در حال تایپ رمان سایه‌های ابری | صحرا آصلانیان کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *sahra_aaslaniyan*

دیدگاهتون از سایه های ابری!

  • جالبه، میخوام ادامه اش رو بخونم!

    رای: 26 76.5%
  • از شخصیت آهو خیلی خوشم میاد^-^

    رای: 5 14.7%
  • از شخصیت امید خیلی خوشم میاد*-*

    رای: 6 17.6%
  • دوستدارم رمان جلد دوم هم داشته باشه"-"

    رای: 2 5.9%
  • رمان توی یه جلد تموم بشه/:

    رای: 12 35.3%
  • دوست دارم کوروش بمیره×

    رای: 5 14.7%
  • میخوام امید بمیره×

    رای: 3 8.8%
  • ته داستان با تمام سختی ها امید به آهو برسه(:

    رای: 8 23.5%

  • مجموع رای دهندگان
    34

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
«به نام یکتای دو عالم»
نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: سایه‌های ابری
نام نویسنده: صحرا آصلانیان کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی-مافیایی
نام ناظر: @*یـگـانـه*
خلاصه رمان:
کوروش پارسین، مافیایی قدیمی و دیکتاتور که اجازه پیشروی و گستاخی به شخصی نمی‌دهد. آهو، دختری دلشکسته بعداز سال‌ها به درخواست خواهرش(غزال) به خانه کوروش بازمی‌گردد، با وجود تمام گذشته‌ای که در آن خانه دارد؛ و در گوشه‌ای از این درگیری‌ها، امید سلطانی، مردی که در اوج جوانی دیکتاتور قدرت‌مندی برای رقابت با کوروش به‌حساب می‌آید، باری دیگر برای نابودی خانواده پارسین پیش قدم می‌شود.
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
مقدمه
نه قصاص، نه پاکی گناهانشان و نه حتی نجات از غول مرحله‌ی پایانی بازی؛ شاید فقط یک صدا، یک فریاد، یک فرصت. فرصتی برای حرف زدن، برای هجی کردن کلمه‌ی درد؛ اما این بازی، بازی سایه‌های ابری است و غول مرحله‌ی آخر کمی زودتر به سراغشان آمده. در همین مراحل اول بازی، قدم‌هایشان از یک به دو نرسیده که هیبتش را جلوی روی خود یافتند. نگاهشان می‌کرد، نگاهی مرموز و پرمعنا. غول مرحله‌ی آخر، آن‌ها را کمی زودتر از دیگران شکست داده، زودتر از دیگران صدای جرعتشان را خفه کرده، چهره‌ی اصلیه باخت را بر صورتشان کوبانده. زمان مانند نسیمی آرام می‌گذرد و آن‌ها به مرحله‌ی آخر می‌رسند. چه کسی می‌داند چه انتظارشان را می‌کشد؟ یک غول دیگر؟ یک شکست دیگر؟ یا باز مرگ یک آهو؟ یا شاید یک امید باشد و...
***
دانای کل
سرهنگ امیری با عجله و اعصابی متشنج جیپ قدیمی و خاکی رنگ خود را که چیزی از متلاشی شدنش نمانده، در پارکینگ ستاد پارک می‌کند. کهنه شدن ماشین برایش اهمیتی ندارد وقتی سراسر این جیپ قدیمی را خاطره خاک گرفته است. از ماشینش پیاده می‌شود و به سمت در ورودی ساختمان پا تند می‌کند. کمی دیر کرده است؛ اما قاعدتاً شخصی در ستاد قادر به توبیخ او نیست و دلیل اضرابش همان پرونده‌ی مرموزی است که چندین سال است به عهده گرفته و پیش‌روی نیز نداشته. این موضوع اعصاب خورد کنی‌ است که بر روی مغزش یورتمه زنان این‌ طرف و آن طرف می‌رود و موجب جوشش خشمش نسبت به زیردستانش می‌شود. به‌محض ورودش به ساختمان ستاد، تمام افراد حاضر در سر راه سرهنگ، به او احترام نظامی گذاشته و سلام می‌کنند. سرهنگ مانند همیشه به یک سر تکان دادن اکتفأ می‌کند و طول راهروی مقابلش را طی می‌کند تا به اتاق مورد نظر برسد. سرهنگ مردی پنجاه‌ویک‌ساله بود که گذر زمان و سختی‌هایش او را پیر‌تر از چیزی که بود جلوه می‌داد. موهای کاملاً سفید شده و مجعد، پوست سفید، ابروهای بلند و مردانه‌ی سفید و مژه های کم پشت قهوه‌ای، چشم‌های آبی دریایی، بینی قلمی و نسبتا کوچک، لب‌های متوسط و چانه‌ی مکعبی، ریش و سیبیل دو سانتی و آن اخم مردانه و جدی که همیشه میهمان صورتش بود او را غیر قابل نفوذ کرده بود. با رسیدن به اتاق جلسه، بدون در زدن و با شتاب در چوبی قهوه‌ای‌رنگ را باز می‌کند و تند داخل می‌شود. افراد حاضر در اتاق جلسه شوکه شده و سریع از روی صندلی‌های خود بلند می‌شوند. رسیدن یهویی سرهنگ امیری، آن هم با تأخیر نیم ساعته‌، به حدی برایشان غیرمنتظره بود که یکی از سروان‌های تازه‌کار و جوان، زمان بلند شدن از روی صندلی تعادل خود را از دست داد و با پشت بر روی زمین افتاد. چشمان همه به مرد جوان بود و او از خجالت هزاررنگ می‌شد. بالآخره سرهنگ سکوت عجیب اتاق جلسه را شکست و با صدای رسا و جدی گفت:
- بفرمایید بشینید.
مأموران بعداز مکث کوتاهی به خودشان آمدند و بر روی صندلی‌هایشان جای گرفتند. سرهنگ در رأس جلسه قرار گرفت و درحالی‌که بی‌مقدمه بر سر اصل مطلب می‌رفت لب زد:
- همه می‌دونید جلسه‌ی امروز برای چیه.
نگاهی به چشمان حضار دور میز انداخت و نفس عمیقی کشید.
- وقتشه این پرونده رو ببندیم و قال قضیه رو بکنیم. من به شخصه از این موش و گربه بازی خسته شدم.
به‌سمت تخته وایت‌برد پشت‌سرش چرخید و به پنج عکس چسبانده شده روی آن چشم دوخت. چهار مرد قدیمی و قدرتمند که تجارتی بزرگ به راه انداخته بودند و از آن لـ*ـذت می‌بردند. و یک عکس که کمی دور تر از باقی عکس‌ها بر روی تخته زده شده بود. نفر پنجم.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
مردی جوان و بسیار خوش‌چهره که کار خلاف به او نمی‌آمد؛ اما مگر خلاف و جرم، قیافه و سن و سال می‌شناخت؟ سرهنگ به عکس اول اشاره کرد. پیرمردی پنجاه‌وپنج‌ساله با موهای جو-گندمی بلند، پوستی سفید، ابروانی پر و بلند، چشمان مشکی‌رنگ که بخاطر کهولت سن کمی تنگ شده و چین چروک‌های ریزی دور و اطرافشان دیده می‌شدند، بینی عقابی و لبانی درشت که چروک‌های ریزی هم بر روی بالای لب و اطرافش دیده می‌شد.
- یونس آنتیکچی.
خط کش سی‌سانتی‌متری را از روی میز برداشت و به‌سمت عکس گرفت.
- این مرد یکی از مافیایی‌های بزرگ آسیاست و یکی از قطب‌های اصلی این پرونده به‌حساب میاد. باید بدونید یونس توی قاچـ*ـاق هـ*ـروئین حرفه‌ای عمل می‌کنه؛ پس اونو دست‌ کم نگیرید.
خط کش را به سمت عکس دوم هدایت کرد. مردی میانسال، چهل‌وپنج‌ساله، موهای مشکی که تک‌نخ‌های سفید نیز در آن دیده می‌شد، پوستی گندم‌گون و لـ*ـب‌های باریک تیره، بینی قلمی، چشمان قهوه‌ای تیره و درشت، مژه‌های فر اما کم پشت، ابرو‌های نسبتا بلند و سیاه و ریش پنج‌سانتی که همیشه روی صورتش خودنمایی می‌کرد.
- اسکندر مقامی. قاچـ*ـاق اسلحه‌. چندین‌بار برای دست‌گیریش بهترین نیروهامون رو فرستادیم اما...
نفس عمیقی کشید و کمی چشمانش را روی هم نهاد. بعداز چند لحظه چشم گشود و به عکس سوم اشاره کرد.
- عدنان بیرگیجال. همون‌طور که از اسمش پیداست اصلیتش ترک. مافیای انسان، بیشتر دنبال خرید و فروش زن و دختر به دبی و عراقه؛ اما گـه گاهی هم به سرش می‌زنه یه محموله‌ی مواد جابه‌جا کنه.
و عکس چهارم.
- کوروش پارسین.
سرهنگ نگاه مرموزش را به سرگرد عباس هوشیار، مردی سی‌ساله با موهای قهوه‌ای رنگ و چشمانی مشکی که قد بلند و هیکل ورزیدهاش در ستاد زبان‌زد خاص و عام بود دوخت و ادامه داد:
- کار اصلیه ما با این آدمه. رأس همکاریه این چندتا مافیایی و هم‌دستیشون، کوروش پارسین، شخصی که پیشنهاد همکاری به هر سه مافیـ*ـایی دیگه رو داد و یه گروه جدید تشکیل داد.
به عکس پنجم اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:
- امید سلطانی. با وجود سن و سال و جوونیش ثابت کرده رقیب سرسختی برای کوروش. قاچـ*ـاق اسلحه، هروئیـ*ـن، تـ*ـریاک، انواع گل و ... این آدمو زودتر از بقیه می‌خوام سرگرد هوشیار.
سرگرد با نگاه مصممش آماده‌گی خود را به سرهنگ اعلام می‌کند. سرهنگ هوشنگ امیری، کامل به‌سمت میز برمی‌گردد و خط کش آهنین را که در دست دارد روی میز می‌اندازد، هر دو دستش را روی میز می‌گذارد و کمی خم می‌شود، با نگاهش سرگردان و سروان‌های مسؤل در پرونده ر از نظر می‌گذراند.
- بیاین این پرونده‌ی هشت‌ساله رو به اتمام برسونیم.
***
آهو

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو از روی میز بلند کردم، نگاهی به اطرافم انداختم. یه ویلای پر زرق و برق با آدم‌های ثروتمندی که با هزار قلم آرایش و لباس‌های گرون قیمت و صدالبته جواهر قیمتی بسیار چشم‌گیر خودشون رو در معرض دید افراد حاضر در مهمونی قرار داده بودن، تابرتری خودشون رو نسبت به دیگران ثابت کنن. با صدای شخصی سرم رو به‌سمتش برگردونم و نگاهم رو بهش دوختم.
- می‌تونم بشینم؟
مرد خوش‌پوشی که سمت چپ میزم ایستاده بود،
بیست و هشت‌ساله‌ به نظر می‌رسید. کت و شلوار کرم‌رنگی به تن داشت، پیراهن مردونه‌ی قهوه‌ای‌ تیره‌، کراوات ساتن سبز تیره‌ با گل‌های کرم و قهوه‌ای رنگ، کفش‌های کالج مشکی و براق که به خوبی واکس‌زده شده بودند، مرد را مورد توجه‌هر شخص حاضری در مهمانی قرار می‌داد. با پرویی تمام، بدون کسب رضایت از سمت من روی صندلی روبه‌رویم نشست و با اعتماد بنفسی که او را مغرور خود کرده بود کراواتش رو محکم‌تر کرد.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
پوزخند سردی زدم و بی‌خیال نگاهم رو ازش گرفتم. توی ماموریت‌هام فقط آرامش فکری می‌خوام و تمرکزی که بتونه بهم کمک کنه کارم رو بهتر انجام بدم، نه مزاحمت یه مشت آدم بی‌فکر که فقط به دنبال خواسته‌های غیرانسانی خودشون هستن. انگار سمج‌تر از این حرف‌ها بود که با کم‌محلی و بی‌تفاوتی‌های من دست برداره و بی‌خیال بشه.
- می‌تونم بپرسم خانوم زیبایی مثل شما چرا تنها نشستن؟
- نه
- نه؟ متوجه نشدم منظورتون چیه.
متعجب بهم خیره شد. انتظار چنین جوابی رو نداشت و این حتی از چشم‌های گرد شده‌ی سبزش هم مشخص بود. زهرخندی زدم و نگاهم رو به روبه‌روم و میزهای نوشیـ*ـدنی دوختم، بدون اینکه به حضورش اهمیت بدم جواب دادم:
- پرسیدی می‌تونی بشینی. منم دارم میگم نه.
با دستپاچگی ابروهای پرپشت قهوه‌ای رنگش رو بالا انداخت از پشت میز بلند شد.
- بعله؛ پس من... من دیگه زحمت رو کم می‌کنم عزیـ*ـزم.

با شنیدن کلمه عزیـ*ـزم از طرف مرد سرم رو به‌سمتش برگردوندم، با اخم بهش خیره شدم. یکی از خط قرمز‌های من همین کلمه بود و معنای آزاردهندش که هرجا و از زبون هرکس و ناکسی می‌شنیدمش. مرد با صورتی رنگ پریده و عرق کرده آب دهنش رو قورت داد و سریع از جلوی دیدم محو شد. لیوان نوشـ*ـیدنی رو به لـ*ـب‌هام نزدیک کردم و جرعه‌ای نوشیدم، به اقاقیا خیره شدم. دختری بیست و دو ساله، قد بلند و خوش‌چهره‌ای که مثل همیشه کارش رو به بهترین نحو تموم می‌کرد. پوست سفید و یک‌دستی داشت، موهای بلند سیاه‌رنگ که تا کمرش ادامه داشتن و چشم‌های درشت مشکی. ابروهای کمانی که مهربونی و نیت قلبیش رو به خوبی به نمایش می‌گذاشتن، لـ*ـب‌های سرخ و درشتی که هر آدمی رو به خودشون جـ*ـذب می‌کردن، گونه‌های برجسته و بینی کوچیکی که به خوبی روی صورتش جا خوش کرده بودن و نگاه هر مردی رو به اون دختر زیبا جـ*ـذب می‌کرد. لباس‌هاش رو مثل همیشه با دقت تمام انتخاب کرده بود. یه راسته‌ی بلند و قرمز که پوست بلوریش رو به نمایش می‌گذاشت، کفش‌های عروسکی مشکی براقی به پا داشت. قد بلندش باعث می‌شد هیچوقت نتونه از کفش‌های پاشنه‌دار استفاده کنه. این موضوع توی ماموریت‌هاش اثر منفی می‌گذاشت و باعث ایجاد حس حقارت در مرد‌های قد کوتاهی می‌شد که اهداف اون بودن. نگاهم رو به‌سمت مردی که کنارش ایستاده بود سوق دادم. عدنان، مردی چهل‌وپنج ساله با هیکل پر و شکمی گرد، قدی نسبتاً کوتاه، سری کم مو، بینی درشت، چشم‌های سبز. غبغبه‌های زیر گلوش حسابی توی چشم بودن و باعث انزجار هر آدمی می‌شدن. بیشتر از قدرت و ثروتش آوازه کثـ*ـیف‌کاری‌هاش از اون یه خلافـ*ـکار درجه یک ساخته بودن. مهمونی امشب یکی از صدهزار مهمونی شبونه‌ای بود که ادنان در 365روز سال به پا می‌کرد. طبق عادت همیشگیم سرم رو کمی کج کردم و با ناخن انگشت اشاره‌ی دست چپم گوشه‌ی لـ*ـبم رو خاروندم، نگاه جستجوگرم رو به رضا دوختم. هیکل ریز نقشش بین اون همه آدم درشت و هیکلی زار می‌زد و به راحتی می‌شد از بقیه تشخیصش داد. با احتیاط به‌سمتشون می‌رفت، گاهی هم به اطراف نگاه می‌کرد تا از آروم بودن اوضاع مطمئن بشه. دستم رو بالا آوردم و موهای بلندم رو که روی پیشونیم ریخته بودن، پشت گوشم زدم. با حالت نامحسوسی شنودی که به رنگ پوست تنم بود رو توی گوشم لمس کردم، آروم و زیر لب بهش هشدار دادم:
- مراقب باش رضا.

صدای گرم و پر شورش مثل همیشه صمیمی بود؛ اما اینبار به‌خاطر وضعیتی که توش بودیم کمی لرزون و مضطرب به نظر می‌رسید که دور از انتظارم هم نبود.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
- بسپرش به من رئیس.
نفس عمیقی کشیدم و بهشون خیره شدم. اگه این مأموریت به خیر و خوشی تموم می‌شد، می‌تونستم کم‌خوابی این چند روزم رو جبران کنم و بالآخره با آرامش سرم رو روی بالش بذارم، چشم‌هام رو ببندم. اقاقیا که متوجه رضا شده بود، کمی به عدنان نزدیک‌تر شد و سعی کرد تمام حواس عدنان رو جلب خودش کنه تا رضا بتونه به راحتی کارش رو انجام بده. رضا با دیدن فرصت مناسبی که نسیبش شده بود، به اون دو نزدیک‌ شد و تنه‌ی نسبتاً محکمی به هردو زد. لیوان نوشـ*ـیدنی از دست عدنان جدا شد و روی زمین افتاد، هیکل گرد و درشتش کمی به جلو خم شد و با صندلی های کنار میز برخورد کرد. شوکه شده صاف ایستاد و به‌سمت رضا که خودش رو ترسیده نشون می‌داد برگشت، یقه رضا رو توی مشتش گرفت و با زودجوشی ذاتیش فریاد کشید:

- پسره مردنی، حواست کجاس؟ چرا جلوتو نگاه نمی‌کنی؟
رضا کمی خودش رو عقب کشید و با ترسی نمایشی جواب داد:
- من متأسفم آقا، ندیدمتون، معذرت می‌خوام منو ببخشید، از عمد نبود قربان.

پوزخندی به التماس‌های دروغینش زدم. وقتی که گفت «ندیدمتون» ادنان با اون هیکل گرد و غول مانندش آدمی نبود که دیده نشه؛ پس ادنان باید خیلی آدم احمقی باشه که این حرف رو باور کنه.
عدنان: میدم درسی بهت بدن تا دفعه‌ی دیگه چشم‌هات درست ببینن.
- آقا چطور بهتون ثابت کنم از عمد نبود؟ واقعاً معذرت می‌خوام، لطفاً ببخشید.
بالآخره با منجی‌گری و دخالت اقاقیا، عدنان یقه‌ی رضا رو رها کرد و به‌عقب هلش داد، دوباره به‌سمت اقاقیا برگشت تا به حرف‌های بی‌سر و تهش ادامه بده. رضا که کم کم از اون دو دور می‌شد، نگاه کوتاهی به‌سمت من انداخت و لبخند پیروزمندانه‌ای حوالم کرد و بدون جلب توجه از سالن خارج شد.
با لبخند آرومی به پشتیه صندلی تکیه دادم و چشم‌های سرخ و خستم رو بستم. تنها چیزی که امشب اذیتم می‌کرد سوزش چشم‌هام بود و خستگی که توی اعضای بدنم احساس می‌کردم. خیلی وقت بودکه به این وضعیت و مأموریت‌ها عادت کرده بودم، مثل تازه‌کارها دستپاچه نمی‌شدم یا کار رو خراب نمی‌کردم، خودم رو هم به کشتن نمی‌دادم. چند لحظه بعد، با آروم‌تر شدن چشم‌هام از پشت میز بلند شدم و لیوان مکعبی‌شکل نوشیدنی رو روی میز گذاشتم، دستی توی موهام کشیدم، از کنار میزها گذشتم و نگاهم رو به دو نگهبان جلوی در دوختم. وظیفه‌ی رضا و اقاقیا تموم شده بود، حالا نوبت من بود که وارد عمل بشم. سرم رو پایین انداختم و قدم هام رو کوتاه و لرزون برداشتم، جوری که انگار تعادل ندارم و نمی‌تونم وزنم رو روی پاهام تحمل کنم. این جزوی از نقشه بود، من بارها برای این نقش تمرین کرده بودم. از کنار یکی از میز‌ها عبور کردم. دو مرد جوون که توی حال خودشون نبودن از پشت میزشون بلند شدن و جلوم رو گرفتن. من هنوز با سر پایین افتاده وانمود به هوشیار نبودن می‌کردم. یکی از مردها مچ دستم رو محکم نگه داشت و سرخوشانه خندید.
- هی‌هی کجا خوشکله؟
با انزجار، درحالی‌که سرم رو پایین نگه داشته بودم تا نگاه پر نفرتم رو پنهان کنم، کمی خودم رو عقب کشیدم. دوست مرد دست دیگه‌م رو توی دستش گرفت و به سمت خودش کشید.
- امکان نداره بذارم تمام خوشیش مال تو بشه جمال.
- جدی که نمیگی؟
- اتفاقاً امشبو کاملاً جدیم حبیب.
دو مرد که به ظاهر دوست هم بودن با هم درگیر شدن که نگهبان‌ها مداخله کردن و اون دو رو از هم و از من جدا کردن. مکث کردم و سرم رو با حالت هستریکی تکون دادم. صدای یکی از نگهبان ها توی گوشم پیچید:
- خوبین خانوم؟ می‌تونم کمکی بهتون بکنم؟
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
دستم و بالا آوردم و با حالت شل و بی‌حسی به صورتم کشیدم. کم‌کم خودمم باورم شده بود که حالم خوب نیست، چه برسه به این بدبخت-بیچاره‌ها. با لحن سست و لرزونی جواب دادم:
- می... خوام... برم... خونه.
مرد موبایلش رو بیرون آورد و با خوش‌رویی گفت:
- الان زنگ میزنم آژانس خانوم.
صدای اعتراض نگهبان دوم بلند شد:
- هی احمد دیوونه شدی؟ لگد به بختمون نزن پسر.
احمد متعجب به‌سمتش برگشت.
- چی میگی کمال؟

کمال بی‌توجه به محتاط بودن دوستش، به‌سمتم قدم برداشت و بازوم رو توی دست داغش گرفت، اشاره‌ای به من که به ظاهر به‌سختی روی پاهام ایستاده بودم کرد و آروم‌تر به حرف اومد:
- خدایی ببین چقدر خوشکله. یه امشب رو شانس باهامونه، بیا بریم یکم خوش بگذرونیم.
- حواست به حرفات هست کمال؟ اگه عدنان بفهمه چی؟
بی‌توجه به احمد بازوم رو توی دستش فشرد و از سالن خارج شد، احمد هم با کمی تردید دنبالش راه افتاد. همون‌طور که سرم و پایین انداخته بودم شل دنبالشون کشیده شدم. پشت ساختمون از حرکت ایستاد و تقریباً به دیوار کوبیدم. پوزخند خبیثی زدم و صاف استادم. کمال به حدی توی رویا غرق بود که حتی پوزخندم رو به چشم نمی‌دید. صدای شادش توی گوشم پیچید:
- گمونم امشب خدا داره بهم پاداش میده. این‌طور فکر نمی‌کنی احمد؟
- اما آخه...
توی تن صدای احمد تردید موج می‌زد.
متوجه ترسش نسبت به عدنان شده بودم و این عجیب بود که این ترس ذره‌ای نسیب کمال نشده بود. اگه عدنان رئیس خشک و قاطعی بود؛ پس این رفتار خودسرانه‌ی کمال از کجا آب می‌خورد؟ با دیدن حرکت دست اسکندر به‌سمتم توی یه حرکت سریع مشت گره شدم رو به گلوش کوبیدم. دستش رو به گلوش گرفت و با خرخر روی زمین افتاد. احمد شوکه شده نگاهی به کمال انداخت و بریده‌بریده و ناباور پرسید:
- چی... چی‌کار کردی؟
سرم رو بالا آوردم و نگاه سردم رو بهش دوختم.
این اولین باری بود که چهرش رو به طور کامل می‌دیدم. حدوداً بیست‌وپنج‌ساله به نظر می‌رسید. قد متوسط، موهای کوتاه دو سانتی داشت که توی تاریکی پشت ساختمون می‌تونستم رنگش رو تشخیص بدم، چشم‌های تیرهای داشت که ابروهای پرپشت و مردونه‌اش اون ها رو قاب گرفته بودن. مژه‌های پر و بلند، پوست گندمی و بینی قلمی، لـ*ـب‌های درشت. درکل به ظاهرش نمی‌خورد یه محافظ عادی و نوچه‌ی عدنان باشه. با دیدن پوزخندم عصبی به‌سمتم قدم برداشت؛ اما هنوز قدم دوم به سوم نرسیده فریاد بلندی از روی درد سر داد و روی زمین کنار کمال افتاد. نگاهم رو از جسم بیهوش احمد و کمال گرفتم و به یه جفت کفش اسپرت سفید دوختم. نگاهم رو بالا تر بردم. شلوار جین مشکی‌رنگ، بولیز سفید با طرح‌های دایره و مثلثات، و در آخر چشم‌های قهوه‌ای روشن و گرمش که بهم خیره شده بودن. رضا فلاح، پسر نوزده‌ساله‌ای که پوست سبزه، موه‌های پر و مشکی داشت، چشم‌های قهوه‌ای روشن، بینی قلمی و لاغر، قدی متوسط، ابروهای کم‌پشت مشکی‌رنگ، صورت لاغر و لـ*ـب‌های درشت. دستی به پشت گردنش کشید و لبخند زد، با صدای آروم و پر محبتی لب زد:
- دلت برام تنگ شده بود رئیس؟

برای لحظه‌ای از دیدنش لبخندی زدم؛ اما سریع از رو لب‌هام محوش کردم. توی کار من وابستگی و محبت معنایی نداشت. احساس توی این بازی به معنای مرگ بود و بس. چهره‌ی سردی به خودم گرفتم و دستم رو به‌سمتش دراز کردم.
- رد کن بیاد.
چشم‌هاش رو با حالت نمایشی گشاد کرد و متعجب پرسید:
- چیو رد کنم بیاد؟
- رضا، حوصله ندارم.

نقش بازی کردن رضا حتی از من هم بهتر بود. به‌راحتی توی چشم‌های طرف مقابلش نگاه می‌کرد و اون چیزی که توی سرش بود رو پیاده می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
این همون آدمی بود که من توی این‌کار بهش احتیاج داشتم. با وجود اینکه کم‌حوصلگیم به خوبی دیده می‌شد، به سرش زد که بیشتر از این اعصابم رو بهم بریزه. دستی به صورتش کوبید و با ادا و اطوار زنونه‌ای جواب داد:
- به جون تو رئیس جیب‌بری رو گذاشتم کنار، به خدا دیگه این‌کارا از من بعیده.

نفس عمیقی کشیدم و قدمی بهسمتش برداشتم، با فاصله‌ی پنج‌سانتی از صورتش ایستادم، مستقیم به چشم‌های مضطرب و لبخند پهنش که کاملاً باهم ضد و نقیض بودن خیره شدم. دستم رو به‌سمت جیب پشتی شلوارش بردم و دسته کلید رو از توی جیبش قاپیدم. پوزخندی به صورت رنگ‌پریده و چشم‌های گشادش زدم و ازش فاصله گرفتم، همون‌طور که به‌سمت در پشتی ساختمون می‌رفتم لب زدم:
- برگرد داخل، هرجور شده اقاقیا رو با خودت از ساختمون خارج کن.
پشت‌سرم اومد و متعجب پرسید:
- یعنی چی؟ مگه تنها میری؟
در‌حالی‌که دسته کلید رو توی دستم می‌چرخوندم جواب دادم:
- حرفم واضح بود پسر. کولمو کجا گذاشتی؟
با چشم‌های حرصی به صورتم خیره شد و با دست به کنار در اشاره کرد. خونسرد کوله مشکی کوچیک رو از روی زمین برداشتم و پلاستیک‌های کش‌دار آبی‌رنگی رو از توی جیبش بیرون کشیدم، روی کفش‌هام پوشیدمشون. کلافگی توی کوچک‌ترین رفتار رضا مشخص بود.
بالآخره بعداز چند دقیقه این پا و اون پا کردن به‌سمتم خم شد و خواست حرفی بزنه که صدای اقاقیا توی شنود پیچید:
- رئیس؟ یه بهونه جور کنین من بیام بیرون. دیگه تحمل این مردک خپلو رو ندارم بخدا.
به‌سمت رضا برگشتم و با اخم گفتم:
- برمی‌گردی، اقاقیا رو با خودت از ساختمون خارج می‌کنی. مفهومه؟
کمی بهم خیره شد، درحالی‌که کلافه به‌سمت ساختمون برمی‌گشت زیر لب غر زد:
- زورگو.

شونه‌هام رو با بی‌خیالی بالا انداختم و به‌سمت در آهنی چرخیدم. یه در قرمزرنگ که یه علامت ضربدر بزرگ مشکی‌رنگ روی اون کشیده شده بود. کلید رو توی قفل در فرو کردم و چرخوندم. در با صدای قیژمانندی باز شد. کوله رو روی دوشم انداختم و وارد شدم. از پله‌های آهنی بالا رفتم، نگاهی به سالن روبه‌روم انداختم. سالن بیست‌متری سفیدرنگ که با ده‌تا دوربین حفاظت می‌شد. کلافه نفسم رو بیرون دادم و ده‌تا دوربین اول رو برسی کردم. بین چرخیدن دوربین‌ها پنج ثانیه فاصله میوفتاد؛ یعنی می‌تونستم توی این پنج ثانیه یه متر رو جلو برم. نگاهم رو به اولین دوربین دوختم و منتظر موندم. با دیدن مناسب بودن موقعیت دوربین کمی خم شدم و حالت دویدن به خودم گرفتم. با چرخیدنش از زمین کنده شدم و با سرعت به‌سمت دوربین بعدی دویدم، پنج ثانیه مکث کردم و بدون تلف کردن وقت به‌سمت دوربین بعدی رفتم. ده‌بار این‌کار رو تکرار کردم تا به دوربین آخر رسیدم. پشت مجسمه بزرگی از تندیس عقاب پناه گرفتم و نگاهم و به در سالن دوختم. فقط پنج ثانیه وقت داشتم. گردنم و کج کردم و هم‌زمان با چرخیدن دوربین به‌سمت در دویدم، جلوی در ایستادم و چاقوم رو از پشت کمرم برداشتم، توی دستم چرخوندمش و ضربه محکمی به حسگر زدم. در با صدای آرومی باز شد. سریع وارد اتاق شدم و در رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و صاف ایستادم، نگاهی به اطرافم انداختم قبل‌ازاینکه از چهارچوب در جلوتر برم اسپری مخصوصم رو از توی کوله‌ام بیرون کشیدم. با خالی کردن محتویات اسپری کل اتاق پر شد از خط های قرمز لیزر. پوزخندی زدم و کوله‌ام رو پایین در، گوشه چهارچوب گذاشتم، پشت به لیزر‌ها ایستادم و از پشت کمرم رو خم کردم، کف دست‌هام رو روی زمین گذاشتم و از اولین لیزر عبور کردم، لیزر بعدی، بعدی و بعدی، به همین ترتیب گذشت تا به گاوصندوق رسیدم، پرش بلندی کردم و روی میز ایستادم فلش رو توی سیستم گاوصندوق فرو کردم و دستم رو روی شنود توی گوشم گذاشتم، با صدای آرومی لب زدم:
- شروع کن.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
صدای مضطربش توی گوشم پیچید:
- یه دقیقه وقت بده بهم.
لـ*ـبم رو گزیدم و کوتاه جواب دادم:
- فقط سی‌ثانیه.

صدای نفس‌های عصبیش توی گوشم پیچید و بعد صدای صفحه کیبورد لبتابی که زیر سرعت انگشت‌هاش درحال له شدن بود. با سبز شدن چراغ مانیتور روی گاوصندوق لبخند محوی زدم و غیرارادی زمزمه کردم:
- اوپس.

با صدای شادی جواب داد:
- ما اینیم دیگه عزیـ*ـزم.
بلآفاصله بعداز تموم شدن جملش دستم روی در گاوصندوق خشک شد. آرمان می‌دونست من از این کلمه بدم میاد و تنها کسی که بین بچه‌ها هنوز از کلمه‌ی عزیـ*ـزم استفاده می‌کرد، فقط یه نفر بود. عصبی سرم و به‌سمت چپ مایل کردم و صداش زدم:
- آرمین!
شوکه از تشخیص هویتش، سرفه‌ای کرد و آروم جواب داد:
- بله رئیس؟
- اخراجی.
برای لحظه‌ای سکوت کرد، با صدای خفه‌ای اشتباهش رو توجیح کرد
تا شادی کوتاه بیام و از اخراج کردنش منصرف بشم.
- داداشم رفت دسـ*ـتشویی رئیس، من نشستم پای سیستم.
کلافه نفسم رو بیرون دادم و در رو باز کردم، همون‌طور که توی گاوصندوق دنبال فلش مورد نظر بودم جواب دادم:

- به آرمانم بگو اخراجه.
صدای فریاد آرمان رو از دور شنیدم. بعداز چند ثانیه انگار جای آرمین رو گرفته بود، صداش توی شنود پیچید:
- رئیس غلـ*ـط کردم. بخدا داشتم می‌پوکیدم مجبور شدم برم، سپردم آرمین حواسش باشه.
با دیدن فلش لبخند محوی زدم و همون‌طور که اون رو توی جیب کتم می‌ذاشتم برای آروم کردنش لب زدم:
- خیلی‌خب حالا پس نیوفت.
ساکت شد. از روی میز پایین اومدم، دوباره روی کمر خم شدم و با کلی خم و راست شدن و بدبختی از بین لیزرها عبور کردم. کولم رو برداشتم و آروم لای در رو باز کردم، نگاهی به بیرون انداختم و دوباره در رو بستم، به چهارچوب در تکیه کردم و نگاهم رو به راهروی روبه‌روم انداختم. کلافه صداش زدم:
- آرمان!
- بله رئیس؟
- دوربین‌ها رو غیرفعال کن.

صدای خنده آرمین توی گوشم پیچید و چند لحظه بعد صدای تشر زدن آرمان که بهش هشدار می‌داد ساکت بشه.
- مرگ مرتیکه بـ*ـوزینه نخند. این برگرده مثل چی پاچمون رو می‌گیره، حالا تو هی کارو مسخره بگیر.
بی‌خیال دوربین‌ها شدم از دیوار جدا شدم، همون‌طور که در رو باز می‌کردم قبل‌ازاینکه شنود رو خاموش کنم لب زدم:
- جفتتون اخراجین.
شنود رو خاموش کردم، لحظه‌ی آخر صدای فریاد آرمین و آرمان،
دوقلوهای افسانه‌ای گروه رو شنیدم. درست مثل لحظه ورودم هر پنج ثانیه وقت داشتم از یه دوربین بگذرم. بعداز گذشتن از آخرین دوربین پشت تندیس عقاب مکث کردم، نفس عمیقی کشیدم و وارد راه‌پله شدم. روی چند پله‌ی آخر بودم که مرد سیاه‌پوشی از پشت در بیرون اومد و قبل‌ازاینکه بتونم عکس‌العملی نشون بدم مشتی به صورتم کوبید، دستم و گرفت و پشت سرم ایستاد، بازوش رو دور گردنم انداخت. جوری نگهم داشته بود که هیچ راهی برای خلاصی نداشتم. مشتی که به صورتم زد محکم بود و باعث شده بود درد بدی توی صورتم بپیچه و بازویی که دور گردنم انداخته بود حس خفگی بهم منتقل می‌کرد. دقیق نمی‌دونم چرا؛ اما انگار مسدود شدن راه تنفسیم وادارم کرد که کمی ضعف از خودم نشون بدم. دستم رو روی بازوش گذاشتم و نالیدم:
- ول...کن... خفه شدم.
حس کردم شوکه شد. تکون خفیفی خورد و فشار دستش دور گردنم کم‌تر شد.
برای لحظه‌ای به خودم اومدم و از فرصت استفاده کردم، از پشت‌سرم رو به بینی و دهنش کوبیدم، چرخی زدم و مشت گره شدم رو به صورتش زدم. حرکاتم به حدی سریع و غافلگیرکننده بودن که اجازه دفاع رو بهش ندن. محکم به دیوار برخور کرد و باقی پله‌ها رو به‌سمت پایین قل خورد.
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
دست‌هام رو روی زانوهام گذاشتم و کمی خم شدم، نفس عمیقی کشیدم تا کمی گلوم صاف بشه و بعد صاف ایستادم. این دیگه از کجا پیداش شد؟ مگه تمام افراد عدنان الان توی مهمونی نیستن؟ شونه‌ای بالا انداختم و باقی پله‌هارو پایین رفتم، بی‌اهمیت به مردی که بیهوش پایین پله‌ها افتاده بود از در بیرون زدم؛ اما هنوز دو قدم دور نشده بودم که از حرکت ایستادم. به‌سمتش برگشتم و نگاهی بهش انداختم. بهش نمی‌خورد از افراد عدنان باشه؛ چون اون‌ها هیچ‌وقت این‌جوری باهام روبه‌رو نمی‌شدن، یه گوله بهم می‌زدن و تمومش می‌کردن، این‌همه درگیری و تردید توی کارش برای چی بود؟ اگه اینجا رهاش کنم چه بلایی سرش میاد؟ قطعاً دزدی فلش گردن این بدبخت میوفته و عدنان... اصلاً به من چه؟ نباید وارد چنین بازی می‌شد. این‌کار لبریز از خطره پس... بالآخره نتونستم خودم رو راضی کنم، کلافه نفسم رو بیرون دادم و سریع به‌سمتش رفتم، دستم رو زیر شونه‌هاش انداختم و روی زمین کشیدمش، از در خارج شدیم و به‌سمت راه فرعی حرکت کردم، هیکل درشت و سنگینش رو با خودم کشیدم. رسماً دست‌هام داشتن از جا در میومدن. صدای نگران رضا توی شنود پیچید:
- رئیس! کجایی پس؟ زود باش عدنان فهمیده، اومدن سراغت.
درحالی‌که از کشیدن وزن سنگین مرد غریبه به نفس‌نفس افتاده بودم بریده و مقطع پرسیدم:
- اقاقیا... اونو بردی... بیرون؟
لحظه‌ای سکوت کرد، بعداز چند ثانیه متعجب پرسید:
- آره. چرا نفس‌نفس می‌زنی؟ مشکلی پیش اومده؟
به‌سمت چپ حرکت کردم و از بین درخت‌های بلند و تنومند جنگلی گذشتم، به‌سختی جواب دادم:
- نه... تو جواب... منو بده.
نفس عمیقی کشید و درحالی‌که صدای نگهبان‌ها و غوغای آدم‌های عدنان بلند شده بود جواب داد:
- ما اومدیم بیرون، زود خودتو برسون باید بریم.

مکثی کردم و نگاهی به ویلا انداختم. هنوز خیلی دور نشده بودم؛ پس همین‌طور که مرد رو با خودم می‌کشیدم لب زدم:
- شما حرکت کنین، ماشین من رو نبرین. خودم میام.
صدای اعتراضش بلند شد.

- چی میگی رئیس؟ دیوونه شدی؟
جسم بیهوش مرد رو پشت تنه‌ی بزرگ درختی پنهان کردم و عصبی تکرار کردم:
- گفتم شماها برین. حالا.
شنود رو خاموش کردم و نگاه دیگه‌ای به مرد انداختم.
جلیقه ضدگلوله مشکی‌رنگی به تن داشت و بلیز آستین بلند مشکی رنگی که فیت تنش بود و حسابی عضله‌هاش رو به نمایش گذاشته بود، شلوار جین مشکی‌رنگی هم پوشیده بود و نقاب مشکی رنگی که به صورتش زده بود کمی کج شده بود و لب‌ها و چو‌نه‌ش نمایان شده بود. تکون خفیف خورد. کم‌کم باید بهوش میومد؛ پس شونه‌هام رو با بی‌خیالی بالا انداختم و به‌سمت راه فرعی دویدم، از بین درخت‌ها گذشتم و به‌سمت راست پیچیدم. هوای اطرافم هر لحظه سردتر و مرطوب‌تر می‌شد، تعداد درخت‌ها بیشتر و البته بلندتر و قدیمی‌تر می‌شدن. سرعتم رو بیشتر کردم. بعداز چند دقیقه به جاده‌ی خاکی رسیدم. با دیدنش که ریلکس کنار بوگاتی مشکی‌رنگش ایستاده بود، عصبی بهش خیره شدم. مرد بیست‌وهشت‌ساله‌ای با موه‌های نسبتاً بور، پوست سفید، قدبلند و هیکلی ورزیده، ابرو‌های پرپشت بور، بینی متوسط و استخونی، چشم‌های خاکستری، لب‌های درشت، فکی زاویه دار. به‌سمتش قدم برداشتم. از لحظه‌ی اول نگاهش به این قسمت از جنگل بود تا منو ببینه، به‌محض دیدنم تکیش رو از بدنه‌ی ماشین برداشت و قدمی به‌سمتم برداشت.
- سلام! چرا دیر کر...
به دو قدمیش که رسیدم با مشتی که به فکش کوبیدم حرف توی دهنش ماسید و صورتش به‌سمت راست مایل شد. صورتش رو برگردوند و متعجب پرسید:
- چرا می‌زنی؟

نگاه سرخم رو ازش گرفتم و در ماشین رو باز کردم، همون‌طور که روی صندلی کمک راننده جای می‌گرفتم جواب دادم:
- گفتم همه برین سامیار، تو نشنیدی؟
 
آخرین ویرایش: