*** پیدا کردن رمان های بی نام ***

بازدیدها
: 87K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fatima000

parisa m

کاربر فعال
عضو انجمن
22/8/16
432
1,987
371
سلام رمان در مورد دختری بود که با رئیس شرکتی که اونجا کار میکرد ازدواج میکنه و زندگی عاشقانه ای داشتند تا اینکه دخترشون به دنیا میاد که مادرزاد بیمار بود و دختر ماجرا هم یه روزی از خستگی زیاد به خاطر بیماری دخترش با همسرش دعواش میشه و میگه اصلا کاش بچمون به دنیا نمی اومد و همون روز تو تصادف ی که همه دختره رو مقصر میدونن بچشون می میره و و مشکلاتشون تازه شروع میشه
ممنون میشم اگه راهنمایی کنید
رمان روزنه ای برای زندگی
 

Ham-Raz

همراه انجمن
عضو انجمن
سلام
یه رمان مربوط به دختری بود که خواهرش توی تصادف میمیره که فکر کنم اسمش مهشاد بودکه راننده ی ماشین دوست پسره خواهرش بود بعد دختره توی همون بیمارستان با برادر بزرگ پسره آشنا میشه و برخلاف خانوادش که اون پسر رو قاتل خواهرش میدونستن به خاطر این که عشق خواهرش بود باهاش خوب بود ...آخرش هم با برادر پسره ازدواج میکنه
رمان من عشق را سرودم
 

Ham-Raz

همراه انجمن
عضو انجمن
سلام دوستان، دنبال دو تا رمان میگردم هر چی گشتم پیداش نکردم! ممنون میشم اگه کسی میدونه اسماشونو بگه.
اولی: موضوع این بود که مادر دختره با یه حاجی ازدواج میکنه این حاجی پسر داشت. دختره خیلی مومن بود حجاب کامل از اینا که میرن بیرون پوشیه میزنن اسم دختره فکر کنم حمیرا بود! بعد این دختره همش با پسرحاجی کل کل میکردن ولی آخرش با هم ازدواج کردن. یه جای داستانم دختره تو آشپزخونه پیش خدمتکاره بود موهاشم باز کرده بود این پسره یهو میاد خونه، این دختره سریع قایم میشه که پسره نبینتش ولی پسره دیده بودش!
دومی: موضوعش این بود یه دختره پدرش خارج زندگی میکرد واسه این دختره پول میفرستاد ولی دختره همه رو صرف امور خیریه میکرد و این دختره با یه خانومی رفت و آمد داشت، خانمه یه پسر به اسم سیاوش داشت که با دختره همش بحث میکردن، خانومه میره بم به خانوادش سر بزنه که شبش بم زلزله میاد و میمیره، پسره و دختره میرن اونجا کمک میکنن و موقع برگشت دختره یه سری از زلزله زده ها رو میاره تهران خونه خودش اسکان میده( این دختره یه دوستی هم داشت که باهاش زندگی میکرد گزارشکارای اینو به بابای دختره میداد)، یه جاشم یادمه دختره ماشینش خراب شده بود خودش داشت تعمیر میکرد!
دومی رمان لبخند خورشید
 

♡nazanin♡

همراه انجمن
عضو انجمن
26/4/17
352
2,549
451
۱.
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
درباره یه دختر ایرانیه که تو یه کشور خارجی زندگی میکنه پدر و مادرش یه اتفاقی براشون افتاده بود و این نمیدونم کلا از ایران خوشش نمیومد بعد پرستار یه پیرزن ایرانی شد یه روز که داشت کارای پیرزنه رو میکرد یه پسری میاد تو خونه که یه کاره ی پیرزنه بوده (سرباز بود یا یه همچین چیزی) بالاخره عاشق هم میشن و با هم رابـ ـطه هم دارن پسره هم خیلی از ایران تعریف میکنه و تو جنگ(کجا با کجاشو نمیدونم)کشته میشه. دختره میاد ایران تو یه ساختمون زندگی میکنه و فامیلاشو پیدا میکنه و اونا خیلی دوسش دارن و یه پلیسی هم هست که بهش کمک میکنه ولی آخرش که میفهمه دختر نیست یه حرفایی بینشون رد و بدل میشه که دختره میخواد برگرده خارج کههه پسره میگه گور بابای اینکه دختر نیستی خودم میگیرمت و تامام

۲.اینو قبلا گفتم ولی محض رضای خدا یک نفرم جواب نداده ، دیگه قشنگگگگ به مرز جنون رسیدم بس که بهش فک کردم
یه مادر و دختری هستن که طبقه پایین یه خونه ای مستاجرن و به سختییی زندگی میکنن و با صاحب خونشون هم دوستن و....(دختره دبیرستانی هستش)یه روز یه آقایی(دکتر بود فک کنم) با یه دختر بچه کوچولو میان که فک و فامیل صاحبخونه ان-دختره عاشق مرده میشه و مامانه هم یه دوست خیلی پولدار داشته که از دختره برای پسرش خاستگاری میکنه دختره هم میگه نه چون عاشق دکتره بوده و بالاخره بعد از کشمکش های فرااااوان به دکتره میگه که اقا من میخوامت -دکتره هم از این خوشش میومده ولی وقتی با مامان دختره صحبت میکنه مامانه میگه ناراضیه و دختر من بچست و تو بچه داری و از این چرت و پرتا - دکتره هم برای اینکه دختره رو قشنگگگ ناامید کنه یه جشن نمیدونم چی میگیره و میره با یه دختری میرقصه و یهو میگه آقا این نامزدمه -دختره(دبیرستانیه که شخصیت اصلیه) هم کلی عر میزنه و میره سریع به مامانه میگه به رفیقت بگو بیاد واسه پسرش منو بگیره و بالاخره با هم مزدوج میشن و میرن کیش قشم یه همچین جایی - بعد پسره به دختره خــ ـیانـت میکنه دختره هم طلاق میگیره و حالا دکتره میاد میگه بیا با من مزدوج شو دختره میگه نوچ تا هزارتا اتفاق میفته و آخرش بعد صد سال ازدواج میکنن

دیگه هرچی یادم بود گفتم کسی میدونه این رمانا اسمشون چیه بگههه
دومی رمان رمیده
 

fat!ima

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/6/19
1
10
16
سلام یه رمان بود دوتا داداش بودن اسم یکیش فک کنم سامیار بود تو شرکت باباشون کارمیکردن بعد چن وقت یکیشون از شرکت میزنه بیرون..جدا از پدر ومادرش هم زندگی میکنه ی دختره هم همسایه خونه مامانش ایناس ک عاشقشه..داداش پسره هم میفهمه ومیخواد پسره رو ب دختره نزدیک کنه دختره فک کنم تو کتابخونه کار میکنه پسره ازداداشش میخواد ک اینو برسونه..بعد چن وقتم میفهمن ک باباشون که خیلی هم اذیتشون میکنه پدرواقعیشون نیس مامانشون از باباشون ک جانباز بوده جداشده وزن این مرده شده..آخرشم میفهمن ک دختره فامیلشون بوده چون ی گردنبند داره وفک کنم یکی از پسرا هم اینو داره
 

Sahel AT

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
6/1/19
17
109
111
سلام :biggfgrin: خیلی وقته دنبال این رمانم درباره اینه که جون این دختر داستانمون بخاطر رقیبای شرکت باباش در خطر بود پدرش براش بادیگارد میگیره وخبر از شغل اصلی پسره(فکر کنم هیراد)که پلیسه نداره در واقع پسره بخاطر انتقام از عاملای مرگ خانوادش میاد بادیگارد دختره میشه چون فکر میکنه کسی که خانوادش رو کشته پدر دختر داستانمونه ولی بعدا میفهمه که نه این شخص نیست ولی بخاطر اینکه عاشق دختره شده بازم بادیگاردش میمونه، رقیبای بابای دختره خانوادشو به قتل میرسونن وفقط به امید پسره سرپاست که یه روز به صورت اتفاقی که رفته اداره آگاهی پسره رو میبینه ومیفهمه که پلیسه قلبش میشکنه وجمع میکنه بیخبر میره خارج از کشور(فکر کنم پیش داییش) بخاطر فشارایی که روشه می افته تیمارستان روانی و چند بار خودکشی میکنه پسره جاشو که میفهمه میره دنبالش ولی نا امید برمیگرده بعد چند بار خودکشی دختره بخاطر انتقام از عاملای مرگ خانوادش سرپا میشه وخیلی رو خودش کار میکنه از تیراندازی گرفته تاچیزای دیگه ومدرک تحصیلیش رو میگیره وبرمیگرده ایران شرکت میزنه آخرشم انتقامشو میگیره تو یه تیکه از رمان دختره که بعد از برگشتش مهمونی میگیره پسره رو هم دعوت میکنه و زمانی که با پیانوی سفید دختره توی مهمونی که میشناخته بعد چند سال مینوازه و دختره هم با ویالون همراهیش میکنه اها راستی رمان بادیگارد هم نیست ممنون میشم راهنماییم کنیدHanghead:campe45on2:
 
آخرین ویرایش:

zahrraa

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
1/5/19
11
69
41
بچه ها یه رمان بود دختره با داداشش صمیمیه بعد دوست داداشش مذهبی بود این عاشقش میشه پسرم کم کم عاشقش میشه...پسره با مادرش زندگی میکرد مامانش فک کنم یکمی مریض بود پسره خودش کارای خونه رو انجام میداد و غذا درست میکرد یه داداش بزرگترم داشت که ازدواج کرده بود یه روز فک کنم دختره رفت خونه مادر پسره و کمکشون..دقیق یادم نیس اگه کسی اسمشو میدونه بگه
 
آخرین ویرایش:

Reihan.M

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
30/12/17
12
83
81
23
سلام
من دنبال نگـاه دانلـود می گردم که دو تا دختر با مادرشون زندگی می کردند. خواهر بزرگه با یک جراح مغز و اعصاب نامزد کرده بود خواهر کوچیکم خیلی شیطون بود و یکبار با ماشین شوهر خواهرش تصادف کرد اما خواهرش به نامزدش گفت خودش پشت فرمون بوده. تو مدت نامزدی خواهر کوچیکه عاشق پسره شده بود خواهر بزرگه هم به نامزدش خــ ـیانـت کرد و با یکی از ایران رفت مادرشون از غصه دق کرده و دختره تنها مونده بود. رفت پیش پسره و به عشق اش اعتراف کرد پسره هم با کلی شرط و شروط باهاش موند و برد خونه شون و خیلی باهاش بد رفتاری می کرد. یک سعرم با خواهر برادره پسره رفتن مشهد تهش باهم خوب شدن و دختره حامله بود
 

Rahaasadi_art_

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
13/6/19
1
7
6
سلام .بچه ها یه رمان بود که پیره اربـاب بوده بعد تو جنگل نمیدونم چی میشه فکر کنم از دست دختره عصبی میشه یه دستمال قرمز میندازه جلو پای دختره بعدش دختره میفهمه هرکی از این دستمال قرمزا بگیره یعنی اربـاب ازش خشم گرفته و میخواد دهنشو سرویس کنهفقط اولشو خونده بودم بعد گوشیم داغون شد نخوندم دیگه .تروخدا اگه کسی میدونه بگههههههه
 

Ham-Raz

همراه انجمن
عضو انجمن
بچه ها یه رمان بود دختره با داداشش صمیمیه بعد دوست داداشش مذهبی بود این عاشقش میشه پسرم کم کم عاشقش میشه...پسره با مادرش زندگی میکرد مامانش فک کنم یکمی مریض بود پسره خودش کارای خونه رو انجام میداد و غذا درست میکرد یه داداش بزرگترم داشت که ازدواج کرده بود یه روز فک کنم دختره رفت خونه مادر پسره و کمکشون..دقیق یادم نیس اگه کسی اسمشو میدونه بگه
رمان ویار