در حال تایپ رمان تالار سیاه (جلد اول) | zahra.bgh کاربر انجمن نگاه دانلود

رمان جذابیت و کشش کافی برای خوندن ادامه رو داره؟

  • آره!

  • نه!(در صورت زدن این گزینه، دلیلش رو هم اعلام کنین. )


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
نام رمان: تالار سیاه (جلد اول)
نام نویسنده: zahra bagheri کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: فانتزی،معمایی،عاشقانه
نام تایپیست:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

ناظر: @سییما
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

خلاصه ی داستان: جنیس، دختری مغرور و خودساخته که پس گذراندن سال ها رنج و مشقت، به آرامش رسیده است. اما سرانجام این آرامش و راحتی خیال، چندان دوامی نداشته و او درگیر ماجرایی خطرناک می شود که سرانجام بسیاری از حقایق نهفته در زندگی اش را برایش آشکار می سازد...
267322_talar-sax2.png
 
آخرین ویرایش:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
مقدمه

هر انسان رازی دارد... رازی که روزی چه بخواهد، چه نخواهد برملا خواهد شد.
گاهی وقت ها نیز ممکن است همان راز تمام زندگی اش را زیر و رو کند...
آنقدر که دیگر گذشته اش را فراموش کرده و پس از آشکار شدن آن، تنها چیزی که پیش رو یش قرار بگیرد، ترس و نگرانی باشد...

***
دوان دوان از کوچه های تاریکِ شهر می گذشت، بی آنکه لحظه ای توقف کند.
حسِ فوق العاده قوی اش می گفت که همچنان در تعقیبش هستند، و او هنوز به اندازه ی کافی دور نشده بود؛ نه آنقدری که فرزندش در امان بماند...
در آن چند ساعت، با وجود زخم عمیقش تقریبا نیمی از راه را طی کرده بود.
نوزادی که در آغـ*ـوش داشت، بی خبر از تلاش و تقلای مادرش برای نجات او، غرق در خوابی عمیق بوده و قفسه ی سـ*ـینه اش به آرامی بالا و پایین می رفت.
سرانجام نفس نفس زنان به خانه ای رسید که می دانست بهترین دوستش اکنون در آن خوابیده و کوچکترین آگاهی از خطر مرگی که جانش را تهدید می کرد، ندارد.
با دیدن در چوبی خانه ی او بی اراده اشک در چشمانش حلقه زد، آنگاه بر روی زمین زانو زده و فرزندش را، به همراه نامه ای که خودش آن را نوشته و بارها و بارها خوانده بود، روی زمین قرار داد.
قلبش از تصور ترک کودک معصومش به درد می آمد، اما در کمال دردمندی، هیچ راه دیگری برایش باقی نمانده بود. ترک فرزندش، بسیار بهتر از تقدیم کردن او به مردی بود که با عشقی دروغین فریبش داده و اکنون در صدد به قتل رساندنش بود.
با دست های لرزانش پوست نرم و لطیف دخترش را نوازش کرد.
قطره های اشک، همچون مروارید های گرد و سفید از چشمانش فرو چکیده و بر روی چانه اش سرازیر می شد.
دیگر وقتی برای تلف کردن وجود نداشت، حضور او در کنار دخترش بسیار خطرناک بوده و باید هر چه سریع تر آنجا را ترک می کرد.
برای آخرین بار موهای کم پشت او را نوازش کرد و جلو رفت و او را بو کرد.
شک نداشت که این آخرین دیدارش با دخترش نیست و آن ها روزی نه در این دنیای فانی، بلکه در دنیایی بسیار متفاوت تر یکدیگر را ملاقات خواهند کرد.
-منو به خاطر تر‌ک کردنت ببخش دخترم، اما این کار به خاطر نجات جون خود تو هست. مطمئنم که روزی خودت همه چیز رو خواهی فهمید، تا اون زمان پاک بمون دختر قشنگم؛ پاک و بی گـ ـناه...
قلب و روح من متعلق به توست... هرگز فراموش نکن، هرگز...
پس از نجواکردن این جمله در گوش های کوچک نوزاد، دیگر دستش را برای نوازش جلو نبرد؛ زیرا در این صورت کاری که باید به انجام می رساند برایش بسیار سخت تر و دشوارتر می شد.
سرانجام با قاطعیت رویش را برگرداند، و بی آنکه لحظه ای به دخترش که تازه از خواب بیدار شده و انگشتان کوچکش را به چشمانش می مالید، نگاه کند؛ با تمام وجود دوید و از آن خانه ی کوچک و نقلی دور شد، دور تر و دورتر، تا جایی در انتهای خیابانی از نظر ناپدید شده و هیچ اثری از حضورش در آن مکان باقی نماند...
*
بیست و سه سال بعد...

طبق معمول جوناس باید پاشنه ی در را از جای درمی آورد، تا جِنیس دل از آرایش های آنچنانی اش بکند و سرانجام قبول کند که چهره اش بدون آرایش نیز زیبا و دلنشین است؛ و او آن دختر را در هنگام سادگی و آشفتگی اش بیشتر دوست دارد.
اما گوش جنیس به این حرف های عاشقانه بدهکار نبود. او بی توجه به بوق های ممتدی که جوناس برای جلب توجهش می زد، در آینه ی قدی اتاقش نگاهی به چهره اش انداخت و خط چشم هایش را تا جایی که امکان داشت طولانی تر کشید.
سپس لبخند زنان و در کمال خونسردی، موهایش را دم اسبی بسته و با بهترین لباسش که یک نیم تنه ی سفید، با کت کوتاهِ یشمی و مخمل، و شلواری سفید رنگ بود، از خانه اش خارج شد.
خانه ای که پس از تحقیق و تعقیب و گریز بسیارِ مردی که تازه حساب بانکی اش را خالی کرده و شاد و خندان از بانک بیرون می آمد، موفق به خریدش شده بود.
جنیس، با لذتی غیرقابل وصف از موفقیت چشمگیرش در بالا کشیدن سرمایه ی مردی با موهای بلند و جو گندمی، به سوی پسر مورد علاقه اش دوید.
جوناس به ماشین ارزان قیمتش تکیه داده و با لبخندِ مهربانی که گویی از بدو تولد بر لبانش دوخته بودند، به او نگاه می کرد.
در نگاهش عشق و علاقه موج می زد و در آن لحظه تک تک اجزای صورتش می خندید.
جنیس به محض رسیدن به جوناس علاقه ی شدیدش را ابراز کرده و با صدای بلندی که در خیابان بپیچد و موجب آزار همسایگانش شود، گفت:
-صبح بخیر!
جوناس خنده کنان، به سختی جنیس را از خود جدا کرد و در حالی که با اشتیاق سر تا پای او را برانداز می کرد، جواب داد:
-صبح بخیر. مثل همیشه دیر کردی، یک ساعته که منتظرتم.
جنیس نگاه کوتاهی به ساعت مارک دارش انداخت و با اطمینان خاصی گفت:
-چهل و شش دقیقه! درضمن، مگه تو نمی دونی که حاضر شدن دخترها یک کم طول می کشه؟
-باور کن که من فقط با تو به این باور رسیدم.
جنیس با غرور و تکبر ساختگی گفت:
-خوبه، حالا دیگه بیا بریم، الان حتما صدای همسایه های فضول در میاد...
هنوز این جمله به طور کامل از دهانش خارج نشده بود که پنجره ی طبقه ی پنجمِ ساختمانی که درست در زیرش ایستاده بودند، باز شده و مرد تاسی سرش را از آن بیرون آورد. سطح صاف پوست سرش در زیر نور آفتاب برق می زد.
او اول همه جا را خصمانه از نظر گذراند و آنگاه با دیدن آن دو با عصبانیت فریاد زد:
-چه خبرتونه؟ این همه سر و صدای برای چیه؟ مگه نمی فهمین که ما داریم استراحت می کنیم؟
جوناس که ظاهرا شرمنده شده بود، بلافاصله با صدای بلندی که به او برسد گفت:
-معذرت می خوام آقای جانسون، ما همین الان می ریم تا شما بتونین...
اما جِنیس با دست مانع ادامه ی صحبت او شده و با صدای بلند و لحنِ توهین آمیزی جانسون را مورد خطاب قرار داد:
-صبح بخیر جانسون! به نظر من خوبه که انقدر سحرخیز باشی، ولی بهتر نیست تو این ساعت از صبح به جای فضولی تو کار ما یک فکری به حال موهات بکنی؟
چشم های آقای جانسون از حدقه بیرون زد و جنیس در مقابل صورت برافروخته ی او، پوزخند بی رحمانه ای زده و جوناس را که برای عذرخواهی اصرار فراوانی نشان می داد، با زور مجبور به نشستن در ماشین کرد.
هنگامی که به سرعت از خیابان کِنزینتون خارج می شدند، صدای داد و فریاد آقای جانسون تمام خیابان را برداشته بود.
جنیس که عصبانی کردن جانسون را افتخاری بزرگ می دانست، قهقهه ی مسـ*ـتانه ای زد و گفت:
-قیافش درست شبیه یک خوکِ پیر شده بود، البته همیشه همون شکلیه ولی...
جوناس چپ چپ به او نگاه می کرد.
جنیس با دیدن حالت نگاه او به طور ناگهانی سکوت کرد، بی مقدمه بحث را عوض کرده و گفت:
- صبرکن ببینم، اصلا تو چرا نگذاشتی هر چی توی دلم بود و به اون دیوونه بگم؟
جوناس با حرارت گفت:
-به نظر من تو دیوونه تری! آخه این چه حرفی بود که بهش زدی؟
-چرا؟ مگه دروغ گفتم؟
-نه، ولی به نظرت لازم بود که اونم حقیقت و بدونه؟
جنیس موهای لَختَش را کنار زد و قاطعانه جواب داد:
-معلومه که لازم بود!
جوناس که می دانست بحث کردن با جنیس فایده ای ندارد، آهی کشید و موضوع صحبت را عوض کرد و پرسید:
-خب، کجا بریم؟
جنیس با لبخند رضایتمندانه ای که حاکی از پیروزی همیشگی اش در بحث هایشان بود، تازه می خواست در جواب او بگوید: "همونجای همیشگی"، که در همان وقت چشمش به خیابانی افتاد که در تمام مدتی که خانه ی جدیدش را خریده بود، حتی یک بار هم به آن قدم نگذاشته بود.
خیابان مخوفی که در یک دوراهی قرار داشته و به طرز غیر عادی ساکت و کم تردد بود.
همانطور که با سرعت از کنار خیابان می گذشتند، جنیس از پنجره ی مربعی شکل ماشین، با نگرانی به خیابان باریک و طولانی که به طرز توجیه ناپذیری تاریک بود، نگاه کرد.
از وقتی که به یاد داشت هر بار از آن مسیر می گذشت نمی توانست جلوی احساس بدش را بگیرد؛ گویی تلخ ترین اتفاقات زندگی اش در آن خیابان رخ داده بود، در حالی که خودش خوب می دانست که هیچ گاه پا به آن مسیر نگذاشته است.
این تنها مسئله ی عجیب در زندگی او بود که هیچ توضیح منطقی برایش وجود نداشت.
شاید احمقانه به نظر می رسید، اما این موضوع حقیقتی آشکار و واضح بود که حتی برای خود او نیز بسیار غیرعادی بوده و به هیچ وجه قادر نبود دلیلی برایش پیدا کند.
گاهی وقت ها دلش می خواست در این باره با جوناس صحبت کرده و همه چیز را برای او تعریف کند، اما همیشه چیزی مانعش می شد: اگر جوناس خیال می کرد که او دیوانه، و یا دچار یک توهم وحشتناک شده است و ترکش می کرد چه؟
جنیس با وجود غرور و داشتنِ شخصیتی محکم و مقاوم، به هیچ وجه تحمل جدایی از جوناس را نداشت...
-جنیس؟
با صدای متعجبِ جوناس از دنیای رویا و خیال، به عصر حاضر بازگشته و به سختی خود را از شر افکارش خلاص کرد:
-بله؟
- تو حالت خوبه؟
جنیس که دریافته بود مدت زیادی در تفکراتش غرق شده است، بلافاصله جواب داد:
-خوبم، تو چی گفتی؟
جوناس همانطور که حواسش را به رانندگی اش جمع کرده بود، نگاه کوتاهی به او انداخت و تکرار کرد:
-پرسیدم حالا کجا بریم؟
جنیس نفسش را پر حرص بیرون فرستاد، به صندلی اش تکیه داد و گفت:
-همونجای همیشگی!
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
نیم ساعتی طول کشید تا به رستوران محبوب جنیس برسند. رستوران کالینز بزرگترین رستوران شهر بود و جنیس همیشه از وقت گذراندن میان جمعی از انسان های پولدار و مرفه لـ*ـذت می برد.
آنجا سالنی بسیار بزرگ، با چهار ردیف میز گرد وصندلی های پایه بلند، به رنگ نقره ای داشت.
در چهار گوشه ی رستوران نیز گلدانی بزرگ و زیبا، با رزهای صورتی و سفید قرار داده بودند که عطرشان همه جا را پر کرده بود. کفِ رستوران با سرامیک های نباتی رنگ پوشانده شده و چلچراغ بسیار بزرگی از سقف بلند آن آویزان بود.
جنیس نگاه کردن به انسان هایی که با کلاس و وقار قاشق و چنگالشان را در دست گرفته و کوچکترین لقمه ی ممکن را در دهانشان می گذاشتند، دوست داشت؛ زیرا او عاشق تجملات بود.
جوناس با لبخند گفت:
-انگار امروز، روز این رنگ هاست.
جنیس با اشتیاق جای جای رستوران را از نظر گذراند و با دیدن پرده های مخملی که آن روز به رنگ سفید درآمده بودند، با شور و شوق گفت:
-آره، به نظر من که انتخاب فوق العاده ای بود.
-فکر می کردم رنگ مورد علاقه ات آبیه.
جنیس شانه ای بالا انداخت و گفت:
- هنوزم هست. اما این ترکیب رنگ هم واقعا عالیه.
جوناس با سر حرف او را تایید کرد و با لحن محتاطانه ای، بی مقدمه از او پرسید:
-راستی، پرداخت این ماه خونه ات رو انجام دادی؟
جنیس بلافاصله به یاد کیف پول چرمیِ یک پسر جوان و خوش قیافه افتاد و در حالی که از نگاهِ مستقیم به چشم های جوناس خودداری می کرد، پاسخ داد:
-آره.
جوناس این بار با احتیاط فراوان تری سر رشته ی بحث را محکم گرفته و گفت:
- تو که هنوز کاری پیدا نکردی، پس چطور تونستی پرداخت کنی؟
جنیس با چشم های تنگ شده به صورت جوناس نگاه کرد و از حالت چهره ی او که سعی داشت شک و تردیدش را پنهان کند، بلافاصله دریافت که منبع درآمد پنهانی اش او را کنجکاو کرده است.
با وجود دلهره ای که ناگهان پیدا کرده بود، بی آنکه دستپاچه شود، با خونسردی پاسخ داد:
- از یکی از دوستام قرض گرفتم.
جوناس ابروهایش را بالا برد و با تعجب و اطمینان خاصی گفت:
- تو که دوستی نداری.
لبخند مرموزی روی لبان جنیس نشست:
-خب، حداقل اون فکرمی کنه که دوستمه!
اصلا فراموشش کن، تو که می دونی من می تونم از پس خودم بر بیام، مگه نه؟
رنگ نگاه جوناس بلافاصله تغییر کرد و چشمانش لبریز از محبت شد. آنگاه دستش را روی دست جنیس گذاشت، سرش را جلوتر برد و با لحن مهرآمیزی گفت:
-می دونم.
با وجود خوشحالی بیش از اندازه اش ، اگر جوناس حرفی غیر از این را می زد او را ناراحت و آزرده می کرد؛ زیرا حق کاملا با جوناس بود و جنیس پس از تحمل آن همه سختی و دشواری، اکنون بی شک می توانست از پس زندگی خود بربیاید.
درواقع هر دختری هم به جای او بوده و در سن هفت سالگی درمیافت که پدر و مادرش او را در خیابان رها کرده و به حال خود گذاشته اند، مجبور می شد که از پس مشکلات خود بر بیاید. حال با دزدی، با زور، با خشونت...
جنیس خیره به پایه ی صندلی های یک زوج جوان، روزی را به یاد آورد که به سختی خود را از دست مرد مسنی که به اجبار او را نزد خود نگه داشته و برای پیش بردن کارهای خلافش از او استفاده می کرد، نجات داد.
روزهایی که ناچار بود با گشتن در زباله ها غذا پیدا کرده و با سرقت کیف های پر از پولِ مردم زندگی خود را بگذراند.
روزهایی که برای به دست آوردن پول، با خشونت جیبِ دختر و پسر های نوجوان را خالی می کرد، زیرا در آن دوران زورش تنها به بچه های بی گناهی می رسید که برای نجات خود همه ی داراییشان را که شامل موبایل های گران قیمت و جواهرات ظریف و زیبا بود، تسلیم می کردند.
در روزهای ابتدایی این کار آنقدر برایش دشوار بود که هر شب در گوشه ای نشسته و اشک می ریخت؛ اما به تدریج این کار برایش لـ*ـذت بخش شد، اینکه حق خود را از دنیا و مردمش بگیرد...
و اکنون که چندین سال از آن روزهای سخت می گذشت، اگر هر روز یک کیف پراز دلارهای با ارزش را نمی دزدید، آن شب خوابش نمی برد.
جنیس آنقدر در خاطراتِ دوران کودکی اش غرق شده بود که صدای جوناس را به سختی شنید:
-چی می خوری؟
به منویی که جوناس در دست داشت نگاهی انداخت و چند لحظه به او خیره ماند. جوناس می دانست که او در کودکی چه سختی هایی را متحمل شده است، اما هرگز خبر نداشت که جنیس برای گذراندن زندگیش دزدی می کند و به این کار زشت و نفرت انگیزش افتخار نیز می کند.
درواقع جوناس خیال می کرد که او با کار کردن توانست به آن موقعیت برسد و به نوعی او را یک زن قهرمان می دانست.
جنیس در دل پوزخندی زد و به حال خودش تاسف خورد. متاسف بود که به خاطر ترسِ از دست دادن جوناس مجبور است به او دروغ بگوید.
آه عمیقی کشید، مرور گذشته باعث شده بود اشتهایش کاملا کور شود. دستش را زیر چانه اش زد، با شیفتگی خاصی به جوناس نگاه کرده و گفت:
- فقط یک قهوه.
*
دورهمی ساده و صمیمیشان در آن رستورانِ با شکوه با خوردن یک کیک قلبی شکلِ کوچک به پایان رسید؛ اگرچه جنیس با زور و زحمت چند تکه از کیک را بریده و فرو داده بود.
بار دیگر هر دو نفر سوار ماشین شده و تصمیم گرفتند کمی در شهر بچرخند و از باقی وقتشان به خوبی استفاده کنند.
آن دو تمام طول روز را در سینما، پارک و خیابان ها گذراندند و سرانجام در ساعت یازده و ده دقیقه ی شب به خانه رسیدند.
جنیس که از شدت خستگی چشمان قهوه ایش سرخ شده بود، نگاهی به چشمان مشتاق جوناس انداخت و گفت:
-امروز خیلی خوش گذشت. ممنونم.
جوناس با لبخند وسیعی که بر ل**ب داشت، جواب داد:
-همین که تو خوشحال باشی، برای من کافیه.
جنیس پلک هایش را برهم زد و با لحن اغواگرانه ای گفت:
-بودن تو هم برای من کافیه.
جوناس که مشخص بود از ابراز علاقه ی او هیجان زده شده است، با لبخند به او خیره ماند.
جنیس که پس از سالها آشنایی با آن پسر خوش قلب، به خوبی می دانست که او منتظر چه چیزی است، با بدجنسی گفت:
-شب بخیر!
لبخند جوناس لحظه ای بر لبش ماسیده و لبانش جمع شد، اما خیلی زود حالت چهره اش عوض شده و با روی باز تکرار کرد:
-شب بخیر.
جنیس که نزدیک بود از دلخوری محسوس در صدای او به خنده بیافتد، به سرعت در ماشین را باز کرده و به ساختمان خانه اش نزدیک شد. کلیدش را از کیف دستی اش درآورد و در قفل چرخاند.
جوناس منتظر بود تا او وارد خانه شود، جنیس که تا آن لحظه خودداری کرده بود دیگه نتوانست خودش را کنترل کند و به خنده افتاد.
آنگاه رویش را برگرداند و با اشاره ی دست جوناس را فرا خواند.
به ثانیه نکشید، در ماشین با شدت باز شده و جوناس، در حالی که به پهنای صورتش می خندید خود را به جنیس رسانده و دستانش را فشرد‌.
سپس هر دو وارد خانه شده و در را پشت سر خود بستند.
آن شب برای آن ها تبدیل به یکی دیگر از به یاد ماندنی ترین شب های زندگیشان شده و بر علاقه ی عمیقشان به یکدیگر، افزوده شد.
*
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
چیزی به طلوع خورشید نمانده بود اما هنوز خواب به چشم جنیس نمی آمد.
او در حالی که مدام در تختش جا به جا می شد، ناگهان سر جایش نشست و با عصبانیت گفت:
-اَه! من خوابم نمی بره.
جوناس مثل همیشه او را دعوت به آرامش کرد:
-چشم هاتو ببند، حتما خوابت می بره.
جنیس با شنیدن این حرف جوری به او نگاه کرد که انگار عقلش را از دست داده است:
- از توصیه ات ممنونم، ولی من ترجیح می دم برم و قدم بزنم.
جوناس بالشش را بغـ*ـل کرد و در حالی که برای خوابیدن تمرکز می کرد گفت:
-آره، بهتره بری و یک هوایی عوض کنی.
جنیس چند لحظه به او خیره ماند، سپس در یک حرکت ناگهانی یقه اش را گرفت و به سمت خود کشید و گفت:
-با هم می ریم!
بدین ترتیب جوناسِ خواب آلود، خمیازه کشان ناچار به همراهیِ جنیس شد.
آن ها با یکدیگر شروع به قدم زدن در خیابان خلوت کردند. نیمی از آسمان در آن ساعت، تیره و تاریک بوده و در نیمه ی دیگر آسمان به رنگ نارنجی و قرمز درآمده بود.
سرمای باد صبحگاهی که به صورتشان می خورد جدا از لرزاندن بدنشان، لـ*ـذت خاصی داشت و باعث می شد خواب از سرشان پریده و سرحال تر شوند.
حتی صدای آواز گنجشک هایی که در کنار هم ردیف شده و روی سیمِ تیربرق های اطراف خیابان نشسته بودند نیز آرامش بخش بود.
جنیس با لبخند به گنجشک کوچکی که روی زمین راه می رفت، خیره ماند. طرز راه رفتن آن پرنده ی ریز نقش و کوچک جوری بود که انگار نزدیکی دو انسان بالغ برایش کوچکترین اهمیتی ندارد.
جنیس بی صدا خندید. سپس نفس عمیقی کشید و هوای پاک شهر را به ریه هایش فرستاد و گفت:
-تا حالا گفته بودم که چقدر قدم زدن تو این ساعت از صبح رو دوست دارم؟
جوابی از طرف جوناس نیامد، جنیس برگشت و با دیدن چشم های بسته ی جوناس با عصبانیت جیغ زد:
-اصلا حواست به حرف های من هست؟
جوناس با صدای بلند او از جا پرید و چشم های سرخش را باز کرد.
جنیس با کمی دقت متوجه شد که در چشم های عسلی و روشن او، رگه های قرمز نمایان شده است.
بی اراده به خنده افتاد و قبل از آنکه او اعتراضی کند، گفت:
-الان دقیقا شبیه یک خون آشام شدی.
جوناس بی توجه به تشبیه او با دلخوری پرسید:
-میشه دیگه برگردیم؟
جنیس با بدجنسی گفت:
-چرا؟ مگه از پیاده روی خوشت نمیاد؟
-از پیاده روی اونم این وقت صبح، نه، اصلا خوشم نمیاد.
جنیس به حرص خوردن جوناس می خندید که با صدای جیغ بلندی از جا پرید و بی اختیار بازوی او را چنگ زد.
صدا آنقدر بلند بود که با وجود آنکه اطمینان داشتند کسی در خیابانِ آن ها حضور ندارد، در تمام محوطه پخش و منعکس شد.
جنیس آهسته پرسید:
-صدای چی بود؟
جوناس خیره به خیابان تاریکِ بنجامین، زمزمه کرد:
-نمی دونم.
جنیس که تا قبل از آن از دست انداختن جوناس لـ*ـذت می برد و می خندید، ناگهان فهمید که بی آنکه بخواهد و متوجه باشد به خیابانِ مرموزِ بنجامین نزدیک شده اند.
ترس و وحشتی بی سابقه وجودش را پر کرد و فشار دستانش بر روی بازوی جوناس بیشتر شد.
-جنیس؟
جنیس برگشت و به جوناس نگاه کرد، اما جوابی نداد.
- تو حالت خوبه؟
جنیس، در حالی که صدایش کمی می لرزید و نگران و دلواپس بود، صادقانه جواب داد:
-نه، بیا از اینجا بریم.
جنیس دست جوناس را کشید و می خواست هرچه زودتر آن دو راهی دلهره آور را که یک مسیرش به خیابان بنجامین و مسیر دیگرش به خیابان شالیز می رسید، ترک کند که بار دیگر آن صدا تکرار شد.
این بار صدای فریاد دختری نیز با آن همراه شده بود:
-ولم کن! من نمی خوام باهات بیام! ولم کن!
-صدا از تو خیابونِ بنجامینِ...
جوناس این را گفت و می خواست به آن سمت بدود که جنیس دستش را محکم گرفت و گفت:
-به ما ربطی نداره!
جوناس لحظه ای مات و متحیر مانده و سپس به آرامی جواب داد:
-چطور می تونی چنین حرفی بزنی؟ یکی به کمک احتیاج داره.
جنیس فشار دستانش را بیشتر کرد، در واقع او داشت تمام تلاشش را می کرد که جوناس را یک سانتی متر به سمت خانه بکشاند.
با اصرار گفت:
-شاید اصلا به کمک احتیاجی نداشته باشه، شاید یک سارق دیوونه باشه که داره نقش بازی می کنه و بخواد پول هاتو بدزده.
صدا بار دیگر تکرار شد و جنیس با چهره ای درمانده به جوناس نگاه کرد. امیدوار بود که او را متقاعد کرده باشد. تنها چیزی که انتظارش را نداشت، اخم های درهم رفته و چهره ی عصبی و خشمگین جوناس بود که به او چشم غره می رفت.
دست جنیس ناخودآگاه از بازوی جوناس جدا شد و او با عصبانیتی که هر چند سال یک بار در چهره اش ظاهر می شد، گفت:
-اگر من جای همسر یا خانواده ی اون دختر بودم دلم می خواست که یکی نجاتت بده، وقتی خودم پیشت نبودم دلم می خواست که در امان باشی.
جنیس که همچنان بر روی عقیده ی خود پافشاری می کرد، با اصرار گفت:
- اما اگه من بودم از پس خودم برمیومدم، دیگه نیازی هم نبود که چنین چیزی بخوای.
جوناس دیگر حرفی نزد، اما سری از روی تاسف برای بی رحمی آشکار جنیس تکان داد و بی درنگ به سمت خیابان بنجامین دوید.
-جوناس نه! نرو!
صدای فریاد وحشت زده ی جنیس نتوانست مانع حس انسان دوستانه ی جوناس شود و در کسری از ثانیه، هیکل عضلانی اش در سایه روشن خیابان گم شد.
پس از رفتن او، جنیس بارها با درماندگی نامش را صدا زد، اما دیگر فایده ای نداشت.
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
[HIDE-THANKS]
اکنون صدای جیغ پشت سرهم تکرار می شد و او می دانست که جوناس باید می رفت. با اینکه خودش اهمیتی به این مسئله نمی داد، اما می دانست که جوناس نمی تواند توقف کند در حالی که انسانی به کمکش نیاز دارد.
با وجود آنکه همین خصوصیات باعث شده بود که جنیس به او علاقه مند شود، اما در آن لحظه از ته قلب از این اقدام جوناس متنفر بود؛ زیرا که او را مجبور می کرد پا به خیابانی بگذارد که ترس عمیقی از آن داشت.
جنیس با صورتی رنگ پریده سرک کشید تا انتهای خیابان را از نظر بگذراند.
دیگر صدایی شنیده نمی شد و همه جا در سکوت مطلق فرو رفته بود. همین هم باعث می شد که نگرانی اش چندین برابر شده و بخواهد از اینکه جوناس هنوز سالم و سلامت است مطمئن شود.
در دلش آشوبی برپا بود و قلبش دیوانه وار به دیواره ی سـ*ـینه اش می کوبید.
او باید از سلامت جوناس مطمئن می شد؛ زیرا با وجود آنکه جوناس پسری قوی هیکل و قد بلند، و با قدرت بدنی بالا بود، اما هیچ دلیلی وجود نداشت که در مبارزه با یک یا چند مرد مسلح از پا نیافتد.
بنابراین با وجود تمامی این افکار منفی و احساس بد، سرانجام قدم هایش را به سمت خیابان بنجامین برداشت و بی توجه به پیچ و تاب دلش کاملا وارد آن خیابان شد.
جنیس با صدای بلندی صدا زد:
-جوناس؟
صدایش پس از برخورد با دیوارهای بلند دو طرف کمانه کرده و در تمام خیابان منعکس شد، اما در نهایت هیچ پاسخی دریافت نشد.
جنیس با نگرانی به انتهای خیابان نگاه کرد: همچنان اثری از جوناس و حتی هیچ غریبه ی دیگری که جوناس برای نجاتش دوید، نبود.
جنیس نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد. سپس با گام های کوتاهی به راه افتاد و نیمی از راه را طی کرد.
اکنون که برای اولین بار وارد آن خیابان شده بود، متوجه شد که چندان هم ترسناک به نظر نمی رسد. با اینکه دیوار هایش بیش از اندازه بلند و قدیمی بود، و هیچ ترددی در آن صورت نمی گرفت اما تنها نکات منفی اش همین بود.
دلیلی نداشت که جنیس بترسد، حتی اگر تاریکی تمام خیابان را در بر گرفته بود، حتی اگر مرد ناشناسی ناگهان در انتهای خیابان و در مقابل چشمانش ظاهر شده بود!
با دیدن آن صحنه بی درنگ متوقف شد. قلبش مانند یک تکه غالب یخی فرو ریخت و نفسش در سـ*ـینه حبس شد.
مردی در انتهای خیابان ایستاده و بی هیچ حرف، و یا حرکت خاصی به او زل زده بود. فاصله ی بینشان به شش قدم می رسید و جنیس به راحتی می توانست حالت عجیب و غیر عادی که در چشم های مرد محسوس بود را تشخیص دهد. جوری جنیس را نگاه می کرد که انگار از مدت ها پیش او را می شناخت.
-تو...کی هستی؟
هیچ جوابی از مرد شنیده نشد، اما یک قدم به جلو برداشت و سرش را کج کرد و با دقت بیشتری به او خیره ماند.
جنیس شک نداشت او همان مردی است که قصد آزار و اذیت دختری که صدایش را شنیده بودند داشته است، با این حال نمی فهمید که چرا جلوتر نیامده و از آن مهم تر؛ چرا این گونه به او نگاه می کند.
شاید تمام این اتفاقات تنها در یک دقیقه رخ داد ، پس از آن با صدای آشنایی، آن مرد همانطور که به طور ناگهانی ظاهر شده بود، ناپدید شده و در یک چشم برهم زدن در تاریکی خیابان گم شد.
-جنیس !
هیچ چیز به جز صدای آرامش بخش جوناس نمی توانست او را از بهت و حیرت بیرون بیاورد. جنیس نگاه گیجش را از جایی که چند ثانیه ی پیش از آن مرد غریبه ایستاده بود برداشته و به جوناس که دست دختری آشفته و ژولیده را گرفته بود دوخت.
جوناس که به خاطر حالت چهره و صورت رنگ پریده ی جنیس نگران شده بود، به سرعت دست دخترک را رها کرده و دوان دوان خود را به جنیس رساند.
-چی شده؟
جنیس با تکانی که جوناس به او داد اندکی هشیار شده و در حالی که هنوز با ترس به انتهای خیابان نگاه می کرد، با صدای لرزانی جواب داد:
-اون... اون مرد...
-کدوم مرد؟
-اونجا بود، داشت به من نگاه می کرد.
جنیس با دست انتهای خیابان را نشان داد.
ابروهای جوناس از شدت تعجب بالا پرید و با شک و دو دلی گفت:
-اما جنیس، تا وقتی ما تو خیابون بودیم ندیدیم کسی وارد بشه.
جنیس با اصرار بیشتری گفت:
-ولی من دیدمش، درست سر خیابون ایستاده بود و وقتی شما اومدین غیبش زد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
[HIDE-THANKS]
-انگار نیاز به یک روانپزشک درست و حسابی داره!
جنیس و جوناس هر دو برگشتند و به دختر که با خونسردی به آن ها نگاه می کرد، چشم دوختند.
جوناس به تندی گفت:
-بهتره به جای این حرف ها زودتر برگردی خونت.
ابروهای کشیده و بور دختر بالا رفت و جنیس با ناخشنودی سرتاپای او را برانداز کرد: قد بسیار بلند و کشیده ای داشت و موهایش به رنگ بلوند روشن بود. چشم های آبی اش در نور کم سوی آفتاب می درخشید.
دخترک شکلک مسخره ای درآورد و شانه ای بالا انداخت، سپس بی آنکه حرفی بزند برگشت تا برود.
جنیس برای چند لحظه اتفاقی که قبل از بازگشت آن ها رخ داده بود را کاملا فراموش کرده و به جوناس نگاه کرد که ظاهرش فرق چندانی نکرده بود و از قرار معلوم درگیری در کار نبود. با این حال جنیس نتوانست خودداری کند و در جواب بی اعتنایی آن دختر نسبت به اقدام جوانمردانه ی جوناس، سکوت کند.
او با صدای بلندی گفت:
-تشکر یادت رفت!
چند ثانیه طول کشید تا دختر توقف کرده و برگردد. از حالت مغرورانه ی نگاهش به نظر نمی رسید که قصد تشکر داشته باشد.
جنیس حسرت می خورد که چرا هر طور شده جلوی جوناس را نگرفته و اجازه نداده بود آن دختر قربانی ه*و*س بازی آن مرد غریبه شود. فکر بی رحمانه ای بود، اما جنیس هیچگاه عادت نداشت برای انسان هایی همچون او دل بسوزاند.
جوناس آهسته گفت:
-اهمیتی نداره، باور کن. وقتی من رفتم کسی رو اونجا ندیدم، ظاهرا اون مرد قبل از رسیدن من فرار کرده بود، حالا دیگه بیا بریم خونه...
جوناس دست جنیس را کشید اما او از جایش تکان نخورد و این بار با لحن تهدید آمیزی، با سر به جوناس اشاره کرده و آمرانه گفت:
-تشکر!
چشم های آبی آن دختر در نگاه پرنفوذ جنیس گره خورد. برای چند لحظه به نظر رسید که قصد تندخویی و پرخاشگری دارد، اما سرانجام از خیر جدال با دختری که خودش سال ها در حال مبارزه با زندگی بود برداشته و با اکراه گفت:
-متشکرم!
سپس درست مانند مانکنی که از وسط صحنه ی نمایش می گذرد از پیج خیابان گذشته و ناپدید شد.
پس از رفتن او سکوت برقرار شده و جنیس تازه توانست صدای رفت و ماشین ها از خیابان خودشان را بشنود.
-جنیس؟ مطمئنی که حالت خوبه؟
جنیس که هنوز رنگ پریده و شوکه بود، لبخندی به نگرانی جوناس زد و به دروغ گفت:
- من خوبم، فقط نگران تو بودم. فکرکنم به خاطر ترسمم بود که اشتباه دیدم.
جنیس ترجیح داد دیگر از آن مرد حرفی نزند و برای اثبات حرف هایش اصراری نکند، زیرا اکنون که همه چیز به خوبی گذشته بود دلش نمی خواست باعث ناراحتی و نگرانی او شود.
جوناس که احساس گناهش بر روی چهره اش سایه انداخته بود، آهسته گفت:
-همه اش تقصیر منه، نباید تنهات می گذاشتم.
جوناس به انتهای خیابان نگاه کرد و اضافه کرد:
-ظاهرا ارزشش رو هم نداشت.
جنیس که دیگر طاقت ماندن در آن خیابان را نداشت و هنوز احساس می کرد مردی در انتهای خیابان ایستاده و او را تماشا می کند، صورت جوناس را به سمت خود برگرداند و گفت:
-مهم نیست، فقط بیا برگردیم خونه.
*
فکر و خیال درباره ی آن مرد تا صبح روز بعد ادامه داشت و جنیس همچنان بر این عقیده که این مسئله ی مهمی نیست که بخواهد با جوناس در میان بگذارد، مصمم بود.
او تمام روز را به مرتب کردن خانه اش مشغول شده و حتی فرصتی پیدا نکرد تا برای دیدن جوناس برود، و یا حال و هوایی عوض کند.
خب، در هر حال همیشه قرار نبود که به تفریح و شادی بگذرد و گاهی اوقات نیز باید تمام وقتش را به مرتب کردن و سر و سامان دادن به خانه اش اختصاص می داد.
بالاخره در آخرین ساعات پایانی عصر خسته و کوفته خود را روی مبل های راحتی قرمز رنگ و مخمل اش رها کرد.
از آنجا نگاهی به خانه اش انداخت که با ست قرمز و مشکی و سفید پر شده و در آن لحظه از تمیزی برق می زد.

جنیس راضی از نتیجه ی تلاش چند ساعته اش، از جا بر خاست و برای خود قهوه ای حاضر کرد؛ سپس تا فرا رسیدن شب به برنامه های تلویزیون نگاه کرده و به موسیقی های مورد علاقه اش گوش داد.
با وجود فعالیت بیش از اندازه اش، هنگام شب نای راه رفتن نداشته و به محض گذاشتن سرش روی بالش، به خواب فرو رفت.
*
به نظر نمی آمد که حتی یک ساعت از خوابیدنش گذشته باشد که با تکان محکمی از خواب پرید.
نگاه گیج و سردرگمش به لوستر پروانه ای شکلش افتاد که از سقف اتاقش آویزان بود و نوری که از بیرون وارد اتاق می شد آن را براق و درخشان کرده بود.
جنیس چشم های خسته هایش را باز و بسته کرد و به امید آنکه بار دیگر به خواب برود، آن ها را بست.
اما تقریبا بلافاصله پوف محکمی کشید و لحاف را از روی خود کنار زد؛ تلاش برای خوابیدن مجدد فایده ای نداشت و هرچه می کرد نمی توانست مانع هوشیاری اش شود.
با کلافگی سر جایش نشست و نگاهی به ساعت موبایلش انداخت که ساعت دو شب را نشان می داد. جنیس با آزردگی کش و قوسی به خود داد و از تخت پایین آمد .
این عادت بد همیشه با او بود که پس از بیدار شدن، مدت ها طول می کشید تا بار دیگر به خواب برود. شاید پیاده روی در خیابان می توانست خسته اش کند، البته جنیس ابتدا به آن فکر می کرد که بنشیند و به برنامه های تلویزیون نگاه کند، اما بعد به یاد آورد که این وقت شب در هیچ شبکه ای برنامه ی خوب و مفیدی پخش نمی شود.
بنابراین لباس های گرمش را پوشید و از خانه بیرون رفت. همانطور که کلیدهایش را در دست می چرخاند و به صدای جیرینگ جیرینگ آن ها گوش می داد، وارد خیابان خلوت و سوت و کور شد.
قبل از شروع پیاده روی شبانه اش نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود همه جا امن و امان است، اگرچه از قبل به خوبی می دانست که خیابان آن ها کاملاً امن بوده و تنها سارق آنجا خودش است که حتی به همسایه هایش نیز رحم نمی کند.
با اینکه این فکر آزار دهنده ای بود، اما جنیس نمی دانست که چرا اندیشیدن به آن، به جای در برداشتن شرم و خجالت، موجب خنده اش می شود.
او با لبخندی که به لب داشت در قسمت تاریک تری از خیابان به راه خود ادامه داد.
هوای پاییزی بسیار سرد و گزنده بود، و جنیس خوشحال بود که خود را کاملا مجهز و آماده کرده و می توانست با آن سرمای طاقت فرسا مبارزه کند.
ده دقیقه ای در همان مسیر پیش رفت، خیابان ها و پس کوچه های اطراف کاملا خلوت بودند، اما هر چند وقت یکبار صدای بوق و حرکت ماشین ها در خیابان های اصلی به گوش می رسید و موجب دلگرمی جنیس بود.
سرانجام پس از نیم ساعت قدم زدن و استنشاق هوای پاک و تمیز، در حالی که دیگر چشم هایش به سوزش افتاده و تصمیم داشت به خانه برگردد، به نقطه ای از خیابان رسید که دو خیابان دیگر نیز از یکدیگر جدا می شدند.
جنیس سر جایش متوقف شد و به آن سوی خیابان خیره ماند. در همان لحظه بی اختیار این فکر به ذهنش آمد که شاید دلیل بی خوابی اش همین بود، گویی نیرویی او را وادار کرد از خانه اش بیرون آمده و برای سرکشی به خیابان بنجامین برود.
جنیس از همان جا که ایستاده بود، نگاه دقیق تری به خیابان تاریک انداخت و بر خود لرزید.

این کارش دیوانگی محض بود؛ اگر آن مرد غریبه بار دیگر در مقابلش ظاهر می شد چه؟ اما نه! آن مرد تنها برای مزاحمت برای آن دختر آمده و امکان نداشت که هنوز آنجا باشد.
جنیس فقط می خواست راز آن خیابان را بفهمد، در تمام آن سال ها نیز تنها مغلوب احساس بد و غیرعادی بودن آن مکان شده بود، در غیر این صورت شجاع تر از آن بود که از وارد شدن به یک خیابان معمولی بترسد.
اما جدا از جسارت ذاتی اش، همیشه از آن خیابان برخلاف هر چیز دیگری در این دنیا می ترسید و همانطور که دلیل ترسش از آنجا را نمی دانست، در آن هنگام نیز نمی فهمید که چرا چنین شجاعت عجیبی پیدا کرده و هیچ هراسی ندارد.
او آرام و آهسته از قسمت تاریک خیابانِ خانه اش بیرون آمده و از عرض آن گذشت. آنگاه با چند قدم بلند حرکت کرد و به سرعت وارد خیابان بنجامین شد.
جنیس نفس راحتی کشید و به اطراف نگاه کرد: در آن لحظه همه چیز کاملا نرمال بود و حتی پرنده نیز در آسمان پر نمی زد.
مانند شب گذشته چند نفس عمیق دیگر کشید و به راه افتاد.
قصدش از این کار به هیچ وجه برای به اثبات رساندن شجاعت و جسارت بی جهت و اینجور مسائل بچگانه نبود، او فقط دلش می خواست تا انتهای خیابان برود و برگردد و مطمئن شود که هیچ چیز عجیب و غیر عادی در آنجا وجود ندارد و ترس و دلواپسی اش برای همیشه از بین برود.
باد سردی وزید و جنیس دست هایش را در آغوشش جمع کرد. کم کم سرما از درون آستین ها و از میان جای خالی میان شال گردنش وارد بدنش می شد؛ در همان وقت به طور ناگهانی صدای بشکنی در خیابان بنجامین پیچید و باعث شد جنیس سرما را از یاد بـرده و از جا بپرد.
صدای ضربان قلبش را که دیوانه وار می زد، گویی به طور واضح می توانست بشنود.
در حالی که از سرما می لرزید، با چشم های کاملا باز و گرد شده به انتهای خیابان خیره مانده و این بار، علی شجاعت بیش از اندازه اش از شدت ترس لحظه ای نفس صدادارش را در سـ*ـینه حبس کرد و سپس جیغ خفیفی کشید.
مردی با هیکلی تنومند در انتهای کوچه ایستاده و با آن چشم های درشتش به او زل زده بود.
جنیس به سرعت فهمید که او همان مردی است که شب گذشته دیده است، با همان لباس ها و همان طرز نگاه، با اولین اختلاف که این بار وجد و سرور نیز در حالت نگاهش نمایان بود.
جنیس در حالی که از وحشت به دیوار پشت سرش چسبیده بود، لحظه ای چشم هایش را برهم فشرد. امیدوار بود که با باز کردن چشم هایش آن مرد نیز ناپدید شده و همه چیز به حالت عادی برگردد.
پس از چند ثانیه با نگرانی چشم هایش را باز کرد، اما این بار علاوه بر آن مرد، شش مرد دیگر نیز در فاصله ی نزدیکی از او ایستاده بودند.
جنیس با چشم های گشاد شده، شاهد نزدیک شدن آن افراد بود و هیچ کاری از دستش برنمی آمد.
تمام بدنش بی وقفه می لرزید و زانوهایش کاملا سست شده بود. برگشت و به عقب نگاه کرد: دو نفر در فاصله ی یک متری اش ایستاده و لبخند دندان نمایی بر ل**ب داشتند.
شکل و ظاهرشان درست مثل یک انسان معمولی بود و هیچ چیزی آن ها را از یک انسان عادی متمایز نمی کرد. درواقع به جز اجزای صورتشان، بیش از اندازه شبیه یکدیگر بودند.
لباس بلند و یکدست سیاهشان، موها و چشم های مشکی و علامت مارپیچی که بر پیشانیشان حک شده بود. حتی قد و هیکلشان نیز درست مثل یکدیگر بود، گویی نه برادر دوقلوی غیرهمسان بودند.
-تو کی هستی؟برای چی سر راهم سبز میشی؟
جنیس اشاره به آن مرد غریبه داشت که در رأس همه ایستاده و با لبخند به او نگاه می کرد. سپس نگاهی به افرادی که پشت سرش ایستاده بودند نیز انداخت و فریاد زد:
-شماها کی هستین؟ از من چی می خواین؟
داد و فریادش بر سر چندین مرد غریبه ی ظاهراً خطرناک، نهایت شجاعتش در آن محیط خفقان آور بود؛ اما با این وجود مشکل دیگری وجود داشت و آن هم این بود که امکان نداشت صدای فریادش حتی از آن خیابان بیرون برود و با توجه به آن که دیر وقت بوده و اکنون همه ی همسایه هایش در خواب عمیقی فرو رفته بودند، احتمال نجاتش به عدد صفر می رسید.
-بالاخره پیداش کردی!
با شروع صحبت یکی از افرادی که پشت سر آن مرد ایستاده بود، نگاه جنیس به سمتش چرخید و توجهش جلب شد، اما تقریباً بلا فاصله آن مرد نگاه تند و تیزی به آن شخص انداخت و جوری به او نگاه کرد که دیگر جرئت نکرد حتی یک کلمه ی دیگر بر زبان بیاورد. جنیس که گیج شده بود با سردرگمی نگاهش را از یکی از آن ها به دیگری انداخت.
چه خبر بود؟ آن مرد چه کسی را پیدا کرده بود؟ یعنی امکان داشت آن افراد از یک فرقه ی خاص بوده و قصد آزار و اذیتش را داشته باشند؟
با این فکر لرزش خفیف دیگری کرد.
درمانده شده بود. نه راه پس داشت، و نه راه پیش. نُه مرد حلقه را تنگ تر کرده و نزدیک می شدند.
جنیس احساس می کرد که چشم هایش به جز پیکر تیره ی مرد ها چیز دیگری را نمی بیند. از طرفی احساس خفگی می کرد و با وجود سرمای پاییز آن سال، به شدت گرما زده و صورتش سرخ شده بود.
هر لحظه امکان داشت به او برسند، هر لحظه امکان داشت دستشان به او بخورد...
صدای فریاد های ناآشنایی آمد، گرما و تنگی نفسش ناگهان بر طرف شده و دیگر هیچ صدایی به جز صدای نعره های مردی که شعر رکیک و زشتی را با صدای بلند می خواند، شنیده نشد.
جنیس به سرعت چشم هایش را باز کرد. همه چیز به حالت عادی خود بازگشته و خبری از آن مرد و افرادش نبود.
جنیس نفس راحتی کشید، سرش را عقب برد و به دیوار پشت سرش تکیه داد. قلبش هنوز تند تند می تپید و تمام بدنش می لرزید.
هنوز باور نمی کرد که نجات پیدا کرده باشد؛ در حالی که دیگر هیچ امیدی نداشت آن ها به طرز عجیبی، به سرعت برق و باد از نظر ناپدید شده بودند.
احساس می کرد که در کابوسی افتاده و تازه از آن بیرون امده است.
-هی!تنهایی اونجا چیکار می کنی، خوشگله؟
جنیس چنان در فکر آن نه مرد غرق شده بود که متوجه نشد سه مرد اوباش خس خس کنان وارد خیابان شده و با دیدن او گل از گلشان شکفته است.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
[HIDE-THANKS]
- پس چرا معطلی؟بیا اینجا! نترس کاریت ندارم!
صدای قهقهه ی چندش آور مرد بلند شد و جنیس که پس از غیب شدن آن نه مرد کم کم قدرت و نیروی خود را بازیافته بود، کاملا حس مبارزه و عصبانیتش را فراموش کرده و دو پا داشت، دو پای دیگر نیز قرض کرده و شروع به دویدن کرد.
-هی!کجا میری؟
خوشبختانه آن سه مرد چنان مس*ت و گیج بودند که توانایی تعقیب کردن جنیس را نداشته و تنها به چند فحش رکیک بسنده کردند.
و جنیس می دوید، بی وقفه و با تمام نیرو و توان.
دیگر خواب کاملا از سرش پریده و از هر وقت دیگری در تمام عمرش هوشیارتر بود.
با تمام قدرت دوید و ده دقیقه بعد به خانه اش رسید.
با دیدن ساختمان خانه اش نفسی از سر به دست آوردن آرامشش کشید و کلیدش را بیرون آورد و در قفل در چرخاند و آن را باز کرد.
چنان خود را به داخل خانه اش پرتاب کرد که انگار تا چند لحظه پیش شخصی او را از پشت گرفته و مانع حرکتش می شد‌.
جنیس که هنوز نفس نفس می زد پشت در خانه نشست و تا مدت طولانی از جا برنخاست.
اتفاقات آن شب چنان عجیب و وحشتناک بودند که هنوز باور نمی کرد که توانسته باشد صحیح و سالم به خانه برسد‌.
او دوبار، و هر بار به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرده بود.
حتی فکرش را نمی توانست بکند که اگر آن نه مرد، و یا آن سه مرد به او می رسیدند، چه اتفاقی می افتاد.
بیشتر از همه آن مردهای عجیب که محاصره اش کرده بودند، فکرش را مشغول کرده و باعث نگرانی اش می شدند. جنیس مدام به آن فکر می کرد که آن ها چطور توانستند با آن سرعت خود را ناپدید کنند؟ و آیا امکان داشت که او را تا خانه اش تعقیب کرده باشند؟
-امکان نداره! اونا یک انسان عادی بودن، پس چطور می تونن بدون دیده شدن دنبالم کرده باشن؟ اصلاً چرا باید همچین کاری کنن؟
جنیس سعی کرد خود را دلداری بدهد و با یادآوری برق چشم های آن مرد و لحن شگفت زده ی افرادش سرش را به شدت تکان داد.
وارد شدن دوباره به آن خیابان اشتباه بود، حتی اگر این موضوع باعث برخوردش با آن نه مرد نبود، باز هم دیگر نباید پا به آن خیابان می گذاشت، جنیس ضربه ی محکمی به صورت خود زد و گفت:
-احمق! با کنجکاوی مسخره ات نزدیک بود خودتو به کشتن بدی!
با اینکه در ابتدا شجاعت و جسارت فراونش به او سیخونک زد تا وارد شده و مطمئن شود که حس بدش به آن خیابان فقط یک توهم است، اما جنیس ته قلبش می دانست که این اقدامش تنها به دلیل کنجکاوی اش بوده و با اینکه این بار اولی بود که مرتکب چنین اشتباهی می شد، به خود قول داد که دیگر حتی از فاصله ی صد متری خیابان بنجامین نیز رد نشود.
چند نفس عمیق دیگر کشید و هنگامی که ضربان قلبش به حالت عادی بازگشت از جا برخاست.
کلاه و کاپشنش را از تن بیرون آورد و روی مبل انداخت.
فکر کردن به اتفاقات آن شب فایده ای نداشت، همان قدر که سر قولش برای نزدیک نشدن به آن خیابان می ماند و این ماجرا را برای جوناس بازگو نمی کرد، کافی بود تا همه چیز به حالت نرمال خود بازگردد.
جنیس آخرین چراغی را که در پذیرایی روشن بود خاموش کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد.
قبل از رسیدن به راهرو صدای تق ملایمی آمد و جنیس برگشت و به فضای خانه اش که در سایه روشن قرار داشت نگاه کرد، اما مطمئناً هیچ کس در خانه نبود.
چشم جنیس به تابلویی از یک منظره ی زیبا افتاد که درست به دیوار مقابل در ورودی آویزان بوده و اکنون کمی به سمت چپ خم شده بود.
با دیدن آن صحنه خیالش راحت شد و به زودی وارد اتاقش شده و علی رغم تمام حوادثی که او را وحشت زده کرده بودند، به چند دقیقه نکشید که خواب و رویا چشم هایش را ربوده و او را در خود غرق کرد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
[HIDE-THANKS]
روز بعد برای جنیس بهتر از شب گذشته بود، هرچند که اصرارهای وقت و بی وقت جوناس برای پیدا کردن شغلی مناسب و پس دادن قرض دوست خیالیش کمی آزارش می داد؛ اما حداقل دیگر خبری از آن نه مرد عجیب نبود و همه چیز در امنیت و آرامشِ کامل بود.
در یک هفته ی پس از آن شب، جنیس که از اصرار مکرر جوناس خشمگین و کلافه شده بود، سرانجام به دروغ اعلام کرد که برای پیدا کردن یک شغل خوب آمادگی لازم را دارد و از اینکه جوناس برای او به دنبال یک شغل شرافتمندانه، با حقوق و مزایای درست و حسابی می گردد، بسیار راضی و خرسند است.
ولی درواقع حتی تصور کار کردن برایش کابوس بود، اینکه سراسر روز در جایی بنشیند و بخواهد به تلفن ها جواب بدهد، و یا پرونده های به دردنخوری را جا به جا کند. در هرحال او که سواد چندانی نداشت و قرار نبود به عنوان یک مدیر و یا رئیس یک شرکت مشغول به کار شود.
جنیس با بی حوصلگی خودش را روی مبل تک نفره ای که در مقابل تلویزیون بود رها کرد و همانطور که دانه های درشت پاپ کورن را با حرص در دهانش می گذاشت، تسلیم سرنوشتش شده و به خودش قول داد برای خوشحال کردن جوناس هم که شده به کاری مشغول شود، این گونه وقت آزاد خودش نیز پر شده و حداقل دیگر به اتفاقات ترسناک آن شب فکر نمی کرد.
جنیس به طور ناگهانی مشت محکمی به وسط بشقابش زده و چند دانه پاپ کورن روی زمین ریخت.
هرچقدر هم که سعی در قانع کردن خود داشت، موفق نمی شد در این مورد خونسردی اش را حفظ کند.
بی هدف کانال را عوض کرده و همانطور که به صفحه ی تلویزیون خیره مانده بود فکر کرد که برای آنکه از فکر استخدام در یک شرکت و یا اداره بیرون بیاید و بتواند خونسرد باشد، بهتر است شامی ترتیب داده و جوناس را به خانه اش دعوت کند؛ این گونه کمتر به اعصابش فشار آمده و خشمگین و ناراحت می شد.
در نهایت با این تصمیم بی معطلی از جا برخاسته و با عجله وارد آشپزخانه شد تا شام مفصلی تدارک ببیند. قبل از هر کاری دست هایش را شست و چندین و چند سیب زمینی درشت را برای سرخ کردن آماده کرد. جوناس علاقه ی عمیقی به سیب زمینی سرخ کرده داشت و جنیس می دانست که حتی اگر یک دیس بزرگ پر از سیب زمینی سرخ کرده درست کند باز هم کم است.
جنیس با لبخند مشغول ریختن سیب زمینی ها در ماهیتابه شد و در همان حال آهنگی را از موبایلش پخش کرده و مشغول درست کردن باقی مواد غذایی شد.
کارش در آشپزخانه ی نقلی و گِردش که آنجا نیز با رنگ های سیاه و سفید سِت شده بود، دو ساعتی طول کشید و هنگامی که آخرین گوجه فرنگی تزئینی را روی سالادش گذاشت با روحیه ی عالی وارد اتاقش شده و لباس های دوده ای و کثیفش را با پیراهن ساده ای به رنگ مشکی که تا روی زانوهایش می رسید، عوض کرد.
همانطور که شانه به دست عرض و طول اتاقش را طی می کرد، پیامک کوتاهی برای جوناس فرستاد:
-منتظرتم، دیر نکن!
البته او و جوناس هیچ قرار قبلی برای دیدن یکدیگر نداشتند، اما جنیس همیشه عادت داشت که اینگونه او را به خانه اش دعوت کند.
هنگامی که موبایل به دست وارد پذیرایی می شد تا یک بار دیگر همه چیز را برای یک شام رمانتیک چک کند، نگاهش به کیف پولی افتاد که به پشت روی میز کوچک نزدیک مبل انداخته بود.
جنیس کیف پول را برداشت و به کارت شناسایی دختر جوانی که صبح آن روز به آسانی کیفش را قاپیده بود، نگاه کرد. سپس با بی تفاوتی بار دیگر آن را روی میز انداخته و به خاطر سپرد تا در اولین فرصت آن را در سطل آشغال بیندازد.
*

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zahra.bgh

کاربر ویژه
عضو انجمن
7/8/17
1,211
65,195
1,036
20
ساری
[HIDE-THANKS]
زنگ در ورودی خانه در ساعت هشت و نیم شب به صدا در آمد.
جنیس با شور و هیجان موهای صافش را که فرق گرفته و رها کرده بود، مرتب کرد. سپس نگاه آخر را در آینه ی تمام قدی که در کنار در ورودی قرار داشت، به خود انداخت و با لبخند وسیع و چشم هایی که از شدت علاقه برق می زد، در خانه را به روی او باز کرد‌.
مثل همیشه، جوناس با شاخه گلی پشت در ایستاده و بهترین لباسش را پوشیده و بوی عطرش در تمام راهرو پیچیده بود‌.
-سلام‌‌.
جنیس دستش را دراز کرد، شاخه گل را از او گرفت و گفت:
-سلام، بیا تو.
جوناس بی آنکه نگاه تحسین آمیـ*ـزش را از جنیس بردارد وارد خانه شد و شال گردنش را به جالباسی آویزان کرد‌.
جنیس گفت:
-الان یک چیزی برات میارم تا گرم بشی.
سپس چشمکی زد و با حالت فریبنده ای دور خود چرخید و وارد آشپزخانه شد.
-فکرکردم دعوتم کردی تا بفهمی کاری پیدا شده یا نه‌...
جنیس که خم شده بود تا در کابینت را باز کند، در همان حالت لب هایش را برهم فشرد و در دل گفت:
-عمرا!
سپس با صدای بلندی که به جوناس برسد، پاسخ داد:
-می خواستم بفهمم.
-چه خوب، چون پیدا شده!
بطری نوشیدنی از دست جنیس افتاد و روی فرش دستباف درون آشپزخانه غلتید.
-چی شد؟
جنیس در حالی که زیر ل**ب بد و بیراه می گفت، جواب داد:
- چیزی نیست.
بار دیگر خم شد و بطری را برداشت.
هیچ فکرش را نکرده بود که دعوت جوناس مساوی است با تکرار اصرار های همیشگی او و بیشتر شدن اضطراب و از همه بدتر ، فوران خشم و غضبش.
در حالی که ناسزا گویان بطری را سر جای اولش برمی گرداند، لیوان ها را در سینی گذاشت و وارد پذیرایی شد.
با چهره ای که به سختی خونسرد و بی تفاوت نشان می داد، در کنار جوناس نشست و گفت:
-عالیه! حالا چه کاری هست؟
جوناس خنده کنان گفت:
-قسمت خوبش همینجاست، تو قراره تو اداره ی ما به عنوان دومین منشی مدیرمون کار کنی. فوق العادست، مگه نه؟
جنیس که توقع شغلی بهتر از این را نداشت، به زور به شوق و اشتیاق جوناس لبخند زد و گفت:
-واقعا فوق العادست!
در واقع تنها حسن این موضوع بودن در کنار جوناس بود، در غیر این صورت حتی تصور کار در یک اداره ی کوچک مالی برایش وحشتناک و مضحک بود.
از آن دقیقه به بعد جنیس حتی یک بار هم لبخند نزد و وقتی هر دو سر میز شام نشستند، اخم هایش درهم رفته و چهره اش گرفته بود.
او از فکر مسخره اش برای دعوت جوناس به خانه و از یاد بردن موضوع کار، سخت پشیمان بود.
جوناس بارها از او پرسید:
-اتفاقی افتاده؟ تو حالت خوبه؟
اما جنیس در جواب او فقط می گفت:
- من خوبم.
سرانجام هنگامی که شام رمانتیکی که جنیس در نظر داشت، به طور کامل متلاشی شده و به خاطر بدخلقی های خودش خیلی زودتر از همیشه به اتمام رسید، میز شام را به کمک هم جمع کرده و هر دو نفر در مقابل تلویزیون نشسته و به آن زل زدند.
جوناس که ظاهرا کوچکترین توجهی به فیلم در حال پخش نداشت و تمام حواسش به نیم رخ جدی و قاطع جنیس بود، تکان مختصری خورده و گفت:
-فردا باید برای معرفی بیای به اداره.
-باشه‌.
-خودم میام دنبالت.
-باشه.
جوناس نگاه زیرچشمی به صورت عبوس جنیس انداخت و دوباره پرسید:
-مطمئنی که حالت خوبه؟
جنیس که تحت فشار روانی کنترل خود را از دست داده بود، بی اختیار از کوره در رفت و با لحن تند و صدای بلندی گفت:
-چند دفعه می پرسی؟ من که گفتم خوبم.
سپس از جا پرید و خود را به اتاقش که در انتهای راهرو بود رساند و در را پشت سرش بست.
جنیس که بی دلیل از دست جوناس و اصرارهای مکررش برای کار کردن او عصبانی بود، لگدی به کمد لباس هایش زده و خود را روی تخت صورتی رنگش که کنار پنجره ی اتاق قرار داشت، رها کرد.
درواقع او داشت دروغ بسیار بزرگی به جوناس می گفت. به هیچ وجه حالش خوب نبود، اینکه جوناس سعی می کرد او را تغییر داده و کاری کند که برای به دست آوردن پول بسیار ناچیزی تلاش و تقلا کند، او را تا مرز جنون می کشاند.
جنیس که هنوز از شدت عصبانیت نفس نفس می زد، با خشم و غضب زیر ل**ب تکرار می کرد:
- من مجبور نیستم این کار و قبول کنم! مجبور نیستم ! چون دوستش دارم مجبور نیستم به همه ی حرف هاش گوش بدم! من...مجبور... نیستم!
جنیس چنان با پایش که از تخت آویزان بود، محکم به عقب ضربه زد که آه از نهادش بلند شد.
همین امر موجب شد که عصبانی تر شده و تصمیم بگیرد برود و بی رودربایستی به جوناس بگوید که نمی خواهد زیر دست و تحت نظر هیچ کس کار کند.
در حقیقت اینکه جوناس تا آن دقیقه برای آرام کردن و پرس و جو برای علت ناراحتی اش به اتاقش نیامده بود بیشتر عصبی اش می کرد.
جنیس در یک تصمیم ناگهانی با قدم های محکمی که گرمپ گرمپ صدا می داد از اتاق بیرون رفت، از راهروی کوتاهی که سرویس بهداشتی و حمام و اتاق دیگری نیز در انتهایش قرار داشت گذشت و وارد پذیرایی بزرگ و دلبازش شد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: