در حال تایپ رمان مسکوت | آرام_ر کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Aram789

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
یک ماه گذشت و توی این یه ماه خیلی بی حوصله شده بودم
تا این که بار آخر که پیش دکترم رفتیم گفت که میتونم آتل
پام رو باز کنم و فقط خودم باید مراقب باشم.
انقدر خوشحال شدم که دلم می خواست دکتر رو بغـ*ـل کنم و
حسابی بچلونمش به خاطر این خبر خوشش.
با همون ذوق زدگی توی چهرم که کاملا نشون می داد الانه
که پس بیوفتم دستام رو بهم کوبیدم و پر شور رو به دکتر
گفتم
_راست می گی دکتر؟ یعنی سرکارم نمی ذاری؟ بخدا حوصلم
پوکید از بس تویِ یه اتاق موندم و مگس پرونی کردم. نه
اصلا مگسی هم نبود که بخوام بپرونم. مسیرِ هر روزم از
این ور اتاق بود تا اون سرِ اتاق، دیگه مسیر خیلی زیاد می شد
یه سر می رفتم توی سالن و برمی گشتم.
خلاصه که خیلی با این خبرت خوشحالم کردی دکتر جون، خدا
سایت رو از سر بچه هات کم نکنه.

خندش گرفت؛ توی این یه ماه و نیم به پر حرفی هام عادت کرده بود
و چیزی نمی گفت.
گیره ی آتل رو باز کرد و حینی که درش می آورد با خنده
گفت
_من بچه ندارم دخترک شیطون.

صورتم جمع شد؛ لوسِ مسخره. من با این قد و قواره سنِ
خواهرتم به من می گی دخترک؟
برو به عمت این وصله هارو بچسبون.
می گن به مردا نباید رو داد ها؛ حالا تحویل بگیر ببین چی
می گـه.
دیگه چیزی بهش نگفتم و ساکت موندم تا کارش رو انجام
بده. همین که آتل رو باز کرد خم شدم شلوارم رو بالا کشیدم
و نگاهش کردم.
دوباره یه نسخهٔ جدید برام نوشت و توصیه های به قول خودش
لازم رو کرد.
آخر سر هم اضافه کرد که اگه دیدم از درد پام کم نمی سه حتما
بیام پیشش.
کلی ازش تشکر کردم و با کمک خودش از جا بلند شدم.
می خواست کمک کنه تا بیرون برم که همون لحظه در باز
شد و آتاش اومد داخل. چند دقیقه پیش تلفنش زنگ خورد و
احتمالا تا همین الآن مشغول صحبت با اون پشت خطیش
بود. نمی دونم عصبانیتش از کجا آب می خورد ولی با حالتِ
عصبی اخماش رو غلیظ تر کرد و من رو تیز نگاه کرد.
زیر لب از دکتر تشکری کرد که از صدتا فحش هم بدتر بود، بعد
هم دست من رو گرفت و همراهش از اتاق خارج شدم.
خیلی نمی تونستم زود قدم بردارم اما با این حالتِ عصبی که
آتاش به خودش گرفته بود جرئت نداشتم جیک بزنم.
معلوم نیست کی چی بهش گفته که این همه عصبیه. بالاخره
نتونستم طاقت بیارم و خیلی ناگهانی دستم رو از دستش
کشیدم بیرون.
اولش از حرکت ایستاد و بعد به آرومی برگشت سمتم. واقعا
حرکاتش رعب بر انگیز بود. یه جوری برگشت انگار که داره
می گـه چه غلطی کردی.
طبقِ عادت دست چپش توی جیبِ شلوارش بود که آوردش
بیرون و خیلی ترسناک نگاهم کرد.
الان من باید طلبکار باشم اون وقت این آقا...
کم نیاوردم و شمرده شمرده گفتم
_دستم رو شکوندی. چه خبرته؟!

دندوناش رو روی هم فشرد و از میونشون غرید
_برو توی ماشین اگه نمی خوای دیوونه شدنم رو ببینی.
برو که اگه نری نادیده می گیرم هرکی این جا هست و نیست
و می زنم به سیم آخر. سیمِ غیر آخرم رو دیدی؛ می خوای
به آخرش نرسه برو. لجبازی نکن با من که دودمانت رو به باد
می دم.

خیلی خونسرد گفتم
_چرا باید لجبازی کنم؟ حتما از چیزی عصبی هستی که این
طوری رفتار می کنی. خب حق ندارم علتِ رفتارت رو بدونم؟

چند بار به حالتِ عصبی کف دستش رو کشید روی صورتش
و بعد نفسش رو داد بیرون. بابا پرستیژ!
نگاهش رو از زمین گرفت و به من دوختش. حس می کردم
می خواسته خودش رو آروم کنه اما چندان موفق نبود.
_تکرار نمی کنم حرفِ چند بار تکرار شده رو؛ کاری که بهت
گفتم رو بکن.

سرم رو تکون دادم و بی اهمیت به حالِ داغونش خودم به
تنهایی مسیر رو طی کردم و بعد هم تکیه دادم به ماشین.
کمی بعد اون هم اومد و در ماشین رو باز کرد.
سوار شدم و سرم رو تکیه دادم به صندلی، واقعا حوصله
اش رو نداشتم. حتی با حسِ حرکت ماشین هم چشمام رو
باز نکردم، خسته بودم؛ حالا که سبک شده بودم احساس
می کردم خوابم میاد اما...
چشمام رو باز کردم و از توی آینه بغـ*ـلِ سمت خودش نگاهش
کردم. حداقل این طوری اگه مچم و می گرفت فکر می کرد
دارم بیرون رو نگاه می کنم.
یه دستش رو گذاشته بود لب پنجره و با دست دیگه فرمون رو
کنترل می کرد.
گـه گاهی هم دستِ آزادش رو میون موهاش می برد؛ هنوز
هم عصبی بود.
خیلی دلم می خواست بدونم چه خبر شده که انقدر اعصابش
به هم ریخته.
یه لحظه پشتِ چراغ قرمز وایساد و تا خواست من رو نگاه
کنه چشمام و به طرفِ دیگه ای تاب دادم.
از گوشه ی چشم فهمیدم داره با اخم نگاهم می کنه.
سرم رو چپ و راست کردم به معنی« چیه، چته؟» فکر می
کردم الآن سرش رو بر می گردونه اما طلبکار گفت
_به چی زل زدی؟

دیدم اگه هیچی نگم یا بگم هیچی خیلی ضایعست برای
همین شانسکی به مغازه ای اشاره کردم و گفتم
_اون جارو نگاه می کردم.

وقتی نگاهم بهش افتاد فهمیدم مغازه بستنی فروشی بوده
که من بهش اشاره کردم.
اونم چی؟ بستنی با شیر گاو میش.
وقتی خوب فکر کردم دیدم واقعا خیلی وقته نخوردم و دلم
می خواد.
برگشتم سمتش که هنوز هم با اخم نگاهم می کرد.چند لحظه
بر و بر نگاهش کردم که بالاخره لب از هم باز کرد
_حال و هوای بچگیات زده به سرت؟

با همون ته مونده لجبازی که هنوزم اثری از آثارش به جا بود
جبهه گرفتم
_مگه فقط بچه ها بستنی می خورن؟

پوزخند زد، احساس می کردم داره مسخره ام می کنه و
وقتی جملهٔ بعدش رو شنیدم به یقین رسیدم.
_نه؛ ولی به روحیهٔ صلح ستیزت نمیاد.

دهنم باز موند و چند بار ناباورانه پلک زدم، خدایا باورم نمی شه.
الان این به من گفت صلح ستیز؟
واقعا خودش رو ندیده یا خوب شخصیتش رو نمی شناسه
که همچین وصله هایی به من می چسبونه؟
کمی توی جام جابه جا شدم و به سمت اون مایل شدم.
سعی کردم فکم رو ببندم و بالاخره با صدایی که مخلوطی از
خشم و حیرت داشت گفتم
_به من می گی صلح ستیز؟

جوابی نداد اما پوزخندش به قوت به جا بود. راه کمی باز شد
و ماشین رو به حرکت در آورد که با همون لحن بهش پریدم
_واقعا معنی جمله ات رو نمی دونی؟ به من می گی صلح
ستیز؟ من روحیه صلح ستیز دارم؟
یعنی واقعا تا حالا توی آینه رو نگاه نکردی که بفهمی صلح
ستیز یعنی چی؟ اصلا تو معنی صلح رو می دونی که تازه
به من می گی صلح ستیز؟ تازه اصلا این کلمه رو شنیدی، معنیش
رو می دونی که به من می گی صلح ستیز؟

بالاخره عصبی شد و جوری روی فرمون کوبید که از ترس یکم
رفتم عقب. صورتش رو برگردوند سمتم و چند بار مشتش
رو به آرومی کوبید روی صندلی.
یکی نیست بگه می خوای آروم بشی الان بدتر می شه که یهو
دیدی اون مشتت رفت تو صورت یه بنده خدایی. تعادل روحی
که نداری خداروشکر.

نفسش رو بیرون داد
_چه خبرته؟ باز سوزنت گیر کرد؟

با تمام تلاشم نتونستم خودم رو کنترل کنم و دهنم رو جوری
باز کردم که تا ته حلقم هم پیدا شد.
_نخیر سوزنم گیر نکرد؛ دارم می گم چرا به من می گی صلـ

پرید وسط حرفم و با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت
_تکرار کن، یه بار دیگه تکرار کن اون کلمه رو تا زنده زنده
دفن شدنت رو به چشم ببینی.

با تمسخر نگاهش کردم و ضرب المثلی که نمی دونم از کجا
اومد تو ذهنم رو تحویلش دادم.
_تو که گور کنی واسه خودت گور بکن.

یکی از درگیری های ذهنی که همیشه دارم اینه که این ضرب
المثل هایی که تحویل مردم می دم درسته یا نه.
الآنم خیلی دو به شک بودم ولی زدم به سیم آخر و گفتم
مرگ یه بار شیون هم یه بار.
می گم؛ ضایع شدن رو هم به جون می خرم.
همچین آدمِ بی پروایی هستم.
جوابم رو نداد و روش رو کرد اون ور. آخه چی می گفت؟
برم بمیرم با این ضرب المثل زدنم.
منم دیگه سرم رو تکیه دادم به صندلی و چیزی نگفتم.
نامردِ بی وجدان دیدی واسم بستنی نگرفت؟
سطح توقعت رفته بالا سولین، فکر کردی الان تو بگی دلم
بستنی می خواد اونم زرت می گـه چشم می ره واست می گیره؟
دست بردار بابا. این هیچ وقت آدم نمیشه!
اما امیدوارم یه روز بتونم تغییرش بدم، حداقل یه خورده.
در حدی که یکم این رفتارِ نا شایستش رو بزاره کنار.
از همون اول هم من توقعم پایین بود. ایشون خودش به
تنهایی سطحِ توقعم رو به حدأقل رسوند.
کفِ کف. یعنی دیگه امکانش نیست پایین تر از این بیاد.
ای خدا جانِ من؛ گیر چه آدمی انداختی مارو.
صدایی از درونم داد زد
_تو هم که اصلا نه دوستش داری نه بهش احساسِ خوبی
داری.

قبل از این که بخواد برام خوددرگیری ذهنی درست کنه خفش
کردم و گلوم رو فشردم.
مارو چه به صدایِ درون. والا بخدا.
از صدای بوق بوق رو اعصابِ ماشین ها کلافه شده بودم و
دلم می خواست سرم رو بکوبونم تو دیوار.
آخه با بوق زدن چه کاری حل می شه؟ راه زودتر باز می شه؟
من خودم به شخصه اگه مرد بودم با دوچرخه یا موتور و
حتی با فرقون هم حاضر بودم برم.
چیه مگه؟ آدم فقط یه وسیله می خواد که برسونتش.
با این حجم ترافیک توی تهران هم مطمئنا گزینه های بهتری
از ماشین هستن. مخصوصا موتور، قبلا با داداش سایه دور
می زدیم، چه کیفی می داد.
بعد از این که داداش سایه ازدواج کرد و رفت شیراز موتورش
رو فروخت و ما دیگه از اون دور دورای باحال بی نصیب
موندیم.
هر چند همون موقع هم رفت و آمد با کنترل و نظارت دقیقِ
کتی جون بود و از حق نگذریم کمی هم محدود می شدم.
ناسلامتی اون موقع یه پسر مجرد و جوون توی خونهٔ سایه
اینا بود.
پوفی کردم و شیشه سمتِ خودم رو دادم پایین.
چی می شد الان یه تلفن داشتم زنگ می زدم به سایه؟
دلم براش تنگ شده.
به آتاش بگم؟ اون که واسه من یه بستنی هم نمی گیره بیاد
سیم کارت و تلفن بگیره؟
از همون اول رفت و آمد و گپ و گفت با دوستا و نزدیکان
رو قدغن کرد.
حالا امکانش هست قبول کنه؟
وقتی منطقی و درست بهش فکر کنی مطمئنا نه.
دیگه انقدر بانو رو توی دردسر انداختم که روی این و ندارم
چیز دیگه ای ازش بخواهم پس از طریق بانو هم نمیشه
کاری کرد.
اوف خدایا یه راهی بزار پیشِ پام. چیکار کنم؟

با استرس نگاهی به آتاش انداختم و وقتی متوجهم شد
نفسم رو نامحسوس بیرون دادم. با شهامتی که نمی دونم
از کجا اومده بود خیلی قاطع گفتم
_من به تلفن نیاز دارم.

حتی سرش رو بر نگردوند نگاهم کنه. در این بهم اهمیت
می ده!
عصبانی نشدم؛ دیگه به رفتارهای غیر منتظره اش عادت کرده
بودم. حداقل کمتر واکنش نشون می دادم.
چشمام رو توی کاسه چرخوندم و با دست آروم به شونه اش
کوبیدم.
_نشنیدی چی گفتم؟

هنوز جمله ام کامل تمام نشده بود که نگاه تیزش چشم هام
رو نشونه رفت و بعد صداش بود که بلند می شد
_مهم نیست که شنیدم یا نه؛ اهمیتش توی اینه که بخوام
بشنوم یا نه.

به قولِ سایه کمرم از جمله ی سنگینت شکست دلاور. این
این جمله اش یعنی این که حرفت رو نشنیده گرفتم.
می خوام صد سالِ سیاه نشنوی. اصلا کر بشی صرفش بیشتره.
سرم رو با تمسخر تکون دادم.
_منم انقدر می گم تا جمله ام رو به جای شنیدن بگیری.
می فهمی که چی می گم؟

_نشنیده گرفتنش به نفعته. چون اگه جمله ای رو بشنوم که
خوش به مذاقم نیاد کامم تلخ می شه و این کامِ تلخ واگیرداره.
نباشه من گیرش می دم، سرایتش می دم، من سرایتش می دم.

نیشخندم فقط سرپوشی بود برای خشم درونیم. بازم عصبیم
کرده بود، بازم تونسته بود.
_حواست هست چقدر منم منم می کنی؟ دنیا مال تو نیست.
هیچ چیز مال تو نیست. هیچ چیز!

ماشین رو گوشه ای پارک کرد و حجم عصبانیتش دوبرابر
شد، اخم هاش گره ناگسستنی خورد و نیم تنه اش کامل
به سمتم برگشت. انگشت اشاره اش رو بلند کرد و با تأکید
گفت
_خیلی چیز ها مالِ منه. خیلی افراد هم تحت مالکیت من
هستن. همون حکم و دارن؛ من بهشون می گم چیکار کنن.
صداش رفته رفته بلندتر شد و «من» رو تأکیدی گفت
_مـن می گم قدم از قدم بردارن یا نه. من می گم کجا برن
کِی برن با کی برن و چطور برن. فهمیدی؟
نه نمی فهمی. سرت رو مثلِ کپک کردی زیر برف و نمی خوای
بفهمی چی می گم. خط قرمزهای من و می دونی و نادیده
می گیری. نادیده می گیری من رو، صلاح دید هام رو. هرچی
بهت می گم به عکسش عمل می کنی.

بهم برخورد؛ خیلی بهم برخورد. آدما رو چی می دید؟ واقعا
چی می دید؟ یه وسیله برای رفعِ نیاز های اون؟! چی فکر
کرده. کی انقدر خودخواهش کرده؟
این شخصیت با اونی که کتایون می گفت فرق داشت.
شاید هم فرق کرده بود. نمی دونم.
فقط می دونم که این مرد رو به روم بیش از حد خودخواهه!
زل زدم توی چشم های تخریبگرش. صدام از حجمِ خشمی
که توی وجودم بود بم شده بود و من با سرد ترین لحن ممکن
داد زدم. داد زدم اما لحنم سرد بود؛ داد زدم چون داشت از
حدش می گذشت.
_گفتی خیلی ها تحتِ مالکیتت هستن. من...خوب گوش کن، من
نیستم. من آزادم، برای خودمم.
هیچ سندی نیست که بگه شخصی متعلق به کسی می شه.
هرکس برای خودشه.
بار دیگه جمله ام رو به صورتِ بخش بخش تکرار کردم.
_مالِ خو...د..ش.
بهت احترام می ذاشتم. حرفت رو گوش می کردم؛ خط
قرمزها و صلاح دید هات رو نادیده نمی گرفتم.
اگه، اگه فقط یکم از حجمِ خود خواهیت کم می کردی.

بی مهابا فریاد کشید
_آره من خودخواهم، خودرأی و متکبرم. ربطش به تو چیه؟
تو چرا مدام من رو نهی می کنی و از پاکی و شریفی دم می زنی؟
از سفید بودن به من خیری نرسید. سیاه باشم حداقلش بازیچهٔ
دست این و اون نمی شم.
آره من خودخواهم، خودخواهم کردن. به همه حکم می کنم.
تو چی می خوای از جونم؟

برخلاف اون من به زمزمه راضی شدم.
با صداقتِ تمام همهٔ حسی که از رفتار هاش بهم دست می داد
رو براش شرح دادم.
بزار بدونه؛ اگه بدونه شاید راه به راه بهم گیر نده. شاید..!
_بهم بر می خوره. به غرورم بر می خوره وقتی بهم دستور
می دی، امر و نهی می کنی، محدودم می کنی اونم توی
چیز هایی که کاملا به من مربوطه.
با خودم می گم این مرد کیه که برای شخصیتِ من پشیزی
قائل نیست؟
کیه که بهم حکم می ده؟ کی بهش قدرت داده که همه رو
زیر سلطه خودش می بینه.

حرفم رو زدم و بعد از اون نگاهش کردم؛ می خواستم ببینم
حرفام تأثیری داشته یا نه که زهی خیال باطل.
ذره ای از خشمش کم نشد و نگاهش هنوز به همون تیزی و
برندگی بود.
انگار که بخواد وجودم رو تکه تکه کنه. مثلِ این که قصد
تخریبم رو داشته باشه.
چی می خواد این ویرانگر؟ وجودم رو خالی کرد بسش
نیست؟ قلبم و تصرف کرد کافی نیست؟
اسمش روی منه. بیشتر از این می خواد نابودم کنه؟
چشماش به سرخی می زد و فکش روی هم قفل شده بود.
از میون دندونای بهم کلید شده اش صداش رو شنیدم که
چطور احساسم رو تحقیر می کرد.

_گفتی من خودخواهم، تأیید کردم، گفتم چی؟
جوابی ندادم که بلندتر داد زد
_چی جوابت رو دادم؟

اخمام رو توی هم کشیدم.
_گفتی آره من خودخواهم.

دستش دور فرمون حلقه شد و این بار تن صداش بلند تر
بود
_گفتی متکبری. چی گفتم؟ چی گفتم من. گفتم آره متکبرم.
پس حالا چرا نشستی و برام از احساست می گی؟
نکنه انتظار داری برام اهمیت داشته باشه؟

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و اشکم چشمم رو پر کرد.
خاک بر سر من!
ازت متنفرم جناب ستوده. از شخصیتِ تخریبگرت متنفرم.
یه قطره اشک از چشمم روانه شد و با نفرت زمزمه کردم
_تحملت نمی کنم. بیشتر از این تحملت نمی کنم.

دستیگره درِ کنار خودم رو باز کردم و جیغ کشیدم
_تحملت نمی کنم عوضیِ پست فطرت.

نموندم؛ دیگه نمونده تا به خودش بیاد و بفهمه چی شده.
با بیشترین سرعتی که از خودم انتظار داشتم شروع کردم
به دویدن.
بی انصافِ نامرد. چند ماه گذشته و اون حتی یه ذره هم
نرم نشده، یکم هم از موضعش پایین نیومده.
چی دارم بگم در برابر این حجم از نامردی.
هنوز زیاد از ماشین دور نشده بودم که صدایِ فریادش
رو شنیدم.
بی توجه با پشت دست اشکام رو پاک کردم و تند تر دویدم.
چراغ قرمز بود و یکم دیگه سبز می شد؛ اگه من می رفتم
اون طرف خیابون شاید دیگه بهم نمی رسید.
همین کار رو کردم و به سرعت از عرض خیابون عبور کردم.
چراغ سبز شد و حرکت ماشین ها هم در پی اون.
اون طرف خیابون ایستاده بود که برایِ یه لحظه دیدم بی
توجه به ماشین ها داره به سمتم میاد.
فوری برای ماشینی که سر راهم بود دست تکون دادم.
نأیستاد. این بار ریسک کردم و جلویِ ماشین بعدی ایستادم
و دستم رو تکون دادم.
همین که من رو دید به شدت زد روی ترمز و من سریع سوار
شدم.
با اشکی که هنوز روون بود رو به راننده ی میانسال گفتم
_آقا توروخدا برو.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
هنوز حرف از دهنم بیرون نرفته بود که درِ سمت من باز شد.
خودِ لعنتیش بود.
نبضِ شقیقه اش می زد و این یعنی اوج عصبانیتش.
با خشم نگاهم کرد و با لحن کنترل شده ای غرید
_بیا بیرون.

روی صندلی خودم رو کشیدم عقب و داد زدم
_ولم کن چی می خوای از جونم؟

فکش بیشتر قفل شد و این بار صدایِ راننده ماشین بلند
شد.
_دخترم اگه دعوا خانوادگیه توروخدا من رو قاطی نکنید
من کار و زندگی دارم.

قبل از این که بخوام چیزی بگم یا حتی حرفِ پیرمرد تموم
بشه دستم توسط کابوسم کشیده شد و من از ماشین خارج
شدم.
فایده ای نداشت؛ این باتلاقی بود که خودم برای خودم درست
کرده بودم و رهایی ازش غیر ممکن بود.
چشمام رو بستم و دو قطره اشک همزمان از چشم هام
روونه شد. چونم لرزید و حتی نفهمیدم آتاش چی به راننده
گفت که رفت.
بی حرف زل زدم توی صورتش که پهلوم توی دستش چنگ
شد.
_من نفسِ تورو می برم که فکر کردی می تونی من رو دور
بزنی.

حتی یه لحظه هم برای پاسخ دادن درنگ نکردم‌. این مرد حتی
لیاقت سکوت هم نداشت.
_ببر.

این بار فریادش بلند شد
_می برم.

متقابلا داد زدم و همون جمله ی قبل رو تحویلش دادم.
_ببر!

_بریدن نفست کافی نیست. کافی نیست!
می سوزونم، من آتیش می زنم تورو.

خودم رو از حصار دستاش رها کردم و با انزجار گفتم
_تو هم با من می سوزی.

_من سال هاست دارم می سوزم. تو آتیشی که بقیه برام درست
کردن می سوزم و دم نمی زنم. کسی به دادم نرسید و دم
نزدم. کسی صدام رو نشنید و دم نزدم.

حال خودم رو نمی فهمیدم. از یه طرف دلم برای این لحنِ
محکمی که پشتش یه دنیا غم بود می سوخت و از طرف
دیگه احساس حقارت و غروری که شکسته شده.
باید چی کار می کردم؟ اگه یه نفر دیگه جایِ من بود چی کار
می کرد.
نفهمیدم چرا اما لحنم آروم شد و دیگه اثری از اون نفرت
و انزجار نداشت.
_من رو هم داری می سوزونی!

مستقیم زل زد توی چشمام. عصبی بود ولی کمتر از قبل.
_تو خواستی بسوزی. نخواستی دردِ من رو ببینی؟ نخواستی
حسش کنی؟ پس چرا حالا تاب و تحملش رو نداری؟

راست می گفت، من خواسته بودم نزدیکش بشم.
من می خواستم دردش رو بدونم.
اما حالا....خیلی دردناکه، خیلی!
این مرد چطور کمرش زیر بار این غم نشکسته؟
نمی دونم، دیگه هیچی نمی دونم.


********

با عصبانیت بالشت رو برداشتم و گذاشتم روی سرم. کی بود
که انقدر در می زد و خسته هم نمی شد؟
دیشب تا نزدیکی صبح خوابم نبرد و حالا هم که می خواستم
یکم بخوابم مزاحم شدن.
چه سمج هم بود ناکس، ول کن دیگه جون مادرت.
بالشت رو بیشتر روی سرم فشردم اما فایده ای نداشت و
بالاخره مجبور شدم بلند شم.
پا کوبان و با چشم های نیمه باز کنار در رفتم، قفلش رو باز
کردم و با یه چشم پشت در رو نگاه کردم.
چند ثانیه اول مغزم دستوری نداد و همین فرصت برای
اون کافی بود تا وارد اتاق بشه و در رو ببنده.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم و یه قدم رفتم عقب.
خدایِ من؛ این این جا چی کار می کرد؟
مگه آتاش نگفته بود نگهبانا داخل نمیان؟
حالا با حضورش توی خونه هم که کاری نداشته باشم، توی
اتاقِ من چرا؟
سعی کردم به خودم مسلط بشم و بدون این که جا خوردگیم
رو نشون بدم اخم ریزی کردم.
_چی می خوای این جا؟

ابروهاش رفت بالا و لبخند مسخره ای زد، حداقل به نظر من که
خیلی مسخره بود.
عوضی؛ مطمئنا قصد خوبی نداره. باید چیکار کنم؟
چنگ زدم به بلوزم و توی همون حالت نگاهش کردم.
زیاد نگذشته بود که صداش بلند شد
_این جا چی می خوام؟ زود پرسیدی. راستش انتظار نداشتم.

چشمام رو ریز کردم و نگاهش کردم. جوری حرف می زد
انگار که پشتش به جایی گرمه.
کمی فکر کردم و بعد دو هزاریم افتاد؛ امروز جمعه بود!
خدمتکار ها امروز مرخص بودن؛ مطمئنا ویلا خلوت تر از
همیشه ست.
آتاش هم...نمی دونم کجاست.
_با کی کار داری؟ چرا اومدی توی اتاق من؟

خندید
_معلوم نیست که با شخصِ شخیص خودت؟

نفسم رو نامحسوس به صورت مقطع بیرون دادم. خدایا
می دونم حواست هست، کمکم کن.
_چی از جونم می خوای؟

_خب راستش مطمئنم که فکر می کنی ازت کینه به دل گرفتم،
به هر حال تو باعث شدی از دو تا کار برکنار بشم.
یکی کارم توی این خونه و...

مکث مرموزی کرد و بعد از مدت کوتاهی پی حرفش رو
گرفت.
_یکی هم کار برای شهریار خان.

دستم مشت شد و تنها چیزی که تونستم بگم یه کلمه بود
_پست فطرت.

بی اهمیت به توهینی که بهش کردم ادامه داد
_خب آره، ازت کینه به دل گرفتم؛ اما...بعدش که شهریار
خان یه مأموریت جدید بهم داد کینه ام از یادم رفت.
می دونی اون مأموریت چی بود؟

دستش سمتِ گونه ام رفت و با پشت انگشت اشاره اش صورتم
رو نوازش کرد
_این که بفهمم این دختر کیه و چی کارست؛ اتفاقات بینش
و این که چطوری کارم رو پیش ببرم اصلا مهم نیست.
می فهمی که؟

به شدت دستش رو پس زدم و با انزجار نگاهش کردم
_حالم از آدمایی مثل تو بهم می خوره کثافتِ...

حرفم نیمه تمام موند چون محکم توی دهنم کوبید.
انگشتم رو روی لبم گذاشتم و بعد به خونی که ازش اومده
بود خیره شدم.
_این بار قرار نیست باهات مدارا کنم عزیزم. می دونستی
آتاش خان حداقل تا سه ساعت دیگه پیداش نمی شه؟
آره خب...پایِ یه مذاکره مهم وسطه.

با عصبانیت به عقب هلش دادم و یقه اش رو توی دستم
گرفتم. کور خونده بود اگه فکر می کرد می تونه هر غلطی
خواست بکنه.
_ببین جناب، اگه فکر کردی من برای محافظت از خودم به
کسی نیاز دارم کور خوندی.
من خودمم و خودم، رفتی پیشِ اون رئیس نفهمت حتما
این و بهش بگو.
بگو اون دختر خودش بود و خودش. بگو یکی از همونایی
که فکر کردی خره و با تمام مردونگیت ازش سو استفاده
کردی.
لعنت به جنس مرد اگه مردا قراره مثل شما باشن.


تا موقعی که حرفام رو زدم فقط شوکه بهم نگاه کرد و بعد
که ساکت شدم یقه اش رو جوری از دستم رها کرد که چند قدم
رفتم عقب و پرت شدم روی تخت.
_برو بابا دختره ی نفهم. زیادی شعار می دی و زر مفت ردیف
می کنی پشت سر هم، چی فکر کردی با خودت؟

چنگ زدم به بالشت و برای این که حواسش رو پرت کنم
گفتم
_من چی فکر کردم؟ این رو باید من ازت بپرسم.

بالشت رو محکم توی دستم گرفتم، بهتر از هیچی بود.
خندید و به قصد نزدیک شدن بهم جلو اومد که محکم بالشت
رو توی صورتش کوبیدم.
برای چند لحظه گیج شد و من هم از اون فرصت استفاده کردم.
فوری به سمت در اتاق رفتم و با هول و ولا بازش کردم؛ اما
همین که یک قدم از در فاصله گرفتم بلوزم کشیده شد و باعث
شد روی زمین بیوفتم.
زانوم درد گرفت اما اهمیتی ندادم و با عجله بلند شدم.
رو بهش ایستادم و دو قدم به عقب برداشتم که با یک قدم
بلند فاصله رو کم کرد.
یک قدم دیگه و باز هم عملِ متقابل اون.
نامحسوس آب دهنم رو قورت دادم.
_جلو نیا.

پوزخندش عصبیم کرد و جوابش عصبی تر.
_نمردیم و رجز خونی مؤنث واس مذکر هم به لطف تو گل دختر
دیدیم.

از عصبانیت پلکم پرید
_خیلی ادعای مردونگیت می شه. تو دیگه از کدوم گوری
پیدات شد؟
من همش یه دفعه تورو دیدم اونم اتفاقی، همون یه دفعه هم
واسه هفت پشتم بسه.
حالا چی از جونم می خوای؟

لباش رو جمع کرد مثلا که داره فکر می کنه. توی همون حالت
مسخره نگاهم کرد و گفت
_راستم می گی اتفاقی بود. هار شدنت و اون قشقرقی که
به پا کردی هم اتفاق بود همش.
من و تو عاقلیم می فهمیم؛ اما اون سگ صفتِ متکبر که
عقل نداره. فکر کرد من بی جربزم و فرت...اخراجم کرد.
اما خب اشکال نداره همش و جبران می کنم.

بی توجه به همه جمله هایی که تحویلم داد بلند گفتم
_سگ صفت تویی و هفت پشتت.

نفهمیدم چرا حتی توی این موقعیت هم می خواستم ازش
دفاع کنم.
حتی وقتی باهاش دعوا کردم و در تلاشم که مهرش رو از
قلبم بیرون کنم بازم به فکر اونم.
ناراحتم، عصبیم، تحقیر شدم، قلبم شکست و جلوش خورد
شدم، حتی اشک ریختم؛ اما...
بازم نمی تونم ببینم کسی بهش توهین می کنه. نمی تونم
ببینم بقیه می خوان کوچیکش کنن.
همون نگهبانی که بار اول توی این ویلا دیدمش بود، تازه
فهمیدم برای شهریار کار می کرده و ازش بدم اومد.
فهمیدم به آتاش خــ ـیانـت می کرده و ازش بیزار شدم.
به آتاش توهین کرد و ازش متنفر شدم.
نتونستم طاقت بیارم و این و بهش گفتم، بعد از این که
این حرف رو زدم به آنی صورتش قرمز شد و دستش بالا رفت
که روی صورتم بیاد اما نتونست.
نتونست چون آتاش بهش اجازه نداد؛ با تعجب بهش نگاه
کردم که چطور محکم دستِ اون مرد رو گرفته بود و با نفرت
بهش خیره شده بود.
اخمش فوق العاده غلیظ بود و حینی که با دست آزادش من و
به عقب هدایت می کرد جلو تر رفت و دستش رو پیچوند.
جوری فریاد کشید که من هم دردش رو حس کردم و صورتم
جمع شد؛ اما راستش ته دلم خنک شد.
همیشه از این که یه مرد پشت زن در بیاد بدم می اومد.
با خودم فکر می کردم مگه یه زن خودش قدرت نداره که
مرد باید ازش محافظت کنه و انقدر منم منم بکنه؟
اما حالا...باورم نمی شد همچین احساسِ شیرینی توی قلبم
داشته باشم.
اگه خودم رو نمی شناختم اصلا تعجب نمی کردم اما از منی
که دلم نمی خواست کسی پشتم باشه بعید بود.
واقعا بعید بود!
دندوناش رو روی هم فشرد و از میونشون غرید
_کی بهت اجازه داد به حریمِ خصوصی من دست درازی
کنی؟

چشمام گرد شد و قلبم نزدیک بود از جا در بیاد. با من بود؟!
منظورش از حریم خصوصی من بودم؟!
این بار صداش بلند تر شد و در ادامه حرفش گفت
_کی بهت اجازه داد وارد خونه ی من بشی؟

تمام بادم خوابید، دو دقیقه هم نذاشت دلم خوش باشه ها.
مثلا من باهاش دعوا کردم اما واسه یه توجه کوچیک که
اونم زادهٔ ذهن خودمه دلم از جا در اومد.
اون مرد سعی کرد یقه اش رو از دست آتاش جدا کنه اما
نتونست و فقط باعث شعله ور شدن خشمش شد، جوری
که یه مشتِ محکم خوابوند توی صورتش.
با عجله کنارش رفتم تا سعی کنم آرومش کنم چون می دونستم
اگه ادامه بده مرگ اون عوضی حتمیه.
البته که به درک اما من نمی خوام خونِ آتاش کثیف بشه، والا
بخدا.
بازوش رو گرفتم و کمی کشیدمش عقب.
_ولش کن آتاش.

هنوز جمله ام تموم نشده بود که تشر زد
_تو برو توی اتاقت.

لعنت به خویِ لجبازم.
_نمی خوام برم، گفتم ولش کن.

همین یه لحظه بحث باعث شد اون مرد برای بلند شدن فرصت
پیدا کنه و مشتش توی صورتِ آتاش فرود بیاد.
با حیرت به لب هاش نگاه کردم که چطور به خاطر مشتِ
اون عوضی خون ازشون جاری شده بود.
خشم تمام وجودم رو گرفت و دیگه تلاشی برای جدا کردنشون
نکردم.
احمق انگار خیلی دلش می خواد بمیره!
اما این بار آتاش نزدش، فقط با دست هولش داد عقب.
نگاهش تیز و برنده بود و لحنش از اون بدتر
_من و احمق فرض کردی و پات از گلیمت دراز تر شد. پس
خوب از دقایقِ آخرت استفاده کن که می خوام مرگت رو
بیارم جلوی چشمات. برام افتخاره که عزرائیلت من باشم.
انگشت اشاره اش چند بار تکون خورد و دوباره با تأکید گفت
_عزرائیلت.

راستش خندم گرفت. لحنش ترسناک بود ولی چیزی که من
متوجهش شده بودم بنظرم باحال بود.
وقتی عصبی می شد معمولا آخر جمله یه کلمه رو دوباره تکرار
می کرد.
چند بارم توی برخورد با خودم متوجه این شدم اما حالا
فهمیدم واقعا عادتِ دیالوگیشه.
بهش چشم دوختم و تا وقتی که اون مرد رو از خونه بیرون
برد با چشم بدرقه اش کردم.
خدا به دادش برسه. با اون تهدید هایی که آتاش کرد می ترسم
فردا اسکلتش رو به خاک بسپاره.
تکیه دادم به نردهٔ پله ها و با خنده اداش رو در آوردم.
_عزرائیلت!

خم شدم و با دستم زانوم رو ماساژ دادم، غیر از زانوم چند
جای دیگه ام هم درد می کرد.
مخصوصا مچِ پام. همین دیشب آتلش باز شد اون وقت من
دزد و پلیس بازی دارم با آدمای این خونه و دشمناشون.
کنار نرده ها روی زمین نشستم که از میونشون دیدم آتاش
برگشت.
چه زود! چکارش کرد یعنی؟ شاید به قول خودش داد سگا
بخورنش.
شایدم تحویل نگهبانا دادش. به من چه؟
پله هارو طی کرد و خواست بره اتاقش که متوجه من شد.
بی حرف و با همون اخمِ غلیظ دستم رو گرفت و بلندم کرد.
مطمئنا آرامش قبل از طوفانه وگرنه انقدر با ملاحضه باهام
رفتار نمی کرد.
در اتاقم رو باز کرد که خودم زودتر رفتم داخل و روی تخت
نشستم.
با اخم و کلافگی نگاهم کرد و بعد درو با پا کوبید بهم.
اخم کردم
_چه خبرته؟

صداش بلند بود.
_من از دستت چیکار کنم؟

جا داشت بهش بگم خیرات بده که من و داری. به این خوبی، چمه
مگه؟
چند لحظه سکوتم باعث شد دوباره خودش به حرف بیاد.
_چرا انقدر کله شقی؟ فکر کردی اگه وایسی و براش رجز
خونی کنی اونم می ترسه و می زاره می ره؟
فکر کردی این کارات شجاعته؟

سرم رو خاروندم
_خب که چی؟

رگ گردنش برجسته شد و این بار داد زد
_خب که چی؟ اگه یکی از محافظا نمی دیدش و بهم خبر نمی داد
چی می شد؟ با توام چه غلطی می خواستی بکنی؟

سر و تهت رو هم بیارم که همیشه توهین کردن تو کارت هست.
_خودم از پس خودم...

_سـاکت، نشنوم صدات رو. صدات بالا بیاد اون رویِ ندیده ام
رو جلوی چشمت میارم.

عصبی طرفِ دیگه ی تخت نشست و شقیقه اش رو فشرد.
این دفعه عصبانیتش برام فرق داشت، به خاطر خودم عصبی
شده. به خاطر این که ممکن بود آسیبی به من برسه.
این درسته؛ اما دیشب رو هنوز یادم نرفته.
دو تا برگِ دستمال کاغذی از توی جلدش در آوردم و کمی بهش
نزدیک شدم.
دستمال کاغذی هارو روی پاش گذاشتم که مچ دستم رو
گرفت، با تعجب بهش خیره شدم و لب زدم
_چیه؟

کمی با اخم صورتم رو بررسی کرد و بعد همزمان با رها کردنم
نفسش رو فوت کرد.
دستمال کاغذی هارو برداشت و گوشه ی لبش کشید تا خونش
پاک بشه.
گذاشتم کارش رو انجام بده و بعد با تردید نگاهش کردم، بگم
یا نه؟
انگار خودش متوجه شد یه چیزی رو دلم سنگینی می کنه که
گفت
_چی می خوای بگی؟

_می دونستی...اون محافظِ قبلیت، برای شهریار کار می کرده؟

اخم هایی که تازه کمرنگ شده بودن دوباره توی هم رفتن
و ترسناک نگاهم کرد.
پشیمون شدم از این که بهش گفتم، چرا این طوری نگاهم
می کنه؟
_چی گفتی؟

هول کردم و آب دهنم رو قورت دادم
_هیچی.

اومدم بلند شم که بازوم اسیر دستش شد و برگشتم سرجای
قبلیم؛ با درموندگی نگاهش کردم.
خدایا عجب غلطی کردم ها.
صداش رو بلند کرد و توی صورتم تغریبا داد زد
_یه بار دیگه تکرار کن حرفت رو. تکرار کن!

_گفتم برای شهریار کار می کنه، مطمئنم.

داشت بازوم رو خورد می کرد اما چیزی نگفتم. عجب گیری
کردیم!
_از کجا؟ از کجا مطمئنی؟

سعی کردم بازوم رو رها کنم
_خودش گفت.

ولم کرد و از جاش بلند شد. بی حوصله نگاهش کردم
که چطور عصبی و متفکر بود.
دستش همچنان کنار شقیقه اش رو می فشرد و گـه گاهی
میونِ موهاش دست می کشید.
چند دقیقه به خود درگیری هاش گذشت که بالاخره کارِ
دیوار ایستاد و مشتش رو به حالت عمودی روی دیوار گذاشت.
چند بار اون رو به آرومی روی دیوار کوبید و دفعه آخر
صدای نه چندان آرومش هم همراهش بلند شد
_لعنتی!

از دیوار فاصله گرفت و هر دو دستش میون موهاش فرو
رفت.
_چطور نفهمیدم؟!

دوباره جمله اش رو تکرار کرد اما این بار با فریاد.
_لعنتی چطور نفهمیدم؟

از جام بلند شدم و لبم رو گزیدم
_آروم باش.

نزدیکم اومد و شونه هام رو گرفت، جوری تکون داد و توی
صورتم داد زد که با خودم فکر کردم قطع نخاع شدم.
_آروم باشم؟ ازم می خوای آروم باشم؟! جاسوسِ اون عوضی
توی خونه ام بود و من متوجهش نشدم؟

شونه هام درد گرفته بود و دردش به قدری زیاد بود که می
خواستم بگم غلط کردم، هرکاری می خوای بکن فقط ولم
کن.
من رو چه به دل داری؟ اونم واسه تو!
با شکِ محسوسی ولم کرد و عصبی گفت
_ چرا باید حرفت رو باور کنم؟

خدایا! لعنت بهت آتاش که هر دفعه باید یه جوری من رو از
خودت نا امید کنی.
لعنت بهت که همش می خوای بی اعتمادیت رو توی سرم
بکوبی.
_به درک باور نکن. انگار من بیکارم بشینم واسه تو نقشه
بکشم. مثلا تو خیلی تیزی؟ من اگه این رو بدونم خر نیستم
بیام یه دروغی بهم ببافم که تو متوجهش بشی.

حرفم که تموم شد برگشتم و بی توجه به حضورش روی
تخت طاق باز دراز کشیدم.
برای این که نگاهم بهش نیوفته هم ساعدم رو روی چشمام
گذاشتم.
انگار من و اون هیچ وقت باهم سازگاری پیدا نمی کنیم.
واقعا این طوره؟! پس چرا یهو افتاد وسط زندگیم، و بعدش
قلبم؟
توی نوجوانی من یه دختر نسبتا ساکت و خجالتی بودم.
روابطِ اجتماعیم خوب نبود؛ اما به خاطر اون عوض شدم.
فقط به خاطر این که ایده آلِ اون باشم از این رو به اون رو
شدم.
علایق و سلایقم تغییر کرد. روحیاتم عوض شد. یه جورایی
شدم یه آدمی که از حمایت دیگران بیزار بود.
چون می خواستم بهش نشون بدم قوی هستم، نشون بدم خجالتی نیستم.
حق داره اگه نشناستم. فقط چند بار من رو دید اون هم کوتاه
و به اجبار.
اخلاقیاتم هم که به کلی عوض شده، فقط اسممه که شاید
براش آشنا بیاد.
چون همیشه باهاش هست، مثل اسم اون که علاوه بر شناسنامه
ام همیشه توی قلبم بوده.
آهی کشیدم و دستم رو از روی صورتم برداشتم اما ندیدمش.
رفته بود، همیشه همین بود.
تا به خودم می اومدم می فهمیدم حضورش واهی بوده.
هر چند این بار هست اما کوتاه و کم.

*********
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
با خشمِ ناشی از حرف های اون دختر درِ انبار رو باز کردم.
هیچ جوره خاموش نمی شد این آتیشی که توی دلم به راه
افتاده بود.
نگاهم به جسمِ بی جونش افتاد که حتی به سختی نفس
می کشید. دلم براش نسوخت، به هیچ وجه!
به جاش عصبانیت توی وجودم شعله کشید و اون قدر درجه
اش زیاد بود که خم بشم و با گرفتن یقه اش بلندش کنم.
به سختی روی پاهاش ایستاد و سعی کرد یقه اش رو جدا
کنه اما اجازه ندادم.
بیشتر از اینا حقش بود، کسی که به من نارو می زد باید
بیشتر از اینا می کشید.
یقه اش رو محکم تر گرفتم
_می بینی؟ خوب خودت رو رصد کن. حالِ رقت انگیزت
دیدنیه.

دندونام رو چفت هم کردم و با غیض ادامه دادم
_حقارتت از چشمِ من دیدنیه. زیادی به چشمم خوش اومد.

با بی حالی زمزمه کرد
_چی از جونم می خوای؟ بکش راحتم کن.

ولش کردم که محکم روی زمین پرت شد.
به حرفش پوزخند زدم و حینی که کمی خم می شدم تا سایه
تنم روی تنش بیوفته تمسخر انگیز گفتم
_تورو بکشم؟ متأسفم. چون حتی لایق مردن هم نیستی!
کسی حاضر نیست دستاش رو به خونِ کثیف و نجـ*ـسِ روون
شده توی وجودت آلوده کنه.
انقدر خوار و پست میای توی نگاهم که عارم میاد چشم به
چشمت بدوزم.
اون وقت طلبِ مرگتو ازم می کنی؟ هیچ وقت همچین
ننگی رو لکه نمی کنم بچسبونم به تنم.

ساکت و با نفس هایِ عمیق پی در پی نگاهم کرد که ادامه
دادم
_بهتره از چیزای دیگه برام حرف بزنی. مثلا روابطت با...

مکثی کردم تا اثرِ حرفام رو توی چهره اش ببینم که به وضوح
متوجه ترس توی چشماش شدم.
سعی می کرد نشون نده اما می ترسید. پس راست می گفت!
حرفای اون دختر، سولین، درست بود.
از این فکر به آنی فکم روی هم قفل شد و غیض کردم
_رابطت با شهریار. شنیدم به توی جوجه پر و بال داده و
پشتت در اومده که الآن توهمِ عقاب بودن زدی.
از تو بال و پر دار ترش نتونستن کاری از پیش ببرن حالا تو
رو فرستاده جلو؟ انتظار این حجم از بی فکری رو از اون
روباه صفتِ حیله گر نداشتم.

دستش مشت شد و متوجه شدم میون حرفام چند بار آب
دهنش رو قورت داد. آدمای شهریار همیشه احمق بودن.
بالاخره انکار کردن رو شروع کرد
_چـ..چی داری می گی؟ رابـ ـطه با شهریار؟! کی همچین زری
ردیف کرده تحویلت داده؟ حتما همون دختره ی ..

بهش اجازه ندادم چیزی بگه و پام رو روی سـ*ـینه اش گذاشتم
که فریادی کشید و روی زمین پهن شد.
کف کفشم رو محکم تر روی سـ*ـینه اش فشردم و کمی خم شدم.
_داشتی چه غلطی می کردی؟ ادامه بده.

با فریاد و درد گفت
_آه، آی غلط کردم ولم کن لعنتی! ولم کن جون هرکی دوست
داری.

بی توجه به حرفش داد زدم
_گفتم ادامه بده.

از شدتِ درد اشک توی چشمش جمع شده بود و حقیر ترش
می کرد.
توجهی به آه و ناله اش نکردم و منتظر نگاهش کردم.
_جاسوسِ شهریار بودی نه؟

سعی کرد بلند بشه که اجازه ندادم و پام رو بیشتر فشردم.
_نـه ولم کن لعنتی داغونم کردی.

حرف نمی زد، انگار قصدش رو نداشت.
پام رو برداشتم و دوباره یقه اش رو توی چنگ گرفتم.
به خاطرِ کتکایی که دیروز خورده بود توانِ دفاع کردن از خودش
رو نداشت وگرنه می شناختمش.
ضرب شصتش قوی بود!
_حرف نمی زنی نه؟

این بار صدام بلند تر شد
_لب باز نمی کنی نه؟

گردنش رو گرفتم و چشم دریده بهش زل زدم
_حرف می زنی. همه چی رو می گی، فقط صبر کن!

با تلاش زیاد گردنش رو از میون دستم رها کرد و با سرفه
ناشی از خفگی که بهش دست داده بود خم شد.
با انزجار نگاهش کردم و بی توجه به حالش از اون جا خارج
شدم.
حرف می زنه! بایـد حرف بزنه.
به چیزایِ بیشتری برای گیر انداختن شهریار نیاز دارم.
راهِ ویلا رو پیش گرفتم که میونِ راه توجهم به درختچه
هایِ زرشک جلب شد.
سولین کنارشون ایستاده بود و معلوم نبود چیکارشون می کرد.
اگه اون جا می رفتم بی شک عصبانیتم رو سرش خالی می
کردم اما نتونستم بی توجه برم داخل و عصبی به سمتش
قدم برداشتم.
انگار نمی تونست بی دردسر جایی بمونه.
دختره ی دردسر ساز!
_این جا چیکار داری؟

با شنیدن صدام زرشکی که توی دستش بود روی زمین
پرت شد و خودشم کمی شوکه شد.
چقدر بچه بود! رفتارش، افکارش، همه چیزش شبیه دختر
بچه ها بود.
جز غرورش! هیچ وقت در برابر کسی ساکت نمی موند.
برگشت سمتم و بی توجه به حالتِ هشدار دهنده ام گفت
_عادت کردی؟ عادت کردی همش من رو بترسونی؟
ولوم صداش رو آورد پایین تر و زمزمه کرد
_خروسِ بی محل.

جلو رفتم و بی توجه به عقب رفتنش توپیدم
_چی گفتی؟

خودش رو زد به یه درِ دیگه.
_هیچی چیزی نگفتم من.

می دونستم همه ی این کارا برای بیشتر عصبی کردن من بود
اما توجهی نکردم.
انگار که داشتم به رفتار های روی اعصابش عادت می کردم.
اشاره ای به درختچه کردم و گفتم
_زرشک هارو چرا کندی؟

به کل فراموش کرد داشتیم بحث می کردیم و با کنجکاوی
پرسید
_می خواستم ببینم چه مزه ای دارن. الآن تقریبا اواخر پاییزه
چطور برگاش زرد نمیشه؟ درختِ چهار فصله؟

از خنگ بودنش به ستوه اومده بودم.
_نمی فهمی اینا زرشک زینتی ان؟ تا حالا درختچه زرشک
زینتی ندیدی؟

سرش رو خاروند و حالتِ مسخره ای گرفت.
_خودم شک کرده بودم.

کلافه سرم رو تکون دادم و بی حوصله تشر زدم
_خیلی خب حالا برگرد توی ویلا.

پشت چشمی نازک کرد و چند قدم اول رو آروم رفت به سمتِ
ویلا اما یهو برگشت ادایی در آورد و دوید.
احمق!
پشت سرش با قدم های آروم و دست به جیب به سمتِ
ویلا رفتم.
قبل از این که بخوام وارد ویلا بشم سایه اش رو دیدم که
روی دیوار کناری افتاده بود و پوزخندی روی لبم شکل گرفت.
هر چقدر بهش نهیب می زدم فایده ای نداشت و کار خودش
رو می کرد.
داشت بهم ثابت می شد که عقل درست و حسابی نداره.
با همون پوزخند روی لب از ورودی گذشتم که پرید جلوم؛
اما من زودتر از اون عمل کردم و با گرفتن بازوهاش چسبوندمش
به دیوار.
از عکس العملِ ناگهانیم چشماش بسته شد و صورتش جمع.
کمی در سکوت نگاهش کردم که بالاخره چشماش رو باز کرد
و بهم خیره شد.
بازوهاش رو رها کردم.
_می خواستی چی کار کنی؟

صورتش هنوز توی همون حالت جمع شده بود که به حرف
اومد و با کج کردن لب و لوچه اش گفت
_می خواستم بترسونمت.

سرد و بی احساس نگاهش کردم که ادامه داد
_تو خیلی من رو اذیت می کنی.

بی درنگ و با تشر گفتم
_تو بیشتر، خیلی بیشتر!

انگشت اشاره اش رو به طرف خودش گرفت
_من؟ من کِی اذیتت کردم؟ اصلا من باهات کاری دارم؟
کی بود که من رو توی این خونه نگه داشت؟ کی اتهام هم دستی
با یه مشت آدم رذل رو بهم زد؟ لابد هم منم که راه به راه
به تو گیر می دم و انگار که تو بچه ای مدام بهت امر و نهی
می کنم.

_نیستی؟ بچه نیستی؟!

لب باز کرد جوابم رو بده اما از پشت سرم صدای شکستن
چیزی اومد و حواسش جمع اون شد.
عقب گرد کردم و با اخم خیره ی خدمتکاری شدم که با دست
پاچگی داشت لیوانی که شکسته بود رو جمع می کرد.
به آنی کنار زده شدم و بعد همراه قدم های تندی که بر می
داشت با هول و ولا به خدمتکار گفت
_دست نزن دستت رو می بره.

خدمتکار بی توجه به سولین رو کرد به من
_بـ..ببخشید آقا شرمنده ام یه لحظه از دستم افتاد.

گره ابروهام کور شد.
_چیکار می کردی که حواست پرت شده بود؟ نکنه گوش
وایساده بودی؟

رنگ از رخش پرید
_نه نه آقا این چه حرفیه؟ نه بخدا قسم می خوردم همچین
کاری...

خسته از بهونه هاش توپیدم
_خیلی خب تمومش کن. نمی خواد این رو جمع کنی برو
به بانو بگو بیاد. بـرو!

_چشم الآن می رم.
همین که خدمتکار از دیدم دور شد
سولین بود که به قصد جمع کردن شیشه شکسته کنارش
می نشست.
به آرومی و با دقت کارش رو می کرد که تشر زدم
_لازم نکرده بهش دست بزنی، تو فقط دردسر رو بیشتر
می کنی.

نگاهم کرد و لباش رو جمع کرد. بازم این کار رو تکرار کرد!
_بار آخرت باشه این حرکت رو انجام دادی، بار آخرت باشه.

چشماش گرد شد و شیاری میون لباش ایجاد شد.
_به حرکات منم کار داری آخه؟!

_به همه چیزت کار دارم. همه چیزت! فهمیدی؟

کمی توی چشمام زل زد و بعد بی حرف شیشه هارو روی
زمین گذاشت و رفت.
به رفتنش و پله هایی که دوتا یکی ازشون بالا می رفت خیره
شدم تا جایی که از دیدم خارج شد.
چشمام رو بستم و لحظه ای بعد دستم مشت شد.
بهت اجازه نمی دم لعنتی، اجازه نمی دم!

******

با استرس پوست لبم رو گزیدم و با انگشت اشاره ام روی
عسلی ضرب گرفتم.
از دیشب آتاش رفته بود جایی و شنیده بودم احتمالا تا فردا
نمیاد.
فکر کنم از تهران خارج شده، نمی دونم برای چی ولی مثل
این که قرار نبود حداقل یکی دوروز ببینمش.
از این موضوع هم خوشحال شدم هم ناراحت.
ناراحت به خاطر این که قلبم بی قرار می شد و نگرانش بودم
و خوشحال به این خاطر که قصد داشتم یه جوری سایه رو
ببینم.
یعنی می شه؟
چیکار کنم خدایا؟ می خوام از بانو کمک بگیرم اما می ترسم
تو رودروایسی قبول کنه و خودش توی دردسر بیوفته.
این بار تند تر روی میز عسلی ضرب گرفتم.
فوقش بهش می گم اگه یه درصد ممکنه توی دردسر بیوفته
و می ترسه بهم بگه.
اما بانو مورد اعتمادِ آتاشه. همین طوری که بهش اعتماد نداره!
چیزی نمی شه بابا، حداقلش انقدر نامرد نیست که من رو
لو بده.
با این فکر شالم رو روی سرم درست کردم و خواستم از
اتاق خارج بشم که دیدم خودش با یه سبد میوه وارد اتاق
شد.
لبخندی به روش پاشیدم و جواب سلامش رو با محبت دادم.
حالا نه این که خودم مهربون نباشم ها، ولی خب کارم گیر
بود دیگه.
چه می شه کرد؟
سبد میوه هارو روی میز شیشه ای کوچیکِ کنار عسلی گذاشت
که ازش تشکر کردم.
_ممنون بانو زحمتت شد.

دستی به روسریش کشید.
_چه زحمتی عزیزم؟ وظیفه ست.

برای چند ثانیه با درموندگی و استرس نگاهش کردم که
خودش فهمید یه مرگیم هست و گفت
_چیزی شده؟

لبام رو جمع کردم اما ناخودآگاه به خاطر این که آتاش از
این حرکت منعم کرده بود ولشون کردم.
کلافه نفسم رو بیرون دادم.
_نه بانو هیچی ولش کن.

یه جوری نگاهم کرد که خودم خجالت کشیدم.
_من غریبه شدم؟

_نه آخه یه چیزی می خوام که مطمئنم توی دردسر می
اندازت.

_می خوای به کسی زنگ بزنی؟!

با خجالتی که از من بعید بود نگاهش کردم و با ریشه های
شالم بازی کردم.
_نه! می خوام ببینمش.

ابروهاش پرید بالا.
_بانو اصلا بهش فکر نکن یه چیز مزخرفی گفتم دیگه.

توجهی به حرفم نکرد و به جاش گفت
_بهت اعتماد دارم که قصدت از دیدن کسی که می گی فقط
دل تنگیه ولی...

تصنعی لبخند زدم
_مهم نیست بانو. خودمم راضی نمی شم توی دردسر بندازمت.

_کمکت می کنم ولی به یه شرط.

ذوقی توی دلم نشست که بی حد و اندازه بود. وای ننم
اینا!
_چیز...چه شرطی؟

_همین بار آخر باشه.

لپش رو با شوق و ذوق کشیدم.
_معلومه که بار آخره عزیزم. بار آخر و اول، به جون آتاش.

خندش گرفت و به آرومی زد روی دستم.
_نکن دخترکِ پررو.

از ذوق غش غش به حرفش خندیدم.
_عشقی بانو می دونستی؟!


*******

نی آبمیوه رو توی لیوان تاب دادم و مستقیم زل زدم توی
چشماش.
طبق معمول سه ثانیه هم تحمل نکرد.
_چته بر و بر من رو نگاه می کنی؟

لیوان رو روی میز گذاشتم.
_ببین سایه خفه شو ها. به خاطر تو من رسما خودم رو نابود
کردم اومدم این جا که هنوز نرسیده حسابت رو بندازی گردنم؟
عوضی آخه من پولم کجا بود؟!

یه قاشق بزرگ بستنی گذاشت توی دهنش
_به من چه می خواستی دعوتم نکنی.

_گمشو بیشعور بی لیاقت.

_خفه شو نمی زاری بستینم رو بخورم ها. چه خبرا؟

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.
_فازت چیه عزیزِ من؟

خندید و بستنی رو کنار گذاشت.
_فازی ندارم در حال حاضر. نگفتی چه خبر؟

تکیه دادم به صندلی و کمی دست هام رو کشیدم.
_سلامتی، تو چه خبر؟ دانشگاه چطوره؟

_بد نیست، می گذرونم دیگه.

لبم رو روی هم فشردم و سرم رو تکون دادم که گفت
_نگفتی آتاش چطور بهت اجازه داد پات رو از خونه بذاری
بیرون؟

پوفی کردم.
_آتاش اجازه نداد.

ابروهاش بالا پرید
_یعنی چی؟!

_یعنی این که آتاش خان خونه نبودن، منم...

با حیرت گفت
_تو چی؟

لبخند ژکوندی زدم
_یه کوچولو فرار کردم.

چشماش گشاد شد و روی صندلی نیم خیز شد
_چیکار کردی؟!

_فرار!

چند بار دهنش باز و بسته شد ولی نتونست هیچی بگه.
از حرکاتش خندم گرفت، نمی دونست من چقدر کله خرابم؟
خودش که همیشه از کله شق بودنم گله می کرد!
_چته بابا؟

سرجاش نشست و اخم ظریفی کرد.
_خاک بر سرت یعنی، خاک ها. چطوری فرار کردی؟!

_بانو کمکم کرد.

_بانو کیه دیگه؟

_ای بابا چقدر سوال چرت می پرسی. خدمتکار مورد اعتماد
آتاش.

چهره اش رو کج کرد.
_خاک تو سر آتاش که به همچین کسی اعتماد نکنه.

_هوی! راجب بانو درست حرف بزن. می دونی من چقدر بهش
مدیونم؟

_خیلی خب بابا. فقط موندم اون چرا همچین کاری کرد؟

کلافه گفتم
_سایه ناراحتی اومدم ببینمت؟

پوفی کرد
_زر که می زنی دام می خواد دهنت رو صاف کنم ها. اخه
این چه حرفیه؟ همین که بهم زنگ زدی از ذوق گوشی از
دستم افتاد و مامانم رو صدا کردم جوری که زهره اش پرید، اون
وقت می گی ناراحتم؟
خره نگران خودتم. نفهمه بزنه بلایی سرت بیاره.

_چه غلطا!

_راست می گم احمق. یکم احتیاط کن.

دستش رو توی دستم گرفتم.
_نگران من نباش دوست جان. از خودت بگو. این چند وقت
اصلا آتلیه رفتی؟

سرش رو تکون داد.
_آره دو سه بار رفتم ولی کسی نیومد. فقط اون پسر بوره
هست، همون که تابلوش رو داشتی می کشیدی...

_ماکان؟

_آره همون. زنگ زد روی تلفن آتلیه سراغت رو گرفت که
گفتم نیستی.

مکثی کرد و جدی پرسید.
_سولین این پسره بد تو نخته ها.

شونه هام رو انداختم بالا
_نمی دونم، فکر نکنم. شاید فقط مؤدبه و ما از رفتارش
تعبیر بد کردیم.

_پس چطور وقتی زنگ زد سراغ تورو گرفت؟

_آخه یه تابلو پیشم داره که باید کاملش کنم، غیر از اون طرح
پرتره اش.

سرش رو متفکر تکون داد.
_حالا هر چی، دردسر نشه برات!

متعجب شدم. منظورش چی بود؟
_چه دردسری؟

_آتاش دیگه، یه وقت نفهمه.

خندم گرفت. سایه چی فکر می کرد واقعا؟
آتاش عصبی بشه؟
_دلت خوشه ها سایه. آتاش هنوز لب باز نکرده بگه من
می شناسمت.
تازه ماکان و برخوردش با من رو توی شرکتش دیده.
مثل این که رابـ ـطه کاری دارن.

موهاش رو پشت گوشش زد و با هیجان گفت
_واقعا؟ می شناسن همدیگه ارو؟

_اوهوم.

_چه جالب، راستی گفتی آتاش هنوز از رابطشون حرف نزده؟

اخمام جمع شد.
_نه.

دستم رو فشرد و کمی بهم نزدیک تر شد
_شاید واقعا یادش نیست.

آهی کشیدم.
_نمی دونم سایه، خودم گیجم اینم گیج ترم کرد.
کاراش دردم رو قلب میاره! می فهمی؟

این بار شونه ام رو فشرد.
_بمیرم برات گیجِ من، آخه مگه می شه نفهمم؟ قلبِ درد
بد ترین چیز توی دنیاست.

زیر لب گفتم
_خدا نکنـ...

یهو مغزم لود شد و متوجه مکالمون شدم. من چی گفتم؟
دردم رو قلب میاره! سایه هم مسخره ام کرد.
جوری نگاهش کردم که گرخید و لباش رو توی دهنش برد
تا نخنده.
کیفم رو برداشتم و با غیض چند بار کوبیدم تو سر و صورتش.
_کثافتِ نفهم، به جای این که با من هم دردی کنی فکر گرفتنه
سوتی هستی؟ حالا من یه سوتی دادم تو باید به روم بیاری؟
آدم نفهمِ خر.

با خنده خودش رو عقب کشید. غش کرد از خنده و گفت
_نمی دونی که چطور با احساس سوتی دادی. خاک بر سرت
که احساساتی شدن هم بهت نیومده.

خودم هم خندم گرفت و سرم رو روی میز گذاشتم.
_الاغ.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
با ته مایه های خنده گفت
_خودتی.

_خفه شو.

_خود..

کیفم رو بلند کردم تا توی صورتش بکوبم که دستاش رو
بالا گرفت
_غلط کردم نزن. لامصب از کجا خریدیش انقدر سنگینه؟

با ادا اطوار موهام رو پشت گوشم زدم
_شوهرم واسم خریده.

یکی زد پس کلم
_کمتر چرت بگو.

_بخدا راست می گم.

دهنش باز موند و وق زده نگاهم کرد.
با دست زدم زیر چونه اش که دهنش بسته شد.
_چیه؟ ببند این رو پشه نره.

_چیز خورش کردی؟

دستم رو توی هوا تکون دادم.
_برو بابا، من کولی بازی در آوردم که باید برم خونه ام.
لباس ندارم، وسیله ندارم اونم عصبی شد گفت گمشو بپوش
می ریم برات بخرم.
خودش باهام اومد منم دیدم یه سرمایه داره پشت سرم
راه می ره تو خرید کم نذاشتم.
این کیفم که می بینی همون وسط مسطا خریدم. بله خواهر.

پشت چشمی نازک کرد.
_چه فکرایی که نکردم. تا وقتی تو به روش ولایتتون عمل
کنی هیچ گ...ی نمی خوری.

_خجالت بکش نفهم. ولایتمون چیه؟!

_کولستون دیگه.

اخم کردم
_مثل آدم حرف بزن. کولستون چیه؟

_عه وا عزیزم یادت نمیاد؟ همون جایی که کولی ها توش
زندگی می کنن.

چشمام رو ریز کردم و سرم رو با تهدید براش تکون دادم.
_سایه.

_جونش نفسم.

_کیفت رو می دی یه لحظه؟

_آره عزیزم بفرما.

کیفش رو چنگ زدم و از توش پولی در آوردم و گذاشتم روی
میز.
_هوی چیکار می کنی بیشعور؟ من پولم رو نیاز دارم.

کیفش رو دستش دادم و با آرامش ظاهری از جام بلند شدم.
این حالت رو که دید اونم بلند شد و عقب عقب رفت
_یا ابلفضل، باز چته ترسناک شدی؟

لبخندی بهش زدم.
_فقط جرئت داری یه ثانیه دیگه وایسا.

حتی صبر نکرد جمله ام کامل بشه و زد به چاک.
کیفم رو انداختم روی شونه ام و به دنبالش روانه شدم.


*********

صدای عطسه سایه بلند شد.
نگاهش کردم و سعی کردم به سر و وضعش نخندم.
انگار متوجه شد که تشر زد
_نه عزیزم راحت باش بخند. سه لیتر آب خالی کردی روم چرا
نباید بخندی؟

خندم گرفت.
_تقصیر خودت بود.

توجهی به حرفم نکرد و دستمالی از جیبش بیرون کشید.
_سرما هم خوردم ای خدا. دردسری سولین ها!

رو ازش گرفتم.
_من تاج سرم نه دردسر.

_سگ در صد.

چپ چپ نگاهش کردم که زبونش رو در آورد و خودش غش
غش خندید.
_خدا شفات بده.

حینی که می خندید تلفنش رو از کیفش بیرون آورد.
_بعد از چند ماه همدیگرو دیدیم همش فحش و دعوا و
کلکله. خدایی آدم نشدی؟

دستم رو دور شونه اش انداختم.
_رفیق ما همین طوری شاخیم. ببینم سامان کیه داری زنگ
می زنی بهش؟

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و دهنش رو کج کرد.
انگار پشت خطیش برداشت که نتونست جوابم رو بده.
_سامان پاشو بیا دنبال من.

چشمام گرد شد. این سامان دیگه کی بود؟
_آره داداش مرسی. باشه میایم همون جا. بای.

آها، داداشش رو می گفت. خاک بر سر مغزم که انقدر کند
شده. رسما آلزایمر گرفتم.
ولی خب حدود دو سه سال بود که داداشش رو ندیده بودم.
بعد از ازدواجش توی شیراز زندگی می کرد.
_عقب مونده تو داداش منم یادت نیست؟

سرم رو خاروندم
_یه لحظه یادم رفته بود.

با شیطنت گفت
_نکنه شاهزاده سفید بر اسبت کاری کرده که همه مردا رو
فراموش کنی. کینگ الدوله خانِ بزرگ؟!

یکی زدم تو سرش
_هر هر مسخره.

_اسم شویت اصغره. عه راستی گفتم اصغر، اگه بدونی
چه حالی شد وقتی فهمید رفتی با یه مرد دیگه دم خور
شدی.

دل به دلش دادم و منم زدم تو فاز مسخره بازی.
_چه حالی شد؟

_یه حالــی شد. باید می دیدی.

_مثلا چه حالـــی؟

_خون جلوی چشماش رو گرفت و گردن من بیچاره رو گرفت
تو دستش. با همون لحن خدابیامرز داش با مرامم بهروز
وثوق گفت
_نالوتی چی گفتی؟ اون ضعیفه چیکار کرده؟

دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدای خنده ام بلند نشه و
به ادامه ی چرت و پرت هاش گوش دادم.
_منم گفتم اصغر جون ماذا فاذا؟ من اصلا حرف زدم؟ لب
باز کردم بگم اهم؟ تورو جون ننت ولم کن.
اصلا تو چیکار به کار اون ضعیفه داری؟ خودم رو ببین.
چشام خوشگل تر نیست؟ که به درک. مگه چشمم شد عضو.
فوقش لنز می زنم. چیه چشمای رنگ عنِ زنبورِ اون ضعیفه.
دماغم که نهایت دوماه دیگه زیر تیغه.
پوستمم که سفیده اما کمتر از پونزده روز دیگه برنز شده
تحویلت می دم.
موهامم که می بینی ماشالله عـریـ*ـان و صاف و رنگ شده که
مامانم بابتش پدرم رو در آورد.
اون ریقو هم مثلا مو داره. نه داداشی نه خری نه گاوی
بالاسرشه اون وقت رنگش هم نمی کنه.
فقط کافیه یه بار اول صبح جنگل آمازونش رو ببینی تا
از زندگی سیر بشی.

دیگه تحمل نکردم و محکم با مشت کوبیدم توی کمرش.
_خدا از رو زمین ورت داره سایه. این چرت و پرت ها چیه
می گی؟ من موهام به این خوبی. کجاش فرن؟
رنگش هم نمی کنم چون خودش خوبه.
پشت چشمی نازک کردم.
_قهوه ای رنگه. چشامم بهتر از توئه که شبیه رنگه اِسـ..

صورتش رو جمع کرد.
_اه خفه شو حالم رو بهم زدی. بی شخصیت.

_عمته.

_تو هم روش.

_تو هم رومون.

_کوفت.

_ سرم رو بردی خفه شو. بخدا با پا میام تو حلقت ها. مردم
دوست دارن منم یه سلیطه دارم که انگار هاره.

تک خندی زد
_بمیر سولین. پاشو بریم داداشم گفت میاد دمِ در کافه ای
که نزدیک این جاست. تا بریم اونم رسیده.

از روی نیمکت بلند شدم و خودم رو تکوندم. تغریبا دم دمای
غروب بود. هم استرس داشتم که نکنه کسی متوجه نبودم
بشه هم نمی تونستم از سایه دل بکنم.
چند ماه بود ندیده بودمش؟
من آتاش رو می خواستم اما نه به قیمت از دست دادن بقیه.
دست سایه رو سفت توی دستم گرفتم و همراهش به جایی
که می گفت رفتیم.


*********

_همین جاست مرسی.

ماشینِ نسبتا مدل بالاش رو نگه داشت و خودش به سمتم
برگشت.
_خواهش می کنم زلزله. وظیفه بود.

خندیدم و از ماشین پیاده شدم. قبلا خیلی با سایه شیطنت
می کردیم برای همین داداشش بهمون می گفت زلزله.
سایه صد ریشتری بود و من پنجاه ریشتری.
کمی خم شدم و از توی پنجره به سایه نگاهی کردم.
_خجالت نمی کشی همین طوری نشستی تو ماشین؟ لااقل
بیا بدرقه ام کن.

دستش رو تکون داد.
_جون سولین حال ندارم. تب کردم الان که رفتم خونه میفتم
تا یه هفته بعد.
خم شو از همین جا بغلت کنم.

یکی زدم تو سرش.
_لازم نکرده بیشعور خر. تو دیگه چه دوستی هستی؟

سرم رو گرفت و به زور لپم رو بوسید.
_بیا خوب شد؟

_نخیرم. بیا این جا منم ببوسمت نفله.

دو تا ماچ رو کلش نشوندم و گفتم
_حالا خوب شد.

لبخندی بهش زدم و رو کردم طرف داداشش.
_از شما هم ممنون آقا سامان. به لاله جون سلام برسونید.

_حتما خوش حال شدم دیدمت.

_همچنین خداحافظ.

همزمان با این که من بر می گشتم صدای ماشینی از پشت
سرم بلند شد و ماشین طوسی رنگی که به نظرم وحشتناک
ترین تصویر ممکن بود!
دستم شل شد و پای رفتنم سست.
این چه شانسیه من دارم خدایا؟
این روانی من رو می کشه. قسم می خورم سرم رو می ذاره
لای گیوتین.
خدایا غلط کردم. صد تا صلوات نذر می کنم زیاد عصبی نشه.
حداقل جلوی اینا بهم چیزی نگه.
صدای در ماشینش بلند شد و بعد چهره فوق العاده خشنش
که رنگ رو از صورتم پروند.
حتی از این فاصله هم می تونستم خشم توی نگاهش رو ببینم.
هزار بار هم می گفتم غلط کردم فایده ای نداشت. دیگه فایده
نداشت.
قدم هاش که به طرفم برداشته شد اشهدم رو خوندم.
نیا لعنتی. وای یا خدا نگاش کن رگ شقیقه اش چطوری
نبض می زنه.
گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و قبل از این که بخواد نزدیک
ماشین سامان بشه خودم طرفش قدم برداشتم.
دیدم که چجوری دستش مشت شد.
دیدم چطوری خودش رو کنترل کرد تا اون مشت توی صورت
من فرود نیاد.
این بار دیگه هیچی جلو دارش نیست.
فکش که قفل شد بالاخره به حرف اومدم.
_من...من همه چی رو توضیح می دم.

بازوم رو گرفت و فشرد. چشمام از درد بسته شد.
ترسناک تر از همه این بود که هیچی نمی گفت. حرفی نمی زد.
فقط مستقیم زل زده بود به صورتم.
از گوشه ی چشم متوجه شدم سایه می خواسته پیاده بشه
اما سامان بهش اجازه نداد و خودش پیاده شد.
پیاده نشو لعنتی! از زندگیت سیر شدی آخه؟

_مشکلی پیش اومده؟

از درد اشک به چشمام نشست و گوشه چشم آتاش حرومش
شد.
همین که کمی کج شد و خواست به سمتش قدم برداره با
وجود ترس و دردم مانع شدم.
_ولش کن. خواهش می کنم. من که گفتم همه چی رو توضیح
می دم. به اونا کاری نداشته باش توروخدا. من معذرت
می خوام. من...

صدای بمش بلند شد و این بار من مردم و زنده شدم.
_جلوی من ایستادی؟

هیچی نگفتم.
_جلوی من ایستادی که چی؟ نخواه فکر کنم که می خوای
پشت کسی رو بگیری و از کسی محافظت کنی با این حرفات
چون می کشمت. نفست رو می برم.
شک نکن که از هستی ساقطت می کنم، شک نکن.

این بار سامان جلو اومد.
_ببخشید مثل این که سو ٕ تفاهم شده من...

_ببر صداتو.

بازوش رو فشردم تا آرومش کنم اما فقط به پشت سرش رونده
شدم و گوشه چشم تیزش حواله ام شد.
متعاقبش اخمای سامان در هم شد و آتاش از میون دندونای
بهم کیپ شده اش گفت
_گورت رو گم کن.

سامان چیزی نگفت که فریاد آتاش بلند شد و دست من روی
گوش هام نشست.
_مگه کری؟ گفتم از جلوی چشمام گمشو.

بازم تکون نخورد که یقه اش تو دست آتاش مشت شد و
با یه قدم به جلو چسبوندش به ماشین.
دست سایه روی دهنش نشست و من چشم بستم تا نبینم.
ندیدم اما صداش اون قدر واضح بود که بره تو گوشم و
چند بار پیاپی تکرار بشه.
_کافیه فقط یه بار دیگه، تورو این جا ببینم. اون وقته که
صدای تک تک استخونات رو زیر پام می شنوی.
اون وقت به آه و ناله ات گوش نمی کنم و توی همین ویلا
خاکت می کنم. فهمیدی؟ خاکت می کنم.

چشمام رو باز کردم و نگاه سایه به اشک هام افتاد.
از ماشین پیاده شد و بازوی سامان رو گرفت.
_توروخدا بیا بریم سامان.

یقه اش که رها شد دیگه نه نگاهی به من کرد و نه به آتاشی
که شده بود ملکِ عذابش.
سوار ماشینش شد و رفت.
کوفتم شد خوشی امروز. اصلا از دماغم در اومد.
یه حسی نهیب زد
_تازه این که چیزی نیست.
همین طور بود. این کینه ای مگه دست از سر من بر می داشت؟
زنده به گور می کرد.
هنوزم داشت به جای خالی ماشین سامان نگاه می کرد.
من پشتش بودم و نمی تونستم حالت چهره اش رو ببینم
اما مطمئنم وحشتناک عصبیه.
خدا این عذاب رو سر کسی نازل نکنه. داشتم از ترس
پس می افتادم.
جوری ناگهانی برگشت سمتم که ناخواسته یه قدم به عقب
برداشتم.
گره اخماش کور شد.
_کجا می ری؟ از کی داری فرار می کنی؟! بمون. مگه
نخواستی توضیح بدی.

همزمان که به عقب بر می داشتم گفتم
_بخدا فقط می خواستم دوستم رو ببینم. راست می گم، اونم
داداشش بود.
اصلا...اصلا می خوای از بانو بپرس.

این حرف که از دهنم بیرون زد هم خودم مات شدم هم آتاش
سرجاش ایستاد.
شیاری میون لبام ایجاد شد و آب دهنم رو قورت دادم.
گند زدم!
خواستم ماست مالیش کنم بنابراین گفتم
_اون....اون لحظه آخر فهمید و تهدیدم کرد به همه می گـه
اما من گوش نکردم.
من...

برای یه لحظه دیدم که چطور پر از خشم به سمت ویلا
رفت و جوری دویدم جلوش که نزدیک بود زمین بخورم.
جلوش ایستادم و دستام رو از دو طرف دراز کردم.
_کـ...کجا می ری؟

جمله ای که با خشم تحویلم داد روح از تنم پروند.
_گمشو کنار.

بغض کردم. به خاطر من همه ی این دردسر ها پیش اومد.
لعنت به دلی که بی موقع چیزی رو نخواد.
_نمی ذارم بری.

محکم کنارم رد و بی توجه بهم قدمی برداشت که باز با
عجله جلوش ایستادم. معدم تیر می کشید، کم پیش می اومد
اما از استرس زیاد بود.
_کجا می خوای بری؟

چنگ زد به یقه ام و کمی بالا کشیدم.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
_می خوام شر آدمایی که بهم خــ ـیانـت می کنن رو از سرم کم
کنم. چیکار کردی؟ چیکار کردی با خدمتکار مورد اعتمادم که
پر به پرت گذاشته و کمکت کرده؟ الآن دیگه حس فداکاریت
گل نکنه. گل نکنه چون نمی ذارم یک کدومتون ساده از این
ماجرا رد بشین.
اگه نگهبان نمی دیدت و بهم خبر نمی داد الآن من این جا
نبودم. ولی اگه خودم می فهمیدم اون موقع اون ویلا رو روی
سر همه خراب می کردم.
اما الآن..تو تقاص پس می دی. بانو هم پس می ده. فقط
بشین به تماشا.

اشکم ریخت. مگه من چیکار کرده بودم که لایق همچین
سرزنش و تهدید هایی هستم؟
_بزار هرکاری کردم خودم تقاصش رو پس بدم.

_چی فکر کردی؟ چی فکر کردی با خودت که هنوزم با این
لحن با من حرف می زنی؟ حتی اگه الآن التماس هم کنی
مثمرثمر نیست. فهمیدی؟ نیست!

بازم قدمی برداشت. این بار جلوش رو نگرفتم. چشمام رو
بستم که اشک هام با سرعت بیشتری از هم پیشی گرفتن.
پشت دستم رو کشیدم به چشمام و برگشتم سمتش.
_ببخشید.

دیدم که قدم هاش کند شد و بعد ایستاد.
_معذرت می خوام.

برگشت سمتم.
_اشتباه کردم.

اخماش کور شد.
_دیگه تکرارش نمی کنم.

داشتم می مردم تا این جمله هارو تحویلش بدم اما نمی تونستم
بزارم به خاطر من بقیه مجازات باشن.
جنگ های قبامون فقط دو نفره بود. اما الآن...

_اگه راضی می شی من حاضرم این جا بشینم التماست کنم.

هنوزم نگاهش تیز بود، حتی شاید بیشتر از قبل. حتی دفعه
اول هم انقدر بی اعتمادی توی چشماش ندیدم.
_خواهش می کنم کاری با بانو نداشته باش. هر کاری بگی
من می کنم اما با اون کاری نداشته باش.

نزدیکم اومد و با گرفتن بازوم تکونم داد.
_فکر کردی به همین راحتی ازتون می گذرم؟

صورتم از اشک خیس شده بود. زمزمه کردم.
_به همین راحتی نیست.
صدام بلند تر و بلند تر شد.
_راحت نیست.

_دارم غرورم رو می زارم زیر پا و بهت التماس می کنم.
مگه من چیکار کردم که حتی نباید دوستام رو ببینم؟
جز اعتماد کردن به یه آدمِ عوضی.
اشتباه من انقدر تاوان داره؟
من دارم ازت خواهش می کنم. حتی اگه خودم رو بکشی
بهت التماس نمی کنم اما الآن پای کسِ دیگه ای وسطه.
بانو جایی رو نداره. بانو کسی رو نداره. بانو سر پناهی نداره.
توروخدا، تورو جون هر کی دوست داری. اگه کسی یا چیزی
پشیزی برات ارزش داره قسمت می دم. لطفا، گـ ـناه من رو پای
اون ننویس.

انگار برای خودم روضه خوندم. هیچ توجهی به حرفام نکرد و
فقط غرید
_برو تو.

چونم لرزید. از حقارتی که می کشیدم. از دردسری که پیش
اومده بود.
گله داشتم. از آتاش، حتی از خدا.
من این زندگی رو نمی خواستم. من همچین آدمی رو نمی خوام.
من این آدم سنگ دل رو نمی خوام.
من می خواستم نرمش کنم. پس چرا نمی شه؟
چرا هیچ فایده ای نداره؟
چرا هر چی تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم؟
آهسته و با شونه های خمیده وارد ویلا شدم.
خدمتکار ها که حال و وضعم رو دیدن پچ پچشون بلند
شد. بانو نبود، نگرانش بودم.
خدا لعنتم کنه. آتاش رحم نداره، حالا باید چیکار کنم؟
برای یه لحظه تماما چشم شدم و دیدمش که داشت از پله
ها بالا می رفت.
حتی به خدمتکار ها هم چیزی نگفت. این یعنی اصلا متوجه
این جا نیست.
درنگ نکردم و دنبالش روانه شدم. تا جایی که توی دید خدمتکار
ها بودم آروم رفتم اما بعدش با عجله و دوتا یکی پله هارو طی
کردم.
دو تا پله مونده بود آتاش به سالن بالا برسه که از زیر دستش
رد شدم و دستام رو به دو طرف نرده ها تکیه دادم‌.
نگاهش از پایین تا بالا رصدم کرد و بالاخره به صورتم خیره
شد.
سعی کردم محکم باشم تا ترسم معلوم نشه‌.
_نمی زارم بری.

بی توجه به حرفم قدمی برداشت و یک پله رو بالا لومد.
دقیقا رو به روی من ایستاد!
نگاهم سر خورد و به کفشای براقش افتاد که دو طرف پاهام
رو در بر گرفته بودن.
بی اختیار قدمی به عقب برداشتم که دوباره همون حرکت
قبل رو تکرار کرد.
این دفعه عقب نرفتم.
_می خوای اذیتم کنی نه؟ باشه. باشه تحمل می کنم. ولی
کاری با بانو نداشته باش.
هنوز هم خیره به چشمام بود. لبام رو روی هم فشردم که
صدای بانو از پشت سرم باعث شد مات بمونم‌.

_سلام آقا.

الان چه وقتش بود آخه؟ خدایا. داشتم سعی می کردم
آرومش کنم. چرا الان اومدی بانو؟

برگشتم و بهش چشم دوختم. خونسرد بود. چطور می تونست
انقدر آروم باشه؟ من داشتم پس می افتادم.
حواسم نبود که به خیال خودم آتاش رو حبس کرده بودم و
کنار زده شدم.
دلم می خواست از همون بالا خودم رو پرت کنم پایین وقتی
که دیدم آتاش رو به روی بانو ایستاد.

_چرا بانو؟

جوابی نشنید و بلند تر فریاد زد
_با توام جواب من رو بده! چرا به اعتمادم خــ ـیانـت کردی؟

سر بانو پایین افتاد. جلوتر رفتم و با ترس و خجالت لب باز
کردم
_اون تقصیـ..

عربده کشید
_تو دهنت رو ببند!

صاف سر جام ایستادم.
صداش کمی آروم تر شد اما با همون لحن عصبی ادامه داد
_معلومه که تقصیر اون نیست. از وقتی که تو اومدی توی
این خونه همه چی رو بهم ریختی.
تو جوابش رو پس می دی. جواب پس می دی از این مطمئن
باش. ولی الآن فقط می خوام بدونم چرا خدمتکاری که
به اندازه چشمام بهش اعتماد داشتم از این اعتماد سو استفاده
کرد!
حرف بزن بانو می دونی عصبی بشم هیچی جلو دارم
نیست.

بانوی بخت برگشته با همون سری که پایین افتاده بود لب
گزید و گفت
_شرمندم آقا، اما من به این دختر اعتماد دارم. نمی دونم چرا
حبسش کردین اینجا و بهش اجازه نمی دین با کسی ارتباط
داشته باشه اما من می دونم این دختر با همه فرق داره.
با آدمای این خونه و اون کسایی که شما ازشون دل خوشی
ندارین فرق داره.
این رو مطمئنم.

این بار سر من پایین افتاد. آدمای فداکار زندگیم زیاد بودن.
کسایی مثلِ بانو، مثل کتایون.
و من هیچ کاری نمی تونستم براشون بکنم.
هیچ کاری!
_برو پایین بانو، برو پایین و وسایلت رو جمع کن. دیگه
توی این خونه جایی نداری.

دستم رو روی دهنم گذاشتم. وای خدایا نه، چیزی که ازش
می ترسیدم.
_چشم آقا جان.

با دهن باز به مکالماتشون گوش سپرده بودم اما با این
حرف بانو طاقت نیاوردم و پریدم وسط.
_چی می گی بانو؟ آتاش. آتاش توروخدا، همش تقصیر من
بود. غلط کردم اصلا. توروخدا بیرونش نکن.
قول می دم دیگه تکرار نشه. هر بلایی سر خودم میاری بیار
ولی

_تمومش کن!

چشمای به اشک نشسته بانو رو دیدم و دلم به درد اومد.
_تمومش نمی کنم، خواهش می کنم، خواهش می کنم
با بانو کاری نداشته باش من...من هر کاری بگی می کنم.

این بار صدای بانو بلند شد
_سولین!

_جانم بانو جانم. ببخشید، ببخشید تورو انداختم توی دردسر.
قول می دم درستش کنم.
آتاش، آتاش بهش بگو بیرونش نمی کنی.

فقط با همون اخم نگاهم کرد. لعنت بهت!
لعنت به من.
لعنت به شانسِ من.

_برو بانو. کاری که بهت گفتم رو بکن.

این بار چیزی نگفت و به آرومی از کنارمون گذشت.
همین که از دیدم خارج شد به سمت اون ظالم بی رحم
حمله ور شدم.
با مشت های محکم روی سـ*ـینه ی ستبرش کوبیدم.
_عوضی، بی رحم، نامرد. چطور می تونی؟ چطور تونستی؟
ازت متنفرم. ازت بدم میاد.

با یه دست مچ دستام رو گرفت و مشت هام رو مهار
کرد.
_ساکت شو. هنوز تنبیه خودت مونده‌.

_به درک، من به درک. حق. نداشتی بانو رو بیرون کنی.
با فریاد ادامه دادم
_حق نداشتی. اون جایی رو نداره.

همون طور که مچ دستام رو گرفته بود به عقب هلم داد.
_تو برای من تکلیف مشخص نمی کنی. این رو قبلا هم
بهت گفتم.
بهت گوشزد کرده بودم اگه سرکشی کنی بقیه هم تاوان
اشتباه های تو رو می دن. هر کسی که بخواد به تو بال و
پر بده رو من ازت دور می کنم. دورش می کنم ازت.
می فهمی؟

پوزخند زدم.
_چون تو یه آشغالی.

مچ دستم فشرده شد.
_وادارم نکن باهات کاری رو بکنم که نباید. وادارم نکن!

منفجر شدم رسما.
_وادار شو ببینم. وادار شو می خوام ببینم چه غلطی می
کنی، تویی که خودخواه تر ازت نیست. مغرور تر از تو
نیست.

_نباشه! نباشه به درک. برام مهمه؟ نه نیست.
امشب بیرون از خونه می مونی. امشب تو به جای محافظا
نگهبانی می دی.

با انزجار نگاهش کردم.
یه آدم چقدر می تونه متکبر و ظالم باشه؟
تو قلب کی می خوای جا باز کنی سولین؟ تو قلب کی؟
شبیه دیالوگ خودش رو تحویلش دادم.
_به نظرت برام مهمه؟ نه نیست.

_امشب آب از آب تکون بخوره می میری.

_زودتر بمیرم بهتره. حداقل از دستت راحت می شم.

چسبوندم به نرده ها و زیر گوشم زمزمه کرد
_از دستم راحت نمی شی. هرگز!


*******

تکیه دادم به تنه ی درخت و چشمام روی هم افتاد.
سردم بود.
خیلی سرد بود. خیلی!
لباسم نازک بود، داشتم لرز می کردم.
بانو رفته بود. آتاش بیرونش کرد. آتاش...
همه ی اینا فقط به خاطر دیدن سایه بود.
چقدر پشت سر بانو گریه کردم. خودش هم خیلی گریه
کرد. ولی مگه آتاش رحم داشت؟ مگه براش مهم بود؟
به قول خودش هیچی براش مهم نبود جز خواسته ی خودش.
بانو گفته بود می ره شیراز پیش خانواده ی شوهرش، اما
دلم داشت آتیشم می گرفت.
فکر این که چطور می خواد بره و اون جا راحته یا نه داشت
دیوونم می کرد.
چطور تونست از این جا بیرونش کنه؟
ازش بدم اومده بود. از خودم هم بدم می اومد.
از خودم بدم می اومد که نمی تونستم مهرش رو از دلم
بیرون کنم.
مگه می شد؟ احساس هفت هشت ساله ام با این چیزا
از بین نمی رفت.
کاش می رفت...کاش ولم می کرد. کاش قلبم رو خالی می
کرد.
خودم رو گول می زدم، به خاطر غرورم نبود که حرفی از
رابطمون نمی زدم.
می ترسیدم!
می ترسیدم که بگه طلاق. می ترسیدم بخواد من رو از
خودش برونه.
بی اهمیت به این که تنه اذیتم می کرد کنارش نشستم
و بهش تکیه زدم.
داشت خوابم می گرفت. گفته بود حق نداری بخوابی!
گفت باید حواسم باشه آب از آب تکون نخوره.
خیلی نامردی. خیلی نامردی آتاش.
من عاشقت شدم، عاشقت بودم، هستم. تو چی؟ تو چی؟
کاش حداقل یه ذرت برات اهمیت داشتم.
فقط یه ذره! انقدری که راضی نشی توی این سرما بیرون
بمونم.
شالی که روی سرم بود رو برداشتم و دور شونه ام انداختم.
فایده ای نداشت، تا صبح این جا یخ می زنم.
کاش هیچ وقت با آتاش ازدواج نمی کردم.
اگه کتی جون بود...یا مامانم، بابام.
چرا همه ترکم کردن؟ چطور باید با آتاش مقابله کنم؟
از جا بلند شدم تا کمی قدم بزنم و خوابم نبره، سردم نشه.
صدای برگ ها زیر پاهام حس خوبی بهم می داد.
با پام به سنگ ریزه ها ضربه می زدم.
خدایا یعنی ساعت چنده؟ کِی صبح می شه؟
آهی کشیدم و سرم رو بلند کردم تا نگاهی به خونه بندازم
اما نگاهم به پنجره افتاد.
پشت پنجره افتادم. نمی دونم چی شد که چشمام پر شد.
انگار با دیدنش داغ دلم تازه شد.
پرده رو گرفته بود و با اخم نگاهم می کرد.
شاید هنوزم طلبکاره.
بی اختیار نیشخند زدم. انگار متوجه شد که اخماش بیشتر
جمع شد.
نگاهم به شونه هام افتاد، حالا که اون این طوری رفتار
می کنه منم باهاش مثل غریبه ها برخورد می کنم.
شالم رو برداشتم و روی موهام انداختم.
حرکتم جوری بود که انگار به خاطر نگاه اون همچین کاری
کردم.
احساس کردم فکش قفل شد.
باور نمی کنم که منرو نمی شناسی، باور نمی کنم آتاش.
پرده توی دستش مشت شد و با غیظ کشیدش‌.
دیگه نتونستم ببینمش که چیکار می کنه.
انگار خیلی برام مهمه، بره به درک.
پوفی کردم و برگشتم سرجام نشستم‌.
واقعا نمی تونستم تحمل کنم. تنبیه خیلی بدی بود.
یکی دو ساعت دیگه رو به زور سپری کردم ولی بعد نفهمیدم
چی شد که خوابم برد.
نمی دونم چه مدت گذشت که با احساس کرختی از خواب
بلند شدم.
اولش متوجه چیزی نشدم و با چشمای بسته خمیازه ای
کشیدم، دستام رو به بالا کشیدم تا کرختی از تنم بره بیرون
اما یهو یادم اومد که کجا بودم و دیشب چه اتفاقاتی افتاده.
با هول اومدم بلند شدم که سرم به شاخه ی بالایی خورد
و تغریبا ضربه مغزی شدم.
آخ بلندی گفتم و دستم رو به سرم گرفتم.
اوف خدا لعنت کنه. حواسم کجا بود.

_ببخشید خانم مشکلی هست؟

دستم پایین افتاد و با تعجب به نگهبانی چشم دوختم
که این سوال رو پرسیده بود.
_جان؟!

جدی پرسید
_مشکلی پیش اومده؟ این جا چیکار می کنی؟

سرم رو خاروندم. حالا چی جوابش رو بدم؟ بگم آتاش
از خونه انداختم بیرون؟ ابهام نمیره زیر سوال؟
_چیز...من اومده بودم هوا خوری. یکمم می خواستم این
اطراف رو ببینم.
دستام رو توی هم گره زدم و لبخندی تحویلش دادم
_کار خاصی نداشتم.

اخماش جمع شد.
_واقعا؟

توروخدا نگاه عکس العمل هارو. آتاش اینارو شبیه خودش
تربیت کرده. جرئت نداری بگی اهم اخم می کنن. به همه چیز
هم مشکوکن! کتایون من رو اندازه ی اینا تربیت کرده بود
الان دانشمند انرژی هسته ای بودم.
من خلاقیت هام رو نشده وگرنه بیشتر از این حرفا استعداد
دارم. والا!
_چطور مگه؟

خواست چیزی بگه که صدای آتاش مانع شد
_چه خبره اون جا؟

عزرائیل اومد. خبر مرگش بیاد ایشالله. اه نه غلط کردم، این
چه حرفیه اصلا؟
اداشو در آوردم. برای یه لحظه فراموش کردم محافظه
هم اون جاست‌.
حرکات من رو که دید اخمش کمی باز شد. احساس می کردم
چشماش داره می خنده.
خوشم اومد ازش، حداقل از آتاش بهتر بود. والا!

کنار من ایستاد و با اخم نگاهم کرد. قربون جذبت لعنتی.
برای یه لحظه بانو یادم اومد و اخمای منم جمع شد.
روم رو ازش برگردوندم.

_چیکار داری این جا؟

زیر چشمی نگاهش کردم، مخاطبش من نبودم.

_قربان خانم این جا زمین خوردن مثل این که خواستم
ببینم مشکلی نباشه.

من که زمین نخوردم، درخت خورد به من!
چلاقه دیگه به من چه؟

_مگه نگفته بودم حق ندارید با افراد خونه حرف بزنید؟

افراد خونه، من از کی تا حالا شدم افراد خونه تو؟
به قول سایه_ تربیت سیز. «بی تربیت»

_برگرد سرکارت. بار آخره که همچین چیزی دیدم.

نگهبانه سرش رو تکون داد.
_چشم قربان.

قربان؟ زرشک.
اصلا حیف زرشک!

همین که نگهبانه رفت روی پاشنه پا چرخید سمتم و با
اخم همیشگی بر اندازم کرد.
بابا پرستیژ. بابا جذاب!
بابا ظالم! بابا خر، بابا نفهمِ گاو. بیشعور، عوضـ..

بازوم رو که گرفت و من رو کشید رسما لال شدم.
یا ابلفضل. دیگه چشه؟ یعنی فهمیده خواب بودم؟
خندم گرفت. امشب می تونستن بیان خونه رو بار بزنن
برن.
عمرا اگه کسی می فهمید.

_کجا می بری من رو؟

همین که این جمله از دهنم بیرون زد چسبیدم به تنه ی
درختی که سر راه بود.
همیشه فکر می کردم این حرکات مال فیلمه. ولی حالا رسما
فیلممون کردن.
_چرا این طوری می کنی؟

_کی بهت اجازه داد با نگهبانا حرف بزنی؟
از تنه ی درخت فاصله گرفتم و با ادا اطوار موهام رو زدم
پشت گوشم.
_مگه منم نگهبان نیستم؟ لااقل امشب که این طوری
بود. یعنی نگهبانا حق ندارن باهم حرف بزنن؟
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
جمله ام که تمام شد مثل خودش روی پاشنه پا برگشتم
سمتش و یه تای ابروم رو انداختم بالا.
خاک بر سرم نکنن با این ادا اومدنم. اصلا جذابیت ازم
می ریزه!

پوزخندی زد
_حتما تو خواب نگهبانی دادی.

دهنم باز موند. فهمید خوابیدم؟
مگه خفاشه، اصلا نمی خوابه یعنی؟
به زور خودم رو جمع کردم.
_چه ربطی داره؟ فکر نکن یادم رفته چطور اون بیچاره رو
از خونه پرت کردی بیرون.

نزدیکم شد.
_به تو چه ربطی داره؟

حیرت زده گفتم
_چی؟

_این به تو چه؟ نگران اونی یا خودت؟ از این که راه ارتباطیت
بسته شده یا این که اون رفته ناراحتی؟

دستش رو کنار زدم.
_گمشو، ازت بدم میاد.

بهم اجازه نداد برم. نفسم حبس شد و بهش چشم دوختم.
زیر گوشم با لحن محکم و در عین حال آرومی زمزمه کرد
_مهم نیست که بدت میاد یا خوشت میاد، مجبوری تحمل
کنی. شاید تا همیشه. تا آخر عمرت.


قلبم تند می زد. چی رو تحمل کنم؟ منظورش خودش بود؟
نمی دونه من نبودنش رو تحمل کردم؟ بودنش تحمل نمی
خواد، همین که باشه قلبم آروم می گیره.
همین که بمونه!
ازم فاصله گرفت.

_برو آماده شو باید بریم جایی.

متعجب نگاهش کردم.
_چی؟ بریم جایی؟

چیزی نگفت. دنبالش رفتم.

_کجا می خوایم بریم؟

ایستاد و مکثی کرد.
_تو فقط آماده شو.

سرم رو خاروندم.
_چه جور لباسی بپوشم؟ مهمونی یا...

چپ چپ نگاهم کرد. خاک بر سر آخه می خواد ببرت مهمونی؟
روان پریش!
_فهمیدم لباس بیرون می پوشم.

_ده دقیقه دیگه پایین باشی.

دویدم و از پله ها بالا رفتم. یعنی می خواد ببرم کجا؟
شاید آتلیه یا اصلا خونه ی خودم. برو بابا به خاطر این
که سایه رو دیدی این همه قشقرق به پا کرد الان ببره تحویلت
بده؟ تازه...گفت باید تا آخر عمر تحملم کنی.
دستم رو گذاشتم روی قلبم. وای نمی گـه من سکته می کنم؟
من قلبم ضعیفه خدا جون!
وارد اتاق شدم و در کمدم رو باز کردم. اصلا یادم رفته بود
که من شب رو بیرون خوابیدم و الان باید تب کنم و مریض
باشم. انقدر کنجکاوم کرد که هیچی برام مهم نبود.
می گم شاید هم می خواد ببره سر به نیستم کنه. ازش بعی د
نیست والا.
یه پالتوی نسبتا بلند مشکی پوشیدم. گرم بود و تا حدودی
سرمای دیشب رو از تنم بیرون می کرد.
با چیزایی که داشتم یه تیپ معقول زدم و همون طور
که گفته بود سر ده دقیقه رسیدم پایین.
یعنی اگه این کنجکاوی نبود سه ساعت دیگه هم حاضر
نمی شدم. ولی خب الان فرق داشت.
وقتی رفتم پایین روی مبل نشسته بود و داشت قهوه می خورد.
حتما بانو براش...
آهی کشیدم‌. بانو کجا بود بابا؟
از صدای کفشام یا هر چی بود متوجهم شد و برگشت سمتم.
نگاهی بهم کرد و بیخیال بقیه ی قهوه اش رو خورد.
کوفت بخوری خب!
من این همه عجله کردم واسه این اون وقت آقارو باش.
حدودا چند دقیقه طول کشید تا قهوه اش رو تموم کرد و
بعد از جا بلند شد.
زیر لب گفتم
_چه عجب!

تیز نگاهم کرد. زهرمار توام اه، زهره آدم رو می ترکونی.
پشت سرش راه افتادم و به پارکینگ رفتیم.
در ماشین رو که باز کرد من زود روی صندلی شاگرد نشستم.
خود خرش هم با آرامش تمام پشت فرمون نشست.
بخدا دلم می خواست بگیرم بزنمش نفهم رو.
ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ خارج شد. نگهبان رو
در رو باز کرد و خودش هم تا زانو خم شد.
از خونه که خارج شدیم بالاخره زبون بی صاحابش باز
شد.

_بزرگمهر وکیل سابق پدرم بود. الان هم خودش هم خانواده اش
توی خطرن. خودش رو فرستادم بره اما تو باید کمک کنی
زن و بچه اش رو هم از تهران خارج کنیم.

سرم رو کج کردم و نگاهش کردم.
_خلاصه تر از این نمی شد بگی؟ چرا توی خطرن؟ از طرف
کی؟ باید ببریمشون کجا؟

_نیازی نیست اینارو بدونی. تو فقط همون کاری رو
می کنی که بهت می گم.

می خواستم بیشتر بهش گیر بدم اما می دونستم نمی گـه.
بق کرده نشستم سرجام. به درک، بالاخره که می فهمم.
حدودا یک ساعت بعد ماشین توی یه کوچه متوقف شد.
اون جا هم جز بالا شهر تهران بود. کلا میلیاردرن همشون.
سوییچ رو در آورد و با اخم پیاده شد. به منم اشاره زد که
از طرف دیگه پیاده شدم.
در خونه ای رفت و با انداختن کلید در رو باز کرد.
دنبالش رفتم. این خونه هم حیاط خوشگلی داشت ولی این
استخر داشت و یکم کوچیک تر از خونه آتاش بود. کلا
به دلم ننشست.
همین که رسیدیم به ویلا آتاش بهم اشاره زد
_تو برو داخل. من همین جا می ایستم، فقط بگو با منی و
بزرگمهر فرستادتت.

سرم رو تکون دادم
_باشه.

در رو به آرومی باز کردم و نگاهی به خونه اش انداختم.
سوت و کور بود انگار!
این بار کاملا رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم.
چرا هیچکس این جا نیست؟

_کی هستی؟

آن چنان پریدم که یه لحظه نزدیک بود پرت بشم روی زمین.
یا ابلفضل اینا کلا با بر و بچ سر و سری دارن.
همشون آدم رو زهر ترک می کنن.
یه زن حدودا چهل ساله بود.

_سلام.

اخم کرد
_پرسیدم کی هستی؟

هول شدم، چرا این طوری می کنه؟
_من...من با آتاش اومدم. از طرف شوهرتون، بزرگمهر.

با شک نگاهم کرد.
_واقعا؟ از کجا بدونم راست می گی؟

دِ بیا هی می گم اینا جنایی ان. خب مگه مرض دارم دروغ
بگم؟
_آتاش هم باهامه، اگه باور نمی کنید بهش می گم بیاد
داخل. خودش من رو فرستاد.

_خودم میام.


سرم رو تکون دادم.
_باشه بفرمایید.

همراهش از خونه رفتیم بیرون. آتاش تکیه داد بود به
یه درخت و سرش بالا بود.
مارو ندید چون کمی به پشت متمایل بود.
صداش کردم
_آتاش.

صدام رو شنید و با مکث برگشت سمتم. نگاهی به زن
بزرگمهر کردم. احساس می کردم یه شرمندگی بزرگ
توی نگاهشه.
ولی چرا؟

آتاش با قدم های کوتاه اما محکم نزدیکمون اومد.
اون زن سرش رفته رفته پایین افتاد و لحظه آخر اصلا
توی چشمای آتاش نگاه نکرد.
کاراش برام عجیب بود، چی بینشون گذشته بود؟
با کم ترین صدای ممکن به آتاش سلام کرد.
چشم دوختم بهش تا ببینم عکس العملش چیه ولی
هیچ حالت خاصی نداشت.
کمی مکث کرد و بعد با صدای بمش گفت
_چرا نگاهم نمی کنی؟

_من روش رو ندارم. واقعا نمی دونم چی بگم، شرمندم.

اخم کرد.
_الان جای این حرفا نیست. زودتر آماده شو، باید بریم پیش
شوهرت.

مثل کسی که وسط یه فیلم رسیده باشه نگاهشون می
کردم. همون قدر کنجکاو و گیج.
احساس می کردم چشمای اون زن تر شده، با سر افتاده
حرف آتاش رو تایید کرد و برگشت داخل خونه.
تا چند ثانیه بعد رفتنش داشتم متفکر به جای خالیش نگاه
می کردم که صدای آتاش بلند شد.
_به چی زل زدی؟

نگاهش کردم.
_هیچی.

اخمش هنوز غلیظ بود.
_برو به اون زن کمک کن زود باید بریم.

پشت چشمی واسش نازک کردم و منم داخل رفتم.
زن بزرگمهر رفت داخل یه اتاق‌ و من لحظه ی آخر دیدمش.
پشتش رفتم و در اتاق رو کوبیدم.

صداش بلند شد
_بفرمایید.

سرم رو از لای در بردم داخل
_می تونم بیام داخل؟

لبخندی زد
_البته، بیا تو.

داشت یه پسره رو آماده می کرد. خدای من! پسرش فلج
بود. حدودا هشت نه ساله بود.
خجالت کشیدم ازش در مورد پسرش بپرسم. شاید ناراحت
می شد.
کنارش نشستم و نگاهش کردم که چطور به پسرش لباس
می پوشوند.

_ببخشید می تونم یه سوال بپرسم؟

لبخندی زدم.
_البته بفرمایید.

_شما...

ابرو هام رو انداختم بالا
_من چی؟

_همسر آتاشی؟

چشمام گرد شد. یا خدا حالا چی بگم؟ بگم آره که به آتاش
می گـه و رسوا می شم کلا.
بگم نه هم دروغ گفتم. بزنم به اون راه بهتره!

_جان؟!

خندش گرفت.
_هیچی، جواب سوالم رو گرفتم. ولی از من می شنوی
تورش کن، مطمئنم تا حالا هیچ دختری توی زندگیش نبوده.
نگاه به ظاهر خشنش نکن، دلش واقعا صاف و مهربونه.

آره ارواح عمش! آهو هم عمه ی منه. آتاش هم که از هر
مهربونی مهربون تره.
لبخند مصنوعی تحویلش دادم و چیزی نگفتم.
آهی کشید
_این پسر رو می بینی؟ هنوز که هنوزه فکر می کنم این
که پسرم فلج شد نتیجه ی آه و ناله ی اونه که دامن گیرمون
شد.

_آه و ناله ی آتاش؟ مگه چه بدی در حقش کرده بودین؟

سرش رو تکون داد و بلند شد
_مهم نیست. می شه یه لحظه حواست به باراد باشه تا
من بیام؟

_حتما.

از اتاق خارج شد. خدایا اینا چرا قسطی حرف می زنن؟
خب الان کی می خواد جواب منه کنجکاو رو بده؟
حتما این باراد بیچاره!
کنارش نشستم و لبخندی زدم.
_چطوری شیر پسر؟

فقط نگاهم کرد. نه پس می خوای بیاد ماچت کنه!
_چه پسر جذابی. باراد خان شما چقدر خوشگلی.

بازم نگاهم کرد اما انگار یکم لبش کج شده بود.
دستش رو گرفتم
_همیشه مثل الان قوی باش باشه؟

فکر نمی کردم کاری بکنه اما سرش رو کمی تکون داد.
دستش رو بوسیدم. این بچه چه گناهی داشت؟
معلوم نیست اینا چیکار کردن که گریبان گیر این طفل معصوم
شده.
کمی با باراد حرف زدم تا این که بالاخره مامانش اومد.
یه چمدون برداشته بود و لباساش رو پوشیده بود.
انگار از قبل منتظر آتاش بود.
خب حتما شوهرش بهش گفته دیگه!
با کمک آتاش پسرش رو گذاشتیم صندلی عقب و ویلچرش
رو هم آتاش گذاشت صندوق عقب.
من جلو نشستم و زن بزرگمهر هم عقب پیش پسرش نشست و
سر باراد رو گذاشت توی بغلش.
وسط راه دیدم حوصلم داره سر می ره برگشتم و نگاهی
به عقب کردم و با چشمای باز باراد مواجه شدم.
اما مامانش خواب بود. بیچاره معلوم نیست چقدر بی
خوابی کشیده.
زبونم رو در آوردم و برای باراد ادایی در آوردم. لبش مثل
قبل کمی کج شد.
آروم زمزمه کردم
_بخواب!

سرش کمی تکون خورد. انگار می خواست بگه نه.
لپش رو کشیدم که دیدم یهو دست خودم کشیده شد.
آتاش بود که این کار رو کرد.
چپ چپ نگاهش کردم و آروم گفتم
_چته؟ ماهیچه هام رو شل کردی از بس این دست رو
کشیدی‌.

_نمی تونی دو دقیقه سکوت رو تحمل کنی؟ چیکار به اون
بچه داری اذیتش می کنی.

_من؟ من کی اذیتش کردم من داشتم...

دستش رو روی لبش گذاشت و با تشر گفت
_هیس! ساکت باش. صدا نشنوم ازت.

_کی می شه با دستام خفت کنم.

پوزخندی زد و چیزی نگفت‌.
الاغِ میمون‌.
چشمام رو بستم و تکیه دادم به صندلی.
خوابم نمی اومد. معلوم هم نیست کی می رسیم. اصلا کجا
داریم می ریم.
این زهرمار الدوله که لب از لب باز نمی کنه‌.
یادمه بعضی وقتا که با کتی جون می رفتیم مسافرت من
می نشستم جلو و وقتی خسته می شدم سرم رو می ذاشتم
روی پای اون. بیچاره کتایون هم هیچی نمی گفت. ولی خب
یه بار پلیس جریمه اش کرد منم دیگه مجبور شدم از این
غلطا نکنم.
فکر کن الان سرم رو بذارم روی پای این. جک سال!
از پام می گیره پرتم می کنه بیرون.
روان پریشه دیگه چیکارش کنم؟
خمیازه ای کشیدم. انگار داشت خوابم می گرفت. قبلا یه
جایی خونده بودم اگه آدم پونزده دقیقه چشماش رو ببنده
و حرکتی نکنه خوابش می بره ولی من چند بار که این کار
رو کردم فایده ای نداشت.
ولی الان بی تحرکی داشت روم اثر می ذاشت.
کم کم داشت چشمام بسته می شد که یه لحظه ماشین
تکون سنگینی خورد و منم وحشت زده چشمام رو باز کردم.
کمی اطرافم رو پاییدم و فهمیدم فقط از روی مانع رد شدیم!
آتاشِ کثافت، از قصد با سرعت رفت روی مانع.
پوست لبم رو جویدم و بهش نگاه کردم، انگار نه انگار
داره ماشین می رونه. طبق معمول یه دستش تو جیبش بود
و دست دیگه اش هم به فرمون.
پشت رو چک کردم، این بار باراد هم چشماش رو روی هم
گذاشته بود.
نخیر! انگار فقط من قلبم ایستاد. اینا اصلا نفهمیدن
چی شد.
این بار نگاهم به بازوی آتاش افتاد. عوضی با من در میوفتی
هان؟ الآن نشونت می دم.
خم شدم و با تمام قدرتی که داشتم بازوش رو از روی کت
گاز گرفتم.
زود عکس العمل نشون داد و دستش رو کشید.
_مگه نگفتم دیگه این حرکت رو انجام نده؟ حیوونی؟

دستی به دندونام کشیدم. درد گرفتن انقدر فشارشون دادم!
_حیوون تویی. مریضی مگه؟ داشت خوابم می برد چرا با
سرعت از روی مانع رد می شی؟

اخم کرد و از گوشه ی چشم نگاهم کرد.
_قبلا هم بهت گفتم هر کاری بخوام می کنم.

اداش رو در آوردم
_هر کاری می خوام می کنم. برو بابا، سکتم داده تازه می گـه
هر کاری دلم بخواد می کنم.

با مشت های محکم به شونه اش کوبیدم. می کشتمش دلم
خنک نمی شد.
دستم رو گرفت میون پنجه هاش و همراه دست خودش
گذاشت تو جیبش.
با تعجب نگاهش کردم، چی شد الآن؟

_سرجات بشین و سر و صدا راه ننداز.

_دستم رو ول کن.

فرمون رو تاب داد و از ماشین جلویی رد شد. انگار با
در و دیوار حرف زدم!

_با توام دستم رو ول کن. راحت نیستم.

حینی که فرمون دستش بود نگاهم کرد.
_من راحتم.

سرکشی کردم.
_من ناراحتم.

_اهمیتی نداره.

سرم رو کج کردم و با حرص دست آزادم رو گاز گرفتم.
کاش گردن آتاش جای دستم بود.
شخصیت نداره آخه.
دلم می خواست بفهمم کجا می ره، جادش برام آشنا نبود.
بزار ازش بپرسم، حالا مگه می خواد چیکار کنه؟
مرگ یه بار شیون هم یه بار!
سرم رو کنار گوشش بردم
_کجا می ریم؟
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
برگشت و نگاهم کرد. سرم رو کمی عقب بردم تا فاصلمون
زیاد بشه و بعد منتظر نگاهش کردم.
در کمال تعجب جوابم رو داد
_رشت.

حیرت زده گفتم
_کجا؟!

اخم کرد
_چند بار یه حرف رو می زنن؟

_هزار بار!

چپ نگاهم کرد که با بلبل زبونی گفتم
_هزار بار می تونی بگی زبونت رو کوتاه کن، اخلاقت رو
درست کن اون وقت دوبار یه حرف رو نمی زنی؟

_چرا انقدر حاضر جوابی می کنی؟

_دوست دارم.

دستی که میون انگشتاش اسیر بود رو فشار داد‌.
چشمام رو بستم و زیر لب آخی گفتم.
سر و تهت رو هم بیارن که همش خشم و عصبانیتی.
_نکن دردم گرفت.

_با اعصابم بازی نکن تا اذیتت نکنم.

دستم رو روی دهنم کوبیدم.
_بفرما من لال می شم. دستم رو ول کن فقط.

فشار آرومی به دستم آورد و به آرومی ولش کرد.
به زور دستم رو از جیبش کشیدم بیرون و کمی تکونش
دادم.
وحشی!
اصلا این چه وضعه عشق و عاشقیه؟ یکی رو دوست دارم
که نه می تونم باهاش خوب باشم و بهش فحش ندم نه
می تونم باهاش بد باشم و بهش ناسزا بگم.
از اولم هیچیم با آدم های عادی نبرده بود.
آهی کشیدم و زل زدم به جاده.
فکر کنم فاصله تهران تا رشت چهار پنج ساعت باشه.
هنوز یه ساعت هم نشده که، خدا می دونه کی می رسیم!


********

دستی به گردنم کشیدم و به سختی چشمام رو باز کردم.
اوف اصلا نمی تونم تو ماشین راحت بخوابم.
خمیازه ای کشیدم و از قصد هر دو دستم رو کشیدم.
زیر چشمی نگاهی به آتاش کردم و خواستم دستم رو بزنم
تو صورتش که به آرومی تکیه زد به صندلی.
کثافت! چقدر خری، خب بزار بزنمت.
_چقدر مونده برسیم؟

اخم ریزی میون ابروهاش بود. این یعنی حالتش عادیه!
کلا اخم نباشه یعنی مرده، البته خدا نکنه.
فکر کنم خوشحال باشه باید خوشحالیش رو با اخمش نشون
بده. عادیشم که الآنه.
عصبانیتش...بیخیال اصلا نمی خوام در موردش فکر کنم.
_نیم ساعت.

دستام رو بهم کوبیدم
_واقعا؟! خداروشکر.

برگشتم و عقب رو نگاه کردم.
هم باراد هم مامانش بیدار بودن.
لبخندی بهشون زدم.
_مثل این که آقا پسر گلمون هم بیداره.

مامانش موهاش رو از پیشونیش کنار زد و سرش رو بوسید.
_پسرم کلا زیاد نمی خوابه. صبح ها هم همیشه زود بلند
می شه.

_خیلی هم خوب.
لپش رو کشیدم و ادامه دادم
_اصلا می گن سحرخیز باش تا کام روا باشی.

ارواح ننم که منم همیشه صبح زود بلند می شم. یکی نیست
بگه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟
کمی توی سکوت به باراد نگاه کردم که زن بزرگمهر دوباره
از اون سوالاش پرسید
_ازدواج نکردی عزیزم؟ نامزدی چیزی...البته ببخشید من
یکم کنجکاوم.

لامصب آخه این چه سوالاییه می پرسی. اول که می خواست
ببینه زنه آتاشم یا نه حالا هم که...
آخه اگه با کسی غیر از آتاش بودم الآن کنار این نره غول
چی کار می کنم؟
البته با خود آتاش هم رابـ ـطه ی خاصی ندارم.
یکم زن و شوهریم فقط، اونم به اجبار!
_نه خواهش می کنم چیز من...

_نه!

گردنم صد و هشتاد درجه چرخید و به آتاش نگاه کردم که
با چه اخم غلیظی رو به روش رو نگاه می کرد.
اون چرا جواب داد؟ مگه خودم زبون ندارم؟
بعدشم این چه وضعشه، عصبی چرا؟!
یه چشمم رو ریز کردم و با نیشخند نگاهش کردم.
الآن یعنی چی این حرفش؟

_آهان که این طور. ماشالله دختر خوشگل و اجتماعی هستی
چطور تا الآن ازدواج نکردی؟

نگاهش کردم. وای به من گفت خوشگل و اجتماعی؟ قربون
دهنت.

_خیلی ممنونم، لطف دارید. خب...نشد دیگه.

آره نمی شد. با وجود آتاش چطور یه بار دیگه ازدواج می
کردم؟
از زن بزرگمهر خوشم اومده بود و باهاش گرم صحبت شدم.
جوری که نفهمیدم کی به رشت رسیدیم و وقتی متوجه
شدم که زن بزرگمهر از آتاش پرسید
_بزرگمهر...اون کجاست؟! توی کدوم منطقه زندگی می کنه؟

کوتاه و بی حوصله جوابش رو داد
_منظریه.

_اون جا...تا حالا نرفتم.

آتاش چیزی نگفت. کلا کم حرف بود و جدی!
این خصلتش رو دوست داشتم ولی عصبی بودنش رو نه.
شهر خوشگلی بود. این جا رو می شد گفت جای زندگی
نه تهرانی که پر از دود و دمه.
محو تماشای شهر خوشگل رشت بودم که دیدم آتاش
با ریموت در خونه رو باز کرد.
وایسا ببینم!
به ذهنم فشار آوردم. این...ویلای منه.
خدایی این یکی دیگه مال منه، همون ویلایی که به نامم
شد.
آدرسش مال همین جا بود.
مامانم اینا، وای فکر کن بری یه جای خیلی خوشگل و
بزرگ و بعد بفهمی اون جا مال توئه.
حیف که نمی تونم به روی آتاش بیارم.
حیف و صد حیف!
در رو که باز کرد وارد ویلا شد و ماشین رو پارک کرد.
ریموت رو داد دستم و گفت
_تو برو در رو ببند.

سرم رو تکون دادم و ریموت رو گرفتم. از ماشین پیاده شدم و
سوت زنان ریموت رو توی دستم تکون دادم.
_صاحب اصلیتون این جاست عزیزای دلم. حیف که بزرگمهر
می خواد این جا زندگی کنه وگرنه خودم می موندم این
جا و تکون نمی خوردم.
هیچ وقت رشت نیومدم، کتی جون همون سالای اول بهم
گفت اگه آتاش ازت مواظبت نکرد برو رشت و اون جا
بمون. اما من نیومدم، هم تنها بودم و هم نمی تونستم
کار و بارم رو ول کنم.
مطمئنا آتاش هم هیچ وقت نمیومد این جا، اون که از
من فراری بود میومد جایی که من آدرسش رو دارم؟
پوزخندی زدم.
همون تهران هم که دنبالش گشتم فوق العاده شرمنده ی
خودم شدم.
شرمنده ی خودم، غرورم!
شرمنده شدم که دل به دلِ قلبم دادم.
شرمنده شدم که پا گذاشتم روی منطقم.
خیلی!
در رو بستم و برگشتم. توی این فاصله باراد رو گذاشته بودن
روی ویلچرش.
خواستم برم سمتش که دیدم صدای یه نفر اومد. صدای
یه مرد!
به احتمال زیاد بزرگمهر!
_محبوب...بالاخره اومدی؟

خداروشکر اسمش رو فهمیدم. دیگه خسته شدم از بس
گفتم زن بزرگمهر، مامان باراد.
محبوب یا محبوبه و هر چی که بود برگشت بزرگمهر رو نگاه
کرد و چشماش پر اشک شد.
بابا فیلم هندی!
آتاش چند سال من رو ندید بعدم که دید غیر مستقیم گفت
چیه هی نگام می کنی؟ خاک بر سر الاغش. بعد شما
واسه چند وقت...این ادا ها چیه بابا؟
بزرگمهر هم نه گذاشت نه برداشت دو قدم بلند برداشت و
محبوب جان رو در آغـ*ـوش کشید.
منم که تا حالا همچین صحنه هایی رو زنده ندیده بودم
زرد کردم و چشمام گشاد شد.
همچین برگشتم که آتاش پشت سرم جا خورد.
کمی متعجب نگاهم کرد و بعد خیلی نامحسوس لبخند
کم رنگی نشست روی لبش.
آخه این انصافه؟
چند تا شوک توی یه روز؟
آتاش به من لبخند زد؟ به من؟!
بیهوش بشم یا چی؟
همین طور با دهن باز زل زده بودم بهش که لبخندش رو
جمع کرد.
_به چی نگاه می کنی؟

سرم رو تکون دادم تا فکرش از سرم بپره.
_هیچی.

اخماش جمع شد. لبخند پر و پیمونی تحویلش دادم.
_دیگه فایده نداره.

اخماش بیشتر جمع شد‌. جلوی خندم رو گرفتم، چه بامزه
شده.
بعد از این که بزرگمهر خان با زن و پسرشون حسابی رفع
دل تنگی کردن بالاخره نگاهش به ما افتاد و سمت آتاش
اومد.
_نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.

_نیازی به تشکر نیست. زود باشین باید برید، پروازتون
دیر می شه.

با تعجب نگاهش کردم. پرواز چی چی؟ مگه قرار نیست
این جا بمونن؟
آتاش دست کرد توی جیب کتش و یه چیزی بیرون آورد.
_اینم پاسپورت ها. معطلش نکن بزرگمهر!

پاسپورت؟ می خوان برن خارج از کشور؟ اما...چرا؟
بزرگمهر پاسپورت هارو گرفت و سرش رو تکون داد.
همراه آتاش رفتن داخل ویلا، یکی هم نبود به من بگه این
جا دقیق چه خبره؟
بزار از محبوب جان بپرسم. چی میشه خب؟
اونم هی از من سوال می پرسید.
_ببخشید...مگه قرار نیست این جا زندگی کنید؟

برگشت و نگاهم کرد. مژه هاش هنوز خیس بودن.
پلکی زد
_مگه می تونیم این جا بمونیم؟ شهریار بد ذات زیر خاک
هم بریم پیدامون می کنه. مخصوصا این جا که خونه ی
آتاشه.

این جا خونه ی منه‌ خواهرم، والا!

_پس کجا می خواید برید؟

_ترکیه.

لبم رو کج کردم.

_آها. حالا چرا اون جا؟

_نمی دونم. منم چیز زیادی نمی دونم، فقط می دونم. آتاش
بی گدار به آب نمی زنه.

نفس عمیقی کشیدم و خواستم سوال دیگه ای بپرسم که
بزرگمهر و آتاش برگشتن. دو دقیقه نشد که.
اه نمی زارن دو تا سوال بپرسم.
دست بزرگمهر یه چمدون بود. الهی!
چقدر سخته آدم بخواد کشورش رو برای همیشه ترک کنه.
من که اصلا دوست نداشتم جای اونا بودم.
_محبوبه جان، باید بریم. دیر می شه.

محبوبه جان هم دسته های ویلچر باراد رو گرفت و همراه
هم پشت ویلا رفتن. دیدم آتاش هم داره می ره اون جا منم
دنبالشون روانه شدم.
مگه در این ور نبود؟
استغفرالله این قایم موشک بازی ها چیه دیگه؟
اون پشت یه در دیگه بود. خدایی این همه احتیاط لازمه؟
من یکی که درک نمی کنم.
آتاش در رو باز کرد. یه ماشین اون جا منتظرشون بود.
بزرگمهر چمدون هارو توی صندوق عقب گذاشت و برگشت.
شرمنده به آتاش نگاه کرد و گفت
_هر چقدر هم ازت تشکر کنم بازم کمه. معذرت خواهی نمی
کنم چون می دونم لایق بخشش نیستم.
گناهی که من در حق تو و پدرت کردم به این راحتی قابل
بخشش نیست.
فقط...اگه یه روز تونستی، من رو ببخش.

آتاش چیزی نگفت. بمیرم واسه اون غمی که پشت اخم
پنهانش می کنی.
محبوبه هم من رو بغـ*ـل کرد و در گوشم گفت
_نگاهت به آتاش رو درک می کنم. مطمئن باش مهر تو به
دلش می شینه. آتاش حقشه بعد از این همه سختی یه
زندگیه راحت داشته باشه.
امیدوارم خوشبخت بشین.

چیزی نتونستم بگم، فقط بهش لبخند زدم و زیر لب تشکر
کردم.
از آتاش هم خداحافظی کوتاهی کرد و سوار ماشین شدن.
برای باراد دست تکون دادم و آروم لب زدم
_خداحافظ مرد قوی!

بالاخره رفتن، تا وقتی که از خم کوچه گذشتن زل زدم به
ماشین. همین که از دیدم دور شدن آهی کشیدم.
بیچاره ها، دلم براشون سوخت.
_بیا تو!

یه حرفش گوش کردم و رفتم داخل، در پشتی رو بست و
با کلید قفلش کرد.
باهاش هم قدم شدم.
_یه سوال

از گوشه چشم نگاهم کرد.
_این همه احتیاط واسه چیه؟! یعنی شهریار راه میفته
دنبال تو ببینه بزرگمهر رو کجا می بری.

مکثی کرد و ایستاد
_کی به تو گفت که اونا از طرفِ شهریار در خطرن؟

سرم رو خاروندم
_خودم فهمیدم، بگو دیگه.

دوباره به حرکتش ادامه داد. این بار آروم تر
_خودش نه، ولی آدماش شاید.

_آدماش کجان؟

پوزخندی زد
_خیلی از اون محافظ هایی که توی خونه ی من دیدی
بـرده و بنده ی پول شهریارن.
اون برای رسیدن به خواسته هاش هرکاری می کنه.
از رشوه تا تهدید.

_بزرگمهر رو هم تهدید کرد؟ اصلا بزرگمهر چه اشتباهی کرد؟

با اخم نگاهم کرد.

_چیه خب؟ سوال پرسیدم.

_تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن.

پشت چشمی نازک کردم و دیگه چیزی نگفتم.
تازه داشتم به ویلا خوب دقت می کردم.
بزرگ بود و شیک. این جا سرسبز تر بود تا ویلای تهران.
خب طبیعیه آب و هوای این جا فرق داره.
رشت کجا تهران کجا؟
این جا سرد تر بود.
سرم رو بالا گرفتم تا به درخت ها نگاه کنم که یهو یه قطره
بارون ریخت روی صورتم.
_عه، بارون!

توجه آتاش هم جلب شد و به آسمون نگاه کرد.
شنیدم که زیر لب گفت
_لعنتی!

_نعمت خداست ها، چرا این طوری می گی؟

بهم اخم کرد
_باید تا شب تهران باشیم.

لپم رو باد کردم و کمی فکر کردم.
_خب شاید تا یکی دو ساعت دیگه بند بیاد.

دستش رو مشت کرد و به سمت ویلا راه افتاد.
از پشت قدم های عصبیش رو دنبال کردم که یهو برگشت
و تشر زد
_راه بیوفت دیگه. نکنه می خوای زیر بارون وایسی؟ راه
بیوفت.

لبم رو کج کردم و زیر لب غر زدم
_خیلی خب بابا اومدم.

دویدم و زودتر از اون وارد ویلا شدم.
چقدر سرد بود، یخ کردم.
کنار شومینه رفتم و همون جا نشستم. خاموش بود.
آتاش که داخل اومد بهش گفتم که شومینه رو روشن کنه.
رفت تو آشپزخونه و دو دقیقه بعد با یه کبریت برگشت.
کنارم روی دو زانو نشست و یکی از چوب هارو آتیش زد.
به چشماش زل زدم که انعکاس آتیش توشون چقدر قشنگ
شده بود.
چوب رو میون بقیه چوب ها انداخت و خودشم زل زد
بهش.
_به چی نگاه می کنی؟

_به خودم!

ابروهام بالا رفت.
_چی؟!

سرش رو کمی کج کرد.
_سال هاست دارم توی آتیش می سوزم.

کمی بهش نزدیک شدم.
_از چی می سوزی؟ از تنهایی؟خب...منم تنهام.

پوزخند زد
_تنهایی تنها چیزیه که ازش نمی سوزم. چون همیشه
باهام بوده. حتی وقتی یه بچه بودم.

به خودم جرئت دادم و دستش رو گرفتم. به سرعت برگشت
و نگاهم کرد. دستش رو فشردم که اخمش جمع شد.
فکر کردم می خواد پسم بزنه اما هیچ کاری نکرد.
_من...شاید یکم درکت کنم. پدرم رو حتی یه بار هم ندیدم.
مادرم هم که...زود از دستش دادم‌.
یه وقتایی بود که منم از همه گله داشتم. همه فکر می کردن
چون یه دختر تنهام می تونن راحت گولم بزنن. خودم گلیم
خودم رو از آب کشیدم بیرون.
لجبازیام رو دیدی ولی یه بار نپرسیدی چرا رفتارم این طوریه؟
من نمی خوام تو هم یکی از همونایی باشی که فکر می
کنن نمی تونم از پس خودم بر بیام.

حینی که داشتم حرف می زدم متوجه شدم دستم رو سفت
فشرد.
_آتاش...یکی از اونا نباش. به من اعتماد کن، من هیچ وقت
نخواستم تورو اذیت کنم.
من رو به خاطر دختر بودنم سرزنش نکن. به خاطر این فکر
نکن ضعیفم. فکر نکن درکت نمی کنم.

دستم رو رها کرد و لبش کج شد. دلم برای اون حالتش ضعف رفت.
_می خوای اعتماد من رو جلب کنی؟ تو؟

لبم رو کج کردم، از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون
اعتمادت که سهله، قلبت رو می خوام.

_یه دختر...چرا باید مورد اعتماد من باشه؟!

دوباره خوی سرکیشم برگشت
_مگه من چمه؟ همچین می گی دختر که انگار...

پرید میون حرفم
_پس تلاش کن.

گیج شدم، منظورش چیه؟ چرا قسطی حرف می زنه آخه.
_یعنی‌ چی تلاش کنم؟ برای چی؟

جدی گفت
_مگه نمی خوای اعتمادم رو جلب کنی، پس براش تلاش
کن. هیچ چیزی آسون به دست نمیاد.

_می تونم؟

_شاید بتونی.

کمی لبم رو تر کردم
_این کار رو می کنم. اعتمادت رو جلب می کنم.

_پس باید کمکم کنی. باید کمک کنی به اهدافم برسم.

_چرا؟

جدی گفت
_چی چرا؟

_چرا من؟

کمی چوب هارو تکون داد
_خودت خواستی، نخواستی؟

_خواستم.

_پشیمونم نکن از این که بهت میدون دادم.

بهش لبخند زدم
_نمی شی، پشیمون نمی شی.

******

غر زدم
_حالا مجبوریم زیر این بارون راه بیفتیم؟

با اخم پشت فرمون نشست
_گفتم که...باید تا شب تهران باشیم.

شیشه رو کشیدم پایین
_خب ببین وضعیت هوارو!

از طرف خودش شیشه رو کشیدم بالا
_یکم دیگه بند میاد.

_اگه نیومد چی؟

تشر زد
_سولین!

سرم رو کج کردم که موهام توی صورتم ریخت. فوتش
کردم و گفتم
_چیه خب؟

عصبی دستی به کنار ابروش کشید و نفسش رو فوت کرد
بیرون. انگار که می خواست جلوی خودش رو بگیره.
لعنتیِ جذاب! خرِ خوشگل!
ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد. منم دیگه اعتراضی
نکردم، اون که همش حرف حرف خودشه.
زل زدم به شیشه که قطره های بارون ازش روون شده
بودن. انگار حق با آتاش بود، داشت از شدت بارون کم
می شد.
با انگشتام روی شیشه ضرب گرفتم، هنوز هیچی نشده
حوصلم سر رفت.
از اینم که هیچ بخاری بلند نمی شه، مگه نگفت می خواد بهم
اعتماد کنه؟
خب که چی؟! نکنه انتظار داشتی الان باهات بگه و بخنده؟!
احمق. اون به بانو هم اعتماد داشت، ولی با یه اشتباه حذفش
کرد.
اونم به خاطر من!
آهی کشیدم، همش تقصیر من بود. بانوی بیچاره.
پوفی کردم، تا اون جا می خوام این طوری فکر و خیال
کنم؟
_آتاش.

چیزی نگفت، فقط از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت.
حرصم گرفت، مگه زبون نداره؟
_آتاش.

این بار سرش رو تکون داد.
_آتاش!

اخم کرد و تشر زد.
_چیه؟ بگو، حرفت رو بگو.

لبخندی تحویلش دادم‌.
_ظبط رو روشن کنم؟

اخمش پررنگ شد.
_هرکاری می خوای بکن فقط حواس من رو پرت نکن.
حواسم رو پرت نکن که به کشتن بدم تو و خودم رو، می
بینی که بارونه. باید حواسم جمع باشه‌.

دکمه ظبط رو زدم.
_من که گفتم توی این بارون راه نیوفتیم. تو گوش نکردی.
الآنم اشکال نداره، داره بند میاد.
اه، اینا چیه گوش می دی بدم میاد.

_مجبورت نکردن گوش کنی.

دو دستم رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم.
_قانع شدم واقعا.

چیزی نگفت.
آهنگی که داشت پخش می شد یه آهنگ از محمد علیزاده
بود.
اسمش چی بود؟ یادم رفته.

_اسم این آهنگ چیه؟ من یادم رفته.

نفسی کشید.
_سرزنش.

داشت می رفت توی فکر دوباره. باید یه کاری می کردم.
این طوری فایده نداره!
_به محمد علیزاده خیلی علاقه داری؟

بازم چیزی نگفت‌. لال از دنیا نری مرد! آه خستم کردی.
_خب چرا آهنگای شادش رو گوش نمی کنی؟
بزار بریم تهران خودم واست این فلش رو پر از آهنگای
قشنگ می کنم.
چیه اینا؟

_لازم نکرده.

اداش رو در آوردم و گفتم
_خیلی هم لازم کرده.

کمی صورتش رو کج کرد و نگاهم کرد
_باز‌ شروع کردی تو؟ چند بار من بخونم تو گوشت تو کاری
که بهت مربوط نیست سرک نکش و اظهار نظر نکن؟

_چقدر خشنی!

برای یه لحظه تعجب رو توی چشماش دیدم، اما زود به
حالت قبلی برگشت.
_بی احساس. اصلا قلب داری؟

پوزخند زد.
اشکال نداره آتاش خان، بیا و نساز. مهم نیست.
من که دیگه نقطه ضعفت افتاد دستم، دارم برات جناب!
یه طوری که اصلا نفهمی از کجا خوردی.
حالا تو هی نساز، هی نساز.
دیگه باهاش حرفی نزدم. همین که از رشت خارج شدیم
بارون هم بند اومد.
انگار که نه انگار تا چند ساعت پیش داشت شیشه هارو
می شکوند.
داشت خوابم می گرفت که دیدم گوشی آتاش زنگ خورد.
با اخم زل زد بهش و بعد از مکث کوتاهی جواب داد
_چی شده؟
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
صدای موبایلش کم بود و نمی تونستم بشنوم پشت خطی
چی می گـه.
_مطمئنی؟ انزلی؟

کلافه شده بود. می فهمیدم، داشتم از کنجکاوی می مردم.
چقدر بده یه آدمی به تورت بخوره که نتونی راجبش کنجکاوی
کنی یا ازش سوالی بپرسی.
_خودم می رم. نیازی نیست.

تلفن رو قطع کرد و ماشین رو گوشه ای نگه داشت.
_چی شده؟

دستش رو میون موهاش فرو برد‌ و برای جواب دادن کمی
مکث کرد.
_می گن شهریار رو توی انزلی دیدن.

ابروهام رفت بالا
_چی می گی آتاش؟ کی گفته این رو؟

پوفی کرد
_یکی از محافظا.

_بهش اعتماد داری؟

مستقیم نگاهم کرد، با اون چشمای نافذش جوری نگاه
می کرد که انگار می تونست تک تک سلول هام رو ببینه.
یکم سرجام رفتم پایبن تر.
_چیه؟ چرا این طوری نگاهم می کنی؟

جدی شد و با لحن خشکی گفت
_در حال حاضر به هیچ کس اعتماد کامل ندارم.


توی دلم گفتم حالا یکم صبر کن. گذاشتم واست کنار!
_خب...تو که بهش اعتماد نداری، نمی خوای بری که؟

_می رم!

چشمام گرد شد از این حجم جدیت. یعنی چی؟

_می فهمی داری چی می گی؟ از کجا معلوم که نقشه
نباشه.

دوباره ماشین رو روشن کرد.
_باشه یا نباشه، هیچ کدوم مهم نیست‌. من برای اهدافم
همه چیزم رو می دم. حتی جونم رو! گذاشتمش
کف دستم که هر جا لازم باشه پیشکش کنمش به اون
کسی یا چیزی که قراره من رو به هدفم برسونه.
می فهمی اینارو؟ نمی فهمی. نه نمی فهمی.

عصبی شدم. نباید می شدم اما شدم.
_نمی فهمم. آره تو راست می گی من نمی فهمم، نباید
بری. دو دستی داری جونت رو تقدیم این اهداف می کنی
و تازه سر بالا می گیری، باد به غبغب می ندازی و با افتخار
ازش حرف می زنی؟

روی فرمون کوبید و تغریبا عربده کشید.
_بس کن سولین بس کن.

چسبیدم به صندلی و با حیرت زل زدم بهش.
نبض شقیقه اش می زد، چرا با خودش این کار رو می کنه؟
روم رو ازش برگردوندم و شیشه رو کشیدم پایین.
یه چیزی توی گلوم بود، یه چیزی شبیه بغض.
خدایا چطوری نگهش دارم؟ من نگرانشم.
نکنه بلایی سرش بیارن.
دور زد و از یه جاده فرعی رفت داخل. هر چی می رفتیم
جاده خراب تر و تنگ تر می شد.
تا این که رسیدیم به یه دوراهی و آتاش از جاده خاکی
رفت.
یعنی از این جا می خواد بره انزلی؟
فکر نکنم مسیر این طرف باشه.
نمی دونم چقدر رفتیم، فقط می دونم که حدودا بیست دقیقه
بعد آتاش رو به روی یه کلبه ایستاده بود.
با تعجب برگشتم سمتش
_این جا دیگه کجاست؟

_پیاده شو.

به حرفش گوش کردم و پیاده شدم، با لبخند زل زدم به
اون کلبه ی خوشگل. خیلی باحال بود، فقط حیف که جای
بدی ساخته شده بود.
_این کلبه مال توئه؟

_همراه پدر بزرگم درستش کردم.

جلوتر رفتم و بلند گفتم
_خیلی بامزه ست.

نزدیک اومد و با برداشتن آویز چوبی درش رو باز کرد.
خیلی دلم می خواست بدونم برای چی این جا اومدیم.
_آتاش، چرا من رو آوردی این جا؟

در رو بست و خودش پشت سرم ایستاد.
_تو اینجا می مونی تا من برگردم.

شوک زده خیره شدم بهش. چی گفت دقیقا؟!
_چی؟! یعنی چی؟ من این جا نمی مونم. باهات میام، نکنه
می خوای تنهایی بری؟

انگار باز داشت عصبی می شد
_به اندازه ی کافی پر به پرم گذاشتی، ظرفیتت پر شده.
وقتش نیست، وقت خوبی برای لجبازی نیست.

سرم رو تکون دادم.
_من لجبازی نمی کنم. لجبازی نمی کنم ولی تو نمی تونی
تنها بری. دیوونه شدی؟ زده به سرت یا چی؟ آتاش چت
شده؟

_مثلا می خوای بیای چیکار کنی هان؟ بخوان بلایی سرم
بیارن میارن چه کسی باشه چه نباشه، تو فقط میای و می
شی دردسر و بلای جون واسه من.

لبم رو گزیدم تا اشک نریزم. خدایا درکم نمی کنه، نمی فهمه
نگرانشم. باید چیکار کنم؟
دستم رو به سمت در کشیدم.
_برو، باشه برو. دِ یالا منتظر چی هستی؟

برگشتم و دیگه نگاهش نکردم. نمی تونستم، توانش رو
نداشتم. اگه نگاهش می کردم حتما دوباره یه چیزی می
گفتم.
با تمام تلاشم برای اشک نریختن چشمام خیس شد.
خدایا مواظبش باش، لطفا.
صدای در رو که شنیدم نتونستم طاقت بیارم و به سرعت
برگشتم سمتش‌.

_آتاش.

برنگشت نگاهم کنه اما ایستاد.
_زود برگرد، خواهش می کنم.

سرش کمی کج شد و دیدم که قفسه ی سـ*ـینه اش بالا و
پایین رفت.
_میام، توهم مواظب باش.

رفت و پشت سرش در رو بست. همون جا نشستم روی
زمین و سرم رو روی زانوهام گذاشتم.
این چه دردیه؟ چرا آرامش به من نیومده؟
خدایا این یکی نه، آتاش رو دیگه ازم نگیر.
من به همین کنارش بودن راضیم.
خدایا چیزیش نشه، من از تو می خوامش.
لعنت بهت شهریار، لعنت بهت که دل خیلی هارو شکستی.
من، بزرگمهر و خانواده اش، آتاش...آتاش زخم خورده.
اما اون کسی نیست که ساکت بشینه و هیچ کاری نکنه.
نمی خوام فکر کنم چه خطراتی ممکنه تهدیدش کنن.
گفت بر می گردم، پس حتما بر می گرده.
اون هیچ وقت زیر قولش نمی زنه، حتی قولی که به دشمنش
می ده.
قلبم طاقت نمیاره، چطوری تحمل کنم تا بره و برگرده؟
چیکار کنم؟
چه کاری از دستم بر میاد؟ هیچی.
فقط این که این جا بشینم و برای سالم برگشتنش دعا کنم.
آتاش و ازم نگیر خدایا، اون تازه می خواست به من اعتماد
کنه.

*******

کلافه نگاهی به ساعت انداختم.
هفت عصر، دم غروب شد. پس چرا نمیاد؟
نکنه اتفاقی براش افتاده؟ زبونت لال بشه سولین.
خدا نکنه.
اوف چرا انقدر کلافه ام؟ چرا نگرانم؟ یه استرس خاصی
دارم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و آروم زمزمه کردم
_چرا انقدر محکم می زنی؟ از چی می ترسی؟ چرا نگرانی؟
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
این طوری نمی تونم طاقت بیارم، نمی دونم چه مرگمه.
دستگیره در رو کشیدم تا بازش کنم و برم بیرون اما باز
نشد.
یعنی چی؟! چرا این طوری شده؟
نکنه آویزش از پشت افتاده؟
یه بار دیگه در رو کشیدم به سمت خودم اما فایده ای
نداشت.
هر چند بار که امتحان کردم باز نشد، دیگه داشتم می ترسیدم.
چیزی نیست، چیزی نیست نگران نباش.
فقط آویز از پشت افتاده، آتاش که بیاد بازش می کنه.
برگشتم و دوباره روی صندلی چوبی نشستم.
یه بوی خاصی میومد، نمی دونم شایدم احساس می کردم.
یه بویی شبیه بوی سوختنی، هر لحظه هم بیشتر می شد.
شومینه ای چیزی هم روشن نبود که بگم بو از اون جا بود.
کلافه شالم رو روی شونه هام انداختم و موهام رو باز
کردم.
نمی دونم آتاش چه فکری با خودش کرده که من رو ول
کرد اینجا و خودش رفت.
کمی موهام رو تکون دادم و اومدم ببندمشون که چشمم
به سقف افتاد.
سقفش از تخته های بلند ساخته شده بود که با فاصله کنار
هم چیده شده بودن.
از چیزی که می دیدم برای یه لحظه قلبم اومد تو دهنم.
درست که نمی بینم هان؟
چشمام رو بستم و یه بار سرم رو تکون دادم.
نه دارم اشتباه می کنم، حتما اشتباه می کنم.
چشمام رو باز کردم ولی...هنوز هم دود رو می دیدم.
این دود از کجا میاد؟
تا جایی که می دونم هیچ خونه یا جنگل و حتی علفزاری
این دور و ورا نیست.
پس این دود از کجاست؟
ضربان قلبم رفت بالا، نکنه یکی از آدمای شهریار...
نه بابا دیوونه شدم.
آخه آدمای شهریار به من چیکار دارن؟
ولی این زبانه های آتیشی که می بینم چیه؟
این دود و بوی سوختنی...همه یه چیز دیگه رو می گن.
آره. واقعی بود، کلبه رو آتیش زده بودن!
از این فکر لرزی توی تنم نشست‌.
خدای من، کلبه داره آتیش می گیره!
هنوز این فکر از ذهنم رد نشده بود که یکی از تیکه های
چوبی که داشت آتیش می گرفت جلوی پام افتاد.
دستم رو روی دهنم گذاشتم و عقب عقب به سمت در رفتم.
کلبه داره می سوزه!
آتیشش زدن، هدف شهریار من بودم نه آتاش.
خدایا، خدایا چرا؟
شهریار عوضی به من چیکار داره؟
خدا لعنتت کنه. خدا لعنتت کنه عوضی!
تکیه زدم به در و با مشت به جونش افتادم
_کی اون بیرونه؟

_کمک. یکی کمک کنه.

خودم می دونستم خیال واهیه که یه نفر بخواد کمکم کنه
اما منطقم رو از دست داده بودم.
اگه کسی کمکم نمی کرد حتما می سوختم.
_کمــک، توروخدا یکی کمک کنه. آتاش، آتاش کجایی؟
خدایا کمکم کن‌.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. الان دیگه به وضوح
شعله های قرمز رنگ آتیش پیدا بود.
قلبم انگار می خواست سـ*ـینه ام رو بشکافه.
داشتم می سوختم، داشتم می مردم!
از ترس نفسم داشت بند میومد.
زبونم داشت بند میومد‌، شهریار تو انقدر بی رحمی؟
انقدر بی رحمی که یه انسان رو زنده زنده آتیش بزنی؟
دستم رو مشت کردم و روی قفسه سـ*ـینه ام گذاشتم.
آتاش کجایی؟ بیا کمکم کن. مگه نگفتی زود میام؟
برگرد، تو خوب می دونی توی آتیش سوختن چقدر دردناک.
برگرد آتاش، خواهش می کنم.
نشستم روی زمین و مشتم رو چند بار به قفسه سـ*ـینه
کوبیدم. آتیش داشت همه جارو می سوزوند.
داشت نفسم رو بند می آورد.
دستم بالا اومد و دور گردنم حلقه شد.
چند تا نفس عمیق کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم.
همه تخته ها داشتن می سوختن.
می خواستم زیر لب ذکر بگم اما نتونستم.
قدرت هیچ کاری رو نداشتم، ترس داشت فلجم می کرد.
داشت عقلم رو از کار می انداخت.
داشت کورم می کرد.
چرا، چرا همیشه همه ی مصیبت ها باید برای من اتفاق
بیفته؟
آتاش گفته بود زود میاد، گفته بود مواظب خودم باشم.
داشت بهم اعتماد می کرد، ازم کمک خواسته بود.
همزمان با تیکه چوب بعدی که روی زمین افتاد فریاد منم
بلند شد
_آتــاش کجایی؟

******

از ماشین پیاده شدم و درش رو بهم کوبیدم.
موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و دوباره شماره اش رو
گرفتم.
حدس می زدم!
کثافت من رو کشید تا این جا و حالا جواب نمی داد.
اما پس قصدش چی بود؟ می خواست چیکار کنه؟
ریجکت کرد.
با غیض دندونام رو روی هم فشردم و دوباره شمارش رو
گرفتم.
نابودت می کنم عوضی، به کی می خوای رو دست بزنی؟
در کمال تعجب این بار رد تماس نزد.
تلفن رو گذاشتم روی گوشم، از اون ور خط فقط سکوت
بود. بعید می دونستم صدای نفس های عصبیم رو نشنوه.
_شیر پسرک من عصبانیه؟

دستم مشت شد.
صدا، صدای شهریار بود. صدای خود پست فطرتش بود.
صدای قهقهه اش از پشت گوشی بلند شد و یه خراش
دیگه روی روحم زد.
_آخی، رو دست خوردی؟ این که چیز جدیدی نیست.
هنوز بهش عادت نکردی؟

از میون دندون های بهم کیپ شده ام غریدم
_ببند دهنت رو. باید گوشام رو غسل بدم وقتی صدات رو
می شنوم.

تک خنده ای کرد
_برای این حرفا دیر شده آتاش ستوده. مطمئنم الآن کنجکاوی
بدونی چرا کشوندمت این جا.

چیزی نگفتم، باید می دونستم. همشون رو نابود می کردم
اگه اون چیزی که توی ذهنمه حقیقت داشته باشه.
_خیلی کار بدی کردی که عروسکت رو تنها گذاشتی توی
اون کلبه‌.

نفس هام بلند شد و کشیده. نفست رو ازت می گیرم شهریار.
کثافتِ بی همه چیز.
_می دونی راستش فکر نمی کردم عامل رسیدن به من رو
تنها بزاری توی یه کلبه.
فکر نکردی بخوام نابودش کنم؟
صدای پوزخندش بلند بود، شنیدمش.
_هر چیزی که تورو به من برسونه نابود می کنم، می سوزونمش.
اون دختر که چیزی نیست.

_پیدات می کنم کثافت، اون روز دیر نیست. کافیه بلایی
سر سولین اومده باشه...

میون حرفم بلند خندید
_بای بای شیر پسر.

قطع کرد. فریادی کشیدم و موبایل رو کوبوندم روی زمین.
معطلش نکردم و سوار ماشین شدم.
گفت می سوزونمش.
چرا ریسک کردم؟ چرا سولین رو اون جا تنها گذاشتم.
چرا فکر نکردم هدف اون باشه؟
نفهمیدم چطور اما با بالاترین سرعت ممکن ماشین رو به
حرکت در آوردم.
اون چیزیش نمیشه، نباید بشه.
اون همیشه می گفت از پس خودش بر میاد.
مسخره بود اما درمونده شده بودم.
نگران بودم، نگران یه دختر!
با مشتم محکم روی فرمون کوبیدم.
_می کشمت اگه بلایی سرش بیاد. لعنت به همتون.

*****
چشمم به خونه چوبیم بود که نیمه سوخته شده بود و خشم
توی وجودم هر لحظه بیشتر شعله می کشید.
بی حواس ماشین رو پارک کردم و بدون این که خاموشش
کنم به طرف کلبه دویدم.
صدای خودم رو نمی شناختم. این صدای نگران رو نمی شناختم.
_ســولین! سولین اون جایی؟ لعنتی جوابم رو بده.

هیچ صدایی نیومد‌.
با کف پام به در کوبیدم. فایده ای نداشت.
_سولین اگه جلوی دری و صدام رو می شنوی برو کنار.
می خوام در رو بشکنم.

بازم صدایی نیومد‌.
در هم نیمه سوخته بود و داشت آتیش می گرفت اما برام
مهم نبود.
باید اون دختر رو نجات می دادم، نباید می ذاشتم به خاطر
من بلایی سرش بیاد.
دو قدم رفتم عقب و توی یه لحظه به شدت به در کوبیدم.
شونه ام سوخت اما اهمیتی ندادم و دوباره این کار رو تکرار
کردم.
این بار در شکست اما نیفتاد.
با دست بهش کوبیدم و چوب هارو کنار زدم.
فوری و بدون معطلی وارد کلبه شدم.
_سولیـن، کجایی لعنتی؟

نبود! بازم جوابم رو نداد.
این بار از سر خشم و نگرانی عربده کشیدم
_سولیـن!

صدای ضعیفی بلند شد.
فوری چرخیدم و کنار در رو نگاه کردم.
خودش بود که تکیه داد به یه تیکه چوبی سالم و دستاش
رو گذاشته بود روی سرش.
نزدیکش رفتم و روی دو زانو نشستم.
قبل از این که چیزی بگم نگاهم به دستاش افتاد که سیاه
شده بود و کمی سوخته بود.
احساس کردم نبض شقیقه ام می زنه.
من چقدر احمقم که شهریار هر بار باید به یکی از آدمای
زندگیم ضربه بزنه.
دور یا نزدیک، مهم فقط اینه که اون از جانبشون احساس
خطر کنه.
اون چوبی که سولین بهش تکیه زده بود هم داشت آتیش
می گرفت.
خودش هم نیمه هوشیار بود.
دستم رو زیر پاهای انداختم و با عجله بلندش کردم.
باید زودتر می رسوندمش بیمارستان.
همین که از در خارج شدم زمزمه وار صدام زد
_آتاش.

نگاهم افتاد به صورتش، پوست سفیدش به سرخی می زد.
به سختی لبخند زد و زیر گوشم گفت
_دیدی منم بلدم توی آتیش بسوزم؟ تو...روحت سوخت.
منم...سرفه ای کرد و ادامه داد
_منم جسمم داشت می سوخت. دستام می سوزه، باختم
نه؟ گفتی هیچ وقت از خودم ضعف نشون ندم.

روی صندلی عقب ماشین نشوندمش.
دوباره سرفه کرد. ماشین رو دور زدم و پشت فرمون نشستم.
باید بر می گشتم رشت، باید می بردمش بیمارستان.
مدام از آینه وضعیتش رو چک می کردم.
سخت نفس می کشید. ممکن بود به خاطر این آتیش سوزی
دچار نفس تنگی بشه و هر مشکل دیگه ای.
مطمئنا عوارضی داشت.
صدای نفس هاش که کمی بلند تر شد صداش کردم
_سولین.

به سختی نگاهش رو بهم دوخت، صورتش عرق کرده بود
و چشماش داشت روی هم می رفت.
_تحمل کن، باید تحمل کنی! یکم دیگه می رسیم بیمارستان.

نفس عمیقی کشید و به سختی و با خس خس گفت
_دارم...دارم می میرم. نفسـ..م

فکم قفل شد
_طاقت بیار، باید تحمل کنی تا انتقام بگیری. نمی زارم
آب خوش از گلوشون پایین بره.

اشکی چکید روی گونه اش
_مگه...مگه من چیکار کردم؟

چیزی نگفتم. عصبی بودم، خیلی.
سرعتم بالا بود و راه یک ساعته رو نیم ساعته طی کردم.
دوباره نیم نگاهی به آینه انداختم، چشمای سولین بسته
بود.
_سولین.

جوابی نداد، از هوش رفته بود!
سرعتم رو بیشتر کردم، مهم نبود که توی شهرم، مهم نبود
اگه جریمه می شدم‌. ولی اجازه نمی دادم این دختر چیزیش
بشه.
رو به روی بیمارستان یه شدت زدم روی ترمز، جوری که
صدای لاستیک هارو شنیدم.
ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم.
در سمت سولین رو باز کردم و بلندش کردم، با دست آزاد
ماشین رو قفل کردم و قدم های بلندم رو به سمت بیمارستان
برداشتم.
قبلا این جا اومده بودم و به راحتی تونستم قسمت اورژانس
رو پیدا کنم.
لعنتی، چرا این همه شلوغه؟
رو به پرستاری که داشت می رفت تشر زدم
_وایسا.

ایستاد و متعجب نگاهم کرد.
_مگه نمی بینی حال بد این دختر رو؟ وایسادی بر و بر
زل زدی به من که چی؟ کـه چی؟

از صدای بلندم چند نفر متوجهم شدن. بالاخره نگاهش به
سولین افتاد.
_چه مشکلی دارن آقا؟

فکم قفل شد
_نکنه قراره این جا نگهم داری و سوال جواب کنی؟ یه دکتر
خبر کن. دِ یالا!

با ترس زل زد بهم که یه دکتر کنارمون اومد.
_یه برانکارد بیارین.

فوری دستور دکترشون رو اجرا کردن و کمی بعد سولین
رو روی برانکارد به سمت اتاق می بردن.
دنبال دکترش روانه شدم.
_آقای محترم این جا بیمارستانه، اگه قراره هر کی بخواد
داد و فریاد راه بندازه که نمیشه..‌.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
با عصبانیت بهش توپیدم
_اون رو از میون آتیش کشیدم بیرون، می فهمی؟ اگه قراره
منتظر امثال شماها باشم که اون می میره. می میره احمق، زود
باش یه کاری کن.

اخمی بهم کرد اما چیزی نگفت و با قدم های بلند به سمت
اتاقی رفت که سولین رو بـرده بودن.
دیگه دنبالش نرفتم.
تکیه دادم به دیوار و با عصبانیت انگشتام رو میون موهام
فرو کردم.
دستم رو توی جیبم بردم تا تلفنم رو بیرون بیارم اما یادم
افتاد شکستمش.
شقیقه ام رو فشردم، لعنت، لعنت!

******

خیره شدم به چشم های تیره رنگش و ماسک اکسیژنم
رو پایین آوردم.
لبخند کم رنگی نشست روی لبم، موهاش کمی بهم ریخته
بود و روی پیشونیم ریخته بود.
به جای این که زشت بشه جذاب تر شده بود.
سرفه ای کردم که حواسش بهم جمع شد.
از جاش بلند شد و توپید بهم
_چرا ماسکت رو از روی صورتت برداشتی؟

خواست ماسک رو روی دهن و بینیم بذاره که کمی سرم
رو کج کردم
_من خوبم، نذار اون رو. خسته شدم.

با اخم نگاهم کرد. ابروهام رو دادم بالا و نگاهش کردم.
فکر کردم بازم تشر بزنه اما چیزی نگفت و ماسک رو رها
کرد.
با قدم های بلند برگشت و سرجاش نشست.
_من یه تشکر بهت بدهکارم.

دوباره نگاهش رو بهم دوخت. یه تای ابروش رو انداخت بالا
_چرا اون وقت؟

نمی فهمید یا خودش رو می زد به نفهمی؟
_خب...تو نجاتم دادی!

نیشخندی زد.
_تشکر هم بلدی؟ بعید بود.

دهنم باز موند، چقدر آدم چیزیه. حتی وقتی من روی
تخت بیمارستانم دست از اذیت کردنم بر نمی داره؟
بابا دست مریزاد، بابات عجب پسری ادب کرده.
_بلدم. کی مرخص می شم؟

پای چپش رو روی پای راست انداخت و یه دستش رو زد
به پهلوش.
_خیلی عجله داری؟

کمی جابه جا شدم.
_خسته شدم تو بیمارستان.

_بیست و چهار ساعت نکشیده خسته شدی!

دوباره سرفه کردم و بریده بریده گفتم
_اذیتم این جا، جَوِش رو دوست ندارم.

کلافه شد. کلا عادت نداشت به این بهونه گیری ها، اما
الآن نمی تونست زیاد بهم گیر بده و منم که به این آگاه.
داشتم سو استفاده می کردم، ولی واقعا بیمارستان رو دوست
نداشتم. نمی تونستم زیاد تحملش کنم.
_کسی کار نداره به راحتی و ناراحتی تو، کار نداره به اون
جمله ای که می گی، کار دارن به اون نفسی که برای ادا
کردن همون جمله ات به زور بالا میاد.
بزار حداقل دم و بازدمت تنظیم بشه بعد دم از خستگی
بزن.

چپ چپ نگاهش کردم، شعر می گـه واسم تو این هیری
ویری.
یکم سکوت شد و آتاش سرش رو به صندلی تکیه داد که
باز صداش زدم.
چشماش رو باز نکرد، فقط تو همون حالت گفت
_چیه؟

باز یکم جا به جا شدم. اصلا نمی تونستم یه جا نشستن رو
تحمل کنم. عادت نداشتم بهش.
الآنم دلم می خواد خودم رو حلق آویز کنم.
_می شه یه چیزی بخوام؟

نه گذاشت نه برداشت خیلی راحت و مستقیم گفت
_نه!

نچی کردم.
_عه، یعنی چی؟ اصلا مگه می دونی چی می خوام؟

دو طرف سرش رو با انگشت شصت و اشاره اش فشرد.
چشماش رو باز کرد و با خستگی گفت
_چی می خوای؟

_می شه زنگ بزنم به د...

چنان نگاهم کرد که حرف توی دهنم ماسید.
خب چی می شه مگه؟
چشمام رو مظلوم کردم، چقدر هم که بلدم!
_توروخدا.

غیض کرد و با لحن محکم جوری که خفه بشم غرید
_حالِ بدت دلیل خوبی نیست که پیش خودت فکر کنی
من دل به دل تو بدم. دل به دل خواسته هات بدم!

اخم کردم و با بد خلقی دکمه ی کنار تختم رو فشردم.
برای مواقع ضروری بود اما به درک، الآن هم من کار ضروری
دارم.
طولی نکشید که دکتر به اتاقم اومد و به سرعت کنارم
قرار گرفت.
_چیزی شده؟ حالت بده؟

لب باز کردم جوابش رو بدم که آتاش بی حوصله از اتاق
بیرون رفت و در رو بهم کوبید.
دلم لرزید، ناراحت شدم. نفسی کشیدم و رو به دکتر نسبتا
مسنم گفتم
_نه چیز خاصی نیست. اشتباهی زنگ رو زدم.

جوری نگاهم کرد که خجالت کشیدم. ای کوفت، اصلا دوست
داشتم‌.
_ببخشید.

_اشکالی نداره دخترم.

یه تار مو توی صورتم بود و اذیتم می کرد، زدمش کنار
و رو کردم طرف دکتر
_من کی مرخص می شم دکتر؟

_زود از ما خسته شدی؟

_از شما که نه، از بیمارستان.

ماسکم رو سرجاش قرار داد.
_به نظر دختر شجاعی هستی. اگه تا شب مشکل خاصی
برات پیش نیاد مرخصت می کنم.

توی دلم خداروشکر کردم. اصلا دوست نداشتم امشب
رو هم توی بیمارستان بخوابم.
دراز کشیدم و سرم رو به بالش فشردم. معلوم نیست آتاش
رفته کجا، مگه چیکار کردم که انقدر عصبی شد؟
اون موقع که به خاطر من اومد وسط آتیش با خودم
گفتم از غرورش به خاطر من کم کرده. نگران من شده.
برای نجات من اومده، اما حالا می فهمیدم همه ی اینا
خیالات خودم بوده. وگرنه که این طوری رفتار نمی کرد.
ساعدم رو روی چشمام گذاشتم.
خستم، اون قدری که نمی خوام به این چیزا فکر کنم و
بازم حرص بخورم.
مدتی توی همون حالت موندم تا این که صدای در بلند
شد و پلکام کمی از هم باز شدن.
فکر کردم آتاشه اما نبود، یه پرستار بود.
آهی کشیدم و دستم رو کامل از روی صورتم برداشتم.
لبخندی بهم زد
_بیداری؟ فکر کردم خوابی خواستم برم.

ماسک رو برداشتم
_نه، خوابم نمی یاد.

سر آمپولی که توی دستش بود رو وارد سرمم کرد.
_الآن یه آرامبخش برات می زنم خوابت ببره. تا وقتی
هم که بیدار بشی دیگه شب شده و می تونی مرخص بشی.

چیزی نگفتم. همراهم که من رو اینجا ول کرده رفته، منم
که حوصله ام سر می ره.
همون بهتر که بگیرم بخوابم.
پرستاره هم آرامبخش رو که زد از اتاق خارج شد.
پوفی کشیدم و چشمام رو بستم، داشت خوابم می گرفت.
نفهمیدم چطور به خواب رفتم و چه مدت خوابیدم اما
با یه حس سوزش هوشیار شدم.
به سختی لای چشمام رو باز کردم اما با چیزی که دیدم
حیرت کردم.
آتاش بود، داشت روی سوختگی های دستم پماد می رد.
خواستم خودم رو به خواب بزنم اما دیر شده بود، متوجهم
شد.
با دست دیگه ام موهام رو کنار زدم و خیره نگاهش کردم.
با این که متوجه بیدار شدنم شده بود اما بازم به کارش
ادامه داد.
دستم رو کمی عقب کشیدم تا ولش کنه اما بهم اجازه نداد.
_آتاش...چیکار می کنی؟!

_تکون نخور انقدر، دکترت گفته.

نفسم رو نامحسوس بیرون دادم. پس بگو، وگرنه که تو
از این مهر و محبت ها نداری.
با این حال...خیلی برام جالب بود. نگاهم به دستش بود
که یهو نمی دونم چی شد خندم گرفت.
دیوونه چته؟ ببینه بهش خندیدی سرت رو سینته.
کارش که تموم شد پماد رو کنار گذاشت و اومد بلند بشه
که متوجه من شد.
لبم رو توی دهنم بـرده بودم و کاملا واضح بود که می خواستم
بخندم. بازم اخماش جمع شد اما چیزی بهم نگفت خوشبختانه.
یه لحظه خم شد روم که با چشمای گرد شده نگاهش کردم، اما
اون دستش رو دراز کرد و از کنارم چند تا دستمال کاغذی
برداشت.
نامرد، قلبم ایستاد. این طوری انتقام می گیری دیگه
نه؟
خیره شد توی چشمام و بعد از برداشتن دستمال کاغذی
ها صاف ایستاد.
احساس می کردم چشماش داره می خنده. بایدم خوش
خوشانش شده باشه. قشنگ من داشتم پس می افتادم.
دستاش رو تمیز کرد، چقدر وسواسی بود.
چند بار قشنگ با دستمال کاغذی دستاش رو پاک کرد.
یا نکنه من بیماری چیزی دارم؟
_دکترم گفته شب می تونم مرخص بشم.

_خب؟!

خب و...استغفرالله. نکنه انتظار داره من برم کارای ترخیص
رو انجام بدم؟
_خب الآنم شبه‌. می شه کارای ترخیص رو انجام بدی؟

_می شه.

این رو گفت و بازم مشغول تمیز کردن دستاش شد.
وای کاش جرئتش رو داشتم اون دستمال کاغذی هارو ازش
می گرفتم و پرت می کردم. من که می دونم می خواد من
رو حرص بده.
_آتاش.

سرش رو بالا آورد.
_لطفا برو، واقعا خسته ام.

این رو با بدبختانه ترین لحن ممکن گفتم بلکه کمی دلش
به رحم بیاد.
پوزخند کم رنگی نشست روی لبش و از اتاق خارج شد.
الهی شکر!
سرمم تموم شده بود. یکم بعد یه پرستار اومد، کمکم
کرد از جا بلند شدم و لباس های خودم رو بپوشم.
آتاش هم کارای ترخیص رو انجام داد و برگشت.
همراهش بیرون رفتم و سوار ماشین شدیم.
_حالا قراره کجا بریم؟

_اول باید داروهات رو بگیرم.

_بعدش؟ می ریم تهران؟

چپ نگاهم کرد.
_آره این موقع شب.

رو کردم طرف پنجره و اداش رو در آوردم.
جرئت ندارم دو کلمه باهاش حرف بزنم پاچه می گیره.
داشتم به مغازه های خوشگل و رنگ وارنگ نگاه می کردم
که آتاش ماشین رو نگاه کرد.
به طرف دیگه ی خیابون چشم دوختم، همون طور که
حدس می زدم داروخونه بود.
نسخه ی دارو هارو گذاشت روی داشبورد و اومد سوییچ
هارو در بیاره که نسخه رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
سرم رو از پنجره بردم داخل
_خودم می گیرم داروهارو.

بدون این که منتظرش باشم به طرف داروخونه قدم برداشتم.
پول که نداشتم، فقط می خواستم از ماشین بزنم بیرون.
می دونستم الآنه که دنبالم بیاد برای همین قدمام رو سرعت
بخشیدم.
نگاه کلی به داروخونه انداختم و نسخه رو به یکی از
مردایی که بیکار بود تحویل دادم.
نسخه رو ازم گرفت و به طرف قفسه های دارو رفت.
مردم رشت کلا خیلی باحال و خوش رو بودن.
با انگشتام روی شیشه ضرب گرفتم، زیر چشمی متوجه
شدم آتاش پشت سرم ایستاده.
لبخند نامحسوسی زدم‌ که یهو همون مرده پارازیت انداخت
میون افکارم.
_بفرمایید خانوم.

نگاهم رو بهش دوختم و اومدم پلاستیک رو بگیرم که
نوک انگشتاش خورد به دستم.
تیز نگاهش کردم که لبخندی زد. این حرکتش یه طوری بود
که حس کردم عمدی بوده.
قبل از این که بخوام عکس العملی نشون بدم یا حتی
چیزی بگم مچ دستم توی دست آتاش فشرده شد و کنارم
زد.
جوری پسره رو نگاه کرد که قشنگ زرد کرد، با این اوصاف
مطمئنا برای منم خوابای خوبی ندیده.
عجب غلطی کردم خودم اومدم.
مچ دستم داشت خورد می شد.
_لقمه گنده تر از دهن به مذاق کسی خوش نیومده که تو
بخوای دومیش باشی. بخواد برای تو هم خوش بیاد من
ناخوشش می کنم. چقدر؟

دروغ نمی گم، احساس خوبی داشتم، از این که حساس شده.
ولی به اندازه ی ترسم نبود.
می ترسیدم ببره منم یه فصل بکوبه. بعید نیست!
پسره ترسیده بود، اما نشون نمی داد.
_چی چقدر؟

آتاش نزدیک تر شد و غرید
_پول داروها.

پسره قیمت رو گفت و آتاش هم بعد از حساب کردن پول
من رو کشون کشون از اون جا بیرون برد.
همین که نزدیک ماشین رسیدیم در رو باز کرد و رسما پرتم
کرد توی ماشین.
دستم درد گرفت، چرا این طوری می کنه؟
مچ دستم رو فشردم و بهش زل زدم تا وقتی که سوار
ماشین می شد.
هنوز ننشسته بود که پریدم بهش
_چرا این طوری می کنی؟ به مـ..

چونم توی دستش فشرده شد. دندونام داشت می شکست.
سعی کردم صورتم رو از میون دستاش رها کنم اما نذاشت.
_واسه این قرار بود بری؟ واسه همین باز منم منمت گل
کرده بود؟ آره؟ واسه تیـک زدن؟

خیلی بهم برخورد.
به من چه ربطی داشت؟

به زور صورتم رو کشیدم عقب.
_هر کاری می کنم، هر غلطی می کنم، به خودم مربوطه.
تو که انقدر نفهمی که به خودت اجازه بدی من رو قضاوت
کنی پس...

دستش با خشونت روی لبش قرار گرفت
_هیـس! نشنیدم، نشنیـدم حرفت رو؟ به خودت مربوطه؟
غلط می کنی که به خودت مربوطه. بیجا می کنی! تا عمر
داری نفست رو هم من کنترل می کنم. هیچ کس نه.
فقط مـن! کی؟ کی کنترل می کنه؟

خیلی عصبی بود، خودم رو گم کردم. نتونستم مثل همیشه
سرکش بشم و جوابش رو بدم. پوست لبم رو جویدم و
با درموندگی صداش زدم.
_آتاش‌ چـ..

_آره آتاش! آتاش کنترل می کنه. من برات قانون می ذارم.
من تأیین تکلیف می کنم. واسه هرکی نه واسه تو یکی
مـن تأیین تکلیف می کنم.

فقط خیره نگاهش کردم. شاید تنها کسی بود که گاهی در
برابر حرفاش سکوت می کردم.
من هیچ وقت، به هیچ وجه حرف زور تو کتم نمی رفت.
ولی نمی دونم چرا گاهی وادار می شم به آتاش گوش کنم.
شاید به خاطر ترس، یا حتی علاقه ام.
البته به جرئت می تونم بگم آتاش جدی ترین مردیه که
توی زندگیم دیدم.
وقتی دید هیچی نمی گم روش رو ازم برگردوند.
قفسه سـ*ـینه اش بالا پایین می شد، این حجم از خشونت
رو کجای دلم بزارم؟
ماشین رو روشن کرد و با سرعت حرکت کرد.
سرم رو برگردوندم و لبخند زدم.
مهم نیست که عصبیه، مهم اینه که به خاطر من عصبیه.
بالاخره یه واکنش نشون داد که دلم رو بهش گرم کنم.
حالا از سر هر چی می خواد باشه.
هیچ چیز نمی تونست این ذوقم رو کور کنه.
حتی اون حرفایی که بهم زد و یه جورایی تحقیرم کرد.
انقدر توی فکر بودم که این دفعه حتی نتونستم شهر رو
تماشا کنم و وقتی به خودم اومدم که رسیده بودیم
ویلا.
پس قرار بود امشب رو ویلا بمونیم.
سرم رو تکون دادم اما یهو چشمام گرد شد
قراره شب رو ویلا بمونیم؟ من و آتاش؟ وای نه.
درسته که قبلا هم توی خونه اش بودم اما اون جا خدمتکار
ها هم بودن، کلی محافظ و...هیچ وقت مثل امشب تنها
نبودیم.
نتونستم زبونم رو کنترل کنم
_قراره این جا، تنها بمونیم؟

غیض کرد.
_کسی مجبورت نکرده این جا بمونی.

به جای این که ناراحت بشم خندم گرفت. روانیِ عصبی!
در رو باز کرد و وارد پارکینگ شد.
از ماشین پیاده شدم و پالتوم رو کنار هم آوردم.
سرد بود. ولی بدنم یه جوری بود، مثل این که هنوز تب
داشتم.
منتظر آتاش نموندم، راه سنگلاخی رو پیش گرفتم و کنار
در ویلا ایستادم تا بیاد قفل رو باز کنه.
در رو که باز کرد داخل رفتم. باد گرمی به صورتم خورد.
شونه هام رو جمع کردم و از پله های مرمرین ویلا بالا رفتم.
خیلی خوشگل و شیک بود.
اون موقع که آتاش نذاشت خونه رو بررسی کنم و زود
امر کردن که بریم.
اگه اون همه اصرار به رفتن نداشت شاید این اتفاقا نمی
افتاد.
شایدم واسه همین عذاب وجدان گرفته.
عذاب وجدان؟ آتاش و این حرفا؟ محالِ ممکنه.
وسایلش خاک گرفته بودن و این کمی فضاش رو دل گیر
می کرد اما توی همون حال هم می شد فهمید چقدر دکوراسیونش
خوشگله و با سلیقه تنظیم شده.
نقشه اش یه جورایی شبیه ویلای تهران بود.
در اتاق ها سفید رنگ بودن، خواستم در یکی رو باز کنم
که صدای قدم هاش رو پشت سرم شنیدم.
برگشتم نگاهش کردم اما اون توجهی نکرد و با اخم از
کنارم رد شد، در اتاق سومی رو باز کرد و واردش شد، بعد
هم در رو پشت سرش کوبید؛ جوری که چشمام بسته شدن.
یکم زل زدم به در اما کم کم لبخندی نشست روی لبم.
زده بود به سرم دیوونه شده بودم، هرکاری می کرد اصلا
ناراحت نمی شدم.
شایدم خودم نمی خواستم هیچ چیز حال خوبم رو بد
کنه.
همون طور که قصد داشتم در اتاق رو به رویی رو باز
کردم و واردش شدم.
نگاهی به اتاق انداختم، دور از انتظار بود.
دکور اتاق ها از اونایی بود که کاملا از چوبن و اگه پرده
ای چیزی هم باشه قهوه ایه.
این طوری زیاد باب میل من نبود اما این جا فرق داشت.
حال و هواش، کلا ترکیب جالبی بود.
لبخند زدم و اطراف رو نگاه کردم. یه پنجره نسبتا بزرگ
توی اتاق بود، کنارش رفتم و بازش کردم.
بهار این جا چی بشه، دوست دارن اون موقع این جا رو
ببینم.