا مرا می‌خواند
سرگردان نگاه می‌کنم
می‌آیم، می‌روم آنگاه درمی‌یابم که همه‌چیز
یکسان است و بااین‌حال نیست.
***

موجی از بوی تند عطر زنونه هم همراه با خودش وارد ماشین شد و کل فضا رو پر کرد. با دیدن تیپ فوق‌العاده جذابش، خنده‌ی کوتاهی کردم. همیشه ساعت‌ها روی تیپ و آرایشش کار می‌کرد و این تلاشش قابل تحسین بود.
خنده‌م رو که دید، پشت چشمی نازک کرد و با گارد گفت:
- کوفت. به چی می‌خندی؟
نگاهم رو ازش گرفتم و ماشین رو راه انداختم و در همون حین با لحن ملایمی، جواب دادم:
- به تیپ پسرکشت. تو می‌خوای بیای کنسرت یا دیسکو؟
ایش کش‌داری گفت و با دست به سرتاپام اشاره کرد. لحن پر از حرصش، لـ*ـذت عجیبی بهم می‌داد. صنم تنها کسی بود که به شدت از حرص‌دادنش لـ*ـذت می‌بردم.
- حداقل تیپم از تو بهتره. انگار می‌خوای بری سمینار پزشکی. همیشه عین این عصاقورت‌داده‌ها تیپ می‌زنی. اون اخمتم که قربونتش برم جوری چسبیده به این ابروهات که هر کی نشناستت فکر می‌کنه چقدر جدی و مقرراتی هستی!
اخمای درهمم توی محیط‌های غریب و پیش کسایی که نمی‌شناختمشون، همیشه باعث می‌شد که صنم کلی غر بزنه؛ بلکه شاید بتونه این جدیتم رو از بین ببره؛ ولی خب از پسم برنمیومد.
چشمکی زدم و گفتم:
- یه دختر همیشه باید مبهم باشه. اگه مبهم باشی، جذابیتت صد برابر بیشتر میشه.
بدون فوت وقت، تندتند جواب داد:
- دقیقاً برعکسه. اگه آدم یه رو باشه بیشتر می‌تونه اطرافیانش رو جذب کنه.
امشب صنم خانوم حسابی شمشیر رو از رو بسته بود. از اون موقع‌ها که انگار از دنده‌ی چپ بلند شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست دوم
نیم‌نگاهی به او انداختم و با خنده گفتم:
- حالا چته تو؟ چرا این‌قدر توپت پره؟ امشب از بس وحشی شدی که می‌ترسم قبل از اینکه برسیم برج میلاد با این ناخنای درازت چشمامو از کاسه دربیاری.
لبخند گشاد و دندون‌نمایی روی صورتش نقش بست و با شیطنت گفت:
- می‌خواستم گربه رو از همون اول دم حجله بکشم که بعداً نخوای هی گیر بدی و ایراد بگیری.
خنده‌ی بلندی کردم و گفتم:
- بدجنس‌ترینی.
و بلافاصله بعد از یه مکث چند ثانیه‌ای، پرسیدم:
- راستی حالا کیا اونجا هستن؟
- بچه‌های خانه ترانه که هستن؛ چون اکثراً با رضا دوستن.
- اوه لالا، پس حتماً جمع پسر خوشکلای مجلس جمعه.
- آره. یه جوری آب از لب‌ولوچه‌ت راه افتاده که هرکی ندونه فکر می‌کنه که حالا میری پیششون و کلی باهاشون گرم می‌گیری. بدبخت نمی‌دونه که مثه سگ چجوری پاچشون رو گاز می‌گیری.
راست می‌گفت. مردهای کمی توی زندگیم وجود داشتن، هیچ‌وقت نمی‌تونستم با اکثرشون ارتباط خوب و دوستانه‌ای برقرار کنم، یه گارد ناخودآگاه نسبت به همشون داشتم. از اینم نباید گذشت که یه‌خرده آنارشیست بودم و خودشیفتگی بیش از حدم باعث نمی‌شد که هر کسی رو در رده‌ی خودم ببینم.
نیشخندی زدم و گفتم:
- ممکنه که از قیافه‌شون خوشم بیاد؛ اما هیچ‌کدوم در حد من نیستن.
چپ‌چپی نگام کرد و گفت:
- تو باز رگ منم‌ منمت قلنبه شد؟ خواهرم از من به تو نصیحت، با این اخلاق خوشگلت فقط مواظب باش که تبدیل به ترشی لیته نشی.
آخ که چقدر به این اصطلاح مسخره حساس بودم! جدی شدم و توی جلد نیاز همیشگی رفتم. با دست راستم که آزاد بود، قسمتی از موهای عـریـ*ـان و رنگ‌شده‌ی بلوندم رو زیر روسری حریرم هل دادم و در همون حین گفتم:
- باکمال‌میل از این ترشیدگی استقبال می‌کنم. چرا شما دخترا این‌قدر ذهنتون بسته‌ست؟ همه‌چیز که ازدواج نیست. اکثر مردا فقط دنبال یه چیزن و حتی اگه بخوان ازدواج کنن، بیشتر به خاطر همونه. ارزش ماها رو در همین حد می‌دونن. به نظر من عشق دنیا می‌ارزه به تمام این عشق و عاشقیایی که بین دخترپسرای الانه و با یه فوت از بین میره.
صنم‌هم جدی شد و با لحن آرومی در جوابم گفت:
- نیاز. خودتم خوب می‌دونی که همیشه افکارت با دخترای دوروبرت فرق داشته، می‌تونم ذهنیتتو درک کنم؛ اما دوست ندارم که بدون عشق به یه مرد زندگی کنم.
- آخه اینی که شماها می‌گین عشق نیست الاغ. اگه یارو واقعاً عاشقت باشه، هر چقدرم که پسش بزنی، باید بیاد طرفت و خودخواه باشه واسه به دست آوردنت. قصد ازدواج نداشته باشه؛ اما با دیدن تو به این فکر بیفته، نه اینکه قصد ازدواج داشته باشه و بعد بیاد تو رو از بین چندتا دختر گزینش کنه. تو بشی آرامش وجودش و آرامش رو فقط تو چشمای تو ببینه، نه اینکه دنبال آرامش باشه و تو بشی وسیله‌ای برای رسیدن به این حس و اگرم یه روزی نتونی به آرامش برسونیش، ولت کنه و بره سراغ کس دیگه‌ای.
آهی کشید و با لب‌ولوچه‌ای آویزون گفت:
- خب این‌جوری منم باید مثل تو بترشم که.
چپ‌چپ نگاهش کردم و گفتم:
- به نظر من حداقل این‌جوری با شادی زندگی می‌کنی. چقدر عجله داری! ما تازه 25 سالمونه و هنوز جا داریم.
موهای کوتاه مشکیش رو با دست مرتب کرد و با همون لب‌ولوچه‌ی آویزون بامزه‌ش گفت:
- چی بگم والا. خودمم بین درست و غلط این چیزا موندم. حرفای توام منطقیه.
آهی کشیدم و گفتم:
- مثل مادرامون اشتباه نکن. نذار آخر عمری فقط برات یه مشت چین‌وچروک و حسرت باقی بمونه.
- اکثر مادرای ایرانی این شکلین واقعاً. خودشون رو فدای شوهر و بچه‌شون می‌کنن و آخرشم همه میگن وظیفه‌ش بوده.
- دقیقاً. ما دیگه نباید اون اشتباهات رو تکرار کنیم.
سکوتی بینمون برقرار شد و دیگه چیزی دراین‌باره نگفتیم. پشت چراغ‌قرمز ایستادم. ساعت هشت شب بود و خیابونا از جنب‌وجوش تمام‌نشدنی مردم، شلوغ بود.
سوت کش‌دار صنم، باعث شد که با کنجکاوی به او نگاه کنم. با دهن باز و چشمایی که انگار توش چلچراغ روشن شده، داشت مردی که توی یه فراری مشکی نشسته بود رو درسته قورت می‌داد. به اون مرد نگاه کردم، ابروهای گره‌خورده‌ش و صورت و پرستیژ جذابش، هر کسی رو به‌راحتی جذب می‌کرد.
نیشخندی زدم و رو به صنم کردم و گفتم:

- گاله رو ببند الان توش مگس میره. اون‌همه حرف فمنیستی که چند دقیقه قبل زدیم، کشک بود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست سوم
همون‌جور که داشت سر جاش وول می‌خورد و سعی می‌کرد که همه‌ی زوایای اون مرد فراری‌سوار رو بررسی کنه، گفت:
- بابا این فرق می‌کنه. تو رو خدا یه نیگا دیگه بهش بنداز، کلاس از سروروش می‌باره. وای! چقدر قیافه‌ش آشناست! فکر کنم که مدلی چیزی باشه.
دوباره به‌ اطراف نگاه کردم، از اون مردا بود که هرکسی می‌دیدش توی دلش کش‌دار می‌گفت «جون». واقعاً شبیه مدلا بود و البته برای منم قیافه‌ش یه‌خرده آشنا بود. شاید اگه از فاصله‌ی نزدیک‌تری می‌دیدمش، می‌تونستم تشخیص بدم که دقیقاً کیه. شاید هم یه مدل بود. شونه‌ای بالا انداختم و توی دلم یه به تو چه‌ای نثار خودم کردم.
چراغ سبز شد و حرکت کردم. هم‌زمان جیغ صنم دراومد و گفت:
- یواش‌تر. کاشکی با خودش حرکت می‌کردی! آدم از دیدنش سیر نمیشه.
دیگه داشت زیادی ندیدبدیدبازی درمی‌آورد. با دست راستم یه پس‌گردنی آب‌دار نثارش کردم.
- یه‌خرده سنگین باشی، به جایی برنمی‌خوره‌ها. چرا مثل این پسر هیزا، ادا درمیاری؟ قبول دارم که خیلی تیکه‌ی خوبی بود؛ اما توام یه‌خرده خودتو نگه‌ دار.
آخش دراومد و دستش به‌سمت گردنش رفت تا ماساژش بده، در همون‌ حال گفت:
- الهی دستت بشکنه! ضرب دستتم خوب شده‌ها، از بس هی پس‌گردنی نثارم می‌کنی.
لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:
- مثل بچه کوچولوهای شیطون می‌مونی که هی روی اعصاب مادر بیچاره‌شون رژه میرن.
پوفی کشید و مثل همیشه شروع به غرزدن کرد و گفت:
- واقعاً هم مثل مادرا می‌مونی. انگار هشتاد سالته با این کارات.
ترجیح دادم که زیاد باهاش بحث نکنم. البته حس می‌کنم که بنده‌ خدا حق داشت. صنم تنها کسی بود که به‌عنوان رفیق حاضر به تحمل من بود، کسای دیگه فکر می‌کردن که خیلی کلاس می‌ذارم و همه بهم می‌گفتن خیلی یخم؛ اما هیچ قصدی از این‌جور رفتارکردن نداشتم و مدلم این‌جوری بود.
حدود یک ساعت توی ترافیک موندیم و وقتی سر کنسرت رسیدیم، خدا رو شکر هنوز چند دقیقه‌ای به شروع برنامه وقت بود. صنم دستم رو گرفت و به‌سمت بک‌استیج کشید. بچه‌ها هم اونجا جمع شده بودن، بی‌تفاوت یه گوشه ایستادم و به شوخیای بی‌مزه‌شون گوش کردم. هرکسی هم که رد می‌شد و سلام و احوالپرسی می‌کرد، تنها با تکون‌دادن سر جوابش رو می‌دادم. می‌دونستم که خیلی از چشم‌ها به منه؛ اما مثل همیشه برام به‌هیچ‌وجه مهم نبود.
تنها کسی که اونجا واقعاً شیک بود و نشون می‌داد که ذاتاً کلاس‌بالاست، پریناز پرنیان، رهبر گروه بود.
مثل همیشه تیپ سنتیش، سلیقه‌ی خاصش رو به رخ می‌کشید و من چقدر دوست داشتم که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.
***

وقتی برنامه تموم شد، صنم به رضا زنگ زد. رضا کبیری یکی از خواننده‌های سنتی مطرح کشور بود و یه مدت من مدیر برنامه‌ی کاراش بودم؛ اما خب حس می‌کردم که کلاس کاری من فراتر از رضا کبیری و امثال اونه. برای همین بعد از یه مدت کارکردن، کنار رفتم.
- الو؟ رضا کجایی؟
- ...
- بابا منو نیاز که خیلی وقته سر جامون نشستیم. تو معلوم نیست که کدوم گوری هستی.
- ...
- کجا؟
- ...
- پاشا به من که چیزی نگفته.
- ...
- یه لحظه واستا تا به نیاز بگم ببینم نظرش چیه.
-...
-گوشی.
رو بهم کرد و گفت:
- رضا میگه که همه‌ی بچه‌های کنسرت و خانه ترانه دارن میرن رستوران پاشا، ما هم دعوتیم.
قیافه‌‌م کج شد.
- رستوران پاشاست. رضا دعوت می‌کنه؟
صنم هول‌زده جواب داد:
- پاشا بهش گفته که به ما هم خبر بده.
اخمام توهم رفت. این مدل دعوت‌کردن بیشتر از صدتا فحش ناراحتم می‌کرد.
- من نمیرم.
معلوم بود که صنم خیلی مشتاقه که بریم؛ چون با شنیدن حرفم، قیافه‌ش کش اومد و با التماس گفت:
- اِ نیاز لوس نشو دیگه. خوش می‌گذره به خدا. همه هستن.
شونه‌هام رو بالا انداختم و همون‌جور که داشتم به‌سمت در خروجی می‌رفتم، گفتم:
- اگه مایلی می‌رسونمت رستورانش؛ ولی خودم نمیام.
دنبالم دوید و گوشی رو روی گوشش گذاشت و گفت:
- الو، رضا هستی؟
- ...
- قبول نمی‌کنه. منم نمیام.
- ...
- انگار خوشش نیومده که پاشا مستقیماً دعوت نکرده.
- ...

- من که مشکلی ندارم و می‌دونم که این چند وقته، بنده خدا چقدر سرش شلوغ بوده؛ اما خب نیازه دیگه. خودت بهتر می‌شناسیش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست چهارم
- اوکی. قربونت. بای.
با هم از برج میلاد خارج شدیم، ماشین رو هم نگهبان برامون از پارکینگ بیرون آورد.
وقتی سوار شدیم، بلافاصله حرکت کردم. به قیافه‌ی دمغ و توهم صنم لبخند زدم و گفتم:
- چرا این ریختی شدی؟
با ناراحتی گفت:
- به خدا خیلی اداواصول داری. می‌ذاشتی می‌رفتیم دیگه.
با آرامش گفتم:
- یاد بگیر که برای شخصیت خودت ارزش قائل باشی. اگه ما برای پاشا اهمیت داشتیم، خودش زنگ می‌زد و شخصاًً دعوتمون می‌کرد، نه اینکه بره به رضا بگه. حالا اگه باهاش صمیمی بودیم، اشکالی نداشت؛ اما رابـ ـطه‌ی پاشا با ما در حد یه همکاره، رابـ ـطه‌ی ما رسمیه و این‌طور دعوت‌کردن یه توهین به طرف مقابله.
دهنش کج شده بود و با بی‌حوصلگی به سخنرانیم گوش می‌کرد. قیافه‌ش خیلی بامزه شده بود و باعث شد که لبخند عمیقی روی لبم جا خوش کنه.
- حالا این قیافه رو به خودت نگیر. هر کی ندونه فکر می‌کنه که تو کوزتی و منم زن تناردیه‌م و هی دارم عذابت میدم. همین‌الان می‌برمت بهترین رستوران تهرون تا حالشو ببری.
آهی کشید و با لحن ناراحتی گفت:
- بگو بهترین رستوران دنیا. الان همه جمعشون جمعه و دارن حالشو می‌برن.
اومدم جوابش رو بدم و تا حدودی قانعش کنم که گوشیم زنگ خورد. پاشا بود.
- بله؟
صدای مردونه و جاافتاده‌ش توی گوشم پیچید.
- سلام نیاز جان. حالت خوبه؟
- سلام. ممنونم. شما خوبی؟
- با اجرایی که امشب بچه‌ها داشتن (پاشا مدیر برنامه‌ی گروه پریناز پرنیان بود، همون که امشب رفته بودیم کنسرتش ) عالی عالیم.
- آره، خیلی خوب بود اجراشون. تبریک میگم.
- خیلی خیلی ممنونم. راستش به مناسبت همین موفقیت، یهو تصمیم گرفتم همه رو برای شام به رستوران خودم دعوت کنم و الانم برای همین مزاحمت شدم. می‌خوام دعوتت کنم و خوش‌حال میشم که همراه با صنم بیای اونجا و مجلسمون رو منور حضورت کنی.
نیم‌نگاهی به صنم که چشماش از شدت هیجان و استرس اندازه توپ بسکتبال شده بود، انداختم. خنده‌م گرفت؛ اما سعی کردم که جلوی خودم رو بگیرم.
- آدرس رو برام بفرست.
لحن پاشا پر از شادی و صنم از گردنم آویزون شد.
- خیلی خوش‌حالم کردی. الان می‌فرستم برات. فعلاً خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و با خنده گفتم:
- ولم کن. بذار درست رانندگی کنم تا حداقل سالم برسیم رستوران.
محکم لپم رو بوسید و ازم جدا شد.
- الهی من قربونت برم که این‌قدر گلی! وای، اگه امشب نمی‌رفتم اونجا، می‌مردم.
فقط به خاطر صنم قبول کردم و اگه فقط خودم می‌خواستم برم، به‌هیچ‌وجه دیگه پیشنهادش رو نمی‌پذیرفتم. چه خواسته چه ناخواسته پاشا، به من بی‌احترامی کرده بود! اما دلم برای صنم و نگاه مظلومش سوخت و دوست نداشتم که شبش رو با غدبازی‌های تمام‌نشدنیم خراب کنم.
وقتی به رستوران رسیدیم، صنم دستم رو کشید و با هم داخل شدیم و کنار پریناز، بهزاد و روشنا (نوازنده‌های گروهش) نشستیم.
مثل همیشه، در سکوت فقط بیننده بودم.
روشنا با خوش‌حالی دستاش رو به هم کوبید و با یه لحن رویایی گفت:
- هیچ‌وقت امشب رو فراموش نمی‌کنم. وقتی اون‌همه ابهت رو از خودمون دیدم، باورم نشد.
پریناز لبخند ملیح و مهربونی زد و رو به او گفت:
- آدم هر چقدر تلاش کنه، نتیجه‌ش رو می‌گیره. ما هم نتیجه‌ی تلاش‌های زیادمون رو گرفتیم.
بهزاد نگاه جذابش رو به چشمای پریناز دوخت و با لحن صمیمی و دوستانه‌ای گفت:
- پری اگه تو نبودی، نصف این موفقیت هم وجود نداشت. من یکی که واقعاً به وجودت افتخار می‌کنم.
لبخندش عمیق‌تر شد. مهربونی توی تک‌تک اعمالش بیداد می‌کرد.
- من به تنهایی نمی‌تونم کاری انجام بدم، این شماها بودین که گروه بزرگ رندان رو به اینجا رسوندین.
خیلی‌خیلی با تواضع حرف می‌زد.
دوست داشتم که احساسم رو نسبت به او بیان کنم؛ پس گفتم:
- پریناز خانوم ایشون راست میگن، با اینکه من توی گروهتون نیستم؛ اما از همون دور شاهد پشتکار و تلاش شما بودم، نه تنها من بلکه همه‌ی مردم ایران.
دوباره لهجه‌ی آمریکاییم خودش رو نشون داد و مثل همیشه، بعد از تموم‌شدن جمله‌م دندونام رو از شدت عصبانیت بهم فشار دادم. من ایرانی بودم و دلیلی نداشت که مثل خارجیا لهجه داشته باشم. فقط خودم و خدا می‌دونستیم که روزی چند ساعت تمرین می‌کنم که این لهجه‌ی لعنتی از بین بره.
وقتی این حرف رو زدم، چشمای درشت و قشنگش برق زد و گفت:

- ممنونم عزیزم؛ اما من سر حرفم هستم. اگه این بچه‌ها نبودن، من به هیچ‌جا نمی‌رسیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست پنجم
ترجیح دادم که دیگه چیزی نگم. دیگه داشت زیاد از حد مسئله رو تعارفی می‌‌کرد و من اصلاً این چیزا رو نمی‌پسندیدم. خب کارت خوبه، قبول کن و از بقیه هم به اندازه‌ی کوپنشون تشکر کن، نه اینکه هی تعارف کنی و ارزش کارت رو پایین بیاری. مهربونی بیش از اندازه‌ش، یه جورایی دلم رو زد.
بهزاد با لحن خنده‌داری گفت:
- باشه بابا. وقتی دنده‌ت بیفته رو یه چیز، ول‌کنش نیستی‌ها.
و بعد از این حرف، بلافاصله با صدای بلندی گفت:
- پاشا به این خدمه‌هات بگو بیان سفارشاتو بگیرن، مردیم از گرسنگی.
سروصدای همه بلند شد. به این هیاهوی دوستانه نگاه کردم و یه لبخند کم‌رنگ روی لبم اومد. صمیمیت و شوخیاشون بامزه بود.
پریناز با خنده گفت:
- خوبه که مردم بیان ما رو توی این شرایط ببینن؟ واسه یه لقمه نون داریم پاشای بدبخت رو می‌کشیم.
بهزاد روی صندلی لم داد و گفت:
- پری جون شکم‌گرسنه این چیزا حالیش نیست.
روشنا که به‌تازگی با بهزاد وارد رابـ ـطه شده بود، با لحن عاشقانه و طنازی رو به او گفت:
- الهی من فدای شکم‌گرسنه‌ت بشم که هیچ‌وقت سیر بشو نیست.
بهزاد لبخند عمیقی روی لباش جا گرفت و در جواب روشنا گفت:
- چند دفعه بهت گفتم که سر مسائل بیخودی جون خودتو قسم نده خانومم؟!
روشنا به‌جای جواب‌دادن، لوندانه خندید و چشمک جذابی نثارش کرد.
صنم با پاش محکم بهم زد. نگاهش کردم و از دیدن قیافه‌ی پر از حسرتش، نزدیک بود که با صدای بلندی زیر خنده بزنم؛ اما بازم خودم رو مثل همیشه نگه داشتم. همچین با هیجان نگاهشون می‌کرد که انگار داشت فیلم هندی می‌دید. می‌دونستم که عاشق این‌جور چیزاست و همیشه دنبال شاهزاده‌ی سوار بر اسب سپیدش بود.
چشمم به پریناز خورد، صورتش از صنم هم خنده‌دارتر شده بود. همچین دهنش رو کج کرده بود و نگاهشون می‌کرد که معلوم بود که حسابی از این حرکات عاشقونه چندشش شده. یه‌خرده بچه‌ها صحبت کردن و بعدش گوشی پریناز زنگ خورد و به پایین رفت.
غذاها رو آوردن، من هم بی‌توجه به بقیه، شروع به غذاخوردن کردم.
بهزاد نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:
- توی جمعمون راحت نیستی؟
سرم رو بلند کردم و یخ‌زده به او خیره شدم. همون‌جور که گفتم، ارتباط گیریم با مردها اصلاً خوب نبود. خیلی سرد و در حد یه کلمه جوابش رو دادم.
- راحتم.
به خاطر نوع بیانم کمی جا خورد؛ اما سعی کرد که به روی خودش نیاره.
- آخه دیدم همش ساکتی، گفتم شاید معذب باشی. اصلاً فکر نکن که اینجا غریبه‌ای، تو الان جزئی از این جمعی.
برام مهم نبود که نیتش چیه که داره این حرفا رو می‌زنه، به نظرم داشت چرت‌وپرت می‌گفت. توی اون جمع من فقط یه مهمان بودم و دلیلی نداشت که بخوام صمیمانه رفتار کنم. به خاطر همین استدلالم، ترجیح دادم که جوابش رو ندم و باز مشغول خوردن غذای لذیذم شدم، سقلمبه‌ی صنم توی پهلوم هم باعث نشد که بخوام جواب بهزاد رو بدم. برای همین خودش دست‌به‌کار شد و برای اینکه سکوتم بی‌ادبی تلقی نشه، لبخندی مصلحتی روی لباش نشست و خودش جواب بهزاد رو داد.
- کلاً نیاز همیشه اینجوریه، کم‌حرف و آروم.
بهزاد سرش رو تکون داد و هیچی نگفت. معلوم بود که از طرز رفتار من خوشش نیومده؛ ولی مگه برای من مهم بود؟
بعد از گذشت چند دقیقه، یهو صدای خنده و حرف‌زدن افراد حاضر توی رستوران خاموش شد و جیک کسی در نیومد. ما که طبقه‌ی بالا بودیم، نفهمیدیم که چی شده و متعجب به همدیگه نگاه کردیم.
صدای بلند پریناز توی محوطه پیچید.
- بچه‌ها می‌خوام یه خبری بدم.
این رو که گفت، لبخند عمیقی روی لبای بهزاد نشست و با شیطنت به روشنا خیره شد. انگار می‌دونست که خبر پریناز چیه.
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد و گفت:
- من دارم ازدواج می‌کنم.
صدای شادی بلند بچه‌ها رستوران رو لرزوند. همه از جاشون بلند شده بودن و دست می‌زدن، اکثرشون هم به‌سمت پریناز هجوم بردن. تنها کسایی که عکس‌العملمون با دیگران فرق داشت، یکی من بودم که مثل ماست همه رو نگاه می‌کردم و یکی هم روشنا بود که رنگ صورتش با شنیدن این خبر، خیلی‌خیلی زرد شد. مشکوک نگاهش کردم و ابروهام ناخواسته بالا رفت. چرا این‌جوری شد؟ بهزاد هم حواسش به روشنا نبود و هی داشت با دستش سوت می‌زد. صنم هم که به پایین رفته بود، با سرعت دوید و بالا اومد. چشماش گرد و نیشش اندازه دهن تمساح باز شده بود. با نفس‌نفس روی صندلی نشست.
- اگه گفتی که طرف کیه؟ هنوز من هم باورم نمیشه که خودشه.
نگاهی به این همه شوق و ذوقش کردم. درمورد اینکه پارتنر پریناز رو ببینم یا بشناسم، کنجکاو نبودم. صنم دوباره ادامه داد و گفت:
- همون پسره‌س که توی فراری نشسته بود.
این چه آدرسی بود؟! خیلی از پسرا توی فراری می‌شینن. انگار فهمید که متوجه نشدم که منظورش به کیه. با هیجان بیشتری گفت:
- بابا همون که امشب پشت چراغ‌قرمز چشممو گرفته بود. همون که فکرکردیم مدله. همون که خیلی اخمو بود.
فهمیدم. چه جالب! فقط همین؟ چه جالب! واقعاً اون موقع هیچ حسی نسبت به این تصادف نداشتم.
صنم با هیجان ادامه داد:
- اما مدل نیست. الان که از نزدیک دیدمش، فهمیدم که کیه. سردار رئوفه، سردار علی رئوف، فرمانده سپاه و اعجوبه‌ی نظام ایران.
اخمام رو توی هم کردم و بی‌حوصله گفتم:
- خب که چی؟ درضمن من این سردار مردارا رو نمی‌شناسم.
آروم روی سرم کوبید و با هیجان بیشتری گفت:
- خیلی خری به قرآن. این یکی فرق می‌کنه، پرستیژ و قیافه‌ش با همه‌ی سردارا متفاوته و همین‌طور سنش. جوون‌ترین سردار افتخاری ایرانه.
شونه‌هام رو بالا انداختم و لیوان نوشابه‌م رو از روی میز برداشتم. واقعاً نمی‌فهمیدم که چرا این‌قدر ذوق و شوق داره. پسره نخبه‌ی نظامه؟ پولداره؟ خوش‌تیپه؟ خب مبارک صاحبش.

- به من ربطی نداره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست ششم
به بالا اومدن و با دیدنشون کنار هم یه‌خرده تعجب کردم. جثه‌ی ظریف پریناز در کنار هیکل تنومند سردار، تضاد زیادی داشت؛ البته از نظر چهره هم خیلی متفاوت بودن. صورت پریناز از مهر و بخشندگی و لبخند پر بود؛ اما سردار فقط اخم و خشونت در چهره‌ش هویدا بود؛ اما خیلی بهم میومدن و دوتاییشون معروف و خوش‌چهره بودن. توی اون لحظه از خدا خواستم که این زوج تا آخر عمر بهترین زندگی رو با هم تجربه کنن، خواستم که اگه عشقی بینشون وجود داره، واقعی و جاودان باشه.
همه با هم صحبت می‌کردن و من اصلاً توجهی به حرفاشون نداشتم. حتی یه کلمه از مکالمه‌شون رو نمی‌شنیدم و توی خوردن غذام غرق شده بودم. تا حالا از غذاهای رستوران پاشا نخورده بودم؛ اما می‌دونستم که ازاین‌به‌بعد جزء مشتری‌های پایه ثابتش میشم؛ چون غذاهاش خیلی لذیذ و خوش‌مزه بود. صنم با آرنجش آروم به پهلوم زد و به پریناز که منتظر به من خیره شده بود، اشاره کرد و زیر لب آروم زمزمه کرد:
- ازت پرسید که موسیقی کار می‌کنی؟
لبخندی زدم و رو به او گفتم:
- نه ولی اکثر اوقات به خاطر صنم توی این‌جور محافل شرکت می‌کنم.
پریناز ارزشش رو داشت که عین آدم باهاش برخورد کنم.
- چه خوب! رشته‌ت چیه؟
- رشته‌ی دانشگاهیم نقاشیه؛ اما یه مدت مدیر برنامه‌های آقای کبیری بودم. چند وقت دیگه هم می‌خوام برگردم آمریکا، با یه گروه موسیقی کلاسیک قرارداد دارم.
- من یه ساله که دارم با رضا کار می‌کنم. شما قبل از آقای سروری، مدیر برنامه‌ش بودی؟
- آره. سرم خیلی شلوغ بود و واسه‌ی همین مجبور شدم که از گروه آقای کبیری بیام بیرون.
سرم شلوغ نبود؛ اما دلیلی هم نداشت که بگم من حرفه‌ای‌تر از رضا هستم. ممکنه فکر کنن که بیخودی برای خودم نوشابه باز می‌کنم.
سرشو تکون داد و مشغول خوردن غذاش شد.
چند لحظه‌ای گذشت که صنم رو به سردار گفت:
- ببخشید سردار، شما فراری دارید؟
تیز نگاهش کردم. خودش می‌دونست که فراری داره؛ پس دیگه چرا ازش می‌پرسید؟
سردار سرش رو بالا اورد. اخماشو بیشتر تو هم کرد و گفت:
- چطور؟
اگه من جای صنم بودم، ترجیح می‌دادم که دیگه چیزی نگم. انگار فهمید که اهل بگووبخند و معاشرت با خانوما نیست. من‌منی کرد و گفت:
- خب همین‌جوری. آخه منو نیاز قبل از کنسرت، تو خیابون یه فراری مشکی دیدیم که سرنشینش خیلی شبیه شما بود.
علی دیگه نگاهش نکرد و جوابش رو نداد. هم از دست سؤال احمقانه‌ی صنم حرصی شدم و هم از رفتار علی که عجیب شبیه رفتارای عجیب‌غریب من بود.
نفس عمیقی کشیدم و قیافه‌ی خونسردی به خودم گرفتم؛ درحالی‌که داشتم توی لیوان نوشابه می‌ریختم، گفتم:
- خودشون بودن، گرچه وقتی توی ماشین باشن خوش‌تیپ‌ترن.
می‌خواستم بکوبونمش. غرور بیش از حدش نشون می‌داد که یه رگه‌هایی مثل من داره و من بیزار بودم از کسایی که شبیه من باشن، من تک بودم.
***

مثل همیشه و طبق برنامه‌ی همیشگیم، سر ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم. حوله‌م رو برداشتم و یه‌راست به حموم رفتم و یک ساعت بعد با لباس راحتی و موهایی که باز دورم ریخته بودم تا خشک بشه، از حموم دراومدم و به طبقه‌ی پایین و به آشپزخونه رفتم. هیچ‌وقت دوست نداشتم که خدمتکار کارام رو انجام بده، برای همین هفته‌ای دوبار فقط میومد خونه‌ی دراندشتم رو گردگیری می‌کرد. اگر وقتش رو داشتم، خودم از پس گردگیری هم برمیومدم؛ اما متأسفانه هر کاری می‌کردم، برنامه‌ی کاریم سبک‌تر نمی‌شد.
میز صبحانه رو کامل آماده کردم. یکی از آهنگ‌های بی‌کلام گروه تازه‌کار ناسزایان رو گذاشتم و مشغول خوردن شدم. گروه ناسزایان، گروهی با سبک کلاسیک توی آمریکا بود که فقط آهنگ‌های بی‌کلام بیرون می‌داد و به‌تازگی بسیاری از موسیقی‌دوستان رو به خودش جذب کرده بود. اکثرشون تازه‌کار ولی باسواد بودن. غوغایی رو توی عالم موسیقی به وجود اورده بودن، خصوصاً توی سبک کلاسیک. خوشبختانه تا دو هفته دیگه هم قرار بود که برم واشنگتن و مدیر برنامه‌ی همین گروه عالی و بی‌نقص بشم. همیشه دنبال بهترین‌ها بودم و بهترین‌ها هم نصیبم می‌شد؛ چون برای به دست آوردنشون تلاش شبانه‌روزی می‌کردم و به‌هیچ‌وجه ناامیدی توی ذات من جا نداشت.
همون‌جور که داشتم صبحانه‌م رو با لـ*ـذت نوش جان می‌کردم، تلفن خونه زنگ خورد. با صدای پدر که از اسپیکر پخش شد، با شعف از جام برخاستم و روی تلفن شیرجه زدم.
متصل و بدون ذره‌ای تنفس شروع به ردیف‌کردن کلمات پشت‌سرهم، شدم. رسماً نمی‌دونستم که دارم چی میگم و فقط می‌خواستم حال دلتنگم رو ابراز کنم. به شدت دلتنگ تنها امید زندگیم بودم.
- وای که چقدر دلم برات تنگ شده عشق نیاز! اون‌قدر بی‌تابتم که اگه دست خودم بود، همین امروز میومدم واشنگتن. ای‌کاش به‌این‌زودی از پیشم نمی‌رفتی! ای‌کاش می‌ذاشتی که منم کارام تموم شه و با هم می‌رفتیم!
مثل همیشه در سکوت به گلایه‌هام گوش می‌داد.
صدای آسمونیش دنیام رو رنگین کرد:
- نمازم فقط بهم بگو حالت خوبه یا نه؟
همیشه بهم می‌گفت نمازم، می‌گفت نماز من نیازمه. نیازم یعنی نمازم، از اون خدا می‌سازم.
نفس عمیقی کشیدم ، همه‌ی وجودم گوش شده بود و می‌خواست اون صدای ملکوتی رو ببلعه.
- مگه میشه وقتی با شما حرف می‌زنم، خوب نباشم؟ شما خوبید؟
لبخند مهربون و مردونه‌ش رو از پشت گوشی هم می‌تونستم ببینم.
- تو که خوب باشی، عالیم. چه خبر عزیزم؟ کارا خوب پیش میره؟
همراه با گوشی به‌سمت میز رفتم و پشتش نشستم. آب پرتقالم رو برداشتم و گفتم:
- دیگه داره مهلت دیدار از آثارم تموم میشه و باید نمایشگاه رو تحویل بدم. امروزم از ساعت هشت باید اونجا باشم، بازدید عمومی داریم و اکثرا هم دانشجوهای رشته‌ی نقاشی برای بازدید میان.
صدای خنده‌ی باوقار مردونه‌ش بلند شد و گفت:

- بگو ببینم، هنوزم کسی جرئت نداره که تابلوهات رو بخره؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست هفتم
جرعه‌ای از نوشیدنی خوش‌رنگم خوردم و با خنده گفتم:
- اذیت نکن بابا. خودت که می‌دونی جونه‌م به تابلوهام بسته‌ست.
- بله، می‌شناسمت. حتی اگه یه ریال هم پول نداشته باشی، از تابلوهات نمی‌گذری.
خنده‌م به لبخند عمیقی تبدیل شد. اگه حمایت‌های بی‌دریغ این مرد نبود، من هیچ‌وقت نمی‌تونستم چنین جایگاهی رو به دست بیارم.
با لحن پر مهری گفتم:
- خوشبختی من اینجاست که هیچ‌وقت هیچ کمبودی نداشتم و شما برای من همه‌چی گذاشتی، پول، عشق، عاطفه. همه‌چی برام بودی، مادر، پدر، برادر. روزی هزار بار خدا رو شکر می‌کنم که منو این‌قدر خوش‌بخت آفریده. با دنیا عوضت نمی‌کنم.
می‌دونستم که حرفام باعث شده که آرامش خیلی زیادی به قلبش سرازیر شه، نفس عمیقش این حس رو نشون می‌داد.
- تمام امیدم به دو هفته‌ی دیگه‌س که دختر کوچولومو توی بغلم فشار بدم. منتظرتم بابا، اگه می‌تونی کاراتو انجام بده و زودتر بیا و اگه مشکلیم برای پرواز داشتی، بهم خبر بده، کارا رو درست می‌کنم.
بعد از کلی حرف‌زدن پدر-دخترونه، به اتاق رفتم تا لباسام رو عوض کنم. مثل همیشه لباسای رسمی و اتوزده‌ی مارکم رو پوشیدم و توی آینه قبل از رفتن به خودم خیره شدم و حرف‌هایی رو با خودم تکرار کردم که ذکر دائمی زندگیم شده بود.
جدی باش تا جدی بگیرنت.
نرم که باشی به جای گاو می‌دوشنت.
آدمای اطرافت خیلی وقته که رسم آدمیت رو کنار گذاشتن، توام زبون اهلی رو کنار بذار.
خودت نباش که خود واقعیت خریدار نداره.
نذار خود واقعیت رو بشناسن.
قدر نمی‌دونن ارزش بالای خوب‌بودن رو، زن‌بودن رو، رحیم‌بودن رو.
باید مرد باشی. مردها رو هم می‌کوبونن دیگه چه برسه توی جایی که تو رو ضعیفه می‌خونن!
بسم‌الله بگو و برو.
رحیم برای خداست و انسان‌ها، توی این دنیا کاربردی نداره.
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم.
***

از ماشین پیاده شدم و سوییچ رو به نگهبان دادم تا ماشین رو به پارکینگ ببره. یه‌راست به‌سمت نمایشگاه رفتم و وقتی داخل شدم، مثل همیشه نگاه‌های خیره و مشتاق رو روی خودم حس کردم و بی‌توجه ازشون گذشتم. به اتاقی که فقط متعلق به من بود رفتم. کیفم رو روی میز گذاشتم و توی آینه لباسام رو مرتب کردم و بیرون زدم.
کنار میز ایستادم و بدون توجه به آدمایی که مشغول بازدید بودن، با گوشیم کار کردم. حدود ده دقیقه بعد، رها، دستیارم، صدام کرد.
- خانم مشکات؟
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.
به مردی که کنارش ایستاده بود اشاره ای کرد و گفت:
- ایشون می‌خوان تمام این تابلوها رو بخرن. منم هر چقدر بهشون عرض کردم که شما تمایلی به فروش ندارید، کوتاه نیومدن. اصرار داشتن که شما رو ببینن و در خصوص این امر باهاتون صحبت کنن.
بی‌توجه به مرد، دوباره سرم رو توی گوشی فرو کردم. حوصله نداشتم که با احمقا سروکله بزنم.
با لحن فوق‌العاده سردی، فقط گفتم:
- فروشی نیستن.
مرد یه قدم جلو اومد و صدای گرفته و دورگه‌ش به گوشم خورد.
- ولی من همه‌ی این تابلوها رو می‌خوام.
سرم رو بلند کردم و یه جفت چشم قهوه‌ای تیره، چشمام رو زد. چه غلطا! بیجا کردی که همه‌ی تابلوهای من رو می‌خوای.
اخمام رو بیشتر تو هم کردم و با لحن یخ‌زده‌ای گفتم:
- هر حرفی رو دو بار تکرار نمی‌کنم.
وقتی این حرف رو زدم، نیشخندی روی لبش اومد که نشون می‌داد این مرد برای اذیت‌کردن به اینجا اومده. نشون می‌داد که از اون بچه پولداراست که هرچی رو می‌خواد باید به دست بیاره. یه قدم دیگه نزدیک شد و روی صورتم خم شد، سریع خودم رو عقب کشیدم. لحن آمرانه‌ش باعث شد که بیشتر در مقابلش گارد بگیرم.
- هر چقدر هزینه‌شون بشه، من بهت میدم، جوری که بتونی تا آخر عمرت بدون دردسر زندگی کنی. فقط مبلغ رو بگو!
آخ که با این حرفش آتیش بزرگی به جونم انداخت. از شدت عصبانیت گر گرفته بودم؛ ولی همه‌ی تلاشم رو می‌کردم که جلوش وا ندم. به چه جرئتی با نیاز مشکات این‌جوری صحبت می‌کرد؟ به چه حقی این اجازه رو به خودش می‌داد؟ برعکس درون پر از خشمم، لبم به خنده‌ی کوتاهی باز شد. خنده‌ای که پر از تحقیر بود، خنده‌ای که باید طرف مقابل رو نابود می‌کرد. بی‌توجه به اون مردک وقیح، با صدایی محکم ولی خونسرد نگهبان رو صدا زدم. دو نگهبانی که دم در نشسته بودن، سریع از جاشون بلند شدن و سمتون اومدن، این دفعه با تحقیر سرتاپای کت‌وشلوار پوشیده‌ش رو از نظر گذروندم و با نیشخند گفتم:
- کافیه که فقط اراده کنم. خودت که هیچ، کل زندگیت رو می‌خرم.
برام آتیشی که توی چشماش زبانه می‌کشید، به‌هیچ‌وجه مهم نبود. بلافاصله بعد از اتمام حرفم، رو به نگهبان‌ها که مات ایستاده بودن و نگاهمون می‌کردن، سرد و آروم گفتم:
- بندازینش بیرون.
پشت کردم و خواستم به‌سمت اتاقم برم که صدای بلندش باعث شد سر جام بایستم.

- بهم دست نزنید. باشه، خودم میرم. هی، تو!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

hadis eidani

همراه انجمن
عضو انجمن
3/6/19
248
3,606
416
21
طهران
پست هشتم
با آرامش به‌سمتش برگشتم. از شدت عصبانیت کبود شده بود، دیدن این منظره باعث می‌شد که قند توی دلم آب بشه. به شدت قبول داشتم که عکس‌العملم بیش از حد تند بود؛ ولی نمی‌تونستم بی‌حرمتی به خودم رو توی گالری خودم بپذیرم. انگشت اشاره‌ش رو به نشونه‌ی تهدید جلوم گرفت و تکون داد. صداش دیگه خونسردی اولیه رو نداشت و به شدت می‌لرزید.
- این کارت رو هرگز فراموش نمی‌کنم. تاوان این بی‌حرمتیو پس میدی نیاز مشکات، به‌زودی.
نیشخند روی لبم عمیق‌تر شد و درحالی‌که داشتم چرخ می‌زدم، دستم رو توی هوا به معنی برو بابا تکون دادم و به اتاق رفتم. نگاه بهت‌زده‌ی ناظرین هم باعث نشد که تزلزلی توی خونسردیم ایجاد بشه.
اون خشم عذاب‌آور درونیم با دیدن نگاه قرمز و شنیدن صدای لرزونش به آرامش عجیبی تبدیل شد. همین‌‌که غرورش جلوی ملت خورد و خاکشیر شد برام کافی بود. این هم می‌دونستم که هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه و حرفاش فقط یه تهدید توخالیه.
تنها چیزی که یه‌خرده اون هم فقط در چند دقیقه اول فکرم رو به خودش مشغول کرد، این بود که چهره‌ش و به‌خصوص صدای گرفته‌ش برام کمی آشنا بود؛ ولی هر چقدر سعی کردم که بشناسمش، نتونستم، برای همین حدس زدم که ممکنه واقعاً نشناسمش.
روبه‌روی آینه ایستادم و رژ لبم رو پررنگ‌تر کردم. صدای موبایلم بلند شد. همون‌جور که از توی آینه نگاه خیره‌م به لبای نسبتاً پهن و زرشکی‌رنگم بود، جواب دادم.
- بگو.
صنم هم به‌نوبه‌ی خودش، زندگی برنامه‌ریزی‌شده‌م رو تحت تأثیر قرارداده بود و به نظر من گاهی اوقات خوب بود، خوب بود که بی‌برنامه زندگی کنی.
صدای همیشه پرانرژی و شنگولش توی گوشی پیچید.
- می‌دونم که شعور نداری و بلد نیستی سلام کنی. برای همینم یه‌راست میرم سر اصل مطلب، پایه‌ای امروز بریم شمال؟
ابروهام کمی بالا رفت. همون‌جور که گفتم، این وروجک همیشه کل زندگی خط‌کشی‌شده‌م رو به هم می‌ریخت و تحت‌الشعاع قرار می‌داد.
روی صندلی نشستم و پای چپم رو روی پای راستم انداختم.
- دقیقاً کجای شمال و با کی؟
تندتند و بدون ذره‌ای مکث، در جوابم گفت:
- رامسر، ویلای مازیار. همه‌ی فامیلای‌ما، البته مجردا.
مازیار برادر بزرگ صنم بود و دوست نه‌چندان صمیمی ولی مهربون و باوقار من.
- شما فامیلی دارید میرید، چرا من بیام؟
کم‌کم داشت حرصی می‌شد؛ چون پوفی کشید و با لحن تقریباً تندی گفت:
- لطفاً چرت‌وپرت نگو نیاز. تو از خواهر به من نزدیک‌تری. درضمن همه تو رو می‌شناسن و خودشونم پیشنهاد دادن که همراهمون بیای.
با شنیدن حرفش خنده‌ی بلندی مهمون لبام شد. می‌دونستم که هیچ‌کدوم از فامیلای صنم چشم دیدن نیاز غد و بداخلاق رو نداشتن.
با لحن تمسخرآمیزی پرسیدم:
- مطمئنی که اونا پیشنهاددادن که منم بیام؟
می‌دونست که چرا این سؤال رو می‌پرسم.
اون هم خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
- دخترا که چشم دیدنتو ندارن؛ اما پسرا برای یه‌بار دیگه دیدنت جون می‌دن، اونا خیلی اصرار کردن. بیا دیگه نیاز، منو با دخترخاله‌های از دماغ فیل افتاده‌م تنها نذار.
به همون اندازه که پسرا رو جذب می‌کردم، دخترا رو هم دفع می‌کردم و نمی‌‌دونم که علت واقعیش چی بود؟ خودپسندیم؟ رک‌بودنم؟ سردمزاج‌بودنم؟ یا کله‌شق بازی‌های همیشگیم؟
زیاد با فامیل‌های صنم جور نبودم و برای همین دلم نمی‌خواست که به این سفر برم. درضمن روزهای پایانی نمایشگاه بود و اگه خودم به امور رسیدگی می‌کردم، بهتر بود. برای همین، گفتم:
- نه صنم، نمیام. کلی کار روی سرم ریخته، خودت در جریانی که چقدر...
نذاشت جمله‌م تموم بشه. جیغ بلندش باعث شد که گوشم سوت بکشه و از شدت صدای بلندش اخمام توی هم رفت.
- مگه دست خودته که نمیای؟ باید بیای، به‌زور میارمت. بدبخت اگه دیدی ازت پرسیدم که مییای یا نه، خواستم احساس کنی که نظر خودتم مهمه. قبل از ناهار حرکت می‌کنیم، آماده باش. ساعت یازده‌ونیمم من و مازیار دم خونتیم.
صنم بود دیگه، می‌دونستم که عکس‌العمل تندی نشون میده. اومدم با آرامش و منطقی جوابش رو بدم که دوباره صداش بلند شد. می‌تونستم چشمای ریزشده‌ش رو هم از پشت تلفن تشخیص بدم. خنده‌م گرفته بود. عجب بساطی با این ورپریده داشتم!
- به خدا نیاز به جون خودت، اگه بخوای کلاس بذاری و گند بزنی تو سفرم، می‌زنم لهت می‌کنم. وقتی اومدیم دنبالت، باید با نهایت اشتیاق بپری توی ماشین. اوکی؟
و بلافاصله گوشی رو قطع کرد. خنده‌ی کوتاهی کردم و سرم رو تکون دادم. زندگی توی این دختر جریان داشت. از جام بلند شدم، باید می‌رفتم وسایل سفرم رو آماده می‌کردم. ساعت نه‌ونیم بود.
با چهره‌ای جدی از اتاق خارج شدم و با رها همه‌ی کارها رو هماهنگ کردم و بهش گفتم که چند روزی نیستم و حواسش به همه‌چی باشه. می‌دونستم که خیلی منظمه و شک نداشتم که از عهده‌‌ی اداره‌ی نمایشگاه برمیاد. به نگهبانا هم گفتم اگه از اون مردک خبری شد، به پلیس خبر بدن و بگن که باعث اختشاش توی محیط نمایشگاه شده.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.