در حال تایپ رمان ولفان | Alone M کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Alone M

این رمان از نظر شما چطوره؟ از روندش راضی هستید؟

  • بسیار خوب و عالیه

    رای: 5 83.3%
  • نه خوبه نه بد میشه گفت متوسط

    رای: 0 0.0%
  • بهتر از این هم میتونست باشه

    رای: 0 0.0%
  • خوب نیست

    رای: 0 0.0%
  • قابل خوندنه

    رای: 0 0.0%
  • افتضاح و یک فاجعه کامل محسوب میشه

    رای: 0 0.0%
  • روندش خوبه

    رای: 1 16.7%
  • روندش خیلی کنده

    رای: 0 0.0%
  • روند مناسبی داره

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
ولفان.jpg

نام رمان: ولفان
نویسنده: Alone M کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی
ناظر رمان: شکوفه حسابی
خلاصه:
زندگی می تواند در هر جایی اغاز شود. میتواند تلخ باشد یا شیرین، زیبا باشد یا زشت، لـ*ـذت بخش باشد یا نفرت انگیز اما در نهایت زندگی برای هیچ کس ابدی نیست و راه گذری است برای همگان.
و اکنون ولفان گذری است بر زندگی نو جوانی در یک جهان به ظاهر دور از پلیدی ها. زندگیی که سرآغازی بس شیرین دارد و پایانی ... داستان پسری که همه گذشته اش را پنهان می کنند، پسری که در ضمیر ناخوداگاهش می داند که قسمتی از زندگیش گم شده و خود در این جهان سرگردان است به همین علت پس از مدت ها برای یافتن سوالاتش قدم در راهی می گذارد که برگشتی برایش نیست.
به راستی پایان راهش چه خواهد بود؟
***
سخنی از نویسنده:
سلام به همه دوستان گلی که می خوان رمانمو بخونن.
دوستای گلم این اولین رمانی هست که دارم می نویسم و امیدوارم خوشتون بیاد.
درمورد این رمانم باید بگم که مقدمه ای برای جلد دومش هست. به همین دلیل اتفاقات ممکنه خیلی کند پیش برن و اتفاقات اصلی داستان با گذشت بیشتر از شروع رخ بدن.
 
آخرین ویرایش:

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.


خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛

تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
قرص ماه عظمتش را به رخ می کشید و ستاره ها همانند پولک ها و مروارید هایی لباس سیاه آسمان را زینت داده بودند.
دستانش را به دور بازویم حلقه می کند و آن را محکم در آغوشش نگه می دارد. سر می چرخانم تا صورتش را نگاه کنم، به تک تک اجزای صورتش نگاه می کنم و در مردمک لرزان چشمهایش توقف می کنم. لبهایش تکان می خورد و می پرسد:
- حالا چیکار کنیم؟
به اطرافمان نگاه می کنم که بیشتر از پنجاه نفر ما را محاصره کرده اند.
فکری در ذهنم جرقه می زند شاید احمقانه باشه اما نجاتش می دهد.
آرام در گوشش زمزمه می کنم:
- من جلوشون رو می گیرم، فقط تو باید با تمام سرعتت از اینجا دور بشی و دروازه رو پیدا کنی... هر اتفاقی که افتاد بر نگرد، حتی اگه صدای من رو شنیدی.
سرش را به چپ و راست تکان می دهد.
- تنهات نمیذارم...
دستی به موهای سفید بلندش می کشم و با لبخندی آرامش بخش می گویم:
- نگران من نباش... هرچی نباشه من مالک این شن هام...
کلامم را قطع می کند:
- اما تو تازه کاری و هنوز قدرت کامل رو نداری.
در همان لحظه صدای یکی از آن سیاه پوشان عجیب به گوش می رسد:
- بهتره تسلیم بشید و با ما بیایید.
سریع نقشه ام را در گوشش می گویم و قبل از اینکه حرفی بزند به شن ها دستور می دهم تا او را از محاصره خارج کند.
شن های زیر پایش پیچ می خورد، گرد بادی از شن را ساخته و او را در خود می بلعد. خدا را شکر می کنم که برای اولین بار توانستم جابه جایی را درست انجام دهم. در اخرین لحظه صدای فریاد مانندش را می شنوم:
- برادر!...
لبخندی از سر رضایت بر لبم می نشیند.

***
- مامان من رفتم بیرون. خیلی زود بر میگردم.
بستن بند کفشم که تمام شد با گفتن این جمله از خانه بیرون میروم و در آخرین لحظه «امیدوارم» گفتن مادرم را میشنوم. با خنده از خانه دور میشوم و از اصطبل سینلس، اسب قهوه ای رنگم را بیرون می آورم تا به شهر بروم. بهترین خاطره ایی که از سین دارم وقتی است که پدرم آن را در تولد دوازده سالگی ام به من داد. آن موقع تازه به دنیا آمده بود. مادرش مرده بود و او با چشمان درشت قهوه ای رنگش در جستو جوی مادرش میگشت، آن موقع بسیار مظلوم و بی گـ ـناه به نظرمی آمد و من به همین دلیل اسمش را سینلس گذاشتم. البته ناگفته نماند که مجبور بودم تا مدتی با شیشه شیر در اصطبل به او شیر بدهم. خلاصه که روزگار خوبی را در این چهار سال گذراندیم. هیچوقت یادم نمی رود که تا به امروز نگذاشت زین را برای سواری بر رویش ببندم و من هم حق میدهم، لابد دوست دارد آزاد باشد و این آزادی او اوایل دردسری برای سوار شدن بر رویش بود.
وقتی به شهر می رسم از پشت سین پایین میپرم و از افسارش میگیرم«خدا را شکر اجازه بستن این یکی را می دهد» و به طرف جلو به راه می افتم که به یکباره با حس کشیده شدن افسار به سین نگاه میکنم. با گرفتن رد نگاهش به سیب های سرخ روی میز می رسم، تک خندی میزنم و سرم را تکان میدهم از فروشنده دو سیب را میخرم و افسار سین را کشیده به راه می افتم و او اینبار به امید رسیدن به سیب هایش به دنبالم می آید.
به میدان شهر که رسیدم جس،جیک و جان را توانستم تشخیص دهم. میدان شهر دایره ای بزرگ است که شعاع آن حدود سه متر است و در وسط آن درخت کهنسال تنومندی خودنمایی میکند و مثل همیشه جس بر روی شاخه مورد علاقه اش دراز کشیده، جیک در زیر سایه درخت و بر روی چمن ها به درخت تکیه داده است و کلاهش را تا حد ممکن پایین کشیده دست به سـ*ـینه خوابیده است، در آخر جان که اینبار به جای خوردن ساندویچ های همیشگی، سیب سبز رنگی را با اشتها نوش جان میکرد. سین با دیدن سیب با شتاب به سمت جان یورش برد و اگر افسار را ول نمیکردم ممکن بود به زمین کشیده شوم.
مردم با دیدن سین راه را برای او باز میکردند و هنگامی که سین وارد میدان شد جان تازه متوجه سین شد که به طرفش می آید، خشک شده سرجایش باقی ماند و البته که سین مجال حرکتی را هم نداد چرا که به او رسیده و سیبی که در دستانش بود را به دندان کشید و آرام مشغول خوردن شد. جان تا مدتی خشک شده باقی ماند و وقتی مغزش اتفاق پیش آمده را دریافت با صدایی پر از خشم نام من را فریاد زد و نگاه پر خشمش را روانه من کرد.
با دیدن اوضاع خنده ام از بین رفت و همزمان با بلند شدن جان از جایش من هم عقب عقب رفته و بعد پا به فرار گذاشتم. از پشت سر صدایش را میشنوم که می گوید:
- جاش، اگه دستم بهت برسه میکشمت. آخه این چه اسبیه داری؟ قلبم داشت می ایستاد.
من میخندیدم و او حرفهایش را ادامه میداد، اخر دیگر طاقت نیاوردم و با یک جهش به بالای درخت رفتم و روی شاخه ای از آن نشستم. جان هیچوقت نتوانسته بود مانند ما از درخت بالا برود آخر کمی چاق بود«من هم اگر در هر ساعت از روز درحال خوردن بودم کمتراز او نمیشدم»
صدای قهقه و داد و فریاد های ما باعث بیداری جس و جیک شد و صدای خواب آلود و اعتراض آمیزشان بابت بهم خوردن خوابشان.
وقتی توانستم خودم را کنترل کنم از کیفی که به کمر داشتم سیبی را بیرون آوردم و به طرف جان پرت کردم که در هوا آن را گرفت و مشغول خوردن شد و صدای شیهه سین به نشانه اعتراض به گوش رسید. با خنده به سین که درست زیر پایم بود نگاه کردم و سیب دیگر را به او دادم سپس ماجرا را برای دونفر دیگ تعریف کردم، وقتی که داشتم ادای جان را در می آوردم جیک و جس با صدای بلندی خندیدند و تا زمانی که از هم جدا شویم قیافه جان وسیله ای برای شادی ما بود.
با دیدن خورشید که در وسط آسمان بود با عجله از هرسه خداحافظی کردم که در آخرین لحظه جیک گفت:
-راستی، فردا یه مسابقه اسب سواری گذاشتن.میایی؟
-کی شروع میشه؟
جس: تقریبا این ساعت.
کمی فکر کردم.صبح به مزرعه رفته و در برداشت توت فرنگی کمک میکردم و بعد از آن دیگر کاری نداشتم.
-فکر کنم بتونم بیام.
جان: اگه بیایی که عالی میشه.
سوار سین شدم و با آخرین سرعت از آنها دور شدم تا هرچه زودتر به خانه برسم.
وارد خانه که شدم بوی برنجی که مادرم پخته بود به مشام رسید و معده خالی ام را برای اعلام وجود کردن قلقلک داد.

درست بعد از نشستن من پدرم هم آمد و بعد خوردن غذا به سمت اصطبل رفتم تا آن را تمیز کنم.
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
خورشید غروب کرده بود و من دیگر نای ایستادن را نداشتم و از فرط خستگی رو به بیهوشی می رفتم. شنیدن صدای مادرم هم زمان شد با اتمام کار من.
- جاش بیا شام بخور.
- الان میام مامان.
سپس با لبخند دستی به سر سین میکشم و او سم بر زمین کوبیده اظهار خوشحالی میکند.
- هی پسر، خوب استراحت کن. قراره فردا کلی خوش بگذرونیم.
بعد خوردن شام وارد اتاقم شدم. این اتاق را قبلا با خواهر بزرگترم جولیا شریک بودم اما از وقتی که ازدواج کرد دیگر راحت شدم و فضای اتاق بازتر شده بود؛ چرا که قبلا علاوه بر تختش لباسها و کمد بزرگی که داشت عرصه را برایم تنگ میکرد اما حالا اتاق فقط یک تخت و کمدی کوچک را در خود جای داده علاوه بر آن تختم را درست در کنار پنجره قرار داده بودم تا شبها بتوانم آسمان را ببینم و در صبح ها با طلوع آفتاب بیدار شوم. ناگفته نماند که مادرم هم بیکار ننشسته و انواعی از گلهایش را در گلدان هایی کاشته و در پشت پنجره و حتی در گوشه و روی قسمتی از دیوار اتاقم گذاشته است به همین دلیل گاهی که وارد اتاقم میشوم حس میکنم اشتباهی وارد اتاق مادر و پدرم شده ام. درباره ی اهمیت مادرم به گیاهان بار ها از جولیا شنیدم که میگفت:
- در نظر من مادرم بیشتر از اینکه به من و جاش اهمیت بده برای گلهایش اهمیت و احترام بیشتری قائل است.
البته این توجه مادرم به گلها بارها اعتراض من را هم به همراه داشت. اما کو گوش شنوا؟
صبح با طلوع آفتاب بیدار شدم کش و قوسی به بدنم داده خمیازه بلند بالایی می کشم، در کمدم را باز می کنم، شلوار قهوه ای سوخته، پیراهن سفید و جلیقه عسلی رنگم را بیرون می کشم و درون کوله ام می گذارم.
کوله ام را برمی دارم و از اتاق بیرون رفته وارد آشپزخانه می شوم. لیوان شیر و بیسکویتی که برایم گذاشته اند را می خورم و بعد پوشیدن چکمه سیاهم به همراه سین به چشمهٔ پایین تپه می روم.
بعد حمام لباسهایم را میپوشم و لباسهای قدیمی ام را در کوله ام می گذارم. سوتی میزنم که سین به سمتم می آید سوارش شده و همراه آن به مزرعه می روم.
وارد مزرعه که شدم پدر و مادرم تازه شروع به چیدن خیار و گوجه ها کرده بودند و این یعنی چیدن توت فرنگی ها به عهده من است. سبد بزرگی را بر میدارم و از اولین بوته شروع به چیدن میکنم، تا بعد از ظهر حدود سه سبد از توت فرنگی، چهار سبد خیار و چهار سبد گوجه را پر کرده بودیم و در آخر برای ناهار ساندویچ مرغ خوردیم. نقشه پدرم برای امروز بردن این محصولات به بازار برای فروش بود و از آنجایی که پدرم اسبش را به برنارد(دوستش) قرض داده بردن آن به عهده سین است. در هنگام بستن گاری خیلی خوب از حالات سین معلوم بود که از این کار زیاد خوشش نمی آید اما هرکس وظیفه ای دارد دیگر.
وارد بازار می شویم و پدرم بعد رسیدن به جای همیشه گی اش اجازه می دهد تا این اسب چموشم آزاد شود. سپس من و سین هم به سمت محل برگزاری مسابقات روانه شدیم، با نزدیک شدن به آنجا صدای داد و فریاد ها، شیهه اسب ها ، سم هایشان که به زمین برخورد میکرد و تشویق تماشاچی ها به گوش میرسید.
از دور جیک، جان و جس را دیدم که با خنده و زدن به سر و کله یکدیگر به سمت من می امدند. به هم رسیدیم و محکم دستان یکدیگر را گرفته سلام میکنیم.
جان: انگار همه منتظر این مسابقه بودن.مگه نه بچه ها؟
جیک: اینطور به نظر میاد.
جس صاف ایستاد. ژست جدی و مغروری به خود گرفت و گفت:
- معلومه که منتظر بودن، چون میدونستن من قراره بیام.
با این حرفش من و بقیه با صدای بلند می خندیم، خودش هم خنده اش گرفته بود و پا به پای ما می خندید. وقتی خنده مان به اتمام رسید دوباره جس با بیخیالی گفت:
- ولی بی شوخی، واقعا همه یک ماه منتظر این مسابقه بودن.
اینبار با کنجکاوی پرسیدم:
- چطور؟
جس: وقتی بابام داشت حرف میزد شنیدم که شاه درخواست این مسابقه رو داده و قراره ملکه و شاه به همراه شاهزاده و شاهدخت برای دیدن این مسابقه بیان.
همگی ناراضی از این بی خبری به جس نگاه کردیم که با نیشخندی گفت:
- این به اون در که همهٔ کیک های خوشمزه خاله مگی رو تنها خوردید.
همگی با یاد آوری خاله مگی لبخند گشادی زدیم. خاله مگی زن تقریبا پیر و عصبی بود و سالی شاید یکبار لطف او شامل حال کسی میشد، البته ماکه با آن همه خرابکاری که در اطراف خانه او انجام میدادیم فکر نمیکردیم که او برایمان کیک بپزد. اما خب، لطف کرده بود و کیکی را چهار قسمت کرده به دستمان داد و از آنجایی که جس آن روز دیر کرد ما همه کیک ها را خورده بودیم. هنوز هم وقتی یاد صورت متعجب و خشمگین جس می افتیم ناخوداگاه لبخندی بزرگ بر روی صورتمان نمایان میشود و در هپروت گم می شویم. و مثل الان با یک پس سری جس به خودمان می آییم.
- به خودتون بخندید احمقا.

با شنیدن صدای مردی که در خواست میکرد تا برای ثبت نام برای مسابقه بروم فرصت نکردیم جواب جس را بدهیم و به سمت محل ثبت نام رفتیم.
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
چند ساعتی تا غروب مانده بود که با سکوت یکباره ی جمعیت به اطراف نگاه کردم. با دیدن نشان ماه همه ی مردم بر روی زانو هایشان افتاده تعظیم کردند. با مکث کوتاهی من هم بر روی زانوی چپ نشسته و دست راستم راخم کرده روی پای راستم گذاشتم و سرم را به نشانه احترام خم کردم سپس همه بلند شدند که صدای شاه بلند شد:
-مردم عزیزم از شما بی نهایت سپاسگذارم. چرا که وجود من به خاطر شماست و این استقبال شما من رو خوشحالتر کرد. چون فهمیدم مردمم چقدر من رو دوست دارن. از این حرفها گذشته، خیلی خوشحال تر میشم اگه مسابقه رو شروع کنیم.
پس از این حرفها شاه دست ملکه را گرفت و با لبخند به تشویق مردمش نگاه کرد.
رو به جس، جان و جیک کردم و گفتم:
- بچه ها مگه قرار نبود شاهزاده و شاهدخت هم بیان؟
جس: خب، آره.
- اما هیچکدام نیستن.
آنها نیز به کنار شاه و ملکه نگاه کردند و بعد دیدن جای خالی آنها با گیجی به من نگاه کردند. شانه ای بالا انداختم که همان موقع شاهدخت بر روی صندلی اش نشست و رو به ملکه حرفی زد که ملکه به صورت ناگهانی به سمتش چرخید و چیزی گفت که شاهدخت سر پایین انداخته و به میدان مسابقه چشم دوخت.
با آرنج به پهلوی جان کوبیدم که چشم غره ای رفت. با ابرو به شاهدخت اشاره کردم که با گرفتن رد نگاهم با خنده گفت:
- خب از اونجایی که شاهدخت اومده پس شاهزاده هم به زودی میاد.
با اعلام کردن اولین دور مسابقات جان و جیک با اسبهایشان رفتند و من و جس به تشویق آنها پرداختیم.
در دور اول برایان اول شد. او یکی از جوان های دهکده پایینی است که در بین همه محبوبیت خاصی دارد و به زودی قرار است با نیل ازدواج کند.
نفر دوم پیت بود. همه او را از شوخ طبع ترین فرد در شهر میدانند، وجود او را میتوان از زبان ریختن و کارهای خنده دارش به راحتی تشخیص داد.
نفر سوم نیز جیک برنده شد.
در دور دوم جس توانست مقام دوم را نسیب خود کند. دور سوم نیز گذشت که در دور آخر من هم توانستم با اختلاف کمی نفر اول شوم.
از آنجایی که هوا رو به تاریکی می رفت شاه ادامه مسابقه را برای فردا صبح گذاشت، ما هم با شادی به سمت خانه روانه شدم و در راه جان چقدر حرص میخورد که حتی نتوانسته نفر سوم شود و ما چقدر به او می خندیدیم!
با دیدن پدرم به سمتش رفتم و کمکش کردم تا سبد ها را جمع کند و بعد بستن گاری به سین به سمت خانه به راه افتادیم. در بین راه با چنان شوق و اشتیاقی ماجرا را برای پدرم تعریف میکردم که حس میکردم دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم تا انرژی ذخیره شده ام آزاد شود و راحت شوم. وقتی حرف زدنم تمام شد پدرم با خنده رو به من کرد و گفت:
- من بهت افتخار میکنم پسرم، و در ضمن من مسابقه رو دیدم.
با حیرت به سمت پدرم چرخیدم که با لبخندی نگاهم میکرد و گفتم:
-چطور؟
لبخندش را عمیق تر کرد و بعد دستی به سرم کشید و گفت:
- انتظار نداشتی که برای دیدن شاهم نیام؟
- خدای من. پدر چرا از اول نگفتی اونجا بودید؟
- اونقدر خوب و با هیجان تعریف میکردی که احساس میکردم هیچوقت اون صحنه ها رو ندیدم و دوست داشتم بدونم ادامش چی میشه.
همه راه به این گفتوگو ادامه دادیم و وقتی وارد خانه شدیم هنوز هم اثرات خنده و شادی بین راه نمایان بود. با حس بوی کیک توت فرنگی و مرغ سوخاری با صدای بلند گفتم:
- بابا ببین خانومت چه کرده؟ هنوز نیومده بوهای خوب آشپزخونه آدم و دیوونه کرده.
مادرم با شنیدن صدایم با خنده به سمتم آمد و بعد بوسیدن گونه پدرم همگی با خنده به سمت میز رفتیم.
در هنگام خوردن مرغ سوخاری بودم که با هیجان رو به مادرم گفتم:
- راستی مامان شنیدی امروز چی شده؟
- البته.
تمام هیجانم به یکباره فروکش،کرد و من و پدرم با تعجب به مادرم نگاه کردیم که باخنده و هیجان اضافه کرد:
- بعد از رفتنتون، دختری به اینجا اومد که راه رو گم کرده بود و من با دیدن نشان ماه شناختمشون. دنبال شاهزاده میگشت، میگفت اومده اینطرف ولی بعد گمش کرده. خلاصه بگم مدتی استراحت کردند و بعد با دیدن توت فرنگی اجازه خواست که کمی از اونها بچینه و ببره. یک سبد توت فرنگی و کمی سیب از باغ چیدیم و بعد ایشون رو به شهر بردم. و وقتی شاه و ملکه رو دیدم برگشتم خونه.
با خنده رو به پدرم گفتم:
- بابا انگار ما کم آوردیم. نه؟
پدرم هم با خنده سری تکان داد و بعد نگاه خاصی را حواله مادرم کرد و گفت:
- من که خیلی وقته کم آوردم.
با دیدن آنها سریع تکه مرغ دیگری برداشته و در حالی که به سمت اتاقم به راه می افتادم گفتم:
- فکر کنم اوضاع داره خطری میشه و من باید برم. شما راحت باشید.
در آخرین لحظه صدای پدرم را شنیدم که جواب میداد:
- قبل زدن حرف باید فکر اینجا رو میکردی، پسر.
در حالی که تکه های مرغ را میجویدم خودم ‌را روی تخت پرت کردم و چشمانم را بسته به امروز فکر کردم.

نشان ماه: نشانی به رنگ طلایی یا نقره ای اکثرا به شکل ماه، بر روی گونه، پیشانی، یا دو انگشت پایین تر از استخوان ترقوه. شاهزاده ها و شاهدخت ها بیشتر رنگ نقره ای آن را دارند.
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
قطعا سین بهترین اسبی بود که یک نفر مثل من میتوانست داشته باشد. امروز که اولین نفر از خط پایان عبور کرده و صدای تشویق های مردم را شنیدم، احساس پدری را داشتم که به پسرش افتخار میکند و از سر غرور به بقیه نگاه میکند.میدانم که هیچ کس نمیتواند حسم را درک کند.
واقعا حس عجیبی بود. وقتی که افسار سین در دستم بود و او از سر شادی شیهه کشان بر روی دو پای عقبش ایستاد و من قهقه میزدم.
با احساس شنیدن صدای سین، چشمانم ناخوداگاه باز شد و با دقت بیشتری گوش کردم. با شنیدن دوباره ی صدا با سرعت از اتاق خارج شده به سمت اصطبل دویدم. با رسیدن به آنجا و دیدن اسبی سفید و غریبه ای در آنجا به سمت سین دویدم که با صدای من هردو اسب آرام شدند و سرجای خود ثابت ماندند.
- آروم باش پسر.
با رسیدن به سین دستم را نوازش گونه بر روی یالهایش کشیدم و به آن غریبه نگاه کردم که در حال نوازش اسبش بود.
- تو کی هستی؟
- مسافرم... راه گم کرده بودم که پدرتون اجازه داد امشب اسبم رو اینجا بزارم و در خونه شما استراحت کنم.
- شما میتونید برید داخل خونه من خودم کارهای اینجا رو انجام میدم.
- پس من بیرون منتظر میمونم تا بیایید.
سپس با دادن افسار اسبش به سمت بیرون قدم برداشت.
اسب را به طرف سین کشیدم و با نگاهی هشدار گونه نگاهش کردم و گفتم:
- سین، پسر خوبی باش باید با مهمونت درست رفتار کنی.
با اتمام حرفم سین پشتش را به من کرد. نگاهی به اسب غریبه کردم و شانه ای بالا انداختم و او را به داخل بردم. سپس از کوله ی اویزان روی دیوار اصطبل دو سیب بیرون کشیده یکی را به اسب غریبه دادم و بعد سیب در دست به سمت سین قدم برداشته و آن را به او نشان دادم که سیب را به دندان کشید و سیب را از دستم گرفت.
با فهمیدن اینکه همه چیز امن و امان است به سمت مرد غریبه به راه افتادم و او را به سمت خانه هدایت کردم. در بین راه برای شناختن بهتر او پرسیدم:
- اسمتتون چیه؟
- بهتره بامن راحت باشی و میتونی بهم بگی اَمبِر، امبر شاین. اسم تو چیه؟
-همه جاش صدام میکنن ولی اسم واقعی ام ولفان هستش.
-به نظرم ولفان بیشتر بهت میاد، میتونم ولفان صدات کنم؟
-البته، هر طور که راحتی.
در را باز کرده منتظر شدم تا وارد شود و خودم نیز پشت سرش وارد شدم. به محض ورود پدرم به استقبال آمد و گفت:
-دیر کردی، نگرانت شدیم مرد جوان.
به پدرم نگاه کردم و گفتم:
-میدونی که سین خیلی چموشه و باید صدام میکردید تا یکی از اتاقک ها رو خالی کنم.
اینبار امبر به حرف آمد:
-راستش من خودم اصرار کردم تا اسبم رو ببرم چون زیاد با غریبه ها خوب رفتار نمیکنه.
خدار را شکر که از بچگی به جز سین حیوان دیگری در برابرم چموش بازی در نیاورده وگاهی اگر بخواهم به من کمک نیز می کنند، فکر میکنم این توانایی را به خاطر داشتن آن نوشته های عجیب روی گردنم داشته باشم با این حال به تعجبش محلی نمیگذارم و فقط سری تکان داده میگویم:
- بهتره بریم تا تو استراحت کنی.
منتظر نگاهش میکنم که با گفتن شب بخیر به پدر و مادرم با من همراه می شود تا راهنمایی اش کنم.
با وارد شدن به اتاق به تخت اشاره کردم تا بنشیند. برای خود تشک و بالشتی را از پایین تخت بیرون میکشم و بر روی زمین پهن میکنم و روی آن میخوابم.
که امبر تشک و بالشت روی تخت را برداشت و در کنارم پهن میکند میخواستم مانعش بشوم که گفت:
- خواهش میکنم، دوست دارم امشب کنار دوستم با خیال راحت بخوابم.
لبخندی زدم و بعد دوباره دراز کشیدم که صدای امبر دوباره به گوش رسید:
- تا به حال مکانی به سرسبزی اینجا ندیدم. خیلی زیبا است.
- درسته، من که از اسب سواری در اینجا لـ*ـذت میبرم.
- من هم فکر کنم مثل توأم، هوای اینجا خیلی خوبه. همچنین مردمی به مهربانی و دلسوزی اینجا ندیدم.
با هیجان به سمتش میچرخم و میپرسم:
- تو همیشه به همه جا سفر میکنی؟
- میشه گفت آره.
- شهر های دیگه هم مثل اینجاست؟
- خب میدونی که همه سرزمین ها مردمان مهربان و خونگرمی دارن و تفاوتشون فقط در رسم و رسوم ، نوع پوشش، غذا هایی که می پزن هست و به نظرم دیدن عجایبی که در هر سرزمین وجود داره خیلی هیجان انگیزه.
- کاش منم میتونستم مثل تو به سرزمین های دیگه برم و اون چیزهایی که میگی رو ببینم.
- میتونی با من بیای.
- از پیشنهادت ممنونم اما با کمال احترام باید بگم که نمیتونم و باید به پدر و مادرم کمک کنم.
- خیلی دلم میخواست همسفر داشته باشم.
- از کجا میای و بعد از اینجا کجا میری؟
- خب از سرزمین مفیستوفل هستم و برای دیدن سیمرغ به سرزمین اِلفین رفتم و از اونجا هم برای دیدن مقبره بزرگترین شاه جهان یعنی ولفان شاه (اومگای گرگ ها) اومدم ولفان که میشه اینجا و بعد از اینجا میخوام برم برای دیدن تولد دوباره ققنوس به سرزمین الهه ها.
- تولد ققنوس؟ مگه امساله؟
- آره فکر میکنم حدود دو یا سه هفته دیگه باشه.
- مقبره ولفان شاه رو دیدی یا فردا برای دیدنش میری؟
- بله امروز از اونجا میام. باید بگم در عین اینکه زیباست یک ابهت و شکوه خاصی داره. یک جور هایی ترسناک هم هست.
- میگن اگه بتونی سرچشمه یکی از آبشار ها رو پیدا کنی میتونی وارد جایی بشی که جسم ولفان شاه در اون مدفون شده.
- سعی کردم ولی متاسفانه نتونستم منشأ یکی از اون ها رو پیدا کنم. خیلی دوست داشتم بدونم واقعا افسانه ها حقیقت دارن یا نه؟
- همون افسانه ی روح جسم...
جمله ام فرصت کامل شدن را از دست میدهد چرا که امبر به میان حرفم پریده و می گوید:
- بله همون افسانه معروف شما.
- بهتره دیگه بخوابیم. حتما خسته ای.
دیگر حرفی زده نشد و پلکهایم آرام روی هم افتادند و به عالم خواب سفر کردم.
گرگ اومگا: قدرتمند ترین گرگینه ای که تمام آلفاها و بتاها را کنترل میکند و به گونه ای پادشاه آنهاست، همچنین توانایی تبدیل گرگینه ها به انسانهای عادی را دارد و یا بلعکس.
سرزمین اِلفین: سرزمین الف ها.
سرزمینی که بیشتر به گیاهان نایابش مشهور است.
سرزمین مفیستوفل: سرزمین شیطان ها.
سرزمینی که آن را از سنگ های زیبایش میشناسند.
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
صبح با صدای راه رفتن کسی از خواب بیدار شدم و به منبع صدا نگاه کردم.
- متاسفم، بیدارت کردم؟
- اشکالی نداره باید بیدار میشدم.امروز باید به مسابقه برسم.
- پس میتونی تا شهر منو همراهی کنی؟
- البته.
لباسهای دیروزم را برداشته و بعد پوشیدن به همراه امبر به بیرون خانه رفتیم و دست و صورتمان را از حوض کوچک شستیم. وارد آشپزخانه شده و بعد خوردن صبحانه از پدر و مادرم خداحافظی کردیم و بعد به سمت شهر روانه شدیم.
با رسیدن به شهر امبر خداحافظی کرده و راهش را عوض کرد و رفت، من هم به سمت محل مسابقه رفتم که مانند دیروز غوغایی بود.
پس از گذشت مدت زمان کوتاهی با آمدن شاه، ملکه و شاهدخت مسابقه شروع شد و در دور اول نفرات سوم با یکدیکر مسابقه دادند که جیک توانست اینبار مقام دوم را نسیب خود کند. در دور دوم نفرات دوم مسابقه دادند که جس اینبار مقام اول را داشت. در دور سوم نیز مثل دیروز نفر اول شدم.
این مسابقه به همین ترتیب ادامه پیدا کرد.
در دور آخر قرار بر این شد که مسابقه با حضور جس، برایان و من برگزار شود اما در آخرین لحظه غرییه ای وارد میدان شد و از همه ما برای شرکت در مسابقه اجازه خواست، با قبول اجازه مسابقه از طرف ما او هم اسبش را همپای اسبهای ما قرار داد.
هنگامی که مسابقه شروع شد اسبم را آرامتر از دیگران به حرکت در آوردم تا مبادا به خاطر یک مسابقه سین مریض شود. با گذشت مدت زمانی سین کم کم سرعت خود را افزایش داد، با احساس صدای اسبی از کنار خود به سمت چپم نگاه کردم با دیدن غریبه توجه ام را به مسیر روبه رویم دادم.
در اواخر مسابقه بودیم که بعد گذشتن از جس و برایان به خط پایان نزدیک میشدیم که غریبه نیز پابه پای ما می آمد. خم شدم و بعد گفتن حرفی به سین به جلو نگاه کردم که آن غریبه اولین نفر از خط پایان عبور کرد و بعد از آن من و بعد جس از خط عبور کردیم.
بعد ایستادن اسب ها آن غریبه آرام اسبش را به سمتم به حرکت در آورد و با آن چشم های کشیده و طلایی رنگش نگاهم کرد. سرم را خیلی نامحسوس خم کردم و بعد نگاهم را به او دوختم.قبل از اینکه حرفی بزند شاه از جایگاهش به پایین آمد. همگی از اسب پیاده شدیم و روی زانو نشستیم که شاه به حرف آمد:
- دوستانم از آنجایی که هر مسابقه ای پاداشی داره من هم پاداشی رو برای این عزیزان تدارک دیدم.
از آنطرف، شاهدخت با یک طبق چوبی که با پارچه ی مخمل زربفت پوشیده شده بود به کنار شاه آمد.
شاه مدالی از طلا با نشان ماه را به نفر اول اهدا کرد و هنگامی که میخواست مدال طلایی نقره ای با همان نشان را به من دهد، غریبه با عرض پوزش از شاه ماسک روی صورتش را برداشت که همان موقع شاهدخت یک قدم به سمتش برداشت و با گفتن کلمه « برادر» همه حاضرین را در بهت فرو برد، اما من با لبخندی کوتاه نظاره گر بودم چون به هنگام مسابقه وقتی به عقب برگشتم تا سوارکار کناری خود را ببینم برای لحظه ای نشان ماه نقره ای رنگ را دیدم که با کنار رفتن یقه لباسش نمایان شده بود. و از سین خواستم بعد شاهزاده از خط عبور کند. شاهزاده به کنار شاه رفت و شروع به صحبت کرد:
- تا به حال به همراه پدرم به شهر های زیادی سر زدم، مسابقات بسیاری شرکت کردم و مردمان بسیاری دیدم اما تنها یک چیز رو میتونم بگم که در هیچ کجا نتونستم مردمی به خوبی شماها رو پیدا کنم و قطعا شماها لایق ترین نواده ی ولفان شاه بزرگ هستید. امروز در این مسابقه دیدم که چطور کسی میتونه مثل ولفان شاه کبیر از خودگذشته گی کنه و خودش باخت رو قبول کنه تا دیگری برنده بشه. مردم عزیز من این مدال رو به صاحب اصلیش میدم چون برنده ی واقعی اونه.
سپس به سمت ما قدم برداشت و درست روبه روی من ایستاد. دستانش را دراز کرد و دستانم را گرفته بلندم کرد. درست رو به روی هم ایستاده بودیم که رو به جمعیت ادامه داد:
-برنده امروز کسی هم اسم با جد بزرگ ماست و اون کسی نیست جز، ولفان.
با این حرف ها گر گرفته بودم و از طرفی دیگر احساس غرور میکردم که توانسته ام مردم شهرم را سربلند کنم. میخواستم بر روی زانو هایم بنشینم که شاهزاده دستانم را گرفت و بلند کرد سپس بر روی یک زانو نشسته و نشان را به سمت من گرفت با این کار سریعا بازو هایشان را گرفتم تا بلند شوند که گفتند:
- نشان رو بگیر تا بلند بشم.
با این حرف نشان را گرفتم و بعد از اینکه شاهزاده بلند شدند به مدال طلایی و نقره ای اشاره کردم و بعد نشان را در دستان شاهزاده گذاشتم و گفتم:
- من اون یکی رو بیشتر دوست دارم و اگه میشه شما این رو قبول کنید و به عنوان یک خاطره نگهش دارین.
شاهزاده لبخندی زد و بعد شاه با لبخندی رضایت مند به سمتم گام برداشت و نشان ماه را به دستم داد و بعد آرام گفت:
- من مطمئن هستم روزی بزرگ ترین مرد تاریخ میشی، چون تو لایق این اسم بزرگ هستی.
وقتی همه متفرق شدند بچه ها به سمتم قدم برداشتند. هریک به شوخی تیکه ای می پراند و من با لبخند و پرویی تمام جوابشان را می دادم.
نزدیکی های عصر بود که عزم بازگشت به خونه را کردم اما فکری ذهنم را مشغول کرده بود و تنها کسی که میتوانست پاسخ سوال های ذهنم را بدهد شاهزاده بود.
خسته از جست و جو زیاد سوار سین شدم تا به خانه برگردم که به ناگاه صدایشان را از پشت شنیدم و به سمتشان چرخیدم که خودشان را به من رساندند. از پشت سین پایین آمدم و از افسارش گرفتم و به شاهزاده چشم دوختم.
- خب، اومدم سوالی بپرسم.
- راستش من هم دنبال شما بودم تا بهم جواب بدید.
- میتونم من اول بپرسم؟
- البته بفرمایید.
- چطور منو شناختی؟
- در واقع بعد شروع مسابقه وقتی از روی کنجکاوی به سمت شما نگاه کردم. یقه لباستون کمی از هم فاصله گرفت و من تونستم برای لحظه ای نشان شما رو ببینم.
- و یه سوال دیگه اون خط های روی گردنت چیه؟
- خودم هم نمیدونم. فقط یادمه از وقتی بچه بودم این خطها رو دارم.
- به صورت طبیعی یا کسی نوشته؟
- به گفته مادرم از وقتی به دنیا اومدم بوده. و حالا میشه بپرسم چطور اسم اصلی منو میدونید؟
- در واقع شاید مسخره باشه ولی میتونم یک قسمت نزدیک از گذشته آدمها رو ببینم.
- و این ویژگی چه ربطی به من داره؟ چون تا اونجایی که یادمه هیچ برخوردی با شما نداشتم.
- در واقع من قبل مسابقه به طور اتفاقی به امبر برخورد کردم و در گذشته اون تو بودی.
- جالبه.
- و جالبتر میشه اگه بگم اون خط های روی گردنت هر کلمه اش تو رو در برابر قدرتی محافظت میکنه.
- فکر نکنم اینطور که میگید باشه.
- قضیه یکم پیچیده اس، بهتر نیست بریم یه جایی تا مفصل تر با هم حرف بزنیم؟
- البته. اگه دعوت من رو بپذیرید شما رو به خونمون دعوت میکنم شاهزاده.
- البته خیلی خوب میشه چون خواهرم از توت فرنگی های شما خیلی تعریف میکنه.
با این حرفش خندیدم و بعد سوار شدن بر روی اسب ها یمان به سمت خانه ما به راه افتادیم. در بین راه شاهزاده ادامه داد:
- ببین ولفان من پانزدهمین یا شانزدهمین نواده ی ولفان شاه کبیرم پس برخی از قدرت های ایشون هنوز در رگهام فعال هست و بقیه نیروها در طی مخلوط شدن خونم با خون های دیگه از بین رفتن. چون ناخالص شدن خون باعث میشه نیروها نسبت به هم واکنش نشون بدن و اثرات هم رو خنثی کنن.
- جالبه تا حالا بهش فکر نکردم.
- برای منم جالب بود. خب، برگردیم ادامه بحث. و با نیروهایی که تو داری میشه گفت تو نزدیک ترین نواده ی ولفان شاه هستی که خونت تا حدودی خالص بودن خودش رو حفظ کرده.
- چطور میفهمی خونم خالص تر هست یا نیست؟
- اگه خون کسی خالص تر باشه توانایی کارهایی رو داری که مردم عادی به ندرت میتونن انجام بدن.
- من چه کاری انجام دادم که شما این حرف رو میزنید؟
- بزرگ ترین کاری که کمتر کسی میتونه انجام بده آروم کردن حیوانات با یک حرف یا کلمه است، حرف زدن با اونها و فهمیدن حیوانات. دیدن چیزهایی که تو فکر میکنی همه میبینن و حس میکنن اما کمتر کسی میتونه اونها رو ببینه.
- اشتباه شما همین جاست. درسته که حیون های وحشی رام من میشن اما هیچوقت نشده که با من حرف بزنن.
- اشتباه نکن تو میتونی با اونها حرف بزنی، اما خودت از اونها درخواست نمیکنی که با تو حرف بزنن.
- اگه از این مورد بگذریم... گفتین چیز های عجیب میبینن ولی من چیز عجیبی در این دنیا نمیبینم.
- وجود عجایب فقط در چیز های بزرگ نیست. گاهی چیزی مثل رنگ چشم میتونه عجیب باشه...
با حس بویی نامطبوع و بعد دیدن شعله هایی رقصان ادامه حرفهای شاهزاده را نمی شنیدم. سین انگار حال مرا می فهمید که به سرعتش افزود و به سمت آن شعله ها رفت.
مردم زیادی جمع شده بودند و خواهرم در یک گوشه با حال زاری به خانهٔ در حال سوختن نگاه میکرد. از سین پیاده شدم که جس و برایان به سمتم آمدند. هریک به تندی چیزی می گفتند که باعث میشد حرفهایشان را به درستی متوجه نشوم، آخر سر به تندی گفتم:
- اینجا چه خبره؟
جس: خونه آتیش گرفته.
- مامان و بابام کجان؟ حالشون خوبه؟
هریک سر به پایین انداختند و قطره اشکی از چشمشان پایین افتاد که برایان جواب داد:
- متاسفم اما پدر و مادرت توی خونه بودن و نتونستیم نجاتشون بدیم.
ناباور خندیدم و گفتم:
- بچه ها شوخی جالبی نبود حالا بگین کجان؟
- شوخی نیست جاش.
با تایید دوباره ی مرگ مادر و پدرم مات می شوم. برای لحظه ای بدون حرکت به آن شعله های لعنتی خیره میشوم.
شوک بزرگی است. نبودن کسانی که حتی فکر نبودنشان را هم نمیکردم و این باعث می شود حسرت روزهای خوش بیشتری را بخورم که میتوانستم داشته باشم و کاش، کاش ... چه بگویم؟در ادامه این کلمه حسرت انگیز توان گفتن چه کلمه ای را دارم؟ که خود قدمتی کهن دارد و حرف هایی بینهایت، و این ای کاش چه کلمه نفرت انگیزی است، وقتی فزونی میابد که دیگر دیر شده است و همانند پیچکی به دور تمام خاطراتت میپیچد و تو را ذره ذره خفه میکند.
بعد گذر ثانیه ها مغزم انگار توانایی هایش را باز می یابد که با ناباوری به سمت خانه می دوم. به نزدیکی خانه نرسیده ام که چند نفر مانعم می شوند و من در حالی که به آن شعله های نفرین شده نگاه می کنم با داد و فریاد خواستار عبور از سدی میشوم که برایم ساخته اند، سدی که نمیگذارد به نجات پدر و مادری روم که در میان آن شعله های نفرت انگیز هستند. با برخورد چیزی به گردنم آخرین تصویری که می بینم، تصویر رقصان پدر و مادری است که با لبخند در بین آن شعله های منفور نگاهم می کنند.
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
[HIDE-THANKS]
نمیدانم چقدر گشته از نبود پدر و مادرم ولی میدانم از وقتی چشم باز کردم به این سقف چوبی زل زده ام.
خیره شده ام به آن شعله های پوشالی که گاه جان میگیرد و می سوزاند، گاه برای لحظه ای ناپدید می شود و مرا با این مغز تهی راحت می گذارد. راستی آن اژدهای آتشین سیر شد؟ سیر شد از بلعیدن پدر و مادرم؟
به گمانم شده باشد. هرچه باشد چیز کمی که نیست! قورت دادن زندگی یک نفر.
در به طرز ناگهانی بازشده به دیوار کوبیده می شود. میدانم کیست! جولیا!
صدای اندوه بارش را که میشنوم، چشمانم رضایت می دهند از آن تصویر خیالی دست بکشم و به خواهر غمگینم چشم دوزم.فکر کنم سنگینی نگاهم را حس کرد که نگاه اشک آلودش را روانه ام کرد.
میدانم منتظر است، منتظر این برادر کوچک از پا افتاده تا او را در آغـ*ـوش کشد. بر روی تخت می نشینم و دستم را به سمتش می گیرم، با گام هایی بلند خودش را به من می رساند و خودش را در آغوشم رها میکند.
با یک دست کمرش را میگیرم و دست دیگرم را تکیه گاهی میکنم تا از افتادنمان جلوگیری کنم. صدای هق هقش را میشنوم آرام موهایش را نوازش میکنم، میدانم از این کار خوشش می آید اما حرفی نیست تا بگویم، البته از یک مغز نیمه فلج شده ی خالی چه انتظاری جز این میرود؟
صدای جولیا را میشنوم که در حین گریه کردنش آرام زمزمه میکند:
- جاش! صدای جیغ زدن مامان هنوز توی گوشمه... هنوز هم اون بوی وحشتناک رو حس میکنم...
با شنیدن حرفهایش قلبم به درد می آید. وضع خواهر عزیزم از من بدتر بود، من زمانی رسیدم که کار از کار گذشته بود و او... خدای من! از اول آتش سوزی آنجا بوده؛ این یعنی شکنجه.
مدتی که گذشت دیگر اثری از هق هقش نماند و صدای منظم نفس کشیدنش جایگزین آن شد. آرام او را روی تخت خواباندم و تک صندلی اتاق را بر داشته در کنار تخت و پنجره بزرگ قرار میدهم.
از پنجره به بیرون خیره میشوم. صدای پرندگان را میشنوم که کم کم جای خود را به جیرجیرک ها میدهند و خورشید فروغ خود را از دست داده و تلالؤ اولیه خود را ندارد. باد خنکی می وزد. شاخه های تک درخت سیب را به رقـ*ـص در می آورد و سیب ها را به زمین میزند.
صدای سین را می شنوم. با دقت به اطراف نگاه میکنم و او را زیر درخت سیب پیدا میکنم، اما چرا سین من سیب نمی خورد؟ من که میدانم او که عاشق سیب های رسیده است.
از اتاق بیرون میروم تا به سین برسم به هر حال تاوان این انزوای مرا که نباید دیگران بدهند. حالا میخواهد حیوان باشد یا کس دیگر.
صدای ریچارد (شوهر خواهرم) را می شنوم:
- جاش! از اینکه نتونستم پدر و مادرت رو نجات بدم متاسفم. همش تقصیر منه باید به حرف جولیا گوش میکردم و زودتر به خونتون میرفتم.
- تقصیر تو نیست ریچ. تقدیره دیگه هر کاری دلش میخواد میکنه.
-راستی، سین انگار مریض شده من هرچی میدم نمیخوره.
- داشتم میرفتم ببینمش.
به سمت خروجی قدم برداشتم که با احساس اینکه ربچارد حرفی برای گفتن دارد به سمتش چرخیدم و پرسیدم:
- ریچ چیزی میخوای بگی؟
- خب، راستش... میخوایتم بپرسم حال جولیا چطوره.
- فکر کنم بهتر شده باشه. الان خوابیده.
- خدارو شکر از دیشب نخوابیده بود.
از خانه خارج شده و به پشت خانه به راه می افتم. سین با دیدنم بلند می شود و شیهه کشان به سمتم می دود.
به دورم می چرخد و با سرش دست راستم را بلند میکند. دستم که به یالهای گردنش میخورد به سمتش میچرخم، و آرام نوازشش میکنم.
- آروم باش پسر خوب، بیا بریم یه چیزی بخور.
به سمت درخت سیب می روم. سیبی که چند لحظهٔ پیش به زمین افتاد را برمیدارم و به سمت سین می گیرم که شروع به خوردن می کند. در حالی که به سین نگاه میکنم می گویم:
- پسر خوب! چرا چیزی نخوردی، اگه تو رو هم از دست بدم، دیگه هیچ یادگاری از پدرم ندارم. تو که نمی خوای تنها بشم؟... دیگه نبینم از این مسخره بازیها در بیاری ها.
سین به نشانه اعتراض صدایی از خود خارج میکند و خیره نگاهم میکند.
- کاش میتونستی حرف بزنی رفیق!
سین حال خزان زده ام را که می بیند با دندانهایش آستین لباسم را می کشد. به اجبار از جایم بلند می شوم که سین به پشتش اشاره می کند تا بنشینم.
فکر می کنم اگر کمی هوا به مغزم بخورد بد نیست، شاید با این کار مغزم از این حالت منگی خود دست بکشد و کمی بهتر کار کند. با یک پرش بر روی سین می نشینم و تره ای از یال های گردنش را می گیرم.
سین آرام از محوطه پشت خانه خارج میشود و به سمت تپه های نزدیک می رود. نسیم خنکی موهایم را به بازی میگیرد و باعث می شود لبخند کجی بر روی صورتم بنشیند با به یادآوری آخرین حرف جولیا لبخندم کمی عمق می یابد.
«- جاش! من رفته بودم تا خبر بابابزرگ و مامان بزرگ شدنشون رو بدم... اما خونه آتیش گرفته بود.»
خنده ام می گیرد به حال خودم وقتی میدانم غمگینم اما این لبخند را به زور بر روی صورتم می نشانم تا نه تنها به هودم بلکه به همه دروغ بگویم. وضعیت خنده داری دارم.
نبودن پدر و مادرم آن نیمچه لبخندی را که به زور بر چهره کاشته بودم را با خاک یکسان میکند و ازبین می برد و با خود میگویم: «چقدر دیر جولیا؟ چقدر دیر... باید زودتر این خبر رو بهشون میدادی، شاید به امید من که نه، اما به امید نوه شان تسلیم مرگ نمی شدند.»
- سین بهتره برگردیم.
با گفتن این جمله سین راه بازگشت را در پیش می گیرد. در راه افکار مختلفی به مغزم وحشیانه هجوم می آورند و بی رحمانه حقیقت زندگی را بر صورتم سیلی میزند.
راستی تا کی میخواهم در کنار خواهرم زندگی کنم؟ تا آخر عمر که نمیتوانم، می توانم؟ پس باید به فکر سر و سامان دادن به زندگی ام باشم، اول باید خانه ای برای زندگی داشته باشم. البته برای پسری به سن من یک کلبه کوچک هم کافی است. اگر خانه را پیدا کنم یا بسازم می ماند پیدا کردن کار آن هم که محیا است، مزرعه که نسوخته. آهی برای این فلاکت خود می کشم.
یادم رفت گزینه دیگری هم هست، می توانم آرزوی دیرینه ام را تحقق ببخشم و به سفری طولانی بروم.
با فکر به رویای دیرینه ام جرقه ای در ذهنم زده میشود. جرقه کوچکی که در آینده ای نه چندان دور آتش می شود و خاکستر می کند.
با رسیدن به خانه از پشت سین پایین می آیم که سین به سمت درخت سیب می رود و من هم به داخل خانه.
با باز کردن در با چهره ی نگران جولیا و ریچارد مواجه میشم که جولیا می پرسد:
- کجا رفته بودی؟
- با سین همین اطراف بودم.
ریچارد بازو های جولیا را گرفت و گفت:
-عزیز! من که گفتم با سین رفته این اطراف.
- درکم کن ریچ چیکار کنم وقت...
به اینجا که می رسد چشمه اشکش،می جوشد و فوران می کند. که ریچ آرام او را در آغـ*ـوش میکشد.
- آروم باش عزیزم. منم وقتی پدر و مادرم رو ازدست دادم مثل جاش بودم. همه چیز درست میشه.
- معذرت میخوام جولی نمیخواستم نگرانت کنم. فقط،میخواستم کمی تنها بشم تا بتونم کمی فکر کنم و تصمیم بگیرم.
جولیا که انگار آرام گرفته می گوید:
- بیایید شام بخوریم، من خیلی گرسنمه.
با لبخند به سمتش می روم و به شکمش که کمی بزرگ شده اشاره میکنم و می گویم:
- باید هم گشنه باشی با اون خواهر زاده عزیز تپل من.
صدای اعتزاض آمیز جولیا بلند میشود که اسمم را صدا می زند.
بعد خوردن شام همرا ریچارد میز را جمع میکنیم و بعد شستن ظرف ها به سمت هال می رویم که صدای طنز آمیز جولیا بلند می شود:
- اگه میدونستم پدر و دایی شدن انقدر خوشحالتون میکنه که تمام کار ها رو انجام بدید زودتر این لطف رو بهتون می کردم.
- بیخود دلتو خوش نکن خواهر من. این فقط برای جبران نگران کردنت بود.
- تو همیشه ذوق منو تیکه پاره میکنی.
- من که تا به الان ذوق تو رو ندیدم که بخوام تیکه پارش کنم.
- از بس از تو میترسه.
- مگه هیولام.
- نباشی هم کمتر از اون نیستی.
- دستت درد نکنه خواهر هیولا.
- کی گفته من خواهر هیولام؟
- وقتی به من میگی هیولا باید فکر اینجاش رو هم میکردی.
ریچارد: کم نیارید.
من و جولیا هر دو هم زمان گفتیم:
-تو نگران نباش کم آوردیم از تو قرض می گیریم.
جولیا و من نگاهی به یکدیگر کردیم و بعد با لبخند به ریچارد چشم دوختیم.
- باباتسلیم؛ من که چیزی نگفتم. خواهر برادر زورتون به من رسیده؟ تازه من اهل قرض دادن نیستم.
شب را فقط به خاطر جولیا با ظاهر خوشی گذراندیم و بعد هر کس به اتاق خودش رفت. من هم به اتاقی،که به من داده بودند وارد شدم و خودم را روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم.
فردا حتما باید با جولیا و ریچارد حرف بزنم.

[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
سلام دوستان من برگشتم.
به دلیل امتحانات و مشکلاتی که برام به وجود اومد چند وقتی رو وارد انجمن نشدم و نتونستم پستی بزارم.
بابت تاخیری که داشتم واقعا عذر میخوام و به جبران اون سه پست از رمان رو تا فردا براتون میزارم.
امیدوارم خوشتون بیاد.
[HIDE-THANKS]
چند ساعتی از طلوع سحر انگیز آفتاب گذشته بود. مدتی بود که به هرچیزی چشم می دوختم ، گاهی به گل های رنگارنگ و فریبنده، بعد به پیچک سبز روی پرچین، بار دیگر به تک درخت سیب، دفعه ای به شبنم برگ ها و ...
آواز زیبای پرنده ی سحر نیز از دور دست ها به گوش می رسید، آوایی دلربا و جادویی.
صدای اسب هایی همراه سوارانش به گوشم می رسد. میدانم که خودشانند! جس، جیک و جان. خیلی وقت است که آنها را ندیده ام. راستی چند وقت است؟ حساب روزهایم را گم کرده ام و نمیدانم! فکر کنم آن شعله لعنتی حساب روز های مرا هم خورده باشد.
در همین فکر ها بودم و توجهی به سر و صدایی که در خانه به راه شده بود نداشتم و وقتی به خود آمدم که در به یکباره باز شد و بعد جس، جیک و جان با صورت هایی خندان وارد شدند. از جایم ببند شدم و با نیمچه لبخندی به طرفشان رفتم و آنها را به آغـ*ـوش کشیدم.
-خیلی وقته ندیدمتون بچه ها.
جس: الکی برامون ادا در نیار همین دیروز بود داشتی رو مخمون پیاده روی میکردی.
جان: راست میگه. با اون اسب نفهمت.
جیک خندیده و بعد با کف دستش محکم به شانه جان کوبید و گفت:
- قبول کن که دیروز قیافت دیدنی بود. وقتی سر یه سیب با سین لج کرده بودی.
با حرفهای آنها با گیجی به آنها نگاه می کنم.
جاش(ولفان)- اشتباه می کنید. من دیروز خونه بودم.
آنها شوکه شده ابتدا به من نگاه می کنند و سپس با نگاهی به یکدیگر به فکر فرو می روند.
جیک: بچه ها دقت کردید جولیا هم داشت میگفت که چند روزه جاش تو خودشه و زیاد از خونه نمیره بیرون؟
جس: راست میگی من هم شنیدم ولی زیاد اهمیتی ندادم.
جان: خیلی عجیبه! تو که هر روز میایی پیش ما! حتی دیروز سر کیک خاله مگی داشتیم دعوا می کردیم.
جاش(ولفان): ولی من واقعا خونه بودم و چیزی از حرفای شما یادم نیست.
سکوت مهلکی حکم فرما بود. هر کدام از ما در میان آنچه یاد گرفته بودیم به دنبال جوابی برای این دوگانگی می گشتیم.
جیک: فهمیدم!
همه به او چشم دوختیم تا ما را از این سر در گمی نجات دهد، اما او با خنده به صورت هایمان نگاه کرد و به انگشت شصتش به در که پشت سرش بود اشاره کرد و گفت:
- منظورم کتابی بود که به تازگی پیدا کردم، داخل اون در مورد اتفاقاتی شبیه این نوشته بود.
با ابن حرف او قبل از اینکه حرکتی بکند به سمت در هجوم بردیم. در اخرین لحظه جیک را دیدیم که خشک شده به ما نگاه میکرد. از تمام راه با سر وصدا عبور کردیم تا به خارج خانه راه یافتیم، برای لحظه ایایستادیم و با یک نگاه گذرا به اطراف اسب سیاه جیک را دیدیم و همگی به سمت اسب یورش بردیم.
در نزدیکی های بلک (اسب جیک) بودیم که بلک با هجوم ما به سمتش رم کرد و بعد در کسری از ثانیه از دیدمان پنهان شد و ما خشک شده در میانه راه از حرکت ایستادیم.
در حال نگاه کردن به یکدیگر بودیم که جیک نیز به ما رسید و وقتی با جای خالی بلک مواجه شد به ما نگاه کرد و با دیدن صورت هایمان با تک خندی گفت:
- همیشه میدونستم احمقید ولی نه در این حد.
جس: جیک مواظب حرف زدنت باش تا نیام قضیه کتابا رو به عمو نگفتم.
جیک: همیشه وقتی کم میارید اون قضیه رو بکشید وسط... بابا!
به خط نگاه جیک نگاه کردیم که به پشت سرمان ختم می شد. «بد بخت شدیم» این تنها کلمه ای بود که در آن حال به ذهنم می رسید.
در حالی که سنگینی نگاه نافذ عمو را تحمل می کردیم همگی به یک صدا گفتیم:
- توضیح می دیم عمو.
عمو قیافه حق به جانبی به خود گرفته و گفته ما را تصدیق کرد و گفت:
- البته که باید توضیح بدید... همیشه می دونستم که شما ها کاری کردید چون هر وقت درمورد کتاب مورد علاقه خودم حرف می زدم شما ها به دلایل مختلفی فرار می کردید.
انگار راه فراری نبود. از قضیه امر پیدا بود که کسی نمی خواهد حرفی بزند، پس با کمی مِن مِن کردن پا پیش گذاشتم و شروع به حرف زدن کردم.
- در واقع ماجرا برای پنج، شش؟...
با تردید به بچه ها نگاه کردم تا زمان دقیق تری را بگویم. جیک به من نگاه کرد و گفت :
- پنج ماه و نیم پیش بود.
- بله پنج و نیم ماه پیش بود که ما به دنبال کتابی درمورد تاریخ هشت هزار ساله گذشته بودیم، ما میدونستیم که شما به کتاب های تاریخی علاقه دارید و کتاب های زیادی با این موضوع دارید. پس بعد از ظهر که نوشیدنی می نوشید و کتاب میخونید ما داروی خواب آور رو در نوشیدنیتون ریختیم و بعد کلید کتابخونه رو از گردنتون برداشتیم. توی کتابخونه یک کتاب با عنوان «نبرد دو جناح» پیدا کردیم. ولی خیلی بالا بود پس با نردبون اونو گرفتیم، اما وقتی داشتم میومدم پایین دستم به کتاب مورد علاقه شما خورد و افتاد پایین و خب... اون موقع نیک و جان سر یک کتاب داشتن بحث می کردن که جیک کتاب رو گرفت و دوید، کتاب زیر پاش بود و جلدش پاره شد، نیک افتاد زمین و کتاب دیگه هم با فاصله از جیک زمین افتاد؛ بعد اینکه نیک بلند شد، جس داشت میومد طرف من تا کتاب رو بگیره که جان با عجله به سمت کتابی که از دست نیک اوفتاده دوید، دستش به جس خورد و آبمیوه ای که دست جس بود روی کتاب مورد علاقه شما ریخت و....
نفسی از آسودگی میکشم و بعد به عمو نگاهدمیکنم که نگاهم می کند و با حالت پرسشی می گوید:
- و؟...
- خب! کتاب رو برداشتیم تا درستش کنیم و بزاریم سر جاش ولی هیچکس قبول نکردکه درستش کنه و خودمون برگه هاش رو خشک کردیم. اما مشکل اصلی جلدش بود که از چوب گردو و روغن مخصوصی درست شده بود... بعد کلی تحقیق کردن و آزمایش بالاخره تونستیم روغن مخصوصش رو درست کنیم، اما مشکل اصلی طرح جلدش بود که باید منبت کاریش میکردیم، شما هم که در جریان کار با چوب ما هستید! در نتیجه چهار هفته طول کشید تا بتدنیم جلدش رو بسازیم... فقط مونده بود رنگ جلد وهمینطور وصل کردن قطعه های فلزی جلد قدیمی به جدید...
-خب بعدش؟
پشت به همه می کنم و بعد به سین نگاه می کنم، که با چشمان درشتش به من نگاه می کند. با رنجی که از افکارم ناشی میشد با کلمات تلخ را به زبان می رانم.
- بعدش نرسیدیم تمومش کنیم، چون... خونمون آتیش گرفت.
سکوتی ایجاد می شود و بعد صدای عمو را می شنوم که «متاسفم، امیدوارم در آرامش باشند.» آرامی می گوید و بعد با دستانش آرام بر پشتم می زند و می گوید:
-راستش رو بخواید، جلد اون کتاب قبل از کار شما خراب شده بود.
- چی؟
عمو با قیافه بشاشی ما را نگاه می کند و اضافه می کند.
- چند وقتی بود دنبال کسی بودم تا جلدش رو برام درست کنه، هم منو شاد کردید و فکر کنم هم خودتون درسی گرفته باشید نه؟
با سر حرف های عمو را تایید می کنیم و می گوییم:
- بله درست فکر می کنید، درسش این بود که اگه چیزی رو خراب کردیم هر چه سریع تر با از بین بردن مدارک جرم صحنه رو ترک کنیم و فرار کنیم.
با این حرف ما عمو حیران به ما نگاه می کند و بعد سری به تاسف تکان داده از ما دور می شود.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Alone M

همراه انجمن
عضو انجمن
19/4/19
142
1,447
346
دنیای بیخیالی
در ضمن اسم سرزمین شیاطین یعنی بیلز باب رو به مفیستوفل تغییر دادم.
[HIDE-THANKS]
مدتی از رفتن عمو گذشته بود، خورشید رو به خاموشی بود و ما هنوز هم در فکر راهی برای پیدا کردن بلک بودیم تا بتوانیم کتاب را ببینیم.
جیک بدون مقدمه گفت:
- دقت کردید همه پنج و نیم ماه گذشته چقدر دردسر برای این کتاب بابام داشتیم؟
جان: یادم نیار که خیلی وقته یه جاییم داره می سوزه.
با خنده به قیافه های آنها نگاه میکنم که جس نیز اضافه می کند:
- منو بگو که مجبورم کردید از اون صخره های لعنتی بالا برم و گل زمان رو بچینم.
به یاد آن صخره های کنار دریا که می افتم خنده ام می گیرد و بی اختیار لبخندی بر لب هایم می نشیند. جس نگون بخت، همیشه مجبور در میان ما مظلوم واقع می شد مثل همان مسئله ی کیک های خاله مگی. اینبار او مجبور شد ا ز صخره مرگ عبور کند.
صخره هایی که اشکال مختلفی داشتند. ابتدای آن به شکل استوانه های پنج ضلعی بود که همانند پله هایی آغاز مسیر را هموار می کرد. سپس پنج ضلعی ها کم کم به مکعب مربع تبدیل می شوند، در اوخر راه به اهرام کوچکی بدل می شد و در آخر به صخره هایی نیزه مانند و مهلک.
در همین قضایا به سر می بردیم و از هدف اصلی دور افتاده بودیم، ماه کارش را شروع کرده بود و پری های شب تاب در حال بازی بودند.
صدای شیهه اسبی را می شنویم و تازه یاد کتاب می افتیم. به اطراف نگاه می کنیم و با دیدن جسم سیاه رنگی در کنار سین دیگر خیالمان راحت می شود، اینبار به جیک اجازه می دهیم تا خودش کتاب را بیاور تا بلکه چیزی از آن عایدمان شود.
از آنطرف نیز صدای جولیا به گوش می رسد که ما را به شام دعوت می کند. پس ابتدا همگی وارد آشپزخانه شده و بعد روی صندلی نشستیم.
دعای قبل از غذا خوانده می شود و بعد همگی در سکوت مشغول خوردن می شویم. پس از اتمام غذا تشکری از جولیا و ریچارد به سمت اتاقم می رویم.
با بسته شدن در همگی به سمت جیک یورش می بریم که کتاب را در پشتش قایم می کند و می گوید:
- آروم باشید دیگه، الان همگی با هم می خونیمش.
به نظرمان کار عاقلانه ای بود پس کتاب را در وسط اتاق گذاشتیم و به دور آن حلقه زدیم.
کتاب نسبتا قطوری بود، نامش جهان که صفحه نخست آن از اشکال و تصویر دروازه هایی عجیب پر شده بود.
در صفحه بعد فهرست مطالب بود. با نگاه گذرایی عناوین آن را می خوانیم.
مقدمه، جهان های موازی، بعد های جهان، ابعاد زمانی، اجسام دوگانه زمان و مکان، دوگانگی جسم و روح در دنیاها...
با خواندن آخرین عنوان نگاهی به یکدیگر کردیم و با لبخندی صفحه مربوط به آن را باز کردیم. در صفحه اول آن تصویری از دو مرد کاملا همسان را نشان می داد که در دو مکان با فضا های متفاوت قرار داشتند و در صفحه بعد از آن...
خالی بود. با گیجی صفحه ها را زیر و رو می کردیم اما نگار نوشته ها قصد بازی با ما را داشتند که اثری از آنها نبود. شاید هم دلیلی دیگر داشت. هرچه بود تمام تلاش های ما را به باد داد.
نا امید بر روی زمین دراز کشیدیم و به سقف اتاق خیره شدیم.
- بچه افسانه جسم و روح ولفان شاه رو یادتونه؟
جان بود که این حرف را زده بود و با هیجان می نشیند و به ما نگاه می کند.
- مگه میشه اون افسانه رو فراموش کرد؟
- خب همین دیگه، اون افسانه رو خوب به یاد بیار.
کمی فکر میکنم. در واقع این افسانه قدمتی هزار ساله داشت و مربوط به پیدایش اولین پلیدی تمام سرزمین ها بود. آن موقع زمان تاج گذاری بیلز که شاهزاده سرزمین مفیستوفل ولفان شاه به اومگای گرگ ها منصوب شده بود. از آنجایی که ولفان و بیلز از دوستان صمیمی یکدیگر بودند، دوست داشتند در مراسم یکدیگر شرکت کنند. اما متوجه می شوند که مراسم هایشان در یک زمان برگزار می شود.
در روز مراسم در زمانی که ولفان شاه به اومگای گرگ ها منصوب شده و بر تخت نشست برای مدتی طولانی ساکن می نشینند. وقتی شاه پیشین دست بر شانه ولفان شاه جوان می گذارد، ولفان بی هوش بر روی دستان شاه می افتد. پس از گذشت آن شب ولفان شاه بیدار می شود و اولین روز شاهی خود را آغاز می کند.
با گذشت دو روز پیکی از جانب بیلز به نزد ولفان آمده و یک نامه و صندوقچه با مهر سلطنتی کشور مفیستوفل را به ولفان اهدا می کند. بیلز در نامه خود از آمدن ولفان در لحظه تاج گذاری اش تشکر کرده بود.
- خب در مورد ولفان شاه معلوم شده که به خاطر علاقه دوجانبه ای که بین دو دوست بوده و خواست قلبی ولفان شاه این اتفاق افتاده.
جیک: شاید اون زمان همگی دوست داشتیم که کنار هم باشیم.
- ولی این امکان نداره من خودم تازه دیروز به هوش اومدم. و الان حتی نمیدونم چقدر از مرگ پدر و مادرم گذشته.
جس: روز آتش سوزی عجیب بود ولی بعد بی هوش شدنت چند دقیقه نگذشته به هوش اومدی، اون موقع مثل یک شبح سرگردان شده بودی. خودت آتیش رو خلموش کردی و روز بعدش،مراسم خاکسپاری پدر و مادرت رو برگزار کردی.
گل زمان:گلی که بر روی صخره مرگ می روید و عصاره تهیه شده از ان زمان ماندگاری اجسام را بالاترمی برد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: