رمان کوتاه کاربر رمان کوتاه آن روی ورق | Mahtisa2006 کاربر نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Mahtisa2006

کدام را دوس میدارید؟

  • ویولت

  • رافائل

  • آنتوان

  • هری

  • النا

  • ادامه بده دوس دارم

  • نه...نمیخوامش رمان بدیه

  • اگه بده دلیلشو بگید

  • اگه دلیلشو نگین خیلی ترسویین


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
روز ها میگذرند و من
هر روز بیشتر دنیا را میشناسم
عاقل تر میشوم و محتاط تر
دیگر کمتر رویا میبافم
دیر تر آدم ها را باور میکنم
کمتر از زشتی ها تعجب میکنم
بیشتر احساساتم را نادیده میگیرم
روز ها میگذرند و من هر روز
بیشتر از دنیای سادگی ام
فاصله میگیرم...
مقدمه:
در این دنیا
بایستی ژیمناست خوبی بود!
محکم بودن دردی را دوا نمیکند
آخر میدانی چیست؟
دنیا عاشق شکستن چیز های محکم است!
قهقهه میزند و همه ی مارا به تمسخر می گیرد:
هیچکدامتان نمیتوانید مقاومت کنید!شکستنی ها!
اما من بلند می شوم
و فریاد میزنم
تو نمیتوانی مرا بشکنی
چون من قلبی فنری دارم!
《ویولت》
مثل همیشه خستم.کتاب تاریخم رو روی میز میزارم.حالم چندان خوش نیست.همه ی اعضای بدنم زر زر میکنن.
معده:چیزبرگر و پپسی بخور خوب میشی!
قلب:درد،عشق،درد،درد،عشق.
کبد:خفه شو معی وای به حالش اگه یه برگره دیگه بخوره !من دیگه نمیکشم!
مثانه:دستشویی کجایی...دقیقا کجایی؟کجایی تو بی من..دقیقا کجایی؟
مغز:عنترا خفه شید !
داد زدم:خفه!
همه ساکت شدن.معدم یکم قاروقور کرد:ببخشید!
آهی کشیدم:خواهش میکنم!
از اتاق فسقلیم بیرون اومدم و رفتم توی دستشویی،شیر آبو باز کردم و چند مشت آب یخ کوبیدم به صورتم تا خوابم بپره.صورتمو با حوله خشک کردم و به صورتم توی آینه خیره شدم.چشم های گنده ی مشکی،خیلی درشت که چهره ی منو مرموز تر نشون میداد.موهای طلایی کوتاه پسرونه که مدلش کمی فقط کمی دور سفید بود و بقیه رو کج ریخته بودم و پوست رنگ پریده.
به سرم زده موهامو رنگ کنم.
به خودم لبخند بی روحی زدم و از دستشویی بیرون اومدم.
کوله ی آبی نفتی ام رو برداشتم و پولارو چک کردم.داشتم پول جمع میکردم تا برای ۱۶ سالگیم که گواهی نامه میگرفتم موتور بخرم.
یه تیشرت گشاد مشکی و شلوار جین تیره پوشیدم.کلاه کپمو روی سرم تنظیم کردم و بعد از گذاشتن هدفون مشکیم روی گوشم از آپارتمان فسقلیم زدم بیرون.به ساعت گوشیم نگاهی انداختم.۱۲،تازه سر شبه،تا ۲ وقت دارم.
خب،دارین فکر میکنین این دختره کدوم احمقیه که میزارن ۱۲ شب بره بیرون؟ خب باید بگم که من یه مامان خانوم دارم که چش دیدن منو نداره؛به حدی که برام خونه خرید توی یه محله ی دیگه تو نیویورک.پولی که بم میده رو نمیخوام،معلوم نیست از کجا جور میکنه.خیلی پولداریم ولی من دوس دارم خودم پول دربیارم.پولای اونو میدم به بدبخت بیچاره هایی که میدونم واقعا نیاز دارن.من با شرط بندی پول در میارم.از وقتی یادم میاد خوش شانس بودم.میرفتم توی جاهایی که سن قانونی براشون مهم نبود.اینجا نمیشه به هرکسی اعتماد کرد،هرچی نباشه،اینجا نیویورکه!
 
آخرین ویرایش:

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
2#


درحال آدامس جویدن و آهنگ گوش کردن بودم و از مسیر لـ*ـذت میبردم که یدفعه اون ریخت نحسشو دیدم،هری.
فقط سه بلوک با خانه ای که امشب قرار بود توش باشیم فاصله داشتم.یه خیابون تاریک سمت چپم بود.خب از اون جا هم میشه رفت...پیچیدم تو خیابون و قدم هامو تند کردم.
هاله ای طلایی از پیش رویم گذشت.قلبم لرزید:فرار کن!
ته خیابون بسته بود،بن بست.
مغز:هی وی وی(مخفف ویولت اونجور که مخم میپسنده!)اونجا رو بین!
_خنگول کجا آخه؟!
_پشت سرت!
یه پسر که چشاش عین جواهر میدرخشید دست به سـ*ـینه به دیوار تکیه داده بود.سویشرت مشکی تنش بود و یه شلوار جین مشکی با کفش های مشکی.موهاش سفید بود و چشماش چون درخشش خاصی داشتن یچیزی تو مایه های بنفش و قرمز بودن.عجب رنگایی!پوستش هم مثل گچ سفید بود و هیکلی نه چندان عضلانی داشت.
یکم فکر کردم:هی قلب!
قلب:هان چته باز؟دارم میپوکم!
_چیکار کنم؟
یکم خودشو کشید بالا:آها!اون پسر جیگره؟برو مخشو بزن!یالا!
_خاک بر سرت کنن!در این وضعیت برم مخ بزنم؟
_اممممم...برو ازش کمک بخواه خو!
_اُکی.
رفتم سمتش:ببخشید آقا!
نگاهش چرخید و قفل شد روی چشام:بله؟
_میشه...میشه منو از این کوچه نجات بدین؟بن‌بسته‌و یکی دنبالمه...
صداش خیلی خشک و بی حالت بود:باشه،دنبالم بیا.
دستش رو روی دیوار آجری گذاشت و فشار داد،یه آجر رفت توی دیوار و صدای تلق داد.
_سریعتر!
صدای سوت زدن هری داشت بلندتر میشد:یوهو!ویولت کجایی؟
پسر اخمی کرد و آجر ها باز شدن و یه مسیر رو نشونمون دادن.دستشو گذاشت رو کمرم:برو داخل،چیزیت نمیشه.
تا یه قدم گذاشتم با حجم وسیعی از تاریکی روبه رو شدم و سقوط کردم.
مغز:نه!
قلب:وایی!
معده:آیی!
سلول ها:آااا!
خودم:جیغ!
و تالاپ!فرود اومدم روی یه چیز تشک مانند.بلند شدم و تو تاریکی کورکورانه حرکت کردم:هی!؟کسی اینجا نیست؟
صدای تلپی اومد که از درخشش چشماش فهمیدم همونه که بهم‌کمک کرد:سالمی؟
آب دهنمو قورت دادم:ما کجاییم؟
_همونجایی که قرار بود واسه شرطبندی بری.
وحشت کردم:از کجا...
حرفمو قطع کرد:تو معروفی بچه جون.
همه حرکاتش بدون هیچ حسی بود،حتی تو تاریکی هم مشهود بود:بهت میگن توفانِ آروم.
عصبی شدم:این چرت و پرتا چیه؟منو از اینجا ببر بیرون!
باز دستش رو روی دیوار حرکت داد و دستگیره ای رو گرفت وقتی بازش کرد نور چشمم رو زد.منو هل داد سمت نور های رنگی:برو.
_ممنون...
_برو.
_اما...
در رو بست و جز دیوار صاف هیچی ندیدم.
 
آخرین ویرایش:

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
#3

نفس عمیقی کشیدم و به دور و برم نگاهی انداختم.میزهای
بیلیارد،دود،نوشید*نی،کنسول های بازی،دارت،ورق،رولت روسی...
النا‌کارش‌رو عالی انجام داده بود.
دادزدم:النا!
صدام‌توسالن‌پیچید.همه‌ساکت‌شدن.فقط‌صدای‌دستگاه‌های‌بازی‌به‌گوشمی‌رسیدولیوان‌هایی‌که پر‌‌‌وخالی‌می شدن.
صدای‌تق‌تق‌کفش‌هاش‌روشناختم.با اون‌کفش‌های‌پاشنه
بلندش‌تند‌تند‌راه‌می‌رفت‌وسعی‌می‌کرد که‌نیفته.دستی‌تکان داد:استورم(توفان)!
یقه‌ی‌باز لباس‌دکلته‌اش‌رو بالاکشیدودستی‌به‌موهاش‌زد:سلام!چقد دیراومدی!همه منتظرت بودیم!
سعی کردم لبخند بزنم:واقعا؟!
مثل همیشه مهربون بود:وای آره!نمیدونی کی اومده اینجا..!
بازوم روگرفت:یه سیسیلیه اصیله!فقط هم تورو به مبارزه میطلبه!از ساعت ۱۱ منتظرته.
اخم کردم:بش میگفتی که همیشه دیر میام.
بدجنس خندید:نه دیگه! دیدم تو خماریش بمونه بهتره!
چشم در حدقه چرخوندم:مثل همیشه!
منو به سمت بار برد:مهمون من یه پیک بخور!
نفرت تو صدامو پنهان نکردم:میدونی که لب به این لجنا نمیزنم.
یکم ناراحت شد:ببخش،بعد دوباره شارژ شد:بریم به کسایی که ندیدنت نشونت بدم!
بعد تذکر داد:انقد هم بی تفاوت رفتار نکن که‌انگار چیزی برات مهم نیست!
دهن کجی کردم:خب حتما مهم نیست دیگه!
چش غره رفت و مرا سمت زوج جوانی کشید:موسیو و مادموازل ژیره ایشون STORM(توفان)هستن!
هردو تعظیم کوتاه تشریفاتی کردن و:سلام دوشیزه stotm!
بسیار مفتخریم از دیدار شما!
من :من هم از دیدار شما خرسندم زوج جوان!
به گله ای که قرار بود به آنها معرفی شوم نگاه کردم و رو به النا گفتم:اگه فقط سعی کنی منو تا ته این صف ببری جیگرتو آتیش میزنم!
النا:بی خیال!فقط ۵۸ نفرن!
_برو بینیم بابا!سیسیلیه کوش؟
دلخور بازومو گرفت و به سمت قسمت با شکوهتری از سالن رفتیم.
_اونجاست،تنها میخوادت.مواظب باش!
کوله ام را روی شونه ام جا به جا کردم:خدایا به امیدتو!
مصمم سمت اتاقک مخصوص رفتم‌ودر زدم.
_بیاتو.
در رو آروم باز کردم،با مرد جوانی رو به رو شدم که خیلی شبیه به مردمان زادگاهم،ایتالیا بود.موهای مشکی براق،هیکلی ورزیده،چشمانی درشت و تیره با بینی قلمی و لب های باریک.
معلوم بود یک اصیل زاده ی ایتالیاییه:سلام.
از جاش بلند شد:سلام برتو !
واو!چه لفظ قلم!
_چخبر؟
خندش گرفت:چه خودمونی!
شونه ای بالا انداختم:خودمونی نیستم ،حوصله ندارم.
کیفم رو شوت کردم رو صندلی مخمل قرمز و نشستم.
مرموز خیره شده بود بهم:استورم،درسته؟
سر تکون دادم:اسم مستعارمه.
باشوق گفت:اسم حقیقیتون؟
ابرو هام بالا پرید:لزومی نداره بگم.
خورد تو ذوقش: من رافائل ماریانو گوئالتی یّری هستم.
لبخند زدم:اسمت قشنگه.
معذب‌بود‌انگار،کتش‌رودر‌‌آوردوروی‌صندلی‌گذاشت:باید‌یه موضوع‌مهم‌رو‌بت‌بگم .
جدی‌شدم:چی.
_درباره پدرته.
پدر....کسی که هیچوقت ندیده بودمش.برام چندان مهم نبود.
_خب؟
_اون...
_مرده؟
خندش گرفت:نه!معلومه که نه!اون نامیراس!
_هان؟
_پدرت هادسه!
چرخ‌دنده‌های‌مغزم‌به‌کار‌افتاد:هادس؟
_بله.
کیفمو برداشتم:از آشنایی‌بات‌خوشحال‌شدم‌والبته‌ناراحت‌شدم که‌نتونستم‌بات‌بازی‌کنم...
بازوموگرفت:صبرکن!
_برای‌چی‌صبرکنم؟
کتش‌رو‌تنش‌کرد:
چون‌باید‌بریم‌المپ.
_اما‌من‌فردا‌امتحان‌تاریخ‌دارم!
_تو‌هم‌یه‌خدایی!
چرخیدم‌سمتش:چی؟
 
آخرین ویرایش:

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
4#


_تو نفرین شدی!
خندیدم:نفرین خوش شانسی!
سرشو بین دستاش گرفت:بچه با اعصاب من بازی نکن!بیا بریم!
لبخند کجی زدم:میدونی از اینجا تااووووو اون سر دنیا چقد راهه؟
دستاشو بالا گرفت و گفت:باشه باشه!من هرمسم!
چشام چارتا شد:هان؟
در یک لحظه کل تیپش تغییر کرد و به مرد جوانی با بالا تنه ی برهنه وبدن نورانی جلوم ظاهر شد،صندل های چوبی به پا داشت و از موهای طلایی درخشان و روشنش نور میبارید.
دستی به سرش کشید:حالا باور می کنی؟
_رافائل پس؟
کمی این پا و اون پا کرد.
_اممم...راستشو بخوای قرار بود اون بیاد پیشت اما من یه جا دیگه پیادش کردم و خب بهتره با من بیای رفیق!
_متاسفم ولی‌امتحان تاریخ برام خیلی مهمه جونور دغل باز!
داد زد:چقد تو کله شقی احمق!
سعی کردم آروم باشم،حالم از فریاد بهم میخورد:من کله شق نیستم منطقیم!احمق هم تویی که وقت با ارزشمو هدر دادی!تازه تو هرلحظه تغییر میکنی!
_من همین الان فقط از رافائل به شکل اصلی در اومدم!
زدم تخت سینش:به هر حال به تو نمیشه اعتماد کرد!حقه بازیات معروفه!
_حالا که می دونی، هیولا ها میان سراغت!گفته باشم ها!
شونه ای بالا انداختم:منطق.
و از اتاق زدم بیرون.داشتم از پله ها بالا میرفتم(زیرزمینِ عمارت بود)که النا جلوم سبز شد:کجا؟
_خونه.
متعجب گفت:نکنه باختی؟
_نه،کار داشت بام.حالا هم میخوام برم،با اجازه!
_حداقل...
_بای!
سریع از پله های مرمری بالا رفتم و وارد باغ عظیم شدم.
روی سنگ فرش ها نرم نرمک راه میرفتم و آهنگ میخوندم:
King je deri ta qes piken
تو پادشاهی تا وقتی که من بخوام
من کشته مرده ی این جملم.
از عمد لابه لای درختای گنده راه میرفتم که چنتا زوج جوان رو مشغول دیدم و نچ نچ کنان از کنارشون رد شدم.
همچنان به خوندنم ادامه دادم:
Futja futja haaajt
لعنت به هرچی که

Gonna be alright
به ظاهر میخواد خوب باشه
یه تیکه سنگ رو پرت کردم جلو که به محض چرخیدن نگاهم به جلو از جا پریدم.
یه جگوار سیاه با چشمای کهربایی و هیکلی بس غول آسا جلوم ایستاده و خطرناک نگاهم می کرد.
سعی کردم نترسم،حیوونا ترسو بو میکشن.
یاد حرف هرمس افتادم:حالا که میدونی،هیولا ها میان سراغت... .
سرمو بالا گرفتم:چی میخوای.
غرید:جونتو.
و با قدم های سنگینش اومد سمتم.با زیرکی گفتم:مگه من چیکار کردم؟
ایستاد:ایزدا فقط مایه دردسرن!هرچی کمتر بهتر!
نشستم رو زمین که تعجب کرد.گفتم:من که نفرین شدم دیگه ایزد نیستم.اگر هم بودم مطمئنا با موجود زیبایی مثل تو کاری نداشتم!
کمی نرم تر شد،لمید و گفت:اگه دوباره ایزدشی ممکنه همه ی ماهارو مجبور کنی تا برات قربانی بدیم،مجبورم بکشمت.
آهی کشیدم: نمیدونم این رسم قربانی رو کدوم خری گذاشته؟زئو...
داد زد:اسمشو نیار!آوردن اسم هرکسی باعث بیشتر شدن قدرتش میشه.
صورتم‌ رفت‌تو‌هم:عه؟
_زرشک!نمی‌دونستی؟
_راستشو بخوای من هنوز تو کف این سخن‌گو بودنت موندم‌چشم قشنگ!
_حرف‌زدن دیگه بسه.
یدفعه صاعقه‌ای‌اومد و جگوار رو پودر کرد!آب دهنمو قورت دادم:هی صاعقه‌ی عزیز!منو‌پودر نکن!
صدای ملکوتی ای گفت:به یاد بیار.
_چی رو؟
جواب نداد.شونه ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.به این فکر کردم که چقدر هری اذیتم کرده بود،اون پسر با چشمای درخشان کی بود واینکه‌ چطور من یه خدام؟اصلا خدای چه چیزی هستم؟
سرم رو بالا آوردم و با لشکری از پسر های چشم درخشان رو به رو شدم.
 
آخرین ویرایش:

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
5#


قیافه هاشون از عجیب هم عجیب تر بود!
همه کت و شلوار های مشکی و پیراهن های مشکی تنشون بود.
یکیشون اومد جلو:با ما بیا.
چشاش فاقد هرگونه احساس و حالات انسانی بود.پوستش بشدت رنگ پریده و چشماش مثل یه چراغ کوچیک تو تاریکی سوسو میزد.
صدای خونی که تو رگام جریان داشت رو میشنیدم.
ترس
وحشت
همون حس سرد و نمناک....
تو جونم ریشه کرده بود و قهقهه اش تو ذهنم اکو می شد.
آدما ترسناک ترن
ترسناک تر از هیولا ها
چون میتونن تغییر کنن
ضعف رو بو بکشن
و بکشنت
از درون.
_از من فاصله بگیر.
نزدیک تر شد و چشمای روشن و براقش بیشتر درخشید.
_ تو بوی قدرت میدی.
_بخدا من خدا نیستم!
_بیا.
با دست های یخ زدش دستمو گرفت:اذیتت نمیکنم.
بوی گند مرگ همه جا پخش شده بود.توی این شب گرم،دستش یخ زده بود.
موهاش مث برف سفید بود و چشماش ترکیبی از بنفش و قرمز بود.پوستش هم...خب سفید بود.این همونه که کمکم کرد!
دستمو کشیدم از دستش بیرون و عقب رفتم:هیچ وقت فکرشم نکن دستتون بهم برسه،هیچ وقت!
و دویدم.
************
سریع در رو بستم و بش تکیه دادم.
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
کوله ام رو شوت کردم رو صندلی آشپزخونه و خودم هم نشستم و سرمو تو دستام گرفتم.
و فکر کردم.
به زندگی ای که نرمال نیست،اما دوسش دارم.
به پدری که نمیدونم واقعا کیه
و مادری که دوسم نداره
و خودم که سعی کردم رو پا خودم بایستم.
و خدایی که داره نگاهم میکنه و لبخندشو حس می کنم و دوستش دارم و خواهم داشت.
اوه ژاوی!
از جا پریدم و سمت قفس شیشه ای ژاوی رفتم.ژاوی حیوون خونگیم بود که از ۱۳ سالگیم دارمش.
و خب باید بگم اصلا انتظار ندارین که بگم یه مار حیوون خونگیمه،اونم افعی!
دستمو بردم داخل قفس و برش داشتم،همون قدر که من دوسش داشتم اونم منو دوس داشت.از وقتی از تخم در اومده بود داشتمش و مواظبش بودم.
دور دستم پیچیده بود و با اون چشمای عمودیش نگاهم میکرد.کل بدنش مشکی بود و چشماش هم قرمز و براق بود.
کلشو ناز کردم:خوشگل من چطوره؟گشنته قربون اون چشات؟
فیس فیسی کرد.
از تو ظرفی که آماده کرده بودم چند تیکه گوشت بهش دادم که همشو بلعید.
بوسش کردم :شب بخیر دختر نازم.
گذاشتمش تو قفس و رفتم تا مسواک بزنم.
مسواک زدم،صورتمو شستم و دستشویی هم رفتم.
در آخر،سمت آینه قدی که به دیوار اتاق نصب شده بود رفتم.
و باز خودمو نگاه کردم
و نگاه کردم
و نگاه کردم.
و از حیرت هینی کشیدم.
چشمم!
چشامو محکم باز و بست کردم.
ممکن نیست...
اصلا ممکن نیست!
یه سیلی محکم به صورتم زدم.
عنبیه چشم راستم کاملا قرمز شده بود،قرمز براق و تیره؛
مثل خون‌.
 
آخرین ویرایش:

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
6#
6:30 صبح
پتوی نازکم رو کنار زدم و زنگ موبایلو خاموش کردم.
کش و قوسی به خودم دادم و یه شونه به موهام کشیدم تا مدلش مرتب شه.به سمت دستشویی پر کشیدم و بعد از جیش کردن دست و صورتمو شستم.مثل همیشه تو آینه لبخند بی روحی زدم و بیرون اومدم.رنگ چشمم دوباره مشکی شده بود،حتما اونموقع شب توهم زده بودم.
در بالکن رو باز کردم و یکم هوای تازه تنفس کردم.آخیش!داشتم خفه میشدما!داد زدم:صبح بخیر دنیا!صبح بخیر جنا!صبح بخیر روحا!
و در نهایت آروم گفتم:صبح بخیر،نیویورک.
برگشتم داخل و در کمد خاکستریم رو باز کردم.
خب خب!
یه تیشرت سفید که روش نوشته :پرچم سیاه!یه شلوار سرمه ای و یه کلاه کپ مشکی_قرمز.
رفتم دم در و کفشای مشکیمو پام کردم.
به ساعت مچی چرمم نگاه کردم،ساعت هفته!
دویدم پایین و دم در منتظر اتوبوس زرد موندم.
اوتوبوس با کلی سر و صدای بچه ها از راه رسید و پریدم داخلش.
بچه ها:سلام جیـ*ـگر!
خندیدم و مثل همیشه چشمک زدم:سلام بروبکس!
ته اتوبوس که جای همیشگیم بود پیش پسرای سال بالایی نشستم.
جیمز داد زد:امروز روز آخره!
همشون داد کشیدن:مرگ بر مدرسه!
جیمز برگشت سمت من:راستی وی وی دیگه نمیبینیمت!
همه هو کشیدن.
لبخند زدم و بعدش داد کشیدم:شماره هاتونو رو برگه بنویسید بدید جیمز که بده به من!
پسرا نعره زدن:بدویین!
کلا اینا دست کمی از آمازونیا نداشتن!
برگه ای که توش شماره همه ی آدم باحالا بود رو از جیمز گرفتم و گذاشتم تو کوله.
مایک از صندلی جلویی صدام زد:هی وی وی!یکشنبه میای زمین بسکتبال؟
_اگه زنده بودم حتما!
زدن زیر خنده،درحالی که جملم واقعی بود.(بمیرم واسه خودم)
رسیدیم به دبیرستان مونتوگمری و ریختیم از اتوبوس بیرون.
جیمز و مایک و اندرو و آندرئا شونه به شونم راه میرفتن.
جیمز بلند،هیکلی و قلدر طور بود و چشماش سبز بودن.موهاش قهوه ای بودن.
مایک کره ای بود و لاغر اما بلند بود.چشمای مشکی قشنگی داشت.موهاش مشکی بود.
اندرو موهاش بشدت فرفری و قرمز بودن و یکم فسقلی بود اما از عینک گندش معلوم بود خرخون گروهه.
آندرئا ایتالیایی و بشدت جیـ*ـگر بود و به سرم زده بود مخشو بزنم.موهاش عسلی و چشماش خاکستری بود لامصب!پوستش هم سفید بود و بینی قلمی و لبای خوشرنگی داشت.
آندرئا:وی وی؟
_هان؟
_آقای باستر مطمئنا سخت ترین سوالا رو طرح کرده.
_خب؟
_برسون.
_من سال پایینیم یادت رفته خنگول؟
آندرئا:لعنتی!یادم رفته بود.
مایک:اه!
تنه ای بش زدم:خفه.
خندید:بعضی موفع ها یادم میره کوشولو تری بچه!
به بازوش مشت زدم:بیشعور!
اندرو:هیس!الان مدیسون گیر میده ها!جلومونه خنگولا!
بعد از عبور از راهرو های بیحال دبیرستان به کلاس 678
رسیدیم و سه صندلی کنار پنجره رو اشغال کردیم.
که متاسفانه مک گرگور جلومون سبز شد و به ترتیب شماره(بقول خودش)هر کدوممون رو گوشه از کلاس شوت کرد و البته ناگفته نمونه که فحش های زیر لبی بروبکس بسیار ستودنی بود!
مظلوم نگاهم کردن.
و من به نشونه ی :آروم باشید. ملایم پلک زدم.
 
آخرین ویرایش:

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
7#


لبمو میجویدم و فکر میکردم.
مک گرگور:سال آخریا؟
چن نفر بعلاوه ی بروبکس دستشونو بردن بالا.
به اونا برگه داد.
به ما فلک زده های ذلیل شده هم داد( پ ن پ میخواد نده؟).تا نگاهم به برگه افتاد فهمیدم که سه سوته تمومه!
تاریخ تولد بنجامین فرانکلین؟
کارهایی که او در زمان ریاستش انجام داد؟
و...
و‌...
و...
و!
کلا پنج نمره فقط بنجامین فراکلین بودا!
یکم دیگه با برگه ور رفتم و تمام!
دادم به مک گرگور.
آندرئا لب زد:تاریخ شروع ریاست بیست و هفتمین رییس جمهور ایالات متحده؟
لب زدم:1930.
و رفتم بیرون.
رفتم به سمت دستشویی که اون سر دنیا بود.
دستامو شستم و موهامو تو آینه مرتب کردم.
شیر آب رو بستم و صدای وحشتناکی چهارستون دستشویی رو لرزوند.
اومدم بیرون و...
اشک چشمامو پر کرد
و وحشت مغزمو پر.
**********************
*دانای کل*

خشکش زده بود،نمی دانست چه کند.
فقط به این فکر می کرد که خواب می بیند؟یا بیدار است؟
زانوانش شل شدند و فروریخت.
زمان ایستاده بود تا حال خراب اورا تماشا کند.
مگر می شود؟
از دبیرستان به آن عظیمی فقط خاک بماند؟
اشک هایش از روی گونه های رنگ پریده اش سر خوردند‌.
مگر می شود همه ی دنیای آدم،در لحظه ای از بین برود؟
مگر می شود؟
مگر می شود در یک لحظه انسان تنها شود؟
********************
بلند شدم و خاک شلوارمو تکوندم‌.
گوشیمو در آوردم و به پلیس زنگ زدم.
_الو؟
_...
_از دبیرستان مونتوگمری زنگ میزنم،اینجا منفجر شده.
_...
_ممنون.
_...
_خدافظ.
نمی دونم پلیس می تونه چه کمکی بکنه...اما به هر حال زنگ زدم.
اگه من نمیزدم کی می زد؟
آها!
مردم زنگ میزدن.
یادم رفته بود آدمای دیگه ای هم وجود دارن.
تا الان یادم رفته بود.
گوشیو گذاشتم تو جیبم و به اشکام اجازه دادم بریزن.
قبلا نمیذاشتم
چون فکر میکردم اگه شروع به ریختن کنن
هیچوقت تموم نمیشن.
 

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
8#


دستامو تو جیبام مشت کرده بودم.
پلیس:میشه لطفا کل مشاهداتون رو شرح بدین؟
حنجرم لرزید و صدای گرفته ام از ته گلوم بالا اومد:من...داشتم دستامو میشستم...بعد منفجر شد و دستشویی لرزید... .
_خب؟
_بعد اومدم و دیدم...همه چی محو شده.
_همین؟
_همین.
_مطمئنین چیز دیگه ای برای گفتن ندارین؟
مطمئنم اگه قضیه ی هیولا و خدایان رو پیش میکشیدم می رفتم تیمارستان.
_بله،مطمئنم.
_خیلی ممنون،مرخصید.اگه اطلاعات دیگه ای هم داشتید ممنون میشم سریع اطلاع بدید.
_خدافظ.
از روی صندلی فلزی بلند‌ و از اتاق بازجویی خارج شدم.
کل بدنم مث یه تیکه یخ بود.
اشکام می ریختن و پایانی نداشتن.
بخاطر همینه که همیشه سعی می کنم گریه نکنم.
پوست لپم از بس با آستینم اشکامو پاک کردم قرمز شده بود و می سوخت‌.
از اداره ی پلیس خارج شدم و با قدم های محکم سمت سنترال پارک(پارکی در نیویورک)رفتم.اداره فاصله ی زیادی با پارک نداشت.قدم هام رو تند کردم و سعی کردم فکر نکنم.مطمئنا اگه یکم دیگه به این موضوع فکر میکردم میمردم.خیابونا کثیف بود.آدم های کثیف و پست نگاه های هیزشون رو به جاهایی که نباید، میدوختن.پسر چاقی، دماغشو بالا کشید و روی زمین تف کرد.
یه لحظه از اینکه تو آمریکا،یا حداقل تو نیویورک زندگی میکنم حالم به هم خورد.
دستمو رو قلبم گذاشتم.احساس می کردم چنتا مرد قوی تسمه های آهنین به چهار طرف قلبم بستن و دارن میکِشنش.
انگار که غم،با من هم قدم شده.نگاه سنگینشو حس می کنم.
رفتم داخل یه رستوران داغون و خلوت.تاریک و خنک بود و بوی لیمو میداد.کف از موزاییک های قهوه ای بود و دیواراش که معلوم بود یه روزی سفید بودن،زرد شده بودن.چنتا صندلی و میز پلاستیکی چرک و تیره چیده شده بودن که فضا رو غم انگیز تر میکرد.
همچین جای چرکی چطور هنوز فعالیت می کرد؟اونم تو آمریکایی که تمیزیشو جار میزدن؟
خب،بهتره از مسئولین بهداشت بپرسین چون به من ربطی نداره.
از توی یخچال شیشه ای یه پپسی برداشتم و سمت پیشخون رفتم.
_هی؟کسی اینجا نیست؟
تق تق زدم به پیشخون:الو؟
صدای نفس عمیقی اومد و بعدش صدای باز شدن شیر آب.
بعد بسته شدن شیر آب،صدای کشیده شدن و بعد بلند شدن چیزی اومد.
دوباره صدا زدم:کسی نیست؟
صدای بسته شدن در به گوشم رسید.
جلوتر رفتم و صدای فرت فرتی اومد.بعد انگار یچیزی شوت کردن که صدای تالاپی اومد.
دوباره صدای فرت فرت اومد و من جلوتر رفتم و از کنار وسایل آشپزی رد شدم و به در پشتی رسیدم.
سایه ی سیاهی پشت در شیشه ای و مات معلوم بود.
دستم رو که می لرزید رو جلو بردم و در رو باز کردم.
 

Mahtisa2006

کاربر حرفه ای
عضو انجمن
9#

خب!خب!خب!
الان فکر می کنین که یچیز وحشتناک و رعب انگیز میبینم بعدش اون روی کارآگاهیم اود میکنه و...
نخیرم!اصلا اینجوریا نیست!
وقتی درو باز کردم با یه منظره ی خوشگل رو به رو شدم.
یه حیاط که گوشش یه باغچه پر از کلم و گوجه بود.و یه درخت بزرگ هم روی کل فضا سایه می انداخت.
نور خورشید از لا به لای درخت میتابید.
درخت خیلی پرپشتی بود.
زمین حیاط خاکی بود و با هیچ سنگفرش یا‌...پوشیده نشده بود.چنتا مرغ خنگول هم ول بودن.
چرا آخه بهداشت اینجارو نگرفته؟خیلی عجیبه!خیلی عجیب ها!
آخه هروقت میرم یه رستورانی حتی اگه یه اشکال کوشولو داشته باشه بدبختشون میکنن!اه اه اوباما کجایی آخه که مملکتو پکوندن!
یدونه از مرغا رو که سفید بود از رو زمین برداشتم و سعی کردم غمامو فراموش کنم.مرغ بدبختو تکون دادم:تو چیز مشکوکی ندیدی؟
_قد قد قد قدا!
_مطمئنی داداش؟
جیغ زد:قدا!
تند تر تکونش دادم که فک کنم قاطی کرد بدبخت:ممنون!
_قد قد.
شوتش کردم رو زمین که در رفت.دستامو بردم تو جیبم،خب مثل اینکه همه چی آرومه...و من خوشحالم.
*دانای کل*
دختر باهوش قصه ی ما در حالی که نکته ی ریزی رو جا انداخته بود به سمت در برگشت و داخل رفت.
و اون انگشت کوچک که از خاک بیرون زده بود رو ندید...
*آنتوان(آنتونی)*
ویولت با خوشحالی احمقانه ای به داخل برگشت.
انگشتمو داخل گوشم بردم و گوشی گرد و کوچک رو لمس کردم که فعال بشه: هدف پیدا شد.
*ویولت*
ینی تا خود استارباکس دویدم!(استارباکس یه کافه ی زنجیره ایه که تو کل آمریکا شعبه داره)
تا رسیدم دم کافه خم شدم رو زانوهام و نفس عمیقی کشیدم.نابود شدما!
سریع پریدم تو کافه که دکورش سبز و قهوه ای بود.
پسری که لباس فرم مشکی استارباکسو به تن داشت پشت پیشخون ایستاده بود و اسپرسوی خانمی رو بش تحویل داد.
رفتم سمتش:سلام!
_عه سلام ویولت تویی؟
_پ عمم ایستاده آیا بن؟
خندید:بی خیال!حالا چی میخوری؟
خم شدم:هات چاکلت با خامه و چیپس شکلات و کارامل.
_نمیری یوقت!
_نگران نباش!
یه گوشه نشستم و سرمو گذاشتم رو میز.بن خیلی بچه ی خوبی بود.قیافشم خیلی بانمک بود!موهای قهوه ای مرتب،چشمای روشن و آبی،پوست سفید و کمی کک و مکی و لبای باریک.
یکم بعد هات چاکلتمو آورد و با چشمکی رفت:نوش جونت بچه!
با قاشم از روی خامه ای که روش خرده شکلات و کارامل پاشیده بودن برداشتم و خوردم.
آخ آخ که چقدر خوشمزس این لامصب!
با قاشق خامه و هات چاکلت رو هم زدم و بعد سر کشیدم.
خیلی مزه داد،جای بروبکس خالی... .
 
آخرین ویرایش: