کامل شده رمان وارث انتقام | MaryaM.M70 کاربر انجمن نگاه دانلود

از داستان خوشتون میاد؟

  • بله، عالیه

  • بله، بد نیست

  • نه، افتضاحه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
نام رمان : وارث انتقام
نویسنده :مریم مرادپور کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @*یـگـانـه*
ژانر:ترسناک
خلاصه رمان: بهروز، دانشجوی بیست ساله ای که ناخواسته، وارد بازی انتقام جنیانی شده که سالهای بسیار دور توسط جده بزرگش به بند گرفته شده بودند، او که آخرین وارث انتقام است، با کمک دوستانی به این بازی که سال هاست ادامه داشته، پایان می‌دهد،پایان خوش یا پایان تلخ؟ چه کسی می‌داند...

سخن نویسنده:
قبل از هرچیز کمال تشکر را از سایت نگاه دانلود دارم که این فضا را برای همه ی ما فراهم کردند و با این هزینه های سرسام آور نگه داری سایت و دامنه، بدون هیچ چشمداشتی، مارو در کنار هم جمع کرده و در جهت پیشرف کتاب خوانی و کتاب نویسی میکوشند.
دوم از شما خواننده های عزیز تشکر میکنم که می‌خواهید زمان صرف کنید و این رمان رو مطالعه فرمایید، نیاز بود چند مساله را قبل شروع داستان خدمت شما سروران عزیز ذکر کنم،
روند رمان سیر صعودی دارد لطفا شکیبا باشید، این رمان اولین و احتمال بسیار آخرین رمان من خواهد بود، به این دلیل که این رمان درواقع سرگذشتی نسبتاً واقعی هست که من مقدار زیادی از تراوشات ذهنی خودم رو به آن اضافه کردم،
یعنی اصل ماجرا و افراد داخل داستان حدودی واقعی بوده و حوادث و جزئیات و اسامی افراد دستکاری شده.
امیدوارم کوتاهی ها و اشتباهاتی که در تایپ و ارائه لحظات رخ میده را به بزرگی خودتون ببخشید و از من خرده نگیرید که من نویسنده نیستم بلکه فقط خواهان این بودم که این سرگذشت رو به صورت اغراق آمیز و ترسناک تر و فانتزی به گوش چندین نفر برسانم،
امیدوارم تا حدودی خوشتان بیاد و لـ*ـذت ببرید.
و در آخر باز هم از صبر، شکیبایی و وقت صرف شده شما و از دوستان و مدیران و ناظرين عزیز سایت نگاه دانلود کمال تشکر را دارم.
لطفا گزینه تشکر و نظر سنجی رو فراموش نکنید، باعث دلخوشی بنده بشید، ممنونم❤
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

لطفا نظراتتون رو تاپیک نقد رمان ارسال کنید دوستان، ممنونم ازتون:campeon4542:
برای دیدن عکس های مربوط به رمان هم به پروفایلم سر بزنید، اینجا اجازه ندارم عکس بزارم ❤
[HIDE-THANKS]
مقدمه؛
هر کس دنیا را از زاویه دید خود
قضاوت می‌کند،
گاهی بهتر است جای خود را برای
بهتر دیدن عوض کنید.
هیچ‌وقت در زندگی‌تان به خاطر
احساس ترس عقب ننشینید.
همه‌ی ما بارها این جمله را شنیده‌ایم که:
«بدترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست؟
مثلاً اینکه بمیرید؟
اما مرگ؛
بدترین اتفاقی که ممکن است
برایتان رخ دهد نیست…»
بدترین اتفاق در زندگی این است که
اجازه دهید در عین زنده بودن، از درون بمیرید!... ..................
اسمم بهروز هست، الان سی سالمه، ساکن تهران هستم، ولی این داستان بر میگرده به ده سال قبل که دانشجو بودم و دانشگاه یزد درس میخوندم. روز آخر تعطیلات قبل امتحان بود و خوابیده بودم که فردا میخوام تا یزد رانندگی کنم حالم سرجاش باشه،
به مریم نامزدمم هم گفتم زنگ نزنه و از خواب بیدارم نکن.
تو خوابه عمیقی بودم که گوشیم زنگ خورد، توجه نکردم چون جز مریم کسی کار مهمی نمیتونه داشته باشه، اونم که گفت زنگ نمیزنه تا بیدار شم، پدر و مادر و یه خواهرمم که خونه بودن.
تا اینکه دیدم نه دست برنمیداره
_الو بله چیه هی زنگ میزنی؟
وحید: ا خواب بودی عشقم؟
_نه بیدار بودم، فقط کرم داشتم بر ندارم!دیوانه.
وحید: اه بهروز اذیت نکن، ببخشید بیدارت کردم عشقم.
_باشه بخشیدم تهران مال تو!
وحید: نمیخوام نوشه جونت با همه آلودگی هاش.
_وحید نمک نریز کارتو بگو خوابم میاد، کرم داری جای دیگه خالی کن من قطع کنم؟
وحید: خب بابا جوش نیار آقای عصبانی، اصلا خودم میخورم.
_باشه نوشه جون، شرت کم.
وحید: واستا غلط کردم قطع نکن.
_خب غلطتو کردی، حالا بگو!
وحید: میگم که تو فرا با ماشین برمیگردی یونی خراب شده؟
_بله باید نه ساعت رانندگی کنم که الان خوابیده بودم تو راه خوابم نبره تصادف کنم بمیرم تو و بقیه راحت شید.
وحید: خب میگم که بیا دنبال ما که باهم تصادف کنیم بمیریم از شر امتحانات و دانشگاه خلاص شیم.
_شما یعنی کیا؟
وحید: یعنی من عشقت، احسان، احمد و مینا، بقیه هم که جا نمیشن.
_مینا همکلاسیمون؟ نه میدونی چجور آدمیه که، مریم هم خوشش نمیاد با این جور دخترا حتی حرف بزنم چه برسه از تهران سوارش کنم تنها تا اصفهان بیام دنبال شما سه کله پوک؟
وحید: اه نه نگو بهروز من بهش اوکی دادم، گـ ـناه داره دختره، دلش میشکنه، میدونی که من چقدر دلرحمم؟ دلم نمیاد، بعدشم مریم از کجا میفهمه؟ نگو خب بهش، بعدشم مگه به خودت اعتماد نداری مگه میخواد چیکارت کنه؟ ها؟ ها؟ ها؟
_اعتماد دارم ولی اون دختری نیست که در شخصیت من باشه سوار ماشینم کنم بعدش هم مریم الکی که گیر نمیده ، فقط براش تعریف کردم این دختره چه مارمولکیه برای همین میگم ناراحت میشه، اصلا فکرشو نکن.
وحید: این تن بمیره، من تاحالا چی ازت خواستم؟ عشقم جونم، عمرم، وحید برات غش کنه، وحید برات بمیره، بابا بی معرفت من از این دختره خوشم میاد.
_وای وحید مغزمو خوردی باشه باشه، بزار کپه مرگمو بزارم خوابم میاد...
و این بحث با کلی قربون صدقه این پسره شیطون تموم شد،
من نمیدونم آدم تو زندگیش از چند نفر میتونه هم زمان خوشش بیاد.
با این زبونشم من میگم باید دختر میشد نه پسر، انقد بدم میاد از پسرایی که به رفیقشون میگن:
_عزیــــزم!
اون شب با هر بدبختی که بود خودمو خوابوندم و صبح با کلی سفارشات مادرمو و گوش زد های پدرم و گریه بهناز خواهرم و در آخر لحظات عاشقانه و زیبای خدافظی با مریم، راهی شدم.
زنگ زدم به وحید و آدرس مینا رو گرفتم، بهش گفتم رسیدم بهت میگم بگی بیاد سوار شه ولی لطفا پشت بشینه.
حالا میگید چرا انقد ازین دختره بدت میاد هی گیر دادی بهش، مگه میخواد چیکارت کنه؟
مینا صفایی؛ دختر مورد دار دانشگاه و فوق العاده جلف و زننده ،همه با آرایش ها و عمل های زیبایی زیادش و لباس پوشیدن ناجورش و سَر و سِر داشتنش با اساتید محترمه برای دریافت نمره ها و پسرهای متعدد تو دانشگاه میشناسنش، ولی چیزی که بیشتر منو اذیت میکنه هاله سیاه دورشه و طلسم هایی که من تا حالا تو چنتا کتاب دیدم و ایشون رو دستاش خالکوبی کردتشون، همچنین نگاه های خبیثش که تاحالا دیدم وقتی به کسایی که بهشون حسودی میکنه میندازه، زندگیه اون بد بخت ها در عرض چند روز نابود شده.[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
[HIDE-THANKS]
دقیقا نمیدونم از چه زمانی ولی فکر میکنم از زمان دبیرستان بود، پانزده یا شانزده سالگی، که دقت کردم دیدم بیشتر وقتا دور آدم ها یک هاله ی رنگی میبینم.
دقیقا وقتی که مریم رو که تو همسایگیمون بود برا اولین بار دیدم و هاله سفیدی که دورش داشت اول از همه جذبم کرد،
بعد چهره زیباش و متانت و جسارتش.
باهاش که بیشتر آشنا شدم، رفتار و اخلاق و تربیت خانوادگیش بیشتر جذبم کرد، که فهمیدم این هاله سفید از کجا میاد.
گاهی هم یه هاله سفید دیگه کنارش میدیدم که از خودم پرسیدم من تاحالا یه نفرو با دوتا هاله ندیدم؟
وقتی باهم آشنا شدیم گفت ; که مادرش رو تو یازده سالگی در حالیکه سی و پنج سال بیشتر نداشته به دلیل سرطان بدخیم، از دست داده و دو سال بعدش پدرش با یک خانم که وقتی دیدمش از چهره خبیثش معلوم بود که باید هم هاله سیاه داشته باشه، ازدواج کرده بود.
به قوله خودش که این شبنم خانم، پدر مریم رو که یک جراح ارتوپد و حاج آقای جانباز بود رو با دعا و جادو جذبه خودش کرده و باهاش ازدواج کرده.
چون بر خلاف مادرش که زنی چادری و محجبه بود، این شبنم خانم حسابی عشق قر و فر و موی بلوند فوکولی و ولخرجی بود!
هرچی زن اول آقای دکتر مرادی زن خوبی بوده و همه همسایه ها از خانومیش تعریف میکنند و بعد این همه سال هنوز اسمش به خوبی مونده، خانم دومش شیطان صفت و بی رحمه که همه هنوز تو تعجبن که حاج آقا چه زنی گرفته، مگه میشه، امکان نداره، یه چیزی بهش خوردن...
بگذریم، اونجا بود که من فهمیدم هاله دوم کنار مریم همون هاله مادرشه که مخصوصا وقتی خیلی غمگین بود و دلتنگ مادرش بود، یا از بی رحمیای زن باباش که بیرونشون کرده بود و باباش برا بچه ها خونه جدا گرفته و یواشکی بهشون سر میزنه، که زنش نفهمه و قشقرقی به پا نکنه و روزو شب رو به همه زهر نکنه، برام تعریف می‌کرد، اون هاله کنارش ظاهر میشد،
منم همیشه می‌گفتم ناراحت نباش مادرت کنارته همیشه مطمئن باش...
این که چطور من اون هاله هارو میدیدم و درون آدم ها رو متوجه میشدم برای خودم هم سوال بود.
کتاب های مختلفی رو خوندم، تو اینترنت سرچ کردم، با آدمای مختلفی که البته آگاهی نداشتن حرف زدم ولی به نتیجه نرسیدم، تا بعدا که یکی برام توضیح داد.
رسیدم در خونه مینا و زنگ زدم به وحید که بهش بگه اگه تا دو دقیقه دیگه سوار نشه من رفتم و منتظر نمیمونم.
اونم سر دو دقیقه اومد که خواست جولو بشینه گفتم:
_لطفا عقب.
یه ناز و اشوه ای اومد و چشاشو چپ کرد و ایشی گفت، میخواستم یه چیز بهش بگم که تا قیافش با اون آرایش غلیظ و تیپ افتضاحش دیدم گفتم استغفرالله ولش کن دهن به دهن این آدما نزار.
من اتفاقا خیلی آدم امروزی هست مریم هم همینطور، ولی میگم هرچی به اندازش هرچیم جای خودش، دختر باید شخصیت خودشو حفظ کنه.
بالاخره خانم با کلی اشوه و ناز کردن رفت پشت نشست، دقیق وسط که وقتی من از آیینه نگاه میکنم چشام به قیافه عجوزش بی افته، حتما بعدا بگه اره بهروز از آیینه هی نگام می‌کرد، منم رک بهش گفتم:
_خانم صفایی بشین یه گوشه تو آیینه نباشی، بعدا هم حتما میخوایی بگی بهروز هی از تو آیینه نگاه می‌کرد، منم جلو همه حالتو بگیرم که بگم وسط نشسته بودی، من رانندگی میکنم حواسم باید به ماشین پشتی باشه، شما هی عین خاک انداز خودتو مینداختی وسط؟[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
[HIDE-THANKS]
مینا: وا آقا بهروز چی میگی؟ من کی همچین قصدی داشتم و همچین حرفایی زدم؟ من به وحید گفتما مزاحم آقا بهروز نشم ایشون با من مشکل شخصی دارن!
_نه خانم من با شما هیچ مشکل شخصی ندارم، فقط نمیزارم بازیچه حرفای خاله زنکیه شما شم، الانم به خاطر درخواست رفیقمه که اومدم دنبالتون، برای اینکه تا اصفهان بحثمون نشه لطفا بیا با هم حرف نزنیم.
مینا یه ایشی گفت و ساکت شد، ولی به قدری جو تو ماشین خفه بود و هاله سیاه دور مینا که کل ماشین رو گرفته بود، اذیتم می‌کرد که هی به سرفه می افتادم و تو اون سرما مجبور میشدم شیشه رو چندین بار پایین بکشم و گرمای مطلوب داخل رو خراب کنم.
چند دفعه شد که صدای پچ پچ تو گوشام شنیدم، چندین بار هم چشمام تار شد و هی دست میکشیدم به چشامو سرمو تکون میدادم که خوب بشم.
خداروشکر تا خود اصفهان تو پلیس راه جلومون رو نگرفتند، مینا هم حرفی نمیزد، فقط چند دفعه آدمای مختلف بهش زنگ زدن و اینم با کلی اشوه و ناز و... باهاشون حرف میزد و الکی خنده های مثلا دلبرانه می‌کرد با صدای بلند که من حتما بشنوم و کلمات رکیکی به کار می‌برد.
_ای بمیری وحید که منو مجبور کردی این عجوزه رو سوار کنم.
به بچه ها گفته بودم که تا پلیس راه دمه اصفهان خودشون بیان که من داخل شهر نرم و از همونجا سوارشون کنم.
چشمام هی داشت تار میدید، یک دفعه یکی کنار گوشم داد زد:
_ مواظب باش.
سری زدم رو ترمز که دیدم دوتا ماشین جلویی با هم تصادف ناجوری کردن و تا وسط ماشینشون جمع شده و سرنشینا ضربه خوردن، تو ماشینا خونی شده بود، ولی من هنوز تو شک اون صدا بودم که دمه گوشم فریاد زد مواظب باش و باعث شد من با اینا تصادف نکنم.
با صدای مینا یه خودم اومدم؛
مینا: وای آقا بهروز چقدر راننده خوبی هستین شما، چه به موقع ترمز کردین، وای خودت خوبی چیزیت نشده؟ چرا حرف نمیزنی آب بدم بوخوری؟ وای ببین چی شدن ماشینا داغون شدن، دمت گرم که سری ترمز کردی و...
یه ریز حرف زد.
_نه خوبم خانم نگران نباش اره حواسم بود.
ولی واقعا نبود اگه اون صدا داد نمیزد و بهم نمی‌گفت مواظب باشم، مطمئنا الان ماشین تا وسط جمع شده بود و بلایی سرمون اومده بود.
دیگه نایستادم و راه افتادم که یکم جلوتر یک مردی رو دیدم که کلا سیاه پوش بود،حس کردم زل زده به من ولی کلاهش رو روی صورتش کشیده بود،جوری که با اینکه خیلی آروم رانندگی میکردم که از بغلش رد شم ولی قیافشو نتونستم ببینم.
چیزی که عجیبتر بود این که چرا سایه نداره؟
ازش رد که شدیم سرمو برگردوندم از آینه بغـ*ـل نگاهش کنم که دیدم دیگه نیست.
به مینا گفتم:
_شما الان اون آقا رو دیدی کنار اتوبان؟
با اشوه گفت:
_نه من سرم تو گوشیم بود حواسم نبود،
که سرشو برگردوند گفت:
_کو؟
_رفت، ولش کن مهم نیست.
همون موقع وحید زنگ زد؛
وحید: سلام عشقه من، کجایی زیر پام علف سبز شد از انتظارت؟
_همون علفارو تا بخوری رسیدم، پنج مین دیگه اونجام.
وحید: اه بهروز بمیری که احساساتمو جریهه دار کردی!
_تو اصلا میدونی جریحه رو با کدوم ح می‌نويسن؟
وحید: آره دیگه جفتشون ه دو چشم.
_خاک برسره بی سوادت کنن، مثلا دانشجوی نرم افزار این مملکتی! ، واستا رسیدم.
دو مین بعد رسیدم پلیس راه و سوارشون کردم.[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
[HIDE-THANKS]
وحید سری رفت عقب کنار مینا نشست و شروع کرد به حرف زدن با مینا.
_سلام آقا وحید ،خوبی،خوشی؟ مرسی اومدی دنبالمون!
وحید: ا بهروز پدرسوخته توام اینجایی؟ ندیدمت!
احمد جلو نشست و احسان هم کنار وحید نشست و همزمان سلام کردن و دست دادن و حالو احوال کردن.
تو کل راه تا نزدیکیه ورودی شهر یزد یه سره این وحید حرف زد و نمک ریخت و رقصید و ماهم انقد خندیدیم که نا نداشتیم.
مینا هم که هی خنده های الکی با عشـ*ـوه می‌کرد و خودشو می‌چسبوند به وحید، وحید هم بیشتر دلقک بازی و مسخره بازی در می‌آورد.
اواخر دیگه داشت چرت و پرت میگفت که ضبط ماشین رسید به آهنگ مورد علاقه من و استپ کردم.
_ وحید ترخدا بذار من این آهنگو گوش کنم، چند دقیقه ساکت شو جان بهروز.
وحید دستشو مثه زیپ کشید رو دهنش که یعنی خفه شدم و ما با خیال راحت گوش دادیم.

Evanescence: immortal
I'm so tired of being here
من خیلی از اینجا بودن خسته شدم
Suppressed by all my childish fears
همه ی ترسهای بچه گانم سرکوبم کردن
And if you have to leave
و اگه مجبوری اینجا رو ترک کنی
I wish that you would just leave
آرزو میکنم ای کاش زودتر اینکارو بکنی و بری
Your presence still lingers here
چون هنوز ( روحت ) اینجا حضور داره
And it won't leave me alone
و منو تنها نمیذاره
These wounds won't seem to heal
به نظر نمیاد این زخم ها درمان بشن
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه واقعیه
There's just too much that time cannot erase
آنقدر ( درد ) زیاده که زمانم نمیتونه پاکش کنه
When you cried I'd wipe away all of your tears
وقتی گریه کردی من همه ی اشکاتو تمیز کردم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
وقتی جیغ زدی من با همه ی ترسهات جنگیدم
And I held your hand through all of these years
و من دستتو توی همه ی این سالها گرفته بودم
But you still have
ولی تو هنوز
All of me
همه ی وجود منو در اختیار داری
You used to captivate me
تو قبلا منو اسیر میکردی
By your resonating light
با نور طنین اندازه ت !
Now I'm bound by the life you left behind
و حالا من در برابر زندگی ای که تو پشت سر گذاشتی وظیفه دارم
Your face it haunts
چهره ت شکار میکنه:
My once pleasant dreams
رویا های زیبایی که من یه بار دیدم
Your voice it chased away
صدات اونا رو میگریزونه:
All the sanity in me
همه ی عقلی که درون منه !
These wounds won't seem to heal
به نظر نمیاد این زخم ها درمان بشن
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه واقعیه
There's just too much that time cannot erase
انقدر ( درد ) زیاده که زمانم نمیتونه پاکش کنه
I've tried so hard to tell myself that you're gone
من خیلی سخت تلاش کردم ؛ تا به خودم بگم تو دیگه رفتی
But though you're still with me
ولی فکر میکردم هنوز پیشمی
I've been alone all along
من تمام این مدت تنها بودم ...
این یکی از آهنگ های این گروهه که من واقعا عاشقشم.[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
[HIDE-THANKS]
آهنگ تموم شد و من تو حس بودم؛
یک دفعه احمد داد زد:
_مواظب باش!
ترمز کردم نگرفت، دستی رو کشیدم و ماشین چرخید و ایستاد.
تا به خودم اومدم و جلوم رو نگاه کردم، دیدم همون مرده سیاه پوش دم یک خونه قدیمی زنگ زده کلنگی با در به رنگ قرمز و مشکی واستاده و بهش اشاره میکنه!
من فقط میخکوب بودم که دست احسان رو شونم نشست.
احسان: خوبی داداش؟
_آره آره خوبم شما خوبین؟ چیزیتون نشد؟ احسان اون مرده رو ببین جلو در اون خونه قدیمیه!
احسان: کدوم مرده؟ کسی نیست اونجا!
تا اینو گفت فهمیدم فقط خودم دارم میبینمش، به احسان گفتم:
_ولش کن رفت، حالا به نظرت گربه رو زیر نکردم؟
من واقعا سگ ها و گربه ها رو دوست دارم با همشونم میونم خوبه، مخصوصا گربه های که یک رنگن ،همیشه خودشون میان سمتمو و به پام میپیچن و من مثل بچه ها باهاشون حرف میزنم ،ولی بهشون دست نمیزنم چون مادرم خیلی زنه حساسیه از بچگی تو کلمون کرده بود که اینا چون خیابونین تو آشغالا پرسه میزنن میکروب دارن و شما هم خودتون هم اطرافیانتون رو مریض میکنین، این جملات همیشه از ترس اینکه خوانوادم مریض نشن باعث شد به سگ ها و گربه هایی که واکسن نزده بودن و خیابونی بودن دست نمیزدم، ولی بازی می‌کردم و حرف میزدم، برعکس من، مریم بغلشون میکنه، میچلونه، نازشون میکنه، قربون صدقشون میره، وقتی دلیل براش میارم دست نزن میگه من که به جایی دست نمیزنم زودی هم میرم خونه میشورم و ضد عفونی میکنم، تازشم تو سوسولی من نیستم و مریضم نمیشم. ( خیلی شیطونه)
با زنگ گوشیم به خودم اومدم، نگاه کردم مریم بود، رو به مینا گفتم:
_خانم صفایی نامزدم هستن لطفا چند لحظه هیچی نگید.
ایشی گفت و ظاهرا ساکت شد.
گوشی رو جواب دادم و گفتم:
_جانم عزیزم؟
مریم: سلام عزیزم خوبی؟
_مرسی تو خوبی؟
مریم: خوبم عزیزم، راستش یه لحظه استرس شدیدی گرفتم دلم شور زد و ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه خدایی نکرده، خوبی؟
_نه عزیزم نگران نباش البته یه اتفاق کوچیکی افتاد یه گربه کوچولو اندازه ملوس ( گربه مریم که دو ماهه بود ولی دزدیدنش)نزدیک بود بره زیر ماشین که مجبور شدم ترمز بگیرم بهش..
وسط حرفم بود که یهو مینا با کلی عشـ*ـوه گفت:
_آقا بهروز!
من فقط از عصبانیت گر گرفتم، برگشتم با چنان خشمی نگاش کردم که خیلی ترسید،
مریم پشت تلفن هی میگفت :
_بهروز صدای کی بود، کی توی ماشینته که به من نگفتی؛
یهو وحید گو‌شی رو گرفت و با صدای دخترونه با مریم سلام و احوالپرسی کرد بعدم خندید که مثلا من بودم اذیتتون کردم نگران نباشید.
گوشی رو داد به من،
_مریم جان شرمنده عزیزم.
مریم: نه مشکلی نیست فقط خیلی مراقب خودت باش، من شدیدا استرس و نگرانی دارم،دلم شور میزنه.
_نگران نباش عزیزم نزدیکیم، خیالت راحت برو به کلاسات برس.
مریم: باشه عزیزم الان میرسم دانشگاه، اودافظ عشقم.
_خخ اودافظ عشقم.
تا گوشی رو قطع کردم، از ماشین پیاده شدم در سمت مینا رو باز کردم و دستشو کشیدم و همونجا دمه ورودی شهر پیادش کردم.
بهش گفتم:
_خیلی آدم نفهمی هستی ولی من به وقتش از تو بدترم، و قبل اینکه بشنوم چه حرفی بهم زد، سوار شدم و سمت خونه روندم.
جالب بود که وحید هم هیچی نگفت، فقط نزدیک خونه معذرت خواهی کرد و گفت دیگه هیچوقت ازین کارا نمیکنه، خودشم دیگه هیچ کاری با مینا نداره منم بهش گفتم که کار خوبی میکنه چون اینجور دخترا حتی به درد هم صحبتی هم نمیخورند.[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
دوستان ازتون خواهش میکنم تو نظر سنجی شرکت کنید، کم کم به اصل ماجرا هم نزدیک میشیم، داستان سیر صعودی داره، لطفا نظرات و انتقاداتتون رو در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

بنویسید، همونطور که گفته بودم خدمتتون، اولین و آخرین رمان من هست.:campeon4542::aiwan_lighfffgt_blum::aiwan_light_heart:
[HIDE-THANKS]
من، وحید، احسان، احمد و علی باهم یه خونه دانشجویی ویلایی بزرگ ولی قدیمی با تعریف های یکی از دوستای علی که خونه مال آشنای پدرشه بود آدم خوبیه تو یزد کرایه کردیم.
درسته قدیمیه ولی نه در حدی که داغون باشه, باز سازی شده بود، فقط به خاطر مزیت بزرگش که تا دانشگاه پنج دقیقه با ماشین و تاکسی فاصله داره اونجارو گرفتیم.
تازه یه ماهه اینجا اومدیم، قبلش دو به دو به جز احمد، که تازه از خوابگاه دراومده، با هم همخونه بودیم.
هرکدوم یه خونه نقلی آپارتمانی اجاره کرده بودیم که چون هممون تو یه رشته و دانشکده بودیم و باهم رفیق شده بودیم، هر شب تو یه خونه چتر بودیم و صاحب خونه رو اذیت میکردیم خونه رو میترکوندیم، دیگه نگم براتون از زندگی پسرایی که خونه دانشجویی دارن وای وای وای... ( جزئيات رو نمیگم دیگه خودتون میدونید چه خبراییه اونجا )
وقتی رسیدیم که دیدیم علی هم رسیده.
یه رکابی و شلوارک پوشیده و دستمال بسته به سرش و افتاده به جون خونه.
هم خوشحال شدم که بالاخره خونه تمیز میشه هم ناراحت شدم که وای الان به هرکدوممون یه کار میگه که باید انجام بدیم، آه از ته دلم بلند شد.
خونه ما همونطور که گفتم یه خونه ویلایی قدیمی بزرگ بود که وقتی وارد میشدیم اول یه حیاط بزرگ با یه باغچه دارای چنتا درخت قدیمی و درختچه های گل کوچک بود که برعکس داخل، ما به این باغ کوچک خیلی می‌رسیدیم چون دوسش داشتیم و صندلی چیده بودیم زیر درختا و شبا میشستیم زیرشو خستگی در میکردیم.
وقتی از در ورودی داخل میرفتیم یه پذیرایی خیلی بزرگ داشت که داخلش با دو دست فرش فانتزی مشکی مبلمان راحتی زیبا و قرمز و مشکی و میز و تلوزیون بزرگ همراه با ایکس باکس و کنسول بازی خفن با کلی بازی های عالی و سینما خانگی با باندای خفن تر و یه میز تلفن و جاکفشی بزرگ که کمد لباس هم بود تو گوشه پذیرایی و خرت و پرتای تزئینی شیک دیگه تقریبا همشون قرمز و مشکی بودند پر شده بود.
یه تابلوی خیلی زیبا هم ازین سبک های عجق وجق که خواهر احسان کشیده بود هم با ساعت دست ساز زیبای خودم، رو دیوار بود و باقی دیوار به اون بزرگی خالی بود.
لوستر پذیرایی و آشپزخانه رو هم خودم درست کردم.
سمت چپ پذیرایی یه آشپزخونه بازسازی شده داشت که با اون ادغام شده بود و داخل آشپزخانه پر بود از وسایل سیلور از جمله یخچال ساید، گاز فر دار، ماشین ظرفشویی و ماکروفر و الی آخر که به لطف خوانواده های دست پرمون موفق به خریدشون شدیم.
سمت راست پذیرایی هم سرویس بهداشتی و یک حمام بزرگ و خوفناک بود که هیچ ورودی نوری جز لامپش نداشت و رو به روی در ورودی هم دو تا اتاق خواب بزرگ بود که فقط نقششون جا دادن به وسایلامون بود چون تقریبا جز شباي شلوغ یا تو روز که بچه ها تو پذیرایی مشغول بودن و کسی خسته بود داخلشون نمیخوابیدیم.
یکی از عجایب خونه این بود که تقریبا جز اسکلت خونه انگار همه چیزش چوبی بود حتی کابینت‌های این خونه و حتی درای سرویس و حمام و اتاق ها و تقریبا همه ی وسایل ما.
این قضیه، رفت و آمد رو برای اجنه راحت تر می‌کنه.
علی تا مارو دید بدون هیچ حرفی و بدون اینکه درک کنه تازه از راه رسیدیم، سری به هرکدوم یه کاری محول کرد و رفت سراغ جارو کردن.
به من شست و شوی حمام و سرویس افتاد و بازم آه از نهادم بلند شد که بعد دوازده ساعت رانندگی به لطف دور شدن راهمون از سمت اصفهان و کلی کلاچ و ترمز گرفتن باید واستم حمام بشورم.
کار سرویس رو زود تموم کردم و حسابی برقش انداختم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
[HIDE-THANKS]
وارد حمام که شدم، در پشت سرم محکم بسته شد.
توجهه ای نکردم چون انقد خسته بودم که فکر کردم از دست خودم در رفته، ولی اینطور نبود.
همینجور که افتاده بودم به جون حمام، صدای چک چک آب از پشته پرده ای اومد که حمام رو به دو قسمت تقسیم کرده بود و قسمت روشویی و قسمت دوش رو از هم جدا کرده بود.
خواستم برم سمت شیر که چک کنم خراب شده که چک چک میکنه یا نه که یه لحظه حس کردم یه سایه از گوشه پرده دیدم، فک کردم که یکی از بچه هاس که خواسته اذیت کنه که بلند بلند خندیدم گفتم:
_آخه دیوونه این چیزا دیگه برای ترسوندن کلیشه ای شده مخصوصا که سایت افتاده کم عقل!
ولی سایه دوتا شد.
با شدت پرده رو کشیدم که هم زمان صدای چک چک قطع شد، کسی هم اونجا نبود.
یه ترسی بهم افتاد که زود گذر بود اون موقع نفهمیدم که چرا نترسیدم و قضیه رو بیخیال شدم و یه نیشخندی هم زدم و بقیه کارمو انجام دادم.
حمام رو برق انداختم به جز یه لکه تقریبا شبیه مثلث به رنگ قرمز خیلی تیره ،که انگار یه لک خونه تیره افتاده باشه و هرکار کردم پاک نشد.
بیخیالش شدم.
لباسامو در آوردم انداختم سبد گوشه حمام و یه دوش گرفتم، حولم که همونجا آویزون بود تنم کردم و رفتم بیرون.
احسان: با کی حرف میزدی تو حموم؟ گوشیت که اینجاس.
_با هیچکس، داشتم آهنگ میخوندم یه لحظه صدام بلند شد.
احسان: چه عجیب چون فک کردم صدای خندت اومد.
_جناب کارآگاه به خودم خندیدم که صدام بلند شد.
احسان: قانع نشدم ولی باشه.
بلند داد زدم که:
_مامان علی یه لکه قرمز تیره کف حمامه هرکار کردم نرفت.
علی: زهر ماره مامان بی‌شعور مرده شورتو ببرن، الان میرم نگاه میکنم،
دلیل اینکه بهشون نگفتم چه اتفاقی افتاد یکیش این بود که حتی الکی هم تو روم نخندن و مسخرم نکنن و بشم سوژه خنده‌ی شب های زیر درخت، دوم این که تو ذهنشون نمونه که هروقت میرن تو حمام یادشون بی افته و بترسن ولی کاش که گفته بودم که بعدا از دستم ناراحت نشن که چرا نگفتم و اون اتفاق ها افتاد.
گوشیمو برداشتم که دیدم چنتا تماس از مادرم داشتم و قرار بود رسیدم بهشون زنگ بزنم و من به خاطر دستورات علی آقا شکموی بزرگ و مادره ما و پسر حاج محمد قمی بزرگترین فروشنده و تاجر عبا و عمامه قم فرصت نکردم زنگ بزنم و بگم نگران نباشه ( من چند بار به خاطر سرعت سابقه دستگیری و تصادف دارم ).
اول به مادرم زنگ زدم بعد از کلی گلایه و شکایت و سفارشات و رسیدگی به شکم بنده که غذا از بیرون نگیریا درست کن خودت و اونا که برات درست کردم رو بوخور و گشنه نمونی پسره مامان ( کلی هم خورشت و غذا که برام درست کرده بود و فریز شده بود رو تو یخچال سیار گزاشته بود که با خودم از تهران آوردم و بچه ها گزاشته بودن تو یخچال).
بالاخره با صدای بغز دارش خداحافظی کردیم، بعدشم یه زنگ به مریم زدم و بهش گفتم که میخوابم نگرانم نباشه.
از بچه ها سوال کردم که کاری با من ندارن و اونام چند لحظه بهم خیره شدن و بعد فقط به این دلیل که راننده بودم دست از سرم برداشتن و اجازه دادن یکم بخوابم، من با کلی سر و صدا که ایجاد میکردن رفتم تو اتاق سمت راستی که وسایل و تخت خودم توش بود، خوابیدم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MaryaM.M70

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
1/10/17
376
4,665
441
27
پونک، باغ فیض
forum.negahdl.com
دوستان ازتون خواهش میکنم تو نظر سنجی شرکت کنید، کم کم به اصل ماجرا هم نزدیک میشیم، داستان سیر صعودی داره، لطفا نظرات و انتقاداتتون رو در تاپیک نقد بفرستید، همونطور که گفته بودم خدمتتون، اولین و آخرین رمان من هست.:campeon4542::aiwan_lighfffgt_blum::aiwan_light_heart:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

[HIDE-THANKS]
قبل از اینکه ادامه داستان رو براتون تعریف کنم اجازه بدید که یکم راجع به خانواده و ظاهر خودم و بچه ها توضیح بدم که بیشتر باهامون آشنا بشید:
خودم
بهروز صراف؛ متولد بهمن سال شصت و هفت، ساکن منطقه پنج تهران، تک پسره آقای مهراد صراف یکی از مسئولین شعبه بانک کشاورزی و مادرم ستوده جلالی خانه دار، خواهرم بهناز صراف شانزده ساله، دانش آموز رشته گرافیک و نامزدم مریم مرادی هجده ساله؛ دانشجوی پرستاری.
ظاهرمم همه میگن جذابم، چشمای عسلی و ابروهای هشتی و موی مشکیه مشکی و لبهای قلوه ای و درشت و بینی نه بزرگ نه کوچیک که البته همه فکر میکنن عمل کردم و گونه هم دارم قدمم صد و هشتاد و پنج سانتی متر و وزنم هشتاد کیلو ورزشکاری هست. تیپمم همه میگن خوشتیپم چون خیلی اهمیت میدم به لباس به جرات میگم یکی از خوشتیپ ترین هام.
وحید هدایتی؛ یکی از سه پسرهای پدرش و یک خواهر هم داره. متولد آذر شصت و هفت از اصفهان پدرش یکی از بزرگترین تولیدی های سوهان و گز رو تو اصفهان داره که جفت برادراش که متاهل هم هستن و از وحید بزرگترن پیش پدرشون، به قول خودش آخرشم از نبود کار میره ور دسته داداشش!
چهره معمولی داره با موهای مشکی و چشمای قهوه ای تیره بینی عقابی و لبای معمولی و قدی متوسط و خیلی لاغر و موهای بلند که میبندتشون اگه از پشت ببینیش فک میکنی دختره مخصوصا وقتی موهاشو باز میکنه و قر میده، تنها خاصیتش زبونشه که همه رو جذب خودش میکنه و تا زمانی که هست همه رو میخندونه و شاد میکنه، دلقکیه برای خودش.
احسان یاری؛ متولد دی شصت و شش دارای دو خواهر و دو برادر و پدرش جانبازه و یکی از سردار های سپاهی هست که در حال حاضر رئیس پاسگاه اصفهانه ولی وای که از پسرش خبر نداره و اِلا سرشو میبرید.
چهره جذابی داره چشمای طوسی خوشرنگ با موهای خیلی خیلی مشکی و بینی عملیه خوش فرم و لبای قلوه ای و متناسب صورتش بزرگ ابروهای هشتیش جوریه که انگار همیشه یه اخم جذاب داره ، هیکل ورزشکاری و قدی هم قد من و خوشتیپ و دخترکش و البته قُد، جوری که وقتی وارد دانشگاه میشه چه دختر چه پسر همه نگاهش میکنن و جذبش میشن و اینم از خدا خواسته اخم میکنه و خودشو میگیره!
علی قمی؛ متولد بهمن شصت و شش فرزند حاج آقا محمد قمی خانوادگی از حجره دارای قدیمی قم هستن که یکی از بزرگترین تجار و فروشنده های عبا و عمامه و پارچه های مربوطش و باقی چیزای لازمش که من بلد نیستم و همچنین مهر و جانماز و کفن هستش، جوری که نرسیده به قم بگی حاج آقا قمی تا کمر برات خم میشن و میبرنت دره حجره یا خونش وای که چه خونه ای، قصره، علی خانواده پر جمعیتی داره چون پدرش سه تا زن گرفته ماشاالله که همه با هم تو قصر زندگی میکنن و چنتا از خواهر و برادرانش هم ازدواج کردن رفتن و پسر عموش یکی از اعضای گروه تی ام بکس هست که حالا نمیگم کدوم.
اولین چیزی که بعد از اسم علی قمی میاد شکمشه، یه پسر شکموی قد بلند که مثله غول میمونه رستوران خوبی نمونده که نام ببری و علی اونجا نرفته باشه و غذایی نیست که نخورده باشه حتی می‌ترسیم عصبانیش کنیم ماها رم بخوره یه وقت، خخ، و اصالتا عرب هستن، سیه چرته هست و بینی و لبای گوشتی داره و چشم و ابروی مشکی، موهاشم همیشه یکم مونده به کچل کردن،خلاصه همه ازش میترسن و از ترس علی هم هست کسی با اکیپ ما کار نداره چون واقعا کله خره کلی هم آشنا این طرف اون طرف داره حتی بیشتر از احسان که باباش سرداره بابای علی آشنا داره توی همه ارگان ها، کسی پاپیچ بشه بهش کاری میکنه بیان بندازنش تو گونی ببرن اونجا که عرب نی بزنه، تو این شهر ما شانس آوردیم که علی با ماست.
احمد بیات؛ متولد اسفند شصت و هفت تک پسره حاج آقا بیات، چند دهنه فرش فروشی تو خود کاشان دارن و یه فروشگاه بزرگ فرش هم جدیدا تو تهران افتتاح کرده بودن، حاجی فرشهای دست باف و ابریشمی هم صادر می‌کرد. مادر احمد هم تو بچگیش فوت کرده بود برا همین خواهر برادر نداشت، پدرشم از عشق همسرش ازدواج نکرده بود، ولی احمد میگفت که میدونم جدیدا به خانمی رو صیغه کرده و گاهی میبینتش.
اولین چیزی که بعد از شنیدن اسم احمد تو ذهنتون میاد مهربونی و آرامش بی اندازه این پسره، چهره معمولی رو به جذابی داره، چشمای سز یشمی و موهای خرمایی دهان و بینی معمولی و قد متوسط که از وحید یکم بلندتره ولی هیکلی ورزشکاری داره.
یه خاصیته خیلی خوبی که این بچه ها دارن معرفت و مرامشونه که همیشه هوای همو داشتیم و هیچوقت پشت همو خالی نکردیم، حالا تازه بعد ها می‌فهمید این حرفه منو و میگید کاش یه دونه رفیق اینجوری داشتید چه برسه به چهار تا.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.