بازدیدها
: 9K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *sahra_aaslaniyan*

دیدگاهی که از عطر مرگ دارید!


  • مجموع رای دهندگان
    78

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
«به نام یکتای دو عالم»
نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: عطر مرگ
نام نویسنده: صحرا آصلانیان| کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، ترسناک
نام ناظر: @Mahbanoo_A
خلاصه
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
:
آشوب دختری با قدرت‌های ناشناخته و کهن. خودش رو از قعر سیاهی بیرون کشیده و حالا به‌عنوان یه بازمانده راهی رو انتخاب می‌کنه که عاقبت خوبی نخواهد داشت. همه‌چیز طبق روال سرنوشت جلو میره تا زمانی که سروکله آدم‌های عجیب‌وغریبی توی زندگیش باز میشه و اون رو بیشتر به اصل خودش نزدیک می‌کنن...

(با تشکر از عشقم بابت طراحی بی‌نظیرش @F.sh.76)

***
سخنی با خوانندگان عزیز:
با سلام و عرض احترام به دوستان گل، این رمان میشه گفت دومین کار رسمی من هست و ژانر کاملا متفاوتی با کار اولم (
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
) داره. من توی این رمان سعی داشتم که به خوبی با دنیای ماوراء آشناتون کنم و بتونم یکم به زندگی و روزمره‌گی‌هاتون هیجان کافی برای یه لبخند زیبا رو بدم، پس امیدوارم باب میل باشه و از خوندن این داستان پر رمز و راز لـ*ـذت ببرید. با تمام وجود خواهان نظرات و پیشنهاد‌های باارزشتون هستم.
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

***
«پیشنهاد»
دوستانی که علاقه دارن بیشتر با اجنه و دنیای ماوراء آشنا بشن، تاپیک زیر رو مطالعه کنن:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 

پیوست ها

آخرین ویرایش توسط مدیر:

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
دلنوشته‌ی آشوب« شخصیت اصلی این قصه‌ی تاریک».
سرنوشت من تلخ است. به تلخیه شب و نگاه‌های سیاهش. در جنگل من هوا سرد است، آهوها با کفتارها می‌چرخند، روباه‌ها قصد فریبم را دارند، دیگر گرگی وجود ندارد. با وجود سختی‌ها و زخم‌های روی تنم، من هنوز آشوب باقی مانده‌ام. به معنای اسمم تباهکاری خطاکار، که خود در این سالیان‌ سال ساختم؛ اما من هنوز با وجودآسمان ابری تیره نگاهم، به چشمان شب خیره می‌شوم، گاهی گـ ـناه را از فرسنگ‌ها دورتر از دروازه‌های آتشین جهنم فرا می‌خوانم. دستش را در دست می‌گریم و بی‌آنکه به شعله‌های آتش که بر روی دستانم به رقـ*ـص درمی‌آیند اهمیتی بدهم، بارها گـ ـناه را در پیچ و تاب‌های تاریک قلب نفرین شده‌ام به بازی می‌گریم. همه‌چیز بر علیه منِ است. دنیا، انسان‌هایش، حتی شیاطین و جنیان. باید گناهکار می‌بودم، گناهکاری که رنگ سیاه اعمالش از هفت‌ آسمان به چشم می‌خورد تا او نیز ببیند، ببیند و بر سرش بزند برای بردن من خود پیش قدم شود نه ماموران سیاه‌پوش بالدارش. و درست بعد از آنکه ردپایم را در تمام پرونده های سیاه و تاریک این کره‌ی خاکی به جای بگذارم. آیا ترسی دارم؟ از مجازاتش، از جهنمی که نیمی از وجودم از جنس اوست و شاید قرار باشد در پایان به آن بازگردم. یا شاید باید بترسم از آنانی که از من برتری دارند؟ نمیدانم.
***

دانای کل
با حس سرمای شدیدی چشم‌هاش را باز کرد. اتاق در دمایی منجمد کننده‌ قرار گرفته بود. مثل همیشه چیزی جز تاریکی نبود اما حس خوبی هم نداشت. حضورش را در فضای تاریک اتاق حس می‌کرد، درست به همان اندازه که نفرت و خشم را در وجود خود می‌سنجید. نفس عمیقی کشید و روی تخت نشست، با خونسردی دستش را بالا آورد و بر سر عـریـان از موی خود کشید. لمس آن سر گرد و کوچک و موهای یک سانتی متری‌اش حس خوبی را به او منتقل می‌کرد. چند لحظه بعد دستش را پایین آورد و به سمت جلو خم شد، روی چهار دست و پا نشست و کمی جلو رفت. اتاق کوچک و ساده‌‌ی دخترک به خوبی بوی آن موجود را در خود حل میکرد. فضای بسیار کمی برای پنهان شدن موجودی با آن همه احساسات منفور بود. روبه روی آن موجود از حرکت ایستاد و بینی‌اش را به‌ او نزدیک کرد، نفس عمیقی کشید. درست مانند زمانی که غذایی لذیذ را بوییده باشد. کمی سرش را به سمت راست مایل کرد و صاف نشست. می‌دانست آن موجود با فاصله‌ی کمی از او در هوا معلق است، لبخندی ترسناک بر لب دارد و مانند غذایی ترد و دلپذیر به دختر نگاه می‌کند. دختر لبخند سردی زد و دستش را بالا آورد، موهای بلند موجود را در دست گرفت و در یک حرکت ناگهانی به‌سمت خود کشیدش، با صدایی سرد زمزمه کرد:
- انگار مهمون دارم.
نفس‌های سرد موجود را بر روی پوست صورت خود حس کرد. سوزشی خفیف که روی پوست دستش ایجاد شد. همه و همه از نزدیک شدن موجود به او و کشیده شدن ناخن‌های بلند و تیز سیاهش بر روی پوست دست دختر بود. انگار خواستار دریدن پوست بدن دخترک بود و دخترک به خوبی از احساس لـ*ـذت و شادمانی که در وجود آن موجود تاریک قهقهه می‌زد باخبر بود. دختر انگارنه‌انگار که موجودی تاریک روبه رویش ایستاده و شاید قصد جانش را داشته باشد پوزخندی زد و دستش را عقب کشید، بی‌هیچ حسی زمزمه کرد:

- بیخودی زحمت نکش، قرار نیست صدای جیغ من تورو غرق در لـ*ـذت کنه!
موجود دست سردش را روی پای عـریـان دخترک گذاشت، صدایش انگار از اعماق جهنم بیرون کشیده شده می‌شد.
- نمی‌ترسی ای انسان پست؟
دخترک با وجود احساسی که تنش را مورمور میکرد، با وجود سیخ شدن تمام موهای تنش از حس انزجار پوزخند صدا داری زد و دستش را در مشت خود گرفت، محکم فشرد،با صدای دورگه و خش‌داری که خوابالودگی و خستگی‌اش را به خوبی نشان می‌داد، خشن زمزمه کرد:
- زمانی انسان بودی، پس برتری نداری.
موجود ساکت و صامت با خشم خرناس کشید و نارضایتی خود را به او ابراز کرد؛ اما دختر دستش را رها کرد و آرام‌تر ادامه داد:
- چی می‌خوای؟
موجود نگاه سیاه و معنادارش را به دختر دوخت و مانند نسیمی آرام در هوا دور جسم کوچک دختر روی تخت چرخید. آرام زبانش را بر روی لبهای ترک خورده و باریک خود کشید و با لذتی وصف نشدنی به گوشت سفید و آب‌دار تن دخترک خیره ماند.
- دنبال غذام!
دختر مانند همیشه بیخیال سر خود را تکانی داد و به‌سمت بالای تخت رفت، همان‌طور که باز سرجای اول خود قرار می‌گرفت، آرام و خونسرد جواب داد:

- توقع داری دستمو بگیرم جلوت و بگم «بفرما نوش جون»؟
صدای غرش ترس‌ناک موجود در فضای بسته و کوچک اتاق اکو شد. وزن سبک و هیچ‌مانندی روی تن دختر قرار گرفت و به تُشک تخت کوبیدش. دست های سرد و استخانی‌ موجود دور گردن دخترک پیچید. سوزشی روی گردن دختر ایجاد شد و باعث درهم رفتن اخم هایش شد. موجود سرش را پایین آورد و درحالی که نگاهش میخ آن اجزای ظریف صورت دخترک بود لبخند سردی بر لب نشاند. دخترک با خشم مچ دست موجود را در مشت خود گرفت و درحالی‌که دستش را می‌چرخاند با صدایی که از حالت انسانی خارج شده بود غرید:
- واقعا فکر میکنی میتونی به من آسیبی بزنی؟
موجود با نگاهی متعجب چند سانت از صورت دختر فاصله گرفت. شاید فکرش را نمی‌کرد طعمه‌ی لذیذ امشبش انسان نباشد.
دختر سوزش عمیق چشم‌هایش را احساس کرد. می‌دانست چشم‌هایش به رنگ خون درآمده‌اند و هر موجود زنده‌ای را به وحشت می‌اندازند. آن چشم‌های درشت و زیبا مانند همیشه در زمان خشم و عصبانیت واکنشی عجیب از خود نشان می‌دادند. موجود معلق در هوا که حال خیره به آن چشمان سرخ و درخشان بود، برای لحظه‌ای به خود لرزید و برای اولین بار در عمر خود، به نابودی به دست موجودی ظعیف‌تر از خود اندیشید. دختر که به خوبی بوی ترس موجود که در فضای اتاق پراکنده شده بود را احساس می‌کرد و تردید در اعماق وجودش را درک می‌کرد، پوزخند خبیثی زد و زمزمه کرد:

- بزار یکم واست موضوع رو بازش کنم.
دست گرم و انسانی‌اش را روی پوست سرد و کبود کهنه‌ی ساق دست موجود کشید. از ترس و درد تغذیه می‌کرد و این موجود بیچاره که برای به دست آوردن طعمه‌ای به درون اتاق او کشیده شده بود از این موضوع اطلاعی نداشت.
- من انسانم، از نوادگان حضرت آدم. اشرف مخلوقاتم.
حالت چهره‌ی موجود به خوبی کلافه‌گی و پشیمانی اش را نشان می‌داد. برای لحظه‌ای از آمدن خود به آن خانه‌ که به طرز عجیب و غیرعادی در سکوت فرو رفته بود و تنها دخترکی در آن ساکن بود خود را لعنت فرستاد.
دختر که معنای سکوت و لرزش خفیف بدن موجود را می‌دانست، با محاسبه‌ای نسبی فاصله‌ی صورت موجود از صورت خود را پر کرد و با لحنی که بدن موجود را به لرزه می‌انداخت زمزمه‌وار پرسید:
- فرشته‌ام یا شیطان؟
حلقه دستش را دور مچ دست نحیف و استخونیه موجود که حال می‌دانست روحی سرگردان است تنگ‌تر کرد. روح سرگردان خبری نداشت اما او حال احساس سرزندگی و خوشنودی می‌کرد.
- می‌تونم بد باشم، تو میتونی بترسی.
روح برای لحظه‌ای از رجزخوانی انسان مقابلش به سطوح آمد. با خود اندیشید که انسان‌ها در حقیقت موجوداتی خودشیفته و قدرت‌طلب هستند.
- تو فقط یک انسانی.
دخترک آرام خندید و موجی از تعجب در چهره‌ی روح نمایان شد. مکثی کرد و صورتش را به صورت کبود و بیش‌ازحد سفید روح که حتی نمی‌توانست آن را ببیند، فقط آن را تصور می‌کرد، نزدیک‌تر کرد. اینبار خشم او را بو کشید. سرش را کمی به چپ مایل کرد و ادامه داد:

- راهی نیست میدونی؟ دیوونگی برای من معنایی نداره، وقتی پای آروم شدنم وسط باشه.
از حس ترس و گیجی که در اعماق وجود روح پدیدار شده بود غرق لـ*ـذت شد و باری دیگر پوزخندی بر برتری خود نسبت به او زد. صورت کبود و زشت روح که آثار کمی از زخم های باز بر روی گوشت تنش دیده میشد، رنگ باخت. دختر نمی‌تواست اجزای بدن و زخم های کهنه‌ی روح که از هرکدام تکه گوشت یا رگی آویزان بود را ببیند؛ اما حتی با یک بار لمس کردن آن گوشت سرد و مانده تصور کردن چهره و اعضای بدن روح برایش چندان دشوار نبود. دخترک با لمس گوشت او به خوبی کلمه‌ی خودخواه را در افکار روح میخواند؛ بنابراین کمی عقب کشید و با احساس ندامت ساختگی به حرف آمد:
- شاید خودخواهی باشه. آره من خودخواهم، انکار نمی‌کنم؛ ولی شماها می‌تونین با یه حرکت انسان‌ها هرکاری دوست دارین انجام بدین...
سرش را کمی تکان داد و انگار می‌خواست خود توجیح کند ادامه داد:
- چرا من نتونم برای تفریح قاتل بشم؟
چهره‌ی روح بیشتر از هر زمانی بی‌رنگ و رو شده بود و برای هر تقلایی آماده بود.

دختر نوک بینی‌اش را به گونه‌ی سرد و لاغر او مالید و با زمزمه‌ی آخر به‌سمت پنجره پرتابش کرد.
- قاتلِ یه سری موجود مرده.
***


( ارواح سرگردان: این ارواح در بین ما بسیارند؛ اما هر انسانی قادر به دیدن و یا احساس آن‌ها نیست. لازمه‌ی این عمل درک بالا و یا باز بودن چشم سوم انسان است. ارواح سرگردان فقط و فقط زمانی در دنیای زندگان باقی می‌مانند که کاری ناتمام داشته باشند یا احساس بر آن‌ها غالب باشد. خشمی تحمل ناپذیر، نارضایتی انسان از مرگ خود و فکر به این موضوع که هنوز برای رفتن آماده نیست باعث سرگردانی روح در دنیای ما می‌شود تا زمانی که روح کار نیمه تمام خود را تمام کند یا احساس خشم شدیدش فروکش کند. ارواح تا زمان خاصی در دنیای زندگان سرگردانند و هر کدام دو بعد دارند، یکی بُعد روشنایی و دیگری تاریکی. وقتی که مدت زمان ماندنشان در دنیای زندگان بیش‌ازحد تعیین شده باشد، بعد تاریکی بر بعد روشنایی غالب می‌شود و اینگونه است که ارواح خبیث و سرگردان متولد می‌شوند).
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دوستانی که علاقه دارن بیشتر با اجنه و دنیای ماوراء آشنا بشن، تاپیک زیر رو مطالعه کنن:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
آشوب
با صدای آلارم گوشی موبایلم از روی تخت بلند شدم، سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم، دستم رو روی روتختی کشیدم و آروم به‌سمت دیوار اتاق قدم برداشتم. با برخورد دستم به دیوار، قدم‌هام رو به‌سمت روشویی ادامه دادم. جلوی در روشویی مکثی کردم و سرم رو به‌سمت چپ مایل کردم. پوزخندی زدم و بیخیال دستم رو به شیر آب رسوندم، پایین کشیدم تا به اهرم شیر رسیدم. دستم رو زیر آب سرد گرفتم، انگشت‌های دستم رو تکون دادم و سرم رو زیر شیر آب گرفتم. نفسم رو بیرون فرستادم و اجازه دادم مغزم خنک بشه. نفسم رو بلند بیرون دادم و سرم رو از زیر آب بیرون کشیدم. دستی به سر و صورتم کشیدم و همون‌طور که دستم رو به دیوار گرفته بودم و به‌سمت کمد لباس‌هام حرکت می‌کردم خونسرد لب زدم:

- تا کی می‌خوای مثل مجسمه یه گوشه وایستی و بهم نگاه کنی؟
***
دانای کل
با وجود نابینایی‌اش لبخند محو شخص را احساس کرد. او دنیا را با تمام وجودش پردازش می‌کرد. نابینایی برای او ضعفی کشنده نبود؛ بلکه جرقه‌ای در پدیدار شدن قدرت‌های غیرانسانی‌اش بود. صدای قدم‌های فرد بر کف چوبی اتاق طنین می‌انداخت. لحظه‌ای گذشت تا زبان باز کند و پاسخی به دخترک بدخلق روبه رویش بدهد.

- هیچ‌وقت درک نکردم چطور می‌فهمی.
دختر پوزخند تلخی بر لب نشاند. می‌دانست که آن‌ها قادر به درک او نخواهند بود. به‌سمت کمد بازگشت و با دست‌های نیمه خیسش لباس‌های درون کمد را لمس کرد تا بتواند لباس مورد نظر خود را بیابد. آرام جواب داد:
- اینکه نمی‌تونم ببینم ضعف نیست.
صدای خنده‌ی آرام فرد در اتاق اکو شد:
- قبولت دارم.
چشمان درخشان و پر شور فرد به جسم کوچک و زیبای دختر خیره مانده بود. به خود اعتراف نمی‌کرد؛ اما می‌دانست این دختر ریزنقش، شخصی است که جایگاه خاصی را در قلب او صاحب شده. دختر یکی از بلوزهای مردانه‌‌ی خود که کمی از باقی لباس‌هایش نازک‌تر بود را با شلواری مشکی‌رنگ انتخاب کرد. همان‌طور که روی تخت پرتابشان می‌کردم پرسید:

- بقیه کجان سیامک؟
دختر سنگینی نگاه پسر جوان را روی خود احساس می‌کرد؛ می‌دانست آن پسرک سیاه‌موی و زیبا روی دل بسیاری را بـرده است و همچنین این را نیز می‌دانست که دل پسرک تنها اسیر او شده و چشمش دختر دیگری را نمی‌بیند؛ اما خود را به آن راه زده بود تا وارد مسائلی نشود که زندگی‌اش را دگرگون می‌کند. پسر که در طول مدت آشنایی‌اش با دختر، به خوبی از اخلاق و خلق و خوی او اطلاع داشت، دستی به پشت گردن خود کشید و کمی به او خیره ماند. می‎دانست نمی‌تواند کاری برخلاف خواسته‌ی دختر انجام دهد. آرام جواب داد:
- پایین منتظرتن. اگه، اگه میشه زودتر آماده شو بریم.
دختر اخم ریزی بین ابروهایش نشاند و به‌سمت او بازگشت. کم و بیش از افکار مخشوش او باخبر بود.
- روتو برگردون.
پسرک که انگار دلش برای یک مزاح کوچک تنگ شده بود دستی به چانه‌ی خود کشید و بعداز چند لحظه تفکر جواب داد:
- می‌تونی لباست رو عوض کنی.
دخترک که افکار او را در سر می‌شنید خم شد و بالش روی تخت را برداشت، به‌سمتش پرتاب کرد و با لحنی حرص‌دار گرفت:
- حوصله‌ی شوخی ندارم سیامک. یا روتو برگردون یا برو بیرون پسر.
پسر با خنده بالش را روبه روی صورتش گرفت و قهقه ای زد، نگاه آخرش را به دختر دوخت و در آخر با نفس آرامی اتاق را ترک کرد و حتی بالش را با خود بیرون برد. دختر برای لحظه‌ای از بردن بالشش توسط پسر متعجب شد؛ اما بعد از چند لحظه کلافه نفس خود را بیرون داد و با خود تکرار کرد:
- سیامکه دیگه.
باند مخصوصش را از روی تخت برداشت و دور انـ*ـدام‌های بالایی تنش بست، لباس هایش را عوض کرد، کلاه کپ مشکی‌رنگی روی سرش گذاشت و تنها کوله ای که داشت را روی دوشش انداخت. یک تیپ پسرانه و ساده که طی این سال‌ها به آن عادت کرده بود. نفسی تازه کرد و با به یادآوریه این موضوع که دوستانش در انتظارش هستند از اتاق خارج شد. روبه رویش یک خانه‌ی نقلی و کوچک قرار داشت. دو اتاق کوچک دوازده متری و یک حال نسبتا بزرگ، آشپزخانه‌ای که کمی بعد از در ورودی خانه واقع شده بود و با وجود کوچک بودنش یک میز ناهارخوری نیز در آن جای داده بودند. یک خانه‌ی نقلی و کوچک که برای یک دختر تنها مناسب بود. انتخاب خانه و حتی چیدمان وسایلش توسط دوستانش انجام شده بود.
جلوی در ایستاد و پاهای عریانش را روی زمین کشید. از پاهایش به‌عنوان چشم‌هایی بینا استفاده می‌کرد و البته موفق هم بود. با برخورد پایش به کفش‌های کهنه و قدیمی که روی زمین افتاده بودند نشست و آن‌ها را پوشید. یک جفت کفش سیاه‌رنگِ مارک آل.استار که گوشه به گوشه‌ی سطح و کفش پاره‌گی و کهنه‌گی به چشم می‌خورد. دستش را به حفاظ نرده‌های راه پله گرفت و از پله‌ها پایین رفت. شتاب گرفتن شیئی را به‌سمت صورت خود احساس کرد، همچنین صدای سوت مانندی که در گوش‌هایش زنگ می‌زد. جلوی در سرش را به‌سمت راست مایل کرد و دستش را بالا آورد، توپ پلاستیکی کوچیک سفیدرنگی را توی مشتش فشرد. هنوز گرمای آشنای دست شخص را از سطح دور توپ احساس می‌کرد. لبخندی بر لب نشاند و به‌سمتی که از آن جهت آمده بود برش‌گرداند. همان‌طور که به‌سمت ماشین که کمی دور تر از در خانه پارک شده بود قدم برمی‌داشت، لب زد:
- دیگه وقتش نیست یکم مثل آدم‌ها رفتار کنی آسا؟
دختر در مقابل سوال دوستش به زیبایی خندید. صدایش مانند همیشه زیبا بود و دختر شیطانی که در عمق وجودش لی‌لی بازی می‌کرد را به نمایش می‌گذاشت.

- مگه فرشته‌ها هم آدم میشن آشوب‌جونم؟
دختر نابینا لبخند دلنشینی به‌سمت او حواله کرد. شیطنت‌های او را تحسین می‌کرد و به خوبی می‌دانست هرگز نمی‌تواند مانند او زندگی کند. به سمت ماشین قدم برداشت و دست خود را روی تنه‌ی ماشین کشید. به دنبال دستگیره‌ی در بود. با آمدن دستگیره‌ی در ماشین زیر انگشتانش در را باز کرد و همزمان اظهار کم حوصلگی کرد:
- تو باید جای عزازیل حکومت کنی دختر، فرشته چی میگه این وسط؟
چهره‌ی دختر جوان کمی از حالت شیطنت‌وار همیشگی‌اش دور شد، با لحنی که هیجان درونیش را به خوبی بیان می‌کرد به حرف آمد:
- عزازیر دیگه کیه؟
دخترک نابینا کوتاه ایستاد و در نهایت روی صندلی‌های عقب ماشین جای گرفت. همیشه از جواب دادن به اینگونه از سؤال‌ها خود داری می‌کرد. بااین‌حال در مقابل سوال دوست کم سن و سالش با ملایمت جواب داد:
- بپر بالا ظهر شد دختر.
آسا با عجله در ماشین سیاه رنگ سیامک را باز کرد و کنارش نشست، در ماشین را به گونه‌ای محکم بر هم کوبید که صدای اعتراض صاحب ماشین بلند شد؛ اما او تنها به دنبال جواب سؤالش بود و بی‌توجه به سیامک روی صندلی بالا و پایین می‌پرید. دستش را روی بازوی دوست نابینای خود گذاشت و باری دیگر پرسخ خود را مطرح کرد:
- عزازیر کیه آشوب؟
آشوب که می‌دانست دوست عزیزش سمج‌تر از آن حرف‌هاست که عقب‌نشینی را انتخاب کند، لبخند محوی زد و پرسش او را اصلاح کرد:
- عزازیر نه بچه. عزازیل.
سیامک نیز طبق‌معمول تمام وجودش گوش شده و برای شنیدن اطلاعات آشوب بسیار مشتاق بود. درحالی‌که نگاهش را از آینه‌ی وسط ماشین به صورت زیبای آشوب که تنها نقصی که در آن دیده میشد چشمان سیاهش بود که هاله‌ای سرخ دورشان را گرفته بودند و زخم خنجری که از گوشه‌ی چشم چپش تا گوشه‌ی چشم راستش ادامه داشت می‌دوخت، تظاهر به روشن کردن ماشین خود کرد. در مقابل آسا کم‌صبرتر بود و هرگز مدت زمان طولانی به انتظار چیزی نمی‌ماند. همیشه برای خواسته‌های خود با جان و در می‌جنگید، چه کوچک باشند چه بزرگ، برایش تفاوتی نداشتند. از نظر آشوب که دختری خونسرد و بی‌احساس به‌نظر می‌آمد این اخلاق بچه‌گانه بود. آسا خود را به او چسباند و مانند بچه‌ها به بیخ گوشش تکرار کرد:
- لوس نشو دیگه آشوب. بگو کیه، بگو کیه، این یارو کیه؟ چه اسم خفنی داره. بگو دیگه.
آشوب که به مثال اسمش کم‌حوصله و زودجوش بود دستش را تخت سـ*ـینه‌ی او زد و به صندلی ماشین کوباندش. لب‌های گلبه‌هی‌رنگ آسا آویزان شندند و با ناراحتی به چهره‌ی آشوب خیره ماند؛ اما با پاسخی که آشوب به او داد، گل از گلش شکوفت و لب‌های آویزانش جای خود را به لبخندی دندان‌نما دادند.
- راهبه ی معبد شیطان، ماکسیم، اون و این‌جور توصیف کرده:« ازازیل قد بلندی داره، حدود سه متر، با موهای بلند و هیکل قوی، چشماش به رنگ طوسی‌ان. اون بسیار قدرت‌منده و خودش رو وقف شیطان کرده. توی دوران گذشته بارها و بارها با انسان‌ها ارتباط داشته و دانش‌هایی رو به آونها آموخته. ازازیل به اون راهب گفته که عمر اون شصت هزار سالِ زمینیه، حدود ده هزار سال قبل ازازیل با زنی از انسان‌ها ازدواج کرد و... »
***


خوشحال میشم نظرسنجی رو جواب بدین و نظرات با ارزشتون رو توی گفت وگوی شخصی یا صفحه پروفایل و صفحه نقد برام ارسال کنید:aiwan_lggight_blum:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
مکث کوتاهی کرد و نفسی عمیق کشید. شور و اشتیاق آسا بوی تندی داشت که در فضای کم ماشین پراکنده شده بود. سیامک نیز بالاخره با اشاره‌ای از سمت آسا ماشین را به حرکت درآورد. هر دو می‌دانستند آن دختر نابینا بیشتر از آنچه که در فکرشان می‌گنجد از اطرافشان باخبر است. آشوب سر خود را به‌سمت دست سیامک که روی دنده قرار گرفت چرخاند و ادامه داد:
- ازازیل از جمله هفتاد و دو جن خطرناکیه که توسط حضرت سلیمان به بند کشیده شد، همچنین از اساطیر ایران «جمشید» تعدادی از این جنیان رو به اسارت گرفت و بعد از اون خیلی از پادشاهان «پیشدادی و کیانی» این کار رو ادامه دادن.
موجی از شور و هیجان در دل سیامک و آسا جان گرفت. چهره‌ی هر دو هم شادی و هم اشتیاق را با خود حمل می‌کرد. آن دو مانند همیشه از دانسته‌های خالص آشوب لـ*ـذت می‌بردند. ماشین سیامک هر لحظه بیشتر از شهر دور میشدند و ساختمان‌ها و خانه‌های آجری و سنگی جای خود را به جاده ای بی‌انتها و درختان ر به فلک کشیده‌ی سبزرنگ در کناره‌های جاده می‌دادند. آسا باری دیگر مانند بچه ها خود را به آشوب نزدیک کرد و دست خود را به سمت او آورد؛ اما انگار فراموش کرده بود دوست نابینایش بیناتر از هر انسانی‌ست که تابه‌حال به دنیا آمده است. آشوب که می‌توانست حرکات و همچنین دستور هایی که مغز اطرافیانش به بدن‌هایشان میدادند را بشنود، دست خود را بالا آورد و مچ دست دخترک را در دست گرفت و چینی به بینی خود داد. بوی غلیظ عطر زنانه‌ای که از سوی آسا به مشامش می‌خورد او را به شدت عصبانی می‌کرد.
- باز عطرو خالی کردی روی خودت؟
آسا که چهره‌ی کلافه‌ای به خود گرفته بود، دست دیگرش را بالا آورد تا ضربه‌ای به بازوی دوستش بزند. آشوب میتوانست حرکت هوا را بهتر از هر موجودی در اطرافش احساس کند، مچ دست دیگر آسا را نیز در هوا قاپید و او را نگه داشت. قصد آسیب رساندن به دخترک پر شور مقابلش را نداشت، اما یکی از مسائل ناراحت کننده برای او، لمس شدنش توسط دیگران بود. زمانی که انسان‌ها یا هر موجود زنده‌ای او را لمس می‌کردند، موجی از احساسات افسار گسیخته که در اعماق وجودشان دفن شده بود به او منتقل می‌شد و کنترل آن‌همه احساسات برای او دشوار. آسای جوان ناله‌ی خفیفی کرد و توجه سیامک که حواسش را به رانندگی خود داده بود را جلب کرد. سیامک نیز نیم نگاهی به عقب انداخت و برای آرام کردن مسئله‌ی پیش آمده آشوب را مخاطب سخنانش قرار داد:
- آشوب، آروم باش.
آشوب برای لحظه‌ای اخم بر چهره نشاند و به آرامی دست‌های آسا را رها کرد. بعد از سالیان سال هنوز در کنترل احساساتش ناتوان بود. آسا باوجود شناخت کافی نسبت به او کمی دلخور پرسید:

- اع آشوب، شد یه بار بخوام بزنم توی بازوت دستم رو نشکنی؟
آشوب که می‌دانست کمی او را دلخور کرده است، لبخند کمرنگی مهمان لب‌های کم رنگ و کمی خشک شده‌اش کرد و تنها روشی که بلد بود را پیشه کرد. به آرامی جواب داد:
- سعی کن کمتر شیطنت کنی.
اخلاق خشک و ضعف آشوب در آداب و معاشرت با انسان ها برای سیامک جذاب و سرگرم کننده بود. بارها دیده بود که او در دلجویی و معذرت خواهی روش صحیحی را انتخاب نمی‌کند و این را نیز می‌دانست که آن دخترک نابینا هرگز مجبور به عذرخواهی از احدی نبوده و زمان بسیارکمی را با انسان‌ها گذرانده؛ پس اینگونه رفتار را برای او منطقی می‌پنداشت. قهقهه‌ی بلندی سر داد و برای لحظه ای فرمان ماشین از بین دستانش رها شد؛ با این‌حال به خودش آمد و خنده‌اش را فرو داد، کنترل ماشین را به دست گرفت و سعی کرد به چهره آدم‌های درون ماشین چشم ندوزد؛ زیرا که به خوبی می‌دانست تنها چیزی که نسیبش می‌شود نگاه خشمگین آن‌ها خواهد بود. آسا خود را جلو کشاند تا از میان دو صندلی جلو درس خوبی به پسرک خوش‌خنده‌ بدهد. آشوب که سعی در آرام نگه داشتن خود داشت، نفس عمیقی کشید و پلک‌های خود را روی هم فشرد، دستش را به پشت مانتوی آسا رساند، عقب کشیدش و روی صندلی نشاندش. از لحظه‌ای که سوار ماشین سیامک شده بود در انتظار کوچک‌ترین حرف از سمت برادر دوم بود، اما پسرک خیال زرنگی در سر داشت و فکر می‌کرد با اینکه صدایش درنیاید او حظورش را حس نمی‌کند. آشوب سرش را به‌سمت شیشه‌ی ماشین چرخاند و ادامه داد:
- نکنه زبونتو بریدن سیاوش؟
سیاوش، برادر دوقلو و همسان سیامک،3دقیقه زودتر از او به دنیا آمده بودامروز ساکت و آرام بر روی صندلی کمک راننده نشسته بود. تنها تفاوت‌های اندکی بین آن دو دیده می‌شد. هر دو قدبلند با بدن‌هایی ورزیده بودند، موهای مجد مشکی رنگ که سیامک طره‌ای از آن‌ها را جلوی پیشانی خود ریخته بود و سیاوش تمام موهایش را به‌سمت بالا شانه زده بود. پوستی سفید داشتند که البته برای سیامک یک یا دو درجه تیره تر بود؛ با این وجود هرکسی قادر به تشخیص آن‌ها از یکدیگر نبود؛ اگر زمان بسیاری را با آن دو می‌گذراندند می‌دانست که سیامک خال کوچکی بر بالای انتهای ابروی سمت راستش دارد. رفتار و گفتارشان نیز ملاک خوبی برای تشخیصشان از یکدیگر بود. سیاوش پسری آرام و متین بود، در مقابل سیامک شیطان و بزله گو. هرچقدر که سیاوش بزرگ شده بود، سیامک بچه مانده بود و شیطنت می‌کرد. برای آشوب راهی بهتر نیز وجود داشت، حس بویایی او بسیار قوی‌تر از هر موجودی بود و تشخیص بوی تن دو برادر دوقلو برای او آسان. سیاوش بالاخره در صندلی خود جابه‌جا شد و از بین فضای خالی بین دو صندلی جلو نگاه شرمنده‌اش را به دخترک نابینا دوخت، آب دهانش را پایین داد و لب باز کرد تا جواب او را بدهد.
- تا کی می‌خوای واسه اون موضوع سرزنشم کنی دختر؟
آشوب پوزخند عصبی زد و کمی به جلو خم شد. نمی‌دانست چطور به آن‌ها بفهماند چه اشتباه خطرناکی را مرتکب شده بودند. دستش را به صورت او نزدیک کرد، سرش را به چپ مایل، انگشت‌هایش را روی زخم‌ها و کبودی‌های صورت سیاوش کشید؛ از پیشانیش تا بینی، گونه‌ها و در آخر گوشه لـ*ـبش که هنوز زخم خشک شده‌ای را زیر انگشتانش حس می‌کرد. دندان‌هایش را روی هم فشرد و با خشمی که در کنترل آن به مشکل بر خورده بود غرید:
- قرار بود احضار نکنین. بهتون گفتم احضار چه بهایی می‌تونه داشته باشه؛ اما شماها...
دستش را از صورت زخمی و کبود سیاوش جدا کرد، عقب‌گرد کرد و به پشتیه صندلی ماشین تکیه داد، کلافه زمزمه کرد:

- حماقتتون سه برار شجاعتتونه.
سیامک که به خوبی نگرانی او را درک می‌کرد، برای آرام کردن جو داخل ماشین مداخله کرد:
- آشوب، ما از اول هم می‌خواستیم...
انگار سرشان بوی قرمه سبزی می‌داد و این موضوع آشوب را بدجور به هم ریخته بود. حرف سیاوش را قطع کرد و سرد جواب داد:
- می‌خواستین احضار یادبگیرین و احضار کنین؟ بارها کنار خودم احضار کردین و عواقبش رو دیدین؛ اگه من نبودم ممکن بود یکی از شما احمقا آسیب ببینه یا حتی جونتون رو از دست بدین. چطور جرعت می‌کنی با پرویی تمام اشتباهتون رو توجیح کنی؟
سیاوش با شنیدن حرف‌های آشوب سرش را پایین انداخت و آهی کشید. اینبار اشتباهش را پذیرفته بود. آسا گوشه ای از صندلی‌های عقب ساکت و آرام نشسته بود و نگران به بحث جریان گرفته بین آن‌ها می‌نگریست. سیامک نیز قبول داشت احضاری که چند روز پیش به پا کرده بودند احمقانه و خطرناک بود؛ پس نمی‌تواست خشم آشوب را سرزنش کند یا این رفتار تند را زیر سؤال ببرد. نمی‌دانست می‌خواهد خود را توجیح کند یا آشوب خشمگین را؛ با این وجود تها سخنی که در مغزش آماده کرده بود را بر زبان آورد:
- اما؛ اما آخه حالا که چیزی نشده.
حرفش آشوب را آرام که نکرد هیچ، بدتر او را خشمگین‌تر ساخت.
- چیزی نشده؟ یه نگاه به صورت برادرت بنداز سیا؛ بعد ببین بازم می‌تونی این حرف رو تکرار کنی یا نه.
سیامک جوابی برای این سؤال نداشت. آن احظار بچه‌گانه برایشان سخت تمام شده بود و اگر آشوب به موقع سر نمی‌رسید معلوم نبود جان سالم به در می‌بردند. ماشین در جاده‌ی چالوس در حرکت بود و مسافرانش بسیار ساکت و صامت شده بودند. سیاوش از این که خود بحث احضار کردن بودن حضور آشوب را پیش کشیده بود، سیامک برای موافقت با او در این موضوع و آسا برای ساکت بودنش و خبر نکردن آشوب از کار احمقانه‌ی پسرها خود را مقصر می‌دانست.
***
آشوب

از روزی که خواستن بهشون یاد بدم، گفتم درصورتی اینکار رو می‌کنم که خودم برای تمام احضارها حضور داشته باشم؛ اما... نفس عمیقی کشیدم و صورتم رو به‌سمت فضای بیرون از ماشین چرخوندم، تاریکِ تاریک؛ اما حسشون می‌کردم، همه رو، هرچیزی که زنده باشه، رشد کنه، نفس بکشه، احساس داشته باشه، فکر کنه. حضورشون رو حس می‌کنم، افکارشون رو می‌فهمم، احساساتشون رو درک می‌کنم؛ شاید دیدم سیاه باشه اما می‌فهمم. دنیای اطرافم گاهی به قدری برام باز میشه که نمی‌خوام حسش کنم. گاهی می‌خوام این شکاف بین روحم و دنیای روبه‌روم رو از بین ببرم. نمی‌خوامش. با توقف ماشین وسط جاده، سرم رو کج کردم و تمرکز کردم. سیامک از ماشین پیاده شد و بیست و سه قدم به‌سمت عقب برداشت، کنار پنجره راننده ماشینی که کمی عقب‌تراز ماشین سیامک توقف کرده بود ایستاد و...
***

خوشحال میشم نظرسنجی رو جواب بدین و نظرتون رو توی صفحه پروفایل برام ارسال کنید:aiwan_lggight_blum:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دوستانی که علاقه دارن بیشتر با اجنه و دنیای ماوراء آشنا بشن، تاپیک زیر رو مطالعه کنن:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
دانای کل
طبق عادت همیشگی‌اش، یکی از پاهایش را جلوتر گذاشت و آرنج دستش را روی شیشه‌ی پایین کشیده شده‌ی ماشین دویسش گذاشت. لبخندی بر صورت رفیق جدیدش پاشید دور کردنشان را توجیح کرد:

- نه نه مشکلی نیست فقط، یکی از بچه ها یکم دیر کرد که الان دیگه حله.
در مدت کوتاه توقفشان گوشه‌ی جاده، آشوب با اخم‌هایی درهم صورتش را روبه جاده گرفته بود. هرکس که او را به خوبی می‌شناخت، می‌توانست متوجه بیحوصلگی شدیدش شود و درحال حاضر فکر سربه‌سه گذاشتنش را نکند. سیاوش سرش را پایین انداخته بود و با حال بدی پوست گوشه‌ی انگشتاش از گوشت جدا‌ می‌کرد. احساس شرمندگی باعث سربه‌زیر شدنش شده بود و ترسی عجیب در اعماق قلب انسانی‌اش اظهار وجود می‌کرد؛ اینکه در آن حماقت بزرگی که به راه انداخته بود، آسا و یا برادر دوقلویش آسیبی می‌دیدند. تنها باعث و بانی این احتمال دردناک خود او می‌بود. آن زمان نمی‌دانست چگونه باید خود را سرزنش کند تا آرام بگیرد؛ زیرا که هیچ سرزنشی قادر نبود عزیزانش را از مرگ بازگرداند. این امتیاز حتی نسیب آشوب هم نمیشد. او قادر به زنده کردن مردگان نبود؛ پس نمی‌توانست گندکاری‌های احتمالیه سیاوش را جفت و جور کند. آسا دل نازک و شکننده‌ای داشت، زودتر از هر کس دیگه‌ای در اطراف آشوب ناراحت و یا خوش‌حال می‌شد، زودتر از دیگرا تحت تأثیر احساسات اطرافیانش قرار می‌گرفت و حال با صورتی رنگ پریده، ساکت و آرام بر روی صندلی ماشین نشسته بود، آرام نفس می‌کشید و دل‌شوره‌ امانش را بریده بود. ترس داشت از دعوایی که می‌دانست کم و بیش بین دوستانش اتفاق خواهد افتاد و می‌دانست آشوب موضع خود را رها نمی‌کند و به آسانی از اشتباه آن‌ها نمی‌گذرد. آن سه عهد شکنی کرده بودند. یکی از اعمال نابخشودنی نزد آشوب همین بدقولی‌ها و عهد شکنی‌های کوچک و بزرگ بود.
سیاوش بعد از کمی صحبت با دوستان جدیدش که با ماشین دیگری پشت‌سر آن‌ا حرکت می‌کردند، دست خود را از روی شیشه ماشین برداشت و قدمی‌ به عقب برداشت و با شناختی ک نسبت به آسا و شکمو بودنش داشت، پیشنهادی داد.

- جلوتر یه رستوران محلی هست. می‌تونیم یکم استراحت کنیم و یه چیزی بخوریم.
از سویی دیگر آشوب که تمام مدت برای سخنان سیاوش با دوستان جدیدش گوش تیز کرده بود، بالاخره به بی‌حوصله‌گی خود تسلیم شد و تمرکزش را از روی سیاوش و ماشین دوم برداشت. سیاوش با کسب رضایت از دوستانش به‌سمت ماشین خود بازگشت و در سمت راننده را باز کرد، پشت فرمان نشست و توضیح مختصری از برنامه‌‌ی جدیدشان که مربوط به استراحت و صرف ناهار می‍شد به آسا و سیاوش تحویل داد. آشوب هم طبق روال همیشه‌گی اخمو خود را از موضوع بیرون کشیده بود. برای او استراحت و غذا خوردن معنای خاصی نداشت. تحمل و صبر او در فعالیت‌های انسانی غیرقابل باور بود.
***
آشوب

با حرکت کردن دوباره‌ی ماشین چشم‌هام رو بستم و سرم رو به شیشه ماشین چسبوندم. هیچ‌وقت حسرت دیدن دوباره دنیارو نداشتم. مهم نیست دیگه نمی‌بینم، وقتی اون نیست دیگه چه اهمیتی داره بینا باشم یا نابینا؟ چه اهمیتی دارن این نفس های نـ*ـحس که هربار بهم یادآوری می‌کنن من باید جای اون می‌بودم، من باید قربانی می‌شدم، نه اون.
با توقف ماشین نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم، قدم اول به دوم نرسیده بود که شخصی از کنارم عبور کرد و تنه محکمی بهم زد؛ بدون اینکه ذره ای از جام تکون بخورم صورتم رو به سمتش گرفتم. تعجبش رو به خوبی حس می‌کردم اما قبل‌ازاینکه فرصت سؤالی داشته باشه سیامک یقه پیرهنش رو توی مشتش گرفت و به بدنه ماشین کنارشون کوبیدش. بالا رفتن حرارت بدنش رو حس کردم و بعد صدای عصبیش توی گوشم پیچید:
- ببینم کوری جلوتو نمی‌بینی؟
مرد دستش رو روی مشت سیامک گذاشت و ترسیده جواب داد:
- آ... آقا معذرت می‌خوام ندیدمشون؛ متوجه نشدم، واقعا متاسفم!
پوزخندی به حرف‌های مسخرش زدم. وقتی بهم تنه زد حس پیروزیش رو به خوبی متوجه شدم و حالا با کمال وقاحت انکار می‌کنه. به‌سمتشون قدم برداشتم و دستم رو روی شونه سیامک گذاشتم.
_ ولش کن سیا، بیا بریم داخل من گشنمه.
صورتش رو به‌سمتم برگردوند و نگاهی بهم انداخت. توی یه حرکت ناگهانی مرد و به عقب هل داد. برخورد دوباره‌ی مرد رو به تنه‎ی ماشین حس کردم. پوزخندی زدم و شونم رو با بیخیالی بالا انداختم. گرمی دستی رو روی شونم حس کردم و بعد صدای مهربونش که توی گوشم پیچید:
- خب دیگه بریم داخل که منم بد گشنم شده.
لبخند محوی زدم و قدم برداشتم. برام مهم نبود بقیه چی می‌بینن. یه دختر نابینا که کنار یه پسر ورزیده و جـ*ـذاب قدم برمی‌داره؟ چه اهمیتی داشت افکار آدم‌های اطرافم؟ وقتی هیچ کدوم نمیتونن تأثیری توی زندگیم داشته باشن.
***
دانای کل
چند کیلومتر جلوتر جلوی رستورانی محلی توقف کردند. یک رستوران با نمای چوبی و بسیار سنتی که گل‌های پیچک نیلی و بنفش ستون‌های سایه‌بان جلوی در رستوران را پوشانده بودند و سقف هشتی شکلش را رنگا رنگ کرده بودند. رستوران سنتی کوچک در آن جاده‌ی سرسبز و هوای خنک و مرطوبش دل‌پذیر ب نظر می‌آمد. پاکیه آب و هوای شمال و این جاده با آن شهر پر دود و مرض قابل مقایسه نبود. درختان جنگلی زیباتر از هر زمانی در اطرافشان خودنمایی می‌کردند و رنگ سبز و تازه‌گی برگ‌ها و شاخه‌هایشان هر آدمی را به وجد می‌آورد؛ جز انسانی که قادر به دیدن آن‌ها نبود و فقط احساسات را از اطرافش فرا می‌خواند. فضای داخل رستوران بسیار صمیمی و آرامبخش بود. ساده؛ اما خواستنی. چند تخت مناسب که تکه فرشی روی هرکدام قرار داده بودند و موسیقی بیکلام در فضای داخل رستوران پخش میشد. مسافر‌انی خسته و خندان گوشه به گوشه‌ی رستوران کوچک را پر کرده بودند و به آن فضای خالی و سرد زندگی و نشاط بخشیده بودند.

***
آشوب

بعداز صرف ناهار دوباره به جاده برگشتیم و حرکت کردیم. توی رستوران سیامک دوست‌های جدیدش رو که با ما همسفر بودن، بهمون معرفی کرد؛ اما من توجهی نکردم، حتی اسمشون رو به خاطر نسپردم جز یه نفر، یه پسر به اسم اشکان، اشکان پارسا! حسی که از حضورش نزدیکم داشتم حسی نبود که بخوام تجربه کنم. وجودش سیاه بود، افکارش، افکار یه انسان کـ*ـثیف و پلید بودن. این آدم از همون آدم هاست که همیشه از حضورشون نفرت دارم و عاشق قصاص کردنشونم، عاشق اینم زمین خوردنشون و حس کنم، ناامید شدنشون، اینکه در آخر با وجود تمام گناهانی که دارن شرم می‌کنن کمک بخوان از اون بالایی. اون زمانه که من جون می‌گیرم. شاید تو از من پیشی بگیری؛ اما من، من برای کشتن به دنیا اومدم!


***


خوشحال میشم نظرسنجی و جواب بدین و نظرتون رو توی صفحه پروفایل برام ارسال کنید:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
نفس عمیقی کشیدم و از زیر دوش بیرون اومدم، حوله بلندی رو دورم پیچیدم و روی تخت دراز کشیدم، روتختی رو روی خودم کشیدم و صورتم رو به سمت سقف گرفتم، مگه اهمیتی داشت نمیتونم به صورت انسانی به چیزی زل بزنم، نمیتونم ابعاد و اجسام رو به شکلی ببینم که اونا میبینن، اوایل گیج میشدم، بینا بودن توی اوج نابینایی اونقدرام آسون نیست، آدم رو به جنون میکشه. چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، صدای ترسیده و لرزونش توی گوشم پیچید:
«- میتر... میترسم آشوب... آشوب... آشوب »
آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو روی گوشم گذاشتم؛ اما بازم صداش توی سرم یه زنجیره درست میکرد، زنجیره‌ای به سیاهیه ناقوص مرگ.
- تو منو کشتی... من برای تو جون دادم... تو... تو مقصر مرگ منی!
با حرص روی تخت نشستم و جیغ کشیدم:
- بسه... تمومش کن... راحتم بزار... بسه... بسه!
عصبی به نفس نفس افتادم، بغضم رو قورت دادم و خواستم دوباره دراز بکشم اما با صدای جیغ خفیفی چشم‌هام رو باز کردم و سرم رو به چپ مایل کردم، این یکی از توهم هایی نبود که گاه و بیگاه به سراغم میومدن، ترسش رو حس کردم. با عجله از روی تخت بلند شدم، سوزش و سرخ شدن چشم‌هام رو حس می‌کردم. بعد از چند لحظه اطرافم رو به رنگ خون دیدم، می‌دیدم اما تار، مبهم، به رنگ خون. از اتاق بیرون زدم و پله هارو دوتا یکی پایین دویدم، وسط سالن مکثی کردم و آب دهنم رو قورت دادم. حسش می‌کردم، ترس و وحشتش‌رو، حس تنفر و انزجاری که داشت. قدم‌هام رو به‌سمت راست سالن هدایت کردم، جلوی اتاق سیامک و سیاوش مکثی کردم نفس عمیقی کشیدم. فقط بوی تن اون دو به مشامش خورد ولی خبری از غریبه‌ای نبود پس این در، اشتباهه. از جلوی اتاق آسا چند قدم جلوتر رفتم. با تشدید شدن حس ترس اطرافم قدمی به عقب برداشتم، روبه روی اتاقش مکث کردم، سرم رو به‌سمت چپ مایل کردم و دستم رو روی دستگیره در گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. بوی تند و گندی به مشامم خورد. بینیم رو چین دادم و در رو باز کردم، درسته دیدم واضح نبود؛ اما به اندازه ای توی عصبانیت می‌دیم، فقط موقع خشم، تار و غیر واضح و... سرخ؛ با خشم به‌سمتش قدم برداشتم گردنش رو گرفتم، از روی تخت بلندش کردم، بالا تر از زمین نگهش داشتم و با صدای خشن و غیر انسانی غریدم:
- اشکان پارسا!
گردنش رو توی مشتم فشردم و ادامه دادم:
- تو گناهکاری!
***

دانای کل
اتاق پر شده از افکار دریده و شوم آن پسرک ناخلف بود. آشوب با خشمی افسارگسیخته گلوی پسرک را در مشت گرفته بود و او را بالاتر از سطح زمین آویزان نگه داشته بود. پسرک اما با وجود مـسـ*ـت بودن و حالی که اختیارش را نداشت، به آن چشمان سرخ خیره شده بود و ترس را در لایه به لایه‌ی روحش جای می‌داد. صدای در ذهنش کلمه‌ی مرگ را بر او گوشزد می‌کرد. و در گوشه‌ای از تخت، آسا با لباسهایی نامناسب و پاره شده زانو‌هایش را در شکم جمع کرده بود و با نگاهی لرزان به آن دو خیره بود. موهای پریشانش جلوی صورتش ریخته بودند و کف پای راستش را روی دیگری گذاشته بود، سعی در بغـ*ـل گرفتن خود داشت. آرام سکسکه می‌کرد و ترسیده پلک می‌زد؛ انگار قصد بیدار شدن از کابوسی ترسناک را داشت. کارهایش غیرارادی بودند. این که سعی می‌کرد با دست‌ها و پاهایش خود را از خطر محفوظ کند، یک عمل از روی بی‌چاره‌گی و ترس بود. آشوب که تمام حالات او را زیر نظر داشت،خشمگین‌تر از قبل ادامه داد:
- تو لایق نفس کشیدن نیستی. هستی؟
اشکان که تازه از مـسـ*ـتی بیرون کشیده شده بود شروع به تقلا کرد و دستش را دور مچ دست آشوب حلقه کرد، خِرخِر نفس‌هایش از روی فشاری که آشوب به گلویش وارد می‌کرد در فضای نیمه تاریک اتاق می‌پیچید. او از مرگ می‌ترسید. آخر چه کسی پیدا می‌شد که از مرگ حراسی نداشته باشد؟ آشوب تنها مرگ آن پسرک وقیح را می‌خواست؛ اینکه برای گستاخی و گناهی که می‌خواست مرتکب شود تقاص پس دهد. آسا که کمی به خودش آمه بود، سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و نگاه لرزان و خیسش را به پسرک که در هوا نگه داشته شده بود دوخت. صدایش گرفته و خش‌دار شده بود؛ گویی مدت طولانی را صرف جیغ زدن کرده باشد.
- آ... آشوب... بزار بره... ول... ولش کن داری می‌کشیش... آشوب!
دستی که با آن اشکان را از گردن در هوا نگه داشته بود را به‌سمت راست برد، گردن کشید تا جسم مچاله شده‌ی آسا را روی تخت بهتر حس کند. می‌توانست حس های بدی که داشت را درک کند و این موضوع بیش از پیش او را به مرزهای جنون و دیوانه‌گی نزدیک می‌کرد. آن هق هق آرام که در گوشش طنین انداز بود و آن مغز کوچک که افکاری ترسیده و دردناک را از خود منتشر می‌کرد. مگر او چقدر می‌توانست درمقابل آسیب دیدن دوست انسانش ساکت و آرام بماند؟ با خشمی بی‌انتها دستش را پایین‌تر آورد، صورتش را جلوی صورت خود نگه داشت و پرکینه غرید:
- انسانی مثل تو لایق بخشش نیست می‌دونی چرا؟
اشک در چشمان پسرک گناهکار جمع شده بود و اگر گلویش اسیر مشت‌های قدرت‌مند و بی‌رحم آشوب نبود، یقیناً برای زندگی خود به گریه و التماس می‌افتاد. آسا در میان سکسکه‌های ترسانش سعی می‌کرد در تاریکی اتاق آن دو را از یک‌دیگر تشخیص دهد. آشوب مانند شیئی بی‌ارزش اشکان را به خود نزدیک کرد و درحالی که سنگینیه نگاه او را روی زخم چشم‌هایش احساس می‌کرد، سرد ادامه داد:
- چون اونقدر گناهکاری که حتی توی قلب و روحت از صدا زدن پروردگارت شرم‌ساری!
آسا همچنان عاجزانه التماس می‌کرد. نمی‌خواست این سفر دل‌نشین را با مفقود شدن یکی از جدیدترین دوستان سیاوش به هم بریزد. هنوز صدایش از شدت ترس و وحشت می‌لرزید.
- آشوب... من خوبم... لطفا... بزار اون بره... دوستاش توی ویلان میخوای چه جوابی بهشون بدیم... دیوونه نشو!
برای آشوب اهمیتی نداشت چه کسی از ماهیت و اصل او باخبر شود. وقتی به سراغ گناهکاری می‌رفت فقط قصاص برایش مهم بود. نفس عمیقی کشید. تصمیم خود را از لحظه‌ی ورود به اتاق گرفته بود و قصد تغییر رای نداشت. در یک حرکت ناگهانی و سریع گردن اشکان را چرخاند. صدای شکستن استخون‌های اشکان هم‌زمان با جیغ خفه‌ی آسا در فضای تاریک اتاق پیچید.
***
منتظر نظرات با ارزشتون توی صفحه پروفایل و... هستم:aiwan_lggight_blum:
نظرسنجی فراموش نشه:)
دوستانی که علاقه دارن بیشتر با اجنه و دنیای ماوراء آشنا بشن، تاپیک زیر رو مطالعه کنن:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
آشوب
پوزخند سردی زدم. مرگ. یه انسان بهترین بازیچه واسه مرگه، برای سرگرم کردن عزرائیل، برای یه نمایش تراژدی که نمایانگر سیاهیه طبقات جهنمه. سال‌ها پیش عزرائیل و به چشم دیدم، زمانی که هنوز این دنیا رو با چشم‌های انسانیم می‌دیدم، زمانی که فهمیدم مرگ برای من، اجل مُعلقِ. مرگی که اتفاقات اطرافم می‌تونه تغییرش بده، جلو بندازتش یا دورش کنه. من اون رو زمانی دیدم که برای گرفتن جونِ عزیزترینم قدم جلو گذاشته بود، روزی که با تمام وجود خدا رو فریاد زدم، کمک خواستم نه برای نجاتم، برای نجات یه بی‌گـ ـناه، التماس کردم اما اون... حالا به نقطه ای رسیدم که برای رسیدن به پایین ترین طبقه می‌جنگم. برای رسیدن به تباهی، گاهی باید تباه کردن رو خیلی خوب یاد بگیری. شاید الان دیگه نتونم توی هیچ شرایطی اسمش رو فریاد بزنم، حتی زمزمه کنم، کمک بخوام. زمانی فکر می‌کردم انسان بودن یعنی احساسات، عواطف، عشق؛ اما الان دقیقا زمانی که چشم‌های نیمه باز این آدم مرده رو احساس می‌کنم، می‌فهمم انسان چیزی جز ترس، ناامیدی، وحشت، تمام حس‌های پوچ و بی ارزشی که می‌تونم تصور کنم نیست. انسانی که توی تمام لحظه‌ها خدارو فریاد می‌زنه، کمک می‌خواد از کسی که فکر می‌کنه قوی‌تره. درسته اون خیلی قدرت‌منده؛ اما حکمت، حکمت هرکاری که می‌کنه، هر بلایی که سر یه انسان میاد رو درک نمی‌کنم، نبایدم درک کنم. من دیگه نمی‌تونم اسمش رو فریاد بزنم، نه زمانی که دیگه چیزی برای ترس وجود نداره، زمانی که قلبم رو به آتیش کشیدن و من با دست های خودم پل های پشت سرم رو خاکستر کردم. زندگی همیشه می‌دونه چطور سرگرمی جدیدش رو راه بندازه و هربار این آدم‌ها با خودشون تکرار می‌کنن:«حتما حکمتی توش بوده»!
حکمت؟ حکمت مرگ یه بچه پنج‌ساله چی می‌تونه باشه؟ می‌دونم من کسی نیستم که اجازه پرسیدن این سوال رو داشته باشم ولی می‌پرسم چون من، آشوبِ آرام، این اجازه رو به خودم میدم که بپرسم پس اون کجاست؟ چرا کاری نمی‌کنه؟ چرا حکمت کار‌هاش اینقدر سیاه و دردناکه؟ چرا این حکمتی که همه ازش حرف می‌زنن مثل خودش پر از امید و روشنایی نیست؟ چرا اینقدر تاریکه؟ چرا وقتی اسمش رو فریاد می‌زنن نیست؟

پلک‌هام رو روی هم فشردم، خنک شدن چشم‌هام رو حس کردم، پوزخندی زدم و چشم‌هام رو باز کردم، زل زدم به هیچ، یه سیاهیه مطلق که سال‌هاست بهم هدیه شده، زل زدم به پرده تاریکی که جلوی چشم هام قد علم کرده. هق‌هق گریه‌های آسا توی گوشم پیچید.
***

دانای کل
سرش را به‌سمت راست مایل کرد و نفس عمیقی کشید. بوی تند و ناراحت کننده‌ای در مشامش پیچیده بود او را رها نمی‌کرد. غم و پریشانی که از سوی روح آسا نشأت گرفته بود. به سمتش قدم برداشت، بوی تنش را از فاصله‌ی چند کیلومتری نیز تشخیص می‌داد. بالای سر او، کنار تخت ایستاد، دستش را روی شانه‌ی لرزانش گذاشت. دخترک روی تخت به شدت می‌لرزید و تنش یخ بسته بود. آشوب با ناراحتی سرش را خم کرد و در گوش او با صدای آرام و سردی زمزمه کرد:
- چیزی نیست. می‌تونی بخوابی.
کشیده شدن حس های منفی وجودش در دست آشوب، رگ‌های سیاه رنگی را روی دستش ایجاد کردند، رگ‌های سیاه آرام حرکت می‌کردند و به سمت جای خالیه قلب دخترک نابینا می‌شتافتند. دردی در استخان‌های دستش می‌پیچید و به‌سمت شانه‌اش حرکت می‌کرد تا به قلبش برسد. قلبی که آنجا نبود. نفس عمیقی کشید. دخترک ترسیده بالاخره آرام شده بود. آشوب دیگر نگرانی بابت او نداشت. ملایم به عقب هلش داد که روی تخت دراز کشید. رو تختی را رویش کشید و دست سردش را روی سر دوست غرق در خوابش گذاشت، با انگشت‌هایش موهای فر و بلند طلایی آسا را به بازی گرفت. از نظر او آسا زیبایی بهشتی داشت. دختری با چشمان سبز-آبی، پوستی سفید با کمی کک‌مک روی بینی کوچکش، لب‌های صورتی زیبا، گونه‌های برجسته و ابروهای بلند و پر پشت، موزه‌های فر و بلند، او را به دختری دوست‌داشتنی تبدیل کرده بود که هر انسانی آرزوی داشتن او را در سر می‌پروراند. شاید همین زیبایی که آشوب فقط قادر به احساسش بود باعث شد به آشنایی با آن دخترک موطلایی و پسرهای دوقلو رضایت دهد. با احساس گرم‌تر شدن دمای بدن آسا، سرش را به‌سمت راست کج کرد و لبخند محوی زد، آرام زمزمه کرد:
- تو دیگه درامانی.
بدون پلک زدن به سیاهی چشم‌های خود خیره بود. گاهی وقت‌ها فکر می‌کرد چشمی که برای دیدن نیست پس نیازی نیست روی صورتش باشد، میتواند از جا درشان بیارد؛ اما شخصی در گذشته عاشق آن چشمان سیاه و درشت بود. می‌گفت چشم‌های دخترک مهربانی را فریاد می‌زنند. حال تنها چیزی که دخترک نابینا می‌توانست از نگاه کردن دیگران به چشم های بی‌فروغش احساس کند، ترس بود.
***

منتظر نظرات با ارزشتون توی صفحه پروفایل و... هستم؛ نظرسنجی فراموش نشه:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
آشوب
انگشت‌هام رو روی صورتش گذاشتم، نوازش گونه روی صورت غرق در خوابش کشیدم. منم ترسیده بودم، پر از خشم بودم، پر از نفرت، پر از حس انتقام. می‌خواستم خون بریزم؛ شاید از همون لحظه تصمیم گرفتم این راه رو با قدم‌هام متر کنم. باید بین اون همه سیاهی دیده می‌شدم، باید می‌رسیدم به درجه‌ای از تاریکی تا بتونم به اون‌ها نزدیک بشم و الان، توی این نقطه از سیاهی هنوزم دیده نمیشم. دنبالم نیومدن، باید میومدن؛ اما سال‌هاست پشت‌سر سیاهی می‌دوئم و اون هر بار ازم دورتر میشه؛ انگار هرچقدر که توی گـ ـناه دست و پا می‌زنم کافی نیست. من باید گناهکار باشم، باید سیاه باشم تا صدام بزنن و من اون روز با تمام وجود به استقبال‌شون میرم، میرم تا سیاهی که فکر می‌کنن وجودشون از اونه رو بهشون هدیه کنم!
دستم رو عقب کشیدم و از روی تخت بلند شدم، نفس عمیقی کشیدم،‌به سمت در چرخیدم و آروم قدم برداشتم. همیشه از اتاق آسا متنفر بودم، هیچ‌وقت یاد نمی‌گرفت نباید وسایلش رو کف اتاق پخش کنه. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که پام به چیزی برخورد کرد و باعث ایستادنم شد. کلافه نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم تمرکز کنم. بیشتر لباس‌ها یا وسایلش بوی گند می‌دادن یا شوینده‌های مختلف. جاهای خالی کف اتاق، بین لباسها و وسایل مختلفش رو پیدا کردم و انگار داشتم از میدون مین رد می‌شدم. به سختی به در اتاق رسیدم و بیرون زدم. بدون در زدن وارد اتاق‌شون شدم، بوی تنشون رو حس می‌کردم ولی انگار پیچیده شده باشن به همدیگه، واضح نبود!
***
دانای کل
اتاق سیامک و سیاوش با وجود اینکه مطعلق به دو پسر جوان بود، به هم ریختگی و شلختگی اتاق آسا را نداشت. یک اتاق ساده که در ویلای تفریحی خود انتخاب کرده بودند و دو چمدان خود را گوشه‌ای نهاده، خود نیس نرسیده به تخت به خوابی عمیق فرو رفته بودند. آشوب کمی عصبی اخم کرده بود. نمی‌توانست به خوبی بوی تن آن دو برادر را از یکدیگر جدا کند. حق داشت، دو برادر بر روی یک تخت دونفره خوابیده بودند و یکدیگر را در آغـ*ـوش گرفته و سیامک با صدایی بلند خروپف می‌کرد. آشوب نفسش را بیرون داد و به‌سمت تخت دونفره قدم برداشت، از پشت لباس سیامک را گرفت و محکم کشید. سیامک که در خواب به سر می‌برد با صدای بدی به کف اتاق کوبیده شد و مانند جن زده‌ها، حراسان و ترسیده کف هر دو دستش را روی زمین گذاشت و بلند شد، تند اطرافش را برسی کرد. خیال می‌کرد آخر آن احضار‌ها کار خود را کرده‌اند و موجودی پلید به سراغش آمده است.
- چی بود؟ کی بود؟ چی می‌خوای؟ من خوشمزه نیستما. جون عزیزت منو نخور، خواهش می‌کنم...
چشمش که در تاریکیه اتاق به جسم دخترک افتاد سکوت کرد. باید حدسش را می‌زد تنها کسی که حق مزاحمت در امور زندگی‌اش را دارد، دخترک نابینای رویاهایش است. آشوب بیخیال قدمی به عقب برداشت و سرش را به چپ مایل کرد. کارهایش اشتباه نبودند؛ البته فقط در نظر خودش این چنین بود. سیامک که بدخواب شده بود با حرص بازویش را گرفت و مانند دخترا جیغ کشید:

- آشوب، خدا لعنتت کنه. تو کی می‌خوای دست از سر کچل من برداری؟ کی؟ بخدا دیگه تحملش رو ندارم، بابا ولم کن. نابودم کردی، یه جای سالم ندارم دیگه. چی از جونم می‌خوای؟
آشوب اما خونسرد صورتش را جلو برد. درحالی‌که می‌دانست از نگاه کردن به چشم‌هایش چه حالتی به سیامک دست میدهد، یک جور اغما. آرام زمزمه کرد:
- داری حوصلمو سر می‌بری سیا. تمومش کن.

سنگینیه نگاه پسرک را احساس می‌کرد. سیامک محو آن دو گوی سیاه و زخمی شده بود که از نظرش زیبا ترین چشم‌ها بودند. مدت زمان خیره‌گی‌اش که طولانی شد، آشوب سر خود را پایین انداخت و همان‌طور که به‌سمت در اتاق قدم برمی‌داشت بلند تر ادامه داد:
- مثل مجسمه واینستا. سیاوش توام پاشو، می‌دونم بی‌داری. می‌خوای بیام بلندت کنم؟
صدای برخورد شیئی در اتاق پیچید و بعد ناله‌های سیاوش. طبق معمول یک دفعه‌ای از جای خود بلند شده بود و با وسایل درون اتاق تصادف کرده بود. سیامک به سراغ برادرش رفت و برای کمک به او دست دراز کرد. همزمان با گرفته شدن دستش توسط سیاوش، با خنده پرسید:
- دست و پا چلفتی. کوری مگه؟
صدای پر درد سیاوش بلند شد:

- فعلا که آره!
آشوب لبخندی به محبتی که میان دو برادر احساس می‌کرد زد و از اتاق خارج شد، به دیوار راهرو تکیه کرد و منتظر ماند. نمی‌خواست خلوفت دو برادر را خراب کند؛ شاید هم دلتنگ بود، دلتنگ همخونی که از دست داده بود و غمش بعد از این‌همه سال او را رها نمی‌کرد. اخم شدیدی بین ابروهای سیاه و بلندش نشست. حس بدی داشت، نه از کاری که کرده بود ( کشتن اشکان)، عطر مرگ را احساس می‌کرد. دور نبود؛ اما نزدیک هم نبود. گاهی به او نزدیک می‌شد، قبل از اینکه بتواند بفهمد با چه موجودی سر و کار دارد، دور می‌شد.
با صدای طلبکار سیامک از فکر بیرون آمد:

- خب، چی شده نصف شبی به فکر ما افتادین بانو؟
به داخل اتاق اشاره کرد و جواب داد
:
- بیارینش بیرون.
دو برادر با دیدن جسد اشکان کف اتاق آسا به شدت شوکه شدند و تکان محکمی خوردند. اولین بارشان نبود که جسد می‌دیدند. از زمانی که با آشوب آشنا شده بودند، روال زندگیشان زیر و رو شده بود؛ با این وجود هربار برای چند لحظه خشکشان می‌زد. آشوب که متوجه تردیدشان شده بود، کمر خود را از دیوار جدا کرد، وارد اتاق شد. صورتش را به سمت تخت برگردوند و نفس عمیقی کشید. آسا آرام خوابیده بود. سرش را برگرداند و خم شد، بازوی جسد را توی مشتش گرفت و از روی زمین بلندش کرد، به‌سمت در اتاق قدم برداشت. به محض بیرون آمدنش از اتاق، جسد را در بغـ*ـل دو برادر انداخت. صدای متعجب سیاوش در فضای بستهی راهرو پیچید:

- چی؟ چی‌کار کردی آشوب؟
آشوب اما خونسردتر از همیشه پوزخندی زد، به جسد در دست‌هایشان اشاره کرد.

- درسته آدم‌ها گیج و کم‌هوشن اما فکر کنم فهمیدن اینکه چی‌کار کردم آسون باشه.
***
نظرسنجی فراموش نشه:)
منتظر نظرات با ارزشتون هستم:aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش:

*sahra_aaslaniyan*

تایپیست انجمن
تایپیست انجمن
19/10/18
491
13,894
631
یزد
دو برادر نمی‌دانستند چرا آشوب اشکان را به قتل رسانده است، این را نیز می‌دانستند آشوب هر انسانی را نمی‌کشت و همیشه دلیلی برای کارهای خود داشت. سیاوش آرام‌تر بود و فقط با اخم به جسد خیره شده بد؛ اما سیامک کمی از این اتفاق ترسیدهبود و نمیدانست به دوستان جدیدش که اشکان عضوی از گروهشان بود، باید چه توضیحی بدهد. صدای ناله‌‌اش بلند شد:
- وای پسر، حلا چه گلی به سر بگیریم؟
دختر نابینا جوری رفتار می‌کرد که انگار حادثه‌ای عادی رخ داده است. به‌سمت در ورودی سالن چرخید، همان‌طور که مسیر روبه‌رویش را طی می‌کرد جواب داد:
- دفنش می‌کنیم!
سیاوش با جسد ور می‌رفت و حالش از نگه داشتنش به هم می‌خورد، در مقابل سیامک تازه از خواب بیدار شده بود و شیطنت در وجودش می‌جوشید. با عجله جسد را به‌سمت برادرش هل داد و پشت‌سر آشوب دوید، با رسیدن به او قدم هایش را با آشوب هماهنگ ساخت، کنجکاو پرسید:
- کجا؟
آشوب که هنوز به دنبال آن عطر مخصوص بود، سرش را به‌سمت چپ برگرداند و بوکشید، دوباره به‌سمت جلو برگشت و آرام جواب داد:

- در پشتی ویلا روبه یه جنگل باز می‌شه!
بوی بدی را اطراف سیاوش حس می‌کرد. در طول مسیر چندیدن‌بار سرش را به سمت او برگرداند و همان‌طور که سیاوش پشت‌سرشان جسد اشکان را حمل می‌کرد به اطرافش حساس شد. گرمای جهنم را دور او احساس می‌کرد. عطری با بوی تند که برایش بسیار آشنا به‌نظر می‌آمد؛ اما انگار با بوی دیگه ای مخلوط شده باشد، نمی‌تانست جفتشان را از یک‌دیگر تشخیص دهد. کلافه از حرف زدن‌های زیاد سیامک و عقب ماندن سیاوش، از حرکت ایستاد. صدای متعجب سیامک در گوشش پیچید:
- چی شد؟ چرا وایسادی؟
بدون اینکه جوابی به پسرگ کنجکاو کنارش بدهد، منتظر رسیدن سیاوش به آن‌ها شد. با ایستادن سیاوش کنارشان، دست دیگر اشکان بی‌جان را روی دوش خود انداخت و سرش را به‌سمت سیامک برگرداند.
- بیشتر از سه قدم ازم دور نمیشی سیا. حوصله بچه بازی‌هاتو ندارم.
سیاوش که کمی از سنگینی جسد از روی دوشش کم شده بود، به آرامی نفس عمیقی کشید و به صورت زیبای آشوب خیره ماند. آشوب برا یاو ارزش بسیاری داشت، مانند خواهری که هرگز فرصت داشتنش نسیبش نشده بود. صدای خنده‌ی شیطنت‌وار سیامک او را از خلسه‌ای عجیب بیرون کشید. بارها متوجه شده بود که خیره شدن به آن چشم‌ها و آن زخم عمودی روی چشم‌های دخترک، هر انسانی را مسخ خود می‌کند؛ اما کنترل چشمانش دست او نبودند. غیرارادی به آن صورت و چشمان سیاه خیره می‌شد. سیامک کنار آشوب ایستاد و دستش را دور بازوی او انداخت، با صدای شادی جواب داد:
- اصلاً تو بگو من دو سانت ازت جدا بشم آشوب‌جونم.
آشوب سرش را از روی تأسف تکان داد. این بشر هیچ‌وقت جدی نمی‌شد، حتی در بدترین شرایط، دقیقاً مخالق برادر دو قلویش سیاوش. سیاوش همیشه آروم و جدی بود اما سیامک، هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست این پسرک شیطان را سربه‌راه کند. آشوب که افکار سیاوش را می‌خواند سرش را به‌سمت سیاوش چرخاند و پرسید:
- اگه برات سخته خودم بیارمش؟
سیامک از بی‌توجهیه آشوب دلخور شد و مانند بچه‌ها لب‌هایش را آویزان کرد. سیاوش درحالی‌که از خستگی نفس‌نفس می‌زد جواب داد:
- نه، می‌تونم!
آشوب نیز زمانی که دید خود سیاوش مشکلی با حمل جسد ندارد بیخیال نفس عمیقی کشید و سرش را برگرداند. برای چند لحظه سکوت بینشان حکم‌فرما شد. صدای شاد سیامک تنها چیزی بود که در این دنیا می‌تونست حکومت سکوت را بر بریزد.

- میگم آشوب. اولین باری که جسد خاک کردیمو یادته؟
آشوب با فکر به آن خاطره‌ی قدیمی لبخند محوی روی لـ*ـب نشاند، همان‌طور که به‌سمت در خروجی راهرو قدم برمی‌داشت آرام جواب داد:
- هوم.
پسرک آرام خندید و ادامه داد:
- وای پسر عجب شبی بود. رفته بودیم یه کلبه جنگلی نفرین شده رو کشف کنیم خیر سرمون. خودمون موندیم توی کلبه.
سرش را به‌سمت آشوب برگرداند و به او خیره شد.
- شبی که هولوترین پسر دانشگاه جونم رو نجات داد!
لب‌های گمش را روی سر آشوب گذاشت، کمی در آن حالت ماند، با مکث کوتاهی از او فاصله گرفت. صدای گرمش در گوش دخترک پیچید:
- شبی که فهمیدیم پسرِ هولو نیست، دخترِ هولوئه.
سیاوش نیز با یادآوری آن خاطرات به خنده افتاده بود. پسرک خندید و بی‌توجه به صورت کج کردن آشوب ادامه داد:
- هی به خودمون میگ‌فتیم باید سر از کار این پسر خوشکله دربیاریم. تهشم طرف سر از کارمون در آورد و مارم به خودش مدیون کرد.
دو برادر می‌دانستند که نمی‌توانند آشوب را رها کنند. یکی عاشق بود و دیگری برادری دلسوز برای دخترک. مگر می‌شد تنهایش گذاشت؟
لبخند محوی به خاطراتشان زد. هوای خفه‌ی راهرو را دوس نداشت. می‌شود گفت از آن هوا بدش می‌آمد، با وجود آنکه او متولد راهرو بود، رطوبت، دیوارو نم. متنفر بود از این راهروهایی که هر بار قدم‌هایش را در لجـ*ـن‌زاری می‌گذاشت. چرا او؟ چرا او در این راهروها مانده بود؟ خیلی ها کنارش بودند؛ اما هرکدام بالاخره با یک کورسوی امید از این راهروی تاریک نجات پیدا کرده بودند؛ انگار فقط او بود. او توی این راهرو تنها بود، باید می‌جنگید و عجیب گاهی اوقات خسته‌تر از آنی بود که بتواند لحظه‌ای در این میدان تاریک قدم بردارد.
***
نظری، انتقادی... در خدمتم!

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش: