نیمه حرفه‌ای رمان کیفرخواست (جلد اول مجموعه‌ی ادات قتل برش زمان) | مرتضی‌علی پارس‌نژاد کاربر انجمن نگاه‌دانلود

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ بسم الله الرحمن الرحیم»
به نام خدایی که پناهگاهی جز او از شر شیطان نیست.


نام مجموعه: ادات قتل؛ برش زمان
نام جلد اول: کیفرخواست
نام ناظر: سرکار سییما
نام نویسنده: مرتضی‌علی پارس‌نژاد کاربر انجمن نگـاه دانلـود
ژانر رمان: فانتزی، عاشقانه
سطح رمان: نیمه حرفه ای
***
خلاصه‌ی رمان: ایرِن نیکداد، محکوم شده به کیفرستانی از محکوم شدگان در دادگاهی غیررسمی است؛ دادگاهی که حکم و جزایی جز قصاص در دستور کار به اصطلاح عدالت طلبش جایی ندارد و بی‌رحمانه، کار ایرِن نیکداد را به مرز جنون می‌کشاند!
زمان، چیزهایی در زندگی هر فرد را مشخص می‌کند؛ چیزهایی شبیه تاریخ تولد، سن، زمان انجام چه کاری و... اما شغل آدمی در این دسته قرار نمی‌گیرد. بدبختی ایرِن نیکداد هم همین‌جا است؛ شغلش را زمان برایش رقم می‌زند! شغلی که دلخواه او نیست و این قرار است به فجیع‌ترین فاجعه‌ی زندگی ایرِن نیکداد تبدیل شود.
او، مطلقاً حق انتخابی ندارد. تنها چاره‌اش که حتی فکر کردن به آن، از ترس موهای بدنش را سیخ می‌کند، اجباری است و زمانی که پای دلش وسط کشیده می‌شود، چیزی جز نابودی چاره‌گرش نمی‌تواند باشد!
دریاچه‌ی خون، هـ*ـوس تبدیل شدن به دریای خون در سر می‌پروراند و ایستادگی در برابرش به حکم دل که تمام شدن می‌طلبد، بدترین فاجعه‌ی جهان را به بار خواهد آورد...


با تشکر از طراح عزیز جلد، سرکار Elka Shine

لینک نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

با جان و دل پذیرا و منتظر نقد و نظرهای شما هستم.
 
آخرین ویرایش:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
«به نام خدا»
231444_bcy_nax_danlud.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
مقدمه:

خون در رگ‌هایِ تو
سخت به جوش آید ولی
تو برای کیفر و کیفرستانی عازمی!
هیچ راهی
هیچ راهی
جز خطر کردن برایت باز نیست
یک نظر بنگر خودت را
نیست! دستت پاک نیست!
ترس دارد شب ز تاریکیِ بطنِ خسته‌ات
هیچ تصمیمی...
کلیدی...
مرهمی...
بر داغ نیست!
ما خونیم و زمان است
که در هر دوره‌ای
حکم کشتار جهان را می‌دهد
که اجباری است!
«کیفرخواست»
از آغاز جهان یک رأی بود
«کیفرخواست»
دریغ از لحظه‌ای دل سنگ بود
قطره قطره
در وجودت رخنه کردیم تا زمان
حکم خود را بنشاند در جهان
داغ بر دستت زدیم
تا که به یاد بسپاری
تو از این پس،
نفس را ز کسان می‌رانی...
و چنین شد که در این بازی
عشق و مرگ را مترادف خوانی

شاعر: Sepideh.bhz (سرکار سپیده بهزادی)
***

آب دهانم را فرو می‌دهم. لب‌های درشت جلوه‌گر در صورتم را با نخی نامرئی به دیگری می‌دوزم تا از «عق» زدن غیر قابل اجتنابم جلوگیری کنم. اقدام برازنده‌ای در یک مکان عمومی نیست اما از طرفی دیگر، او دارد درست با طی کردن مسیری مستقیم به سمت من می‌آید.
اسمش ویریا شایگان است؛ آدمی که شنیدن صدایش یا دیدن چهره‌اش به تنهایی توانایی هم‌مزه‌ی زهر کردن یک روز کامل من را دارند.
برای من، او حکم یک «آینه‌ی دق» را دارد! هر نشانه‌ای از وجودش حس ناخوشایند و زننده‌ای را در وجودم زنده می‌کند که «شکست» نامیده می‌شود. این حقیقت دارد که من از او شکست خورده‌ام؛ بدترین افتضاح زندگی‌ام! که درست شبیه یک «ترسو» می‌خواهم از آن فرار کنم.
این به تنهایی من را از دیدنش ناراحت، سرخورده و مغموم می‌کند؛ همین و بس! چیزی که باعث می‌شود با دیدنش حالم بد شود و تمام محتویات معده‌ام قصد سرازیر شدن پیدا کنند، لحن بیان غیرقابل تحملش است که در لایه لایه‌اش، تمسخر من به نمایش کشیده می‌شود.
در تک تک قدم‌هایی که به سمت من برمی‌دارد، می‌توانم غرور مطلقش را بخوانم. مشخص است! او من را یک شکست خورده‌ی روی زمین افتاده می‌داند.
کاکائوی تلخ صد درصدی‌ای از درونم نهیب می‌زند:
«مگر نیستی؟»
و این حجم از کوباندن حقیقت بر سرم واقعاً لازم است؟ نمی‌دانم او می‌تواند اوج انزجار من از خودش را در چهره‌ام بخواند یا نه.
در رابـ ـطه با ویریا شایگان، «فرار» اولین گزینه‌ی من است. گزینه‌ای که در این مورد امکان تیک زدنش وجود ندارد. قبل از اینکه من او را ببینم و به قولی فلنگم را ببندم، او من را دید. در واقع با یک چرخش نود درجه‌ای من، با هم چشم در چشم شدیم و به همین آسانی گزینه‌ی اولم خط خورد‌! دادن بهانه‌ای به دستش که بتواند با وجود آن پشت سرم قاه قاه بخندد، آخرین انتخابم است.
به هر حال، در تمام طول عمرم از یک چرخش نود درجه‌ای ساده به این اندازه پشیمان نشدم!
- آی!
آن‌قدر ناگهانی دردش نسبت به قبل شدیدتر شد که نخی که با آن لب‌هایم را به دیگری دوخته بودم، نتوانست در مقابلش مقاومت کند و لب‌هایم را بی‌واکنش نگه دارد. لعنت شده، به نظرم مناسب‌ترین صفتی است که می‌توانم به موقعیت نابهنجارم نسبت دهم.
دست راستم را دور مچ دست چپم حلقه می‌کنم و با تمام توان فشارش می‌دهم. گویی با این کار می‌توانم از دردش کم کنم! با دیدن ویریا شایگان، دردش را ناگهانی به کل از یاد بـرده بودم و تنها چند ثانیه‌ی پیش دردش با شدیدتر شدن وجود نحسش را دوباره به من یاد آوری کرد.
آرام دست چپم را بالا می‌آورم. از درون روی لب‌هایم دندان می‌گذارم تا این بار دادم بلند نشود! سوزشش لحظه به لحظه پیشرفت می‌کند. حس می‌کنم آهن داغ رویش گذاشته‌اند. به کف دست چپم نگاهی می‌اندازم. سرخ شده است!
چشم‌هایم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم. این سوزش با طیف کمی از درد از امروز صبح شروع شد. آن لحظه برای یک درصد هم به ذهنم خطور نمی‌کرد که در این حد شدید شود!
- چرا چشمات رو بستی رقیب؟
چشم‌هایم را باز می‌کنم. سوزش کف دست چپم هنوز هم هر لحظه بیشتر از لحظه‌ی قبلش می‌شود. مچ دست چپم را رها می‌کنم و دو دستم را کنار بدنم می‌اندازم. با انگشت‌های دست چپم به کف دستم فشار می‌آورم و سعی می‌کنم اجازه ندهم اثری از دردش در چهره‌ام نمود پیدا کند. دیدن شایگان در دو قدمی‌ام، این کار را تا حدی برایم آسان‌تر می‌کند. درد دیدن او بیشتر است و حواس‌پرتی برایم به ارمغان می‌آورد.
با نیشخند آزاردهنده‌اش صحنه‌ی جلوی چشم‌هایم را به گونه‌ای کرده که حس می‌کنم برای دیدنش باید کفاره بدهم. کت و شلوار مشکی چیزی است که همیشه می‌پوشد‌. شاید مارک‌ها یا ریز فرم‌هایشان با دیگری فرق داشته باشد اما رنگشان ثابت است؛ مشکی.
دست‌هایش را مهمان جیب‌های شلوارش کرده و با چشم‌های قهوه‌ای رنگ خندانی نگاهم می‌کند. خنده‌ی نگاهش در واقع نوعی مسخره کردن خاموش است. من اگر پس از یک سال رقابت از پس شناختنش برنیایم، باید بروم سرم را به دیوار بکوبم!
انگشت‌هایم را محکم‌تر از قبل در کف دست چپم فشار می‌دهم. داغی کف دستم، سر انگشت‌هایم را هم می‌سوزاند اما این تنها کاری است که به ذهنم می‌رسد. گویی تلاشم بی‌نتیجه نمانده، به نظر نمی‌رسد شایگان متوجه‌ی حال خرابم شده باشد.
گوشه‌ی راست لب‌های باریکش را بیش از قبل می‌کشد و دستی به نشانه‌ی تأسف و اندوه روی پیشانی‌ کشیده‌اش می‌گذارد. با لحنی سرشار از ناراحتی و تأسفی عمیق، آرام لب باز می‌کند:
- اوه، متأسفم!
ابروهایم بالا می‌پرند. باز می‌خواهد چگونه من را بسوزاند؟ گرفتن جوابم چندان طول نمی‌کشد. تنها با مکث کوتاهی ادامه می‌دهد:
- یادم نبود به از میدان به در شده‌ها رقیب نمی‌گن! بهشون می‌گن...
دستش را از روی پیشانی‌اش برمی‌دارد و سرش را جلو می‌آورد. سوزش کف دستم از تحملم خارج شده است. لب‌هایم را محکم به دیگری فشار می‌دهم تا دادی که پشت گلویم ایستاده است، زده نشود. چشم‌های قهوه‌ایش را به چشم‌های مشکی‌ام می‌دوزد. امیدوارم اوج درد و خرابی حالم را از چشم‌هایم نخواند. آرام اما غلیظ در ادامه‌ی حرفش ادا می‌کند:
- بازنده.
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
آن‌قدری سوزش کف دستم به من فشار می‌آورد که کوچک‌ترین اهمیتی به حرفش نمی‌دهم. دیگر از پس تحملش برنمی‌آیم! داد حبس شده پشت گلویم، قطره اشکی می‌شود و از گوشه‌ی چشمم فرو می‌ریزد.
شایگانی که جلویم ایستاده است، قطره اشک روان شده روی صورتم را می‌بیند اما دیگر برایم مهم نیست. سد ترک برداشته‌ی تحمل دردم حالا کاملاً شکسته است. دلم می‌خواهد دست چپم از از مچ قطع شود!
شایگان با ابروهای باریک بالا پریده و چشم‌هایی درشت شده نگاهم می‌کند. جا خوردگی در چهره‌اش به وضوح خود را به نمایش گذاشته است. چشم‌هایش بی‌وقفه در صورتم چرخ می‌زنند. گویی به دنبال چیزی برای تحلیل و تفسیر هستند. این شیوه‌ی کاری شایگان است که به جزیی ناگسستنی از زندگی‌اش تبدیل شده؛ او با تمام مسائل کوچک و بزرگ روبه‌رویش به این روش برخورد می‌کند‌.
با دندان‌هایم فشار بیشتر روی لب‌هایم وارد می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و پلک‌هایم را به دیگری می‌چسبانم. قطره اشک دیگری می‌چکد. نمی‌شود! نمی‌شود تحملش کرد.
دست راستم دوباره مچ دست چپم را محکم در آغـ*ـوش می‌گیرد. زانوهایم خم می‌شوند و سلول به سلول پاهایم می‌لرزند. دهانم خشک شده است. سرم را پایین می‌اندازم و دست‌هایم را در سـ*ـینه‌ام جمع می‌کنم. روی زانوهای خم‌شده‌ام، خم می‌شوم. دیگر اشک‌هایم یکی یکی نمی‌آیند، رسماً به صورت خفه گریه می‌کنم.
- نیکداد، نیکداد! چه اتفاقی افتاده؟ من رو نگاه کن نیکداد.
حتم دارم در شرایط عادی با شنیدن صدای نگرانی که به شایگان تعلق دارد و زانو زدن او برای اینکه هم‌قد من شود، چشم‌هایم حجم و اندازه‌ی توپ تنیس را درمی‌نوردند اما شرایط عادی، اسم مناسبی برای شرایط فعلی من محسوب نمی‌شود.
توان از دست رفته‌ام، زانوهایم را شکست می‌دهد و آن‌ها را به ضرب روی زمین فرود می‌آورد. سرم تا نزدیکی زمین زیر پاهایم پیش می‌رود و آرام از میان لب‌هایم ناله می‌کنم:
- نمی‌تونم، نمی‌تونم... درد می‌کنه!
نفس‌هایم بریده بریده شده‌اند و حس می‌کنم چیزی در گلویم گیر کرده است؛ دادی که باید از سر درد بزنم! صدای شایگان با حفظ نگرانی جمله‌ی قبلی‌اش در گوش‌هایم طنین‌انداز می‌شود:
- کجات؟ من رو نگاه کن. کجات درد می‌کنه؟ زانو زدن که راه درمان نیست!
نگاهش نمی‌کنم؛ مسئله خواستن یا نخواستن نیست، دلیلش نتوانستن من است. صورتم از درد درهم جمع شده است و اشک‌هایم خیسِ خیسش کرده‌اند‌. اشک‌هایی که هنوز هم می‌آیند و به نظر نمی‌آید قصد رفتن داشته باشند. سرم را روی زمین می‌گذارم و جوابش را می‌دهم:
- دستم... دستم داره می‌سوزه! درد داره...
غلیظ‌تر از قبل با صدایی به مراتب بلندتر و مرتعش می‌نالم:
- درد داره.
شانه‌هایم شروع به لرزیدن می‌کنند و اشک ریختنم کمی رنگ صدا به خود می‌گیرد. می‌دانم احتمالاً ده‌ها جفت چشم در حال تماشایم هستند و لب‌ها در مورد من پیش گوش‌ها نجوا می‌کنند اما حقیقت این است که نمی‌توانم، نمی‌توانم خودم را کنترل کنم.
آدم دارای درد چه از کنترل خودش می‌فهمد؟
- می‌تونی بلند شی نیکداد؟ باید بریم دکتر. این‌جوری موندن چیزی از دردت کم نمی‌کنه.
- نمی‌تونم‌...
سرعت ریزش اشک‌هایم بیشتر شده است؛ لرزش شانه‌هایم هم همین‌طور! دوباره تکرار می‌کنم:
- نمی‌تونم.
این بار بی‌نگرانی، صدای جدی‌اش از دروازه‌ی گوش‌هایم عبور می‌کند:
- ولی این‌جا نشستن هم قرار نیست برات کاری انجام بده؛ این رو بفهم نیکداد.
چند ثانیه‌ای مکث می‌کنم و اجازه می‌دهم اشک‌های بیشتری از فاصله‌ای چنین نزدیک روی زمین سقوط کنند. در نهایت، تکان کوچکی به پاهایم می‌دهم، دست‌هایم را از پناه سـ*ـینه‌ام بیرون می‌آورم و روی زمین می‌گذارم.
شایگان با لحنی آرام‌تر تشویقم می‌کند:
- خوبه نیکداد، بلند شو.
با وارد کرد فشار از طریق پاها و دست‌هایم به زمین با بدنی لرزان بلند می‌شوم. گریه کردن‌ از سر دردم هنوز هم سر جایش است.
- خدای من!
شنیدن صدای جا خورده‌ و شاید ترسیده‌ی شایگان دوباره سرم را به همراه نگاهم پایین می‌کشد. با دیدن صحنه‌ای که شایگان به آن خیره شده است، چشم‌های مشکی‌ام درشت می‌شوند و برای یک لحظه درد از یادم می‌رود.
روبه‌روی چشم‌هایم، آسفالتی ذوب شده خودنمایی می‌کند که تنها چند ثانیه‌ی پیش، به وضوح سرد بودنش را دیدم. چیزی که به تعجبم دامن می‌زند، قسمتی است که آسفالت آن ذوب شده؛ همان تکه‌ای است که کف دست چپم را به هنگام بلند شدن، بر روی آن گذاشتم!
شوکه شده، قدمی به عقب برمی‌دارم. لب‌هایم را دندان می‌‌گیرم و دست چپ دوباره مشت شده‌ام را بالا می‌آورم. به آرامی انگشت‌هایم را از هم باز می‌کنم. سریع‌تر از چیزی که بتوان تصورش کرد، سرم را برمی‌گردانم و نگاهم را از کف دست سوخته‌ام می‌گیرم.
حتی «دلخراش» هم از پس توصیف وضعیت کف دستم برنمی‌آید!
دستی دیگر دور مچ دستم حلقه می‌شود. چشم‌های به اشک نشسته‌ام را با احتیاط باز می‌کنم تا مبادا برای بار دوم، آن صحنه‌ی توصیف نشدنی در میدان دیدم قرار گیرد. صاحب آن دست، شایگانی است که بر روی پاهایش ایستاده، سرش را پایین انداخته و با نگاهی خیره، گوی‌های قهوه‌ای کم‌رنگش بر روی کف دستم قفل شده‌اند.
بریده و بی‌ناتر از آنم که نسبت به گرفتن دستم به او اعتراضی حرفی کنم. به هر حال، او به من محرم نیست.
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
دستم را با مقدارِ کمِ توانی که در جانم مانده، پس می‌کشم. مقاومتی نمی‌کند. چشم‌های قهوه‌ای روشنش تا روی صورتم بالا می‌آیند. ناباور لب باز می‌کند:
- چه‌طور تونستی دستت رو این‌جور بسوزونی؟!
و من می‌توانم به جان پدرم که زمان چندان زیادی از بلند شدن هواپیمایش نمی‌گذرد، قسم بخورم که هیچ کدام از دست‌هایم را به چیز داغی نزدم! با این حال، بدون زدن حرفی آب دهانم را قورت می‌دهم. اشک ریختن‌هایم بی‌صدا شده‌اند. سوزش دستم همان‌طور که لحظه به لحظه پیشرفت کرد، حالا با سرعتی بیشتر در حال کمتر شدن است. هر لحظه‌ای که می‌گذرد، از دردش به مقدار زیادی کاسته می‌شود!
شایگان موشکافانه شانه‌های ثابت و چهره‌ام را از نظر می‌گذراند. با صدایی که در حال بازیابی حالت عادی خودش است، می‌پرسد:
- دردت کمتر شده؛ درست می‌گم؟
برای جواب، چشم‌هایم را به نشانه‌ی تایید می‌بندم و با مکثی نه‌چندان کوتاه، دوباره فاصله‌ای میان پلک‌هایم می‌اندازم. گلویم خشک شده است. زبانی روی لب‌هایم می‌کشم و با صدای خفه‌ای می‌گویم:
- داره کمتر می‌شه‌. کمتر و کمتر...
شایگان: باید بری دکتر، می‌رسونمت.
می‌خواهد جلو راه بیفتد که لب‌هایم باز می‌شوند:
- من...
به سمتم برمی‌گردد. ادامه می‌دهم:
- خودم می‌تونم...
نگاه جدی‌اش، حرفم را می‌برد.
- فکر نکنم با وجود آسیب دیدگی دستت بتونی رانندگی کنی؛ پس بی‌حرف دنبالم بیا تا دوباره دستت رو نگیرم و دنبال خودم نکشونمت.
چیزی در درونم می‌غرد «پررو!» اما به زبان نمی‌آورم. به جای تقاضای بخشش است! از دست خودم حرصم می‌گیرد؛ آخر من روی چه حسابی برای یک ثانیه هم که شده توقع داشتم کلمه‌ی سنگین «ببخشید» از دهان ویریا شایگان بیرون بیاید؟
پشت سر شایگان قدم برمی‌دارم. دیگر خبری از اشک ریختنم هم نیست. آرام شدن دردی به آن شدیدی با این میزان سرعت، هر چه باشد، عادی نیست! همان‌طور که سر گرفتنش از دلیلی منطقی پیروی نمی‌کند.
نفسی «آه» مانند بیرون می‌دهم. آرام گرفتنش غیرعادی است اما جای شکرش هم باقی است.
***
اگر شخصی امروز صبح قبل از اتفاقی که چند لحظه‌ی پیش برایم افتاد، به من می‌گفت «کف دست تو امروز بی‌دلیل می‌سوزد به گونه‌ای که داغی‌اش آسفالت را ذوب خواهد کرد.» به شدت آسان‌تر از اینکه بگوید «تو امروز در ماشینی می‌نشینی که راننده‌اش ویریا شایگان است.»، باور می‌کردم!
به هر حال، هر دوی این اتفاق‌ها با تمام به دور از ذهن و منطق بودنشان برگه‌ی زندگی امروز من را خط خطی کرده‌اند؛ خط خطی‌هایی که کوچک‌ترین رضایتی از وجودشان ندارم.
در حال حاضر ساعت چهار عصر است و باید بگویم من و شایگان، هر دو سوار یک ماشین هستیم؛ وضعیتی که می‌توان آن را «نادر»، «غیرقابل قبول» و یا «باورنکردنی» نامید. شاید خنده‌دار باشد اما در حضور شایگان و در ماشین او، به شدت احساس ناراحتی می‌کنم. بهتر بگویم؛ معذب هستم!
نکته‌ و حالت «عجیبی» است؛ من هیچ‌گاه و در هیچ یک از مراحل زندگی‌ام دختر خجالتی‌ای نبودم. حافظه‌ام با یک بررسی کلی، جواب نسبتاً قانع‌کننده‌ای تحویل من می‌دهد «تو همچنین هیچ وقت با یک نامحرم در یک ماشین تنها نبودی.». شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و تقریباً سرسری «باشه‌ای» روانه‌ی حافظه‌ام می‌کنم. اگر به خاطر این است، نباید به جای احساس «ناراحتی» دچار «ترس» می‌شدم؟
سرم را تکان می‌دهم و سعی می‌کنم این فکر را با لگدی از دروازه‌ی ذهنم بیرون بیندازم. مگر «معذب بودن» چه عیب و اشکالی می‌تواند داشته باشد؟ «هیچ» جوابی است که می‌خواهم به زور هم که شده به خورد خودم بدهم.
روی صندلی عقب، سمت راست نشسته‌ام و با پایبندی محکمی به قوانین که ناشی از شغلم «وکالت» است، کمربند هم بسته‌ام. به هر حال، من بخش بزرگی از زندگی‌ام را به صورت روزانه در هم‌نشینی با قانون می‌گذرانم و این باید تاثیری روی من گذاشته باشد یا نه؟
دست چپم را روی ران پای چپم گذاشته‌ام و هنوز سعی می‌کنم نگاهم برخوردی با سوختگی‌اش نداشته باشد. باید اعتراف کنم یک جورهایی می‌ترسم! البته، دیگر آرام گرفته و کوچک‌ترین دردی ندارد. عادیِ عادی است! گویی اصلاً نسوخته اما همان یک لحظه دیدن صحنه‌ی ناخوشایند سوختگی‌اش هنوز هم از جلوی چشم‌هایم رد می‌شود و آزارم می‌دهد. احتمالاً امشب کابوسش را ببینم. من خیلی راحت «کابوس» می‌بینم!
با متوقف شدن سوزوکی مشکی رنگی که به شایگان تعلق دارد، کمربندم را بدون نگاه به پایین و با دست راست باز می‌کنم. می‌خواهم برای پیاده شدن در ماشین را باز کنم که خودش باز می‌شود. در واقع، شایگان زحمت باز کردنش را می‌کشد! با تعجب نگاهی به چهره‌ی جدی‌اش می‌اندازم که با حالت چشم‌های درشتش، بدون زدن حرفی می‌پرسد «چه چیزی شده؟»
از آن‌جایی که صوتی از دهانش خارج نشده، می‌توانم در نهایت آسانی آن هم بدون اینکه ذره‌ای بی‌ادبی در کارنامه‌ی درخشان احترام گذاشتنم به دیگران ثبت شده و مدال طلایم پودر شود، خودم را به کوچه‌ی علی چپ بزنم! «احترام» و «ادب» اصولی‌اند که به سختی زیر بار شکستنشان می‌روم و باعث افتخار است که تا این لحظه از زندگی‌ام، روی جلد حساسشان یک ترک کوچک هم نینداخته‌ام؛ هر چه نباشد، همین دو هستند که عنصری به نام «حرمت» را در زندگی حفظ می‌کنند.
از ماشین پیاده می‌شوم و برای خالی نبودن عریضه هم که شده، شایگان را تماشا می‌کنم که در را می‌بندد و سپس با فشردن کلیدی با نقش قفل بسته روی سوییچ ماشین، درهای ماشین مشکی‌اش را قفل می‌کند.
رسماً در علاقه‌ی عجیب این بشر به رنگ «مشکی» مانده‌ام!
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
صدای آرامش در حالی از گلویش خارج می‌شود که نگاهش به من نیست:
- دنبالم بیا.
و جلوتر از من راه می‌افتد. از پشت چپ چپ نگاهش می‌کنم. محض رضای خدا می‌مرد اگر یک لطفاً در ابتدای حرفش می‌آورد و یا دست کم فعل جمله‌اش را به نشانه‌ی احترام جمع می‌بست؟ همین الان می‌توانم روزی را ببینم که سنگ قبرم را آماده روی قبرم می‌اندازند در حالی که رویش دلیل مرگم چنین حک شده «به دلیل بی‌ادبی‌های پی‌درپی یکی از همکاران نامحترم، دق کرد.»!
از همه‌ی این‌ها گذشته، به نظر نمی‌آید چاره‌ای به جز اطاعت کردن داشته باشم. گوش به حرفش می‌دهم و پشت سرش قدم برمی‌دارم. نگاهم از ساختمانی که مستقیماً دارد به سمت آن قدم برمی‌دارد، بالا می‌رود. نمایی خاکستری رنگ دارد و به نظر می‌آید دارای دو طبقه باشد. روی تابلویی که بر سر در ساختمان نصب شده، با خطی خوش که حدس می‌زنم نستعلیق باشد، نوشته شده «کلینیک خصوصی جراحی پلاستیک.».
شایگان توضیح می‌دهد:
- برای داییمه، اون تازه به ایران اومده. کارش خیلی خوبه؛ این رو بدون در نظر گرفتن نسبت خویشاوندی بینمون می‌گم.
نیازی به گفتن جمله‌ی آخرش نبود. در این یک سال آن‌قدری شایگان را شناخته‌ام که بدانم دروغ نمی‌گوید؛ به هیچ وجه! آدم رکی است که از زدن حرفش نیم‌ذره‌ای هم ترس ندارد. آشنا و ناآشنا هم سرش نمی‌شود!
دست چپم را مشت می‌کنم. انگشت‌هایم که خم می‌شوند، می‌توانم ناصافی پوست کف دستم را از طریق سر انگشت‌هایم که آن‌ها هم سوخته‌اند، حس کنم. سوختگی‌، سطح کف دستم را به طرز دلخراشی دست‌کاری کرده و ظاهری چنان ناخوشایند برایش رقم زده که دیدنش دل و جرأت می‌خواهد. دل و جرأتی که من ندارم.
سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم تا از زنده شدن تصویر سوختگی دستم پیش چشم‌هایم، جلوگیری کنم.
به طرز مسخره‌ای سعی می‌کنم لبخندی روی لب‌هایم بنشانم که بیشتر چهره‌ام را شبیه عقب مانده‌ها می‌کند. عقب مانده‌ای که لب‌هایش حالتی عجیب دارند و به نظر می‌آید احتمالاً فاقد توان صحبت کردن است! با یک حساب سرانگشتی ساده، می‌فهمم سود گذشتن از خیرش، به شدت بیشتر از زدنش می‌باشد و لب‌هایم را به حالت عادی برمی‌گردانم.
پشت سر شایگان قدم به درون کلینیک می‌گذارم. تم درونی‌اش همان‌طور که انتظار می‌رود، سفید و روشن است. بوی ضدعفونی کننده‌ای که زیر بینی‌ام می‌زند، حالم را بد می‌کند. نفرتم از فضای کلینیک، بیمارستان و هر چیزی در این حیطه از نفرتی که از شایگان دارم، جلو می‌زند.
آب دهانم را قورت می‌دهم. حساسیتی که به بوی ضد عفونی کننده دارم، در حال بالا کشیدن تمام محتویات معده‌ام است. در کل، آدمی هستم که خیلی سریع و به خاطر کوچک‌ترین چیزها حالت تهوع می‌گیرم اما به مرحله‌ی سرانجام رسیدن این حالت تهوع، چندان سریع نیست و خیلی کم پیش می‌آید که حقیقتاً بالا بیاورم. معمولاً احساسم به حالت تهوع و گـه گاهی عق زدن ختم می‌شود.
شایگان مستقیم و بدون اینکه با شخصی حرفی بزند، به سمت راه‌پله‌ی سمت راست سالن بزرگ ورودی کلینیک می‌رود. طبقه‌ی اول کلینیک در حدی میانه قرار دارد. نه می‌توان حالت «خلوت» را به آن نسبت داد و نه با صفت «شلوغ» صدایش زد.
روپوش کارمندان کلینیک از سر موهایشان گرفته تا حتی نوک کفش‌هایشان از رنگ سفید پیروی می‌کند! این همه سفیدی پیش چشم‌هایم، گوی‌های مشکی‌ام را می‌زند.
جایی که با توجه به ظاهرش حدس می‌زنم داروخانه‌ی کلینیک باشد، در انتهای راهرویی که سمت چپ ورودی قرار دارد، قرار گرفته و جای تعجب کردن دارد که شخصی پشت باجه‌اش نیست!
دست از رصد کردن کلینیکی که مکان جدید و ناشناخته‌ای برایم است و پایم تا همین الان به درونش باز نشده بود، برمی‌دارم و شبیه کودکی که به دنبال پدرش راه بلد نبوده را طی می‌کند، پشت سر شایگان حرکت می‌کنم.
سکوت بینمان عصبی‌ام می‌کند!
برای حرف زدن با شایگان سر و دست نمی‌شکنم، علاقه‌ای هم به این کار ندارم اما این سکوت با هم‌دستی احساس ناراحتی و معذب بودن درونم، روی اعصابم اسکی بازی می‌کند. حس می‌کنم شکستن سکوت می‌تواند باعث از بین رفتن احساس ناراحتی‌ام بشود.
ندایی از درونم بلند می‌شود «خب، تو پا پیش بگذار.».
محکم و بی‌مکث جوابش را می‌دهم «این امکان ندارد!».
«حماقت محض» مناسب‌ترین اسمی است که می‌توانم برای تصور واهی‌ ندای درونم از اینکه برای یک صدم درصد هم که شده، احتمال داده ممکن است پیشنهادش را قبول کنم، بگذارم. خیر سرش بخشی از وجود من است و هنوز از پس شناختنم برنیامده! سرم برود، تن به این کار نمی‌دهم. شبیه این می‌ماند که با چکش به جان شخصیتم بیفتم! چیزی که از سر راه آوردنی نیست.
آخرین پله که به گمانم چهاردهمین باشد، در پس سر شایگان رد می‌کنم و پا به طبقه‌ی دوم می‌گذارم. بوی ضدعفونی کننده با شدت و غلظتی بیشتر از قبل زیر بینی‌ام می‌زند و آزارم می‌دهد. چه‌طور یک لشکر پزشک، پرستار و سایر اشخاص شاغل در این گونه محیط‌ها می توانند روزی به مدت چند ساعت این بو را تحمل کنند؟!
خدای من! وحشتناک است.
زمان انتخاب رشته، ایلیا -برادر بزرگ‌ترم- اصرار داشت تجربی را انتخاب کنم و در آینده دکتر شوم. او این را آن‌قدری در گوش‌هایم خواند که در نهایت تجربی را انتخاب کردم اما تنها بعد از گذشت چهار روز از شروع مدارس، تغییر رشته داده و سر کلاس انسانی نشستم. شاید بشود گفت «این بهترین انتخابی است که من در طول زندگی‌ام تا الان کرده‌ام.» وقتی به این فکر می‌کنم که خدای نکرده، شاید الان دکتر بودم؛ موهای تنم سیخ می‌شوند! هر چند احتمالاً در حین همان تحصیل کم می‌آوردم و کارم به دکتر بودن نمی‌کشید.
طبقه‌ی دوم به نسبت طبقه‌ی اول کوچک‌تر و خلوت‌تر است؛ در واقع به جز سه منشی که پشت میزهایشان نشسته‌اند و یک مرد که در حال صحبت کردن با یکی از این سه منشی است، شخص دیگری در سالن طبقه‌ی دوم به چشم نمی‌خورد.
شایگان مسیر دست راستش را در پیش می‌گیرد و به سمت میز یکی از سه منشی‌ای که تمام حواسش را به تلفن در دست‌هایش داده، می‌رود. لحظه‌ای مکث می‌کنم و در جایم می‌ایستم. از پشت قدم‌ برداشتن‌های شایگان را تماشا می‌کنم. به نظر می‌آید حالتشان کمی با قبل تفاوت دارد. گویی به مقدار کمی از احساس ناخوشایند «حرص» و یا «عصبانیت» دچار شده!
دست از تماشای قدم‌هایش برمی‌دارم و راه رفته‌اش را در پیش می‌گیرم. جلوی میز فلزی خاکستری و یا شاید هم نقره‌ای رنگ می‌ایستد. به دلیل داشتن کور رنگی، چندان از پس تشخیص دقیق رنگ‌ها برنمی‌آیم.
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
چند لحظه‌ای در سکوت صبر می‌کند. با این وجود، سر منشی بالا نمی‌آید. لبخندی که می‌خواهد روی لب‌هایم جاگیر شود، می‌خورم. نوجوان که بودم، من هم همین گونه در تلفن همراه غرق می‌شدم به طوری که بمب هم کنار گوش‌هایم می‌ترکاندند، متوجه نمی‌شدم که نمی‌شدم. البته، منشیِ نشسته پشت میز، نوجوان نیست.
شایگان عصبی چند تقه‌ای به روی میز می‌زند. منشی شوکه شده و ترسیده سرش را بالا می‌آورد. چند تار موی موج‌دار قهوه‌ای روشن از مقنعه‌ی سفیدش بیرون زده‌اند و صورتی گرد و سفید دارد.
چشم‌های درشتش رنگی شبیه موهایش دارند؛ قهوه‌ای روشن. مژه‌های مشکی بلندی چشم‌هایش را قاب گرفته‌اند و بینی قلمی‌اش به صورتش می‌آید. لب‌های باریکش هم که می‌شود گفت کمی از حد عادی درازتر هستند، رنگ صورتی پررنگ را به روی خود یدک می‌کشند.
با تعجب، ابروهایم کمی به دیگری نزدیک‌تر می‌شوند. میزان زیاد شباهت میان منشی و شایگان انکار نشدنی است!
تا ذهنم بخواهد مطلبی دیگر را پردازش کند و به دنبال دلیل این شباهت بگردد، صدای منشی با عصبانیت بلند می‌شود:
- ویریا! من رو ترسوندی‌. تو کی می‌خوای آدم بشی؟!
چه صدای نازک و تیزی دارد! تا به حال صدایی با این میزان نازکی نشنیده‌ام! بیش از اندازه دخترانه است. از فکر صدای منشی بیرون می‌آیم. او، شایگان را به نام کوچک صدا زد. با این حساب، باید نسبتی میانشان باشد و دلیل شباهتشان هم باید همین باشد؛ نسبت خونی.
شایگان کاملاً جدی اما آرام می‌گوید:
- صدات رو بیار پایین. خودش در حالت عادی به اندازه‌ی کافی تیز هست، داد زدن نداره. در ضمن، فکر نکنم دایی برای سر دادن توی گوشی استخدامت کرده باشه.
در تمام مدتی که شایگان صحبت می‌کند، نگاه منشی روی من است. شایگان اما بی‌توجه ادامه می‌دهد:
- دایی الان داره مریضی رو می‌بینه یا سرش خلوته؟
منشی کاملاً بی‌ربط با نگاه به من، شایگان را مخاطب قرار می‌دهد:
- بهش نمی‌خوره دوست دخترت باشه!
شایگان با ناباوری صدایش می‌زند:
- نیلی!
بر خلاف شایگان، حالت من خنثی است و حس خاصی نسبت به این حرف نیلی ندارم. او گفت «نمی‌خوره»، نگفت که «می‌خوره.»؛ بنابراین نه مشکلی وجود دارد و نه دلیلی برای عصبانی شدن.
نیلی سرش را به سمت شایگان برمی‌گرداند و طلبکارانه می‌گوید:
- تو به چه حقی صدات رو برای من بالا می‌بری؟!
شایگان با حرص چپ چپ نگاهش می‌کند.
- من صدام رو بالا نبردم.
گر چه حرف به حرف جمله‌اش را با تأکید ادا کرد اما به نظر نمی‌آید نیلی قانع شده باشد. نیلی پایی روی پا می‌اندازد و با دو دستش سر زانوی پای بالایی‌اش را می‌گیرد و همچنان چپ چپ با لب‌هایی غنچه شده شایگان را تماشا می‌کند.
چند لحظه‌ای در همین حالت و همین سکوت می‌گذرد که شایگان کلافه نفسش را بیرون می‌دهد و دستی درون موهای موج‌دار خوش‌حالتش می‌کشد.
- دایی داره بیماری رو می‌بینه یا نه؟
نیلی بچه‌گانه جواب می‌دهد:
- تو هنوز به من نگفتی ایشون (به من اشاره می‌کند) کیه.
شایگان: همکارمه. دستش دچار سوختگی شده و من هم دایی رو بهش پیشنهاد دادم. حالا جواب سوالم رو می‌دی یا نه؟
نیلی به من نگاه می‌کند و دلسوزانه لب می‌زند:
- آخی! حتماً دستت بدجور سوخته که اومدی پیش یه متخصص. می‌تونم ببینم؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم، شایگان جواب می‌دهد:
- نیلی، محض رضای خدا!
نیلی ناراضی پوفی می‌کند و بیخیال دیدن دست من می‌شود.
- نه، مریضی داخل نیست. می‌تونین برین.
شایگان با تعجب تک ابرویی بالا می‌اندازد. چند لحظه به ابروهایش خیره می‌شوم‌. آخر چگونه می‌تواند تنها یک ابرویش را بالا بدهد؟ من خودم را سر به نیست هم کنم، از پس این کار نمی‌توانم بربیایم.
- نباید با دایی هماهنگ کنی؟
نیلی بیخیال شانه‌هایش را بالا می‌اندازد.
- تو که خبر دادن نمی‌خوای.
شایگان با جدیت می‌گوید:
- من می‌گم می‌خواد.
با چشم به تلفن روی میز اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:
- زنگ بزن.
نیلی زیر لب زمزمه می‌کند:
- کی بشه که من از دست تو راحت بشم!
و تلفن را برمی‌دارد و شماره‌ای می‌گیرد.
- سلام دایی.
-...
- ویریا با همکارش اومده. این‌جور که ویریا می‌گـه، دست همکارش دچار سوختگی شده.
-...
- باشه.
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
تماس را قطع می‌کند و حین گذاشتن گوشی تلفن سر جایش، شایگان را مخاطب قرار می‌دهد:
- من که گفتم ویریاخان! حکم ورودت صادر شد. شرت کم!
لبخندم را به زور قورت می‌دهم تا مبادا به شایگان بر بخورد و بی‌ادبی یا مسخره کردن تلقی شود اما حقیقت این است که خدایی «خان» اصلاً و ابداً به اسم «ویریا» نمی‌آید. «ویریا» ابهتی هم‌پایه‌ی «خان» ندارد و همین مسئله این ترکیب را نامتوازن می‌سازد و باعث می‌شود شنیدنش آدمی را به خنده‌ای حتی اگر شده کوچک، وادار کند.
نیلی بی‌توجه به نگاه خشمگین شایگان، رو به من می‌کند و با لبخندی که چال گونه‌ی چپش را دست و دلبازانه به نمایش می‌گذارد، ادامه می‌دهد:
- اما شما قدم و سایه‌ت روی سر ما جا داره. می‌تونی همین‌جا بشینی، با هم حرف بزنیم.
لبخندی در جواب لبخندش می‌زنم.
- ممنون اما بیمار منم.
شایگان بی‌حرف و ناگهانی به سمت دری که با تقریباً یک متر فاصله از میز نیلی واقع شده، می‌رود. ناگهانی و بی‌سرو‌صدا بودنش کمی غافلگیرم می‌کند. نیلی نگاهی به چهره‌ی من می‌اندازد و آرام توضیح می‌دهد:
- اون همینه؛ یه آدم فوق‌العاده غیر جنتلمن.
با لبخند می‌گویم:
- می‌تونم بپرسم چه نسبتی با هم دارین؟
با خوش‌رویی جواب می‌دهد:
- البته. خواهر برادریم.
با لبخند و صدایی آرام، میان لب‌های درشتم فاصله می‌اندازم:
- پشت برادرت حرف نزن.
ناباور نگاهم می‌کند.
- تو دیگه چه‌قدر بچه مثبتی!
- روز خوبی...
حرفم با صدای بلند شایگانی که دم در ایستاده، قطع می‌شود:
- خانم نیکداد!
نیلی جمله‌ام را کامل می‌کند:
- داشته باشم. حالا بدو که الان این عجول آقا میاد دو لپی می‌خورتت!
به حرفش ریز می‌خندم و به سمت شایگان می‌روم. انگار نه انگار که چند لحظه‌ی پیشَش چه چیزی گفتم! صدایی از درونم می‌پرسد «توقع نداری که عادت چند ساله‌اش را با یک جمله‌ی تو کنار بگذارد؟»
«معلوم است که نه!»
شایگان در را باز می‌کند و کنار می‌ایستد تا ابتدا من وارد شوم. ابروهایم بالا می‌پرند. منظور نیلی از غیر جنتلمن، این بود؟! گمان نکنم.
به هر حال، این بار من جلوتر از شایگان پایم را به داخل مکانی که درش باز شده، می‌گذارم. در بدو ورودم، نگاهم به پیرمرد پنجاه-شصت ساله‌ای با موها و ریش‌های پرپشت سفید می‌افتد که در حال پوشیدن روپوش سفید رنگش است.
سرم را تکان می‌دهم و در همان حین لب می‌زنم:
- سلام.
با لبخند جوابم را می‌دهد:
- سلام دخترم. شما باید همکار ویریاجان باشی. درست می‌گم؟
- بله.
صدای شایگان از پشت سرم بلند می‌شود:
- سلام دایی.
- سلام به خواهرزاده‌ی عزیز!
با مکث و نگاهی به دایی‌اش که تازه در حال پوشیدن روپوشش است،‌ با تعجب می‌پرسد:
- از جایی اومدین یا داشتین جایی می‌رفتین؟
دایی شایگان در حال رفتن به سمت میزش، سوال شایگان را با سوال جواب می‌دهد:
- خودت چی فکر می‌کنی؟
شایگان بدون مکث لب باز می‌کند:
- گزینه‌ی دوم.
بر خلاف تصورم، دایی شایگان پشت میز و روی صندلی نمی‌نشیند بلکه روی میزش جاگیر می‌شود! به نظر می‌آید بر عکس ظاهرش، روحیه‌ای جوان دارد.
- حدست درسته.
شایگان: اگه کارتون واجبه، ما...
دایی‌اش میان حرف شایگان می‌پرد:
- نه، به واجبی کار تو (با خودکاری در دست به شایگان اشاره می‌کند) نیست.
شایگان جا می‌خورد و با تعجب به خودش اشاره می‌کند.
- کار من؟!
- تو نه، همکارت.
با بیخیالی ادامه می‌دهد:
- چه فرقی می‌کنه؟
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
رو به من می‌کند و ادامه می‌دهد:
- نیلی گفت دستت دچار سوختگی شده.
سرم را به نشانه‌ی تایید صحبتش تکان می‌دهم.
- بله‌.
از روی میزش پایین می‌پرد.
- ناراحت کننده‌س!
به تخت فلزی‌ای که گوشه‌ی راست اتاق گذاشته شده، اشاره می‌کند.
- می‌تونی روی اون بشینی.
- باشه.
به سمت تخت می‌روم و رویش می‌نشینم. ارتفاعش از سطح زمین بیشتر از تخت‌های عادیِ ساخته شده برای اتاق خواب‌ها است. میز و صندلی دکتر، روبه‌روی در گذاشته شده‌اند و جلوی میز دو ردیف دوتایی صندلی‌ چرم به چشم می‌آید. چوب لباسی آبی رنگی هم کنار دیوار، هم‌راستای میز دکتر قرار دارد.
دایی شایگان در حال برداشتن وسایلی از درون کمد آهنی نسبتاً کوچک وصل شده به دیوار سمت چپ اتاق، در حالی که نگاهش هم به من نیست؛ می‌پرسد:
- دلیل سوختگی دستت چیه؟
دهانم باز می‌شود اما صوتی قصد خروج از آن را ندارد. در واقع، جوابی ندارم. نمی‌توانم بگویم «نمی‌دانم! خودش ناگهانی شروع به سوختن کرد.»؛ می‌توانم؟ امکان ندارد باور کند. من خودم هم باورم نمی‌شود.
چند لحظه‌ای که می‌گذرد و جوابی از من شنیده نمی‌شود، دایی شایگان یادآوری می‌کند:
- سوال من جوابی نداره؟
صدای شایگانی که دست به جیب، کنار در ورودی و خروجی به دیوار تکیه داده، از حنجره‌اش بیرون می‌آید:
- از دونستن دلیلش بگذرین.
دکتر چند لحظه‌ای مکث می‌کند و نگاهی به چهره‌ی بی‌حالت شایگان می‌اندازد.
- فکرت بدجور درگیره پسر!
و در ادامه بدون مقاومت، قبول کردنش را اعلام می‌کند:
- باشه.
نگاهم روی شایگان می‌ماند. چشم‌هایش را بسته و در چهره‌اش هیچ چیز دیده نمی‌شود. حالت چهره‌اش عادی‌تر از آن است که بشود لقب «زنده» را به آن نسبت داد. فاقد هر گونه احساسی به نظر می‌آید؛ درست شبیه یک مرده، شاید حتی بتوان گفت از یک مرده هم، مرده‌تر!
این چهره‌ی شایگان شبیه انقلاب تابستانی و زمستانی می‌ماند و تعداد دفعات روی دادنش در یک سال، انگشت شمار است. زمانی که فکر شایگان درگیر مسئله‌ای به نظر لاینحل می‌شود، چنین چهره‌ی بی‌حالتی به خود می‌گیرد. چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند روی مسئله‌ی پیش آمده و پیدا کردن راه حلی برای آن تمرکز کند. گر چه اعتراف کردنش در ابتدا کمی برایم سخت بود اما شایگان، استاد تمرکز کردن است؛ حالتی که من به سختی به آن می‌رسم. شاید بشود من را بی‌تمرکزترین موجود عالم یا دست کم انسان زنده دانست!
- دستت رو بیار جلو.
از جا می‌پرم؛ دیدنِ ناگهانیِ صورت دایی شایگان که در چند سانتی‌ام قرار گرفته بود، من را ترساند! دست راستم را روی قلبم که «بومب، بومب» خودش را به ضرب به قفسه‌ی سـ*ـینه‌ام می‌کوبد، می‌گذارم. دایی شایگان ریز می‌خندد و میان خنده‌هایش تکانی هم به زبانش می‌دهد:
- ببخشید. نمی‌خواستم بترسونمت.
«گاو» یا شاید هم «الاغ»! احتمالاً دایی شایگان من را با یکی از این دو حیوان گران‌قدر اشتباه گرفته است. گر چه به دلیل نامحرمی‌اش نمی‌توانم نشانش دهم اما می‌توانم قسم بخورم پشت گوش‌هایم مخملی نیست. حتی پرز مخمل هم یافت نمی‌شود.
گمانم افکارم را از چشم‌هایم می‌خواند که در ادامه با خنده لب‌هایش را تکان می‌دهد:
- منطقی باش.
شانه‌های پهنش را بالا می‌اندازد.
- غرق شدن تو توی چهره‌ی خوا...
شبیه مرغ پرکنده بال بال می‌زنم که ادامه ندهد. اگر محرم بودیم، بی‌برو و برگرد دهانش را می‌گرفتم. در حال به فنا دادن آبرویم است!
با دیدن بال بال زدنم، خنده‌اش شدت می‌گیرد و در همین حین، صدای شایگان روح از سرم می‌پراند:
- می‌دونم آدم جذابی هستم.
شبیه جن دیده‌ها در یک ضربه‌ی آنی به سمت شایگان برمی‌گردم که مهره‌های گردنم به ترق ترق کردن می‌افتند. با همان نیشخند روانی کننده‌ و چشم‌های درشت قهوه‌ای رنگی که برق بدجنسی در آن‌ها چشمک می‌زند، نگاهم می‌کند.
حرصم گرفته است. دستی دستی شرفم با خاک کف کفش‌های اسپورتم همسان شد. آخر چرا یکی نبود که به من بگوید به تو چه که حالت چهره‌ی شایگان چگونه است؟
بر خلاف من، خودِ پنهان درونی‌ام در نهایت سادگی با این جریان کنار می‌آید و کلاس کاربرد ضرب‌المثل برایم می‌گذارد «خود کرده را تدبیر نیست.».
عجب وقتی گیر آورده است!
 
آخرین ویرایش:

Morteza Ali

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
کاری غیر از گذشتن از کنار این فاجعه از دستم برنمی‌آید. نگاهم را از چهره‌ی خندان شایگان می‌گیرم. مشاهده‌ی چهره‌ی خندانش، برایم حکم مستقیم نگاه کردن به خورشید، آن هم بدون هیچ واسطه‌ای دارد و درست به همان اندازه، برایم عذاب دهنده، ناخوشایند و مضر است!
مستقیم نگاه کردن خورشید بی‌هیچ واسطه‌ای، ضعف چشم‌ برایم هدیه می‌آورد و دیدن شایگان بالا رفتن فشار خون در رگ‌هایم را به دنبال دارد؛ فشاری آن‌قدر بالا که رگ‌های بی‌گـ ـناه و بیچاره‌ام تا مرز پاره شدن پیشروی می‌کنند و بزرگ می‌شوند.
نگاه گرفته شده از شایگانم را به چشم‌های دایی شایگان می‌دهم که برق خنده‌ی درونشان به سرزندگی برادرزاده‌ی چهار ساله‌ام است. صادقانه بخواهم بگویم، چشم دیدنش را ندارم!
نفرتی که از بچه‌ها دارم، سر به آسمان می‌کشد. آن موجودات فریب‌دهنده با اینکه از دور زیبا، دلنشین و حتی «خواستنی» هستند اما از نزدیک شرک‌اند؛ یک هیولای چندش‌آور غیرقابل توصیف!
دایی شایگان با لبخندی محترمانه کمی خم می‌شود و دست راستش را جلویم می‌گیرد. با ابروهایی بالا رفته و چشم‌هایی درشت شده براندازش می‌کنم. هر چه به ذهنم فشار می‌آورم، دلیلی برای انجام این کارش پیدا نمی‌کنم. نمی‌توانم بفهمم هدفش چیست!
با سری پایین افتاده، صدایش در گوش‌هایم طنین‌انداز می‌شود:
- افتخار می‌دین خانمِ...؟
شایگان با مکثی کوتاه دایی‌اش را راهنمایی می‌کند:
- نیکداد.
دکتر نفسی بیرون می‌دهد و با لبخند، زیر چشمی به صورت من که حتم دارم شبیه علامت سوال «؟» شده است، نگاهی می‌اندازد. جمله‌اش را با بدجنسی‌ای خفته در صورتش ادامه می‌دهد:
- بله، خانم نیکداد؟
«گیج»، «منگ» و حتی «مشنگ» هم لغاتی بس برازنده برای توصیف حال و هوای من در این لحظه‌اند. آخر منظورش چیست؟ نگاهم به سمت شایگان برمی‌گردد تا بلکه نکته‌ای از صورت او استخراج شود اما پوچ! با همان نیشخند تکراری تماشایم می‌کند.
سرم را دوباره برمی‌گردانم و تصمیم می‌گیرم دست به دامنِ ، «حواست کجا است دختر؟!»
معذرت خواهی کوتاهی از غلط‌گیر درونم می‌کنم که به سادگی می‌بخشد. صحیحش دست به شلوار دکتر شدن است.
با گیجی سوالم را بیان می‌کنم:
- چه افتخاری؟!
دکتر کمرش را صاف می‌کند و آزادانه خنده‌ای آرام اما نه بدون هیچ صدایی سر می‌دهد. جای خوشحالی دارد که صدای خنده‌ی شایگان به گوش‌هایم نمی‌رسد و روی روح و روانم خط و خش نمی‌اندازد.
خنده‌ی دکتر که به لبخند تبدیل می‌شود، جواب سوالم را تحویل می‌گیرم:
- حواست رو جمع کن عزیز دل! منظورم از افتخار دادن اینه که دست سوخته‌ات رو جلو بیار تا ببینمش. بدون دیدنش که نمی‌تونم براش نسخه بپیچم.
یاد یکی از بازی‌های دوره‌ی شیرین کودکی‌ام می‌افتم. «کلاغ، پر. گنجشکک اشی مشی، پر. کبوتر حرم امام، پر.». فاجعه‌ی بزرگی است که اکنون باید این‌گونه بازی‌اش کنم «آبرو، پر پر پر!»
- ببخشید.
دایی شایگان سرش را به طرفی کج می‌کند و به چهره‌ام که طیف کمی از خجالت به خود گرفته، لبخند دوستانه‌ای می‌زند. با مهربانی‌ای پدرانه بیان می‌کند:
- طبیعیه! آدمی که حرص می‌خوره، براش حواسی باقی نمی‌مونه. این خواهرزاده‌ی من (به شایگان اشاره می‌کند) از اول زندگیش با مدرک دکترای حرص دادن به دنیا اومده و الان دانشمند بزرگی در این زمینه‌س برای خودش؛ به جان خودم قسم! بهت تسلیت می‌گم که مجبوری باهاش سر و کله بزنی.
شایگان اعتراض می‌کند:
- دایی! شما دیگه چرا؟ مزدور شیطان شدین؟ مگه نمی‌دونین هم‌نشینی با علما چه‌قدر توی اسلام سفارش شده؟ چرا به راه چپ هلش می‌دین؟ دانشمند به این جذابی، حاضر و آماده.
«جذاب» آخرین صفتی در دنیا است که زیر بار نسبت دادنش به شایگان می‌روم. موجود متوهم! شایگان در پایان سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد که دایی‌اش با بیخیالی و خنده فاصله‌ای میان لب‌های صورتی‌اش می‌اندازد:
- الانم لابد می‌خوای بگی دایی‌ام دایی‌های قدیم!
شایگان حق به جانب دست به سـ*ـینه می‌شود و با اعتمادی که سقف عرش خدا را در نوردیده، می‌پرسد:
- اون وقت شما می‌گین من دروغ می‌گم؟
لب‌های دایی‌اش بیشتر کش می‌آیند. ذوق کرده جوابش را می‌دهد!:
- البته که نه، دایی‌های فعلی خیلی بهتر هستن.
دهان شایگان برای بیان کردن چیزی باز می‌شود که دایی‌اش با لحنی جدی پیش‌دستی می‌کند:
- کافیه ویریا! بذار کارم رو انجام بدم.
شایگان نیشخندی می‌زند و با سری کج شده، بیان می‌کند:
- بهونه‌ی خوبی برای پایان دادن به این بحثه، دایی.
زمانی که موهای قهوه‌ای روشن موج‌دارش در صورتش می‌ریزند، شبیه همین الان که این اتفاق به خاطر کج کردن سرش افتاده است، شایگان به طرز عجیبی قابل تحمل‌تر می‌شود!
 
آخرین ویرایش: