درحال تایپ رمان سرآغاز تاریکی | QueenOfDarkness کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 6K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: QueenOfDarknees

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
نام رمان: سرآغاز تاریکی
نام نویسنده: QueenOfDarkness کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: سییما

ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی
طراح جلد:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

خلاصه:
تاکدا، پسر نوجوانی که به ناچار طعم تلخِ غم را می‌چشد و در راه انتقام روح می‌بازد. نوجوانی که در کودکی مادر خود را از دست داده و اکنون جز انتقام فکری در سر ندارد؛ اما در راه انتقام، پرده از اسراری برمی‌دارد که مسیر زندگیش را عوض می‌کند.


v9tc_271667_sar-aghaze-tariki.png
 
آخرین ویرایش:

*سیما*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
مقدمه:
تاریکی همه جا را فرا گرفته است...
همه چشم به انتظار هستند...
به امید پرتویی از روشنایی
***
سرش را به پنجره تکیه داد و از پشت شیشه‌ی غبار گرفته به جست و خیز و بازی‌های کودکانه‌ی پسرش لبخند زد. افکارش مدام در ذهنش جولان می‌دادند و او چاره‌ای جز فکر کردن به آنها نداشت. اینکه آیا می‌توانست پسرش را در کنار خود حفظ کند و دوباره زندگی‌اش رنگ آرامش بگیرد یا نه، سوالی بود که مثل خوره به جانش افتاده و روانش را به هم ریخته بود.

- برات یه پیغام اومده سوچین.
ابرو در هم کشید و نگاه متعجبش را به‌سمت مادرش انداخت.
- چه اتفاقی افتاده مادر؟
دارا با نگرانی به دخترش نگاه کرد و پاسخ داد:
- باید خودت ببینی.
به‌سمت مادرش قدم برداشت و با دستانی لرزان، نامه را از او گرفت. هنگامی که محتوای نامه را خواند، پاهایش توانی برای ایستادن نداشتند و کلمات جلوی چشم‌هایش رژه می رفتند:
《سوچین، تو و پسرت به‌خاطر اعمال کنشی مجازات خواهید شد...موادو》
در همین لحظه پسرک با خوشحالی وارد خانه شد؛ ولی با دیدن چهره رنگ پریده مادرش تعجب کرد و پرسید:
- چرا ناراحتی مامان؟
اما مادرش که همچنان به نامه خیره بود، پاسخی نداد. دارا لبخندی زد و دست نوه‌اش را گرفت و او را به اتاقش برد. تاکدا روی تخت نشست و با نگاهی مملو از پریشانی و نگرانی به چشمان عسلی رنگ مادربزرگش خیره شد.
- چیزی شده مادربزرگ؟
دارا لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
- نه عزیزم، اتفاقی نیفتاده فقط حال مادرت خوب نیست و نیاز داره که تنها باشه.
تاکدا آهی کشید و سری به نشانه موافقت تکان داد.

***
نگاهش را از پرده‌های حریر و سفید رنگ پنجره انتهای اتاقش گرفت و با قدم‌هایی آهسته به‌سمت آیینه روی دیوار رفت. لبخند مرموزی زد و به تصویر اغواگر خودش خیره شد. فضای اتاقش چندان هم تاریک نبود و می‌توانست به‌ خوبی چشمان مرموز خود را با برقی شرارت بار درون صفحه‌ی صیقلی آیینه ببیند. زیر لب وردی را زمزمه کرد و تصویر محوی روی آیینه پدیدار شد. موهای سیاه پسر بچه با رنگ آبی چشمانش تضاد عجیبی ایجاد کرده بود؛ می‌خندید و صدای خنده‌هایش بلند و بلند‌تر شنیده میشد. با شنیدن صدای در، نگاهش را از آیینه گرفت و سریع اجازه‌ی ورود را صادر کرد:
- بیا داخل.
بلافاصله در اتاق با ضرب باز شد و مرد جوانی بر روی فرش‌های دست باف و قرمز رنگ پهن شده وسط اتاق قدم گذاشت. تعظیمی کرد و گفت:
- امر شما رو اطاعت کردم بانوی من.
زن لبخند مرموزی زد و با چشمان بی‌روحش به او نگاه کرد.
- فردا شب نقشه رو عملی کن.
مرد نیشخندی زد و سری به نشانه تایید تکان داد:
- با کمال میل سرورم.
سپس احترام گذاشت و از اتاق بیرون رفت. زن جوان به‌سمت آیینه برگشت و برق خوشحالی در چشم‌هایش دوید. لبخند خبیثی زد و زمزمه وار گفت:
- بالاخره پیدات کردم، حالا وقت انتقام فرا رسیده!
و صدای انعکاس قهقهه‌هایش در سراسر قصر پیچید.
***
لامپانگ- تایلند
هوا آفتابی بود و نسیم خنکی در همه جا می‌وزید. چند ساعتی از بارش باران می‌گذشت؛ اما با این وجود زمین هنوز مرطوب بود. در همین لحظه، صدای خنده‌های دو پسر بچه در میان درختان شنیده میشد. تاکدا و رولان در حالی که با یکدیگر مسابقه می‌دادند، هر یک سعی داشتند از دیگری جلو بزنند. خستگی در چهره هر دو نفر موج میزد؛ ولی با این حال هیچ کدام تسلیم نمی‌شدند. رولان با حسرت به دوستش که از او جلو افتاده بود، نگاه کرد و معترضانه گفت:
- هی تاکدا...صبر کن، تو خیلی سریع میری.
تاکدا بلافاصله ایستاد و در حالی که نفس‌ نفس میزد، به چشمان سبز رنگ رولان که همچون زمرد می‌درخشید، نگاه کرد. موهایش خیس از عرق بود و پوست سفیدش رنگ پریده تر از همیشه به نظر می‌آمد. تقریباً هم قد تاکدا بود و شباهت زیادی به هم داشتند. جفت پا توی چاله‌ی آب گل‌آلودی پرید که بر اثر باران به وجود آمده بود و با خنده نگاه از درخت‌های سرما زده‌ی فصل پاییز که دور تا دور پارک کوچک محله‌اشان را در بر می‌گرفت، جدا کرد و به رولان که با شاخه‌‌ای خشکیده روی خاک نمناک زمین، طرح‌های در هم و برهم می‌کشید، خیره شد. لبخندی زد و پرسید:
- تو به کارناوال آخر هفته میری؟
- نمیدونم؛ ولی مادرم اصرار داره که به اونجا برم.
تاکدا خنده‌ای کرد و گفت:
- منم هنوز تصمیم نگرفتم. راستی واسه مسابقات مدرسه تمرین کردی؟
رولان اخمی کرد و پاسخ داد:
- هنوز نه.
- ولی من بی‌صبرانه منتظرم تا مسابقات مدرسه شروع بشه.
ناگهان با صدای سرد و مغرور دیاکو، صحبت‌شان به پایان رسید:
- امسال نه تاکدا، حداقل من اینطوری فکر نمی‌کنم.
این اولین باری نبود که تاکدا توسط بچه‌های بزرگتر اذیت میشد، توی مدرسه همیشه از این اتفاقات می‌افتاد. تاکدا با نفرت به دانش آموز ارشد نگاه کرد. دیاکو نسبت به دوستانش قد بلندتری داشت. موهای طلایی رنگ و چشمان خاکستری‌اش تا حدودی او را جذاب‌تر می‌کرد. با تیشرت سیاهی که به تن داشت، پوست سفیدش بیشتر از همیشه جلب توجه می‌کرد. تاکدا با خشم غرید:
- چی می‌خوای دیاکو؟
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
دیاکو لبخند خبیثی زد و گفت:
- از همین الان با مسابقات مدرسه خداحافظی‌ کن چون قرار نیست تو به مسابقات بری.
تاکدا دندان قروچه‌ای کرد و گفت:
- من در مسابقات شرکت می‌کنم، تو کی هستی که می‌خوای جلوی من رو بگیری؟
رولان دست تاکدا را کشید و گفت:
- بیخیال پسر، بهش توجه نکن.
تاکدا دستش را پس زد و با عصبانیت گفت:
- نه، باید حسابش رو برسم.
دیاکو پوزخندی تحویل تاکدا داد و رو به دوستانش کرد:
- می‌بینید بچه‌ها؟ پسره دست و پا چلفتی می‌خواد جلوی من رو بگیره، واقعاً که مسخره‌اس. تو خیلی گستاخی تاکدا...مادرت بهت یاد نداده چطور با بزرگتر از خودت حرف بزنی؟
رولان که دید اوضاع خوب پیش نمیره، رو به تاکدا گفت:
- بیا از اینجا بریم.
تاکدا فریاد زد:
- خفه شو رولان.
و رو به دیاکو ادامه داد:
- چطور جرئت می‌‌کنی راجب مادرم اینطوری حرف بزنی؟
تایلر خندید و چشمکی به تاکدا زد:
- می‌دونی چیه دیاکو؟ من شنیدم که مادر تاکدا حتی با پدرش ازدواج نکرده.
تاکدا تهدید آمیز انگشت اشاره‌اش را تکان داد:
- تمومش‌‌کن تایلر‌.
دیاکو با تمسخر نگاهی به تاکدا انداخت و گفت:
- می‌دونید بهترین قسمتش کجاست؟ اینکه پدرش نمی‌تونه ببینه.
و با صدای بلندی قهقهه زدند. تاکدا چند قدم به عقب رفت و شروع به دویدن کرد. رولان ناسزایی به آنها گفت و این در حالی بود که تاکدا با چشمانی اشکبار به خانه برگشت و صدای هق‌هق گریه‌اش در اتاق می‌پیچید.
***
ذهن سوچین به هم ریخته بود؛ مدام با خودش تکرار می‌کرد:
- کنشی چیکار کردی؟ من چطوری باید تاکدا رو نجات بدم؟
اشک در چشمان سیاهش حلقه میزد. تاکسی در طی بیست دقیقه او را به خانه رساند، در حالی که برای سوچین گویا ساعت‌ها گذشت. با آشفتگی در را باز کرد. ناگهان دست‌های کوچکی دور کمرش حلقه زد. سوچین با دلتنگی پسر هشت ساله‌اش را در آغـ*ـوش گرفت و بـ..وسـ..ـه‌ای بر سرش زد. سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. تاکدا را بر روی صندلی نشاند و با لحنی جدی گفت:
- خوب به حرف‌های من گوش کن تاکدا.
با تعجب به مادرش نگاه کرد و پرسید:
- چی شده مامان؟
سوچین با صدای آرامی پاسخ داد:
- چیزی نیست عزیزم، یادت میاد بهت گفتم مادربزرگ قراره امروز به اینجا بیاد؟
تاکدا سری تکان داد و گفت:
- یادم نبود، الان داره میاد؟
سوچین لبخندی زد و با تحکم گفت:
- تو باید چند روز به خونه مادربزرگ بری.
تاکدا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پس مدرسه‌ام چی میشه؟
سوچین لبخند غمگینی به کنجکاوی پسرش زد و گفت:
- خب اون دوست داره تو رو ببینه...من با معلمت صحبت می‌کنم، نگران نباش.
تاکدا سری به نشانه موافقت تکان داد و چشمان اقیانوسی‌اش را به مادرش دوخت.
- تو هم میای درسته؟
سوچین با تردید به پسرش نگاه کرد؛ ولی برای اطمینان خاطر او گفت:
- البته، به محض اینکه کارم تموم بشه میام.
تاکدا خندید و گفت:
- باشه پس من میرم وسایلم رو آماده کنم.
سوچین نفس عمیقی کشید و گفت:
- فقط یه چیز دیگه پسرم، مطمئن نیستم؛ ولی ممکنه به زودی با پدرت ملاقات کنی.
تاکدا اخمی کرد و گفت:
- من پدری ندارم مامان.
سوچین معترضانه گفت:
- تاکدا.
تاکدا با خشم گفت:
- چرا اون حالا می‌خواد برگرده؟ من حتی نمی‌دونم اون چه شکلیه؟
سوچین آهی کشید و پاسخ داد:
- تاکدا اون پدرته و ازت محافظت می‌کنه، به‌خاطر من به حرفش گوش کن.
تاکدا سکوت کرد. سوچین ملتمسانه ادامه داد:
- این کار رو برای من انجام میدی؟
تاکدا با کلافگی سرش را تکان داد و گفت:
- مامان لطفاً بگو چه اتفاقی افتاده؟
سوچین با لحنی مصمم گفت:
- به من قول بده تاکدا تاکاهشی.
مکثی کرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه میزد، ادامه داد:
- قول بده که به حرف کنشی گوش کنی.
این اولین باری بود که اسم شمشیرزن را در مقابل پسرش می‌گفت. تاکدا با نارضایتی به مادرش نگاه کرد:
- خیلی خب؛ ولی من اون رو دوست ندارم.
سوچین لبخند مهربانی زد و دست پسرش را گرفت.
- ازت ممنونم تاکدا. راستی من مقداری پس انداز واسه کارناوال محلی آماده کردم، می‌تونی با رولان به اونجا بری.
تاکدا با خوشحالی به مادرش نگاه کرد و گفت:
- جدی میگی مامان؟
سوچین چشمکی زد و در حالی که موهای سیاه رنگ پسرش را نوازش می‌کرد، پاسخ داد:
-البته پسرم حالا برو وسایلت رو جمع کن، مادربزرگ ممکنه هر لحظه برسه.
و برای آخرین بار پسرش را در آغـ*ـوش گرفت.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
آمریکا- پایگاه نیرو های ویژه
سرگرد بلید با قدم‌هایی آهسته به‌سمت اتاقش رفت و در اتاق را به آرامی باز کرد. با دیدن همسرش که روی صندلی نشسته بود و چشم به انتظار او بود، لبخند کمرنگی زد و سری به نشانه سلام تکان داد. همسرش جاناتان، لبخندی زد و کنجکاوانه پرسید:
- چیزی شده؟
سونیا بلید آهی کشید و به همسرش نگاه کرد. نگرانی در چشمان خاکستری‌اش موج میزد و پوست سفیدش رنگ پریده‌تر از همیشه به نظر می‌آمد. جانی کیج از روی صندلی بلند شد و رو به روی همسرش ایستاد. سونیا نفسش را با حرص بیرون داد و موهای طلایی رنگش را از جلوی صورتش کنار زد. دستانش را مشت کرد و زیر لب غرید:
- کنشی توی دردسر افتاده.
جاناتان با تعجب پلک زد و زمزمه کرد:
- چرا؟
سونیا نگاهش را از او گرفت و سرش را با عصبانیت تکان داد:
- من اون رو به عنوان مامور نفوذی به پایگاه اژدهای سرخ فرستادم؛ حالا اون هویتش لو رفته و به کمک من نیاز داره.
جاناتان اخمی کرد و گفت:
- تو نباید خودت رو سرزنش کنی سونیا، این تقصیر تو نیست.
سونیا مخالفت کرد و گفت:
- من کسی هستم که کنشی رو توی دردسر انداخته، پس مسئولیت اون به عهده منه.
جاناتان آهی کشید و با نگرانی پرسید:
- اون می‌دونه اژدهای سرخ دنبالش هستن؟
سونیا سری به نشانه منفی تکان داد و گفت:
- هنوز نه، باید بهش خبر بدم.
سونیا بلید نمی‌دانست کنشی چه عکس العملی خواهد داشت؟ آهی کشید و با تردید ارتباط را برقرار کرد.
- سرگرد بلید، کنشی تاکاهاشی هستم. گزارش بدید.
نگاهی بین سونیا و همسرش رد و بدل شد.
- کنشی، خبر‌های بدی برات دارم.
کنشی با اطمینان گفت:
- ادامه بده.
سونیا به مانیتور نگاه کرد و گفت:
- خب ما متوجه شدیم که گروه اژدهای سرخ به طرز مشکوکی توی تایلند اقداماتی انجام میدن؛ ولی ما یه چیز دیگه هم فهمیدیم...تو یه پسر هشت ساله از خانومی به اسم سوچین داری، توی شهر لامپانگ.
کنشی با ناباوری سرش را تکان داد و زیر لب گفت:
- من...چی؟
سونیا با خونسردی پاسخ داد:
- درست شنیدی، ما از یه بیمارستان محلی توی لامپانگ، آزمایش DNA گرفتیم و همین ثابت می‌کنه پسر توئه.
مکثی کرد و ادامه داد:
- ما از این می‌ترسیم که اژدهای سرخ...
ناگهان کنشی حرفش را قطع کرد و با لحنی عصبی گفت:
- فقط تمومش کن.
همسرش جاناتان سری تکان داد و گفت:
- صبر کن سونیا، بهش فرصت بده.
صدای نفس‌های نامنظم کنشی شنیده میشد.
- اون عوضیا با سوچین و پسرم چیکار کردن؟
سونیا مضطربانه گفت:
- منم نمی‌دونم، اگه موادو توی لامپانگ باشه پس حتماً خانواده تو رو هدف گرفتن.
کنشی با لحن سرزنش آمیزی گفت:
- موادو الان اونجاس و نیروهای ویژه داره تحقیق می‌کنه اونا چه اقدامی انجام میدن؟
سونیا با ندامت سرش را پایین انداخت. لبش را گزید و آهسته گفت:
- من واقعاً متاسفم کنشی.
کنشی بدون تردید گفت:
- من به تنهایی میرم تایلند سرگرد.
سونیا بی درنگ گفت:
- می‌تونم یه تیم کمکی برات بفرستم.
- ممنونم؛ ولی نمی‌تونم صبر کنم، دیگه وقتی باقی نمونده.
سونیا تقریباً فریاد زد:
- می‌خوای چیکار کنی؟
کنشی بی اعتنا به لحن سونیا، پاسخ داد:
- می‌خوام سوچین و پسرم رو نجات بدم.
***
تایلند- لامپانگ
پرتو‌های سرخ و طلایی خورشید، آسمان را خونین کرده بود. سکوت تلخی در خانه حاکم بود. سوچین با چشمانی اشکبار کنار پنجره ایستاده بود و در حالی که غروب خورشید را تماشا می‌کرد، به خاطراتی که با کنشی گذرانده بود فکر می‌کرد. لبخند تلخی زد و نگاهش را از پنجره گرفت. شنل سیاهش را پوشید و بی درنگ خانه را ترک کرد. به تاکدا قول داده بود که برگردد. آنقدر غرق در فکر بود که متوجه نشد کی به آن کلبه متروکه رسید. افراد اژدهای سرخ به او پیغام داده بودند که به اینجا بیاید. سوچین به‌خاطر نجات جان تاکدا، چاره دیگه‌ای نداشت. با شنیدن صدای قدم‌های چند نفر که به او نزدیک تر می‌شدند، ایستاد و سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. در همین لحظه سه فرد سرخ پوش از پشت درخت‌ها بیرون آمدند و در حالی که به‌سمت سوچین می‌آمدند، شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند. یکی از آنها سر تاپای سوچین را ور انداز کرد و با تمسخر گفت:
- تو همون هـ*ـر*زه‌ای هستی که با کنشی بود؟
سوچین پوزخندی زد و در حالی که دستش را به‌سمت خنجرش می‌برد، پاسخ داد:
- من همون هـ*ـر*زه‌ای هستم که خنجر داره.
و بی درنگ به‌سمت آنها هجوم برد.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
قطرات باران بی رحمانه به شیشه پنجره تازیانه میزد و صدای غرش رعد و برق در آسمان طنین می‌انداخت. دارا با نگرانی کنار پنجره ایستاد و به فضای خلوت خیابان خیره شد. ساعت دوازده شب بود؛ اما سوچین هنوز بازنگشته بود. حتی تصور اینکه برای دخترش اتفاقی افتاده باشد، قلبش را به درد می‌آورد. خانه‌ی نسبتاً بزرگی داشت، با یک ایوان کوچک که پر از گلدان‌های سفالی و قهوه‌ای روشن گل‌های مورد علاقه‌اش بود. فضای داخل اتاق نشیمن را که با قالیچه‌ای دایره مانند و گل‌دار تزئین شده بود، از قبل برای نوه و دخترش مرتب کرده بود. گوشه‌ی اتاق نشیمن، نزدیک شومینه‌ی کوچکی مبل تک نفره‌ای قرار داشت که معمولاً عصر‌ها روی آن می‌نشست، عینک ظریفش را به چشم میزد و مشغول خواندن کتاب میشد. با شنیدن صدای در، نفس راحتی کشید و با خوشحالی درِ خانه را باز کرد؛ اما با دیدن چهره آشنایی که پس از سال‌ها می‌دید، خشم و نفرت وجودش را فرا گرفت. دستانش را مشت کرد و با لحن سردی گفت:
- تو خیلی شجاعی که جرئت کردی دوباره خودت رو نشون بدی کنشی تاکاهاشی.
کنشی در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید،
به داخل خانه آمد و زیر‌‌ لب گفت:
- دارا...
چطور می‌توانست خبر مرگ دخترش را به او برساند؟ دارا پوزخندی زد و گفت:
- نه سال، بدون هیچ ملاقاتی. یادت میاد که چه قول‌هایی به دخترم دادی؟ ولی هیچ وقت برنگشتی، تو به دیدن سوچین نیومدی حتی نفهمیدی که اون از تو بچه داره.
کنشی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. دارا از چیزی خبر نداشت.
- چرا حالا برگشتی تاکاهاشی؟ معنی این کارها چیه؟
کنشی نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
- زمان داره از دست میره دارا و تو هیچ انتخابی نداری.
دارا با تعجب به او نگاه کرد. کنشی آهی کشید و گفت:
- سوچین مرده و زندگی پسرم در خطره.
دارا با حیرت و ناباوری سرش را تکان داد. چند قدم به عقب رفت و خواست به زمین بیفتد که کنشی او را به موقع گرفت؛ اما دارا با عصبانیت دست شمشیرزن را پس زد.
- سوچین...غیر ممکنه، نه...نه.
و اشک از چشمانش سرازیر شد. کنشی سری تکان داد و با اندوه گفت:
- لطفاً آروم باش دارا.
دارا با نگاهی مملو از خشم و نفرت به کنشی خیره شد و دیوانه وار فریاد زد:
- تو قول دادی که ازش محافظت کنی. تو یه دروغگویی، من این رو باور نمی‌کنم.
کنشی نفس عمیقی کشید تا آرامش خود را حفظ کند و از صمیم قلب گفت:
- سوچین از تموم دنیا برای من با ارزش تره، دارا‌.
مکثی کرد و ادامه داد:
- افراد سازمان خلافکاری به اسم اژدهای سرخ، اون رو به قتل رسوند. برای همین سوچین پسرمون رو پیش تو فرستاد، به‌خاطر محافظت از اون.
دارا با سردرگمی به او نگاه کرد و گفت:
- ولی چرا؟ سوچین که با اونا دشمنی نداشت.
کنشی با ندامت گفت:
- برای انتقام از من. دارا ازت خواهش می‌کنم به حرف‌های من گوش کن، به‌خاطر نوه‌ات.
دارا ابرویی بالا انداخت و با اطمینان گفت:
- تو به اینجا نیومدی که اینا رو به من بگی کنشی.
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
کنشی لبخند محوی زد و گفت:
- درسته دارا، من اومدم که پسرم رو با خودم ببرم.
دارا با تردید به او نگاه کرد و گفت:
- ولی من اینطور فکر نمی‌کنم، اون حتی تو رو نمی‌شناسه...
نگاه از کنشی گرفت و زیر لب با تردید زمزمه کرد:
- نمی‌خوام تاکدا رو هم از دست بدم.
کنشی با شنیدن اسم پسرش برای اولین بار، لبخند تلخی زد و گفت:
- تاکدا الان در خطر مرگه. ممکنه اونا تو رو بکشن دارا، نیروهای ویژه می‌تونن تو رو به جای امنی ببرند.
دارا سری به مخالفت تکان داد و گفت:
- من جایی نمیرم کنشی تاکاهاشی.
- این برای محافظت از خودته، به من اعتماد کن.
دارا آهی کشید و گفت:
- تو نمی‌تونی نظرم رو عوض کنی. برام مهم نیست چه اتفاقی می‌افته فقط از تاکدا محافظت کن، خواهش می‌کنم.
کنشی سری به نشانه مثبت تکان داد. دارا با صدایی آهسته گفت:
- درسته که تاکدا یه بچه‌اس؛ ولی احمق نیست، تو باید حقیقت رو بهش بگی.
- اون نباید با خبر بشه، می‌دونم باید چیکار کنم.
دارا با ناراحتی سری تکان داد و به‌سمت اتاق رفت. در اتاق را به آرامی باز کرد و با لحن مهربانی گفت:
- می‌تونی بیای بیرون پسرم.
***
موادو با عجله به‌سمت اتاق رفت و در حالی که نمی‌توانست خوشحالی‌اش را پنهان کند، چند ضربه به در اتاق زد و بی درنگ وارد شد. تعظیمی کرد و گفت:
- تبریک میگم بانوی من، بالاخره تونستید انتقام خودتون رو بگیرید.
صدای خونسرد و بی احساسی در اتاق پیچید:
- هنوز تموم نشده، باید اول از شر اون شمشیرزن و پسرش خلاص بشیم.
موادو نیشخندی زد و قاطعانه گفت:
- مطمئن باشید که سرشون رو براتون میارم.
سپس از اتاق بیرون رفت و زن جوان را که به اهداف شیطانی‌اش می‌اندیشید، تنها گذاشت.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
تاکدا به آرامی از اتاق بیرون آمد. سرش را بلند کرد و مرد غریبه‌ای را دید که لباس مبارزه به تن داشت و چشم بندی مشکی بر روی چشمانش بسته شده بود. ضربان قلب تاکدا ناگهان بیشتر شد. زیر لب گفت:
- یعنی خودشه؟
ناخودآگاه با صدای بلندی پرسید:
- تو نابینا هستی؟
کنشی لبخندی زد و به‌سمت پسرش رفت. با دستش صورت پسرک را لمس کرد. او درست شبیه مادرش بود. موهایش به رنگ شب، پوستش به سفیدی برف و چشمانی آبی اقیانوسی. تنها تفاوتی که با مادرش داشت، رنگ چشمانش بود. هیچکس چشمان مشکی سوچین را نداشت. تاکدا با خودش گفت:
- این چه سوالی بود که پرسیدم؟ مادر به من گفته بود که اون نابیناس، حتما الان از دستم عصبانیه حالا من چیکار کنم؟
پدرش لبخندی زد و گفت:
- من عصبانی نیستم، پسرم.
کنشی نمی‌توانست خوشحالی‌اش را پنهان کند، بالاخره پس از هشت سال پسرش را ملاقات می‌کرد. با این وجود، نگران این بود که چه اتفاقی برای پسرش خواهد افتاد؟ و اینکه چطور به تاکدا بگوید که مادرش مرده. لبخند مهربانی زد و گفت:
- من کنشی تاکاهاشی هستم، اسم تو چیه؟
- تاکدا تاکاهاشی.
کنشی سری تکان داد و پرسید:
- مادرت راجب من چیزی به تو گفته؟
تاکدا با حرص نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
- ممکنه.
کنشی به چشمان عسلی دارا نگاه کرد و گفت:
- ازت ممنونم دارا، خوشحالم که به من اعتماد کردی.
دارا با دلتنگی تاکدا را در آغـ*ـوش گرفت و بـ..وسـ..ـه‌ای بر سرش زد. آهی کشید و گفت:
- امیدوارم دوباره تو رو ببینم تاکدا.
تاکدا با تعجب به مادربزرگش نگاه کرد و گفت:
- منظورت چیه؟
- تو باید با پدرت از اینجا بری.
تاکدا تقریباً فریاد زد:
- ولی من با اون نِمیرم، مادر به زودی میاد دنبالم.
اشک در چشمان دارا حلقه زد. به سختی خودش را کنترل کرد و گفت:
- سوچین هم به شما ملحق میشه، اون منتظرتونه.
تاکدا سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. کنشی نگاه قدر‌شناسانه‌ای به دارا انداخت و بی درنگ دست پسرش را گرفت. دارا زیر لب گفت:
- مراقب تاکدا باش.
کنشی لبخندی زد و سری به نشانه خداحافظی تکان داد. سپس به همراه پسرش از خانه خارج شد و در تاریکی شب، لامپانگ را ترک کردند.
***
نیمه شب بود و نور نقره فام مهتاب در همه جا نمایان بود. نسیم خنکی می‌وزید و صدای قدم‌های محکم کنشی، سکوت شب را در‌هم می‌شکست. با شنیدن صدای گوشی‌اش ایستاد و بلافاصله پاسخ داد. در صدای سونیا، نگرانی موج میزد:
- کنشی، موقعیت خودت و پسرت رو گزارش بده.
کنشی لبخند محوی زد و گفت:
- اون حالش خوبه و الان هم خوابیده.
سونیا خندید و با لحنی جدی گفت:
- حالا بگو چه اتفاقی افتاد؟
کنشی آهی کشید و با ناراحتی پاسخ داد:
- من برای نجات سوچین خیلی دیر کردم، نتونستم جسدش رو پیدا کنم؛ اما انگار تیر خورده چون رد خون روی زمین مشخص بود.
صدای سونیا غمگین شد:
- من واقعاً متاسفم کنشی.
- وظیفه هر دو تامون اینه که از مردم محافظت کنیم سونیا، تو مقصر نیستی.
- درسته، حالا می‌خوای چیکار کنی؟
کنشی با اطمینان پاسخ داد:
- من به ژاپن بر می‌گردم، اونجا امنیت بیشتری داریم.
سونیا متعجب پرسید:
- پس پسرت چی میشه؟
کنشی اخمی کرد و گفت:
- منظورت چیه؟
- خب ممکنه اون...
کنشی حرفش را قطع کرد و با تحکم گفت:
- اون پیش من می‌مونه سرگرد بلید.
صدای نفس‌های عصبی سونیا شنیده میشد.
- خیلی خب؛ ولی باید مراقب باشی، اونا حتماً دنبال تو میان.
کنشی سری تکان داد و زیر لب گفت:
- می‌دونم.
***
کنشی با صدای نسبتاً بلندی پرسید:
- گروهبان پیتر، تونستی موقعیت اونا رو پیدا کنی؟
صدای همکارش را به سختی شنید:
- در حال حاضر، اونا در جنوب تایلند هستن؛ ولی هنوز اقدامی نکردن.
کنشی اخمی کرد و گفت:
- این درست نیست، مطمئنم آرامش قبل از طوفانه. اونا به زودی میان دنبال من، اگه فهمیدی موادو یا هاسوهائو من رو تعقیب می‌کنن، بهم خبر بدید. من روی تو حساب می‌کنم پیتر.
- متوجه‌ام کنشی.
کنشی ارتباط را قطع کرد. در همین لحظه پسرک از خواب بیدار شد. او ساعت‌های طولانی‌ای را در خواب گذرانده بود.
کنشی سعی کرد به سوچین فکر نکند؛ اما با دیدن تاکدا که تنها یادگار سوچین بود، قلبش به درد آمد. با تمام وجودش به محافظت از پسرش فکر می‌کرد. تا زمانی که او نفس می‌کشید، پسرش در امان بود. تاکدا چشمان اقیانوس وارش را به نیم‌رخ پدرش دوخت. می‌توانست صدای تپش‌های نامنظم قلب او را بشنود. کنشی تمام شب، پسرش را در آغـ*ـوش گرفته بود؛ اما با این وجود لحظه‌ای توقف نکرد.
- پدر؟
کنشی سرش را چرخاند و آهسته پاسخ داد:
- بله پسرم؟
- مادر کجاست؟
کنشی نمی‌توانست حقیقت را به فرزندش بگوید، در حالی که خودش مرگ سوچین را باور نمی‌کرد.
- مادرت بعداً به ما ملحق میشه پسرم.
تاکدا کلافه به پدرش نگاه کرد و معترضانه گفت:
- پس کی می‌تونم ببینمش؟ من رو کجا می‌بری؟
کنشی به سوال او اعتنایی نکرد و گفت:
- تو با من می‌مونی بچه.
تاکدا متعجب پرسید:
- چرا؟ مامان به من نگفت که تایلند رو ترک می‌کنیم، تموم وسایل من توی لامپانگه.
کنشی سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند:
- نگران نباش، این از قبل برنامه ریزی شده.
تاکدا مصرانه ادامه داد:
- پس مدرسه‌ام چی میشه؟ مسابقات آخر این ماه؟
کنشی بی‌توجه به تمام بهانه تراشی‌های تاکدا گفت:
- ما به ژاپن می‌ریم، به من اعتماد کن پسرم.
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
تاکدا با سردرگمی سرش را تکان داد و گفت:
- نمی‌فهمم، من فقط...
هزاران سوال در ذهن داشت؛ اما دریغ از یک جواب. او در حیرت این بود که پدرش با وجود اینکه نابیناس، چطور انقدر سریع می‌دَود؟ کنشی ذهن تاکدا را خواند و لبخند غمگینی زد. با خودش گفت:
- پسرم تو حتی نمی‌دونی که چقدر شبیه مادرتی، درست مثل اون کنجکاوی. اگه سال‌ها پیش عاشقش نمی‌شدم و سوچین رو از خودم دور می‌کردم، اون الان زنده بود و هیچ کدوم از این اتفاقات نمی‌افتاد.
با صدای تاکدا که سوال می‌پرسید از فکر بیرون آمد:
- لباس تو شبیه جنگجوهاس، درست نمیگم؟
کنشی سری به نشانه مثبت تکان داد:
- من یه شمشیرزن هستم تاکدا. زمان زیادی رو توی ژاپن گذروندم؛ ولی همیشه در حال سفر بودم. من عضو نیروهای ویژه آمریکا هستم و به‌خاطر محافظت از قلمروی زمین، در آژانس تحقیقاتی دنیای ماوراء کار می‌کنم.
تاکدا متعجب گفت:
- مادر بارها به من گفته بود که شما فرد مهمی هستید.
کنشی به افکار پسرش لبخند زد. تاکدا با اشتیاق گفت:
- امیدوارم بتونم راجب شما به رولان بگم، حتماً شگفت زده میشه...
مکثی کرد و ادامه داد:
- من با رولان خداحافظی نکردم.
- شما با هم دوستید؟
تاکدا سری به نشانه مثبت تکان داد:
- آره از بچگی با هم دوستیم. حالا یادم اومد، پدر رولان به تازگی برای شخصی به اسم موادو کار می‌کنه...
ناگهان کنشی حرفش را قطع کرد و گفت:
- نام خانوادگی رولان چیه؟
شمشیرزن بعد از شنیدن اسم موادو، آنقدر تعجب کرد که دیگر چیزی را نشنید. با خودش گفت:
- پس موادو اطلاعات رو از پدر رولان کسب کرده.
- رولان ویلسون، چرا می‌پرسی؟
کنشی پاسخ داد:
- فقط کنجکاو شدم.
***
تایلند- لامپانگ
با نگاهی مملو از خشم و نفرت به عکس خیره شد. سوچین برای حفاظت از فرزندش بیشتر از همه تلاش کرده بود. او به راحتی توانسته بود افرادی که برای کشتنش اجیر شده بودند را از بین ببرد و پسرش را نجات دهد تا دست او و افرادش به تاکدا نرسد. در واقع هدف اصلی آنها پسر بچه بود. موادو نیشخندی زد و به‌سمت نقشه روی میز رفت. هم
اکنون افرادی به فرماندهی هاسوهائو برای تعقیب شمشیرزن و به دام انداختن او و پسرش راهی شدند. کنشی
حتی فکرش را هم نمی‌کرد که موادو تا چه اندازه از این بازی لـ*ـذت می‌برد. موادو خنجرش را بیرون کشید و شهری که کنشی در آن اقامت داشت را روی نقشه به تصویر کشید. او به خون تاکاهاشی تشنه بود.
***
هفت ساعت بعد...ژاپن
هوا گرگ و میش بود و نسیم خنک صبحگاهی در همه جا می‌وزید. کنشی و تاکدا بعد از چندین ساعت به دهکده‌ای سرسبز رسیدند. دهکده‌ای با کلبه‌های چوبی کوچک که انتهایش به چند تپه‌ی کم شیب با سبزه‌های تازه جوانه زده‌ی کوتاه می‌رسید. تاکدا با دیدن کلبه متروکه تعجب کرد و پرسید:
- تو اینجا زندگی می‌کنی؟
- بعضی اوقات به اینجا میام.
تاکدا ابرویی بالا انداخت و با تردید به پدرش نگاه کرد:
- آشپزی هم می‌کنی؟
کنشی سری به نشانه مثبت تکان داد. تاکدا خنده‌ای کرد و گفت:
- نگران نباش بابا. وقتی مامان برگرده، برامون غذای تایلندی درست می‌کنه.
کنشی آهی کشید و با خودش گفت:
- آخرین باری که سوچین برام غذا درست کرد، نزدیک به ده سال پیش بود.
***
 
آخرین ویرایش:

QueenOfDarknees

کاربر فعال
عضو انجمن
28/2/19
530
6,810
571
تاکدا با بی‌‌میلی به غذای روی میز نگاه می‌کرد. کنشی نگاهی به تاکدا انداخت و گفت:
- چرا نمی‌خوری پسرم؟
- گرسنه نیستم.
کنشی صبورانه ادامه داد:
- ما راه درازی رو در پیش داریم و ممکنه ساعت‌ها چیزی نخوریم.
تاکدا کلافه به کنشی نگاه کرد و پرسید:
- چرا باید مدام در حال سفر باشیم؟
کنشی آهی کشید و پاسخ داد:
- من بر علیه یه سازمان غیر قانونی کار می‌کنم و حالا پوشش من از بین رفته. اونا می‌خوان من بمیرم، نمی‌دونم چطور؛ ولی به راحتی تونستن رد ما رو پیدا کنن.
اشک در چشمان تاکدا حلقه زد و معترضانه گفت:
- می‌خوام به تایلند برگردم. من و مادرم بدونِ تو، زندگی بهتری داریم.
کنشی با لحن ناراحتی گفت:
- می‌دونم؛ اما تایلند امن نیست. حالا زودتر غذاتو بخور.
تاکدا به ناچار مشغول غذا خوردن شد. پس از دقایقی، لبش را گزید و به پدرش نگاه کرد. سعی کرد کنجکاوی‌اش را پنهان کند؛ اما طاقت نیاورد و زیر لب پرسید:
- تو چطور به مادر علاقه‌مند شدی؟
کنشی لبخندی زد و در جواب گفت:
- درسته که من نابینا هستم؛ اما می‌تونم با ذهنم هر چیزی رو ببینم. مادرت واقعاً زیبا بود؛ ولی در واقع زیبایی باطنش بود که من رو مجذوب کرد، همون طور که در تو می‌بینم.
تاکدا با حالتی گنگ به پدرش نگاه کرد و گفت:
- منظورت چیه؟
- وقتی بزرگ‌تر شدی، خودت می‌فهمی.
مکثی کرد و ادامه داد:
- عجله کن تاکدا، هر چه زودتر باید اینجا رو ترک کنیم.
تاکدا ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید:
- قراره کجا بریم؟
- به ملاقات یه دوست قدیمی میریم.
***
دو روز بعد...
- زود باش تاکدا.
- الان میام.
سپس با عجله خودش را به کنشی رساند و دست پدرش را گرفت. دو روز پیش از توکیو فرار کردند و به شهر هوکایدو آمدند. کنشی با شنیدن صدای گوشی‌اش ایستاد.کوله پشتی‌اش را باز کرد و گوشی را بیرون آورد. ارتباط را برقرار کرد و پاسخ داد:
- تاکاهاشی هستم، چی شده مایک؟
- موقعیت اونا رو پیدا کردم. تکرار می‌کنم، موقعیت اونا رو...آخ!
کنشی جا خورد و با نگرانی گفت:
- مایک، می‌تونی صدام رو بشنوی؟ مایک؟
ناگهان صدای آشنایی به گوش کنشی خورد:
- خب خب کنشی تاکاهاشی، باعث افتخاره که صدات رو می‌شنوم.
اخم میان ابروهایش نشست و با خشم غرید:
- این جنگ بین من و توئه موادو، دست از سر مایک بردار.
موادو خنده‌ای کرد و گفت:
- آقای مایک تا حالا از دور خارج شده.
مکثی کرد و با تمسخر ادامه داد:
- چرا هنوز قایم شدی شمشیرزن؟
- پدر، چی شده؟
کنشی دستش را روی دهان تاکدا گذاشت.
- تاکاهاشی جوان، من رو نمی‌شناسی نه؟ حیف شد که ما نمی‌تونیم با هم ملاقات کنیم.
سپس پوزخندی زد و ادامه داد:
- مهم نیست. بالاخره وقتش می‌‌رسه که اون از همه چیز باخبر بشه، قبل از اینکه من شمشیرم رو روی گردنش بزارم.
کنشی با لحنی که نفرت در آن موج میزد، گفت:
- گوش کن موادو، تا وقتی که من زنده‌ام مطمئن باش دستت به اون نمی‌رسه.
موادو قهقهه ای زد و بی رحمانه گفت:
- نا امیدم کردی کنشی، شاید اون بچه از تو بهتر باشه درست مثل مادرِ...
کنشی بلافاصله ارتباط را قطع کرد و اجازه نداد موادو جمله‌اش را به پایان برساند. تاکدا را رها کرد و جلوی او زانو زد. قطرات اشک صورت تاکدا را خیس کرده بود. پدرش موهای سیاهش را نوازش کرد و او را در آغـ*ـوش گرفت. تاکدا سعی کرد ترسش را پنهان کند و نفس عمیقی کشید.
- گریه نکن پسرم. تو نباید بترسی، من اینجا هستم و هنوز نمرده‌ام. اونا اول میان سراغ من.
تاکدا در حالی که هق‌هق می‌کرد، فریاد زد:
- نمی‌خوام فرار کنیم، من دوست ندارم مبارزه کنی. چرا بر نمی‌گردیم پیش مامان؟ چرا نمی‌تونی یه پدر معمولی باشی؟ من فکر می‌کردم تو رو می‌شناسم؛ ولی حالا ازت می‌ترسم.
کنشی سرش را پایین انداخت و با خودش گفت:
- پسر عزیزم، تنها روشنایی توی دنیای تاریک من، تو هستی. منم می‌ترسم، از اونایی که می‌خوان تو رو ازم بگیرن می‌ترسم. رازهایی که ازت پنهان کردم فقط برای اینه که جونت رو نجات بدم. من به مادرت مدیونم، اون برای محافظت از تو مرد. اجازه نمیدم خونش پایمال بشه.
آهی کشید و زمزمه کرد:
- من رو ببخش پسرم.
سپس تاکدا را در آغـ*ـوش گرفت و بی درنگ فرار کرد.
***
 
آخرین ویرایش: