در حال تایپ رمان هروب | pariafsa کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: pariafsa

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]

******
شهاب از دوره کردن آن اتفاقات، لبخند دردناکی بر لب هایش نشست . رو به نوید که کفش های قهوه ای رنگش را به دست داشت کرد و با فریادی گفت:
_من دارم می میرم نوید!
چشمانش به اشک نشست اما لبهایش می خندید. همچون دیوانه ها قهقه ای زد و گفت:
_چرا اینجوری نگام می کنی؟
و با آستین بلوزش، اشک های سمجی که از چشمانش سرازیر می شدند را پاک کرد. نوید خشکش زده بود. می دانست شهاب یه چیزی اش شده اما نه تا این حد...نه! به این حجم از فاجعه حتی فکر هم نکرده بود.
نوید به زحمت نفسی گرفت. کفش هایش را همان جا انداخت و سمت شهاب قدم برداشت. می خواست به دریا بیایند تا شهاب از افکار پر غمش دست بردارد. کمی حالش خوب شود. اما...
اما چه شنیده بود؟ مردن؟ شهاب؟!
به قدم هایش سرعت بخشید و مقابل شهاب ایستاد. دست روی شانه ی لرزان شهاب گذاشت. اما نتوانست حرفی بزند. تنها با چشمانی که حال قرمز رنگ شده بود به شهاب زل زد. شهابی که میان گریه هایش می خندید و میان خنده هایش، گریه می کرد. با لحن بی جانی گفت:
_چ...چطور ممکنه؟
بازوهای شهاب را در مشت گرفت و چند باری تکانش داد و فریاد زد:
_با توام...درست حرف بزن ببینم چی میگی؟!
شهاب در حالی که به زمین زل زده بود گفت:
_خودمم نمیدونم چی شده. چند هفته است فهمیدم... نوید چند هفتست که فهمیدم نهایتا، سه ماه زندم!
ضربه ای به ماشین زد.
_دیگه نمی تونم برونم. نمی تونم...
از ادامه دادن جمله عاجز شد. به شن های گرم زیر پایش زل زد و زمزمه کرد:
_ امروز آخرین روزی بود که پشت فرمون این ماشین میشینم. چون هر روزی که میگذره...
حرفش را برید. به نوید چشم دوخت و گفت:
_شانس آوردم قبل از اینکه چشمام کور بشه دیدمت!
نوید کلافه شد. دست روی صورتش کشید و در حالی که از شهاب رو برمی گرداند گفت:
-ای وای...
سمت شهاب چرخید وگفت:
_یعنی...یعنی درمانی چیزی نداره؟ یا اینکه روند رشدش رو کند کنن؟ هان؟
شهاب بغضش را قورت داد و سمت درب ماشین چرخید. در همان حال گفت:
_فکر می کنی دنبالش نرفتم؟
دست راستش را روی سقف ماشین گذاشت. لبخند پر دردی زد و گفت:
_به خاطر خودم نه...بخاطر الهام...
حرفش را برید و گفت:
_الهام نامزدمه. اما وقتی جواب آزمایشم رو دیدم بهش گفتم همه چیز رو بهم بزنه. اوایل چرا تلاش می کردم راهی پیدا کنم تا زنده بمونم. نمی خواستم تنهاش بذارم و برم. ولی همیشه زندگی یک برگی رو می کنه که انتظارش رو نداشتی. نمی خوام شانس زندگی تو این سه ماه رو به امید معجزه ای از دست بدم. در صد موفقیت تو جراحی فقط یک درصده!
نوید با ناراحتی پرسید:
_بهش گفتی؟
شهاب سری تکان داد و گفت:
_حق داشت بدونه که چرا دارم از زندگیش میرم.
نوید باز پرسید:
_خانوادت چی؟ به اونام گفتی؟
شهاب سری به چپ و راست تکان داد و گفت:
_همین حالاشم کلی بدبختی دارن. بهتره به بدبختیاشون اضافه نکنم. وقتی وقتش رسید...خودشون میفهمن.
دستگیره نقره ای ماشین را کشید. اما ناگهان درد شدیدی در سرش پیچید. صورتش از درد در هم رفت و روی زمین افتاد. نوید با هول ماشین را دور زد و کنار شهاب نشست.
_چیشد؟ حالت خوبه شهاب؟
شهاب سر پر درد را با دستانش پوشاند و از درد به خود می پیچید. نوید شتاب زده، بازوی شهاب را گرفت و او را روی صندلی پشتی ماشین گذاشت . خود پشت فرمان نشست. دنده عقب گذاشت و با پاهای برهنه پدال گاز را فشرد. با سرعت فرمان را به راست پیچاند و با تعویض دنده ماشین از جایش کنده شد. از آینه ی وسط ماشین گـه گاهی به شهاب زل می زد.
_شهاب...شهاب طاقت بیار...
مشتی به فرمان کوبید و گفت:
_ دِ لعنتی. باید میگفتی حالت خوب نیست نمی اومدیم دریا!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: