در حال تایپ رمان عاشقی در قبرستان مخوف | پریا دهقان کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: «n-i-y-a»

اونایی که ژانر تخیلی دوست دارند و تا اینجای کار رمان رو دنبال کردند(فقط اونا)؛از رمان راضی هستید؟


  • مجموع رای دهندگان
    22

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
Cover.jpg
نام رمان: عاشقی در قبرستان مخوف
نویسنده: پریا دهقان کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی،عاشقانه،ترسناک
نام ناظر رمان: @*یـگـانـه*
خلاصه: درنیکا دختریه که توسط دوستش یه شب ناخواسته پاش به یک محفل احضار روح باز میشه.در آن جا صحبت از قالیچه ای میشه که توانایی های خارق العاده ای داره! و این جرقه ای میشه برای شروع راهی با پایانی نامعلوم!راهی که هر سمتش به قبرستون و جنگلی مخوف ختم میشه و بزرگترین سلاحش اینه که قوی تر و شجاع تر از همیشه باشی!
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]
مقدمه
سایه ها قوانین ما هستند!
هر چی بیشتر به شب و تاریکی نزدیک می شویم
سایه ها بیشتر میشنوند تا حدی که همه جا پر از سایه و تاریکی و قوانین میشه و انسان ها درست شب هنگام در تاریکی قوانین رو میشکنند.
و اونوقته که هر چیزی که از حد بگذره،شروع میکنه به عمل عکس!
مثل یه کنتور که تا آخر میره و یهو از کار میفته و برمیگرده از اول!

با خستگی به مشتری جدیدی که وارد بوتیک شده بود،نگاه کردم.دختری با تیپ افتضاح!شلواری پاره که بود و نبودش چندان تفاوتی نداشت و مانتویی که با بلیز فرقی نمیکرد.رو بهم کرد و با لبخندی که به لطف لمینت زیبا شده بود،گفت:
_عزیزم من با آرش کار داشتم کجاست؟
ناخوداگاه اخمام رفت تو هم و گفتم:
_از کجا میشناسیش؟
با این حرف من لبخند از لباش پر کشید و متقابلا اخم کرد و گفت:
_فکر نمیکنم اینش دیگه به تو ربطی داشته باشه!
_اینکه به من ربط داره یا نداره رو تو تعیین نمیکنی ولی اگه میشناختیش میدونستی این ساعت روز بوتیک نمیاد.
با عصبانیت گفت:
_ همینجا منتظرش میمونم تا بیاد!
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_هرجور راحتی!
دلم واسه سارا سوخت.دل به ادمی بسته بود و باهاش تو رابـ ـطه رفته بود که دوس دختر عوض کردن واسش از عوض کردن روزانه ی لباساشم راحتر بود.فقط مونده بودم چجوری با این اخلاقش سارا رو این یه سال نگه داشته بود.هر چقدم به سارا ثابت میکردم که آرش اینجور ادمیه لاقید میگفت که مهم نیست کیا وارد زندگیش بشن مهم اینه که عضو ثابت زندگیش و صاحب قلبش کیه!اینم طرز فکر احمقانه سارا بود.
با حرص رو به دختری که اسمشم نمیدونستم کردم و گفتم:
_میدونی روزانه چند تا دختر مثل تو میان اینجا و باهاش کار دارن اگه قرار بود همشون همینجا منتظر بمونن که الان جا واسه سوزن انداختنم نبود.
با عصبانیت غرید و گفت:
_بتوچه تو دوس دخترشی مگه که...
با ورود غیر منتظره آرش حرفش نصفه موند.ارش یه نگاه به من انداخت و رو به من با تعجب اشاره کرد چه خبره؟! شونه امو بالا انداختم و با چشم به دختری که تا چند ثانیه پیش عصبی بود و الان با نیش باز زل زده بود بهش اشاره کردم.
قدم برداشت و جلوی دختره ایستاد و با عصبانیت گفت:
_اینجا چه غلطی میکنی پانیذ؟مگه نگفتم همه چی بین منو تو تموم شده و دیگه نمیخوام ببینمت.
دختره که الان فهمیدم اسمش پانیذه،با لحنی پر از بغض و التماس نالید:
_عزیزم من تو رو دوست دارم.
دست ارش و گرفت و ادامه داد:
_چرا نمیفهمی ارش من بدون تو نمیتونم. اخه مگه من چی کم دارم که ازم به این راحتی میگذری؟
ارش با خشونت دستشو از دست پانیذ جدا کرد و با تمسخر به سرتاپاش نگاه کرد و گفت:
_من یکی دیگه رو دوس دارم و امثال تو واسم فقط مثل ویترینی هستن که یه مدت نظرمو جلب میکنن و بعدش از کنارشون میگذرم.
هولش داد به سمت در بوتیک و جمله اشو ادامه داد:
_ادای عاشقا رو هم واسه من در نیار که خودم خوب موس موس کردنتو واسه بقیه با چشم دیدم.
تو چشای پر از اشک پانیذ نگاه کرد و بدون اینکه اجازه حرفی بهش بده داد زد:
_هری!
دختره بدبخت هم بدون اینکه دیگه چیزی بگه با قیافه ای مغموم اونجا رو ترک کرد.ارش که خیالش از رفتن پانیذ راحت شد،چنگی به موهاش زد و کلافه رو به من گفت:
_همیشه رو مخمن! توام دیگه خسته نباشی میتونی بری.
به ساعت که ۴ بعد از ظهر رو نشون میداد نگاه کردم و گفتم:
_مشکلی نیست به این زودی؟
_نه امشب با سارا یه تولد دعوتیم که ازت میخوام توام بیای.
کلافه گفتم :
_بیخیال جفتتون میدونید که من حوصله تولد و اینجور سوسول بازیا رو ندارم.
_اگه نیای باید جواب سارا رو خودت بدی.
پوفی کشیدم و کلافه تر از قبل گفتم:
_اصلا حوصله بحث ندارم باشه میام‌.
پیش خودم گفتم یه تولد سادس دیگه حالا چه اشکالی داره اگه بتونم چند ساعت خودمو از قید و بند فکر و خیال ازاد کنم و خوش بگذرونم.بی خبر از اینکه با رفتن به اون تولد قراره پام به چه ماجراهایی باز بشه.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]
رو به روی میز ارایش اتاق سارا نشسته بودم و به تصویر خودم زل زده بودم.دختری ۲۰ ساله با چشم های سبز و لبای کوچیک و بینی ای که از نظر خودم زیبا نبود ولی به گفته بقیه به چهره ام میومد به من زل زده بود.موهای خرماییمو بالای سرم دم اسبی بستم و با خودم گفتم:
((خدایا گـناه من چی بود که الان به جای اینکه سایه پدر و مادرم بالا سرم باشه و تنها دغدغه ام این باشه مثل بقیه هم سن و سالام درس بخونم و به جایی برسم،باید توی خونه مردم زندگی میکردم و با هزار تا منت توی بوتیک دوس پسر مردم کار میکردم؟))
صدای سارا نذاشت که بیشتر از این بدبختیامو واسه خودم مرور کنم.
سارا_درنیکا اینو ببین چه قشنگه به نظرت اینو بپوشم؟
نگاهم به لباس ماکسی قرمز بلندی تو دستش افتاد و با حسرت گفتم:
_اره خیلی!
با شک به چشام زل زد و گفت:
_گریه کردی؟!
دستی به زیر چشام کشیدم و با حس خیسیش سرمو پایین انداختم.کی اشکم درومده بود که خودم نفهمیدم؟!
دستشو زیر چونه ام گذاشت،سرمو بالا گرفت و با عصبانیت گفت:
_باز داری خودتو عذاب میدی دختر؟درنیکا مگه پیش من بهت بد میگذره؟چرا اینقد همه چیو واسه خودت سخت میکنی؟
اومدم حرف بزنم که نذاشت و ادامه داد:
_نمیخوام چیزی بشنوم به حد کافی با دیدن رفتارات متوجه میشم چقد از بودن با من عذاب میکشی
شوک زده گفتم:
_نه سارا اشتباه میکنی من فقط...
حرفمو قطع کرد و عصبی گفت:
_اره تو فقط از اینکه سربار بقیه باشی متنفری.همون حرفای تکراری .باور کن همشو حفظم.
با چشم هایی که برق ناراحتی به وضوح توشون مشخص بود، ادامه داد:
_تو خودت داری کار میکنی مهم نیست پیش کی اما داری کار میکنی.خودت خرج خودتو میدی.اسما داری تو خونه من زندگی میکنی اما خودت یه دختر مستقلی.
دستاشو تو دستم گرفتم و گفتم:
_ببخشید سارا نمی خواستم ناراحتت کنم.
دستاشو از دستم جدا کرد و دور تنم قلاب کرد و لب زد:
_تو رفیق منی دختر،بودنت واسم نعمته !
یهو منو از خودش جدا کرد و هول گفت:
_وای دیر شد الان ارش میاد دنبالمون اماده نشدم!
و مشغول ارایش کردن شد.
لبخندی به این حرکتش زدم و نگاه اخرو به خودم توی اینه انداختم.
خوب شده بودم. زیادی تجملاتی نبودم و پیراهن استین بلند دخترونه ی قهوه ای رو با شلوار لی مشکی ای ست کرده بودم.برای اینکه حوصلم سر نره شروع کردم به خوندن کتابی که تازه خریده بودم تا وقتی که سارا اماده میشد.
بعد از اینکه سارا هم اماده شد.مانتومو روی پیراهنم پوشیدم و سوار ماشین آرش شدیم.
بعد از طی کردن مسافت یه ساعته ای با حس توقف ماشین از پنجره بیرونو نگاه کردم. کوچه ای باریک و خلوت با یه ساختمون ویلایی بزرگ یه طبقه با نمای اجری که اصلا زیبا نبود و داد میزد چقدر قدیمیه جلوی چشمم بود و دور واطراف ساختمونم تک و توک خونه ای پیدا میشد.
تعجب کرده بودم و فکر کردم که اشتباه اومدیم اما وقتی سارا و آرش با ذوق پیدا شدن و همزمان گفتن:
_ رسیدیم پیاده شو!
تعجبم دو چندان شد.واقعا اینجا تولده؟پس چرا هیج خبری نیست؟هیج صدایی به جز صدای پارس سگایی که مسلما دور هم نبودن به گوش نمیرسید.پیش خودم گفتم لابد دیوارا عایقه و صدایی از جشن و اهنگ بیرون نمیاد.بی صدا دنبالشون حرکت کردم.آرش زنگ در رو به صدا در آورد و چند ثانیه بعد ایفون برداشته شد ولی صدایی نیومد.
آرش نگاهی به دور و بر انداخت و گفت:
_جوپیتر!
و در با صدای تیکی باز شد.با تعجبی که هیچ جوره نمیتونستم پنهانش کنم گفتم:
_الان اینکه گفتی یعنی چی؟!
سارا بی خیال هولم داد داخل و گفت:
_هنوز مونده تعجب کنی!
وارد حیاطی شدم که اصلا شباهتی به حیاط یه خونه عادی نداشت.
دور تا دور دیوار حیاط رو با علامت ها و شکل های عجیب غریب نقاشی کرده بودن.عکس هایی از اسکلت ها و موجودات دیگه ای که فقط توی کتاب های افسانه ای قدیمی شکل هاشونو دیده بودم،روی دیوار حک شده بود.شوک زده به دور و اطرافم نگاه میکردم و همراهشون به سمت در اصلی خونه میرفتم.آرش پنجه دستشو روی در سفیدی که هیج دستیگره و قفلی نداشت،گذاشت.در قرمز شد و با صدای تیکی باز شد.چشام از این بازتر و ابروهام از این بالاتر نمیرفت.اینجا دیگه کجاست؟!چرا یه ادم باید همچین جایی تولد بگیره؟!یا شایدم همه ی اینا یه شوخی بی مزه واسه شوکه کردن کساییه که تولد میان.اره باید همین باشه.سرمو پایین انداختم و بیخیال وارد شدم و در پشت سرمون بسته شد.اما همینکه سرمو بالا اوردم با صحنه ای که رو به روم دیدم تمام تنم خشک شد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]

جلوم یه سری آدم بود با لباسای قرمز و صورت های به رنگ خون!پسرا با مدل موهای وحشتناک که کنار موهاشونو با علامت های عجیبی که سر ازشون در نمیاوردم تراشیده بودن.دخترا هم لباسای قرمز بلندی درست مثل سارا به تن داشتن اما برخلاف سارا صورت هاشونو قرمز کرده بودن و گیره هایی با علامت های عجیبی رو به موهاشون زده بودن.همشون که جمعا ۱۰ نفری میشدن دور یه میز دایره ای بزرگ جمع شده بودند. با وحشت و تعجب بهشون چشم دوخته بودم که دختری از بینشون متوجه ما شد و سمتمون اومد.نگاهی عمیق به من انداخت و بعدش رو به آرش گفت:
_میبینم خوب کسی رو انتخاب کردی. انرژیشو حس میکنم.
حس بدی از این حرفش بهم دست داد و باعث شد صدام بالا بره و رو به آرش و سارا و اون دختره عجیب و غریب بگم:
_این جا چه خبره؟شما به من گفتید تولد اینجا دیگه کدوم گوریه؟!
دختره با عصبانیت دستشو به علامت سکوت روی بینیش گذاشت و اروم گفت:
_هیس اینجا مکان مهمیه نباید توش جز اربـاب کسی صداش بالا بره.
با وحشت به سارا نگاهی انداختم و با صدایی که از ترس اروم شده بود،گفتم:
_سارا تو رو خدا تو بگو اینجا چه خبره دارم کم کم میترسم.
سارا با لبخند گفت:
_من کی تو رو جای بد اوردم؟صبر کن بزودی متوجه میشی.
دستمو گرفت و به سمت میز دایره ای هدایت کرد.بقیه کسایی که دور میز بودن نیم نگاهی به من انداختن و دوباره سرشونو پایین انداختن و میزو محکم با دو کف دستشون چسبیدن.سارا بزور منو دور میز نشوند و ازم خواست که اون کاری که اونا انجام میدن رو منم انجام بدم.اومدم مخالفت کنم که با چهره ی عصبی همون دختر مواجه شدم که با اخم به من زل زده بود.آب دهنمو قورت دادم و کف دو دستمو که از شدت استرس عرق کرده بود و با تقلید از بقیه به میز چسبوندم.من وسط سارا و اون دختره عجیب نشسته بودم و آرش هم سمت چپ سارا نشسته بود.
اون دختر عجیب و غریب شروع کرد به خوندن کلماتی عجیب غریب تر از خودش و با هر کلمه ای که میخوند میز زیر دست های ما تکون میخورد.از ترس فقط به میز زل زده بودم و دستای سرد و یخ زدم رو به همراه بقیه روش فشار میدادم تا از حرکاتش کمتر کنم.انرژی منفی وحشتناکی رو توی فضا احساس میکردم. تمام بدنم از ترس خشک شده بود.با اخرین کلمه ای که خوند میز تکون وحشتناکی خورد و از وسط نصف شد. ناخوداگاه خواستم جیغ بزنم که دستی دور دهنمو گرفت و مانع شد.نگاه کردم و دیدم دست های ساراست و با چشم بهم التماس میکرد ساکت باشم‌.دختره با صدایی مشتاق گفت:
_دستای همو بگیرید.
کسایی که دور میز بودیم دستای همو گرفتیم و حلقه ایی با دستامون دور میز تشکیل دادیم.
همشون با هم فریاد زدن:
_اربابمان تهوس را نزد نوکرینش فرا میخوانیم.
سه بار این جمله رو تکرار کردن و صدای قهقه وحشتناکی بلند شد و شخصی که نمیتونستم ببینمش با صدایی سرد و ترسناک فریاد زد:
_قربانی را اهدا کنید
جلوی چشم های وحشت زده من اون دختر چاقو رو زیر گلوی پسری که کنارش بود گذاشت و با یه حرکت شاهرگشو زد.اونقد شوک زده بودم و ترسیده بودم که حتی نتونستم جیغ بزنم.پلک های لرزان و چشمای از حدقه درومدم فقط روی پسری زوم شده بود که خون از گردنش فوران میکرد.کف دستشو با مقدار زیادی خون که از گردن اون پسر بیرون میزد،قرمز کرد و روی دو طرف میزی که از وسط شکسته بود علامت هایی که هیچی ازشون سر در نمیاوردم کشید.به محض اینکه علامت ها رو کشید با صدای ارومی زمزمه کرد:
_سرورم را فرا میخوانم.
از وسط همون قسمتی که میز شکسته بود دودی سیاه به هوا اومد و بعد چند ثانیه شکل یه مرد رو به خودش گرفت.زل زدم به چیزی که میدیدم .صورتش سیاهی محض بود و فقط لب های بیضی شکلی داشت که ازشون خون میچکید. اما کاملا در قد و قامت و هیبت مردونه ای قرار داشت.
خیلی ناگهانی به منی که با ترس بهش زل زده بودم نگاه کرد و با صدای وحشتناکی گفت:
_تو باید عضو جدید باشی که هنوز نمیدونی نگاه کردن به من چه عواقبی رو به دنبال داره
و بعد قهقه ای وحشتناک زد.
به اون دختری که همه اینکارا رو کرد گفت:
_باید واسش توضیح میدادی سی یارا!
دختری که الان فهمیدم اسمش سی یاراس، سر به زیر گفت:
_مجبور شدیم بدون رضایت و ناخواسته برای احضار شما بیاریمش.گیر اوردن نفر سیزدهمی که انرژی قابل قبولی داشته باشه سخت بود.
خدای من!یعنی چی؟! اینا ده نفر بودن و با ورود منو سارا و ارش سیزده نفر شدن و با کشتن یکی از ما سیزده نفر این روح، هیولا، جن ،چیزی که حتی نمیدونستم ماهیتش چیه رو احضار کرده بودن.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]

تهوس با لحنی صد برابر وحشتناک تر و با لبایی که دیگه خونی ازشون نمی چکید، گفت:
_زئورا اون قالیچه رو میخواد،باید هر چه زودتر پیداش کنید!
سی یارا گفت:
_اما سرورم ما هیچ شکلی از اون قالیچه رو ندیدیم چجور میتونیم پیداش کنیم؟
تهوس دستاشو توی هوا تکون داد و هاله ای شبیه قالیچه ای روی هوا نمایش داده شد.قالیچه ای با شکل قبرستونی مسیحی و خوف انگیز.
ادامه داد:
_این قالیچه به شکلیه که نظیرش هیچ جا نیست و با نگاه اول میشه تشخیص داد اونیه که دنبالشیم‌.
تهدید امیز غرید:
_اگر تا اولین ماه کامل این قالیچه رو پیدا نکنید.تضمین نمیکنم خون تک تکتونو مزه نکنم!
و بعد غیب شد.
وحشت زده به جای خالیش زل زدمو و زیر لب گفتم:
_این جا چه خبره؟!
تو دلم با تعجب گفتم:
((من مطمعنم این قالیچه رو خونه ی خانم عزیزی کسی که گاهی کار پرستاری ازش رو میکردم دیده بودم و به نظرم خیلی مسخره و بی معنی اومده بود اما چرا اینا باید دنبال یه قالیچه باشن؟!))
میدونستم نباید چیزی بگم.لابد چیز مهمیه که دنبالشن.اگه بگم ممکنه هم جون خانم عزیزی به خطر بیفته هم اینایی که صد در صد مطمعن بودم آدمای خوبی نیستن رو به خواسته اشون میرسوندم.دیگه به سارا و آرش هم اعتماد نداشتم.
سی یارا اومد جلو و به عمق چشم های من زل زد و گفت:
_تو هیچی از اینجا و این چیزایی که دیدی یادت نمیاد و همراه با دوستات تولد خوبی رو گذروندی.
حس کردم‌ چشام سوخت و چیزی تو سرم تیر کشید اما بعد چند ثانیه انگار یه نیرویی توی سرم حس تیر کشیدن رو پس زد و لحظه اخر صداشو شنیدم که گفت:
_ذهنش پاک شد میتونید ببریدش
و بیهوش شدم.
***
با حس سر درد وحشتناکی چشمامو وا کردم اما با حس سوزش شدیدی توی چشمام دوباره بستمشون.واسه چی سرم اینقد درد میکنه؟چرا چشام میسوزه؟ اصلا کجا هستم؟! ایندفعه سعی کردم اروم اروم چشامو وا کنم‌.اولین چیزی که دیدم سقف سفید اتاق کوچیکی بود که تو خونه سارا داشتم.سعی کردم از روی تخت کوچیک و رنگ و رو رفته ای که با پول فروشندگی تو بوتیک خریده بودم،بلند بشم‌.دیشب مگه ما تولد نبودیم؟ مگه چی خوردم و کی برگشتیم که خوابیدم و الان اینقد سرم درد میکرد؟با اوردن اسم تولد آه از نهادم بلند شد.تمام اتفاقات دیشب مثل یه فیلم کوتاه و وحشتناک جلوی چشمم رژه رفت.خدای من!من دیشب وسط چه آدمایی بودم؟اسم های عجیبی که دیشب شنیده بودم رو زیر لب تکرار کردم:
_سی یارا،تهوس،زئورا
اینا کی هستن و چرا اسماشون اینقد عجیب و غریبه؟!
صدای نامفهومی تو سرم اکو شد:
_ذهنش پاک شد میتونید ببریدش.
مطمعنم اشتباه نمیکنم این صدای همون دختری که بهش میگفتن سی یارا بود.اما چی گفت؟ذهن منو پاک کرد؟از این کلمه ذهن پاک کردن فقط یاد فیلم خاطرات یک خون اشام میفتادم که خون اشاما میتونستن ذهن انسان ها رو پاک کنن.ترس به تک تک سلولام هجوم اورد و از روی تخت پریدم و صاف وایسادم.نکنه خون اشام بودن؟چی میگی درنیکا خون اشام فقط مال فیلم هاست این مزخرفات چیه بهم میبافی؟
اصلا اگه ذهن منو پاک کرده پس چرا من همه چیز ها رو حتی با کوچیکترین جزئیات یادمه؟اصلا چرا باید منو اونجا ببرن که بعد مجبور بشن ذهنمو پاک کنن؟!
با صدای سارا بند میان منو افکارم پاره شد.
سارا_چه عجب خواب الو خانوم بیدار شد!
نگاهی همراه با تاسف بهم انداخت و گفت:
_فکر نمیکردم اینقد علاقه به نوشیدنی نشون بدی که تا خرخره بخوری.
نوشیدنی؟! اما من مطمعنم نوشیدنی که چه عرض کنم حتی یه لیوان آب هم نخوردم.
با چیزی که تو ذهنم اومد، وحشت کردم و فقط به سارا نگاه کردم.
سارا_چیه؟چرا اینجوری زل زدی بهم؟اره خب اینقد خوردی یادت نمیاد.
پاشو بیا ناهار امادس ناهار بخور.نگران بوتیکم نباش آرش میدونست حالت بده گفت عیب نداره امروز رو اگه نیای‌!
پس همه ی این چیزا حقیقت داشت.سارا هم جزوی از اوناست و الان فکر میکنن که من ذهنم پاک شده و هیچی یادم نمیاد و برای اینکه شک نکنم که چرا از تولد دیشب چیزی یادم نیست جوری رفتار میکنن که انگار من نوشیدنی زیادی خوردم و تعادلمو از دست دادم.اگه اینجور فکر میکنن به نفعمه منم چیزی به روی خودم نیارم.
تصویر اون پسری که بی رحمانه چاقو رو زیر گلوش گذاشته بودن و سلاخیش کردن جلوی چشمم رنگ گرفت اما پسش زدم و رو به سارا باشه ای گفتم و بعد از شستن صورتم رفتم تا ناهار بخورم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]

تصمیمم رو گرفته بودم.دیگه نمیتونستم پیش همچین ادمایی بمونم.درسته که سارا رو دو ساله میشناسم اما دیشب بهم ثابت شد آدما اون چیزی نیستن که همیشه نشون میدن.باید جوری که شک نکنن من همه چیو میدونم دنبال یه کار دیگه بگردم و کم کم بار و بندیلمو جمع کنم و از اینجا برم.وگرنه بعید نیست بلایی که سر اون پسر اومد سر منم بیاد.یهو یاد قالیچه افتادم.من مطمعنم اونو توی اتاق زیر شیروانی خانوم عزیزی دیده بودم.باید میرفتم از نزدیک میدیدمش. شاید بفهمم چه چیز خاصی داره که دنبالشن؟
امروز دوشنبه بود و من چهارشنبه ها و پنجشنبه ها شیفتمو با پرستار دیگه ای که اونجا بود، عوض میکردم.اول بهتره برم دنبال کاری که بتونم از اون بوتیک در بیام.با این فکر رفتم که اماده بشم و چند جا رو واسه ی استخدامی بگردم.
***
از موقعی که زدم بیرون از دکه سر کوچه یه روزنامه گرفتم و تمام اگهی های استخدامیشو اعم از پرستاری،منشی و هر چیزی که فکرشو بکنید،بررسی کردم.اما یا حقوقشون خیلی ناچیزه یا شرایطی دارن که در توان من نیست و اصول اخلاقیم اجازه همچین چیزهایی رو به نمیدن.با کلافگی ای که دست آورد تلاش بی فایده ام برای پیدا کردن کار بود، به پارک رفتم و روی اولین نیمکتی که دیدم ولو شدم.خدایا چیکار کنم؟خودت یه راه جلو پام بذار.با چیزی که به ذهنم رسید،بشکنی از روی شادی زدم و بلند شدم.کنار خیابون ایستادم و برای اولین تاکسی دست بلند کردم و ادرس خونه ی خانم عزیزی رو دادم‌‌.
رو به روی عمارت بزرگی که متعلق به خانم عزیزی بود، ایستاده بودم.عمارتی بزرگ با نمایی گرانیتی و خیلی زیبا! درختای قشنگی که دو طرفش به سمت هم خم شده بودن و همو در برگرفته بودن و به نظر می رسید که انگار چیزهای عاشقونه ای در گوش هم پچ پچ میکردن.
با کمک منظره درخت ها راهروی قشنگی به سمت در عمارت درست شده بود.جلو رفتم و زنگ در رو فشار دادم.در با صدای تیکی باز شد.جای تعجب نداشت،ایفون تصویری بود و مسلما منو شناخته بودن.داخل عمارت از بیرونش صد برابر قشنگ تر بود.سمت راستم یه استخر بزرگ خیلی خوشگل قرار داشت که آب زلال و شفافش هر ادمی رو وسوسه میکرد که تو این گرمای تابستون لباساشو دراره و یه شنای جانانه بکنه.سمت چپ هم یه پارک کوچولو، که شامل چند تا تاب و سرسره بود، قرار داشت.مشخص بود با عشق برای نوه هاش اونو ساخته بود‌. نوه ها و فرزند هایی که عکساشون روی دیوارای خونه اش بود اما از خودشون خبری نبود‌.بیشتر از این اطرافمو نگاه نکردم و وارد خونه شدم.خانم عزیزی روی صندلی راحتی همیشگیش کنار شومینه،قهوه میخورد و کتاب میخوند.سلام بلندی دادم که باعث شد سرشو به سمت من برگردونه و زیر لب با گفتن سلام ارومی با اشاره ازم بخواد که بیام روی صندلی رو به روش بشینم.
با چشم های نافذش از زیر عینک ته استکانیش به من نگاه کرد و با لحن محکم همیشگیش گفت:
_امروز روز کار تو نیست چی باعث شده اینجا ببینمت؟
روی صندلیم تکونی خوردمو و همونجور که با انگشتام بازی میکردم سرمو پایین انداختم و گفتم:
_راستش من یه مشکلی برام پیش اومده نمیدونم چجور بگم که...
_راحت باش دخترم حرفتو بزن
خجالت زده ادامه دادم:
_من ازتون میخوام اگه مشکلی نباشه اجازه بدید تمام وقت اینجا کار کنم.
خواست جوابمو بده که با یه عذرخواهی مانع شدم و ادامه دادم:
_خواهش میکنم الان جواب ندید هر کاری بگید میکنم.پرستاری،اشپزی،نظافت هرکاری که بگید فقط اجازه بدید اینجا بمونم.باور کنید جایی رو واسه موندن تو این شهر غریب ندارم.
نگاهی از سر دلسوزی بهم انداخت و با تعجب گفت:
_دانشجویی؟پدر و مادرت کجا هستن؟
_نه دانشجو نیستم.من تا اول دبیرستان بیشتر درس نخوندم خانوم.
تعجب رو توی چشمای میشی رنگش دیدم و ادامه دادم:
_پدر و مادری هم ندارم و پیش دوستم زندگی میکردم. اما الان شرایطی پیش اومده که صلاح نمیدونم اونجا بمونم.
با لحنی مهربون گفت:
_خودت میدونی من جز تو یه نفر دیگه رو واسه پرستاری از خودم استخدام کردم.اما همونجور که میبینی اونقدی سرپا هستم که بتونم کارای شخصیمو خودم انجام بدم. بیشتر هدفم یه همدم بوده تا پرستار.اما متاسفانه کسی اینو نفهمید.
کتابی که داشت میخوند و اسم غرور و تعصب روش به چشم میخورد رو بست و روی میز کنار دستش گذاشت و ادامه داد:
_من نمیدونم توی زندگی تو چه اتفاقاتی افتاده و واقعا متاسفم .تو این دوماهی که پیش من کار کردی، چیز بدی ازت ندیدم و دیدن روحیه ات و شخصیت مهربونت تو روزایی که اینجا بودی منو واقعا سر زنده کرد.
لبخندی زد و گفت:
_قلبم هیجوقت راجع به یه ادم به من دروغ نمیگه.میتونی از فردا وسایلتو بیاری و توی یکی از اتاقای بالا بمونی
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]

فکر نمیکردم اینقد راحت قبول کنه.با خوشحالی و ذوقی که هیچ سعی ای در پنهان کردنش نداشتم گفتم:
_واقعا؟یعنی میتونم؟وای خیلی ممنونم خانم عزیزی نمیدونم چجور ازتون تشکر کنم نمیدونید چه لطف بزرگی در حق من کردید.
یهو با چیزی که به ذهنم رسید با لحنی ناراحت گفتم:
_فقط من نمیخوام بخاطر من کس دیگه ای از کار بیکار بشه.
با لبخندی اطمینان بخش گفت:
_تو جای کسی رو نمیگیری.میتونی علاوه بر وظیفه ای که از قبل داشتی تو اشپزخونه کنار مریم خانم هم کمک کنی.
روم نشد اسمی از حقوق و این حرفا بیارم. همینکه اجازه میداد پیشش بمونم خیلی در حقم لطف کرده بود.از جام بلند شدم تا برم و زودتر وسایلمو جمع کنم که گفت:
_نگران حقوقتم نباش‌!
تعجب کردم.یعنی فکرمو خوند؟ای بابا منم دیوونه شدما اخه چجوری فکرمو بخونه .
تشکری کردم و ایندفعه با خوشحالی به سمت خونه سارا پرواز کردم.
از وقتی که اون جریانا پیش اومده بود دیگه نمیتونستم مثل قبل به سارا به چشم خواهر نداشته ام نگاه کنم.درسته واسه من خیلی کارا کرده بود و من زندگیمو مدیونش بودم‌.اما با چیزایی که دیدم فکر نمیکنم واسه ادمایی مثل اونا که سارا و آرش هم جزوی ازشون بودن زندگی یه نفر مهم باشه.شاید تو اون روز سرد زمستونی زندگیمو نجات داد که الان خودشو صاحب زندگیم بدونه و هر کاری دلش میخواد باهام بکنه‌‌.دیگه به کسی اعتماد ندارم.خدا رو شکر سارا هیچی از قضیه کار کردنم خونه ی خانم عزیزی نمیدونست و فکر میکرد اون زمان ها رو کتابخونه میرم و خودمو لای در نظرش کتابای مسخره ام گم میکردم.باید یه جوری بحث رفتنم رو پیش میکشیدم که شک و شبهه ای ایجاد نشه و نتونن دیگه پیدام کنن.اما باید چیکار میکردم ؟
با صدای زنگ در به خودم اومدم.سلانه سلانه با فکری داغون و پریشون بلند شدم و تصویر سارا رو روی صحفه ایفون دیدم.در رو براش زدم و در ورودی رو هم نیمه باز گذاشتم و دوباره لم دادم روی کاناپه. در ظاهر خودمو مشغول تلوزیون تماشا کردن نشون دادم.اما هیچی از برنامه ای که نشون میداد نمیفهمیدم و فقط یه جمله تو ذهنم پر رنگ بود.که چی به سارا بگم تا بیخیالم بشه؟
سارا مثل همیشه سلام پر انرژی داد و بسته های خرید توی دستشو با غر غر همیشگی زیر لبش مبنی بر ترافیک مسخره تهران ،به اشپزخونه برد.
سمتش برگشتم و سلام کردم.
همونجور که از روی اپن میدیدم داره خرید ها رو توی یخچال میچینه،رو به من گفت:
_ظهر جایی رفتی وقتی من بیرون بودم؟
لابد فهمیده من خونه نبودم.دروغ جایز نیست.
با لحنی خونسرد همونجور که کانالای تلوزیون رو جابه جا میکردم،گفتم:
_اره چطور مگه؟چیزی میخواستی برات بگیرم زنگ میزدی خب
اومد روی مبل کنارم نشست و گفت:
_نه بابا فقط تعجب کردم تو جز اخر هفته ها که کتابخونه میری جایی نمیری معمولا‌!
شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه نگاش کنم،گفتم:
_خب اشتباه میکردم.شهر تو روزای دیگه هم قشنگی هایی به جز کتابخونه داره.
سارا با خوشحالی ای که مصنوعی بودنشو به وضوح حس میکردم، گفت:
_البته خب!خوب کاری کردی.
و پرتغالی از ظرف روی میز برداشت و مشغول پوست گرفتنش شد.نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_میخوام برم خونه ی عمه ی مادرم و یه مدت اونجا بمونم.شایدم خوشم اومد و کلا موندم.
دروغ میگفتم اصلا پدربزرگم تک فرزند بود و مادرم عمه ای نداشت‌.
پرتغال از دستش به روی زمین رها شد و با تعجب رو به من گفت:
_خونه ی کی؟
بیخیال گفتم:
_عمه ی مامانم.
با تعجب گفت:
_مگه تو کسی رو داشتی توی تهران؟
سیبی از توی ظرف برداشتم و همونجور که گاز میزدم گفتم:
_اره اما توی تهران نه بندر عباس.دو تا پیرزن و پیرمرد اند که بچه دار نمیشن و سال هاست باهم زندگی میکنن.
شوک زده گفت:
_تو که اونا رو داشتی چرا حاضر شدی تو خیابون و پارک سر کنی اما نری پیش اونا؟الان چیشد که میخوای بری اونجا؟
_اره اونموقع نمیخواستم که عموم ردمو بزنه و مسلما اولین جاهایی که به ذهنش میرسید فامیلای مادریم بود.اما الان سال ها گذشته صد در صد بیخیال من شدن و دیگه چیزی واسه ترس وجود نداره.
به سمت من خم شد و گفت:
_درنیکا به چشام نگاه کن.
نه نباید به چشماش نگاه میکردم.تو این رمانایی که خونده بودم همیشه میگفتن که به چشم های کسایی که تو کار احضار جن و روح و این چیزا هستن، نگاه نکنید.
رومو سمت تلوزیون برگردوندم و گفتم:
_سارا تصمیممو گرفتم.اونام دو تا پیرزن پیرمرد عقیمن مسلما خوشحال میشن من برم پیششون.
با تاکید ادامه دادم:
_لطفا سعی نکن منو تحت فشار قرار بدی و منصرفم کنی.
کلافه پوفی کشید و گفت:
_انگار واقعا تصمیمتو گرفتی.حالا کی میخوای بری؟
تیر آخرو به هدف زدم و گفتم:
_فردا بلیط میگیرم.
داد زد:
_چی!؟فردا؟

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]
_اره بهشون زنگ زدم کلی خوشحال شدن و استقبال کردن از اومدنم.
خندیدم و ادامه دادم:
_منم گفتم تا پشیمون نشدن بذار از همین فردا چتر بشم سرشون.
سارا که کاملا در برابر من خلع سلاح شده بود؛گفت:
_با هواپیما میری یا اتوبوس؟
_به هواپیماها اعتمادی نیست که سالم برسوننت.با اتوبوس میرم.
با ناراحتی گفت:
_باشه حداقل بذار تا ترمینال برسونمت.
حدس زده بودم که تا لحظه اخر ول کن نمیشه،باشه ای گفتم و با گفتن شب به خیری به اتاقم رفتم تا وسایلمو جمع کنم.
وسایل خاصی نداشتم.چمدونمو از زیر تخت کشیدم بیرون و وسایلی اعم از تعدادی لباس و مانتو و کتابام و چیزهای ضروری دیگه ای رو داخلش چیدم.چند تا وسیله ارایش کوچیکی هم که کنار تختم چیده بودم رو هم توی جیب پشتی چمدونم جا دادم.میموند تخت کهنه و رنگ و رو رفته ام که مطمعن بودم بعد رفتنم آغوشش رو به روی اشغالا وا میکرد.
چمدونمو کنار تخت گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.چشامو بستم و به اینده ای که تصمیم گرفته بودم از این به بعد تنهایی روی پاهای خودم بسازمش،فکر کردم و چندی نگذشت که غول خواب منو در بر گرفت.
***
بلاخره شبی که قرار بود از سارا جدا بشم ،رسید و الان توی ماشینش نشستم که منو به سمت ترمینال ببره و از رفتنم مطمعن بشه.فکر اینجاش رو هم کرده بودم.ممکن بود بعدا بخواد مطمعن بشه من به بندر عباس رفتم یا فقط خواستم که بپیچونمش،بخاطر همین بلیطی رو به اسم خودم برای ساعت ۹ شب تهیه کرده بودم.با رسیدن به در ورودی ترمینال،پیچید به چپ و یه جایی نزدیک اتوبوس هایی که با داد مسافرا رو به مقصد تهران _ بندر عباس هدایت میکردند،نگه داشت.برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم و گفتم:
_مرسی که اینهمه مدت منو تحمل کردی و توی خونه ات راه دادی عزیزم.
بغلم کرد و گفت:
_این چه حرفیه گلم؟حتما بهم زنگ بزن و از خودت خبر بده.
تو دلم گفتم:
((اره حتما بهت زنگ میزنم اینهمه دردسر کشیدم از دست تو و اون ادمای عجیب غریب دورت فرار کنم.))
اما برخلاف درون اشفته و پر نفرتم،لبخندی که مصنوعی بودنش رو فقط خودم میدونستم،به روش پاشیدم و گفتم:
_حتما عزیزم.برو دیگه مزاحمت نمیشم.میدونم تو سالن مشتری داری.
به ساعت که هشت و نیم شب رو نشون میداد نگاه کرد و گفت:
_اوه اره واسه کراتین مو وقت دادم به یکی باید برم.ناراحت نمیشی اگه تا رفتن اتوبوس نمونم؟
از خدا خواسته گفتم:
_نه عزیزم چه ناراحتی ای؟درکت میکنم.
بغلش کردم و واسه این که شک نکنه سعی کردم حداقل دو تا دونه اشک بریزم ،چون که سارا خوب منو میشناخت و میدونست یه ادم احساساتیم.از طرفی خیلی بهش وابسته بودم و باید نشون میدادم حسم بهش مثل قبله و تغییری نکرده!
تمام بدبختیام و زجر هایی که کشیدمو جلوی چشمم اوردم و ناخوداگاه دو قطره اشک از چشام ریخت.هق هق الکی ای رو چاشنی اشکام کردم و خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم و با لحنی ناراحت گفتم:
_دلم برات تنگ میشه عزیزم!
با ناراحتی جواب داد:
_ناراحت نباش عشقم منم دلم تنگ میشه باهم دیگه حرف میزنیم!
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و جوری که تمام سعیمو میکردم تو چشماش زل نزنم،گفتم:
_من دیگه برم.خدافظ عزیزم‌!
در ماشینو وا کردم و پیاده شدم.
از پنجره نگاهی بهم انداخت و گفت:
_مراقب باش.خدافظ!
و گاز داد رفت.
هوف راحتر از اونی که فکر میکردم پیچوندمش اما باید حواسمو جمع میکردم.
روی صندلی های انتظار نشستم و به دور ورم چشم انداختم.به رفت و امد های مردم!به شور و شوقشون!به راننده اتوبوسایی که بخاطر سیر کردن شکم خودشون و خانوادشون صداشونو انداخته بودن رو سرشون و مسافرا رو به سمت مقصد درست هدایت میکردن.لابه لای ادمای دورم چند صندلی اونور تر چشمم خورد به یه خانومی که بچه کوچیکی که به نظر میرسید دو سالش باشه رو بغـ*ـل کرده بود و گریه میکرد.کنجکاو شدم و بلند شدم به سمتش رفتم.رو بهش با لحنی کنجکاو گفتم:
_خانوم چیزی شده؟میتونم کمکتون کنم؟
با درموندگی به من نگاه کرد و با لهجه جنوبی شیرینی که چاشنی فارسی حرف زدنش بود گفت:
_هی چی بگم خانوم!یه قرون پول داشتم اونم ازم دزدیدن.الان حتی پول ندارم یه بلیط بگیرم برگردم ولایتم
با ناراحتی گفتم:
_همسرتون کجاست؟
با صدایی که از شدت گریه مرتعش شده بود، گفت:
_زندانه خانوم زندان!خدا خیرش نده اون خیر ندیده ای که بابای این طفل معصوم رو انداخت زندان .اومدم اینهمه راه رضایتش بگیرم.قبول نکرد ای از خدا بی خبر!
نشستم کنارش و به نشونه همدردی دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
_اشکاتو پاک کن خاله.توام مثل مادر من میمونی.
به بچه ای که تو بغلش خواب بود اشاره کردم و گفتم :
_بخاطر این بچه گریه نکن‌!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

پریا دهقان

همراه انجمن
عضو انجمن
28/4/19
70
2,745
396
20
[HIDE-THANKS]

بلیطمو از کیفم دراوردم و سمتش گرفتم و گفتم:
_بیا خاله من یه بلیط دارم به سمت بندر عباس.میخواستم برم اما مشکلی پیش اومد دیگه نمیتونم برم شما جای من برید.
با تردید نگام کرد و گفت:
_اخه..
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
_بگیر خاله! فکر کن خدا منو واسه مرحم اشکات فرستاد.
دست تو جیبم کردم و تراول پنجاهی دراوردم و همراه با بلیط بهش دادم و گفتم:
_ببخشید توانایی منم همینقدر بود.مراقب باش ایندفعه کسی ازت چیزی ندزده.
با قدردانی نگام کرد و بچه رو رو یه شونه اش گذاشت و بلند شد.خم شد که دستمو ببوسه.مانع شدم .با یه دنیا تشکر که تو نگاش موج میزد و به لحنش هم سرایت کرده بود،گفت:
_اجرت با امام حسین دخترم.
با لبخند گفتم:
_برو تا جا نموندی.خدانگهدارت!
با لبخند خداحافظی کرد و به سمت اتوبوس دویید.
از کارم کاملا راضی بودم.خیلی حس خوبی بود که دل بنده ای از خدا رو شاد کنی و بتونی اشکاشو به لبخند تبدیل کنی.
گوشیمو از جیبم دراوردم و سیم کارتشو جدا کردم.به سیم کارت توی دستم نگاهی انداختم و شکوندمش و تو نزدیک ترین سطل اشغالی کنارم انداختم.اینجوری تمام احتمالاتی که سارا میتونست پیدام کنه رو به صفر رسونده بودم.
با حسی خوب که بعدا از انجام کارم بهم منتقل شده بود به سمت خیابون رفتم و تاکسی گرفتم.ادرس خونه ی خانم عزیزی رو دادم و چشامو بستم.تا اونجا که بالا شهر محسوب میشد زمان زیادی طول میکشید تا برسم‌.وسوسه خوابیدن توی تاکسی نا اشنا رو کنار زدم و خودمو سرگرم مناظر زیبای شهر کردم.
با رسیدن به مقصد مورد نظرم پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.به باقی مونده پولی که برام مونده بود نگاه کردم.خیلی کم بود.تو این گرونی هیچی به حساب نمی یومد.با ناراحتی پولو داخل کیفم انداختم و زنگ خونه رو زدم.بعد از چند دقیقه که برای من توی این سرمایی که نمیدونم تو این شب تابستونی از کجا سر و کله اش پیداش شده بود،کلی طول کشید؛در باز شد.وارد شدم و بی توجه به چراغای رنگارنگ اطراف حیاط که نوری آبی و قرمز رو به فضای حیاط بخشیده بودند، وارد خونه شدم.به اطراف خونه سرک کشیدم‌.انتظار داشتم که خانم عزیزی رو اطراف شومینه روی صندلی همیشگیش ببینم.اما اونجا نبود و صدای پاشنه های کفشی منو ترغیب کرد که نگاهم رو به سمت پله ها بکشونم.دیدمش که با قدم های محکم و استوارش پایین میومد و نگاه نافذش روی من و چمدون دستم قفل شده بود.نگاهش رو به سمت راستم چرخوند.متقابلا نگاهم رو به جایی که دوخته بود،دوختم.مریم خانم رو دیدم که با تعجب به من و چمدون دستم نگاه میکرد.با صدای خانم عزیزی که از کنارم میومد،برگشتم و سر به زیر سلام دادم.جواب سلاممو داد و رو به مریم خانم گفت:
_این دختر گلم از این به بعد با ما زندگی میکنن و توی اشپزخونه به شما هم کمک میکنن.
مریم خانم با تعجب به من نگاهی انداخت و رو به من خانوم عزیزی گفت:
_ایشون مگه پرستاری نبودن که روزای چهارشنبه و پنجشنبه اینجا میومدن؟
خانم عزیزی گفت:
_بله،اما بنا به تصمیم من از این به بعد به علاوه کار سابقش،کمک دست شما هم هستن.
مریم خانم با تعجب گفت:
_چشم خانوم هر چی شما بگید!
خانوم عزیزی رو به منی که شاهد مکالمشون بودم، گفت:
_میتونی یکی از اتاقای سمت راست طبقه دوم رو انتخاب کنی.خودت دیگه اینجا رو خوب میشناسی دخترم.
با لحنی شرمنده گفتم:
_این لطفتون رو فراموش نمیکنم خانوم عزیزی!
با لبخند گفت:
_راحت باش اشرف صدام کن دخترم!
مثل خودش لبخندی زدم و گفتم:
_چشم اشرف خانوم!
با تحسین به سر تا پام نگاهی انداخت و به سمت صندلی همیشگیش کنار شومینه حرکت کرد.
راه پله ها رو در پیش گرفتم که لحظه اخر برگشتم و گفتم:
_داروهاتونو که خوردید؟امری با من ندارید خانوم؟
با لحنی که مهربونی ذاتی وجودش همیشه بهش رنگ میبخشید،گفت:
_نه عزیزم امشب رو با خیال راحت بخواب.فردا هفت صبح سر میز صبحانه میبینمت.
اووه کی میره اینهمه راه رو؟تازه یادم افتاد اشرف خانوم به شدت با نظم بود و روی ساعت دقیق وعده های روزانه اش حساس بود و همیشه با کارکنانش سر یه میز مینشست.بر عکس تمام آدمای پولداری که کارکناشونو در حدی نمیدونستن که باهاشون سلام کنن چه برسه باهاشون سر یه میز شام و ناهار بخورن.نگاهم به پله ها افتاد.اگه بخوام با یه نگاه تقریبا بگم چند تا پله بود.سی تایی میشد و این برای منه تنبل فاجعه بود.خدا میدونه این پیرزن چجوری از اینا بالا پایین میرفت.جاش بودم با این ثروتی که دارم صد درصد یه آسانسور واسه راحتی خودم میساختم.اما اشرف خانوم با اینکار انگار نمیخواست قبول کنه که پیر شده و اصرار داشت که همیشه خودشو سرحال نشون بده.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: