در حال تایپ رمان پریزاد خون | haniye anoosha کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: haniye anoosha

سطح رمان


  • مجموع رای دهندگان
    23

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
به نام خدا
نام رمان: پریزاد خون
نام نویسنده :haniye anoosha کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @دختران من
ژانر: فانتزی
تایپیست ها: *~SAEEDEH~* و
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


خلاصه:
سپیتا زندگی خوب و آرومی داشت. ولی همه چی از تولد نوزده سالگیش شروع شد؛ وقتی ناخواسته به دنیایی رفت که هیچوقت در تصوراتش نمی گنجید و رازی کشف کرد که زندگیش تغییر داد، رازی به معنی……… پریزاد خون!
.
قسمتی از رمان:
.
_تو یه دورگه ای.
_دورگه؟
_ بله دورگه پری و انسان.
چشم هام از این درشت تر نمی شد.
***

شاید خیلی مسخره باشه توی دقایق آخر که خنجر لحظه به لحظه بهم نزدیک تر می شد و آماده بود که قلبم بشکافه، بی اراده دستم بالا آوردم و به سمت اکیدنا گرفتم، انگار انتظار داشتم معجزه بشه، ولی انگار چیزی…توی قلبم به جریان افتاد و به سمت دستم رفت و بعد سیاهی……مطلق!

.
منتظر نقد ها و نظر هاتون هستم:)
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
.
.
پریـزاد-خون.jpg
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
950
17,073
661
شیراز


نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]سلام دوستان
این اولین رمان منه و شاید قلمم قوی نباشه ،
اما خوشحال می شم منو در این رمان همراهی کنید.
مقدمه:
سال‌های متوالی...
انتظاری داشتم!
فتنه‌های آشکار...
درد...
خباثت کاشتم
دختری می‌آید و من را به کشتن می‌دهد؟
او نهانش پاک...
قلبش پاک...
اما قدرتش ویرانگر است!
بال‌های آتشینش...
از جهنم بدتر است!
نیست پیدا از هزاران دختر و افسونگران
او نهانش...
پر زِ اسرارِ پریزادهای خان
آب و خاک و باد و آتش...
در بَرَش خیزند به خاک
این یه کابوسِ عظیم است!
که نیست امکان‌ِ آن
با نفس یا بی‌نفس حمله بریند یک در میان...
او هیاهو است،
مرگ است و جنون است بی‌گمان!
من شیاطین را برای جنگ احضار می‌کنم...
دختری می‌آید و من را به کشتن می‌دهد؟
.پارت 1
نفس، نفس زنان از خواب بیدار شدم، چشمم به تاریک ترین قسمت اتاق خیره موند، سایه یک ادم!
و در عرض چند ثانیه هیچی اونجا نبود.
بدنم از ترس می لرزید، ترسیده به جای خالی اون سایه خیره شده بودم.
مامان و بابا نگران وارد اتاق شدن، بابا بغلم کرد تا از شدت لرزشم کم بشه.
_ ب…ا با اونجا.
و با انگشت به جای خالی سایه اشاره کردم.
مامان و بابا نگاهی به هم کردن و مامان خیلی آروم و اشاره کنان به من در گوش بابا چیزی گفت.
احتمالا اونا هم فکر می کنن من توهم میزنم؛
بابا لیوان آب از دست مامان گرفت و روبه من گفت
_بیا دخترم این لیوان آب بگیر.
دستای لرزونم بردم جلو و لیوان آب گرفتم. وآب به گلوی خشکم رسوندم.
هنوز دست هام میلرزید، لیوان به مامان دادم.
_مامان مرسی، شما برید بخوابید من خوبم.
_ نه دخترم من همینجا میشینم تو بخواب.
_نه مامان واقعا حالم خوبه تو و بابا برید بخوابید.
_ باشه عزیزم تو راحت بخواب منم میرم بخوابم.
_باشه.
مامان و بابا از اتاق بیرون رفتن.
و منم با فکر کردن به اون سایه دوباره همون سردرد همیشگی گرفتم، زیر پتو رفتم و چشم هام بستم.
مهم نیست که همه فکر می‌کنن من توهم میزنم، ولی من اون سایه می بینم مطمئنم.
سعی کردم ذهنم رو خالی از هر چیزی کنم. و دیگه به اون سایه عجیب فکر نکنم.
و طولی نکشید که درعالم بی خبری فرو رفتم…
***
صبح با نور خورشید بیدار شدم.
سردرم خوب شده بود و کمی از بی حالی در اومده بودم. بلند شدم و دستشویی رفتم، دست و صورتم شستم و از اتاق اومدم بیرون، مامان تو آشپزخونه بود.
_سلام مامان.
_سلام دخترم بیا بشین برات چای ریختم.
_ چشم.
نشستم پشت میز وچایم بر داشتم و شروع کردم به خوردن.
_امروز برو بیرون دخترم یکم حال و هوات عوض شه.
_ بله خودم تو فکرش بودم با النا میرم بیرون؛ لیوان روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم.
_مامان پس من دیگه برم زنگ بزنم به النا.
_باشه عزیزم فقط تاساعت 7 برگردید خونه.
_ چشم مامان.
گوشیم برداشتم و شماره النا رو گرفتم.
_ بله بفرمایید؟
_ سلام، النا میای امروز بریم بیرون.
_ سلام سپیتا تویی، یکم آرومتر حرف بزن.
_ میای یا نه؟
_باشه بریم بیرون، منم حوصله ام سررفته بود.
_ النا پس من نیم ساعت دیگه دم درم.
_ باشه.
رفتم تو اتاقم و حاضر شدم. سویچ از روی میز عسلی برداشتم و از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم.
***

روبه روی خونه ی النا اینا پارک کردم؛ تا بیاد بیرون، اطراف نگاه می کردم.
از گوشه چشمم حرکت سایه ای رو دیدم دقیق تر نگاه کردم ولی هیچی اونجا نبود، مثل همیشه ناپدید شده بود!
سعی کردم بعدا راجع بهش فکر کنم؛ و به النا که از خونه میومد بیرون نگاه کردم؛ اومد و سوارشد.
_ خب النا خانوم کجا بریم.
دستاش کوبید به هم و خیلی پر انرژی
گفت_خب معلومه دیگه بریم شهربازی و ناهار همونجا بخوریم؛ بعدم بریم پاساژ.
_ باشه.
***

_خب دیگه ساعت 7 النا بیا بریم خونه ما.
_نه مرسی خونه ی خودمون میرم.
راه افتادم و گفتم _باشه هرجور مایلی.[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]پارت2
***
بعد از رسوندن النا به خونه شون.
اومدم زنگ درو بزنم، که دیدم در بازه، آروم درو باز کردم وشگفت زده به حیاط خونه خیره شدم.
روی زمین لبریز ازگلبرگ های سرخ بود، انتها ی گلبرگ ها به درورودی ختم میشد، به محضه ورود با صدای سوت و دست افراد. سعی کردم خودم رو متحیروشگفت زده جلوه بدم و با خوشحالی و چشمای درشت شده لبخندی زدم؛ راستش خودم میدونستم که مامان نقشه هایی داره.
به سمت مامان و بابا رفتم و بغـ*ـل شون کردم
_ خیلی خوشحالم کردید، دست هردوتون درد نکنه.
- وظیفه بود دختر گلم ما که به جز تو کسی دیگه ای نداریم.
از بغـ*ـل مامان وبابا بیرون اومدم .
به اطراف نگاه کردم، گروهی از دخترا یک جاجمع شده بودن، عده ای هم لبخند به لب به من خیره شده بودند.
اول باید لباس هام عوض می کردم، پس به سمت اتاقم راه افتادم.
***

خیلی خسته بودم و هر لحظه ممکن بود چشم هام بسته بشه.
که آخرین گروه مهمون ها هم رفتن، بلند شدم و به اتاقم رفتم. و روی تخت دراز کشیدم طولی نکشید که بخواب عمیقی فرو رفتم.

***
صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم و دستشویی رفتم، صورتم رو شستم و از اتاق بیرون امدم.
خونه در سکوت و آرامش بود، انگار مامان بیرون بود و بابا هم سرکار.
روی مبل نشستم و به تلویزیون خاموش خیره شدم.
که صدای زنگ گوشیم بلند شد، گوشیم برداشتم وجواب دادم؛
_بله بفرمایید.
_سلام سپیتا جان صبام.
_سلام صبا جان تویی چه عجب یادی از ما کردی؟
_ همیشه که من زنگ میزنم، راستی سپیتا امشب تولدمه و کارتت نگرفتی منم خواستم شخصا زنگ بزنم بهت و دعوتت کنم.
_مرسی صبا جان، ولی دیشب تولد خودم بود و الان اصلا حوصله جشن و سروصدا ندارم.
_سپیتا یه امشبه تولدمه، منم واسه تولدت اومدم.امشب از ساعت 8.
_باشه تا بعدا، شاید بیام، فعلا خدافظ.
_خدافظ.
گوشیم گذاشتم و به آشپزخونه رفتم.
چای ریختم روی صندلی نشستم.
من اگه نرم صبا ناراحت میشه کار خاصی هم که ندارم پس همون بهتر که برم.
نگاهی به ساعت کردم و به اتاقم رفتم، لباس هام بر داشتم و حموم رفتم.
***
ساعت 4بود و مامان و بابا هم اومده بودن خونه.
موهام خشک کردم و لباسم رو اماده روی تخت گذاشتم، لوازم آرایشم رو بر داشتم و یه کرم و ریمیل زدم، لباسم پوشیدم و موهامم ترجیح دادم باز بزارم.
از اتاق اومدم بیرون، مامان و بابا روی مبل نشسته بودن.
_مامان من میرم تولد صبا، که بهت گفته بودم.
_وایسا دخترم من میرسونمت.
_ مرسی بابا ولی شما خسته اید من خودم میرم.
_ من همیشه واسه یک دونه دخترم وقت دارم خستگی مهم نیست.
و بعد بابا سمت اتاقش رفت و در همون حال گفت _ سپیتا تو برو سوار ماشین شو تا منم بیام.
کفش هام پوشیدم و از خونه اومدم بیرون
و سوار ماشین شدم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]پارت3

چند دقیقه بعد بابا هم اومد.
_ خب حالا کجا میری؟
_خونه صبا دیگه.
بابا دیگه حرفی نزد و در سکوت منو به
خونه ی صبا رسوند.
از ماشین پیاده شدم.
_ دخترم برگشتنی شاید نتونم بیام دنبالت.
_ باشه پس من با تاکسی یا یکی از دوستام میام، خداحافظ.
_ خداحافظ مراقب خودت باش.
_چشم، شما هم همینطور.
بابا رفت.
وارد خونه صبا اینا شدم.
***
صدای آهنگ انقدر زیاد بود که دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار سر و صدا که هیچی صبا هم معلوم نبود کجاس، کادوی صبا گذاشتم روی میز و نگاهی به ساعت مچیم کردم، 12 نشون میداد، گوشیم از توی کیفم در اوردم و به بابا زنگ ولی جواب نداد بی شک ماموریت بود.
اصلا احساس خوبی به این تولد نداشتم.
وسایلم جمع کردم و از خونه اومدم بیرون. خیابون ها خلوت بود و هر از گاهی یک ماشین عبور می کرد.
تصمیم گرفتم پیاده برم شاید یه تاکسی دیدم و سوار شدم. پیاده تو خیابونای خلوت قدم میزدم و اطراف نگاه می کردم.
چند نفر از دور دیدم، نزدیک تر که رفتم متوجه شدم پنج تا پسر کنار دیوار نشستند و از صورتشون مشخص بود، چندان آدم های خوبی نیستند. آروم آروم به عقب برگشتم اصلا دلم نمی خواست اتفاقی بیفته؛ سعی کردم بی سر و صدا راه عوض کنم، به عقب نگاه کردم آروم پشت سر من حرکت می کردن. چشم هام محکم روی هم فشار دادم و سرعت قدم هام بیشتر کردم، حالا من باید چیکار می کردم؟
وقت برای فکر کردن نیست اگه بدو ام شاید بشه فرار کرد، شاید هم نه، ولی خب بهتر از آروم راه رفتنه.
خب، یک دو سه، با تمام توان شروع به دویدن کردم، صدای دویدن اوناهم میومد. وقت نداشتم به عقب برگردم، چشمم به یه کوچه تاریک افتاد خودمو انداختم توی کوچه و یه قسمت تاریک پناه گرفتم.
_بچه ها اون دختر ه از کدوم طرف رفت.
_ فکر کنم از این طرف.
_ ما میریم کوچه ها رو بگردیم، دو نفر تون همین اطراف بگردید
صدای دور شدن پاشون اومد.
از روی زمین بلند شدم دوست داشتم برم وتا آخر کوچه رو ببینم، راستش حس خاصی به این کوچه تاریک داشتم. آروم آروم به انتهای کوچه می رفتم. یه چیز اینجا عجیب بود نزدیک تر که رفتم روبه روم، یه گودال عمیق مثل چاه بود، ولی رنگ های مختلفی روی سطح چاه درحرکت بود.
داشتم کم، کم می ترسیدم، آخه کدوم چاهی درخشانه؟
دستم بردم توی چاه ولی هیچی حس نکردم نزدیک تر رفتم، ناگهان زیر پام خالی شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
***
چشم هام بسختی باز کردم، شگفت زده به اطراف خیره شدم.
اینجا کجاست؟
م…ن تو جنگل چیکار می کنم؟
چرا یادم نمیاد چطور به اینجا اومدم؟
با کمک درخت از روی زمین بلند شدم، به اطراف دقیق تر نگاه کردم، جنگل در سکوت مطلق بود؛ یه سکوت ترسناک!
رمان داره کم، کم جالب میشه[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]پارت 4
آروم، راه افتادم و به درختای عجیب اینجا نگاه می کردم، رنگ درخت ها مشکی بود!
با شنیدن صدایی سر جام میخکوب شدم، نکنه حیون وحشی باشه؟
با دقت بیشتری به صدا گوش دادم، صدا نزدیک و نزدیک تر شد و… پشت سرم بود!
با ترس به عقب برگشتم و به اون شخص نگاه کردم.
_ سر جاتون وایسید.
_ ش…ما کی هستید؟
زبونم بند اومده بود، یه مرد جوان با لباسای عجیب که شبیه زره بود و شمشیر به دست به من خیره شده بود!
و از همه عجیب تر نشان درخشان روی بازوش بود!
_ این سوال من باید از شما بپرسم، تو مرز های تاریکی چیکار می کنید.
با سردرگمی نگاهم از این مرد گرفتم و به کفش هام خیره شدم.
_من نمیدونم اینجا کجاست یا چطور به اینجا اومدم.
نگاهی به سرتا پام کرد.
_ همراه من بیاید من شما رو به قصر می برم.
و خودش جلو تر از من راه افتاد. پشت سرش حرکت میکردم.
حسابی فکرم مشغول کرده بود، از لباس پوشیدن این مرد و نشان روی بازوش که به شکل دوبال سفید درخشان شباهت داشت، یا چطور اومدن من توی این جنگل.
با وایستادن ناگهانیش منم از فکر بیرون اومدم و به اون خیره شدم.
به درختی بزرگ و قطور نزدیک شد ودستش روی تنه درخت گذاشت چشم هاش بست.
و چند دقیقه بعد درکمال تعجب دری روی درخت پدیدار شد!
با تعجب داشتم به این صحنه نگاه می کردم، من مطمئنم روی درخت دری نبود.
_ به سرزمین پریزاد ها خوش اومدید، اول شما وارد شید.
با چشم های متعجبم نگاش کردم.
سرزمین …پریزاد… در روی درخت، یعنی چی؟
_ این در …سرزمین پریزاد ها!؟
انگار سوالم فهمید چون اشاره کرد به در
_ بله، ملکه براتون توضیح میدن، حالا هم بهتره برید داخل.
_ به در نزدیک شدم، چند پله پایین رفتم تا به محوطه ای سرسبز رسیدم، وایسادم و دقیق تر به اطراف نگاه کردم؛ اون هم پشت سرم وایساده بود.
_ از این طرف.
و خودش جلوتر از من راه افتاد، منم سری به نشونه ی تایید تکون دادم و پشت سرش حرکت کردم، کم کم خونه های چوبی پدیدار شدن.
با اینکه سوال های زیادی تو ذهنم بالا و پایین میرفت و خیلی سردرگم بودم، ولی احساس خوبی به اینجا داشتم و خب احتمالا مال سرسبزی و زیبایی اینجا بود!
_ از این دهکده رد بشیم به قصر می رسیم.
بی حرف پشت سرش راه می رفتم و به خونه های چوبی نگاه می کردم.
دختر بچه ای با تعجب به من خیره شده بود، بقیه افراد هم مثل اون دختر بچه به من نگاه می کردن و در گوش هم پچ پچ می کردن، منم متعجب به اونا خیره شدم بودم.
لباس مردا، شبیه لباس های دوران قاجار بود!
سرم پایین انداختم، اصلا از این همه نگاه خیره روی خودم خوشم نمی یومد.
_ رسیدیم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]پارت 5
نگاهم از زمین گرفتم و به قصر روبه روم خیره شدم، واقعا قصر بود!
سنگ های سفیدش می درخشید و عظمت و زیبایش به رخم می کشید.
از دروازه گذشتیم و وارد حیاط این قصر شدیم.
با تعجب به مجسمه ی دوبال سفیده توی حیاط خیره شده بودم.
به مجسمه اشاره کردم و روبه اون مرد که من تا اینجا راهنمایی کرده بود،گفتم
_ این شبیه نشان روی دست شماس؟
_ بله، این نشان سرزمین پریزادها س و روی بازوی همه ی پریزادها وجود داره.

و دوباره بی حرف جلوتر از من راه افتاد.

***
وارد تالار قصر شدیم، به سقف شیشه ای تالار نگاه می کردم، روی شیشه نقش و نگار هایی جالبی بود و وسط تالار صندلی گذاشته بودند.
_ من دیگه میرم شما هم روی این صندلی بشینید تا ملکه بیان.
و پشتش به من کرد و به سمت در قصر رفت. انگار خیلی ادم کم حرفی بود، من باید ازش تشکر می کردم که تا اینجا من راهنمایی کرده وگرنه من تا الان توی اون جنگل از ترس سکته کرده بودم!
_ یه لحظه وایسید.
وایساد و به سمت من برگشت و منتظر به من خیره شد.
_ خیلی از تون ممنوم که من تا اینجا آوردید و…… میشه اسمتون بدونم؟
_ ببخشید فراموش کرده بودم خودم معرفی کنم، من آرتور، وزیر اول سرزمین پریزاد ها هستم.
_ اسم منم سپیتا س از آشنایی با هاتون خوشحال شدم.
_ همچنین.
و بعد بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت.
خداحافظی هم نکرد!
سعی کردم دیگه به این پسره، آرتور فکر نکنم
و دوباره به سقف نگاه کردم.
چند دقیقه بعد از در سمت چپ، خانومی وارد تالار شد، تاج زیبایی روی مو های طلائیش می درخشید، که بی شک ملکه بودنش ثابت می کرد.
سوال های زیادی داشتم که باید می پرسیدم
و از همه مهمتر چطور اومدنم به اینجا بود!
ملکه روبه روم نشست.
_ به سرزمین پریزاد ها خوش اومدی، من الیکا ملکه سرزمین پریزاد ها هستم، میتونی سولاتت از من بپرسی.
به میز خیره شدم
انگار ادم خوبی بود، پس راحت سوالام از پرسیدم.
_ منم سپیتام از آشنایی با شما خوشوقتم؛ راستش از وقتی اومدم اینجا خیلی سردرگمم و نمی دونم چطور به اون جنگل رفتم یا اینجا……
نزاشت حرفم کامل کنم.

_ آرتور به من گفت که تو در جنگل تاریکی بودی و انگار از دریچه به اینجا اومدی.

بیشتر گیج شدم، نکنه اینا به اون چاه میگن دریچه؟
_ دریچه منظورتون اون چاه درخشان؟
_ بله، دریچه ها هر چند ساعت یک بار، در هر جای دنیا ممکن پدیدار شن و افراد دنیای ماوراء، از زمین به اینجا بیارن.
سوالاتم بیشتر شد ولی کمتر نه
یعنی چی دنیای ماوراء،اصلا مگه وجود داره
اگه وجود داشته باشه، پس چرا من اینجام؟
با سردرگمی به ملکه نگاه کردم.
سوالم از چشم هام فهمید.
_من برای همین اینجام، تا قدرت تو پیشبینی کنم. و از روی صندلی بلند شد و پیش من اومد.
دستش روی پیشونیم گذاشت؛
با چشم های درشت شده بهش خیره شدم.
زیر لب چیزی مثل این درست نیست گفت و دستش برداشت.
_تو یه دورگه ای.
_دورگه؟
_ بله دورگه پری و انسان.
چشم هام از این درشت تر نمی شد.
من… دورگه… پری، بهتر از این نمی شد!.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]پارت 6
_ بهتر استراحت کنی و با این موضوع کنار بیای.
بلند شد و روبه دختری که کنارش ایستاده بود.
_ سپیتا تا اتاق مهمان همراهی کن.
و خودش بی حرف به سمت حیاط قصر رفت.
_ بانو لطفا همراه من بیاید.
با اون دختر هم قدم شدم، به تابلو ها و ظروف قصر نگاه می کردم که با صداش ایستادم و بهش نگاه کردم.
_ رسیدیم.
و به در روبه روش اشاره کرد، سری به نشونه ی تشکر تکون دادم و درو باز کردم.
_ فردا برای صبحانه به سالن غذا خوری بیاید.
درو بستم و نگاهی به اتاق کردم. اتاق خیلی ساده بود، یا شاید من خیلی انتظار داشتم از شون، بی خیال اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم.
باید یکم به افکارم نظم می دادم، هنوز کلمات توی ذهنم بالا و پایین میرفت، اتفاقات امروز، دورگه بودن من، مامان و بابا، این سرزمین و… من چاره ی ندارم مجبورم با این اتفاق ها کنار بیام، شاید فردا جواب سوالاتم فهمیدم.
چشم هام بستم و طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.
***
_ بانو بیدار شید دیگه.
_ برو می خوام بخوابم.
_ بانو، ملکه گفتن بیدارتون کنم.
اره ملکه، ملکه دیگه کیه که گفته منو بیدار کنن. بی خیال دوباره چشم هام بستم.
_ بلند شید دیگه، این لباس هارو هم بپوشید.
چشم هام باز کردم که دیدم ندیمه با صورت قرمز داره منو نگاه میکنه، احتمالا از ترس ندیمه بود که سریع لباس هارو پوشیدم.
_ آخه چرا این لباس انقدر دامنش بلنده؟
همونطور که سعی می کردم دامن با دستم بالا بگیرم، دنبال ندیمه هم می رفتم.
با وایستادن ندیمه منم پشت سرش ایستادم.
_ شما اینجا بشینید.
روی صندلی نشستم و به غذا های رنگارنگ میز خیره شدم.
_سپیتا انگار خیلی گرسنه ای
سرخ شدم، سرم بالا آوردم، تازه فهمیدم ملکه هم سرمیز نشسته و سمت راست ملکه یه پسر با لبخند به من خیره بود.
_ ا... ببخشید متوجه شما نشدم.
و دوباره سرم پایین انداختم.
_ مشکلی نیست سپیتا، صبحانت شروع کن.
بی سر و صدا شروع کردم به خوردن.
_ سپیتا اگه صبحانه ات تموم کردی بلند شو تا به حیاط قصر بریم باید چیزی بهت بگم.
پسره که دیگه نتونست کنجکاویش کنترل کنه گفت :
_ مادر میشه این خانم زیبا رو معرفی کنید.
ملکه نگاهی به من و بعد به اون پسر کرد.
_آدریان، پسرم
و دستش سمت من گرفت
_ ایشون هم سپیتا، مهمان ما هستن.
آدریان دوباره لبخند زد
_ از آشنایی با شما خوشوقتم.
سرمو تکون دادم_ هم چنین.
_ خب دیگه سپیتا بیا بریم
و خود ملکه جلو تر راه افتادم.
نمیدونم چرا ملکه انقدر اصرار داره منو به حیاط قصر ببره و باهام حرف بزنه، حتی نزاشت با پسرش حرف بزنم.
وارد حیاط قصر شدیم.
_ سپیتا من مقدمه چینی نمی کنم و میرم سر اصل مطلب، همونطور که بهت گفته بودم تو یه دورگه ای و باید آموزش های لازم ببینی
برای همین بعد ازظهر با دورگه های دیگه به سرزمین دورگه ها میفرستمت.
با چشم های متعجبم به ملکه نگاه کردم، چرا انقدر ملکه عجله داره، سوالم پرسیدم
_چرا انقدر زود؟
_چون تا حداقل دوماه دیگه پیشگویی میاد.
چشم هام از این گرد تر نمی شد، پیشگویی چی؟ دوماه دیگه
_ میشه بیشتر توضیح بدید.
_ هر چند سال یک دفعه گوی جادو میلرزه و چند ماه بعد اون پیشگویی مهمی میاد که ما باید تصمیمی بگیریم و به اون عمل کنیم.
کنجکاو شده بودم که اون گوی ببینم.
_ اون گوی الان کجاست؟
_ داخل اتاقم
سری تکون دادم و گفتم_ پس من میرم استراحت کنم تا بعد ازظهر.
ببخشید دوستان نتونستم این چند روز پست بزارم
دیگه فصل امتحانا بود و الان اگه بتونم هر روز براتون یه پست میزارم[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]لطفا در نظر سنجی بالا شرکت کنید :aiwan_light_blufgm:
می تونید نقد ها یا نظراتون در پروفایلم یا گفتگو خصوصی بگید.
پست 7
***
_ چی! باید با اسب بریم!؟
با تعجب داشتم به اسب ها نگاه می کردم، دختر چشم آبی یه نگاه به من کرد یه نگاه به اسب.
_ مگه تاحالا اسب ندیدی؟
_بیخیال اسب، اول خودمون معرفی کنیم.
یک ساعتی بود میخواستیم حرکت کنیم ولی تا الان فقط مشغول حرف زدن بودیم.
_من کلارا و دوستم آیسو
کلارا به دختر ریز نقش و چشم مشکی اشاره می کرد.
_ کلارا! خودم زبون دارم!
_ سلام بچه ها، خیلی دیر اومدم؟
آسو چپ چپ به اون دختر نگاه کرد.
_کم، نه.
من ساکت به مکالمشون گوش میدادم و هر چند گاهی سرمو تکون می دادم.
_چقدر تو ساکتی، خودتم معرفی نکردی.
سرمو بالا آوردم، همه منتظر به من خیره شده بودن.
_ ام… من سپیتا م
_ منم دالیا، از آشنایی باهات خوشبختم
سرمو تکون دادم.
_ هم چنین
کلا را کلافه یه نگاه به دالیا کرد.
_خب، حرکت کنیم دیگه
الیا با سر حرف کلارا تایید کرد و خودش اول سوار اسبش شد.
آروم سر اسبم گرفتم و پام روی زین گذاشتم و به سختی روی اسب نشستم، اسب زیبایی بود، رنگ سفیدش اولین چیزی بود که به چشم می‌خورد.
آسو به من نگاه کرد و گفت_ اسب سواری بلدی؟
در جواب حرفش سرمو تکون دادم و جلوتر از همه راه افتادم.
کنجکاو شده بودم چرا اونا به سرزمین دورگه ها فرستاده شده‌اند، پس سوالم پرسیدم.
_بچه ها، اگه فضولی نباشه میشه بگید چرا شما هم به سرزمین دورگه ها سفر می کنید؟
کلا را به من نگاه کرد.
_ اون که صد درصد فضولیه.
_ خب ماهم دورگه هستیم و به عنوان مهمان به اونجا رفته بودیم.
دیگه حرفی نزدم و به راه ادامه دادم. یک ساعتی بود که همچنان راه می رفتم.
من از تکون های اسب دیگه داشت حالم بد می شد. اسبم نگه داشتم و پیاده شدم.
_ چی شد، سپیتا.
الیا این حرف زد و سریع از اسبش پیاده شد پیش من اومد.
_ چیزی نیست، فقط میشه استراحت کنیم؟
آسو و کلارا هم از اسب هاشون پیاده شدن.
با موافقت الیا، همه روی زمین نشستیم.
کلارا والیا که با هم حرف می زدن من آسو هم یه اونا نگاه می کردیم.
_ راستی الیا تو چند سالت شد؟
_بیست.
_ پس من یک سال کوچیک ترم.
_ تو چند سالته سپیتا؟
این سوال کلارا پرسید.
_هم سنیم.
الیا که داشت به صحبت های ما گوش می داد، سرش تکون داد و پوف کلافه ای کشید.
_ راه بیافتیم دیگه وگرنه به شب می خوریم.
همه بلند شدیم و دوباره سوار اسب ها شدیم.
الیا جلو تر از همه حرکت می کرد و ما پشت سرش بودیم. هوا خیلی گرم بود و انگار این راه تمومی نداشت. چند ساعتی می شد که از جنگل بیرون اومده بودیم.
کلارا_ الیا کی می رسیم؟
_ حدوداً یک ساعت دیگه.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

haniye anoosha

همراه انجمن
عضو انجمن
23/4/19
307
1,275
361
تهران
[HIDE-THANKS]
پارت 8
با شنیدن صدایی، اسبم وایستاد، به اسبم نگاه کردم کاملاً آروم بود.
_سپیتا، چی شده؟
سرمو بالا آوردم و به کلارا نگاه کردم.
_نمیدونم اسبم یه دفعه وایستاد.
دالیا، دستش بالا برد.
_ یه لحظه ساکت باشید، فکر کنم صدایی شنیدم.
و از اسب پایین اومد، به ما نگاه کرد.
_احتمالا باید اکیدنا باشه.
(اکیدنا، نیمی پری و نیمی مار، که به عنوان «مادر تمام هیولاها» شناخته می‌شود).
_سپیتا مواظب باش!!!
با افتادنم روی زمین با تعجب به آسو نگاه کردم.
–آسو چرا…
چشمم به الیا خورد که دقیقا جایی که من ایستاده بودم شمشیر به دست با موجودی مبارزه می کرد.
با انگشت لرزونم اون موجود نشون دادم.
_ آسو ا…ون دیگه چی…ه؟
_ امم…فقط میدونم اسمش اکیدناس و زهرش کشندس، همین.
شونه ای بالا انداخت و گفت_الیا می تونه شکستش بده.
_ آسو تو چقدر خونسردی یه جوری میگی انگار می خواد یه مگس مزاحم بکشه!
با برخورد الیا به تخته سنگ و بیهوش شدنش
آسو به من نگاه کرد.
_ انگار نمی تونه، همین جا بشین یا کلارا پیدا کن.
بلند شد و از بغـ*ـل پاش یه خنجر دراورد و به سمت اکیدنا رفت.
نمی خواستم نقش تماشاچی داشته باشم، ولی کاری هم از دستم بر نمی یومد؛ آخه من که کار با شمشیر رو بلد نبودم!
پس برم کلارا پیدا کنم ولی…الیا چی؟
به عقب برگشتم و به الیا نگاه کردم هنوز پایین تخته سنگ بیهوش افتاده بود؛ به آسو نگاه کردم اونم وضع بهتری نداشت، روی زمین افتاده بود و خنجرش دست
اکیدنا بود، اروم با اون پاهای مار مانندش می خزید و سمت آسو می رفت.
دستم روی سرم گذاشتم و چشم هام محکم روی هم فشار دادم، الان من باید چیکار می کردم؟
به الیا کمک کنم یا به آسو یا کلارا پیدا کنم؟
به عقب برگشتم و دوباره به آسو نگاه کردم، آسو فقط خیره به چشم های اکیدنا بود و هیچ حرکتی نمیکرد در حالی که اکیدنا دو قدم با اسو فاصله داشت؛ فرصتی نبود، اکیدنا خنجر بالا آورد ولی آسو همچنان خیره به صورت اکیدنا بود؛ تصمیمم گرفتم به سمت آسو دویدم و خودم جلوی آسو انداختم.
_نــــــه، نمی زارم به دوستم آسیب بزنی.
شاید خیلی مسخره باشه توی دقایق آخر که خنجر لحظه به لحظه بهم نزدیک تر می شد و آماده بود که قلبم بشکافه، بی اراده دستم بالا آوردم و به سمت اکیدنا گرفتم، انگار انتظار داشتم معجزه بشه، ولی انگار چیزی…توی قلبم به جریان افتاد و به سمت دستم رفت و بعد سیاهی……مطلق!!
***
به سختی چشم هام باز کردم، ولی همه چی تار و محو بود، چشم هام دوباره بستم، بدنم درد می کرد و مثل کسی بودم که مفصل کتک خورده.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: