در حال تایپ رمان هروب | pariafsa کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: pariafsa

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
GOD_122020-1.jpg
نام رمان: هُروب
نویسنده: pariafsa کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه، طنز
زاویه دید: سوم شخص
ناظر تایید کننده: @
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

هروب.pariafsa.jpg
خلاصه:
زندگیست و لایه های متفاوتش. لایه هایی که با چرخیدن عقربه های ساعت، یکی پس از دیگری ورق خورده و برگی دیگر از خود نشانمان می دهد. شهاب اما عقربه های ساعتش در یکی از لایه های تاریک زندگی خوابیده و او تلاش می کند تا با بازوهای قدرتمندش، آن را بچرخاند. اما...


نکته ۱: رمان " هُروب" شامل دو فصله و در فصل اولش در مسابقه بنده رو جزو نویسندگان نقره ای مسابقه کرده."فصل دومش رو فقط در این سایت قراره بزارم". بعد پرسش متوجه شدم مانعی نداره تا اون رو تو سایت بذارم پس حیفم اومد که گوشه لب تاپم خاک بخوره!
همینطور امیدوارم از روند داستانی رمان راضی باشید.

نکته ۲: قسمت هایی از رمان ( به طور دقیق: کودکی های شهاب در فصل اولش) بر اساس یک زندگی واقعی نوشته شده!

نکته ۳: به منظور دنبال کردن رمان، دکمه " پیگیری موضوع" بالای صفحه رو بزنید :)

:aiwan_light_heart:ممنون از @Shiva Banoo عزیزم بابت طراحی زیبای جلد رمان هروب.:aiwan_lggight_blum::aiwan_light_heart:


صفحه نقد رمان فراموش نشه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
مقدمه:

پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی!
آه
این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.
شاملو

هُروب
فصل اول
پارت اول
[HIDE-THANKS]
ترافیک سنگینی بود و این موضوع، شهاب را عصبی تر می کرد. شاید اگر شرایط بهتری بود، او هم می توانست از آن باران پاییزی لـ*ـذت ببرد؛ اما هوای بارانی آن روز هم نمی توانست حرارت وجودش را خاموش کند.
چند مشت به فرمان کوبید و از ماشین پیاده شد تا راحت تر ابتدای مسیر را رصد کند؛ اما به نظر طولانی تر از آن بود که انتظارش را می کشید. عرق سردی روی پیشانی اش نشست. کلافه دستی به صورتش کشید و به دو طرف جاده نگاهی انداخت. سپس درون ماشین نشست؛ در حالی که قطرات باران، از موهای خرمایی رنگش می چکید.
_انگار حالا حالا ها این راه باز بشو نیست!
این حرف را پیرمرد در حالی زد که متفکر به روبرو خیره شده بود. شهاب، نگاهی به پیرمردی که کنار دستش نشسته بود انداخت. کلاه بافت سبز رنگش، زیادی جلب توجه می کرد. سری تکان داد و در حالی با انگشتانش، موهای خیسش را شانه می کرد گفت:
_معلوم نیست ایندفعه چرا راه رو بند آوردن!
و بعد از زدن این حرف، با پاشنه ی کفشش پی در پی به کف ماشین ضربه زد. سکوت حاکم در فضای ماشین، با صدای کشیده شدن برف پاک کن روی شیشه های ماشین و صدای رعد و برقی که گهگاهی زده می شد، می شکست. چشمانش به آینه وسطی ماشین افتاد .
با دیدن تصویر درون آینه پوزخند تلخی زد. آن تصویر، تصویر خودش نبود و او به خود پوزخند نزده بود. او از درون آینه پسری را دید که با چشمان بسته و سری که به پشتی صندلی تکیه داده بود، فارغ از تمام دنیا به ترانه ای که از هدفن سفید رنگش بیرون می آمد، گوش می داد. هدفن سفیدی که با تیشرت مشکی – سفیدش ست کرده بود. پسری که شاید سه یا چهار سال از شهاب کوچکتر بود. از ظاهرش پیدا بود که به کلاس موسیقی میرفت. خصوصا که هارد کیس آبی رنگش بیش از نیمی از صندلی را اشغال کرده بود. مشخص بود ، ویولن سل می نوازد و شهاب چقدر از دیدن ویولن سل حس بدی پیدا کرده بود. ویولن سلی که با دیدنش به گذشته های دور سفر کرد. سالهایی که هیچوقت آرزوی برگشتش را نداشت. خاطراتی که با وجود سال هایی که گذشته بود، هنوز هم سایه به زندگی شان انداخته بود. منحوس بود. هنوز زنده بود و نفس می کشید!

بوق های ممتد ماشین پشتی، شهاب را به خود آورد و ماشین زرد رنگش ، رفته رفته با کم شدن ترافیک، سرعت گرفت . نفس راحتی کشید و پدال گاز را فشرد. می خواست هر چه زود تر از آنجا عبور کند. دوست داشت هر چه زود تر مسافرانش را به مقصد برساند و آن وقت سمت خانه اش تقریبا پرواز کند! مشغول سر و سامان دادن به ذهنش بود که صدای مسافر جوان توجه اش را جلب کرد و باعث شد از آینه ی وسطی نیم نگاهی به او بیاندازد.
_ میشه رادیو رو روشن کنید؟
برایش مهم نبود چرا او از گوش دادن به هدفنش دست کشیده. تنها دست دراز کرد و سیستم پخش کننده ی ماشین را بر روی رادیو تنظیم کرد. پسرک که حال هدفن سفید رنگش را به دور گردنش گذاشته بود، تشکری کرد. پیرمرد پلاستیک سیاه درون دستش را جابه جا کرد و صدای خش خشی از آن به گوش رسید. سرش را سمت مسافر جوان چرخاند و گفت :
_ خیر باشه پسر! خبر مهمی قراره از رادیو اعلام بشه؟
مسافر جوان تک خنده ای کرد و گفت:
_نه پدر جان. هدفنم باتریش تموم شده نمی تونم رادیو گوش بدم آخه مثل اینکه فوتبال شروع شده.
شهاب دیگر به مکالمه ی آنها توجهی نکرد. تنها دست دراز کرد و پخش کننده را از حالت یو اس بی خارج بر روی رادیو قرار داد . با دقت شبکه های رادیویی را در جستو جوی فرکانس مد نظر مسافر جوان جا به جا کرد. حتی از آهنگ آرام و دلنشینی که در حال پخش بود و عاشقش بود هم گذشت . روی یک موج رادیویی مکث کرد و صدای گوینده که با تاسف خبری را اعلام می کرد، در ماشین پیچید:
_اما طبق آماری که به دست اومده...تقریبا 30% جوانان ایرانی از مشکلات روانی رنج می برند و...
پوزخندی با شنیدن این خبر زد. در همان حال که فرکانس پخش کننده را روی موج دیگری تنظیم می کرد، صدای آهی که پیرمرد از ته دل کشیده بود، در فضای ماشین پیچید:
_ هی...چه دنیایی شده!
و سر انجام صدای هیجان زده ی گزارشگر در ماشین پیچید. مسافر جوان بعد از شنیدن صدای فریاد گزارشگر فوتبال، با آسودگی به صندلی عقب ماشین، تکیه داد. طولی نکشید که سرش را با تاسف تکان داد و برای توپی که از کنار دروازه عبور کرده بود، افسوس می خورد. او بی توجه به حرص و جوش های مسافر جوان خطاب به پیرمرد پرسید:
_چرا؟ چیزی شده؟
خنده اش گرفته بود. خودش حال خوبی نداشت و از پیرمرد جویای احوال می شد! پیرمرد چانه اش را جلو داد. اشاره ای به رادیو کرد و گفت:
_خدایی راست می گـه! جوون های قدیم کجا و جوون های الان کجا!
و او در ذهن تکرار کرد "جوون های قدیم" ،" جوون های الان"!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت دوم
[HIDE-THANKS]
با خود فکر کرد اگر جزو یکی از آن دو دسته باشد، جزو کدامشان است؟ با اینکه جوان بود، جوانی نکرده بود. ایام پر شوری که همه از آن دم می زدند را نچشیده بود. اگر خود را جزعی از جوانان قدیم محسوب می کرد، عاقلانه تر بود. البته خودش که اینطور فکر می کرد! هر چند اگر آن را به زبان می آورد، همه به او می خندیدند. شاید هم حق داشت برای چنین فکری. حق داشت از دست دغدغه های زندگی اش عاصی شده باشد. حق داشت با وجود موهایی که هنوز سفید نشده بود، خود را به سن و سال پیرمردی که کنارش نشسته ، تصور کند.
یقینا او زندگی نکرده بود. او تنها می دوید و به جایی نمی رسید. می دوید و آینده و آرزوهایش همچون سرابی مقابلش می رقصید. اصلا چه آرزویی؟ او حتی نمی دانست چه آرزویی دارد! نمی دانست چه چیز می خواد از زندگی. واژه ی آرزو غریبانه ترین واژه ی زندگی اش بود!
_ من همین بغـ*ـل پیاده می شم پسرجان.
راهنما را روشن کرد و با احتیاط گوشه ی خیابان نگه داشت. باران همچنان می بارید و پیرمرد چتری نداشت. ژاکت قهوه ای رنگش را به خود چسباند. با گفتن : " یا الله " ای از ماشین پیاده شد و با آن کفش های وصله پینه دار در آب های جمع شده در پیاده رو قدم بر می داشت تا به مقصدش برسد. خودش که می گفت برای نوه اش دارو خریده و باید حتما به دستش برساند. داروی کمیابی بود!
شهاب بعد از رساندن پیرمرد و همینطور پسر جوان، فورا گوشی همراه اش را روشن کرد و با پنجاه تماس از دست رفته و بیست پیامک جدید مواجه شد. تماس ها را نادیده گرفت زیرا می دانست از طرف چه کسی است. سریعا آیکن پیامک هایش را باز کرد و با هر کلمه ای که می خواند، عصبی تر میشد. چشمانش به خون نشست و محکم دنده را در جایش قرار داد و پدال گاز را فشرد. ماشین ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. گویی دیوانه شده بود که در چنین موقعیتی گوشی اش را خاموش کرده بود و به جا به جایی مسافران می پرداخت. اما چه کسی از درون قلب دیگری با خبر است؟ کسی چه می داند که او در آن لحظه چه حسی داشت!؟
به نظر می آمد، که او از همه چیز و همه کس بریده بود. انگار می خواست برای لحظه ای هم که شده در زندگی دغدغه ای نداشته باشد، از واقعیت فرار کند و برای لحظه ای از یاد ببرد که کیست! دیوانگی بود! جنون بود! این همان کاری بود که او برای نیم ساعتی انجامش داد اما استرس و نگرانی اش، اجازه ی پیشروی به او را نداد . او به مانند یک پلیس شده بود. پلیسی که به دنبال دستگیری دزد خوشبختی، دیوانه وار به سرعت ماشین اش می افزود!
صفحه نمایش گوشی مشکی رنگش روشن شد و صدای زنگش نیز در ماشین پیچید. نیم نگاهی به صفحه ی آن انداخت و با دیدن نام تماس گیرنده، فرمان را در مشت فشرد. سردرد طاقت فرسایش باز شروع شده بود. دیگر به کوچه ی شان رسید. سرعتش را پایین آورد. به درون کوچه ی بن بست پیچید. ترمز کرد و تقریبا از ماشین به بیرون پرید. برایش مهم نبود سوییچ ماشین را فراموش کرده یا در ماشینش را نبسته. تنها سمت خانه دوید و پی در پی به در کوبید. فکرش به جایی قد نمی داد. نمی دانست و به یاد نمی آورد که کلید خانه را کجا گذاشته!
در با صدای تیکی باز شد و او از دو پله ی ورودی حیاط پایین رفت...سراسیمه به سمت انتهایی باغ دوید. با هر قدمی که بر می داشت، صدا ها واضحتر می شد و او ناباور تر و عصبی تر!
باغ سر سبز و پر خاطره ای بود. خاطره ای که شاید، طعم زهر می داد برای او. باغی که روی خوش نشان نداده بود به کودکی چهار ساله. باغی که طعم زهر می داد و او ناچار بود هر روز از آن زهر بچشد.
شاید با دیدن باغ بگویید، بیشتر از آنکه به زهر بماند، مانند عسل شیرین است. چرا که درختان سرو سر به فلک کشیده اش که در دو سوی گذرگاه روییده بود، آن را بسیار چشم نواز می کرد. پرندگان در بالای درختان کاج و اکالیپتوسش لانه ساخته بودند و پیوسته صدای آواز خواندنشان به گوش می رسید.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت سوم
[HIDE-THANKS]
شهاب از گذرهایی که با درختان سرو محاصره شده بود گذشت. به محوطه ی جلویی خانه رسید و حوض بزرگ و آبی رنگش را دور زد. از گلدان های شمعدانی که تازه آب خورده بودند و پراکنده روی زمین چیده شده بودند نیز گذشت و خانه ی قدیمی عزیز را دور زد. سر انجام به حیاط پشتی خانه باغ رسید.
_ مگه بهتون نگفتم حق ندارین اسمی ازش ببرین؟ هان؟ گفتم یا نه؟
_آخ...آخه آقا حسام... تینا...
دختر جوانی ناباور میان حرفشان پرید:
_اون...اون مادرمه؟
حسام فریادی زد:
_خفه شو! تو گمشو برو تو خونه!
و او را هلی داد که دختر به زمین افتاد. شهاب عصبی قدمی سمت شان برداشت. سمت دختری که به زمین افتاده بود رفت و با گرفتن بازویش او را از زمین بلند کرد. تازه افراد حاضر در جمع، متوجه ی حضورش شدند.
حسام که حدود پنجاه سال داشت با دیدنش، سمتش یورش برد و یقه اش را در مشت گرفت. چشمانش درست به رنگ چشمان شهاب بود. خشمگین گفت:
_ توی عوضی اینو کشوندی اینجا مگه نه؟
و بعد از پایان حرفش، نگاهش را سمت زنی پرتاب کرد. زن حدودا چهل و هشت ساله ای که روی جدول سیمانی حاشیه ی باغ نشسته بود و اشک می ریخت. موهای رنگ شده و بلوطی رنگش، نا مرتب به بیرون ریخته شده بود. هنوز از خشم میلرزید و چشمانش قرمز شده بود. از جا برخواست و رو به مرد گفت:
_ شهاب از هیچی خبر نداره! بیخود اونو قاطی نکن.
مرد نگاه پر تمسخری به او انداخت. زنی که تا به حال گوشه ایستاده بود، با افاده جلوتر آمد. چهل ساله بود . اندام متناسبی داشت و ابرو های پهن اش را با هاشور های قهوه ای قاب گرفته بود. با چشم غره ای که به زن می رفت، گفت:
_معلومه که از پسرش باید دفاع کنه!
مرد به او توپید:
_سوده تو دخالت نکن!
سوده ایشی زیر لب گفت و به مرد چشم غره رفت. مرد خطاب به زن گفت:
_تکلیف شهاب بعدا مشخص میشه ولی تکلیف تو یکی مشخصه...
با دستش به خروجی اشاره ای کرد و با غلظت گفت:
_هرّی!
زن که بیش از اندازه به شهاب می ماند، خشمگین نگاهش کرد و گفت:
_ به تو هم میگن پدر؟ آخه احمق دخترت قراره ازدواج کنه نمیخوای بیای جلسه خواستگاریش؟
شهاب مشغول آرام کردن تینا بود. تینا با شنیدن این حرف مادرش، فوری سر بلند کرد. زمزمه کرد:
_شیلا...اون خواهر منه؟
مرد با تهدید نگاهش کرد و گفت:
_تو خواهری نداری. منم دختر دیگه ای جز تو ندارم.
شهاب با شنیدن این حرف، عصبی دستانش را مشت کرد و قدمی به جلو بر داشت. نمی دانست این همه جرات، چطور به او سرایت کرد که مقابل پدرش سـ*ـینه سپر کرد و گفت:
_ولی تو شناسنامت اسم دوتا دختر نوشته شده!
سیلی ای که خورد، قطره اشکی را مهمان چشمانش کرد. سیلی ای که حقش نبود بخورد!
تینا که در آن لحظات به فکر فرو رفته بود، به خود آمد و خود را میان شهاب و پدرش انداخت و گفت:
_نزنش...داداشو نزن!
مرد خشمگین او را کنار زد:
_چیه؟ مامانتون رو دیدین دم در آوردین؟ اون مادرتون نیست! کدوم مادری بچه هاشو ول می کنه میره پی یللی تللی؟ سوده مادرتونه...اون بزرگتون کرده!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت چهارم
[HIDE-THANKS]
پوزخندی که شهاب زد، از چشمان هیچکدامشان دور نماند؛ خصوصا که سوده با غیظ جلو آمد و با بازار گرمی گفت:
_بشکنه دستم. می بینی حسام اینم دست مزد یه عمر زحمتی که برای بچه هات کشیدم!
خیلی دوست داشت دهان باز کند و هر چه به ذهنش می آید، بر زبان آورد و با کلماتش عقده ی تمام سالهای عمرش را به صورتش بکوباند. اما آن زن را در حد حتی انتقام هم نمی دید. از نظرش او جزو دسته ی انسان ها به حساب نمی آمد پس بحث و جدل با او توهین به خودش بود.
به یاد ایام کودکی اش افتاد. دورانی که بسیار تنهایی چشیده بود. دورانی که تنها همدم و همرازش کلاغ روی درخت سرو بود. کلاغی که در پاسخ به تمام گله و شکایت هایش، تنها به سرش فریاد می زد! فریاد هایی که شهاب آن را دعوت به مبارزه تلقی میکرد. دعوت به استقامت و پیشروی. او با دیدن کلاغی که کسی دوستش نداشت و او را بدشگون می شمردند؛ به یاد خود می افتاد. با خود می گفت:
" من هم مثل این کلاغ تنها و زشتم" .
او فکر می کرد شاید زشت باشد و به این دلیل کسی دوستش ندارد. اما او پسر زشتی نبود. موهای خرمایی رنگ و چشمان درشتی داشت که مژه های بلندش فر خورده بود. لب های کوچک و کمی قرمز رنگش او را بامزه می کرد. نه...او اصلا پسر زشتی نبود و خودش این واقعیت را نمی دانست. با این فکر که موجودی شبیه به خود یافته، نه تنها احساس آرامش نکرد، بلکه حس بدتری به او دست داد. کلاغ همیشه به تنهایی پرواز می کرد و دوستی نداشت. بر خلاف گنجشک های بازیگوش و شادی که شهاب و کلاغ پیوسته با حسرت به آنها زل می زدند.
اما این اتفاق _ تنهایی شهاب_ چندی بعد از آن ماجرای عجیب، رخ داد. عجیب و بی مقدمه! بی مقدمه از آن جهت که کسی انتظارش را نمی کشید اصلا به فکر کسی هم خطور نمی کرد که چنین اتفاقی بی افتد. اتفاقی که هنوز هم بعد گذشت سال ها سوالات بی جوابی در رابـ ـطه اش وجود دارد! و شهاب هر روز به آن اتفاق فکر می کرد. آنگاه مانند مجسمه ای بی حرکت می شد و تنها از بالا و پایین رفتن قفسه ی سـ*ـینه اش می شد فهمید که هنوز زنده است! و اما آن ماجرای عجیب !
آن روز شهاب، مشغول بازی در حیاط سرسبز خانه یشان بود، صدای مشاجره ی بلندی شنید و با ترس کامیون آبی- قرمز پلاستیکی اش را رها کرد و بی آنکه دستی به لباس خاک آلودش بکشد، سمت خانه ی قدیمی مرکز حیاط پا تند کرد. فکر نکنید که تکاندن لباس هایش چیز مهمی نبود! او هر روز بعد غرق شدن در دنیای پر رنگ کودکی، هنگامی که دست از بازی می کشید و وارد دنیای واقعی می شد، خاک روی لباس هایش را می تکاند.
این یکی از عادت های روزانه اش شده بود و این عادت را مادرش به او سرایت داده بود. از وقتی شکمش بالا آمده بود، از خاک و هر گرد و غباری بدش می آمد.
خانه ی آنها دقیقا پشت همان خانه ی قدیمی ساخته شده بود. خانه ای نوساز و زیبا. اما صدا از همان خانه ی قدیمی می آمد که همیشه سیر های دسته شده از ایوانش آویزان بود. خانه ی یک طبقه و ویلایی که از در و دیوارش قدمت و کهنی می بارید. حتی با نگاه کردن به کاهگل های دیوار خانه می شد از تجربه ی صاحب خانه اش قدر یک کتاب پانصد صفحه ای نوشت!
عزیز سراسیمه بیرون آمد و گفت:
_شهاب جان مادر، برو با بچه های کوچه بازی کن.

انگاری عزیز بیش از آنکه نگران آن مشاجره باشد، نگران شهاب بود تا شاهد این مشاجره نباشد. هر چه باشد تشخیص آن صدا ها کار سختی نبود و شهاب هم متوجه شده بود که صاحب آن صدا ها چه کسانی بودند. "پدر و مادرش!"
شهاب با لحن کودکانه اش گفت:
_اما مامان گفت با اونا بازی نکن!
همین که حرفش تمام شد، صدای فریاد پدرش را شنید:
_آقاجون همه چیز از گور اون دوستش بلند میشه. چطور قبلا این حرف ها رو نمیزدی؟ از وقتی دوباره با اون دوست شیتان پیتانت جیک تو جیک شدی نطقت باز شد!
مادرش هم با فریادی گفت:
_ به اون چه ربطی داره؟ اون بیچاره که از منم بدبخت تره!
_تو بدبختی؟! چون داری با من زندگی می کنی بدبختی؟!
_آره بدبختم!
و صدایش را بالاتر برد:
_حسام نخواه دهنم باز شه و آبروتو جلو خانوادت ببرم!
و صدای آقاجانش را شنید که می گفت:
_لا اله الا الله...
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت پنجم
[HIDE-THANKS]
با ترس به در باز شده ی پذیرایی نگاهی انداخت و برای بالا رفتن از پله های ورودی خانه پا تند کرد. هیچ از آن صداها حس خوبی نداشت. عزیز با دیدن شهاب که در جایش خشک شده بود، با همان کمر خمیده و زانوی خشک شده، به هزار زحمت از پله ها پایین آمد. دستانش را گرفت و با هر قدمی که بر می داشت، او را هم با خود می کشید. در حالی که زیر لب با خود حرف می زد:
_ خدایا منو از دست این بچه ها بکش، نجاتم بده...این دیگه چه پیشونی نوشتیه؟
و شهاب همچنان به عقب چشم دوخته بود. به جایی که خانه ی قدیمی آقاجان وعزیزش آنجا بود. جایی که همچنان صدای بحث و مشاجره از آن شنیده می شد. گردنش را تای جای ممکن برگردانده بود. انگاری دردش گرفته بود که لب به دندان گرفت؛ اما سمج تر از آن بود که چشم بچرخاند. قلبش مانند قلب گنجشکک ای ترسیده در سـ*ـینه می کوبید. ترسید و با دست کوچکش دست عزیز را می فشرد. سرش سرد شده بود انگاری سطل پر از یخی روی سرش ریخته بودند. دل پیچه هم گرفت و قدم هایش را دوتا یکی بر می داشت. هنوز قدری از خانه دور نشده بودند که صدای مادرش را شنید. انگاری از خانه بیرون آمده بودند که اینطور واضح شنیده بود.
_دیگه پامو تو این خونه نمیذارم.

صدایش از زور بغض می لرزید. هر چند تلاش کرده بود که قوی و محکم بنظر برسد اما شکننده تر به چشم آمد. شهاب و عزیز هم از حرکت ایستادند و سمت مادر شهاب _ شهلا_ چرخیدند. اشک در چشمان گرد شده ی شهاب حلقه زده بود و پاهایش می لرزید. شاید هم دستانش بود. هر چه که بود، عزیز را روی زانو های خشک شده اش نشاند تا به قد شهاب برسد. آنگاه او را در آغـ*ـوش گرفت و موهای خرمایی و لختش را نوازش کرد.
_چیزی نیست شهابکم...نترس عزیزم چیزی نیست.
اما شهاب با بی قراری خود را از آغـ*ـوش عزیز کند و به سمت مادرش بال گشود. با لب های کج شده مادرش را صدار زد و دوید.
مادرش بار ها این لب های کج شده اش را مسخره کرده بود و می خندید و شهاب اخم می کرد. چراکه هر گاه شهاب گریه می گرفت، با حالت لوسی لب هایش را کج می کرد. شهلا نگاهش به پسر چهار و نیم ساله اش افتاد و بغضش ترکید. روی زانو نشست و دستانش را برای در آغـ*ـوش کشیدنش باز کرد و شهاب در آغـ*ـوش مادرش غرق شد. چند باری صورت غرق اشک مادرش را بوسید و شهلا نوازشش می کرد و او را به خود می فشرد. شهاب ترسیده خود را کمی فاصله داد. به شکم برآمده ی شهلا اشاره کرد:
_ مامان آجی له شد.
شهلا میان گریه هایش تک خنده ای کرد و گفت:
_مواظبم مامان.
و لپ های نرم شهاب را بوسید. اینکه پسرش را در آغـ*ـوش گرفته بود به چهره اش آرامشی را تزریق کرده بود که تا دقایقی پیش قدر نوک سوزنی در صورتش دیده نمی شد.
هنوز همان ذره آرامش به تنش نچسبیده بود که حسام پا به ایوان گذاشت. با دیدن شهاب که در آغـ*ـوش شهلا اشک میریخت، حرصی شد. اخم هایش را در هم کشید. سمتشان قدم برداشت و با کشیدن بازوی کوچک شهاب او را از آغـ*ـوش مادرش کند. سرش فریادی کشید و گفت:
_از امروز این دیگه مامانتو نیست. خودم برات یه مامان خوشگلتر میارم.
و ساک قرمز رنگی که معلوم نبود از کجا پیدایش شده بود را سمت شهلا پرت کرد و گفت:
_دو تیکه لباساتم خودم برات جمع کردم که زودتر گورتو گم کنی.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت ششم
[HIDE-THANKS]
عزیز چنگی به صورت چروکیده اش کشید و گفت:
_خدا منو مرگ بده. حاجی تو یه چیزی بهشون بگو!
آقاجان خم شد و با گرفتن بازوی شهلا به آرامی او را از زمین جدا کرد. شهلا با صورت گر گرفته اش به حسام چشم دوخت و گفت:
_خیلی وقیحی حسام. باورم نمیشه چطور یه زمانی دوستت داشتم. کور بودم ندیدم. خدارو صد هزار مرتبه شکر که چشام رو به حقیقت وا شد و دیدم چقدر گرگ صفتی!
آقاجان به طرز باورنکردنی ایی ساکت شده بود. ساک قرمز رنگ که در دستان شهلا قرار گرفت، آقاجان دست روی قلبش گذاشت و روی صندلی حصیری کنج ایوان نشست. اما انگار کسی متوجه ی حال او نشده بود. اصلا از همان روز بود که آقاجانش مریض شده بود.
شهلا رو به پسر خردسالش کرد و گفت:
_بیا مامان...بیا بریم.
و دستش را سمت شهاب دراز کرد. شهاب که از چهره ی خشمگین پدرش حسابی ترسیده بود. دست سمت دستان مادرش دراز کرد و قدمی سمتش برداشت. اما دستانش در نیمه ی راه به سمت چپ کشیده شد و در دستان محکم پدرش اسیر. متعجب چشم چرخاند و نگاهش در چشمان به خون نشسته ی پدرش گره خورد.
_مگه بهت نگفتم اون دیگه مامانت نیست؟ ها؟
با فریادی که بر سرش کشیده شد، از ترس در خود جمع شد. شهلا فورا جلو آمد و دست دیگر شهاب را در دست گرفت و سمت خود کشید:
_سر بچم داد نزن!
حرف ها نصیحت های عزیز که پس زمینه ی حرف های آنها بود، هیچ در گوششان فرو نمی رفت. حسام دست شهاب را از دستان شهلا بیرون کشید و گفت:
_شهاب با تو جایی نمیاد. دادگاه هم حضانتشو به من میده. بیخود خودتو به زحمت ننداز. جلوپلاستو جمع کن و از اینجا برو.

از آن شب که مادرش با سری پایین افتاده و چشمان گریان آن خانه را ترک کرد، شهاب هر شب با چشمان خیس سر بر بالین می گذاشت.
یک هفته تمام تب کرده بود و عزیز برایش اشک می ریخت و از حسام می خواست اجازه دهد، شهلا به دیدن پسرش بیاید یا حداقل بگذارد شهاب مادرش را ببیند. مگر چند سالش بود ؟ طفلک چهار ساله !
عادت داشت با لالایی مادرش بخوابد. بی قراری می کرد. حسام هم با دیدن بی قراری های شهاب برای شهلا عصبی تر می شد و بر سرش فریاد می کشید. بی اشتها شده بود. بی اشتها که نه، بهانه ی دستپخت مادرش را میگرفت. غذاهایی که شهلا می پخت انقدر معطر و لذیذ بود که جز آن را شهاب نمی پسندید.
هر شب کابوس می دید و جایش را خیس می کرد. آقاجان با دیدن وضعیت شهاب هر روز لاغر تر می شد. گویی تمام گوشت بدنش یک شبه آب رفته بود که این چنین پوستش به استخوانش چسبید.
در آن زمان شهاب کوچکترین نوه ی آقاجان و عزیز بود. لوس بار آمده بود و وابسته! اما در یک روز و در یک ساعت، به طرز وحشتناکی تمام دنیای رنگی اش، خاکستری شد. تنها شد...
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت هفتم
[HIDE-THANKS]
حتی حسام از او متنفر شده بود. با هر بار دیدن شهاب و رنگ صورتش که به زردی می زد، دل سنگانه رو بر میگرداند یا پا تند میکرد که نگاهش به او نیافتد. آخر شهاب بسیار شبیه به شهلا بود و حسام هیچ خوشش نمی آمد به چهره ی شهاب زل بزند. چهره ای که به طرز نفرت آوری دقیقا مانند شهلا بود. البته نفرت آور برای حسام!
حتی چند باری شهلا تلفنی با شهاب تماس گرفته بود اما حسام گوشی را رویش قطع می کرد یا بر سرش فریاد می کشید تا خودش گوشی را قطع کند.
درست در روزی که عزیز مشغول شستن ملافه ی شهاب در حوض بود و اشک می ریخت، زنگ خانه به صدا در آمد. عزیز انگار به او الهام شده بود که چه کسی پشت در است که هل زده دست و پایش را شست و سمت در پا تند کرد. چادر سفید و گلدارش را از کنار در گرفت و سر کرد. پشت در کمی مکث کرد اشک هایش را با پر چادرش گرفت و بعد مرتب کردن ظاهرش، در را باز کرد. صورت خندان حمید و نسترن که به رویش باز شد، هیجان زده خندید. حمید او را در آغـ*ـوش کشید و گفت:
_ سلام مادر خوبی؟
نسترن هم با لبخند جلوتر آمد و بعد فاصله گرفتن حمید، این بار او عزیز را در آغـ*ـوش گرفت. عزیز بعد از خوش آمد گویی و خوش و بش با پسر و عروسش، سر کج کرد، با چشمانی جستوجوگر به کوچه زل زد و گفت:
_ پس حمیدرضا کجاست؟
نسترن لبخندی زد و گفت:
_شهاب رو تو کوچه دیده دیگه پیشش مونده. مامان شهاب چقدر لاغر شده! خدایی نکرده مریضی چیزی شده؟
عزیز آهی کشید و با اندوه به نسترن خیره شد. اما خوب نبود همچنین خبری را به مسافران تازه از سفر برگشته داد. آن هم جلوی در!
_ حالا بیاین تو یه چیزی بخورین یه استراحتی بکنید تا بعد بهتون بگم.
با این حرف چشمان حمید به حلقه ی قرمز رنگ دور چشم عزیز خیره ماند. دلشوره گرفت و ترسیده پرسید:
_مامان چیزی شده؟ گریه کردی؟
نسترن متعجب به حمید و عزیز خیره شد. تازه متوجه ی چشمان پف کرده ی عزیز شد. آنقدر خستگی سفر به تنش بود که تنها به خوابیدن فکر می کرد اما حال، خواب از سرش پریده بود و با چشمانش وغ زده به لب های عزیز زل زد. حمید عاصی شده از اضطراب خفه کننده اش پرسید:
_ یه چیزی بگو مامان. آقاجون زبونم لال چیزیش شده؟
نسترش ابروهایش بالا پرید و با نگرانی زیر لب گفت:
_ وای نه خدانکنه! دور از جون!
در این هنگام حمیدرضا در حالی که کوچه را روی سرش گذاشته بود های های کنان، پا درون حیاط گذاشت و سمت عزیز و پدر و مادرش دوید، در حالی که همچنان فریاد می کشید و با دستان باز شده ادای هواپیما را در می آورد. نسترن با دیدن پسرش صدایش را بالا برد:
_حمیدرضا...آرومتر بازی کن مامان! میزنی گلدونای عزیز و میشکنی ها!
شهاب هم پشت سرش وارد حیاط شد. نه لبخندی به لب داشت نه اخمی. متفکربود. مانند کالبد بی جانی تنها قدم بر میداشت. چشمانش گود رفته بود و لباس هایی که قبلا به تنش چسبیده بود، به تنش زار می زد. نسترش با دیدن شهاب به او لبخندی زد و گفت:
_عه شهاب جان. سلام عزیزم. خوبی؟ مامان خونست؟ شهاب ترسیده به عزیز زل زد. اینکه زن عمویش سراغ مادرش را می گرفت، به او اضطراب شدیدی وارد کرد. زیرا می ترسید حسام آن دور و بر باشد و زن عمویش را برای اینکه سراغ مادرش را می گرفت دعوا کند!
حمید خم شد و بعد از بوسیدن گونه اش دستی به سرش کشید و گفت:
_چطوری عمو؟چرا امروز ساکتی انقدر؟
شهاب بی هیچ حرفی از آنها دور شد. حمید و نسترن، متعجب، به این واکنش شهاب زل زدند. او کودک پر شور و هیجانی بود. این رفتار بیش از حد برای کوکی چهارساله بعید بود. عزیز با دیدن شهاب بغضش گرفت. همانجا روی زمین نشست و گفت:
_دیدین شهابو؟ دیدین پسرمو چقدر ضعیف شده؟ بچم شده پوست و استخون.
حمید و نسترن کنار عزیز روی طاقچه ی و طرف حیاط نشستند. آنگاه عزیز در حالی که صدایش از بغض می لرزید ادامه داد:
_حسام و شهلا...دارن...جدا میشن!
حمید و نسترن خشک شان زده بود. به گوش های خود اطمینان نداشتند. حمید شکه به عزیز زل زد و گفت:
_اون ها که باهم مشکلی نداشتند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

pariafsa

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
پارت هشتم

[HIDE-THANKS] اخمی به چهره نشاند و اینطور حرفش را اصلاح کرد:
_ یعنی ممکن نیست باهم مشکلی داشته باشن. اصلا چطور ممکنه؟
نسترن حرف در گلویش گیر کرده بود. چیزی به ذهنش نمی رسید که بگوید. حق با حمید بود. زندگی آنها و مهری که نسبت به هم داشتند، زبان زد کل فامیل بود. این خبر آنقدری شوکه اش کرد که نفس اش را بند آورد.
نگاه متعجبش چرخید و به شهاب گره خورد. شهابی که تودار و مظلوم شده بود. دیگر از جیغ و داد هایش خبری نبود و دیگر نمی دوید...ندویدنی که برابر بود با مردن...مردن کودکی چهار ساله که با ندویدنش تشخیص داده شد!
نسترن دلش برای شهاب سوخت. اون تنها چهارسال داشت. حتی از پسرش حمیدرضا دوسال کوچکتر بود و این چنین بزرگ شده بود! بیچاره شهاب که چقدر زود بزرگ شده بود.
اوضاع وقتی وخیم شد که شهلا به سونوگرافی رفت. دکتر با دیدن صفحه ی مانیتور سیاه و سفید لبخندی زد و گفت:
_عزیزم تبریک میگم. انگار خدا خیلی دوستت داره که دوتا فرشته بهت داده!
و شهلا خشکش زده بود. " دو تا فرشته"،"دوتا فرشته"...
این کلمات دائم در ذهن شهلا تکرار می شد. ناباور به خیابابان زل زد. نمی دانست حسام چه واکنشی به او نشان می دهد. اما چرا می دانست!
مطمئن بود که حسام اجازه ی دیدن هیچ کدامشان را به او نمی دهد. پس تصمیم گرفت تا جای ممکن چیزی از آن قضییه به کسی نگوید تا به وقتش.
_چیه مادر غصه نداره که! الان باید خیلی خوشحال باشی.
شهلا پوزخندی زد و رو به مادرش گفت:
_خوشحال؟ خوشحال باشم برای اینکه سه هفته است نمیزاره شهابو ببینم؟ یا خوشحال باشم برای اینکه قراره من نه ماه درد بکشم و بعد از بدنیا آوردن بچه هام دو دستی تقدیم حسام کنم؟! برای کدومش خوشحال باشم مامان؟
مادرش چادر مشکی رنگش را برای در آغـ*ـوش کشیدنش باز کرد. گویی فرشته ای بود که بالهایش را برایش گشود و این قطره های گرم چشمان شهلا بود که روی چادر مشکی رنگ مادرش جاری می شد.

در خانه ی ویلایی عزیز همه در پذیرانی گرد هم نشسته بودند. هر کدام در افکار خود غرق شده بودند. حمید گیج شده بود. دستی به صورتش کشید و به نسترن زل زد. نسترنی که با اندوه به شهاب پوست و استخوان شده نگاه می کرد. سرانجام گفت:
_خب حسام کی برمی گرده؟
عزیز که قدری آرامتر شده بود، بینی اش را بالا کشید و گفت:
_والا نمیدونم مادر. این روزها آفتاب نزده می ره بیرون دیر وقت برمیگرده.
حمید دست چپش را روی زانوی خم شده اش گذاشت و با گفتن یاعلی ای از جا برخواست. با بیرون آورن گوشی نقره ایش از درون کت خاکستری رنگش گفت:
_میرم یه زنگی بهش بزنم.
عزیز سری تکان داد و حمید پا به ایوان گذاشت. وارد لیست تماس هایش شد. با خود فکر کرد که از آخرین تماسشان خیلی گذشته. اسم "داداش" را لمس کرد و گوشی را روی گوش چپش گذاشت. یک بوق، دو بوق، سه بوق...اخمی به صورتش نشست. حسام بر نمی داشت. عجیب بود که جوابش را نمی داد. حسامی که در هر موقعیت و زمانی که بود، جواب تماس های او را می داد.
تماس را قطع و دوباره برقرار کرد. در همان حال کفش هایش را به پا کرد. بوق هایی که پی در پی در گوشش می پیچید، روی اعصابش رفته بود. صدایش را در گلو انداخت و گفت:
_مامان من یه سر میرم مغازه حسام. بر نمیداره. زودی میام.
صدای عزیز را شنید که گفت:
_مادر تازه از سفر برگشتی، خسته کوفته کجا می خوای راه بیافتی بری؟
نسترن سمتش آمد. حمید رو به عزیز گفت:
_نگران نباش زیاد خسته نیستم. همش من نروندم. یکمیش هم نسترن رونده.
نسترن نزدیک تر آمد و با صدایی شبیه به پچ پچ گفت:
_حمید من خیلی نگرانم. منو بی خبر نزار.
حمید یکبار پلک بر هم گذاشت و گفت:
_نگران نباش.
نگاهی به برادرزاده اش انداخت و گفت:
_حواست به شهاب باشه.
نسترن با ناراحتی نگاهی به شهاب که در خود فرو رفته بود انداخت و گفت:
_خودمم تو فکرم کلوچه ای که دوست داره براش بپزم تا یکم از فکر و خیال بیرون بیاد.
حمید تشکری کرد و گفت:
_خیلی ممنونم ازت نسترن...که به فکرشی.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: