رمان پروانه ها هرگز نمی میرند | پرنده سار کاربر انجمن نگاه دانلود

شخصیت محبوب شما؟

  • ثریا

    رای: 18 66.7%
  • رادمهر

    رای: 7 25.9%
  • خسرو

    رای: 2 7.4%

  • مجموع رای دهندگان
    27
وضعیت
موضوع بسته شده است.

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم»

نام رمان: پروانه‌ها هرگز نمی‌میرند
نام نویسنده: پرنده سار کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
سبک: درام
ناظر: شکوفه حسابی
خلاصه: ثریا و رادمهر، زوجی مهربان و عاشق بودند و حالا پس از هشت سال زندگی مشترک، خواستار جدایی می‌شوند. حال آن‌ که هیچ جدالی میانشان نیست و زندگی بسیار آرامی دارند، گاهی باید جمله ها را شکست. «ماندن» یا «نماندن»؟ مسئله این است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

شکوفه حسابی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.


خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
مقدمه:
شب‌ها که چشم‌
هایت را می‌بندی و به خواب می‌روی، فرشته‌ها از ستاره‌ها پلی به زمین می‌زنند و از آنجا با کیف‌هایشان تا خود زمین سرسره بازی می‌کنند. بعد می‌آیند دور سرت می‌نشینند. موهای نرم و قشنگت را نوازش می‌کنند، صورتت را می‌بوسند و از داخل کیفشان، میان موهایت تکه‌هایی از خدا را به جا می‌گذارند. فقط عزیز دلم، اگر به میهمانی خدا رفتی، یادت نرود در گوش خدا بگویی «می‌شود مادرم هم به این میهمانی بیاید؟»
***
دنیای آدم‌ها با هم فرق دارد. بعضی‌ها دنیایشان بزرگ است و برخی کوچک.
مثلاً خانم علی‌نژاد، دنیایش خیلی بزرگ بود؛ چون که سه لیسانس داشت و شوهرش شرکت نفتی بود و یا خانم مهربان، دنیای کوچکی داشت؛ چون که بسیار ساده‌زیست بود و خانه‌شان همین حوالی مدرسه بود. من فکر می‌کنم آدم‌های خوشبخت کسانی هستند که دنیایشان ساده و کوچک است؛ چون آن‌طوری می‌توانند همه‌ی دنیایشان را داشته باشند؛ ولی کسانی که دنیایشان بزرگ است، نمی‌توانند همه‌چیز را با هم داشته باشند.
دلم برای خانم محمودی می‌سوخت. دبیر ریاضی بود. البته من از زندگی شخصی‌اش چیزی نمی‌دانستم؛ اما همین ‌که تا به این سن ازدواج نکرده بود، دل سوزاندن داشت. احساس می‌کردم او از من تنهاتر است. احساس می‌کنم او هم دنیای کوچک و سرسبزی دارد. او مهربان است.
دنیای من اما کوچک است. با آنکه خانه‌مان سعادت‌آباد است و شوهرم مایه‌دار، دنیای کوچکی دارم؛ اما خوشبخت نیستم. بدبختی اگر یک چاه زیرزمینی هفت طبقه باشد، من در طبقه‌ی هشتمش هستم؛ یک کنج دلگیر و تاریک.
آقای سعادت چای تعارف می‌کند. یک استکان برمی‌دارم. چقدر چشم‌های سبز را دوست دارم. آقای سعادت چشم‌هایش سبزرنگ بود. برای خودش پیرمردی بود. می‌شد به چشم پدر نگاهش کرد. چشم‌هایش خیلی روشن و دل‌انگیز بودند.
خانم علی‌نژاد، حرف از ایرادات گروه تألیف کتاب فیزیک پایه‌ی یازدهم می‌زند و من بی‌اختیار حواسم پی آقای سعادت است. مرد خوبی به نظر می‌آید؛ مثلِ رادمهر، رادمهر هم مرد خوبی است.
پیراهن نخودی‌رنگ تمیزی به تن دارد و شلوار پارچه‌ای. خیلی تمیز لباس پوشیده، سنگین و پیرمردانه. رادمهر هرگز این چنین لباس نمی‌پوشد. به‌علاوه‌ی آنکه همیشه کمربندش را روی پیراهنش می‌بندد. اما رادمهر به‌تازگی ۳۷ساله می‌شود، با این پیرمرد ۵۰ساله تفاوت زیادی دارد.
۳۷ سال! وقتی آشنا شدیم ۲۸ سالش بود. راستی! من چند ساله شده‌ام؟
- خانم طاهری، کلینکس رو بی‌زحمت میدی؟
صدای خانم حسینی است، دبیر هنر. او را نمی‌دانم دنیایش بزرگ است یا کوچک؛ اما بسیار مبادی آداب است و حداقل در محیط کار، خاله‌زنک نیست. روی اعصاب آدم نمی‌رود و آن‌طوری نیست که بخواهد هی از بچه‌ها گله کند. کاری که علی‌نژاد خیلی انجامش می‌دهد.
دستمال کاغذی را به او می‌دهم.
تمام پرسنل مدرسه فکر می‌کنند من زنی ازخودراضی و پول‌دار هستم. فکر می‌کنند از عمد خودم را می‌گیرم که به‌خاطر خرپول‌بودنم بهشان فخر بفروشم و کم حرف می‌زنم که خودم را توی چشم نشان دهم. امسال تازه دومین سالی است که اینجا تدریس می‌کنم و این‌ها فکر می‌کنند من از اینکه توانسته‌ام در این سن کم به چنین مدرسه‌ی معروف و سطح بالایی بیایم، مغرور شده‌ام. البته که چنین نیست. من فقط دلم نمی‌خواهد با زن‌ها در ارتباط باشم. آن هم زن‌هایی که همه‌شان شوهر و بچه دارند و من هنوز بچه ندارم. من چند سالم بود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
حالا که دبیر بودم و بیشتر با قشر نوجوان سر و کار داشتم، احساسات معمولی‌شان را درک می‌کردم. مثلاً اینکه روی در و دیوار اسم گلزار و لیتو و EXO باشد، اقتضای سنشان است. یا اینکه روی دست و پای‌شان علامت بی‌نهایت، ضربان قلب، لاو و چرت و پرت‌های انگلیسی می‌نویسند. یا که برخی‌هایشان ادعای دانایی می‌کنند و برخی ادعای پسر بودن دارند. این‌ها همه عادی بود که اگر از حد می‌گذشت، خطرناک می‌شد.
اما دوران نوجوانی من این چنین نبود. زمانی که هم‌کلاسی‌هایم خودشان را فدای یک خواننده می‌کردند یا در کنار پسر همسایه‌شان رویا می‌بافتند، من فکر می‌کردم که چه موجودات بی‌خاصیتی هستند و این طرز تفکر عادی نبود.
این طرز تفکر عادی نبود؛ چون من عادی نبودم. فرزند طلاق بودم و از مادرم چیز زیادی به یاد ندارم. پدرم هم یک تصاویر گنگی است. با مادربزرگ و پدربزرگم بزرگ شدم.
زن و شوهر پیری که دیگر حوصله‌ی بچه‌داری نداشتند و دلشان آرامش می‌خواست. من نمی‌توانستم مانند هم‌سالانم باشم. بی‌بی حوصله‌ی من را نداشت. کلاً از بچه بدش می‌آمد.
حساب کن دختری هشت ساله بخواهد خانمانه رفتار کند. سر و صدا نکند، برای بیست گرفتنش شادی نکند، اتفاقات مدرسه را برای کسی تعریف نکند، یک کارتون را صد بار نبیند و برای دوری از پدرش گریه نکند، الکی ادای ننرها را در نیاورد و خودش را لوس نکند و وقتی بیرون می‌رود، هی نگوید بستنی می‌خواهم و به همان چه به خوردش می‌دهند، قانع باشد. می‌شد؟
مثلاً روز جشن تکلیف، انتظار داشتم مادربزرگم دنبالم بیاید و مثلِ بقیه‌ی بچه‌ها برایم چادر بیاورد؛ اما هیچ‌کس نیامد. آخر بی‌بی پاهایش درد می‌کرد و جز در مواقع اضطراری، خارج نمی‌شد. پدربزرگ هم آلزایمر خفیف داشت.
من که دختری نه ساله بودم، برای اولین مرتبه به‌شدت احساس تنهایی کردم. چرا که زمانی‌ که اکثر بچه‌ها در همان نیم‌روز با مادرهایشان و بعضاً هم پدر و هم مادرشان رفته بودند، من به تنهایی باید تا ساعت آخر منتظر می‌ماندم که سرویسم به دنبالم بیاید. این تنهایی زمانی فشرده‌تر شد که معلمم برایم چادر سفید آورد.
آن روز خیلی دلم می‌خواست گریه کنم.
اما من هنوز درک نکرده بودم که باید با تنهایی خو کنم. تصور می‌کردم این داستان، پایان خوشی خواهد داشت. مثلِ کارتون دختری به نام نل.
مثلاً اینکه پدربزرگ روزی آلزایمرش خوب شود یا اینکه بی‌بی کمی بر اعصابش مسلط شود و سر من داد نزند. تا سال چهارم ابتدایی‌ام، هنوز آن روی زشت زندگی، آن‌چنان برایم ملموس نشده بود.
سال چهارم در یک مسابقه‌ی خوشنویسی در منطقه، اول شدم. با خوشحالی به خانه برگشتم که خبر خوب را به پدربزرگ بدهم و با خبر مرگ پدربزرگ روبه‌رو شدم.
از آن روز به بعد، من ماندم و بی‌بی و پرستاری که بابا از کانادا پولش را می‌فرستاد. شیرینی آن خبر خوب از بین رفت.
از بین رفت؟ زهر شد! من پدربزرگ را خیلی دوست داشتم چرا که حوصله‌اش بیشتر بود. با آن که همواره خواب بود و خیلی کنارم نمی‌نشست. حتی یک بار به جرم آن که دختر پسرش هستم به من سیلی زد؛ اما نمی‌خواستم تنها همدمم را از دست بدهم. همدمی که آلزایمر داشت و هر چه می‌گفتم، گوش می‌داد و از یاد می‌برد. این‌طور می‌توانستم چند ساعت بعد دوباره سراغش بیایم و برایش حرف بزنم؛ اما بابابزرگ بیشتر وقت‌ها خواب بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
در راهنمایی، دختری به اسم ماهک در کلاسمان بود. این دختر خیلی خوشگل بود. یک گروه از دختران را دور خودش جمع کرده و اسم اکیپشان را «فرشته‌های زشت» گذاشته بود. پنج نفر بودند و بسیار جذاب. خیلی دوست داشتم من هم یکی از دوستان ماهک باشم.
عینک آفتابی مارک می‌زد و موهای چتری‌اش را روی پیشانی‌
اش افشان می‌کرد. مانتوی مدرسه‌اش یک کمی جذب‌تر بود و مقنعه‌اش هم همیشه شل بود. من نمی‌خواستم شمایل او را داشته باشم؛ اما دلم می‌خواست دوست این چنینی داشته باشم. دوستی که همه به من غبطه بخورند و بگویند: «با فلانی دوستی»؟
نمی‌دانم می‌توانم در این مورد حق را به خودم بدهم یا نه؟ اما من عقده‌ای شده بودم. جای من همیشه گوشه‌ی کلاس بود. حتی گاهی می‌آمدم و می‌دیدم جایم را گرفته‌اند و مجبور می‌شدم به آخر کلاس بروم. این گاهی تبدیل به همیشه شد و من همیشه در هر ساعتی باید آخر کلاس، در گوشه‌ترین نقطه‌اش می‌نشستم و از آن‌جا به درس گوش می‌دادم.
عقده‌ای بار آمده بودم؛ چون هیچ‌کس هیچ توجهی به من نمی‌کرد.
یک دختری بود اسمش ریحانه بود. گاهی می‌آمد روی نیمکت کناری‌ام می‌نشست و گپ می‌زد. از من سؤال می‌پرسید و من برایش با دست و دلبازی توضیح می‌دادم و مثال می‌
زدم. جواب سؤالات هر درسی را از روی کتاب‌هایم کپی می‌کرد و حتی وقتی از من خواست که در امتحان از روی برگه‌ام تقلب کند، من اجازه دادم. می‌خواستم این یک نفر را برای خودم نگه دارم حتی شده به ازای تحقیر شدن و ذلیل شدن با عمل مزخرفی مثلِ تقلب رساندن.
چند جلسه‌ی ثلث دوم که امتحان داشتیم از من تقلب کرد و دیگر همه چیز تمام شد. دیگر ثریا فراموش شد. تا سه-چهار روزی زنگ‌های تفریح مثلِ جوجه اردک نه، مثلِ متکدی‌که گدایی محبت می‌کند از دیگران، پی ریحانه می‌گشتم و خیلی دیر متوجه شدم او برای تقلب و داشتن جواب‌ها بود که نزدیکم شد؛ وگرنه کی از من خوشش می‌آمد؟
همین مسئله که می‌دیدم هیچ‌کس مرا برای خاطر خودم نمی‌خواهد، اعتماد به نفسم را پایین می‌کشاند.
گذشت آن دوران! تا زمانی که با رادمهر آشنا شدم و...
می‌دانی؟ آشنایی با رادمهر برای من یک معجزه بود. برای منی که حتی از توجه دخترها به خودم بی‌بهره بودم و رادمهر که پسر نامی دانشگاهمان بود، به من توجه نشان داد. خیلی بود. «خیلی». نمی‌دانم چه‌طور باید توصیف کنم؛ اما دشوار است تنها باشی و دیگری بیاید تو را از تنهایی‌ات بیرون بکشاند و باز تنهایت بگذارد.
رادمهر مرا تنها نگذاشت؛ پس از سه سال، فعلاً اسمم در شناسنامه‌اش بدون مهر طلاق باقی است. تا ببینیم چه خواهد شد؛ اما... نمی‌دانم.
راستی به‌ خاطر آوردم. من سی‌وچهار سال دارم. خیلی احمقانه است؛ اما مرتبه‌ی اولی نیست که به این حالت دچار می‌شوم. موارد بعیدی را از یاد می‌برم و این دست خودم نیست. مثلاً فراموش کردن عدد سنم را بعید است. نیست؟ شاید نوعی بیماری باشد. این دیگر واقعا بعید نیست.
ماشین را در حیاط، کنار آزرای سفید آقایمان پارک می‌کنم. در حالی‌که در ماشین‌روی دو لنگه را قفل می‌کنم، صدای سایش پایی را به زمین می‌شنوم که می‌گوید:
- قفلش نکن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
قفلش نمی‌کنم. کلید خانه را درون کیف چرمم می‌اندازم و سلام آرامی می‌گویم. او که با لباس راحتی دو قدم نرسیده به در ایستاده بود، «س» می‌گوید.
دم در، کفش‌های قهوه‌ای‌ام را در جاکفشی نسکافه‌ای می‌گذارم. سوئیچ ساده را به جاکلیدی کنار در آویزان می‌کنم و احمقانه به این فکر می‌کنم که خانم علی نژاد به کیفش‌ یک عروسک خرگوش سفید آویخته بود.
لبخند می‌زنم. چه دنیایی دارند.
به اتاق خوابمان می‌روم. خانه‌ای دوبلکس با ابزاری همه اعیانی و شیک. از سرویس بهداشتی‌اش تا نوع چوب قاب تابلوی آویخته در پذیرایی‌
اش، همه از بهترین‌ها بودند و این مورد برای هر زنی وسوسه برانگیز بود.
من اما هر زنی نبودم. من اما مانند هیچ زنی نبودم.
رو به روی آینه‌ی اتاق خوابمان ایستادم و موهای قهوه‌ای رنگم را شانه ‌کردم. دیشب، برای دلم، کنار موهایم را گیس کرده بودم و حالا به خود حالت زیبایی گرفته بود. حالتی که موهای بی‌
بی همیشه داشتند.
صدای گام‌های محکم و سنگین رادمهر را می‌شنوم که می‌گوید:
- نرگس صبح زنگ زد. گفت فردا شام بریم خونه‌شون.
این جمله یعنی «میای یا نه»؟
شانه را روی میز آرایش می‌
گذارم و در آینه، به چشم‌های میشی ناراحتم نگاه می‌کنم. یک پروانه‌ی سفید در چشم‌هایم می‌چرخید.
- واسه چی؟
به پهلو به درگاه در تکیه کرد. تی‌شرت سفید آستین کوتاه و گرمکن مشکی اش را به تن داشت. هیچ‌گاه خارج از محدوده‌ی همین رنگ های معین، لباسی تن نمی‌کرد.
- دورهمی. مادرم اینا هم هستن.
پروانه‌ی چشم‌هایم خاموش شد. چشم‌هایم ناراحت‌تر شدند. با کش بافت زرشکی‌
ام، موهایم را بستم.
- باشه.
رفت. هیچ چیزی نگفت. هیچ چیز. از موهایم تعریف نکرد. نگفت که بلند است، زیبا است. نگفت حالت قشنگی به خود گرفته‌اند.
بغضم گرفت. نگفت که کاش می‌دادی خودم شانه کنم. حتی لحظه‌ای طولانی‌تر، نگاهم نکرد.
چند دور محکم کش را دور موهایم تاب دادم و زمانی که سفت شد، غلاف موهای بلندم را کنار گردنم کج کردم.
دلم حمام می‌خواست؛ اما خوابیدن را ترجیح می‌
دادم.
چه بی‌اندازه چشم‌هایم خواب را پس می‌زدند و چه بی‌نهایت سلول‌های تنم خواب را بـ..وسـ..ـه می‌زدند. روی تخت نرم، سمت راست تخت خوابیدم و رو تختی یاسی را روی خود انداختم. هوا خوب بود و جنس نرم رو تختی خوب‌تر! گاهی میان‌ِروز، این چنین می‌خوابیدم و حالا که ساعت دو ظهر بود.
صدایی از رادمهر نمی‌آمد. معمولاً در این ساعات یا بیرون بود یا فیلم نگاه می‌کرد. من هم یا در موبایلم فرو می‌رفتم یا به خواب.
چه شد که زندگی‌مان به این مرحله رسید؟ یعنی رادمهر دوستم نداشت؟
در اینستاگرام عکسی دیده بودم. یک تخته شبیه الاکلنگ بود و دختر و پسری دوطرف اهرمش ایستاده بودند.
این تصویر خیلی معناها داشت. مهم‌ترینش اینکه در رابـ ـطه، برای رسیدن به هم، هردوطرف باید قدم بردارند و تردید نکنند که این تردید، سقوط هر
دو را رقم خواهد زد. من که در قعرم، رادمهر هم سقوط کرده است؛ چون رادمهر دوستم نداشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
من...
رادمهر فکر می‌کند من این وضع زندگی‌مان را دوست دارم که سکوت کرده‌ام؛ اما او هرگز نمی‌تواند مرا درک کند. او خانواده دارد، برادر دارد، شغل خوب دارد و دوستانی دارد که دوستش دارند؛ مانند من نبوده که هیچ کس دوستش نداشته و همیشه تنها مانده و عقده‌ای بار آمده.
ما مشکل نداشتیم. ما فقط مانند هم نبودیم.
گاهی فکر می‌کنم این ازدواج از بن اشتباه بوده است. من باید با کسی ازدواج می‌کردم که مانند خودم ضربه دیده باشد. آن زمان شاید درکمان از یک دیگر بالا می‌رفت
. شاید رادمهر میزان غم و دلتنگی مرا کمی درک می‌کرد.
صدای پاهایش را شنیدم. سنگین و محکم جایی در اتاق متوقف شدند.
می‌دانی؟ اگر در یک ترافیک سنگین و خیابانی بزرگ در پیاده رو در حال قدم زدن باشم، صدای بوق آزرای رادمهر را می‌توانم از میان آن همه شلوغی تشخیص دهم. یا حتی در یک دادگاه خیلی شلوغ و پر داد و بیداد به‌راحتی آب خوردن، نوای گام‌های رادمهر را می‌شناسم.
دلم رادمهر را خیلی دوست می‌داشت.
یکی دو قدم به تردید طی کرد و شاید پیش خود فکر می‌کرد من خوابم. چیزهایی روی میز آرایشم جابه‌جا می‌کرد. صدای تق‌تق آرامش می‌آمد.
اگر می‌گویم باید با کسی ازدواج می‌کردم که ضربه دیده باشد، به این خاطر بود که رادمهر اصلا درکم نمی‌کند. تو هی به یک شیشه سنگ بزن! معین است که بالاخره ترک برمی‌دارد و در آخر می‌شکند. دل من هم شکننده شده است.
و هرگز از خاطر نمی‌برم موقعی که برگشت و با عصبانیت گفت:
- چه قدر ضعیفی!
حالا دلم فقط یک قلوه سنگ کم دارد که درست وسطش را نشانه برود و ذراتش در هوا پودر شوند. آن‌گاه از دل ثریا، دیگر هیچ هم نمی‌ماند.
خسته از صدای تق‌وتوق، آرام رو تختی را از روی سرم کنار زدم و نگاهش کردم. از آینه‌ی میز آرایش یاسی و سفید، نگاهم کرد و خیلی آرام در عطر کوچکم که جلوی صورتش بود را بست و روی میز گذاشت.
مانند آدم های لال، با نگاهمان با هم حرف می‌زدیم. مثلِ نگاه طولانی من مبنی بر اینکه «چه‌کارم داری»؟
چرخید و به میز تکیه داد:
- نرگس میگه امشب بریم خونه مادرم اینا. یه چیزی هم ببریم.
اگر نرگس را نمی‌شناختم حتماً می‌گفتم یک سر و سری با رادمهر دارد؛ اما آن بیچاره یک پسر هفت ساله هم داشت؛ ولی مسخره است. واقعاً نمی‌شد به موبایل خودم زنگ بزند و اطلاع رسانی کند؟ یا مثلاً به جاوید می‌گفت که به رادمهر بگوید؟
رادمهر انگار دوست داشت به این دورهمی برویم. نه! دوست داشت برود. مگر من برایش مهم بودم؟
- باشه.
چشم‌های عسلی رنگش، خسته می‌نمود.
در این ایام اخیر، تا سه-چهار صبح بیدار می‌ماند و ساعت شش با من از خواب، برمی‌خاست. نمی‌دانم واقعاً چه‌کارش بود. نگرانش بودم؛ ولی‌ می‌خواستم بی‌اهمیت جلوه دهم. چرا او از بدحالی‌ام سراغ نمی‌گرفت؟ چرا من باید حالش را می‌پرسیدم؟
آمد و آرام او هم زیر رو تختی یاسی خزید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
مرد من، آرام است. خیلی‌خیلی آرام! کارهایش با کم‌ترین صدا انجام می‌شوند و چشم‌هایش همواره یا خیلی ناراحت‌اند یا عشق محوی در نی‌نی‌شان دارند. رادمهر آرام!
کاملاً برعکس جاوید که یک مرد شلوغ‌پلوغ بود. رادمهر حتی در عروسی خودمان هم نرقصید؛ اما جاوید...
یادم می‌آید که هر لحظه احساس می‌کردم همین حالا سرامیک‌های تالار ترک برمی‌دارند! بس که پا کوبید، رقصید و هلهله‌ی شادی سر داد. هر مناسبتی هم که می‌شود، در جمع با دبه‌ی ترشی هنرنمایی می‌کند، صدای ضبط ماشین را بالا می‌برد و...
نمی‌دانم واقعاً نرگس چه‌طوری با او سر می‌کند؛ اما در مجموع مرد خوبی است و رادمهر خوب‌تر است.
رادمهر مرد خیلی خوبی است. زیبا لباس می‌پوشد. شغل آبرومندانه‌ای دارد و در کارش موفق است. صدایش زیباست و زمانی که در گوشم حرف می‌زند، صدایش معرکه می‌شود. لباس‌هایش که هیچ، گاهی حس می‌کنم بالشش هم بوی عطر خودش را می‌دهد. حتی پتوی دونفره‌مان بوی عطر او را دارد.
می‌دانی؟ من فکر می‌کنم انگشترش خیلی به دستش می‌آید. ساعت مچی چرمش هم که می‌بندد، دیوانه‌وار می‌شود. رادمهر مرد مردانه‌ای است. او اولین مردی است که وارد زندگی‌ام شد و این چنین معرکه به دلم تاخت.
من بارها به نبودش فکر کرده بودم. نمی‌دانم؛ اما اگر این روزها بهم خبر بدهند که شوهرت یک زن دیگر دارد، خیلی تعجب نخواهم کرد. ما سه سال داریم مردگی می‌کنیم. نه زندگی!
و این قفس طلایی شده سلاخ خانه. نه مامن!
خانه‌ی قبلی‌مان یک آپارتمانی کوچک‌تر در مرزداران بود. سه سال قبل، پس از آن اتفاق تلخ، اسباب‌کشی کردیم و این شد خانه‌ی جدیدمان. من از ابزار لوکسی که دارد، متنفرم.
خانه‌ی دراندشتی که کلی اتاق خواب دارد. سالن پذیرایی‌اش بزرگ و شیک با لوسترهای سفیدرنگ و تابلو فرش‌های زیبا که به نقاشی می‌مانند، مانند قصرهای سلطنتی جلوه می‌کند؛ اما اینجا واقعاً قفس طلایی است. نمی‌دانم این تعبیر را اولین بار چه کسی به کار برد؛ اما
دستش درد نکند.
رادمهر آرام است. حتی آرام صحبت می‌کند و صدایش همواره نسیم بهار را با خود دارند؛ اما اصلاً از عصبانیتش خوشم نمی‌آید. خیلی کم عصبانی می‌شود و وقتی عصبانی شود، همه چیز را متلاشی می‌کند. چشم‌هایش را می‌بندد و پشت‌سر هم حرف ردیف می‌کند. دیگر هیچ توجهی نمی‌کند که چه می‌گوید و طرف حسابش کیست؛ اما او دوست داشتنی است. حتی اگر بارها دلم را شکسته، حتی اگر تنهایم گذاشته، حتی اگر به من توجه نمی‌کند، حتی اگر با یک زن دیگر رابـ ـطه دارد، او دوست داشتنی است. من آدم‌های دوست داشتنی زندگی‌ام را به‌آسانی از دست نمی‌دهم.
من آدم‌های دوست داشتنی زندگی‌ام را به‌آسانی از دست نمی‌دهم؛ ولی رادمهر را واگذار می‌کنم به هر آن کس که خودش می خواهد. او بیخودی به پای من ایستاد. آن ضربه، کاری‌
تر از آن بود که بتوانم دوام بیاورم. زیر فشار همان ضربه من مردم.
شاید رادمهر تازه داشت به من لطف می‌کرد که طلاقم نداده بود.
خیلی علاقه داشتم بدانم چه‌کارش شده است. مدام تکان می‌خورد. موبایلش را چک می‌کرد. پتو روی خود می‌انداخت. پتو را کنار می‌زد. پنجره‌ی اتاق را باز می‌کرد. دو دقیقه دیگر می‌بستش. می‌رفت پایین و بالا می‌آمد. من نمی‌دانستم چرا این اندازه بی‌قرار است.
شب‌ها نمی‌خوابید و روزها بی‌قرار بود. چه شده رادمهر؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
زمانی که داشت بالا می‌آمد، باز هم خستگی و ناراحتی بی‌اندازه‌ای در چشم‌هایش دیدم. چشم‌های بازم را ندید. لبه‌ی تخت نشست؛ ولی دراز نکشید. چند لحظه همان‌طور ثابت ماند. دوباره موبایلش را از پاتختی سمت خودش برداشت و روشنش کرد.
آرام نشستم. از پشت، اندکی خمیده شده بود، رادمهر. رادمهر! برای مرتبه‌ی بیست میلیونم، چه نام برازنده‌ای!
- چی شده؟
او که به صفحه‌ی خاموش موبایلش خیره بود، به‌سرعت رو گرداند و نگاهم کرد. در چشمانش نگرانی موج می‌زد و دلهره‌ام می‌داد. اطمینان پیدا کردم که اتفاق بدی افتاده است. باز پرسیدم:
- چیزی شده؟
مردد بود.
نفس عمیقی کشید و نگاه گرفت. موبایلش را روی پاتختی قرار داد و مانند من، روی تخت پاهایش را دراز کرد. من به او نگاه می کردم و او به منظره‌ی ساده‌ی کمد دیواری نسکافه‌ای روبه‌روی تخت، چشم دوخته بود. ساکت بود و من می‌دانستم چشم‌های عسلی‌اش زمانی تیره و تار می‌شوند که مضطرب باشد. زمانی روزه‌ی سکوت می‌گیرد که ناراحت است. همچنان خیره‌اش بودم.
می‌دانستم اگر نخواهد، می‌گوید:
- نمی گویم.
اگر مکث می‌کند، برای جمله‌بندی است و یا شاید بسنجد که کارش درست است یا نه؟
صبر کردن برای به حرف آمدن رادمهر، کار دل‌انگیزی بود.
به تاج تکیه داد. پا روی پا انداخت و گفت:
- عروس خودکشی کرده.
جا خوردم. مگه دیشب مراسم داشتند؟
بی‌امان پرسیدم:
- کی؟ واسه چی؟
او که انگار دنبال هم صحبتی می‌گشت که اضطرابش را بخواباند و آرامش یابد، کلافه نفسی گرفت و آرام گفت:
- دیشب. خواستن خطبه رو بخونن که رفتن تو اتاق، دیدن با شیشه رگ دستش رو زده. مظاهر بهم خبر داد.
خواب و استراحت و سردرد به کل از سرم پرید و گفتم:
- واسه چی خودش رو کشته؟ تو شب عروسیش؟
ابروهایش در هم رفت. آب دهانش را قورت داد و اخمش، چیزی شبیه به متاسفم در خود داشت.
- انگار ازدواج زوری بوده. یه پسر دیگه رو می‌خواسته...
خودکشی! چه مرگ ترسناکی! چه شجاعتی! و چقدر آن عروس به آخر خط رسیده بوده که خودکشی کرده. من هزار بار به آخر خط رسیدم اما باز خودکشی نکردم. نه دلش بود، نه جانش!
زمزمه کردم:
- بیچاره خانواده ش. بیچاره مادرش.
لخند زد و کمرش را از تاج جدا کرد.
- بیچاره اون پسره. صبح بیمارستان رو به آتیش کشیده بود. حراست هم نمی‌تونست جمعش کنه.
گنگ و اخم‌آلود پرسیدم:
- کدوم پسره؟
باز به تاج تکیه داد
و خیره به روبه‌رو گفت:
- داماد. هنوز هم دقیق نمی‌دونم ماجرا چیه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پرنده سار

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/12/18
362
13,620
631
14
آبادان
sarayuki878.blogfa.com
بی‌نهایت ناراحت شده بودم. دلم نه برای دخترک، نه برای آن پسر و نه حتی برای تازه داماد می‌سوخت. دلم برای مادر دخترک می‌ترکید. آخر تو که با پدرت مشکل داشتی، چرا مادرت را خون به دل کردی؟
باز کلافه تکیه‌اش را از تاج گرفت و دو دستش را در موهای سیاهش فرو برد.
- خیلی ناراحتم. تا حالا تو تالار از این ماجراها نداشتیم.
رادمهر آرام، حالا یک دریای مواج و خروشان بود. خودش با خودش دعوا می‌کرد. در این سه سال، ما کم‌ترین برخورد را با یک‌دیگر داشتیم و حالا که ابراز احساس می‌کند، یعنی خیلی خراب است. نتوانستم بی‌اهمیت بمانم. دستم را روی کتفش گذاشتم و کمی ماساژ دادم.
- خدا بزرگه. مراسمشون کی هست؟
دو دستش را روی صورتش گذاشت و با سر انگشتانش، چشم‌های خود را مالید.
- ساعت چهار عصر.
دست‌هایش را از روی صورتش برداشت و مکث کرد.
- خواستم مجانی مراسم عروس رو هم تو تالار بگیرن که پسره خفه‌م کرد.
ابرو‌هایم بالا رفت. رادمهر آدمی نبود که از این اصطلاحات عجیب استفاده کند.
- خفه‌ت کرد؟
دوباره به تاج تخت تکیه داد. یقه‌ی تی‌شرت سفیدرنگش را پایین کشید و رد قرمز انگشتانی روی پوست گندم‌گون گردنش نمایان شد. با تعجب گفتم:
- رادمهر!
نفس بلندی گرفت و چشم بست. باز ساکت شدیم.
من از گفت‌وگو با او لـ*ـذت می‌بردم. حتی اگر موضوع بحثمان، دختری بود که شب عروسی‌اش خودکشی کرده است؛ اما او انگار تمایلی به ادامه دادن نداشت.
از تخت پایین آمدم و جلوی آینه ایستادم. عادت داشتم پیش از خواب و پس از خواب، جلوی آینه بروم. بند موهایم را باز کردم. خودکشی کرده بود. شانه را برداشتم. یعنی حال و روزش از من هم بدتر بوده که خودکشی کرده؟ به موهای صاف و بدون گره‌ام، شانه کشیدم. شانه زدن موهایم را دوست داشتم. از آینه، چشم به رادمهر دوختم که همچنان پلک روی هم نهاده و گویا به خواب کوتاهی رفته بود.
او هم روزهایی موهای مرا بـ..وسـ..ـه می‌زد و حالا توقع داشتم زمانی که از آینه نگاهش می‌کنم، خیره‌ی موهایم باشد و من غافلگیرش کرده باشم.
«توقع» داشتم.
چه شود؟ فکر اینکه هوو دارم، یک لحظه هم رهایم نمی‌کرد و واقعاً هم بعید نبود. او هر زمان که می‌خواست، می‌رفت و می‌آمد. همین دیشب تا ساعت دو شب بیرون بود. درست است که مشخص شد به‌خاطر خودکشی عروس، حتماً در بیمارستان و تالار بوده است؛ اما شب‌های قبل چی؟
مثلاً اگر زن دیگری دارد، چرا هنوز من را نگه داشته؟ چه نفعی برایش دارم؟ نه خانواده‌ام هوایم را دارند، نه پول پدر من به پول موروثی او می‌رسید و نه من آدم مهمی هستم. یک معلم ناراحت و غمگین هستم. چرا نگهم داشته؟ یعنی به‌خاطر جریان سه سال قبل، هنوز احساس پشیمانی می‌کند؟
مسخره است! چرا باید پشیمان باشد؟ تقصیر زن است که بچه‌اش مرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.