در حال تایپ رمان وغای جهش یافتگان | Elana56 کاربر انجمن نگاه دانلود

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
*به نام جان آفرین جان*
نام رمان: وغای جهش یافتگان
نویسنده:Elena56 کاربرانجمن نگاه دانلود
ژانر: علمی_تخیلی، عاشقانه
ناظر رمان: Mahsa dokht
0ycw_وغا.jpg
خلاصه: چندین دهه پیش، انسان‌ها بخاطر اشتباه‌شان مجبور به فرار شدند اما فقط تعداد کمی موفق به فرار شدند و سایر مردم در دامی وحشتناک گرفتار شدند. حالا بعد از هشتاد سال تاریخقرار است تکرار شود، اما اینبار با فرقی بزرگ، اینبار برای نجات دنیا...
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,432
671
پای پنجره
bcy_نگاه_دانلود.jpg
نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
مقدمه
به ناتان خیره شده بودند که از خوشحالی و هیجان عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود و درحالی که برق خوشحالی در چشمان سبزش نورافشانی می‌کرد، آرام گفت:
- این عالیه!
دو دستش را دو طرف مانیتور قرار داد و با ذوق وصف ناپذیری به اعداد و حروف روی مانیتور چشم دوخت. در خیال هم نمی‌دید روزی با چنین موجودی بر بخورد!
ناتانیل سیگارش را زیر پا له کرد و همانطور که به خاکسترهای سیگار بر روی کاشی سفید اتاق کنترل نگاه می‌کرد، مغرورانه گفت:
- یهت که گفته بودم.
ناتان دستش را با ذوق و شوق در موهای نارنجی رنگش فرو کرد و مسـ*ـتانه خندید. وقتی خنده‌اش قطع شد، فریاد زد:
- این بچه عالیه! هیچ کم و کسری نداره! قدرت بدنی و هوشش تو تعادل فوق‌العاده‌ای قرار دارن.
آیدِن اخم‌هایش را درهم کشید و تکیه به دیوار کرم رنگ گچی پشتش داد و از پنجره سراسری اتاق کنترل به او که درون آزمایشگاه اصلی در محفظه شیشه‌ای استوانه شکل قرار داشت، نگاه کرد. صورتش را خوب به خاطر داشت. خودش بود! مگر امکان دارد این دختر را فراموش کند؟ مگر ممکن بود؟ نتوانست فراموش کند، پس چطور او فراموشش کرد؟ چرا او را نشناخت؟ تغییر زیادی نکرده بود، پس چرا او را نشناخت؟ دلخور بود، چرا او را به یاد نیاورد؟ امکان نداشت آن‌ها را فراموش کرده باشد، داشت؟ با فکر شومی که به سرش زد، اخم‌هایش را بیشتر درهم کشید. نکند آن روز را هم فراموش کرده باشد؟ دستش ناخوداگاه مشت شد. برای آرام کردن خشمش که با فکر به آن روز منحوس به جانش هجوم آورده بود، نفس عمیقی کشید. لعنت به افکار مزاحم!
- آیدنِ، با من موافق نیستی؟
نگاه سبز پرسشگرش را به ناتانیل دوخت ولی با دیدن نگاه سرد و موشکافانه او پی در همه چیز برد.
-میگم اراده قوی داره، مگه نه؟
چشمانش را ریز کرد و به چشمان سبز رنگ پسر عمویش دوخت. نمی‌دانست. می‌دانست؟ چشمانش گرد شدند. نه! امکان ندارد! او چطور باید می‌دانست؛ هم مغزش و هم قلبش با هم این به این نتیجه رسیده بودند، اما زمستان سبز چشمان ناتانیل چیز دیگری را فریاد می‌زدند. در آن لحظه تنها چیزی که سکوت بین آنها می‌شکست، حرف زدن‌های گاه و بی‌گاه ناتان با خودش بود که بی‌خبر از اوضاع پسرعمو و برادرش به شگفتی که درون آن محفظه به همراه چندین لوله‌ای که برای انتقال ماده به او وصل شده بودند خیره شده بود. با صدای جیغ ناگهانی دختر بلاخره آیدن و ناتانیل نگاه از هم گرفتند و آیدِن فارق از بهت و حقیقتی که چند لحظه متوجه شده بود، میشی‌های نگرانش را به او که درون محفظه جیغ می‌کشید دوخت. بعضی‌ از رگ‌های دست، سر و گردنش، در اثر وارد شدن مقدار زیاد ماده به تنش متورم شده بودند و صورت سفید و زیبایش به قرمزی می‌زد. روبه ناتان که دیوانه‌وار می‌خندید و نگاه براقش دختر را هدف قرار داده بود غرید:
- ناتان! چی شده؟
ناتان دستان گندمگونش را به هم زد و با ذوق فریاد زد:
- داره جواب می‌ده!
مانند کودکان، شروع به بالا پریدن کرد و صدایش در اتاق کوچک پیچید:
- داره جواب می‌ده! داره جواب می‌ده!
این مردک دیوانه بود؟ به طرفش هجوم برد و یقه روپوش سفیدش را گرفت و مجبور به ایستادنش کرد.
با اینکه پنج سال از او کوچک‌تر بود ولی زورش خیلی بیشتر بود. در صورت متعجب ناتان غرید:
- میگم چرا داره جیغ می‌کشه؟ اون بیچاره داره اون تو درد می‌کشه، اونوقت تو خوشحالی؟
ناتان نگاه متعجبش را به پسرعموی هجده ساله‌اش دوخت و درحالی که سعی می‌کرد دلیلی برای این رفتارش پیدا کند پاسخ داد:
- توی اون ماده، گلبول‌هایی وجود داره که به ژن انسانی اون می‌چسبه و باعث تغییر ژنتیکش می‌شه یعنی در واقع باعث ترکیب شدن دی. ان. ای فرد می‌شه و تغییرش می‌ده و اون رو از یه انسان عادی تبدیل می‌کنه به یه موجود جهش یافته.*
دهانش را باز کرد تا چیز بگوید که صدای جیغ قطع شد و لحظه‌ای همه چیز در سکوت فرو رفت. هرسه با نابوری به صورت زیبای دختر درون محفظه ایستاده نگاه می‌کردند که دیگر خبری از رگ‌های متورم و صورت سرخش نبود اما هیچکدام به آن فکر نمی‌کردند، هرسه به یک چیز فکر می‌کردند. ناگهان ناتان فریاد زد:
- جواب داد! خدایا، شکرت! جواب داد!
یقه خود را از میان دستان شل شده آیدن رها کرد و به طرف میز بزرگ فرمان دوید. با خوشحالی هر هشت مانیتور کوچک را از نظر گذراند و چند دکمه کوچک از هزار دکمه روی میز را فشار داد. او با عجله دکمه‌ها را می‌فشرد ولی آیدن و ناتانیل خشک شده به صورت زیبای دخترک نگاه می‌کردند. جواب داد! برای هرسه غیرقابل باور بود. هرکدام دلیلی در جانشان برای خوشحالی داشتند، اما بیشتر از همه‌شان آیدن خوشحال بود. چرا که هم عزیزش حالش خوب بود و هم آزمایش موفق بود.
لبخندی محوی روی لبان باریک ناتانیل نقش بست و آرام، طوری که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد:

- شروع شد! منتظرمون باش، زمین! ما داریم میایم.
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
(فصل اول)
رزهای پژمرده
دو هفته قبل
صورت سفیدش از سرما سرخ شده بود و چشمان آبیش به دنبال لباس گرمتری برای زمستان بود. شنل رنگ و رو رفته‌اش را روی سرش محکم کرد و خشاب تفنگش را عوض کرد. خشاب خالی را روی پشت‌بام خاکستری پرت کرد. از بالا به موجودات سیاهی نگاه می‌کرد که برای غذا حریصانه به اطراف نگاه می‌کردند. با وجود هیکل بزرگشان فقط نیاز بود سر بالا بیاورند تا او را که روی پشت‌بام ساختمان نیمه ویرانه‌ی دو طبقه‌ای ایستاده است ببینند. هوا ابری بود و خورشید مانند هر روز در این فصل رو از زمین گرفته بود.
کمی جلو رفت و روی لبه بام ایستاد، چشمان آبیش را به پوست سخت و سیاه ان چهار موجود دوخت، با شاخ‌های سرخ از خونشان هارمونی جالبی برقرار کرده بود. هردو تفنگ کمری‍ش را در دست گرفت و با دقت آنها را روی سر یکی از موجودات نشانه گرفت و، شلیک!
گلوله‌ها درست در سر هیولا فرو رفتند و توجه همه‌شان را به او جلب کرد. هیولای زخمی، غرشی کرد و دو چشم سیاهش را به او که آماده پرش می‌شد دوخت. هیولاها با هم غرشی کردند و دندان‌های خونیشان ر نشان دختر دادند.
دختر دریای سردش را از آنها گرفت، یک پایش را کمی بلند کرد، ملقی در هوا زد و جلوی پایشان فرود امد.
هر چهار هیولا دورش حلقه زدند و با برقی که در چشمانشان بود، تهدیدش کردند. دختر گردنش را به چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد:
- بازی شروع شد!
تفنگ‌هایش را بالا گرفت و آماده شلیک شد. هیولاها به طرفش حمله‌ور شدند و هرکدام دهانشان را برای بلعیدن او باز کردند اما وقتی به یک قدمیش رسیدند از زیر وسط پایشان رد شد و جاخالی داد. هیولا به هم برخورد کردند و صدای غرششان بلند شد، قبل از اینکه فرصتی پیدا کنند، روی پشت یکی از آنها پرید، اسلحه‌هایش را روی چشمان هیولا گذاشت و هردو تیر را در چشمانش رها کرد. هیولا جیغی کشید و نفس سیاهش قطع شد. سه هیولای دیگر خشمگین‌تر از جا بلند شدند و به او که روی جسد مرده هیولا ایستاده بود خیره شدند.
ناگهان یکی از آنها به طرفش حمله کرد و دو پای جلویش را برای گرفتن او بالا اورد. قبل از اینکه به او برسد دخترک عقب پرید و بدون حتی یک لحظه مکث گلوله‌های دویست گرمی‌اش را در چشمان او رها کرد. هیولا لحظه‌ای روی چهار پایش ایستاد، و بعد کمی جلوتر از جسد برادرش به خاک افتاد.
فقط دو گلوله برایش مانده بود. دو هیولا به هم نگاهی انداختند و با غرش بلندی به طرفش حمله‌ور شدند. یکی از ان‌ها زودتر رسید؛ اما تا دهانش را باز کند، دختر شاخ‌های خونینش را گرفت و با یک ملق ساده در هوا روی پشتش پرید. آخرین گلول‍هایش هم خرج چشمان سیاه هیولای سوم شد. تند و تیز از پشت او روی پشت اخرین هیولا پرید.
هیولا با حس جسم لاغرش غرشی کرد و دیوانه‌وار شروع به جست و خیر کرد، دخترک پاهایش خود را محکم به پهلوهای او چسباند و تفنگ‌هایش را درون جایش در کمربندش کرد و خنجرهایش را بیرون کشید. پاهایش را کمی خم کرد و با یک پرش خود را روی سر هیولا رساند و با فریاد کوتاهی خنجرها را در چشمانش فرو کرد.
هیولا روی زمین افتاد و دخترک هم همرا با او روی زمین افتاد.

از خستگی نفس نفس می‌زد، چه روز سختی بود. خوشبختانه غذا به اندازه کافی در خانه داشت، چند اگر اینطور نبود باید تا غروب به دنبال غذا در ویرا‌نه‌ها می‌گشت.
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
سرش را تکانی داد تا موهای بلندش از روی صورت سفید رنگش کنارروند، سپس کلاه شنل کهنه‌اش را روی سرش انداخت و نگاه آبی رنگش را به دیوارهای سفید خانه دو طبقه‌ای انداخت که از فرط کهنگی حالا قهوه‌ای رنگ شده بودند و کاشی‌های سقف شیروانی‌اش سیاه شده بودند.
لب‌های گوشتی‌‌اش را گاز آرامی گرفت و از چهارچوب شکسته‌ای زمانی درب بود، وارد خانه شد.
از روی تک‌های خورد شده چوب که بر روی پارکت شکسته و کهنه افتاده بودند، گذشت و وارد هال کوچک خانه شد که تمام وسایلش خورد شده بودند و رد خون بر روی زمین مشاهده می‌شد.
- خون تازه‌ست!
قلبش به درد آمد از حقیقتی که بر روی زبانش آمد. لعنتی به هیولاها فرستاد و به طرف پله‌های مارپیچی شکسته که سمت چپ هال بودند، رفت.
آرام و با احتیاط از پله‌های شکسته بالا رفت و به شیروانی پر از جعبه‌های کهنه کارتونی رسید.
نفسش را کلافه بیرون فرستاد و درحالی که شعری را که مادرش گاهی زمزمه می‌کرد، را زمزمه می‌کرد، شروع به گشتن درون جعبه‌ها کرد.
- ما را به اين زمين خسته مي آوري
رهايمان مي کني تا خود را به گـ ـناه بيالاييم
آن گاه مي گذاري پشيماني بکشيم
يک آن لغزش و يک عمر اندوه...
بلاخره بلوز سیاه رنگ و دامن همرنگش که چند سوراخ کوچک هم داشتند به همراه دو خنجر که به نظر هنوز قابل استفاده بودند، و کتابی قدیمی میان جعبه‌ها پیدا کرد.
خنجرها و کتاب را در لباس‌ها گذاشت و آن‌ها را سـ*ـینه‌اش چسباند و آرام از پله‌ها پایین آمد.
با حالت دو ازخانه بیرون آمد و بر روی آسفالت ترک خورده خیابان، شروع به دویدن کرد.
آسفالت خیابان ترک خورده بود و از میان ترک‌ها سبزه و گیاهان زیادی روییده بود.
برای اینکه با هیولاها روبه رو نشود، با دیدن اولین کوچه واردش شد.
بر روی دیوارهای کوچه پیچک خودنمایی می‌کرد و بر روی زمین سنگ فرش شده سبزی سبزه‌ها چشم را نوازش می‌داد.
صورتش قرمز شده بود و تنش از سرما می‌لرزید. باران هم شروع به باریدن کرده بود و بر روی شنل سورمه‌ای کوتاهش که تا روی آرنجش بود، می‌بارید. با دیدن آسمان خراش خاکستری رنگ و نیمه ویرانه‌اش لبخندی بر روی لبش نشست و زمزمه کرد:
- رسیدم.
از کوچه بیرون دوید و از چهارچوب فلزی زنگ‌زده بزرگ درب وارد لابی ویران شد. از کنار صندلی‌ها شکسته و میز بزرگ وسط سالن رد و به طرف پله‌های سرامیکی سمت راست سالن مربعی رفت. با دو از آن‌ها بالا رفت و با رسیدن به درب چوبی نیمه خانه‌اش که مانند همیشه بازش گذاشته بود، لبخندش عریض‌تر شد و خود را در سالن مربعی خانه پرت کرد.
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
نگاه اجمالی به دیوارهای سراسر شیشه‌ای انداخت.
شنلش را درآورد و روی جا لباسی چوبی و نیمه شکسته کنار درب آویزان کرد.
در وسط سالن مبل صورتی رنگ خاک خورده‌ای وجود داشت که رویش پارچه سفید کهنه‌ای پهن کرده بود. روبه روی مبل میز چوبی مستطیل شکل کوچک با گلدان کوچکی از گل‌های پژمرده مگنولیا خود نمایی می‌کرد.
این‌ها تنها وسایلی بود که از روز اول در خانه داشت.
با چشمان آبی غمزده‌اش جلو رفت، وسایل در دستش را روی مبل گذاشت، جلوی میز زانو زد و به گلدان کوچک گلی خیره شد.
دست برد و پرهای پژمرده مگنولیا را نوازش کرد، تنها یادگار مادرش که در این خانه مانده بود، گل‌های پژمرده و گلدان گلی دست ساخت مادرش بود.
گل‌هایی که اسمش از آن‌ها گرفته شده بود.
ای کاش؛ آن روز او هم با مادرش می‌رفت تا مهره نشود در دست بی‌رحم سرنوشتی خودشان برای خودشان درست کرده بودند.
اشک از چشمان آبیش چکید، روی صورت سفیدش غلتید و پایین رفت.
مگر او چه داشت، که مادرش را هم گرفته بودند؟ چرا باید اینگونه زجر می‌کشید، بخاطر اشتباه دیگران؟ چون هفتاد سال پیش هم نوعانش اشتباه کرده بوند؟ چون آن‌ها که مقصر بوند فرار کردند و آدم‌های بیچاره‌ای همانند او ماندند؟
دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق‌هق‌اش بیرون نرود.
حتی نمی‌توانست راحت گریه کند؛ چون ممکن بود توجه هیولایی را جلب کند!
دلش بخاطر تنهایی خودش نمی‌سوخت، دلش برای مردانی می‌سوخت، که در میان دندان‌های هیولاها اسیر شده بودن. دلش برای مادرانی می‌سوخت، که باید ریخته شدن خون فرزاندشان را تحمل می‌کردند. دلش برای کودکانی می‌سوخت، که بی‌رحمانه تکه‌‌ تکه‌شان کردند.
دلش برای خودش می‌سوخت، که هیچوقت معنی "همه چیز درست میشه" مادرش را نفهمید.
با برخورد بدن نرمی به دستش، نگاه مهربان و پر از اشکش را به گربه‌اش دوخت و بغض‌آلود زمزمه کرد:
- سلام رفیق، غذا برای خودت پیدا کردی؟
گربه، سر سیاهش را به دست او مالید و چشمان ملتمس سبز رنگش را به چشمان آبی او دوخت.
دستی به سر سیاهش کشید و لبخند زیبایی بر لبان گوشتی‌اش نشست.
اشک‌هایش را پشت دستش پاک کرد و گفت:
- میای بریم پشت بوم؟ نیاز به یکم آرامش دارم.
از جایش بلند شد و خاک روی جوراب شلواری سیاهش را تکاند، اخرین قطره اشکش را هم پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
یکی از تفنگ‌هایش را از جایش بیرون اورد و روی مبل انداخت، و بجای ان‌ خنجری را که پیدا کرده بود جایش گذاشت.
دستی به موهای سیاه بلندش کشید و کمی مرتبشان کرد.
گربه، جلویش ایستاد و سرش را کج کرد و با چشمان سبزش به او زل زد.
مگنولیا لبخندی بر لبان قرمزش آورد و گفت:
- بریم.
جلوتر از گربه‌اش از درب همیشه باز قهوه‌ای خانه، بیرون رفت و گربه هم به دنبالش راه افتاد.
از پله‌های مرمری ساختمان که بر اثر زمان ترک خورده بودند بالا رفت و به در آلمینیومی زنگ‌زده‌ای رسید و با فشار بازش کرد.
با باز شدن درب بوی باران مشامش را پر کرد. نفس عمیقی کشید و ریه‌هایش را پر از بوی خوش باران کرد.
روی سنگ‌های ترک خورده بام پا گذاشت و بی‌توجه به باران لبه بام نشست.
شب هم کنارش نشست و بدن سیاهش را تکان کوچکی داد.

پاهایش را در هوا تکان می‌داد و به شهر نیمه ویران نگاه می‌کرد. روبه‌رویش سبزه‌زار بزرگی قرار داشت که دورش را ساختمان‌های ویران گرفته بودند. درختان سبزه‌زار کاملا سبز بودند و به ساختمان‌های مرده‌ی شهر جانی تازه می‌بخشیدند.
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
[HIDE-THANKS]
اما چیزی که شهر مرده را به جهنم تبدیل کرده بود، موجودات سیاهی بودند که با چشمان سیاهشان روی چهارپا راه می‌رفتند و با دندان‌هایی که هنوز رد خون رویشان بود، حریصانه به دنبال قربانی بعدیشان بودند.
چشمش به هیولایی افتاد، پشتش به او بود واز سر پایینش وتکان‌هایی که می‌خورد، به راحتی می‌شد حدس زد وحشیانه مشغول خوردن چیزی بود. چشمان درشتش را ریز کرد و به بدن بزرگ و سیاه هیولا دوخت.
چند لحظه‌ای همانطور نگاهش کرد که دیگر تکان نخورد و از جلوی دید او کنار رفت.
با کنار رفتن هیولا نفسش بند آمد، خون‌های قرمز بر روی آسفالت‌های خاکستری و ویران شهر ریخته شده بودند و نشان از انسان بیچاره‌ای می‌داد که به اجساد این شهر اضافه شده بود. چقدر این صحنه برایش اشنا بود! نفسش بند امده بود، تک‌تک صحنه‌های ان روز کذایی از جلوی چشمانش رد شد. چشمانش را بست و سعی کرد فکر نکند؛ ولی صحنه‌ها بیشتر به ذهنش هجوم اوردند. نفسش بالا نمی‌امد! چشم باز کرد و دست انداخت دور گردنش و سعی کرد نفس بکشد؛ ولی فایده‌ای نداشت، آن چشمان قرمزی که در مغزش ملکه شده بود نمی‌گذاشت نفس بکشد.
سرش کم‌کم درحال گیج رفتن بود که ناگهان دست کوچک و پشمی شب به صورتش خورد و او را از عالم ترسش بیرون کشید.
درحالی که نفس‌نفس می‌زد، سرش را به طرف آسمان گرفت و اجازه داد قطرات باران به صورت زیبایش بخورند.
چشمانش را بست و در همان حال زمزمه کرد:
- منم یه روز به جسدهای خاک خورده این دنیا اضافه میشم ولی..
مکثی کرد و گوی‌های ابی رنگ اتشینش را باز کرد و بلندتر گفت:
- ولی نه، تا وقتی که اون هیولای عوضی رو نکشم! نه تا وقتی که با دستای خودم سلاخیش نکردم! می‌شنوی، مامان؟! تا وقتی که به اندازه‌ی تک‌تک جیغای که زدی، تیکه نکردمش! نمی‌میرم!
سرش را پایین آورد و اجازه باریدن به اشک‌هایش داد.
‏چشمانش از اشک زیاد تار می‌دید و هق‌هق‌اش با اینکه آرام بود ولی باز هم آتش می‌زد دل هر موجود زنده‌ای را! حتی گربه کوچکی که فقط اشک‌های صاحبش را می‌دید.
چند دقیقه‌ای فقط صدای گریه مگنولیا بود که سکوت را شکست و کم‌کم ناپدید شد.
هنوز کوهی از غم بر دوشش بود، فقط اشک‌هایش قطع شده بودند.
سعی کرد لبخند بزند تا کمی حالش بهتر شود ولی انگار لب‌های گوشتی‌اش قصد لبخند زدن نداشتند.
دستش را درون موهای لَخت سیاهش فرو کرد و اجازه داد موهای بلند خیسش کمی آرامش به جانش تزریق کنند.
شب صدای خرخر مانندی از خودش در آورد و توجه او را به خود جلب کرد.
موهای گربه عزیزش خیس شده بودند و از سرما می‌لرزید.
از جایش بلند شد، به زحمت لبخند محوی زد و گفت:
- خب، بیا بریم.
بدن لاغر شب را در بازوانش گرفت و راه طبقه پایین را در پیش گرفت.
هنوز چند قدم نرفته بود که صدای غرشی محیب در ‌آسمان پیچید.
به سرعت برگشت و نگاه وحشتزده‌اش، به دنبال منبع صدا گشتند، اما هرچه گشت به‌جز ابرهای سیاه چیز دیگری ندید، اما مطمئناً آن غرش محیب نمی‌توانست زاد ذهنش باشد!
شب را محکم‌تر به بدن استخوانی‌اش چسباند و با عجله به سمت خانه‌اش دوید.
با نهایت سرعت، از پله‌ها پایین رفت و خود را به خانه رساند.
با ورودش به خانه، فوراً شب را زمین گذاشت و به سمت تنها اتاق خواب خانه دوید.
وارد اتاق خواب، ساده‌اش شد و شتابزده ملحفه‌ی سرخ رنگش را از روی تخت پایین کشید و با نگاه کوتاهی به دیوارهای قرمز رنگ اتاق که در اثر زمان، بیشتر به قهوه‌ای شباهت داشتند، از اتاق بیرون آمد و با سرعت خود را به حال رساند.
شب را در بغلش گرفت و گوشه‌ی حال کنار شیشه‌ها، روی سرامیک سرد کرم رنگ حال، دراز کشیدند و ملحفه را روی خودشان کشید.
آن غرش، نمی‌توانست برای یک هیولای عادی باشد؛ هیچگاه قبلاً چنین غرش بلندی نشنیده بود! از مادرش یاد گرفته بود هرگاه خطری حس کرد، اینگونه مخفی شود تا هیولاها پیدایش نکنند.
قسمت کوچکی از ملحفه را کمی بالا داد تا بیرون را ببیند.
خوشبختانه؛ به‌جز قطرات نم‌نم باران که به شهر ویران می‌خورد چیز دیگری ندید.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
[HIDE-THANKS]
با این حال از جایش بیرون نیامد. زندگی، یادش داد بود، هیچ چیز به میل او پیش نمیرود!
ابروهای باریکش در هم رفته بود و چشمانش با دقت به بیرون خیره شده بودند، اما چیز عجیبی وجود نداشت.
کم‌کم داشت، خیالش راحت می‌شد، که ناگهان خانه تکان شدیدی خورد و صدای غرشی در آسمان پیچید.
صدا، نزدیک بود!؟....نه!...درست بالای سرش بود!
شب را محکم‌تر در بغلش فشرد، نگاه ترسیده‌اش به آسمان خاکستری دوخته شده بود و منتظر اتفاقی بود.
اینبار صدای غرشی بلندتر آمد و پشتش ساختمان شروع به لرزیدن کرد.
انقدر لرزش بدی داشت، که مطمئناً خانه‌اش را خراب می‌کرد! وقت را طلف نکرد، از زیر پتو بیرون آمد و به طرف اتاق خواب دوید.
تمام اسلحه‌هایش را از کمد دیواری قهوه‌ای، بیرون کشید و در کیف کهنه‌‌ای، که دو سال پیش پیدا کرده بود، انداخت و کیف سیاه را در دست گرفت.
از اتاق بیرون دوید و به آشپزخانه دوید.
در حالی که شب را صدا می‌کرد، در کابینت قدیمی و زنگ‌زده را باز کرد و تنها غذایی را که داشت درون کیفش گذاشت.
وقتی مطمئن شد، به قدر کافی، میوه و سبزی برای زنده ماندن دارد.
از آشپزخانه بیرون دوید و فریاد زد:
- شب! باید بریم.
حرفش تمام نشده بود که با دیدن دسته گل مگنولیا، روی میز همانجا ایستاد و بی‌توجه به لرزش خانه، چشمانش را به ان‌ها دوخت.
چند ثانیه، با شک و تردید نگاهشان کرد و در یک تصمیم، به طرفشان رفت و آن‌ها را هم در کیفش، کنار اسلحه‌ها و میوه‌ها جا داد.
- بریم!
مصمم از خانه بیرون دوید، شب هم همراهی‌اش کرد.
چند پله‌ای پایین نرفته بود که با صدای فریاد کوتاهی بر جایش خشک شد.
مغزش از کار افتاده بود و فقط به آن صدا فکر می‌کرد، زمزمه کرد:
- اون صدا!....صدای..صدای..
فریاد زد:
- صدای یه آدم بود!
فوری، برگشت و با نهایت سرعتی که در پاهایش داشت، به طرف بام دوید.
انقدر ترسیده بود که حتی شب را هم یادش رفت!
با رسیدن به درب خراب بام، ایستاد و با عجله، دو کُلت کمری‌اش را از کیف بیرون آورد و در دستان سفیدش گرفت.
فشار کوتاهی به درب آورد و بازش کرد، اما با دید صحنه روبه رویش بر جایش خشک شد.
درب با صدای بدی باز شده بود و توجه هیولا را به خود جلب کرده بود، ولی دلیل بهت او پسر مو سیاهی بود، که چشمان سبزش را با تعجب به صورت زیبای او دوخته بود.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
[HIDE-THANKS]
دستان پسر، شمشیر بزرگ و عجیبی خودنمایی می‌کرد، شمشیر آبی رنگی با لبه سیاه رنگ که قطرش به کف دو دست می‌رسید!
مگنولیا همانطور، به پسر و شمشیرش خیره بود، سعی داشت سوالات ذهنش را پاسخ بگوید ولی موفق نبود!
نگاه پر از تعجبشان، خیره یک دیگر بود، ولی این خیره‌گی خیلی دوام نیاورد و با غرش بلند هیولا تمام شد.
هر دو با وحشت به هیولا چشم دوختند.
هیولا دندان‌های تیزش را نشان پسر داد و بی‌توجه به مگنولیا، به طرفش حمله‌ور شد.
پسر شمشیرش را بالا برد و جلوی برخورد دندان‌های هیولا را به تنش، گرفت.
هیولا فشار بیشتری، برای خورد کردن شمشیر پسر به کار برد ولی با مقابله سرسختش مواجه شد.
مگنولیا، تیرهایش را به سمت هیولا نشانه گرفت و شلیک کرد.
تیرها به صورت هیولا برخورد کردند و توجه او را به دخترک جلب کردند. هیولا از پسر فاصله گرفت و به سمت مگنولیا حمله‌ور شد.
با نزدیک شدن هیولا، مگنولیا دوباره تیرهایش را در چشم‌های هیولا، نشانه گرفت ولی قبل از اینکه تیرها را رها کند، از گوشه چشم، پسر را دید که قسمت بالای دسته شمشیرش، سازه‌ای مکانیکی به شکل مکعب قرار داشت؛ که رویش، دسته طوسی رنگی قرار داشت. پسر دسته را تکان داد و اسلحه شروع به تغییر کرد. تیغه آبی رنگ شمشیر، داخل مکعبه فرو رفت و به جایش، سر مسلسل بیرون ‌آمد.
مگنولیا انقدر از این اتفاق تعجب کرد، که متوجه هیولایی که حالا یک قدمیش رسیده بود، نشد.
وقتی به خودش آمد، دندان‌های قرمز از خون هیولا درست بالای سرش بودند!
بدنش انگار مسخ شده بود! هیچ حرکتی نتوانست، بکند! و درست در لحظه‌ای در یک قدمی مرگ بود، برخورد گلوله‌های مسلسل، هیولا را از او دور کرد.
هیولا بخاطر ضربات پی در پی مسلسل روی زمین، جلوی پای مگنولیا افتاد و غرشش آسمان را در بر گرفت.
- بکشش!
فریاد بلند پسر، او را به خود آورد و در یک حرکت دو گلوله‌اش را در چشمان سیاه هیولا رها کرد.
هیولا غرش بلندی کرد و برای همیشه خاموش شد.
در چشمان مگنولیا هنوز کمی ترس وجود داشت ولی چهره‌اش عادی بود.
- حالت خوبه؟
با صدای پسر به طرفش برگشت، مسلسل در دستش بود و چشمان بی‌تفاوتش به او دوخته شده بود.
بی‌صدا، به تکان سر اکتفا کرد و اخم کم رنگی، روی صورتش نشاند.
- مال کدوم جوخه‌ای؟
یک ابرویش را بالا می‌اندازد و نگاهش را از صورت سفیدش می‌گیرد و به شمشیر آبی پسر می‌دوزد.
- پرسیدم، مال کدوم جوخه‌ای؟
لحنش دستوری، ولی صدایش آرام بود. بدون اینکه چشم از شمشیر بردارد گفت:
- هیچ جوخه‌ای!
چشمان بادومی پسر، درشت‌ شد.
- تو تو زمین زندگی می‌کنی؟
این حرفش، زنگ خطر را در گوش‌های مگنولیا به صدا در‌آورد. پس آنطرفی بود!

بی‌درنگ، اسلحه‌هایش را به سمت او نشانه رفت و فریاد زد:

- تو اونطرفی هستی؟
پسر بی‌تفاوت به اسلحه‌های در دستش، نگاهی انداخت و گفت:
- فکر نمی‌کنم، بتونی باهاش کاری بکنی.
راست می‌گفت! آن شمشیر کجا و اسلحه‌های کهنه‌ی او کجا! با این حال تسلیم نشد و غرید:
- جواب من رو بده!
پسر گوی‌های سبزش را در کاسه چرخاند و کلافه گفت:
- هستم، کاری می‌خوای بکنی؟
جمله‌اش را با کنایه ادا کرد و باعث شد اخم‌های مگنولیا بیشتر درهم فرو بروند. پسر نگاهش را به صورت گرد مگنولیا دوخت و گفت:
- من ناتانیل اسکات هستم. کاپیتان اول جوخه اول.
اسلحه‌هایش را با اکراه پایین ‌آورد و فقط گفت:
- مگنولیا!
- خانوادت کجان؟
مگنولیا با پرخاش گفت:
- به تو ربطی داره؟
ناتانیل کلافه دستی به صورت گردش کشید و پرسید:
- تو رو زمین چیکار می‌کنی، بچه؟
پوزخندی زد:
- زندگی!
ناتانیل نگاه بی‌تفاوتش را به چشمان دختر هفده ساله رو به رویش دوخت و کنایه زد:
- زندگی اینجا؟ چطوری؟
مگنولیا نگاه آبیش را از او گرفت و توضیح داد:
- با کشتن هیولاها و دزدی از خونه‌های نیمه سالم.
ناتانیل نگاهش را به لباس آبی، سیاه، در تنش دوخت و گفت:
- اوه چه احمقانه.
از پرویی‌اش دهان دخترک باز ماند.
ناتانیل سرش را بالا آورد و گفت:
- من باید برم.
- به من ربطی نداره.
ناتانیل نگاه بی‌توافتش را به صورت درهم او دوخت و گفت:
- می‌دونم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Elana56

حامی انجمن
عضو انجمن
16/3/19
196
4,869
416
جنگل‌های تخیل
[HIDE-THANKS]
ناتانیل از کنار او رد شد و به طرف لبه بام رفت و رویش ایستاد و خواست بپرد اما صدای فریاد مگنولیا متوقفش کرد:
- داری چیکار می‌کنی؟
سرش را به طرف او چرخاند و از روی شانه به او نگاه کرد:
- دارم میرم، پیش گروهم.
مگنولیا متعجب و ترسیده، پرخاش کرد:
- با مردن؟
ناتانیل ابرویی بالا انداخت.
- منظورت چیه؟
مگنولیا با سر به او اشاره کرد و گفت:
- از این ارتفاع می‌خوای بپری؟
ناتانیل پوزخندی زد، شمشیرش را بالا آورد و گفت:
- با وجود این اتفاقی نمی‌افته!
مگنولیا نگاهی به دست سفید، ناتانیل انداخت که دور دسته بلند شمشیر قفل شده بود و پرسید:
- این چیه؟
برای لحظه‌ای کوتاه، چشمان درشت و سبز رنگ ناتانیل، رنگ کلافگی گرفتند ولی زود به خودش مسلط شد و درحالی که نگاهش به شمشیرش بود؛ گفت:
- بهش میگن، گاد آرک! تنها چیزیِ که باهاش نیازی به کور کردن چشم هیولا نیست.
انگار تمام تعجب و ترس دخترک ناپدید شد و با ذوق پرسید:
- یعنی میشه باهاش به یه هیولا آسیب زد؟
ناتانیل لبخند محوی زد و بدون اینکه به طرفش برگردد گفت:
- آره! حتی میشه باهاش بدون کور کردن چشم هیولاها، کشتشون!
صدای مگنولیا از ذوق بالا رفت:
- واقعا؟!
صدای بلندش ناتانیل را مجبور کرد به طرفش برگردد. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما با دیدن چیزی که درون دریای آبی رنگ مگنولیا موج می‌زد، دهانش بسته شد و چشمان سبزش مانند ستاره درخشید.
به طرف او قدم برداشت و چشمان سبزش را در دریای او دوخت:
- فکر کنم بهتره یکم اینجا بمونم!
مگنولیا اخمی روی صورتش نشاند و گفت:
- من باهات موافق نیستم.
ناتانیل بیخیال شانه‌اش را بالا انداخت و درحالی که به طرف پله‌ها می‌رفت، گفت:
- چه بد! ولی مهم نیست، نیازی به پذیرایی نداری!
***
مگنولیا به پسر بیست و شش ساله‌ی روبه رویش خیره شد و باناوری گفت:
- چی؟
ناتانیل، با همان لحن بی‌تفاوت تکرار کرد:
- پرسیدم، تا حالا به رفتن به مریخ فکر کردی؟

اخم غلیظی بر روی صورت دخترک نقش بست. پوزخندی زد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت:
- اونجا فقط مال آدمایی که توی زمین پولدار بودن.
ناتانیل کمی خود را روی مبل جابه جا کرد و رو به مگنولیایی که روبه رویش پشت میز روی زمین نشسته بود، گفت:
- هست ولی الان و همینجا، یه اثتثناء داریم!
اخم مگنولیا کمی از هم باز شد:
- نمی‌فهمم!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: