در حال تایپ گلوله‌های شیطانی(جلد دوم) | صحرا آصلانیان کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *sahra_aaslaniyan*

دیدگاهی که از جلد دوم گلوله های شیطانی دارید!

  • اونی که فکر میکردم نیست:(

    رای: 0 0.0%
  • خوبه نظرمو به خودش جلب کرده:)

    رای: 15 88.2%
  • جلد اول بهتر بود/؛

    رای: 1 5.9%
  • جلد دوم جذاب تره*-*

    رای: 3 17.6%
  • شخصیت کیان رو بیشتر دوست دارم^-^

    رای: 3 17.6%
  • شخصیت نکیسا رو بیشتر دوست دارم(:

    رای: 0 0.0%
  • از شخصیت صحرا بیشتر خوشم میاد#_#

    رای: 0 0.0%
  • شخصیت میلاد رو بیشتر دوست دارم"-"

    رای: 0 0.0%
  • از شخصیت اردلان خیلی خوشم میاد5_5

    رای: 1 5.9%

  • مجموع رای دهندگان
    17

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق

«به نام یکتای دو عالم »
نام رمان: گلوله های شیطانی ( جلد دوم )
نام نویسنده: صحرا آصلانیان کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه. اجتماعی. معمایی. جنایی_مافیایی
نام ناظر: rita.ros

خلاصه رمان:
کیان اهتشام، انسانی با قلبی سیاه؛ سرنوشت با حیله گری تمام، تنها نقطه مقابل شرور قصه رو دور میکنه، توی پیچ و تاب های دردسر سازش پنهان میکنه و کیان برای باری دیگه بی هیچ مانعی آزاده گـ*ـناه کنه، زندگی از نگاه اون ترکیبی از تقاص و گـ*ـناهه؛ حالا بی هیچ اعتراضی زمان، زمان شکستن پل های خاکستری پشت درواره های شهر انسانیت خواهد بود؛ کیان گـ*ـناه میکنه تا زمانی که رقیبی قدر وعده تقاصش رو بده.



Please, ورود or عضویت to view URLs content!

***

سخنی با خوانندگان گرامی:
سلام دوستان؛ اینم از جلد دوم گلوله های شیطانی
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

، پیشنهاد میکنم جلد اول رو مطالعه کنید، جلد دوم از پایان جلد اول آغاز شده پس برای رفع شدن ابهام های احتمالی بهتره قبل از جلد دوم، جلد اول مطالعه بشه؛
امیدوارم همونطور که جلد اول رو دنبال کردین، جلد دوم هم براتون جـ*ـذاب باشه!

با تشکر:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.


خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
دلنوشته کیان:« شخصیت اصلی این قصه تاریک»
من، شرور این داستان، گـ ـناه کار قدیمی این بازی؛ برای باری دیگر تنها نشسته ام، کنار همان پنجره سرد... باز همان غبار گـ ـناه روی شیشه را پوشانده است، باز همان انگشتانی که ماشه را میکشند، شیشه را نیز نقشی میزنند: 3 گلوله، سه قلب، و یک تفگ... امشب مرگ آن ها به دست من است.
***
کیان:
کلافه دستی به گردنم کشیدم و به عکسهای روی میز زل زدم؛ آخرین تصویری که ازش توی ذهنم داشتم، جسم خونی و نیمه جونش کف اون انبار لعنتی بود، یکی از اشتباه هایی که به ندرت انجام میدادم، نتونستم نجاتش بدم، شاید اینبار قدم هام رو به درستی برنداشتم، شاید اون من رو به اشتباه کشید، وقتی کنارش بودم ذره ا ی حس نمیکردم نیاز به مراقبت داشته باشه؛ چندیدن ماه افرادم رو برای پیدا کردنش فرستادم، میخواستم درجواب کمک هاش کار کوچکی براش انجام داده باشم حتی اگه با پیدا کردن جسد بیجونش باشه؛ این بازی از اولش هم جایی برای آدم های ضعیف نبود اما، اون دختر گستاخ ضعیف نبود، شبگرد آدم جنگ بود، دختری که بدون ذره ای ترس و دلهره پا توی این مرداب خونین گذاشته بود و پا پابه پای گلوله هام قصاص میکرد!
از پشت میز بلند شدم و به سمت در چوبی گوشه سالن قدم برداشتم، در چوبی رو باز کردم و وارد راه روی نیمه تاریکش شدم، به انتهای راهرو که رسیدم با دیدن نگهبان که کف راهرو خوابیده بود لگدی به کفشش زدم، عصبی غریدم:
_چه غلطی میکنی اینجا کاوه؟
از جا پرید و دستپاچه از روی زمین بلند شد، آب دهنش رو قورت داد و ترسیده نگاهش رو به زمین دوخت،لرزون به حرف اومد:
_ببخ... ببخشید آقا... من!
با اخم به صورت رنگ پریده اش خیره شدم:
_با من حرف میزنی به چشمام نگاه کن نه درو دیوار و کف راهرو... من دیوار نیستم... شیرفمه؟
با ترس سرشو بالا آورد و با چشم های که ترس و به خوبی فریاد میزدن بهم خیره شد، آرامشی که این نگاه بهم میده رو با هیچ چیز توی دنیا عوض نمیکنم، شاید عـ*ـوضی شده باشم اما خب من کیانم، آزادم گـ*ـناه کنم یا حتی عـ*ـوضی باشم؛ پوزخند سردی زدم و آروم زمزمه کردم:
_ببخشم؟
انگار میدونست امروز از اون روزهاست که سرم درد میکنه واسه قصاص کردن که شروع کرد به التماس کردن:
_آ... آقا ببخشید... معذرت میخوام... نمیدونم کی خوابم برد... ببخشید آقا!
گردنم رو به سمت چپ مایل کردم و کلافه لب زدم:
_بسه... بهتره دیگه تکرار نشه... خوب میدونی عواقبش پای کیه!
نفس عمیقی کشیدم و بیتوجه به تشکر کردن هاش و خم و راست شد هاش از کنارش گذشتم و در زیر زمین و باز کردم، نگاهی به جسم مچاله شده اس انداختم، گوشه ای زیر زمین توی خودش جمع شده بود و با نفرت نگام میکرد؛ پوزخندی زدم و پام و توی زیرزمین گذاشتم، صندلی چوبی کنار دیوار رو از روی زمین برداشم و روبه روش با فاصله یه متری روی صندلی نشستم، خونسرد بهش خیره شدم و با لبخند خبیثی لب زدم:
_خیلی هارو توی این زیر زمین به این حالت دیدم... اوج بیچارگی یه آدم... ولی نمیتونی تصور کنی دیدن تو توی این حالت چقدر با بقیه فرق داره!
بی هیچ حرفی با چشمهای خسته نگام کرد؛ نگاهی به صورت خونی و کبودش انداختم، سرم رو به سمت راست مایل کردم و بی حس ادامه دادم :
_پاشو !
بالاخره از حالت بیحسی خارج شد، کنجکاو نگاهی بهم انداخت، انگار میخواست بدونه چی قراره به سرش بیاد؛ پوزخندی زدم و به سمتش رفتم، بازوش رو توی دستم گرفتم و از روی زمین بلندش کردم، بیتوجه به فریادش از درد شکستگی های استخونهاش و کبودیهای تـ*ـنش به جلو هولش دادم و غریدم:
_راه بیوفت حمید!



***

خوشحال میشم نظرات و نقد های با ارزشتون رو توی صفحه پروفایل و یا گفت و گوی شخصی داشته باشم؛ نظر سنجی فراموش نشه:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
پاهای لرزونش رو حرکت داد و جلوتر از من از زیر زمین خارج شد؛ از پشت به لنگ زدن پاهاش خیره شدم، این آدم از اول دشمن من نبود، از اول قرار نبود توی این مرداب غرق بشه اما، خودش با پاهای خودش وارد مرداب شد و با هر قدم اشتباهی که برداشت باعث شد بیشتر توی خـ*ـون فرو بره؛ به انتهای راهرو که رسید بازوش رو گرفتم و نگهش داشتم، بدون اینکه نگاهی بهش بندازم درو باز کردم و بیرون رفتم، دنبال خودم کشوندمش؛ با دیدن سورن توی سالن ایستاد و ترسیده نگاهش کرد، انگار میدونست چی در انتظارشه؛ به سمتم برگشت و با وحشت التماس کرد :
_خواهش میکنم کیان... اونا منو به این آسونی ها نمیکُشن... امکان نداره از مرگ اون دختر بگذرن... التماست میکنم منو به اونا نده !
سورن با چشم های به خون نشسته بهمون نزدیک شد و بازوی حمید و گرفت، از پشت من بیرون کشیدش و همون لحظه مشت محکمی به فک حمید کوبید؛ حمید به سختی از روی زمین بلند شد و همونطور که عقب عقب میرفت ادامه داد :
_کیان... خودت منو بکش... منو بکش لعنتی... خودت جونمو بگیر ولی به این جماعت تحویلم نده...کیان !
ادامه حرفش با مشت دیگه ای که به شکمش خورد، قطع شد؛
نگاهی به جسه بزرگ سورن انداختم، واقعا برای یه محافظ مناسب بود و البته مورد اعتماد شبگرد؛ نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم، گردن حمید و از پشت گرفتم و وسط سالن پرتش کرد، درحالی که از خشم نفس نفس میزد دستی توی موهاش کشید و به سمتم برگشت، چند قدم بهم نزدیک شد و انگشت اشارش رو روی سینم کوبید، با خشم لب زد :
_فکر نکن کار شاخی کردی کیان... ما صحرارو به خاطر تو از دست دادیم... تو باعث مرگ اون دختری... پس جوری نگام نکن انگار دیگه دِینی بهش نداری... میفهمی چی میگم ؟
اخمی کردم و دستش رو پس زدم، خونسرد جواب دادم :
_اون میدونست وارد چه بازی میشه اما خودش خواست !
عصبی مشتی به صورتم کوبید و درحالی که به سمت حمید که تازه از روی زمین بلند شده بود میرفت فریاد زد :
_مقصر تویی... مقصر مرگ صحرا تویی کیان... اگه الان پیشمون نیست بخاطر توئه... اگه پسرش بی مادر شده بخاطر توئه...اگه من خواهرمو از دست دادم تقصیر توئه... اگه نکیسا عشقشو از دست داده تقصیر توئه لعنتی !
با خشم لگدی به سـ*ـینه حمید کوبید و فریاد زد :
_اون دختر لجباز بود... اون پر از نفرت بود...ذپر از شوق انتقام ولی از اول که پسرتو دید قسم خورد مراقبتون باشه... از اولین روزی که دریارو توی خیابون نجات داد مراقبش بود... بعد از مرگ دریا بارها خودشو سرزنش کرد که چرا زودتر متوجه نقشه کیانفر برای آتیش زدن ویلا و مرگ تو نشده... کیان صحرا تمام این سالها زندگیش و پای تو و بردیا گذاشت لعنتی... حالا با پرویی میگی خودش خبر داشت ؟
شکه شده نگاش کردم،چی میگفت، دریا از کجا صحرا رو میشناخت؛ عصبی دستی به پشت گردنم کشیدم و بریده بریده پرسیدم :
_صحرا... چه ارتباطی به... دریا داره ؟
سورن یقه پیرهن حمید و توی مشتش گرفت و از روی زمین بلندش کرد، نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد :
_چطور آدمی هستی که نمیدونستی دریا و صحرا دوستای بچگی ان... از وقتی چشم باز کردن با هم بودن... هوای هم رو داشتن تا وقتی که لیلی !
چشم هاشو با خشم بست و زیر لب چیزی زمزمه کرد، نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که حمید و دنبال خودش میکشید از سالن بیرون زد، چشم هام برای بیرون زدن دو دو میزدن، چطور امکان داره، اینها حقیقت ندارن، نمیتونن واقعی باشن!



***

خوشحال میشم نظرات و نقد های با ارزشتون رو توی صفحه پروفایل و یا گفت و گوی شخصی داشته باشم؛ نظر سنجی فراموش نشه:aiwan_lggight_blum:

 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
نفس عمیقی کشیدم و چند قدم عقب رفتم، انگار غرق در رویا باشی و سطل آب یخی رو روی سرت خالی کنن، مثل جنون زده ها، باید یه کاری انجام بدی،چیزی که مثل مسکن آرومت کنه، اما چی؟ من چیکار میتونم بکنم که به نقشه هام لتمه ای وارد نشه، چطور میتونم این شُک رو رد کنم؛ با برخورد به شخصی، کمی به جلو خم شدم، صدای متعجبش توی گوشم پیچید:
_کیان... خوبی؟
حرف های سورن توی سرم زنگ میزد، صحرا دوست قدیمی دریا بوده و من خبر نداشتم، صحرا چندین بار دریا رو نجات داده بوده و من بازم خبر نداشتم، صحرا، صحرا، صحرا؛ اون دختر از اول توی زندگیمون بوده و من حتی اسمشو نمیدونستم، نمیدونستم تنها راز بین من و دریا، صحرا ست!
دست میلاد و پس زدم، زمزمه کردم:
_چیزی نیست!
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم :
_خبری... ازش نیست؟
آهی کشید و سرش رو پایین انداخت، با لحن نا امیدی جواب داد:
_هیچی... انگار هیچوقت نبوده... حتی نتونستم جسدشو پیدا کنم... دیگه دارم مطمعن میشم خیلی بیعرضه تر از اون چیزی ام که به نظر میام!
کلافه و پریشون از حقایقی که نمیدونستم و هنوزم شاید نفهمم از پله ها بالا رفتم، بیتوجه به باز بودن در وارد اتاق کارم شدم و روبه خدمتکار غریدم:
_برو بیرون!
کتم رو از تنم بیرون کشیدم، کلافه شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنم، عصبی به سمت خدمتکار برگشتم، فریاد زدم:
_مگه نگفتم گورتو گم کن!
خدمتکار ترسیده بیرون رفت، به سمت در رفتم و عصبی به هم کوبیدمش، سردرگم توی اتاق چرخیدم و تمام وسایل توی اتاقم رو بهم ریختم، گلدون هارو به دیوار کوبیدم، میز و گوشه ای پرت کردم، کتاب های کتابخونه رو بیرون ریختم؛
آره دیوونه شده بودم، دیوونه از خـ*ـیانتی که حس میکردم، به همون اندازه که دلتنگی رو حس میکردم؛ دریای من، خانوم من، تنها افسون زندگیم، کسی که از اول قسم خوردیم دروغی به همدیگه نگیم، بزرگ ترین راز زندگیش رو ازم مخفی کرده، دریایی که من شناختم این نبود؛ با یاد چشمهاش فریادی زدم و مشتمو به دیوار کوبیدم، با درد زمزمه کردم:
_چرا بعد از اینهمه سال هنوزم از نبودت عذاب میکشم؟
چرا نمیتونم باور کنم دیگه نیستی؟
روز ها و شب ها گذشتن تا بهم بفهمونن قراره این راه رو تنها ادامه بدم، تا دوباره چشمام رو باز کنم قدم های خسته و لرزونم رو دونه به دونه جلو ببرم، توی این کوچه پس کوچه های خیالِ دیدنت؛ تا بفهمم با رفتنت چی به سرم اومد؛ بفهمم دنیا چقدر تاریک و ترسناکه؛ روحم یخ زده و کاری ازم برنمیاد، اما الان خیلی خوب میفهمم، میفهمم دنیا جایی برای منه زخم خورده عالم نداره، میفهمم همیشه توی اوج شلوغی دور و برم حتی با وجود تمام دشمنهام هنوزم توی مردابی از تنهایی دست و پا میزنم و تنها همدمم همین تنهاییه ترسناکه؛ بالاخره فهمیدم ولی به چه قیمت؟ روحم، ذهنم، آرامشم؟

سالها گذشت و من هنوز غرق سوالم؛ چرا من؟
این سوال همون سوال نهاییه که هیچوقت جوابی براش ندارم؛ رویا ،آرزو؛ نمیفهممشون، من رویایی ندارم، آرزویی ندارم، من حتی خود واقعیم رو ندارم، شاید بشه گفت همه وجودِ هیچی رو دارم، پوچ تر از هر خلأ توی دنیام؛ نمیدونم، نمیدونم کی و کجا این بازی کثـ*ـیف تموم میشه، شاید نباید بدونم، بین تمام ناشناخته ها یه حقیقت محض برام وجود داره، سالها گذشته و من هنوز غرق تاریکی ام!


***
دوستان نظرسنجی فراموش نشه:)
خوشحال میشم نظرات با ارزشتون رو توی گفت و گوی شخصی یا صفحه پروفایلم داشته باشمBokmal
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
نِکیسا:
دستی به صورت اصلاح نشده ام کشیدم، چشمهام رو بستم، تصویر جـ*ـسم خونیش توی ذهنم جون گرفت، شاخ و برگ و خار شد توی چشم های خستم؛ یادم نمیاد آخرین باری که به خودم رسیدم کی بود، از وقتی جلوی چشمهام زمین افتاد و من، من نتونستم کاری کنم، فقط ایستادم و نگاه کردم، مثل احمق ها تقلا کردم، تقلا برای نزدیک شدن بهش، برای گرفتن دوباره دسـ*ـت هاش، اما من!
آب دهنم رو قورت دادم و دست لرزونم رو به سمت پارچه سفید رنگ سوق دادم، فقط امیدوارم اون نباشه؛ قول دادی، قول دادی همیشه باشی، هنوز نصف راه مونده نامرد، توکه رفیق نیمه راه نبودی!
گوشه پارچه رو توی مشتم گرفتم، آروم کنار زدم، با دیدنش نفسم بند اومد، پارچه رو رها کردم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم، بالا اومدن مایه تـ*ـرشی رو توی گلوم حس کردم، دستم رو به در گرفتم، خودم رو از اون فضای لعنتی بیرون کشیدم؛ نمیتونم، نمیتونم تحمل کنم اون، نبودنش برام غیر ممکنه؛ دستم رو به دیوار راهرو گرفتم و نفس عمیقی کشیدم، حضور شخصی رو کنارم حس کردم و بعد صدای خسته اش که سعی در آروم کردنم داشت:
_سرتو بیار بالا پسر... امیدت رو از دست نده... پیداش میکنیم!
بغضم رو قورت دادم و عصبی نالیدم:
_اخه چطور اینو میگید سردار... چطور ازم میخواین سرم رو بالا بگیرم وقتی حتی نتونستم ازش محافظت کنم... جواب ماهر رو چی بدم... بگم اینقدر احمق بودم که نتونستم کاری کنم؟
دستش رو روی شونم گذاشت، محزون به حرف اومد:
_فقط تو نیستی که نا امیدشون کردی... برای بار دوم کتایون رو نا امید کردم... این بار دومه که نمیتونم از یادگار عزیزش مراقبت کنم... سر افکنده تر از تو منم پسرم!
نفس عمیقی کشید و جلو تر از من راه افتاد، از دیوار فاصله گرفتم، با قدم های آروم پشت سرش حرکت کردم، دیگه دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم، ماه ها گذشته و من میترسم به ویلا برگردم چون هربار ماهر رو جلوم میبینم که سراغ مادرش رو ازم میگیره و من هیچ جوابی براش ندارم؛ از ساختمون بیرون زدم، پشت سر سردار سوار ماشین شدم، به سمت ستاد حرکت کرد و شروع کرد به حرف زدن:
_ببین پسر... منم ناراحتم دخترم رو از دست دادم ولی این پرونده باید هرچه سریع تر بسته بشه... کار های شاهرخ اینبار دیگه زیاد از حد باعث دردسر شدن... هرچی میگذره تعداد کشته ها بیشتر میشه!
نگاهم رو به منظره بیرون از پنجره دوختم، آروم به حرف اومدم:
_رضا رو فرستادم دنبال سیروس... امشب خبرش رو بهم میده... به محض گرفتن سیروس عملیات شروع میشه!
صدای آه پر دردش توی گوشم پیچید، حرفی نزدم، میدونستم اونم خسته اس، خسته از این جنگ بیست ساله ای که شروع کرده و هنوزم ادامه داره، 9 سران بزرگی که به دست دشمن های خونی و اعمالی که داشتن نابود شدن و فقط سه نفر از اون اصلی هاشون باقی موندن، وقتش که برسه منم سهمی توی زمین زدنشون خواهم داشت!
با ویبره موبایل توی جیب شلوارم به خودم اومدم، نفسم رو کوتاه بیرون فرستادم، تماس رو جواب دادم:
_بله؟
صدای عصبیش توی گوشم پیچید:
_برام مهم نیست اینقدر بی وجـ*ـودی که نمیتونی بیایی ویلا، توی چشم های این بچه نگاه کنی و بگی نتونستی یا هرچیز دیگه ای... حداقل اینقدر مرد باش و بیا باعث و بانی یتیم شدنش رو ببین... بیا ببین این قاتل چطور قراره قصاص بشه!


***


خوشحال میشم نظرسنجی رو جواب بدین و نظر یا نقدی داشتین به اطلاعم برسونید:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
از سردار خواستم منو نزدیک های ویلا پیاده کنه، جلوی درهای آهنی مکث کردم، اولین باری که پا توی این ویلا گذاشتم و خیلی خوب یادمه، رفتار مشکوکی ازش دیدم و وقتی رفتم سراغش بدون هیچ ترسی توی چشمهام نگاه کرد، گستاخ زمزمه کرد:
_بیخودی به خودت زحمت دادی سروان کوچولو... صبح نشده خودت دستم رو باز میکنی و ازم عذر خواهی میکنی بابت اشتباهت... اینو بهت قول میدم!
صبح نشده سردار دستور آزادیش رو داد و من با دهن باز خیره نگاهش میکردم؛ شاید از همون روز باختم، در مقابل ماده گرگی افسار گسیخته، مغلوب شدم و هیچوقت نفهمیدم چطور میتونست اینقدر قوی باشه، اینقدر شجاع و نترس، جوری که میتونست همه رو مدیریت کنه بدون ذره ای خطا، انگار به دنیا اومده بود که حکومت کنه!
لبخند محزونی زدم و در و باز کردم و به سمت ویلا قدم برداشتم، نگاهم رو به سنگ فرش ها دوختم، از همون لحظه اول برام عجیب بودن، ازش پرسیدم چرا سیاه؟ مثل همیشه هیچ جوابی نگرفتم، عادت نداشت همه سوالات رو جواب بده، در واقع هیچ کدوم از سوالات رو جواب نمیداد، میگفت هرچی کمتر بدونی به نفع خودته اما هیچوقت نفهمیدم موضوع سنگ فرش ها چه ربطی به امنیتم داره؛ جلوی در نفس عمیقی کشیدم، دستم رو به دستگیره در گرفتم، قبل از اینکه عکس العملی از خودم نشون بدم در سالن باز شد و چشم هام خیره به نگاهی به خون نشده شدن، شرمنده سرم رو پایین اخداختم، زمزمه زیرلـ*ـبیم رو حتی به گوش خودم هم نرسید چه برسه به اون:
_سورن من!
میخواستم حرف بزنم، نه برای توجیح کردن اشتباهم، برای آروم کردن برادرم اما با مشت محکمی که به فکم خورد حرف توی دهنم ماسید، قدمی به عقب تلو خوردم، خس خس نفس های عصبیش توی گوشم پیچید و بعد صدای خشمگینش:
_دلم میخواد سرتو از تنت جدا کنم ولی همین که میدونم با زنده بودنت بیشتر عذاب میکشی برام کافیه... میهفمی چی میگم نه؟
مکث کرد، درحالی که از سالن خارج میشد ادامه داد :
_دنبالم بیا!
دنبالش راه افتادم، به سمت انبار ته باغ میرفت، انگار نه انگار یه زمان مثل دوتا برادر، البته فراموش کردم واسه چی، بهتره بگم بخاطر کی برادر شدیم، حالا اون نیست پس برادری باقی نمیمونه، حالا میفهمم چقدر تنهام؛ یه وقت هایی خیلی تنهایی، تنهایی و کاری از دستت ساخته نیست، دلت پر از گفته هاییه که دوست داری بلند فریادشون بزنی، احساساتت، عواطفت، قلبت باعث مرگت میشن؛ نفس میکشی، قدم میزنی، پلک میزنی اما فرقی با یه مرده نداری؛ حسرت میخوری، حسرت یه لبخند از ته دل، یادت میره یه زمان زنده بودی؛ وقتی میمیری نه دردی احساس میکنی نه غم و اندوهی، فقط خالی میشی، خالی تر از یه قلب مسکون؛ وقتی خسته تر از هر زمانی هستی، وقتی دلت میخواد فریاد بزنی، فقط یه گوشه توی خودت کز میکنی، سکوت میکنی، سکوتی عذاب آور؛ گاهی وقتها یه حرف، یه جمله، یه حقیقت، یه گـ*ـناه، نفس کشیدن رو برات غیرقابل تحمل میکنه؛ با بغضی همبازی میشی که روزی به چشم هاش نگاه نمیکردی؛ دلت میخواد تموم کنی اما فقط خودت تموم میشی، وجودت، احساساتت، باورهات، تمام داشته هات؛
انتظار میکشی، انتظار یه روز خوب، انتظاری که رویاست و رویا باقی میمونه!



***


نظرات و نقد های زیباتون رو خریدارمHanghead

لطفا نظرسنجی رو هم جواب بدین!:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
فریادی که توی حنجره ام گیر کرده بود رو قورت دادم، میخواستم فریاد بزنم، تمام این روزها و شبها رو فریاد بزنم؛ بهش بگم منم دارم درد میکشم، منم از نبودش جون میدم، منم لبریز از خشمی ام که نمیدونم چطور باید از این قلب لعنتی بیرونش کنم.
من، سرگرد نکیسا نکوهش، الان به درجه ای از خشم و نفرت رسیدم که نمیتونم صادقانه به وطنم خدمت کنم؛ الان فقط انتقام میتونه طوفان درونم رو آروم کنه؛ تموم کردن راه اون، هدف من واسه این قدم های خسته اس.
با کشیده شدن گوشه پیرهنم به خودم اومدم، تکیه ام رو از دیوار برداشتم، نگاهم رو پایین دادم؛ با دیدن چشمهای معصومش دستپاچه آب دهنم رو پایین دادم، روی زانوهام خم شدم، صدای بغض دارش توی دلم رو به آتیش کشید:
_عمو نکیسا... صحرا کجاست؟
جفت دست هام از شدت خشم مشت شدن، عاجزانه نگاهش کردم. چی میخواشتم بگم؟ اصلا جوابی داشتم که بدم؟ من باختم، بدجور باختم.
دست کوچیکش رو روی صورتم گذاشت، زل زد به چشمهای سرخم:
_چرا اینقدر ناراحتی عمو... مامانم کجاست؟
بغضش رو قورت داد، درحالی که دستش رو از روی صورتم برمیداشت چشم های خیسش رو پاک کرد و سرش رو با لجبازی تکون داد:
_نه... نه مرد گریه نمیکنه... صحرا گفت باشد قوی باشم... گفت دوست نداره ناراحتیم رو ببینه پس من گریه نمیکنم... گریه نمیکنم!
پلکهام رو روی هم فشردم و دستم رو پشت گردنش گذاشتم، به سمت خودم کشیدمش و بین بازوهام نگهش داشتم.
پیرهنم رو توی مشت هاش گرفت و آروم تر ادامه داد:
_من کاری کردم؟ نکنه از من ناراحته که نمیاد خونه... اگه من کاری کردم که ناراحت شده بهش بگو برگرده... بگو برگرده هرکاری بگه میکنم... اصلا هرچی که اون بگه... هر تنبیهی که اون بگه... فقط بگو برگرده... بگو برگرده پیشم عمو!
دندون هام رو به هم فشوردم. خدا لعنتم کنه، من چیکار کردم، چیکار کردم؟ فک سفت شده ام رو روی شونه ظریفش گذاشتم، بی اختیار به خودم فشوردمش؛ شرمنده بودم، شرمنده بودم و میسوختم از این عاجز بودن، از این بی جوابی که توش گیر کرده بودم و انگار قرار نبود راهی برای خلاصی پیدا کنم.
آهی کشیدم و دست هام رو از دورش باز کردم، صورتش رو با دستهام قاب گرفتم، با صدای گرفته و دورگه ای به حرف اومدم:
_مامانت خوبه ماهر... خیلی زود برمیگرده پیشمون... تقصیر تو نیست پسر... اون فقط یکم مریض شده... زود خوب میشه عمو ماهانت مراقبشه!
دستم رو پس زد و عصبی عکس العمل از خودش نشون داد:
_یعنی چی که مریض شده؟ خب بریم پیشش دیگه... چرا ماهان وقتی ازش پرسیدم صحرا کجاست جواب نداد... داری دروغ میگی نکیسا... برای چی بهم دروغ میگی... من دیگه بچه 5ساله نیستم چهارده سالمه... باید بهم راستش رو بگی!
سرم و تکون دادم و دستش رو گرفتم:
_دارم راستش رو میگم ماهر... من مطمعنم صحرا بر میگرده... اون برمیگرده چون هنوز کلی کار داره... حتی اگه ما براش مهم نباشیم اون واسه تو برمیگرده!
دستش رو عقب کشید و عصبی از سالن خارج شد، خواستم دنبالش برم که دستی بازوم رو به عقب کشید و بعد صدای کلافه سورن که هنوزم پر از کینه بود توی گوشم پیچید:
_کجا بسلامتی؟ خونه خاله نیست همینجوری سرت و انداختی پایین و د برو. برای یه کار دیگه گفتم بیایی نه برای دیدن ماهر!
کلافه بازوم رو عقب کشیدم، بدون اینکه نگاهی بهش بندازم به سمت زیرزمین راه افتادم؛ باید زودتر کار رو تموم میکردم و برمیگشتم ستاد، رضا باید تا الان برگشته باشه.
با سر افتاده از در زیر زمین گذشتم، سرم و بالا آوردم و عصبی روبه سورن گفتم:
_زود باش پسر وقت ندارم که بخوام!
با دیدنش غرق در خـ*ـون با زنجیر هایی که به سقف زیر زمین آویزون شده بود شکه شده ساکت شدم، حرف توی دهنم ماسید، هم از شدت تعجب هم از روی خشم.
نگاهم رو جسم لرزونش دوختم و متعجب زمزمه کردم:
_حمید؟!



***

دوستان نظر یا نقدی بود حتما به گفت و گوی شخصی یا صفحه پروفایلم سر بزنید:)Bokmal

نظرسنجی فراموش نشه:biggfgrin:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
کیان:
با صدای باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به قیافه ترسیده و گریونش دوختم، متعجب از پشت میز بلند شدم و به سمتش قدم تند کردم، شونه هاش رو توی دستم گرفتم و درحالی که تمام هیکلش رو چک میکردم نگران پرسیدم:
_خوبی بابا... جاییت درد میکنه؟
گوشی موبایلم رو به سمتم گرفت و هق هق کنان جواب داد:
_بابا تیان... ترجل!( بابا کیان... ترگل!)
گوشی رو از دستش گرفتم:
_چی شده بابا جون... ترگل زنگ زده بود؟
سکسکه ای کرد و با گریه جواب داد:
_آله... من داستم باجی میتلدم با دوشیت!( آره... من داشتم بازی میکردم با گوشیت!)
دستم رو بالا آوردم و اشک هاش رو پاک کردم:
_گریه نکن عزیز بابا... بگو ببینم ترگل چی گفت بهت... ناراحت بود؟
مشت کوچولوش رو به چشم هاش مالید و با هق هق جواب داد:
_زنج زد... داشت گلیه میتلد و میدفت میخواد بیاد پیس ما!( زنگ زد... داشت گریه میکرد و میگفت میخواد بیاد پیش ما!)
بـغـ*ـلش کردم و از اتاق خارج شدم، همونطور که کمرش رو نوازش میکردم ادامه دادم:
_نترس بابایی... چیزی نیست حتما خواب بد دیده زنگ زده به ما که بریم بیاریمش!
چونه اش رو روی شونه ام گذاشت و مظلوم گفت:
_چلا صدای یه ملد غلیبه میومد پس؟( _چرا صدای یه مرد غریبه میومد پس؟)
اخمی کردم و به سمت اتاق میلاد قدم برداشتم، در رو باز کردم و وارد شدم، نگاهی به قیافه غرق در خوابش انداختم و به سمت تخت قدم برداشتم؛ بردیا رو کنارش خوابوندم و صاف ایستادم. با تکون خوردن تخت چشم هاش رو باز کرد. با دیدن بردیا کنارش لبخند گنده ای زد و اون رو توی آغوشش کشید، سرش رو روی بازوش گذاشت، بـ..وسـ..ـه ای روی پیشونیش زد. نگاهش رو به سمتم سوق داد و با چشم و ابرو ازم خواست توضیح بدم. به بردیا اشاره کردم و زیر لب زمزمه کردم:
_زود بر میگردم!
بیتوجه به میلاد که داشت از فوضولی میمرد از اتاق خارج شدم، همونطور که از پله ها پایین میرفتم شماره طناز رو گرفتم:« مشترک مورد نظر در دسترس!». کلافه از سالن خارج شدم و همونطور که به سمت ماشینم قدم تند میکردم شماره محمد رو گرفتم، پشت رل نشستم و دستی رو خوابوندم. صدای خواب آلودش توی فضای بسته ماشین پیچید:
_کیان؟!
گوشی رو روی بلندگو گذاشتم و همونطور که به سمت در خروجی باغ حرکت میکردم عصبی پرسیدم:
_چند نفر رو گذاشتی مراقب خونه طناز باشن؟
انگار هنوز گیج خواب بود که متعجب پرسید:
_طناز دیگه کیه؟!
جلوی در ترمز زدم و دستم رو روی بوق ماشین گذاشتم:
_ باز کن این در کوفتیو دیگه اه!
در حالی که از ویلا بیرون میزدم عصبی فریاد زدم:
_طناز... مادر ترگل... مگه نگفتم چند نفر آدم حسابی بزار بالای سرشون... گفتم اون زن نمیتونه برای اون بچه مادری کنه محمد... گفتم همه اینا رو!
با صدای ترسیده ای جواب داد:
_آروم... آروم باش مرد... چی شده مگه؟
نفس عمیقی کشیدم و دنده رو عوض کردم، با صدای عصبی غریدم:
_فقط دعا کن اون بچه چیزیش نشده باشه محمد... فقط دعا کن چیزیش نشده باشه وگرنه حسابتون با کرام الکاتبینه!
تماس رو قطع کردم و سرعت ماشین رو بیشتر کردم. از اول میدونستم به طناز نمیشه اعتماد کرد؛ زن معتادی که برای مصرفش دست به هر کاری میزنه، حتی قربانی کردن دختر کوچولوش. نزدیک چراغ قرمز سرعت ماشین رو بیشتر کردم و بیتوجه به قرمز شدن چراغ راهنمایی و رانندگی به راهم ادامه دادم، از کنار ماشین پلیس گذشتم. با صدای آژیر ماشین پلیس نگاهم رو به آینه وسط دوختم؛ اخمی کردم و سرعت ماشین رو بیشتر کردم. بالاخره بعد از چنتا فرعی و خیابون گمشون کردم؛ توی کوچه پیچیدم، جلوی در خونه ترمز زدم و به سرعت از ماشین پیاده شدم، مشتی به در کوبیدم و بیتوجه به اینکه توی چه ساعت از شب هستیم فریاد زدم:
_طناز... طناز باز کن در رو!
لگدی به در زدم و عصبی تر از قبل ادامه دادم:
_د لعنتی باز کن میگم... باز کن تا نشکستمش!
صدای جیغ ترگل رو از پشت در شنیدم:
_عمو تیان... عمو... کمچ... من میتلسم... عمو
نزال منو ببلن... عمو تیان!( عمو کیان... عمو... من میترسم... عمو نزار منو ببرنن... عمو کیان!)
شکه شده مشت هام و به در کوبیدم و فریاد زدم:
_ترگل؟ ترگل عمو کی پیشته؟
با شنیدن صدای جیغش عقب رفتم و لگد محکمی به در کوبیدم، در با صدای بدی به دیوار برخورد کرد. چشمم به ترگل افتاد که مرد لاغر اندامی با لباس های پاره اون رو روی دوشش انداخت و وارد زیرزمین شد. طول حیاط رو دویدم و از پله های زیرزمین پایین رفتم، وارد زیر زمین که شدم درد شدیدی رو توی سرم حس کردم، دستم رو به سرم گرفتم و قدمی به عقب برداشتم؛ با مشت محکمی که به فکم خورد به دیوار زیر زمین برخورد کردم و روی زمین افتادم. صدای جیغش توی زیر زمین پیچید. دستم رو به زمین زدم و بلند شدم و به سمت صداش قدم برداشتم اما با ضربه ای که به شونم خورد به جلو پرت شدم؛ نفسم رو تند بیرون دادم و چرخی زدم، مشت محکمی به فک مردی که با مرد لاغر اندام همدست بود کوبیدم و از در مخفی زیر زمین بیرون زدم، ترگل رو دیدم که به زور سوار ماشینش میکردن. به سمتشون دویدم اما لحظه ی آخر صدای شلیک گلوله توی گوشم پیچید و با سوزشش شدیدی که توی کتفم حس کردم روی زمین افتادم. مرد دستپاچه سوار شد و درحالی که سعی میکردن ترگل رو یه جا نگه دارن با سرعت از کوچه خارج شدن. نفس حپس شده ام رو بیرون دادم و تکون خفیفی خوردم، صدای ترسیده طناز رو شنیدم:
_خدای من کیان؟
حضورش رو کنارم حس کردم و بعد صدای نگرانش که بد روی مخم خط میکشید:
_من... من معذرت میخوام... نمی... نمیخواستم اینجوری بشه!
دستم رو روی زمین گذاشتم و به زور نشستم، یقه مانتوش رو توی مشتم گرفتم و بریده بریده غریده:
_چه... غلطی کردی طناز!
دستهای یخ زده اش رو روی مشتم گذاشت و ترسیده من من کنان جواب داد:
_من... من کاری نکردم... اونا فقط... فقط قرار بود... ترگل رو ببرن... قرار نبود... بهت... شلیک کنن!
به عقب هوش دادم و مشتم و به زمین کوبیدم:
_چه غلطی کردی لعنتی... اون عوضی ها کی بودن... چرا ترگل رو بردن... جواب منو بده!
روی زانو هاش نشست و درحالی که اشک میریخت جواب داد:
_تو با یه بچه قبولم نمیکردی... یکی از ساقی هایی که ازش مواد میگرفتم گفت میتونه یه خانواده خوب برای ترگل پیدا کنه... من... من نمیدونستم اونا!
شکه شده نگاهم رو به قیافه زارش دوختم، آب دهنم رو پایین دادم و دستم رو به شونم فشردم؛ ناباور زمزمه کردم:
_چی... چیکار کردی؟
سنگ ریزه های توی مشتم رو به سمتی پرت کردم و با خشم فریاد زدم:
_چیکار کردی لعنتی... چیکار کردی... اون عوضی ها قاچاقچی انسان بودن احمق... کدوم خانواده... چطور چنین حماقتی کردی طناز چطور؟
با درد آخی گفتم و روی زمین افتادم بیتوجه به جلو اومدنش و ابراز نگرانی که میکرد چشم هام رو بستم و زمزمه کردم:
_لعنت بهت زن... لعنت بهت که قبر خودتو کندی!
با درد آب دهنم رو پایین دادم و قبل از اینکه کامل از هوش برم لب زدم:
_احسان!

و بعد سیاهی مطلق.
***


چطور بود؟

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم دوستان:)
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن + ویراستار آزمایشی
تایپیست انجمن
ویراستار آزمایشی
19/10/18
441
12,855
631
دُستاق
با صدای جر و بحث چشم هام رو باز کردم؛ آب دهنم رو با درد پایین دادم و سعی کردم بشینم. تصویر صورت خیس از اشکش از جلوس چشم هام کنار نمیرفت. با صدای ماهان سرم رو بلند کردم و نگاهم رو بهش دوختم.
_هی... خوبی؟
بدون کلمه ای حرف بهش خیره شدم. چند بار پلک زد، نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو پایین انداخت، دستی به گردنش کشید و آروم زمزمه کرد:
_کیان طناز... اون باید بستری بشه... مشکل داره و!
با صدای فریاد میلاد سرم رو به سمت در اتاق چرخوندم. بیتوجه به ماهان که سعی داشت روی تخت نگهم داره پاهام رو از تخت پایین گذاشتم و ایستادم؛ نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو از درد بستم. دستی ماهان رو کنار زدم و با قدم های آروم به سمت در اتاق حرکت کردم. صدای فریاد میلاد توی گوشم میپیچید:
_چی میگی احسان... بابا اینا همش سیاه بازیشه... این خبر نداشته؟ من مطمعنم همه این آتیشا از گور خودش بلند میشه... اینجوری نبین مظلوم اشک تمساح میریزه!
از پله ها پایین رفتم. روی چهار پله آخر مکث کردم و حفاظ نرده ها رو توی دستم فشوردم، آب دهنم رو با درد پایین دادم و نفس کوتاهی کشیدم. صدای نحس طناز توی گوشم پیچید:
_تقصیر من نسیت... مقصر شماهایین... از اول من رو توی چشن کیان خار کردین... اون باید منو دوست داشته باشه منو... اما تو و احسان دم به دقیقه لاپوردم رو بهش دادین... حرف ساختین برام... اون رو ازم دور کردین... شما احمق ها عشق من رو ازم گرفتین... تو یه عـ*ـوضی بیشعوری که!
با پشت دستی که توی دهنش خوابوندم جیغ خفه ای کشید و کف سالن پخش شد. میلاد جلوم ایستاد و دستش رو روی سـ*ـینه ام گذاشت، با عجز گفت:
_کیان... کیان تورو خدا آروم باش... اینجوری چیزی حل نمیشه مرد... دودقیقه گوش کن!
یقه اش رو توی مشتم گرفتم و کنارش زدم؛ به سمت ظناز که روی زمین نشسته بود و دستش رو روی صورتش گذاشته بود قدم برداشتم. نگاه وحشت زده اش رو بهم دوخت و خودش رو روی زمین عقب کشید. بدون هیچ حسی بهش خیره شدم؛ صدای ترسیده ترگل توی گوشم زنگ میزد:
_عمو تیان... عمو نزال منو ببلن... عمو!(عمو کیان... عمو نزار منو ببرن... عمو!)
پلکهام رو از درد شقیقه هام روی هم فشوردم و با دو قدم بلند خودم رو بهش رسوندم، خم شدم و موهای بلندش رو از روی شال گرفتم، روی زمین کشیدمش و به سمت در سالن حرکت کردم؛ بیتوجه به جیغ های بریده بریده و التماس هاش در سالن رو باز کردم و از پله ها پایین انداختمش. با درد توی خودش جمع شد و دستش رو روی سرش گذاشت. اینبار احسان جلوی راهم ایستاد و سرش و تکون داد، آب دهنش رو قورت داد و همونطوری که سعی میکرد بدون دست زدن به شونه ام متوقفم کنه به حرف اومد:
_کیان... کیان بسه... تو این نبودی... تو دستت روی زنی بلند نشده... اینکارو نکن... اینکار رو با خودت نکن!
دستم و تخت سـ*ـینه اش زدم و کنارش زدم، به سمت طناز که روی شکم به زمین افتاده بود و سیـ*ـنه خیز خودش رو جلو میکشید رسوندم و لگد محکمی به پهلوش زدم. جیغی کشید و با گریه دستش رو روی پهلوش گذاشت، با صورت خیس از اشک التماس کرد:
_ببخشید... معذرت میخوام... منو ببخش... کیان غلط کردم... تورو قرآن دیگه نزن... تو رو جون عزیزت نزن!
یقه مانتوش رو توی مشتم گرفتم و از روی زمین بلندش کردم، مشت گره شدم و بالا بردم که جیغ کشید:
_تو رو جون دریات!
دستم روی هوا خشک شد، صدای آرومش توی گوشم پیچید؛ انگار توی گذشته نفس میکشیدم:
«_اهورا؟
و منی که تمام وجودم چشم و گوش شده بودن برای دیدن و شنیدن آرامش زندگیم:
_جانم خانومم؟
دستش رو روی میز زیر چونش گذاشت و کنجکاو بهم خیره شد:
_اول که باید بگم هنوز جواب بله بهت ندادم جناب اهورا فرزین... اوم دوم اینکه!
سکوت کرد و متعجب بهم خیره شد:
_چرا اینجوری زل زدی؟!
سرم رو به چپ مایل کردم و لبخندی زدم:
_دوم؟
شونه هاش رو بالا انداخت و دستش رو از روی میز برداشت، به پشتی صندلی تکیه داد و جواب داد:
_دوم اینکه اگه یه وقتی ازم عصبی شدی!
حرفش رو قطع کردم:
_نمیشم!
اخم بامزه ای کرد:
_وسط حرفم نپر آقای بی ادب!
خندیدم و ساکت نشستم. با دیدن سکوتم یه تای ابروش رو بالا انداخت و ادامه داد:
_اگه یه وقتی ازم عصبی شدی!
خواستم دهن باز کنم که تند از روی صندلی بلند شد و دستش رو روی لبـ*ـهام گذاشت:
_اع گوش کن... اگه ازم عصبی شدی منو میزنی؟
کف دستش که روی دهنم گذاشته بود رو بـ*ـوسیدم و دستش رو توی دستم گرفتم، نگاهم رو به چشم های دریاییش دوختم و زمزمه کردم:
_توی عمرم دست روی هیچ زنی بلند نکردم اما در رابـ ـطه با شما... هیچوقت... هیچوقت حتی اگه بخوای بهم شلیک کنی جلوت رو نمیگیرم... این رو بهت قول میدم خانوم دریا کیانفر!»
با صدای سکسکه ترسیده طناز به خودم اومدم، چشم های سرخ شده از خشمم رو بهش دوختم و مشتم رو فشردم؛ کلافه دستم رو پایین آوردم و به عقب هولش دادم:
_اگه یه بار دیگه اسم زنم رو به دهن نجست بیاری زبونت رو از حلقومت بیرون میکشم طناز... حواست رو جمع کن!
احسان به سمتش رفت و دستش رو زیر بغلش گذاشت، از روی زمین بلندش کرد و همون طور که با احتیاط از کنارم رد میشد گفت:
_میبرمش داخل... آروم تر که شدی بیا!
نفس عمیقی کشیدم و دستی به صورتم کشیدم. حضور شخصی رو کنارم حس کردم و بعد صدای آروم میلاد که سر دردم رو بدتر می کرد:
_کیان؟
پیشونیم رو با دست فشوردم و جواب دادم:
_بگو!
نفس عمیقی کشید و با مکث ادامه داد:
_میدونم الان خوب نیستی اما... باید آروم باشی... اینجوری نمیتونیم اوضاع رو به روال سابق برگردونیم... تو یکم!
حرفش رو قطع کردم و به سمتش برگشتم:
_روضه نخون برا من... خودم میدونم باید چیکار کنم!
نگاهی به کتف آسیب دیده ام انداخت و آروم جواب داد:
_میدونم!
به سمت ویلا برگشتم و نگایه به پنجره اتاق های طبقه بالا انداختم:
_بردیا پیش کیه؟
دستی به گردنش کشید:
_خب... میخواستم همین رو بهت بگم... بردیا!
اخم کردم:
_چرا وز وز میکنی میلاد... درست حرف بزن!
آهی کشید و جواب داد:
_امروز سورن سماواتی اومده بود ویلا... با ماهر... پسر خونده صحرا!
با شنیدن اسمش اخم از روی صورتم محو شد، قدمی به سمتش برداشتم و کنجکاو بهش خیره شدم:
_خب؟!
سری تکون داد و ادامه داد:
_انگار نمیتونست ماهر رو آروم کنه... آوردش پیش بردیا!
متعجب به طبقه های بالا اشاره کردم و پرسیدم:
_مگه ماهر و بردیا هم دیگه رو میشناسن؟
قدمی به عقب برداشت رو روی پله ها نشست:
_نه!
اخم کردم و پرسیدم:
_پس چی؟
دستش رو روی صورتش کشید:
_ماهر بهش گفته بوده که صحرا خیلی به بردیا علاقه داشته... میخواسته بردیا رو از نزدیک ببینه... الانم دو روزه اینجاست و بدجور دل بردیا رو به دست آورده!
لبخند محوی زد و دستش رو روی پیشونیش کشید:

_انگار ماهر هم مثل مادرش مهره مار داره!
***

نظر یا نقدی بود در خدمتم:)
نظرسنجی فراموش نشه لطفا!
 
آخرین ویرایش: