در حال تایپ حوايى از جنس شيطان | Arezoosoleymani کاربر انجمن نگاه دانلود

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
" بسم الله الرحمن الرحيم "
نام رمان : حوايی از جنس شيطان
ژانر : عاشقانه / اجتماعى / مذهبى
نام نویسنده: Arezoosoleymani کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @سییما

خلاصه : داستان در مورد دختريه به نام دلوين كه بعد از مرگ پدرش مجبور ميشه براى اولين بار بياد ايران ، يه دختر كه تو ناف امريكا بزرگ شده و هيچى از حساب كتاب دين نميدونه دربرابر يه خانواده متعصب قرار ميگيره، كسى باهاش كارى نداره تا وقتى كه پسرعموش كه قبلا يه ادم بى بندوبار بوده و حالا توبه كرده سرراش قرار ميگيره اما خب يه سرى اتفاقا ميفته كه بايد بخونيد تا بفهمين ...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
مقدمه:

حوا كه شوى ادم زياد ميبينى اطرافت ...!

انقدر دم از عاشقى ميزنند كه حتى سيب خوردنت را به تماشا مينشينند اما تو حواى ادمى باش كه سيب از دستت بگيرد و در باغ سبز را نشانت دهد ...!

***

نگاهش را از مردمان متفاوت فرودگاه كه هر كدام به سمتى در حال حركت بودند ميگيرد و به سمت اولین تاكسى در مسيرش ميرود ، مرد مسنى با ريش بلند سفيد به سمتش ميايد و با لبخند نگاهش ميكند :

-كجا ميرى دخترم؟

كاغذ كوچك درون جيبش را به سمت راننده ميگيرد و بدون اينكه حرفى بزند خيره ى صورت او ميشود، راننده به كاغذ نگاهى ميندازد و سرش را تكان ميدهد:

-بشين باباجون ميبرمت

بدون حرف سوار ميشود ،راننده دستی به ریش سفيدش ميكشد و بعد از گذاشتن چمدان دختر در صندوق عقب سوار ميشود، زير لب "بسم الهى" ميگويد و ماشين را روشن ميكند ، بعد از چند دقيقه از اينه به دختريكه مشتاق به خيابان ها نگاه ميكند چشم ميدوزد:
-اولين باره مياى ايران دخترم؟

دختر چشمان درشتش را به سمت اينه ميچرخاند و چند ثانيه به چشمان مهربان راننده خيره ميشود،کلمه ی "دخترم" را در ذهنش مرور ميكند و ناخوداگاه لبخندى روى لبش مينشيند،از اخرين بارى كه دخترم خطاب شده بود مدت زمان زيادم ميگذشت،به خودش كه امد سرش را تكان داد:

-بله

از نظر او "بله" راحت ترين كلمه در بين خيل زياد كلمات زبان فارسى به شمار ميرفت،راننده لبخند ميزند :

-خوش اومدى باباجون

اينجا ایران بود،نامش برای پدرش ارامبخش و برای خودش غریب و دور ! حالا او در این سرزمین غریب خودش را دور افتاده ای میدانست که انگار وصله ای ناجور است با اين مردم ، اصلا چه ميكرد اينجا ؟ در اين تاكسى و در اين مسير كه انتهايش را نميدانست ، اصلا كه بودند اين خاندان سالارى كه سالها نبودند و حالا برايش پى در پى نامه فدايت شوم ميفرستادند ، كه بودند كه پسرشان را نخواسته بودند و نوه شان انقدر برايشان مهم بود و عاقبت اين مهم بودن چه بود؟ چه بود اين بين كه سالها پارسا از ديدنشان منع بود اما لحظات اخر عمرش از دختر خواسته بود تا به ايران برود ؟ با دیدن میدان بلندی که قبلا در عکسهاى پدرش زياد ان را دیده بود لبخندی ميزند، پدرش هميشه ميگفت : "محاله ايرانى باشى و با كتونى الستار سفيد كنار ميدون ازادى عكس نداشته باشى" لبخند عميقش از چشمان راننده دور نميماند:

-دخترم دور بزنم باز ؟

دختر در ذهنش كلمات را به سختى کنار هم ميچيند و استفهامى به راننده نگاه ميكند، راننده نگاهش را ميخواند و به ميدان بلند اشاره ميكند :

-میدون ازادیو میگم

دختر به مغزش فشار مياورد و با خودش ميگويد ، چرا او از من اجازه ميگيرد؟! راننده لبخندی ميزند و همزمان فرمان ماشين را ميچرخاند:

-این میدون واسه مردم ایران خیلی مهمه ، بيشتر ادمايى كه مثل شما ميان ايران دوست دارن ميدون و با دقت ببينن واسه همين چندبار دور ميدون ازادى ميچرخن منم واسه همين دور زدم خوب ببينيش بابا جون

دختر سرش را به معنى فهميدن تکان ميدهد و راننده در سکوت به رانندگیش ادامه ميدهد،در محل مورد نظر توقف ميكند و همزمان با دختر پیاده ميشود، دختر کیف پولش را باز ميكند،پول ايرانى نداشت به ناچار چند دلارى به سمت راننده ميگيرد ، راننده چمدان دختر را به دستش ميدهد و با لحنى شوخ ميگويد:

-مهمون منی باباجون، من هيچوقت از كسى دلار نميگيرم ، نخنديا بهم واسم اومد نداره اين واحد پول اجنبيا

دختر با تعجب نگاهش ميكند ، نصف بيشتر حرف هايش را متوجه نشده اما همان قسمتش كه مهمان اين مرد بود برايش كافى است تا بفهمد پارسا بيراه نميگفت از مهمان نوازی مردم ایران ،لبخندی ميزند:

-شما( مكثى ميكند و با چيدن حروف در كنار هم ادامه ميدهد )خوب باشين

ميخواهد از خوبى راننده بگويد و ميداند نتوانسته منظورش را بفهماند ، دوباره لب باز ميكند تا چيزى بگويد كه راننده لبخندى ميزند و به سمت ماشين ميرود:

-فهميدم دخترم خوبی از خودته برو خدا به همرات

دختر دسته چمدانش را ميگيرد و دستش را به سمت زنگ درب بزرگ مقابلش ميبرد ، جوابى نميگيرد،مجدد زنگ را فشار ميدهد و چند ثانيه بعد صدايى به گوشش ميرسد:

-اومدم بابا

قامت پيمان در چهارچوب در نمايان ميشود ، دختر لبخند دندان نمايى ميزند اما پيمان با بهت نگاهش ميكند ،جلو ميرود و سركى در خيابان ميكشد،مچش را بالا مياورد و به ساعتش نگاه ميكند:

-با كى اومدى تو ؟ مگه نگفتى پروازت چندساعت ديگه ميشينه زمين ؟

دختر ميخندد :

-اين چه مهمونى باشه ؟

پيمان ميداند دختر به مهمون نوازى او اشاره دارد خب فارسى را نميشد در دوماه ياد گرفت، جلوتر ميرود و با خنده دستانش را از هم باز ميكند:

-عقد دخترعمو پسرعمورو كه تو اسمونا بستن پسرعمه ام كه جنسش همونه مام فرض ميگيريم محرميم يه نظرم كه حلاله

دختر را به اغوش ميكشد :

-خوش اومدى جغله

عقب ميرود و دسته چمدان دختر را ميگيرد، در را ميبندد و راه ميفتد:

-الان جواب اقاجونو كى ميخواد بده كلى خدم و حشم اماده كرده بود واسه ورود اين نوگل شكفته

مى ايستد و انگار كه يادش بيايد اين دختر هنوز از اصطلاحات چيزى نميفهمد برميگردد:

-اى بابا چی دارم میگم من ، تو که متوجه نمیشی

دختر با تعجب نگاهش ميكند تقريبا منظورش را متوجه شده :

-Stop grumbling (انقدر غر نزن)

پیمان اخم ميكند:

-فارسى حرف بزن عه

دختر اينبار چپ چپ نگاهش ميكند:

-dont pick on me(گير نده)

-خوبه حالا عمو باهات فارسى حرف ميزده شدى اين ، نميزد كه الان بايد مترجم كارلوس كيروشو مياورديم ميچسبونديم بهت يا من بدبخت كارو زندگيمو ول ميكردم دنبالت راه ميفتادم
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
پیمان راه ميفتد و دختر هم پشت سرش روانه ميشود :

-اول تو سلام ميدى ، بغلت كردن توام بغلشون ميكنى، پذيرايى خيلى مهمه هرچى تعارف كردن نميخورم و ميل ندارم نميگــــ...

برميگردد و به دختر كه محو تماشاى اطراف است نگاه ميكند:

-سه ساعته دارم اشعار تلاوت ميكنم ؟
-بله؟
-هيچى ! فقط گفتم غريبى نكنيا

دختر چشمانش را ريز ميكند:

-يعنى چطورى؟

پيمان پوكر فيس چند ثانيه در سكوت نگاهش ميكند و به راهش ادامه ميدهد :

-بيا فعلا

مسیر سنگ ریزه ها را طی ميكنند و روبروی عمارت مى ايستند دختر سرش را بلند كرده و به پله های سنگی که در طرفينش مجسمه هاى شیر سنگى قرار دارد نگاه ميكند ، پیمان رد نگاه دختر را ميگيرد:

-نماد ماه تولد توعه ها...گذاشتيم اينجا يادو خاطرت زنده بمونه

چمدان دختر را بلند ميكند و از پله ها بالا ميرود،هنوز به اخرین پله نرسیده که در باز ميشود و پدرام اولين پسر خانواده بيرون ميايد :

-كجايى پس تو ؟ اقاجون ميگه يه زنگ بزن ببين راه بيفتيم سمت فرودگاه يا ...

با ديدن دختر پايين پله ها حرفش را قطع ميكند و با شعف به سمت در خم ميشود:

-اقاجون عزيزجون مهمونتون رسيده بياين

بدو از پله ها پايين ميايد و دختر را در اغوش ميكشد ، دختر به پيمان نگاه ميكنز و توقع دارد با نگاهش پيمان متوجه شود كه او نميداند اين مرد ناشناخته كيست؟

پدرام عقب ميرود و ميخندد :

-ببخشيد معرفى نكردم خودمو...من عمو پدرامتم دخترم

پیمان - پسر ارشد خانواده

دختر نگاهش دستش را جلو ميبرد:

-خوشبختم

پدرام دستش را درون دست دختر قرار ميدهد ، خب ايرانى نبود و نميدانست اوج محبت همان اغوش چند ثانيه قبل بود نه اين خوشبختم و دست دادن خشك و خالى ، دست دختر را ميگيرد و به دنبال خود ميكشد :

-بيا عمو جون بيا كه اقاجون و عزيزجونت دل تو دلشون نيســ...

با ديدن قامت "حاج حسين" بزرگ خاندان سالارى حرف خود و دست دختر را ميانه راه رها ميكند ، دختر پله ی بالا رفته را پایین ميايد و به مرد و زن اشنايش چشم ميدوزد، عکس این مردو زن همیشه در کیف پول پارسا جاى مخصوصى داشت ، نگاهش را در نگاه پیرمردی که ته چهره ش عجیب اشناست گره ميزند ،چشمانش همرهنگ پارسا نيست اما نگاه مقتدر و در عين حال مهربانش عجيب به پارسا شباهت دارد، سکوت حکم فرماست تا اينكه پیمان سکوت را ميشكند:

-دايى جون يه هول بده، اين بچه استارتش خرابه

دختر به پیمان نگاه ميكند ، متوجه كلام او نشده اما ناخواسته پله ها را بالا ميرود،خودش هم نمیداند چرا به سمت مردو زن قدم برداشته، مكث ميكند اما حاج حسين عصا زنان جلو ميايد ،با دقت نگاهش ميكند،دختر زيباى مقابلش عجيب اشناست :

-شبیه پارسایی اما بيشتر شبيه مادرتی

دختر با تعجب نگاهش ميكند، تاانجایی که میدانست اين مرد مادرش را ندیده، حاج حسين عصايش را کنار ميگيرد و اغوشش را باز ميكند :

-بیا دخترم بيا جلو

دختر در اغوش مردیکه بوی پدرش را ميدهد فرو ميرود ، این اغوش از جنس اغوش های پارسا بود ، عقب كه ميرود نگاهش روى محبوبه ثابت ميماند ، لبخندى غيرارادى روى لب هايش جا خوش ميكند، از همان ابتدا كه عكسش را ديده بود ناخواسته و بى دليل اين زن را دوست داشت، انگار ميدانست مانند تمام مادربزرگ هاست، مثل داستان ها و سريال ها همانقدر مهربان و همانقدر دلسوز، پدرش همیشه وقتى از خاطرات ايران میگفت ، عزیزجونش جزء بزرگی از این خاطرات بود ، به سمتش ميرود و بدون مكث او را در اغوش ميكشد و كلمات را كنار هم ميچيند :

-شما باید عزیزجون باشید

محبوبه در ميان شورى اشك هايش، لبخند ميزند :

-مادر فداى صدات بشه يادگار پارسا

بغض صداى محبوبه گلوى او را هم بغض نشين ميكند، پيمان به سمت در چوبى عمارت ميرود:

-بياين تو بابا بنده خدارو دوساعته سرپا نگه داشتين

همه به سمت داخل عمارت ميروند ،دختر ارام قدم برميدارد ، پیمان چمدانش را تا دم در ميبرد و جلوی در راحله خانوم را صدا ميزند، راحله خانوم با ديدن دختر خوش امد گويى ميكند و دختر از گفته هاى قبلى پيمان ميداند اين خانوم در هفته چند روز به كمك محبوبه ميايد،راحله خانوم با گرفتن دسته چمدان از پيمان به سمت پله هاى مارپيچ وسط سالن ميرود ، دختر مبل تک نفره ای که روبروی محبوبه و حاج حسين است را انتخاب ميكند ،پیمان هم روی مبل تک نفره ی خالی كنار دختر مينشيند

عزیزجون-پیمان مادر فارسیو خوب بلده ؟

پیمان به دختر نگاه ميكند:

-متوجه ميشه اما واسه صحبت كردن هنوز يه سرى جملات براش سخته

جمله ى پيمان هنوز تمام نشده كه صداى كمند تنها دختر خانواده در سالن ميپيچد :

-پيمان ؟

صدا نزديك تر ميشود :

- اقاجون ؟ فرودگاه دير ميشه ها


-مامان اينوريم

با راهنمايى پيمان،كمند وارد سالن ميشود و با ديدن دختر چندثانيه حرفى نميزند و بعد ميان بغض صدايش، ميخندد :

-تو كى اومدى دورت بگرده عمه

به سمت دختر ميرود و دختر به احترامش مى ايستد، دختر را تنگ در اغوش ميكشد:

- انتظار داشتم داداشمم با تو ميومد اما حالا ...

پیمان اعتراض ميكند :

-عه كمند جون بيا بشين اول كارى بچمو ناراحت نكن

كمند اشك هايش را پاك ميكند و دستان دختر را ميگيرد :

-چقدرم كه نازى عمه ماشالا

كنار حاج حسين مينشيند، حاج حسين و محبوبه را مخاطب قرار ميدهد :

-چشمتون روشن گمشدتون اومده

محبوبه با محبت نگاهش ميكند:

- الهى دلت روشن باشه مادر

پيمان با اشاره به دختر رو به كمند نگاه ميكند:

-گفته بود از شما درباره ى البالوهاى توى انبار سوال كنم من يادم رفت

صداي كمند هنوز هم بغض دارد :

-من ميخوردم و عزيز خيال ميكرد كار پارساس(تلخ ميخندد) عزيز و پارسا سر البالوها دور استخر ميدوييدن دنبال هم اخرم عزيز نميتونست بگيرتش

محبوبه رد اشك هايش را پاك ميكند :

-سر بيگناه بالاى دار نميره دختر
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
دختر به سمت پيمان ميچرخد :
- بقيه كجان؟
پيمان گوشى اش را روى ميز ميگذارد تا جوابش را بدهد اما كمند پيش دستى ميكند:
-قرار بود همه اينجا باشن عمه...اصلا قرار بود باهم بيايم فرودگاه ولى يهويى اومدنت غافلگيرمون كرد
پيمان صاف مينشيند و به پدرام اشاره ميكند:
-تا برسن من باز توضيح بدم كه خانوم دايى پدرام معلمه ، يه ساعت اينا ديگه ميرسه يدونه ام پسر دارن كه اسمش شاهرخه
لحن جدى اش را تغيير ميدهد و با خنده ادامه ميدهد:
-ببينيش عاشقش ميشى شك نكن
دختر از فرط تعجب ابروهايش را بالا ميندازد :
-يانى چطور؟
كمند-شوخى ميكنه عمه حرفاشو جدى نگير
چپ چپ به پيمان نگاه ميكند:
-پيمان !
پيمان بلندتر ميخندد:
-بده دارم امادش ميكنم واسه رويارويى با يه سگ اخلاق جذاب؟!
دختر بيشتر تعجب ميكند:
-سگ؟
-نه بابا سگ اخلاق ، همون جنتلمن شما
دختر سرش را تكان ميدهد:
-متوجه نميشم !
-توصيفى نيست بايد ببينيش
دختر سرى تكان ميدهد:
-باشى...عمو پرهام چى؟
پيمان مميك خنده را از صورتش كنار ميزند:
-با خانومش سيما و دخترش بیتا تو كيش زندگى ميكنن احتمالا امروز فردا بيان تهران
چند ثانيه مكث ميكند و به ساعت مچيش نگاه ميكند:
-با خواهر منم كه قبلا صحبت كرده بودى ، سرکلاسه يه ساعت ديگه ميرم دنبالش ميارمش
حاج حسين به چهره ی دختر نگاه ميكند،انگار خسته است:
-دخترم میخوای تا بقيه برسن استراحت کن
دختر در فكر فرو رفته و صداى حاج حسين را نميشنود،پيمان صدايش ميزند و دختر به سمتش برميگردد:
-Sorry i was miles away
(ببخشيد حواسم اينجا نبود)
پیمان به حاج حسين اشاره ميكند:
-اقاجون گفتن اگه خسته اى برو استراحت كن
دختر بدون تعارف استقبال ميكند:
-البته، كجا برم؟
پيمان به پله ها اشاره ميكند:
-طبقه بالا سمت راست دومین اتاق
بلند ميشود و به سمت پله ها قدم برميدارد كه محبوبه مخاطب قرارش ميدهد :
-مادر میخوای منم بیام؟
دختر با تعجب نگاهش ميكند:
-کجا؟
پیمان ميخندد:
-عزيزجون همین بالاست کجا برین اخه شما؟-چه میدونم والا گفتم برم باهاش بچم تنها نباشه
حاج حسين لبخند زد و به پله ها اشاره ميكند:
-برو دخترم برو استراحت کن بابا
دختر از پله ها بالا ميرود ، وارد اتاقی که پیمان گفته ميشود و در را ميبندد ، به اطراف نگاه ميكند ، سمت راستش یك در است که میشد حدس زد سرویس بهداشتی و حمام باشد ، کنار در يك ميز و صندلى به همراه اينه و سمت چپش حدودا وسط اتاق تخت خواب قرار دارد و کنارش یك میز کوچیک به همراه چراغ خواب، دیوار كنار در هم سرتاسر کمد دیواری کار شده،با ديدن در كشويى منتهى به تراس جذابیت اتاق در چشمش چندبرابر ميشود،جلو ميرود و پرده ی سفید توری را کنار ميزند و درکشویی را به سمت چپ هل ميدهد،ناخوداگاه با دیدن حیاط که درختان كاجش سر به فلک کشیده لبخند ميزند، پارسا تمام زوایای این حیاط را برايش ترسیم کرده بود ، ميخواهد به داخل برگردد که در اهنی عمارت باز ميشود و باعث مكث دختر ميشود،به دیواره ی تراس تکیه ميدهد و با کنجکاوی به ماشین مدل بالایی که وارد عمارت شده نگاه ميكند ،کنجکاو است ببیند راننده کدام یک از اعضای نديده ى اين عمارت است که او هنوز ملاقاتش نکرده ، زیاد طول نميكشد که در ماشین باز ميشود، با ديدن پسر قدبلندى كه از ماشين پياده شده دست از كنكاش ميكشد،او فقط میتوانست پسر عمو پدرامش باشد ، شاهرخ با ان قد بلند و هیکل ورزشكارى اش سر به زیر قدم برميدارد و به سمت پله ها ميرود،دختر شانه بالا ميندازد و داخل ميشود،شال مشكى نازكش را روى صندلى ميندازد و موهايش را باز ميكند ، خرمن موهايش تا زير كمرش پايين ميريزد،تحمل شال و روسرى در نظرش سخت ترين كار دنيا ميايد،با شستن صورتش و استفاده از كرم مخصوصش به سمت تخت ميرود و بعد از دقايقى چشمانش را ميبندد،خسته است به اندازه ى تمام روزهای تنهاییش و اینجا ایران بود،همانجایی که پارسا همیشه میگفت یك روز برمیگردم و اندازه ی تمام عمرم خستگی در میکنم و حالا او بدون پارسا خستگی هايش را اورده بود تا در كند
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
بعد از رفتن دختر حاج حسين به زمين خيره شده بود،نميدانست بايد خوشحال باشد و خنده بر لب هايش مهمان كند،يا ناراحت باشد و براى نبود پارسا سوگوارى كند، پارسایی که سالها پیش رودررويش ایستاد و پشت کرد به همه چیزو با تنها فرزندش از ايران رفت،خبرى نداد و احوالى نپرسيد و بعد از مدت ها با خبر فوتش داغدارشان كرد،هنوز در افكار خودش است که با صداى در سالن سر بلند ميكند و قامت رشيد نوه ی بزرگش "شاهرخ" از انتهای سالن در تيررس ديدش قرار ميگيرد،با افتخار نگاهش ميكند ، فرزند خلف همين بود ديگر افتخار داشت نگاه كردنش،هنوز شاهرخ نرسیده که پیمان باحالت مسخره ای دکمه ی بالای تیشرتش را ميبندد و سر به زیر مى ايستد :
- السلام علیک يا حجت الاسلـــ....
شاهرخ كنار پيمان مى ايستد سلامى دسته جمعى ميدهد و بعد دكمه تيشرت پيمان را باز ميكند:
-ادم شو!
پيمان مينشيند و پا روى پا ميندازد:
-نميشه كه همه يه مدل باشيم تنوع لازمه داداش
شاهرخ به قصد نشستن به سمت مبل ميرود كه حاج حسين صدايش ميزند:
-بيا پيش خودم
با نشستن شاهرخ، پيمان اعتراض امیز با گوشى اش بازى ميكند:
-چقدر تبعيض چقدر نسل پرستى اخه
شاهرخ مردانه ميخندد،پيمان برايش همان برادرى بود كه نداشت،همان برادرى كه چپ و راست تيكه ميپراند و او نميتوانست جلوى خنده اش را بگيرد،شايد پيمان تنها فردى بود كه هرچه دلش ميخواست و از دهانش در ميامد بار شاهرخ ميكرد و شاهرخ ناراحت يا عصبى نميشد:
-حسودی نكن من بزرگترم
پیمان با اشاره به پله ها چپ چپ نگاهش ميكند:
-فعلا كه همه وظايفت گردن منه بزرگتر
شاهرخ نيم نگاهی به پله ها ميندازد، حس خوبى به اين مهمان ناخوانده ندارد:
-اومده؟
محبوبه-اره مادر،خسته بود رفته استراحت کنه
شاهرخ به پشتی مبل تکیه ميدهد و با خود فكر ميكند كه لابد ان ور اب زياد فعاليت داشته،علارقم نارضايتى اش لبخندى ميزند:
-تبريك ميگم بهتون
پيمان ميخندد باز هم هـ*ـوس سر به سر گذاشتن با شاهرخ مانند خوره به جانش افتاده:
-حيف كه به صراط مستقيم هدايت شدى والا استين بالا ميزدم برات به چشم خواهرى "جــــــوونيه" واسه خودش
حاج حسين نميتواند به لحن پيمان نخندد،دستش را جلوى دهانش ميگذارد و "استغفراللهى" زير لب زمزمه ميكند:
-بچه كم چرت بگو
شاهرخ اما اخم ميكند:
-تو كه از همه چى بهش امار دادى بهش ميگفتى مياد درست درمون بياد به چشم جنابعالى "جـــــــون" نباشه
پيمان با شيطنت نگاهش ميكند،دستانش را روى دسته ى مبل ميگذارد و سرش را به تاج سلطنتى اش تكيه ميدهد:
-اتفاقا براش چادر ملى فرستاده بودم....
با لحنى ناراحت ادامه ميدهد:
-نه كه نخواد بپوشه ها ، اندازش نشده ايشالا باهم يه توك پا ميرين شابدولعظيم خودت براش ميخرى
محبوبه سرش را زير ميندازد تا شاهرخ خنده اش را نبيند،شاهرخ جمله ى پيمان را فاكتور ميگيرد و جمع را مخاطب قرار ميدهد :
-من نميدونم چه اصرارى بود قبل ماه رمضون بيارينش ميذاشتين اين چندماه ميگذشت ...
-اهان يعنى فقط اين چندماه "جـــــــون" بودن گناهه؟ بعدش مشكل دينى نداره؟
كمند علارقم اينكه خنده اش گرفته اما به پيمان تشر ميزند:
-پيمان مسخره بازى در نيار
پيمان دست به سينه مينشيند:
-نه خب سوال شرعيه ديگه پيش مياد
شاهرخ چپ چپ نگاهش ميكند:
-ميخواى جدى باشى يكم؟
-اصلا نميتونم
شاهرخ اينبار حاج حسين را مخاطبش قرار ميدهد:
-دوروز ديگه ماه رمضونه ، محرمه چه ميدونم هزارتا مناسبت هست و اين خونه پر و خالى ميشه از ادم...
پدرام حرف شاهرخ را قطع ميكند،ميداند اين دختر براى پدرش چقدر عزيز است:
-رفتار و پوشش اون دختر به تو مربوط نمیشه خودش بزرگتر داره
پيمان هم دخالت ميكند:
-همینطوریشم با کلی عجزو التماس اومده ایران،میدونی چقدر زحمت کشیدم واسه پیدا کردنش حالا شما جدیدا رو اوردی به اسلام نوش جونت ولى لطفا با روحيه پلنگ گريزت فراريش نده
محبوبه با تعجب ميگويد:
-پلنگ چيه پيمان وا؟
-عشقم به اين دختراى مورددار پلنگ ميگن،البته من به چشم نديدم شاهرخ جون بيشتر ديده(به شاهرخ اشاره ميكند و ادامه ميدهد)الانه داداشمون و نگاه نكن قبلنا جنگل بانى بود واسه خودش
كمند لبش را گاز ميگيرد و شاهرخ با همان اخميكه از بدو ورود ميان ابروانش جا خوش كرده به پيمان نگاه ميكند:
-تو باز حرف زدى؟
-عمه فدات شه اصلا تو کاری باهاش نداشته باش ولى يذره باهاش خوب رفتار كن فكر نكنه بدمون مياد ازش
شاهرخ سكوت ميكند اما پيمان جواب كمند را ميدهد:
-خوب رفتار كنه؟ داداشم رفتار خوباشو قبل ظهور اسلام تو زندگيش با همون پلنگا كرده تموم شده رفته
شاهرخ نيم نگاهى به جانب پيمان ميندازد:
-تو قربونش ميرى بسه !
پيمان با ناراحتى ساختگى به سمتش خم ميشود:
-جون من ناراحت شدى داداش؟از الان من فداش ميشم قربونشو تو برو خب،منو تو نداريم كه
همه سعى در كنترل خنده هايشان دارند اما كمند خنده اش را كنترل نميكند و بلند ميخندد:
-درد بگيرى دلقكه انگار
حاج حسين مرد متعصب و دینداری بود اما فعلا شرایط فرق ميكرد ،فعلا باید این دختر را پايبند عمارتش میکرد تا بعد فرصت برای صحبت درمورد پوشش و رفتار زیاد بود،عصايش را تكان ميدهد و قبل از بلند شدن به پدارم نگاه ميكند:
-پس کجا موند خانومت؟
پدرام قیافه اش درهم ميشود و انگار که فكرش مشغول چيزى باشد ارام زمزمه ميكند:
-الاناس که كلاسش تموم بشه
حاج حسين بدون حرف ديگرى مى ايستد و به سمت اتاقش ميرود،محبوبه به جای خالى اش زل ميزند:
-از وقتی شنید دختر پارسا داره میادا شب و روز واسه خودش نذاشته
شاهرخ-حالا دوروز دیگه که خواست برگرده میخواین چیکار کنین ؟
پیمان سیبی از ظرف روى ميز برميداد و مشغول پوست كندن ميشود:
-كسيو اونجا نداره،احتمال زياد اگه از اينجا خوشش بياد ميمونه
پدرام گوشی و سوييچش را از روى ميز برميدارد و بلند ميشود :
-راجع به رفتن یا نرفتنش فعلا صحبت نکنیم تا ببینیم چی پیش میاد...من ميرم دنبال مهرو
شاهرخ نگاهش ميكند :
-ميخواين من برم بابا؟
پدرام "تو خسته اى ميرم خودمى" ميگويد و به سمت در خروجى ميرود، کمند هم با نگاه به ساعت ايستاده ى كنار سالن، پیمان را مخاطب قرار ميدهد:
-پاشو توام برو پریارو بیار کلاسش الاناس تموم شه
پيمان بعد از خوردن سيب درون دستش و برداشتن تكه ى باقى مانده در بشقاب،بلند ميشود، گوشى اش را از روى ميز برميدارد و به سمت در ميرود و همزمان رو به شاهرخ ميگويد:
-ديديش لطفا جرواجرش نكن تا برسم
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
بعد از استراحت كوتاهى بيدار شده بود، دوش گرفته بود اما در انتخاب لباس مشكل داشت،روى تخت مينشيند و مستاصل به روبرو نگاه ميكند،اصلا نميفهميد حجاب بين اين مردم چه معنى ميدهد،بعد از چند دقيقه كلنجار وفتن شلوار جينى تا بالاى مچ پايش به همراه پیرهن مدل مردانه اى به رنگ سرمه اى تنش ميكند و با جمع كردن موهايش و سر كردن شال مشکی ساده اش از اتاق بيرون ميرود ، نگاهش را در سالن ميچرخاند اما كسى را نميايد، به سمت در خروجى ميرود و از پله ها پایین ميرود،سمت راستش الاچیق است و نزدیک الاچيق،تخت چوبی و سمت چپ کمی دورتر استخر بزرگى ديده ميشود،سرش را پايين ميندازد ارام قدم برميدارد،فکرش را هم نمیکرد روزی تنها به ايران و اين خانه بيايد،تاجایی که یادش بود پارسا هیچوقت از خانواده اش بد نميگفت اما خب اين را هم نميگفت كه چرا هرگز به ايران برنميگشت،اما او امروز و در این لحظه در عمارت سالاری بزرگ بود،همچنان که در خیالات خودش غرق است كه با صداى دادى هراسان مى ايستد، پسر مقابلش با صداى داد "خانوم" او را از جلو رفتن و برخود با خودش باز داشته بود و حالا اخم هاى غليظش باعث شده بود تا چند ثانيه طول بكشد كه دختر بخودش بيايد و بفهمد فرد مقابلش همان پسريست كه از تراس اتاق ديده بود،شاهرخ سرش را پايين ميندازد اما از توبيخ دختر نميگذرد:
-شما راه ميرين جلوتونو نگاه نمیکنين؟داشتين ميخوردين به من !
دختر دست به سينه مى ايستد و در ذهنش سوال است كه اگر اين پسر، همان شاهرخ است پس چرا در برخورد اول اينگونه رفتار ميكند،مانند خودش اخم ميكند و به چشمان ميخكوب زمين شده ى شاهرخ اشاره ميكند:
-شما هم نگاه نميكنى !
شاهرخ سرش را بلند ميكند ، اولین چیزی که ميبيند دو چشم درشت ابی است که در اثر تعجب درشت تر هم شده،چيزى در دلش تكان ميخورد،انتظار اين شكل و شمايل ساده را از يك دختر دورگه با مادرى اجنبى نداشت،كمى از حس هاى بدش كم شده و ميداند دور از ادب رفتار كرده:
-من شاهرخم پسرعمو پدرامت
دختر دستانش را جلو ميبرد:
-دلوين!
اما شاهرخ دستانش را در جيب شلوار مشكى اش فرو ميبرد و سرش را تكان ميدهد:
-خوشبختم
به دست دلوين اشاره ميكند:
-من با نامحرما دست نميدم
دلوين متعجب نگاهش ميكند و دستش را عقب ميبرد،شايد نامحرم نوعى بيمارى مسرى است كه شاهرخ اينگونه از ان فرار ميكند،سوال ذهنش را به زبان مياورد:
-نا...محرم يانى چى؟
-يعنى شما
دلوين ابروهايش را بالا ميندازد :
-منكه نميفهمم
شاهرخ سرش را تكان ميدهد و به سمت پله ها ميرود:
-به هرحال خوش اومدين
دلوين متعجب مسير رفتنش را نگاه ميكند و از خود ميپرسد كه چرا نگاهش به زمين بود؟! قیافه ى شاهرخ را از نظر ميگذراند ،چشمان قهوه اى روشنش با چشمان پارسا مو نميزد،به سمت مخالف ميچرخد و به راهش ادامه ميدهد،با ورود مهرو و پدرام ، شاهرخ به احترامشان مى ايستد و سلام ميدهد ، مهرو در دلش قربان قدوبالايش ميرود،اين پسر همه چيز مهرو بود در تمام روزهاى ناارامى اش او ارام دلش بود،نگاه از شاهرخ ميگيرد و سرش را به سمت حاج حسين ميچرخاند،ميخواهد چیزی بگويد اما پشیمان ميشود، حاج حسين انگار که فهمیده باشد مهرو چه ميخواهد صدايش را کمی بالا ميبرد و محبوبه را صدا ميزند ، محبوبه همراه کمند وارد سالن ميشوند
حاج حسين - دلوين کجاست؟
محبوبه به مهرو نگاه ميكند و لبخند مهربانى ميزند:
-بالا خوابه
شاهرخ طبق ژست همشگيش دستش را مشت ميكند و مشتش را روى پايش ميگذارد :
-تو باغه
-پس چرا ما ندیدیمش؟
هنوز حرف مهرو تمام نشده که دلوين وارد سالن ميشود و "سلام" ميدهد،با بلند شدن مهرو و خوش امد گويى اش در اغوشش فرو ميرود ودسته اخر كنار محبوبه مينشيند،حاج حسين با ارامشى ذاتى از او درباره ى راحتى خوابش ميپرسد و او به يك "ممنون خوب خوابيدم" اكتفا ميكند،نگاه سنيگين مهرو را احساس ميكند،نگاهش بيشتر از يك زن عمو مشتاق است،ناخوداگاه لبخند ميزند و چند ثانيه به چشمان مهرو كه همرنگ چشمان خودش است خيره ميشود،نگاهش به شاهرخ ميفتد اما نميداند اين پسر چرا با خودش هم قهر است؟ناخوداگاه او را با پيمان مقايسه ميكند و ميداند كه او اصلا شبيه پيمان نيست،به سمت محبوبه ميچرخد:
-پيمان كجا بود؟
قبل از او كمند با لبخندى كه بر اثر لهجه ى دلوين روى لبش نشسته جوابش را ميدهد:
-رفته دنبال پريا ، ميان عمه
سرش را تكان ميدهد و در سکوت به افراد جدید زندگیش خیره ميشو،ته دلش انگار خوشحال است از بودن در جمعی كه نامش خانواده است،با سرو صداى پیمان لبخند روى لبش ميايد، پشت سر پیمان خواهرش پریا هم وارد ميشود،پیمان همزمان كه به سمت سالن ميايد بلند صحبت ميكند:
-وای خدا ادم نمیتونه بره دم در مدرسه دخترونه میفتن دنبال ادم...پیمان چقدر خوشگلی، پیمان دوســــ...
نگاهش که به شاهرخ ميفتد با شيطنت لبش را گاز ميگيرد و دکمه تیشرتش را ميبندد :
-استغفرالله بد دوره زمونه ای شده
همه ميخندند اما پریا همچنان خیره به دلوين جلو ميرود:
-وای چقدر خوشگلى
دلوين نگاهی به جمع ميكند و به احترام اين دخترعمه ى كوچكتر از خودش مى ايستد،پریا دستانش را دور کمر دلوين حلقه ميكند:
-وای من چقدر دوستت دارم
خودش را عقب ميكشد وبا اخم ادامه ميدهد:
-والا انگار نه انگار بیتا خانوم دختردایی ماست سال به سال نمیاد وقتیم که میاد...
کمند-پریا غیبت نکن دختر زشته
پریا طلبکار دستش را به کمرش ميزند:
-غیبت نیست که حرف حقه ، حرف حقم غيبت حساب نميشه(به شاهرخ نگاه ميكند) مگه نه داداش؟
شاهرخ سرش را تکان ميدهد و تاى ابرويش را بالا ميندازد :
-مگه من مرجع تقلیدم؟
پیمان-والا این مدل که شما پیش ميرى به اون درجه ام ميرسى ايشالا
دلوين كه چيزى از حرف هاى انان نميفهمد ترجيح ميدهد سكوت كند
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
پيمان كنارش نشسته بود و اين احساس راحتى بيشترى به دلوين ميداد،پيمان همزمان كه استكان چاى را از روى ميز برميدارد از دلوين ميپرسد:
-خوب خوابيدى؟
دلوين نگاهش ميكند:
-بله
-اتاقت خوب بود؟ اگه دوسش ندارى ميتونى اتاقارو ببينى هركدومو دوست داشتى وسايلتو ببرى اونجاها،هان؟
از اين حس حمايت گرش دل دلرين قنج ميرود،لبخند ميزند و چال هاى روى گونه اش را به نمايش ميگذارد:
-it makes no difference to me
(برام فرقى نداره)
محبوبه نگران ميشود:
-پيمان مادر چى ميگه؟ دوست نداره اتاقشو؟
پيمان ابتدا به دلوين نگاه ميكند و اخمى چاشنى صورتش ميكند:
-فارسى حرف بزن اين صدبار
سپس سرش را به سمت محبوبه ميچرخاند:
-نه قربونت برم ميگه خيليم خوبه اتاقش،براشم فرقى نداره اتاقا
دلوين كه انگار توقع اخم پیمان را ندارد مظلوم نگاهش ميكند:
- بعضى حرفا سخت بشه خب
پیمان ميخندد:
-باشه حالا گريه نكن جغله
كمند بحث را به اقوام مادرى دلوين ميكشد،دلش ميخواهد از زن برادرى بپرسد كه هيچوقت نديده اما خب كمى مطرح كردن صريحش سخت است،پس ارام جلو ميرود:
-دلوين اونجا فامیلم دارین؟
دلوين ابروهايش را بالا ميندازد:
-نميفهمم
به پیمان نگاه ميكند و او همچنان كه ميخكوب صفحه ى گوشى اش است جوابش را ميدهد:
-خانواده مادريت ، مادربزرگ و دايى و اينا
-نميدونم من اونارو نميديد
پریا-یعنی اینهمه سال هیشکیو نداشتین؟
-دوستام باشن و یه دوست دارم اونجا که ایرانی باشه و با برادرش باشه اما چندماه اومد ايران
قبل از حرف ديگرى به سمت پيمان ميچرخد:
-پيمان
پيمان نگاه از صفحه گوشى اش ميگيرد :
-جانم
-میشه دوستمو ببينم؟
-اره چرا نشه زنگ بزن بهش،بده من ادرس اينجارو بدم بياد يا اون ادرس بده برم دنبالش بيارمش
دلوين بدون فوت وقت گوشى موبايلش را از جیبش درمياورد و دنبال شماره ی سها ميگردد ، بعد از پیدا کردنش ايكون تماس را لمس ميكند و با يك ببخشيد به سمت ديگر سالن ميرود
-بله؟
-سها؟
سها چند ثانيه بر اثر تعجب سكوت ميكند و بعد به خودش ميايد:
-عه خاک بر سرت دلى تویی دختر؟
دلوين متعجب ميپرسد :
-چی بر سرم؟
سها نچى ميكند:
-هیچی بابا خوبی؟ چندروزه زنگ ميزنم نميتونم بگيرمت رسيدى ايران ؟
-بله خوبم ایرانم
سها پشت خط جیغ ميزند :
-سهنــــــــد بیا دلى اومده ایران
-اه سها گوشم كر بشه
سها بلند ميخندد:
-ای خاک تو سر لهجه ی افتضاحت چ خبرا؟ قوم جديد چطوريان؟ خوبن؟
دلوين لبخندى روى لبش نقش ميبندد:
-بله خوبن
-عه به سلامتی دورت بگردم ادرس بده بیام ببینمت
دلوين به سمت سالن ميرود :
-من تلفن بدم به پیمان به اون بگی
-باشه فدات شم پس فعلا
دلوين گوشیيش را به سمت پیمان ميگيرد و پیمان مشغول صحبت ميشود
مهرو-کجا با دوستت اشنا شدین عزیزم؟
دلوين سرش را پایین ميندازد و با هجوم خاطرات دل نشينش لبخندى روى لبش نقش ميبندد:
-پیش سيد
حاج حسين متعجب ميشود:
-سید؟
-بله یه مرد باشه که(دستش را به سمت سرش ميبرد)دور سرش پارچه سبز بذاره
کمند كنجكاوانه دستش را زير چانه اش ميزند:
-تو محله شما بود؟
-بله
سرش را تکان ميدهد و چشمانش را ميچرخاند،ميخواهد اشک هايش را پنهان کند اما شاهرخ نم اشك را ديده،با تعجب و کنجکاوی ارام "چيزى شده" اى ميپرسد و جواب دلوين مصادف ميشود با امدن پيمان:
-نه دلم تنگ بشه
-دخترم میری میبینیش حالا
دلوين حاج حسين را نگاه ميكند :
-اون مرگ باشه
پيمان خنده اش را ميخورد:
-منظورش اينه فوت شده
دلوين سرش را پايين انداخته و براى ارامش روح سيد دعا ميكند،سید تنها ادمی بود که در کشور غریب و یخ زده اش نگاهش عجيب گرما داشت و دلوين ساعت ها پاى صحبت هايش مينشست، دين نداشت و پايبند مذهبى نبود اما سيد را به شدت دوست داشت، با سها و سهند اخر هفته ها به ديدار سيد ميرفتند و ساعت ها صحبت ميكرند، بعد از اينكه انها به ايران برگشتند دلوين تقريبا هرروز پيش سيد بود ، با فوت سید احساس ميكرد پدرش را از دست داده،همه مشغول صحبت بودند اما این وسط شاهرخ درگیر نگاه غمگين دلوين بود و نميدانست چطور ميشود دختری با شرایط او مجذوب یك سید باشد ، ميدانست دلوين دين و مذهبى را قبول ندارد اما چطور بود كه مجذوب اولاد فرستاده خدا بود
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
چند روز از امدنش گذشته بود و به قول معروف تقريبا جاگير شده بود،اين عمارت و افرادش انقدر بامحبت با او رفتار ميكردند كه اصلا يادش رفته بود براى سوالى بزرگ به اينجا امده،يادش رفته بود ميخواهد بداند چرا پارسا از ايران فرارى بود،انقدر غرق محبت هاى حاج حسين و قربان صدقه هاى محبوبه شده بود،انقدر حمايت هاى پيمان بر دلش مينشست كه اصلا يادش رفته بود پارسايى نيست و مادرى ندارد، براى او يك خانواده اين چنينى كه خلاصه میشد در محبت و احساس همه چیز در این دنیا بود،خانواده اى از جنس خانواده هایی که پارسا مثالش را زیاد برايش زده بود اما هيچوقت حس نكرده بود،با صداى زنگ موبايلش دل از تخت خواب سفيدش ميكند و روى تخت مينشيند،موهای بلندش دورش پخش ميشوند و با دست چند تاری كه روى صورتش افتاده است را كنار ميزند،صداى زنگ قطع ميشود و بى توجه به اينكه كيست چشمانش را ميمالد و به سمت سرویس ميرود،بعد از چند دقيقه بيرون ميايد و مقابل ایينه مى ايستد، به این فکر ميكند چه لباسى تنش كند؟به سمت چمدانش ميرود هنوز وقت نكرده بود لباس هايش را در كمد بچيند،با اينكه لباس هاى رنگ و وارنگش را با خود اورده اما به اين فكر ميكند كه در ايران هرروز دغدغه لباس خواهد داشت،پيراهن مدل مردانه ساده اى تن ميكند،استین هايش را کمی تا ميزند و موهايش را دم اسبی ميبندد ، ادکلنش را روى مچش ميزند و با سركردن شال نازک ابی اسمانیش از اتاق بيرون ميرود.با دیدن راحله خانوم كه مشغول نظافت سالن بود به سمتش ميرود و سلامى ميدهد،راحله كمر راست ميكند نميداند چرا اين مهمان تازه از فرنگ برگشته بسيار بر دلش نشسته:
-سلام خانوم جان صبحت بخیر
دلوين نگاهی به اطرافش ميندازد و سوالى به راحله خانوم نگاه ميكند:
-ادما كجا برن؟
راحله ميخندد،در اين چند روز زبان از دم اشتباه دلوين را تقريبا ياد گرفته و منظورش را متوجه ميشود:
-اگه دنبال اقابزرگ و خانومین،تو باغ منتظر شمان
دلوين از راحله خانوم تشکر ميكند و به سمت باغ ميرود،بالای پله ها مى ايستد و به نقطه ى مورد نظرش خيره ميشود،حاج حسين و محبوبه روى تخت چوبی مشغول صحبت هستند و سفره ى كوچك تا خورده اى بيتشان قرار دارد،به سمتشان ميرود:
-سلام صبح بخير باشه
محبوبه لبخند ميزند و سرجايش جابجا ميشود:
-مادر فدات شه صبح توام بخير بيا مادر بيا بشين،منتظر تو بوديم
حاج حسين با تحسين نگاهش ميكند،دختر پارسا زيادى زيباست:
-خوب خوابیدی بابا جان ؟
-بله ممنون
محبوبه تاى سفره را باز ميكند،چند بشقاب کوچك مربا و كره روى سفره قرار دارد،تكه سنگكى را سمت دلوين هل ميدهد:
-بخور مامان جان اقاجونت نون داغ گرفته
دلوين تکه ای از سنگگ را برميدارد،هنوز کمی داغ است،چندلقمه ميخورد و عقب ميرود،محبوبه چپ چپ نگاهش ميكند:
-وا مادر تو که چیزی نخوردی بخور يكم جون بگيرى دو پارچه استخونى فقط
دلوين ميخندد و به صورت گوشتى محبوبه زل ميزند،محبوبه اگر ميدانست دلوين براى اين به قول او دو پارچه استخوان بودن چقدر زحمت كشيده ديگر تعارف نميزد،حاج حسين نگاه خيره و ساكتش را چيز ديگرى معنا ميكند:
-نکنه دلت چيز ديگه اى میخواد؟ ها؟ بگو برم بخرما
-نه اقاجون ممنون
با همين جمله حاج حسين را غرق خوشى ميكند، "اقاجون" بود براى تمام افراد اين عمارت ، اما اين اقاجونيكه دلوين ميگفت فرق از زمين تا اسمان فرق داشت،اين "اقاجون" از زبان دختر پارسا شنيدن به اوج ميرساندش،در عمارت كه باز ميشود و مزدا3 سفید پیمان داخل ميايد نگاهش در لبخند دلوين گره ميخورد،ميداند پيمان تكيه گاه بودن را خوب بلد است،با رسيدن پيمان كنار تخت چشمان دلوين ستاره باران ميشود،پيمان با انگشت ضربه اى به نوك بينى دلوين ميزند و به حاج حسين و محبوبه اشاره ميكند:
-به به ميبينم كه از امروز دلى جون قراره عين نخود وسط همه خلوتاى عاشقونتون باشه
حاج حسين ميخندد اما محبوبه لبش را گاز ميگيرد:
-بچه بى حيا نباش
پیمان كه چشمش به سفره افتاده گوشه ى تخت كنار دلوين مينشيند و لقمه اى براى خودش ميگيرد،هنوز به دهان نبرده نيم نگاهى به دلوين ميندازد:
-چطوری جعله؟
دلوين اخم ميكند،دوست دارد پيمان بيشتر كنارش باشد:
-كجا باشى؟
پیمان لقمه را در دهانش ميچپاند و سريع قورت ميدهد:
-منم خوبما...(لقمه ى ديگرى ميگيرد) دردت تو سر داداش، نميتونم بچسبم بهت كه !
ميخندد و ادامه ميدهد:
-اصلا از نظر دينى ام مشكل داره بچسبم بهت

حاج حسين لبش را گاز ميگيرد و نيمچه لبخندى ميزند،پيمان بود و ادبيات مختص به خودش،دلوين سوالى نگاهش ميكند:
-نميفهمم
-به شاهرخ ميگم يه چند جلسه كلاس خصوصى واست بذاره اينارو بفهمى
دلوين با سادگى جواب ميدهد:
-نه اون خيلى بداخلاق بشه...اصلا نميشه باهاش حرف بزنم
محبوبه ليوان چاى را مقابل پيمان ميگذارد و به دلوين نگاه ميكند:
-نه بابا انقدر خوبه بچم فقط زود نميجوشه چند وقت بگذره اونم مثل پيمان ميشه باهات
بيمان ابرو بالا ميندازد و ميخندد:
-مثل من حالا نه...در حد اينكه يه "خوبى" ام بعد سلام بهت بگه
دلوين منظورش را خوب ميفهمد،شاهرخ هرچقدر به حاج حسين و محبوبه محبت ميكرد در عوض از او دورى ميكرد و در حد همان "سلام" انهم سر به زير و زيرلبى با دلوين همكلام ميشد،گرچه دلوين گاهى نگاه هاى زيرچشمى اما سريع و گذرايش را حس ميكرد و ميديد،با جمله ى محبوبه كه مخاطبش پيمان بود دست از خيالاتش كشيد،
- حالا چند روز ول كن شركتو بيا اينجا حوصله بچم سر نره فقط با تو غريبى نميكنه،داييت بالا سر كارا هست ديگه
پيمان جدى به دلوين نگاه كرد :
-چند روز كار دارم بايد خودم باشم ،تموم شه ميام ميبرمت كل تهرانو ببينى، خوبه؟
دلوين غرق خوشى ميخندد،پیمان به تخت تکیه ميدهد:
-اقاجون یادم رفت اصلا واسه چی اومدم، انگار عمو پرهامينا تو راهن دارن میان تهران
-چه بی خبر
محبوبه ابرو بالا ميندازد :
-وا اقا چه بی خبری خب؟بچم داره میاد برادر زادشو ببینه ها
پیمان سر تكان ميدهد :
-بعد اینکه مامان گفت بهتون بگم شام خونه مایین امشب
-میذاشت پرهامینا میومدن امشب و اینجا،حالا فردا میومدیم خونه شما
پیمان مى ايستد و رو به حاج حسين ميگويد:
-من فقط پستچی بودم حاجی من دیگه برم از دايى مرخصى گرفتم تا ساعت 9 ، دو ساعت تاخير دارم
حاج حسين ميخندد :
-چيزى گفت ، بهم بگو گوششو بپيچونم
پیمان به دلوين نگاه كرد :
-چیزی لازم داشتی یا خواستی جایی بری بهم زنگ بزن جغله
دلوين لبخند ميزند:
- ممنون پیمان ، تو خيلى خوب باشى
-اولین نفر نیستی اینو میگى
پيمان چشمكى ميزند و با خنده به سمت ماشينش ميرود و با باز شدن درب اهنى از عمارت خارج ميشود
 
آخرین ویرایش:

Arezoosoleymani

دوستدار انجمن
عضو انجمن
8/6/19
39
547
231
********************
روبروى اينه ايستاده و دكمه هاى پيرهن نظاميش را ميبندد شايد اگر سالها قبل كسى به او ميگفت كه قرار است روزى وارد ارتش شوى ميخنديد،مهرو دقايقى قبل رفته بود گوشى اش را از اتاق بياورد اما هنوز نيامده بود،به ساعت نگاهى ميندازد گردنش را كمى كج ميكند و صدايش را بالا ميبرد :
-مامان؟ ديرم شد بخدا
مهرو در حاليكه در يك دست گوشى و در دست ديگر اسپند دارد به حالت دو وارد سالن ميشود:
-جان مامان...اومدم
به قامت پسرش در لباس نظامی نگاه ميكند و لبخند زد،اسپند را دور سرش ميچرخاند :
-قربون قدت برم من
شاهرخ اخم ميكند :
-خدا نكنه (سرفه اى ميكند و سرش را به سمت ديگر ميگيرد) بگير اون ور مامان خفه شدم
مهرو گوشى را روى ميز كنار ايينه ميگذارد و به سمت اشپزخانه ميرود:
-راستی بابات زنگ زده بود گفت عموتینا دارن میان تهران
شاهرخ ساعتش را از كنار ميز برميدارد و به مچ دستش ميبندد :
-به سلامتى
مهرو به سالن ميايد و به ستون كنار اينه تكيه ميدهد ميداند پسرش حوصله ى عشـ*ـوه هاى بيتا و تيكه هاى سيما را ندارد اما امر ، امر حاج حسين است:
-امشب همگی شام خونه ی عمه کمندتیم
شاهرخ صاف مى ايستد و در اينه ى قدى مشغول وارسى خود ميشود:
-من نميام شما و بابا برين
مهرو ابروهايش را بالا ميندازد :
-وا مگه ميشه ؟ پرهامينا بعد چندماه اومدن تهران ،گذشته از اين اقاجونت ناراحت ميشه
شاهرخ به سمتش ميچرخد،كلافه نگاهش ميكند:
-شما يه بهونه بيار
بعد از چند ثانيه انگار كه بخواهد با خود حرف بزند زير لب زمزمه ميكند :
-بيتا كم بود دلوينم اضافه شد
مهرو اما شنيده،هيچ از برداشت پسرش خوشش نميايد،دختر پارسا را نميشد با بيتا مقايسه كرد:
-منظورت چیه؟
شاهرخ بدون توجه به سوال مهرو مشغول بستن دكمه استينش ميشود، مهرو مجدد سوالش را ميپرسد اما طور ديگر:
-تو دليرو با بیتا مقایسه میکنی؟
تيشرت شاهرخ را از اويز برميدارد:
- بشورمش؟
بدون اينكه منتظر جواب باشد به سمت اشپزخانه ميرود و تيشرت را درون لباسشويى جاى ميدهد:
-انگار نه انگار تو امریکا بزرگ شده نه ارایشی نه بدحجابی نه حركت زشتى
شاهرخ فارق از بستن سراستين هايش ، كفش هايش را پا ميكند و كمى صدايش را بالا ميبرد :
-بذار برسه از راه نرسيده كه قرار نيست كاراشو واست رو كنه...بعدشم چه فرقى دارن؟ اون به اصطلاح يه ذره مراعات ميكنه اما دين نداره، بيتا مراعات نميكنه اما لفظا دين داره
به سمت در ميرود:
-مكمل همن!
صدايش را بالاتر ميبرد:
-من رفتم مامان خدافظ
مهرو بيرون ميايد و كنار در مى ايستد:
-برو به سلامت ولى جواب اقاجونت و بابات با خودت
بى توجه از در بيرون ميرود و سوار 206 مهرو ميشود،هيچوقت با ماشين خودش به اداره نميرفت،مدت ها بود که دیگر ان شاهرخ سابق نبود که 5روز هفته اش در مهمانی هاى انچنانى میگذشت و 2روز باقی مانده ى اخر هفته را هم در ویلاهای شمال و بعضا كردان به انتها ميرساند،مدتی بود نمازش قضا نشده بود،مدتی بود که با تمام وجود ارامش را حس ميكرد و چقدر متنفر بود از دختران همجنس بيتا، چقدر متنفر بود از پسران همجنس خود سالها قبلش، متنفر بود از تمام كثافت كارى هايى كه روزى برايش هيجان انگيز ترين تفريح بود و حالا حتى با ياداورديش هم عرق شرم روى پيشانيش روان ميشد ، ماشين را در حياط اداره پارك ميكند و پياده ميشود، هر سربازى كه از كنارش رد ميشد احترام نظامى ميگذاشت ، به در اتاقش خيره ميشود "سرگرد شاهرخ سالاری"
اين روزها درگیر پرونده اى بود كه خواب و خوراك را از او گرفته بود،پشت ميزش مينشيند و نگاهى به عكس روى ميز ميندازد :
-دلم واسه خان داداش گفتنات تنگ شده شهريار ...(ميخندد و ادامه داد) ببخشيد اميرعباس ، يادم نبود گفته بودى ديگه بهت شهريار نگم !
با صداى زنگ موبايلش نگاه از قاب عكس ميگيرد و بعد از لمس ايكون اتصال،گوشى را به حالت اسپیکر روى ميز ميگذارد:
-بگو پیمان
پيمان نچ نچى ميكند :
-اگه الان بجاى من يكى از اون دخترای سانتی پانتی پشت خط بود میگفت جانـــ...
پيمان مكثى ميكند و بعد با تاسف ادامه ميدهد:
-ای بابا یادم نبود توبه کردی ديگه از اون زنگ خورا ندارى !
پرونده صورتى رنگ روى ميز را باز ميكند:
-پيمان حرفتو بزن قطع کن
پيمان صدايش را پايين مياورد و لحنش را جدى ميكند:
-يه دختره با يه بچه اومده شركت داد و بيداد ، كه اين بچه بابا ميخواد
دست از پرونده ميكشد و با تعجب به صفحه گوشى زل ميزند،لحن جدى پيمان جاى هيچ شكى براينكه شايد اين هم از ان شوخى هاى مضخرفش باشد نميگذارد:
-چى؟از اين اتفاقا نميفته تو شركت شما ،زنه كيه خب؟
پيمان با همان لحن جدى ادامه ميدهد:
-زن كه والا ... انگار قبلنا رليتينشيپ تو بوده از دستت در رفته خلاصه كه تبريك ميگم بابا شدى
بعد از چند ثانيه مكث با خنده اى كنترل شده اضافه ميكند:
-ولى شاهرخ زير بار نريا يه كلام بگو ازمايش دى ان ...
شاهرخ با عصبانیت تقريبا فرياد ميزند:
-پیمان !
پيمان از خنده منفجر ميشود و اين شاهرخ را بيشتر عصبى ميكند:
-احمق فقط دوروبرم ببينمت!
گوشى را قطع ميكند و از جا بلند ميشود،نكند كسى پشت در بوده و صداى مكالمه اش را شنيده باشد،سركى ميكشد و داخل ميايد،مينشيند و چندثانيه بعد بلند ميخندد:
-عوضى دلقك
با صداى دوباره ى گوشى و ديدن مخاطب خنده اش را جمع ميكند و ايكون را لمس ميكند:
-خدا كنه كارت مهم باشه والا كارمو ول ميكنم ميام دوتا چك ميخوابونم زير گوشت
پیمان اينبار شوخى را كنار ميگذارد،خودش هم ميداند شاهرخ را نبايد زيادى عصبى كرد:
-اقاجون گفتن به عرضتون برسونم که امشب
بايد تشريفتو حتما بيارى
برگه هاى پرونده را ورق ميزند:
-من اینجا کار دارم بیکار نیستم که پاشم بیام اداهای بیتا و "نميفهمم" "يانى چى" گفتناى دلوينو ببينم
پیمان با شيطنت ميگويد :
-عــــه از اين مدلا دوست داشتيا قبلا
شاهرخ پوفى ميكند:
-خدافظ پيمان خدافظ
بدون اینکه منتظر خدافظی پیمان بماند گوشى را قطع ميكند و دستش را لابلاى موهايش ميبرد ، شايد زیادی غرق کار و عقاید جدیدش شده بود اما كسى گذشته ى او را به چشم نديده بود، نميتوانستند درك كنند شاهرخ چقدر ميترسيد روزى به گذشته برگردد با صداى در از فكر بيرون ميايد و اجازه ى ورود ميدهد، "سروان سمانه برزين" داخل ميشود،خواهرزاده ى سرهنگ است و همكار او
-سلام جناب سرگرد خسته نباشين
شاهرخ جوابش را ميدهد و به صندلى اشاره ميكند:
-بفرمايين
مينشيند و چادرش را جمع ميكند،سمانه از ان دست دخترهايى بود كه براى صحبت با مخاطب سرش را پايين مينداخت از ان دست دخترهايى كه اوازه ى حجب و حيايشان همه جا پيچيده،گزارش هاى سمانه كه تمام ميشود بعد از نيم نگاهى به شاهرخ و با گفتن "با اجازه" از اتاق بيرون ميرود،شاهرخ مردد است براى رفتن اما بالاخره تصمیمش را ميگيرد و بعد از انجام دادن کارهايش به سمت خانه ميرود ،بااینکه اصلا حوصله ی ملاقات بیتا و زن عمويش را که سعی داشت دخترش را به ريش او ببندد ندارد اما نميتواند حرف حاج حسين را ناديده بگيرد، تماس پيمان يعنى اولتيماتوم حاج حسين و او باید امشب را تحمل میکرد
 
آخرین ویرایش: