در حال تایپ رمان مسکوت | آرام_ر کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 1K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: hasti_ekh

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
از تو آینه نگاهی به چهره ی رنگیم کردم، جای انگشتاش
رو لمس کردم، لمس کردم تا یادم بمونه؛ تا امروز رو فراموش
نکنم.
آهی کشیدم و مشتی آب به صورتم زدم، مشت دوم رو هم
پر کردم و توی صورتم ریختم.
سعی کردم رنگ رو بشورم و بالاخره بعد از مدتی کارم
تموم شد؛ دلم نمی خواست اشک بریزم اما خیلی سخت بود.
و نهایتِ این تلاش شد بغضِ سنگینی که شکست، خیلی
کم پیش میومد من گریه کنم و حالا که داشتم اشک می ریختم
یعنی به معنای واقعی شکستم؛ کف سرویس نشستم و بی
صدا اشک ریختم.
چقدر با خودم رویا بافته بودم؛ گفتم آتاش هم بعد از یه
مدت به من عادت می کنه و من بهش می گم که همسرشم.
ولی اون فقط یه آدم بی رحم و بد ذاته که تنها خواسته های
خودش براش مهمه، هرگز امکان نداره چنین مردی برای
شخصِ دیگه ای ارزش قائل بشه.
دوست داشتن و عشق که سهله؛ اون حتی نمی تونه به
کسی بها بده‌.
برای خودم و افکارم متأسفم؛ به قول اون من افکارم بچگانست.
چشمام رو بستم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم، از هرچیزی.
در نهایت بعد از مدتی نه چندان طولانی همون جا خوابم
برد.
*******
نیمه های شب بود که با احساس کوفتگی از جا بلند شدم؛ نگاهی
به خودم انداختم و تأسف خوردم.
این جا هم جای خوابیدنه؟
بلند شدم و کمی تنم رو کش و قوس دادم،‌ همه جام
درد می کرد اما مهم نبود؛ عوضش امشب و بهتر یادم می مونه.
آدم کینه ای نبودم اما نسبت به اون حساس بودم و دلم
نمی خواست از طرف کسی که دوسش دارم سیلی بخورم و
سرزنش بشم‌؛ یه بارم که نزده بود.
یه بار تو قبرستون و یکی هم که دیشب.
پوفی کشیدم و اومدم برم روی تخت که چیزی از پنجره
توجهم رو جلب کرد؛ احساس می کردم یه سایه سیاه می
بینم. خوب که دقت کردم دیدم درست می بینم و یه نفر
توی باغه.
چشمام درشت شد؛ نکنه از طرف شهریار باشه؟
حالا چی کار کنم؟
هنوزم همون جا وایساده بود؛ یعنی کیه؟ دزده یا...
این جوری فایده نداره؛ شال سفید رنگم و روی سرم زدم
و از اتاق خارج شدم.
باید به آتاش خبر می دادم یا نه؟ اما من که باهاش حرف
نمی زنم.
الآن وقت این حرفاست سولین؟ یه نفر وارد ویلا شده و
تو داری فکر می کنی با آتاش قهری؟
نه خیر؛ این دفعه رو دیگه کوتاه نمیام؛ هر چی می خواد
بشه، بشه! من خودم می رم ببینم اون کیه.
فوق فوقش بخواد من و بزنه، منم وانمی ایستم نگاش
کنم که، فرار می کنم‌‌؛ والا.
به آرومی از پله ها پایین رفتم که سر و صدایی ایجاد نشه.
رو نوک انگشتام راه رفتم و بعد هم کفش هایی که دستم
بود رو پوشیدم و از ویلا خارج شدم.
اه دیدی چی شد؟ باید شال سبز یا مشکی می پوشیدم که
الآن بتونم استتار کنم‌؛ با شالِ سفید رنگ که من و می بینه.
باغ انقدر تاریک بود که جز یه سایه سیاه هیچی نمی دیدم، حتی
قد و قامتش رو نمی تونستم ببینم.
پشت یه درخت قایم شدم و هرازگاهی نگاهی می کردم
ببینم مبادا اون سایه سیاه از دستم فرار کنه.
بار آخری که نگاه کردم دیدم داره می ره طرفِ دیگه ی باغ.
برای همین با عجله پشت سرش رفتم که برای یه لحظه برگ
های زیر پام صدا دادن.
اشهد خودم و خوندم؛ نمی دونم شنید یا نه. ولی از سایه
اش فهمیدم از حرکت ایستاده.
اومدم برم پشت یه درخت که مچ دستم کشیده شد و توی
بغلش افتادم.
این عطر و این گرما؛ متعلق به همون کسیه که قلبم خوب
می شناستش‌؛ چشمام رو باز کردم و با اخم ریزی خیره اش
شدم؛ همون اخم روی صورتش بود و حالت صورتش جدی.
اما توی این تاریکی صورتش یه جور خاصی شده بود، با صدای
بمش به آرومی گفت
_این جا چی کار داری؟

خودم رو از حصار دستاش رها کردم و اومدم برم که یه
قدم اومد جلو و باعث شد به تنه ی یکی از درخت ها بچسبم؛
من و میون خودش و درخت محبوس کرده بود.
_بزار برم.

_کجا؟

بی جواب خواستم کنارش بزنم که گفت
_جواب من و بده.

با حرص بدون این که نگاش کنم گفتم
_فکر کردم کسی اومده توی ویلا، اومدم که خیالم راحت
بشه؛ حالا هم اگه اجازه بدید برگردم توی اتاقم.

_اون وقت اگه همچین چیزی حس کردی نباید به من بگی.

این بار مستقیم نگاهش کردم و با صدای سنگینی گفتم
_ترسیدم بیام بهتون خبر بدم یه سیلی دیگه بخورم؛ نیست
که من کسی و ندارم ازم دفاع کنه و شماهم آگاه به این،
اینه که بهتون حق می دم راه به راه سرم دست بلند کنید.

بی حرف و با همون اخمش نگاهم کرد، کنارش زدم و گفتم
_با اجازه.

_دنبالِ چی هستی؟

قدم هام کند شد و ایستادم، اما برنگشتم طرفش.

_تو دقیقا چی می خوای از من؟

از حرفاش بغضی توی گلوم نشست، تازه می گفت چی ازم
می خوای!
_چیزی ازت نمی خوام؛ انقدر خودخواه و بی احساسی که
هر کس طرفت میاد فکر می کنی با هدف نزدیکت شده؛ هرچند که...
من حتی به خواست خودم هم الآن تو ویلا و نزدیک تو نیستم. هرچی
هست و وجود داره به اجباره، من هیچ وقت خواهانش نبودم.

این و گفتم و دیگه منتظر جوابش نبودم.
منظورم از هر چی همون پیوند بین من و خودش بود؛ نمی
دونم متوجه شد یا نه، اصلا می دونه یا واقعا فراموشم
کرده. اما به هرحال این و گفتم که بشه یه تیری توی تاریکی!
یه تیکه برای این که حداقل دلِ خودم خنک بشه بهش پروندم.
به خودم اجازه ندادم بیش تر از این احساسم بال و پر
بگیره و یا حتی نگرانش بشم.
نگرانِ این که الآن با لباس کم توی أین هوا بیرونه، نگران
این که نکنه بارون بیاد خیس بشه و...!
اما دیگه نمی تونم کارهاش و نادیده بگیرم و دیوانه وار عاشقش
باشم، براش نگران بشم و بخوام کمکش کنم.
دیگه کافیه!

********
آب پاش رو برداشتم و طبقِ عادت چند روزه ام به باغچه
رفتم تا گل هارو آب بدم.
از اون ماجرا چهار روز گذشته بود و من به جز اون شب
اول تا به الآن هنوز باهاش یه کلمه هم حرف نزدم.
اونم کاری به کارم نداشت. آره خب، حق داره؛ فعلا برای
عملی کردن نقشه های بهم نیاز نداره. پس چرا بخواد
باهام حرف بزنه؟

پوفی کشیدم و نشستم روی زمین تا یه خورده خاک گل
هارو هم تنظیم کنم. دست پیش بردم آشغال های ریز رو
کنار بزنم که یه چیزی دستم رو گاز گرفت.
دستم رو محکم عقب کشیدم و زیر لب آه و ناله سر دادم؛ این
دیگه چه جونوری بود؟
کمی خم شدم و یکی دوتا از گل هارو کنار زدم، خدای من! یه
خرگوش بود.
با دوتا دستم اون و به سمت خودم آوردم و گذاشتمش توی
بغلم، بیچاره معلوم نبود چش شده که قلبش انقدر تند
می زد؛ اصلا این از کجا اومده بود؟
بدنش سفید بود و قسمتی از موهای روی سـ*ـینه اش خاکستری
رنگ بودن.
دستم رو نوازش وار روی سرش گذاشتم و گفتم
_آروم باش کوچولو؛ آروم.

دیگه کاملا بیخیال گل ها و باغچه شدم و خرگوش رو برداشتم
تا ببرم داخل. انگار پاش زخمی شده بود؛ چون خوب نمی
تونست حرکتش بده.
خرگوش رو بردم داخل و از همون جا بانو رو صدا کردم.
در حالی که دستاش رو خشک می کرد از آشپزخونه اومد
بیرون
_جانم چی شده؟

نگاهش به خرگوش افتاد و برای یه لحظه ترسید.

_نترس بانو؛ خرگوشه، فکر کنم زخمی شده.

خرگوش و گرفت و یکم بررسیش کرد
_آره پاش زخمی شده؛ اما از کجا اومد تو ویلا؟

_نمی دونم؛ شاید همین دور و ورا لونه داره.

لبخندی زد و گفت
_تو همین جا صبر کن من می رم ببینم پارچه ای، بانداژی
چیزی پیدا نمی کنم پاشو ببندیم.

سرم رو تکون دادم و روی یکی از مبل ها نشستم.
فقط باید خدا خدا می کردم آتاش سر نرسه؛ امروز خونه
بود و اگه این و می دید خونم حلال بود.
بعید نبود اگه می گفت این جاسوس شهریاره پرتش کنید
بیرون.
خرگوشه انگار هنوز می ترسید؛ نوازشش کردم تا ترسش از بین بره.
یه مشکلی که داشتم این بود که نمی دونستم نره یا ماده، آخه
من با حیوونای نر دوست نمی شم.
خندم گرفت از افکارم، لبخند پت و پهنی نشوندم روی لبام
که بانو با یه بانداژ سفید اومد.
خواست پاش رو ببنده که گفتم
_نه؛ یه لحظه صبر کن بانو.

نگاه متعجبش رو بی پاسخ گذاشتم و به آشپزخونه رفتم؛ یه
هویج از توی سبد برداشتم و برگشتم کنار خرگوش.
می خواستم حواسش پرت من و این هویج بشه تا بانو کارش
رو بکنه؛ همین طور هم شد چون وقتی هویج رو دید انگار
همه چی یادش رفت.
همینم باعث شد بانو کارش رو با خیال راحت انجام بده؛ بیچاره
خرگوشه انگار از وقتی به دنیا اومده چیزی نخورده.
یاد خودم افتادم موقعی که می خواستم افطار کنم؛ فکر
کنم کم از این حیوون نداشتم.

_دستت درد نکنه بانو، امشب من این و ببرم اتاقم تا فردا
که پاش بهتر بشه و ولش کنم بره.

_خواهش عزیزم؛ کاری نکردم.

هویج رو دادم دست خودش و در حالی که تکونش می
دادم روانه اتاقم شدم، به سالن بالا که رسیدم صدایی توجهم
رو جلب کرد، صدایِ آتاش بود، انگار داشت با کسی حرف
می زد.
تو درگاه اتاقش ایستاده بود و پشتش به من بود؛ تلفن
به دست و عصبی!
اون یکی دستش رو زده بود به کمرش و با لحن بدی با
یه نفر حرف می زد، اگه من جایِ طرف بودم از پشت تلفن
سکته می کردم انقدر که این عصبیه.
البته خودمم نمونه اش رو دیدم و حس کردم ولی بازم در
این حد نبود.
نفهمیدم چی شد که دستم شل شد و خرگوش رو رها کردم، اونم
انگار تازه پریدن یادش اومده باشه جستی زد و از کنار
آتاش پرید توی اتاقش.
با دست کوبیدم روی پیشونیم؛ اه دستم بشکنه، این چه
موقع ول کردن خرگوش بود؟
برگشت و چشم توی چشمم به مخاطبِ پشت گوشی گفت
_توجیه نکن؛ فردا که اومدم شرکت خودم بررسی می کنم
و اگه واقعا همچین چیزی باشه بی برو برگشت اخراجی.

بی حرفِ دیگه ای تلفن رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت.
می خواستم برم توی اتاق و خرگوش رو بگیرم اما انقدر که
اخماش توهم بود جرئت نداشتم جیک بزنم.
بالاخره با هر بدبختی و جون کندنی بود یه جمله تحویلش
دادم با این مضمون که
_می شه برم تو اتاق؟

چیزی نگفت و کمی شونه اش رو کنار کشید، از همون فاصله
ی کم به سختی رد شدم و چشم گردوندم دنبال خرگوش.
پیداش نبود، یعنی کجا رفته؟
کنار تخت رفتم و رو تختیش رو زدم بالا.
گوشه ای نشسته بود و فارق از همه چی هویجش رو می
خورد، دراز کشیدم و به آرومی دست دراز کردم تا بگیرمش
که تر و فرز رفت طرف دیگه ای.
بی شعور و ببین ها، تا الآن که جیک هم نمی زد حالا چموش
شده واسه من.
به خاطر این مجبور شدم با اون خودخواه ستم گر حرف
بزنم؛ با حرص بلند شدم و رفتم طرف دیگه ی تخت.
این بار سعی کردم زودتر عمل کنم ولی زهی خیال باطل!
فقط برای یه لحظه دمش رو گرفتم.
کامل رفتم زیر تخت و سعی کردم بگیرمش که فرار کرد و
از زیر تخت رفت بیرون.
با عجله اومدم منم از زیر تخت برم بیرون که سرم خورد
به لبه ی تخت، توجهی نکردم و بلند شدم.
خرگوش می خواست از اتاق خارج بشه که آتاش نیم خیز
شد و با یه دست گرفتش، بعد هم به حالت قبلیش برگشت.

بی این که نگاهش کنم زیر لب تشکر کردم و اومدم ازش
بگیرمش که نذاشت.
کمی نگاهم رو بالا کشیدم و طلبکار نگاهش کردم.
_این رو از کجا آوردی؟

سعی کردم حرص نخورم، واقعا فکر می کرد از کجا آوردمش؟
من که جز توی این ویلا جایی نرفته بودم این چند وقت.
_توی باغ بود.

صداش به نسبت بلندتر شد
_اون وقت هرچیزی که توی باغ باشه رو باید برداری بیاری
توی ویلا؟

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، این که جلوی زبونم رو
بگیرم واقعا سخت بود و در نهایت جمله ای بود که از
سر حرص تحویلش دادم
_نترس جاسوس شهریار نیست.

_تمومش کن؛ این مسخره بازی هارو تموم کن. می تونی؟

_مسخره بازی رو شما راه انداختی، آخه یه خرگوشم بازپرسی
داره که خِر من و گرفتی می گی از کجا آوردیش؟

_ازت بازپرسی می کنم چون تا به امروز این خونه باغ وحش
نبوده و از این به بعد هم نخواهد بود.

_ببخشیدا، خیلی عذر می خوام. این چه فرقی با اون سگاتون
داره که این حیوونه و اونا نه؟

_سگ برای نگهبانیه در ضمن توی حیاط می مونه. و آخرین
بارت هم باشه که در مورد کارهام از من سوال می کنی.
این جا هرچی من بگم همون می شه‌.

_بعد ببخشید با چه عنوانی؟ فقط به این خاطر که صاحب
این ویلایید؟ اصلا کاری نداریم به این که من این جا گرفتار
شدم ولی بازم حق ندارید به کسی دستور بدید.
حالا باز اگه جز کارکنا و خدمتکار هاتون بودم یه چیزی...
ولی الآن یه خورده احساس می کنم دارید زیاده روی
می کنید.

خرگوش رو ازش گرفتم که یه قدم اومد جلو، با همون حیوون
بیچاره توی دستم به موازات همون قدم عقب رفتم.
یه قدم دیگه جلو اومد که این دفعه من یه نیم قدم رفتم
عقب تر، فاصله رو پر کرد و با لحنی کوبنده گفت
_اینجایی، به هر دلیلی که هست الآن تو توی ویلای منی و
موظفی که مثل بقیه قوانین رو رعایت کنی؛ نه من برای تو
استثنا ٕ قائلم نه هیچ جا خبریه.
پس این جا یاد بگیر احساست رو سرکوب کنی و به یاد
بیاری که این جا همه چی به میل تو نیست.
شاید خیلی از آدمای این خونه از تو گستاخ تر و محق تر
باشن اما این و می دونن که این جا باید خیلی چیزها رعایت
بشه. عادت ندارم به این که بخوام چیزی رو توی گوشِ کسی
بخونم و خط به خط بهش یاد بدم چیکار کنه. هرکس برخلاف
میلم عمل کنه و خطایی ازش ببینم بی برو برگرد یا اخراج
می شه یا اسمش از زندگی من پاک می شه.
اما این که تورو نمی تونم از زندگیم بندازم بیرون یه شانسه
برای تو که بخوای خیلی چیزها رو زیر پا بذاری، ولی من
بهت اجازه نمی دم. اگه تنها حرف و تهدید برای تو کارساز
نباشه اون موقع است که چیزای جدیدی رو رو می کنم.
این و به خاطر بسپار که از من هرکاری بر میاد.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
با انگشت اشاره به سرم ضربه آرومی زد و ادامه داد
_کارهایی که حتی توی مخ تو نگنجه، شیر فهم شد؟

_مثلا می خوای چی کار کنی؟

_مطمئنا نقطه ضعف آدم ها چیزهاییه که دارن و براشون
با ارزشن، و تو...این رو می دونم که چیز زیادی برات نمونده.

نیشخندی زد و گفت
_جز...

بی هوا داد زدم
_دهنت رو ببند.

صدام از خشم سنگین شده بود و منشأ این خشم همون
افکاری بود که با هر کلمه اش توی ذهنم جا گرفته بود.
راست می گفت، چیزهای زیادی برای من باقی نمونده بود و
فکر از دست دادن هرکدومشون می تونست من و به جنون
بکشه.

_اجازه نمی دم، بهت اجازه نمی دم همچین بازی کثیفی رو
شروع کنی.

از کوره در رفت و فریاد زد
_این بازی رو تو شروع کردی با توجه نکردن به حرفای من.

متقابلا داد زدم
_حرفات برام پشیزی ارزش نداره؛ می فهمی؟
این که داری مدام من و تهدید می کنی فقط نامردی تورو
می رسونه، روز به روز این حجم از نامردی تو بیشتر می شه
و حالا هم اومدی من و با چی تهدید می کنی؟
تنها داشته ام؟ بی وجود تر از تو خودتی و بس.

_دلت می خواد نامردی واقعی رو نشونت بدم؟ انگار زیادی
دنبال کشفشی. برای من کاری نداره که بهت نشونش بدم.

_یه چشمه ازش رو قبلا دیدم، دیگه نیازی به دیدن و حس
کردنش ندارم. می دونم از آدمی مثل تو تا چه حد بر میاد.

_پس چرا مدام پاتو روی دم من می ذاری؟

با حاضر جوابی گفتم
_چون دمت رو از زیر پام جمع نمی کنی.

اخماش باز کور شد.
_حرف حق و زدم، تلخ اومد به کامت؟

پوزخند زدم که گفت
_دلت می خواد کام تورو هم تلخ کنم؟

_نه خیر؛ از این لطفا به من نکن، ممنون می شم.

_حتیٰ خودتم می دونی زبونت انقدر تلخه که زهر می ریزه
توی کام و دل خون می کنه.

چیزی بهش نگفتم؛ شاید واقعا همین طور بود، البته فقط برای
اون.

خرگوش مدام توی دستم تکون می خورد، نگاهی بهش انداختم.

_برو کنار، می خوام برم.

چیزی نگفت، خواستم کنارش بزنم که حتی یک سانت هم
تکون نخورد.
پوفی کشیدم
_می شه بری کنار؟ لطفا.

دستش رو به شقیش فشرد و کنار رفت.
عجب عادتِ باحالی داشت، ازش خوشم می اومد.
به خودم تشر زدم
_منتظر چی هستی سولین؟ تا پشیمون نشده و خفتت نکرده
راهت و بکش برو.
خرگوش و سفت تر گرفتم تا جم نخوره و به آرومی از کنارش
رد شدم.
همین که از درگاه خارج شدم قدمام رو سرعت بخشیدم
و به اتاقی رفتم که توش مستقر بودم.
خرگوش رو گذاشتم روی زمین و با حرص گفتم
_حالا هر چقدر می خوای جست و خیز کن؛ این جا هیچ
هیولایی نیست.

خودم هم روی تخت نشستم و بهش فکر کردم، به گفته هاش!
یعنی واقعا می تونست اون قدر بد و بی رحم باشه؟
چرا که نه؟ مگه تو چه فرقی با اون شهریاری داری که آتاش
به خونش تشنست؟ اون نامردی کرد و بهش ضربه زد.
اما آتاش درمورد تو هم همین فکر رو می کنه. این که با
لجبازی ها و زبون تندت داری بهش ضربه می زنی، عصبیش
می کنی.
تازه این که هیچی، درمورد رابـ ـطه ات با شهریار هم بهت
مشکوکه.
پوف، بابا بی خیال، من انقدر گناهکارم و خودم نمی دونستم؟
نگاهم رو به خرگوش دوختم که گوشه ای توی خودش
جمع شده بود.
باید حداقل یه کارتونی چیزی براش پیدا می کردم که روی
فرش و پارکت رو خراب نکنه.
اما از کجا؟ شاید توی همین اتاق باشه هوم؟
خب امکانش هست، ولی لازمه که بگردم‌.
از جا بلند شدم و به دنبال یه چیزی که به درد بخوره کمدهارو
زیرو رو کردم.
تا الآن حس این نبود که ببینم چی توی این اتاق هست و
اصلا توش چه خبره، ولی به لطف این خرگوش داشتم همه
چیز رو می دیدم.
اکثرا خالی بودن اما توی یکی از کمد ها یه اسپیکر پیدا
کردم که توی یه کارتون بود.
اسپیکر و باند هارو در آوردم. بزرگ نبود، اما کوچیک هم نبود.
یه فلش کوچولو هم روی اسپیکر بود، در کمد رو بستم و
یه پارچه ی کوچولو هم پیدا کردم و کفِ کارتون پهن کردم.
خرگوش رو توش گذاشتم؛ اون هم انگار که خسته شده
بود دیگه تکون نخورد.
آهی کشیدم و نگاهی به فلشِ طوسی رنگ کردم، توی دستم
گرفتم و تکونش دادم. حتما این هم پر از آهنگای غمگینه!
اما وقتی گذاشتمش روی اسپیکر فهمیدم اشتباه می کردم، هم
آهنگ ملایم داشت، هم بی کلام و هم غمگین.
روی یکی از آهنگ ها ایستادم و کمی زیادترش کردم.
خودم هم روی تخت ولو شدم، انگار خوابم می اومد، خسته
بودم. جسمی نه، روحم خسته بود.

«ملانی_دروغه»

این دروغه، اگه تنهایی خوبم.
من هر جایی بودم...دل تنگم.
دروغه، اگه یاد تو نیستم
نخواستم باشی تو هیچ وقت...دل تنگم.
اگه مغزم به حسم شک کرد، اگه راحت ولت کرد قلبم
نگفتم به غصه ام برگرد، دروغه.
اگه چشمام و می بندم، بی تو دنیارو می فهمم، اگه من
بی تو می خندم، دروغه.
لعنت به این حسی که دارم من!
چرا باز تورو یادم هست؟
چرا همیشه بازندست...قلبم؟
لعنت به این حسی که دارم من..
چرا باز تورو یادم هست؟
چرا همیشه بازنده ام؟

بازم صدات...می پیچه تو گوشم
دل تنگ تو می شم.
اما نیستی...
شاید یه بار ببینم تو خوابم
تو هستی کنارم، اما نیستی.
انگار که فهمیدم..دیگه برگشتنی نیست
بی تو آروم نمی شم
باور کردنی نیست!
با یاد تو انگار، تو این خونه نیستم.
دروغه نبودت، من دیوونه نیستم.
لعنت به این حسی که دارم من...
چرا باز تورو یادم هست؟
چرا همیشه بازندست...قلبم؟
لعنت به این حسی که دارم من
چرا باز تورو یادم هست؟
چرا همیشه بازنده ام؟

مطمئنا این تیپ آهنگا به آتاش نمی خورد، پس این فلش و
اسپیکر متعلق به کیه؟
یعنی قبلا این اتاق مال شخصِ دیگه ای بوده؟
شاید...شاید مال مادر واقعیش بود.
کتی جون می گفت وقتی آتاش فقط هفت سالش بوده
مادرش ولش کرده و رفته.
البته مثلِ این که قصد داشته پسرش رو همراه خودش ببره
اما موفق نشده، یعنی قانون این اجازه رو بهش نداده.
یعنی الآن هنوزم زندست؟
شاید تموم این بدخلقی های آتاش به خاطر همون زن باشه.
به قول خودش وقتی هم که خواست به کتایون دل ببنده
اون اعتمادش رو از بین برد!
کاش می تونستم بی خیالِ کنکاش کردن این مرد و زندگیش
بشم، اما نمی شد؛ نمی تونستم.
من حتی وقتی که ازش دور بودم هم نتونستم بیخیالش
بشم حالا که دارم توی خونه ای زندگی می کنم که اون
فقط با کمی فاصله ازم داره نفس می کشه چطور بهش فکر
نکنم؟
خدایا یه راهی بزار پیش روم، کمکم کن این عشق رو از قلبم
بیرون کنم. هرچند...بعید می دونم شدنی باشه!
نفس عمیقی کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم، به این
امید که شاید خوابم ببره.


**********

احساس می کردم یه چیزی رو صورتمه، با این فکر که
شاید پشه ای چیزی باشه سعی کردم با دست کنارش بزنم
اما اون حجم سنگین تر شد و دماغم شروع به خاریدن کرد.
یه چشمم رو باز کردم که با مشاهده ی خرگوش روی صورتم
جیغ خفیفی کشیدم و از جا بلند شدم.
خرگوش از تخت پرید پایین و پشت کارتون پناه گرفت، موهام
رو مرتب کردم و پوفی کشیدم.
آخه بگو بندهٔ خدا جای دیگه نبود بری که اومدی روی صورت
من؟ نگاهی به ساعت دیواری کردم، ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه قبل
از ظهر بود.
کم هم نخوابیدم ها، این روزا کاملا داشتم جبران بی خوابی
هام رو می کردم.
قبلا باید ساعتِ هفت یا هشت می رفتم آتلیه، گاهی هم
از بی خوابی و تنهایی تا نیمه های شب خوابم نمی برد.
اما الآن از بیکاری زود می خوابیدم، خدمتکار ها هم بعد از
این که آتاش از سرکار برمی گشت و می رفت اتاقش دیگه
خاموشی می دادن.
حالا بازم بستگی داشت «جنابِ آتاش خانِ ستودهِ سه سر
دیو» شام بخورن یا نه، ولی بانو معمولا تا نیمه های شب
بیدار بود.
گاهی که پایین می رفتم می دیدم که خودش رو با کارها
مشغول می کنه و حتی بعضی اوقات یه جا می شینه و به
چیزی زل می زنه؛ خب طبیعیه‌.
«همه ی ما توی زندگی آدمایی رو داریم که اگه ترکمون
کنن تکه ای از روحمون باهاش می ره، می شیم یه آدم با
روحی ناقص! تموم سعیمون رو می کنیم که این نقص توی
زندگی عادیمون تأثیر نذاره، ولی همین که از بقیه دور می شیم
لبخندمون رنگ می بازه و تموم دردهایِ سرکوب کردمون
هویدا می شن. و چه وقتی بهتر از نیمه شب که خودتی و
خودت؟»
پتو رو کنار زدم و به سرویس بهداشتی رفتم. چند بار به صورتم
آب زدم تا خوابم بپره، فکر کنم اگه اون خرگوش هـ*ـوسِ بازیگوشی
به سرش نمی زد و من و بیدار نمی کرد هنوز خواب بودم.
موهام رو بالای سرم جمع کردم و گیرم رو بهش بستم، از سرویس
خارج شدم و شالم که کنار افتاده بود رو برداشتم.
کنار خرگوش رفتم و با خنده گفتم
_من رو ترسوندی و خودتم از ترس اومدی این جا کز کردی؟

پشتش رو بهم کرد، برش داشتم و گذاشتمش توی کارتون.
_می خوام نقاشیت رو بکشم، صاف وایسا تا برم قلم و کاغذ
بیارم‌.

برای این که حالت ایستادنش رو خراب نکنه با عجله یه برگه
آچار از کشو در آوردم و مدادی هم که روی کمد بود رو برداشتم.
برگشتم و کنارش نشستم، می خواستم یه یادگاری از این
خرگوش داشته باشم؛ چی بهتر از نقاشی؟
با لبخند به مداد حرکت دادم و گـه گاهی که خرگوش تکون
می خورد به حالت قبلی برش گردوندم.
طرح اصلی رو کشیدم و شروع کردم به سایه زنی، این کار
حدوداند ساعتی از وقتم رو گرفت و وقتی که کارم تموم
شد ساعت تغریبا سه بعد از ظهر بود.
کش و قوسی به تن و بدنم دادم و از جا بلند شدم، معدم
داشت قار و قور می کرد.
از در که بیرون رفتم یه راست راه اتاق «سه سر دیو» رو
پیش گرفتم و گوشم رو به در اتاقش چسبوندم.
امیدوارم رفته باشه؛ اصلا حوصله ی موعظه هاش رو ندارم!
صدایی نمی اومد، خب خداروشکر انگار نیستش.
همین که داشتم از پله ها پایین می رفتم یه چیزی به ذهنم
رسید؛ یعنی می تونم از روی این نرده ها سر بخورم؟
جنسشون مرمری بود و پهن بودن، برو بابا دلت خوشه ها.
آخه اگه بیوفتی سرت بشکنه چی؟! پس توی این رمانا
چی می گن از نرده ها سر می خورن؟ مگه من چیم از بقیه
کمتره؟
کم خیال بافی کن لطفا سولین! پوفی کشیدم و مثلِ آدم
از پله ها رفتم پایین.
بانو توی آشپزخونه نبود، هر چی هم دنبالش گشتم پیداش
نکردم.
یکی از خدمتکار ها با لبخند محوی بهم سلام کرد و اومد از
کنارم بگذره که صداش زدم
_ببخشید...چیزه بانو نیستش؟

_رفته توی حیاط، مثل این که چند نفر اومدن درخت هارو
هرس کنن؛ فکر کنم بانو هم رفته حواسش به اونا باشه.

_آهان باشه مرسی.

زیر لب جوابم رو داد و از آشپزخونه خارج شد، در یخچال
رو باز کردم و نگاهِ اجمالی بهش محتویاتش انداختم.
آخر سر هم یه نون پنیر واسه خودم لقمه گرفتم و نشستم
روی میز تا بخورمش.
سعی کردم هر لقمه رو بیست و نه بار طبقِ گفته ی این متخصص
تغذیه ها بجوم؛ کار خیلی سختی بود! فکم خسته شد.
لقمه بزرگم رو خوردم و تکیه زدم به صندلی.
حالا کی قراره بلند شه و برای من آب بیاره؟
انقدر به لوله آب زل زدم که خودم خسته شدم و به زحمتِ
فراوان بلند شدم.
یه لیوان برداشتم و از آب پرش کردم و بعد هم با سه بار
مکث آب رو خوردم.
کلا امروز داشتم به گفته های متخصص تغذیه ها گوش می کردم.
احساس بی حوصلگی می کردم که این روزها خیلی سراغم
می اومد، خب من یه آدم شاغل بودم که نصف بیشتر روزم
رو از خونه بیرون بودم. وقتی هم که تویِ خونه بودم نقاشی
می کردم یا با سایه حرف می زدم و خلاصه یه جوری خودم
رو سرگرم می کردم.
تکیه ام رو از سینک ظرفشویی گرفتم و قدم تند کردم تا
به حیاط برم، ببینم چی کار می کنن. کاچی به از هیچی!
حیاط پر از سروصدا بود، از اتاق صدایی نشنیدم ولی وقتی
که اومدم توی آشپزخونه یه خورده سروصدا می اومد.
اونم به خاطر این که در باز بود وگرنه که فکر کنم دیوارها عایقِ صدا
باشن‌.
پام گیر کرد به یه چیزی و یه لحظه احساس سوزش کردم، خم
شدم و نگاهی بهش کردم‌. خار یکی از گل ها پام رو خراشیده
بود ولی خون زیادی نیومد. یه جفت کفش ساده ی تخت به
رنگ فیروزه ای پوشیده بودم به خاطر همین همهٔ پام رو
نمی پوشوند و الآن پام زخم شده بود.
بی خیال شدم و کمرم رو راست کردم، اینا انگار تازه کارشون
رو شروع کردن. نهایتا یک ساعت پیش؛ چطوری می خوان
هم درختارو هرس کنن هم برگارو تا شب جمع کنن؟
البته کمم که نیستن؛ خدمتکار ها هم هستن‌.
شالم رو کمی جابه جا کردم و موهام و دادم بالا؛ خستم
کرده بودن! شیطونه می گفت یه ماشین بردارم از ته کلم
رو کچل کنم. ولی خب...
کتایون موهام رو خیلی دوست داشت؛ نهایتا اجازه می داد
سالی یه بار نوکشون رو مرتب کنم.
با این فکر لبخند محوی روی لبم نشست و روی یکی از نیمکت
ها نشستم.
برام عجیبه که چطور خود آتاش نیستش تا نظارت کنه؛ اون
که به سایهٔ خودش هم اعتماد نداشت و خیلی محتاط بود!
حالا باید تعجب کرد که همه چی رو به بانو سپرده، شاید
هم کار خیلی مهمی داشته.
شونه ای بالا انداختم و کمی اطراف رو دید زدم؛ خیلی از
برگ ها زرد شده بودن و خیلی هاشون هم ریخته بودن ولی
بازم خیلی نامرتب بودن.
برای یه لحظه دست یه نفر رو روی شونم احساس کردم و
با شتاب از جا بلند شدم؛ برگشتم و حیرت زده به بانو نگاه
کردم.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
_چی شد عزیزم؟ ترسوندمت؟

_نه، یعنی اشکال نداره؛ فکر کردم یکی از این کارگراست.

اخم کم رنگی کرد
_وا؛ کارگرا غلط کردن.

قدم زنان کنارش حرکت کردم و با خنده گفتم
_از این مزاحمتا واسه دخترا زیاده دیگه.

لبخند زد
_آقا اجازه نمی ده تو خونه اش از این غلطا صورت بگیره. اگه
خدایی نکرده یه وقت مشکلی برات پیش اومد به من بگو یا
به خود آقا مطمئن باش کمکت می کنه.

آهی کشیدم
_نه بانو؛ من به کسی تویِ زندگیم عادت نکنم خیلی بهتره؛ هم برای
خودم، هم برای بقیه.

_ناراحت نباش عزیزم؛ بالاخره یه روزی یکی پیدا می شه که
با عشقش قلب شکسته ات رو بند بزنه.

_خوش خیالیِ اگه بخوام همچین چیزی رو قبول کنم ولی...
منم امیدوارم همچین روزی برسه.

لبخند زد و دستم رو توی دستش فشرد، نگاهِ نمدارم رو بهش
دوختم و مثلِ همیشه اجازه ی ریزش به اشک هام ندادم.

زیر لب زمزمه کردم
_هیچ وقت دلم نخواست جلویِ کسی گریه کنم.

_هیچ کس همچین چیزی رو نمی خواد؛ اما نباید همه چیز
رو بریزی توی خودت‌.

سعی می کنم صدام تحتِ تأثیرِ بغضِ توی گلوم نلرزه، سخته! خیلی
سخت. دستم رو از حرارتِ دست هایِ پر مهرش محروم
می کنم، من لایقِ مهر و محبت نیستم. روی برگه ی تأیین
کنندهٔ سرنوشت من مهر تنهایی زده شده‌؛ هر وقت که خواستم
این حقیقت رو به دست فراموشی بشورم مثل پتکی بر سرم
کوبیده شد و تکرار کرد؛ صدبار، هزاران بار تکرار کرد
- تنهایی توی سرنوشت توئه. با تمامِ تلاشم صدام کمی لرزش
نامحسوس داره.
_پس باید چی کار کنم؟ با کی قسمت کنم این دردهای طاقت
فرسارو؟

_نیازی نیست تقسیمشون کنی؛ اما انقدر همه چیز رو توی
خودت نریز. می خوای ضعیف جلوه نکنی و به این خاطر
هیچ چیز رو بروز نمی دی؛ اما این موضوع و این سرکوب ها
داره تورو از درون نابود می کنه.

-دلم نمی خواد یه بار دیگه دلِ یه نفر به حالم بسوزه و از زندگی
خودش برایِ من بگذره؛ عذاب وجدان هیچ وقت دست از سرم
بر نمی داره.

- مطمئن باش کسی که تورو دوست نداشته باشه هرگز از خودش
و زندگیش به خاطر تو نمی گذره.

چشمام رو روی هم فشردم‌. بازهم اون احساسِ منحوس گریبان
گیرم شده بود؛ همون عذاب وجدانی که به خاطر کتایون
داشتم، همونی که جمله های سنگینش رو به تن روح و ذهنم
می ریخت.
جمله هاش عذاب آور بودن، گرمی اشک رو پشت پلکم احساس
می کنم اما بازم اجازهٔ فرو ریختنشون از مغزم صادر نمی شه.
از این کشمش درونِ مغزم متنفر بودم؛ لعنت به این تضاد های فکری!
یه احساس بهم می گفت کتایون تورو خیلی دوست داشت و
یه احساس دیگه توی سرم فریاد می کشه
-اون فقط دلش برایِ تو سوخت.
بازهم همون احساسِ خوش بین تکرار می کنه کتایون
تورو دوست داشت وگرنه برایِ تو از خودش و زندگیش
نمی گذشت.
دلم می خواست سرشون فریاد بکشم و همه رو خفه کنم
اما نمی شد، نمی تونستم!
انگار که محکوم باشم به این عذابِ لعنتی!

_سولین!

صدای بانو من رو به خود میاره و احساس کسی رو دارم که
از دنیایی دیگه به این جا پرت شدم.

_جانم بانو؟

پوفی می کشه
_می دونی از کی دارم صدات می کنم؟

لبخند می زنم و نامحسوس نفسم رو فوت می کنم
_ببخشید بانو گاهی دچار این درگیری های فکری می شم.

_چقدر این درگیری جدی بوده که صدای من رو هم نشنوی!

زمزمه خیلی آرومه، مطمئن نیستم بانو متوجهش بشه.
_خیلی بانو؛ خیلی!

_مادر من باید برم به کارگر ها سر بزنم؛ همراهم میای؟

_آره بانو. این جا بمونم دیگه کسی نمی تونه من رو از دنیای
خیال رها کنه.

پشت سرش به سمتی می رم که کارگرها مشغول کارن؛ با کنجکاوی
نگاهم رو بهشون می دوزم و چهره هاشون رو بررسی می کنم.
اکثرا بالای سی سال بودن؛ در کل پنج شیش نفری می شدن.
کارشون جالب بود؛ به درخت ها شکل می دادن.
دلم می خواست بهشون بگم به جای این طرح های ساده شکل
هایی مثلِ قلب و گل به درخت ها بدن اما دوتا مشکل وجود داشت!
یک؛ این کارگر ها از من دستور نمی گیرن.
دو؛ اگه آتاش بیاد و همچین چیزی رو ببینه خونم حلاله.
فکر کن خونه ی اون «سه سر دیوِ مغرور» چه شکلی بشه!
یه باغ فانتزی با درخت هایی که شکل قلبن؛ حتی تصورش هم
خنده داره.
صدایِ خنده ام توجه بانو رو جلب کرد
_چیزی شده؟

- بانو فکر کن این درختارو قلبی شکل کنن؛ باحال می شه نه؟

_ای وای یه وقت به کارگرها همچین چیزی نگی مادر؛ آقا عصبی
می شه.

خنده ام اوج گرفت
_نترس بانو. قرار نیست آتاش چیزی بفهمه.

لبخندی بهم زد و حینی که از کنارم می گذشت زمزمه کرد
_شیطنت های جوونیِ دیگه.

چیزی بهش نگفتم؛ احتمالا یاد دوران جوونی خودش افتاده.
زن بیچاره! شاید دردِ اون از من هم بیشتر بود.
دوباره محو کارهای کارگرها می شم و حواسم از بانو پرت
می شه.
درخت هایِ کوچیک تر رو هرس کرده بودن و حالا فقط مونده
بود اون درخت های بزرگتر. اینارو چطور می خوان هرس
کنن؟
لابد چهارپایه می زارن زیر پاشون! شایدم قراره از درختا
برن بالا؛ اصلا من از کجا بدونم؟ خودشون این کاره ان دیگه.
تا شب تموم درختارو هرس کردن و با کمک خدمتکار ها برگ
هارو هم جمع کردن‌.
منم اندک کمکی کردم. وقتی که وسایلشون رو جمع کردن و
رفتن با خستگی روی زمین نشستم.
یکی نبود بگه مگه کوه کندی که این طوری روی زمین ولو
می شی؟ اومدم بلند بشم تا بیش تر از این خاکی نشدم که
صدایی توجهم رو جلب کرد.
به کنارم نگاه کردم، یه گنجشک بود که داشت جیک جیک
می کرد. این یکی دوروزه چقدر جک و جونور تو این بات
پیدا می شه.
والا من اتاقم دیگه ظرفیت نداره، واسه همون خرگوشه هم
حسابی بازخواست شدم.
ولی جیک جیکِ اون گنجشک از سر درد نبود؛ به خاطر هرس
درخت ها خودش و لونه اش پرت شده بودن پایین.
بیچاره؛ حالا باید باهاش چیکار می کردم؟ همین جا نمی تونستم
ولش کنم چون ممکن بود سگای آتاش بخورنش یا زخمیش
کنن‌، اگه هم ببرمش داخل که خودِ آتاش من رو می خوره.
همون خرگوش رو هم باید ولش کنم بره!
نگاهی به ارتفاع درخت انداختم و از جا بلند شدم. قبلا از
درخت بالا رفته بودم و شاید الآن هم می تونستم بالا برم و
لونه اش رو روی یکی از شاخه ها بذارم.
با این فکر لونه ی اون پرنده رو دستم گرفتم و با دست دیگه
ام شاخه ی درخت رو سفت چسبیدم.
خودم رو کمی بالا کشیدم و لونه رو روی شاخه گذاشتم، اون
گنجشک هم پرواز کنان همراهم بالا می اومد. سعی کردم
وزنم رویِ شاخه نیفته و باز هم کمی بالاتر رفتم.
خم شدم و لونه رو بالا آوردم، سعی می کردم پایین رو نگاه
نکنم تا سرم گیج نره.
شونه ام رو به یه شاخه سفت چسبوندم و دست چپم رو
روی شاخه ی دیگه ای گذاشتم.
با دست دیگه ام لونه رو روی شاخه بالایی میونِ برگ های انبوه
جاساز کردم و نفس راحتی کشیدم.
گنجشک هنوز کنارم بود و صدایِ گوش نوازِ آوازش باغ رو
فرا گرفته بود.
لبخندی زدم و اومدم بیام پایین که صدایِ فریاد عصبیش
باعث هول شدم شد و با جیغ خفیفی از روی شاخه لیز خوردم؛ ولی
قبل از این که پایین بیفتم با دست همون شاخه ی محکم رو
گرفتم و از مرگِ حتمیم جلوگیری کردم.
جوری فریاد کشید « اون جا چیکار می کنی » که قلبم از کار
افتاد.
دست دیگه ام رو هم به شاخه آویختم و توی همون حالت
بهش توپیدم
_چه خبرته؟ نزدیک بود آرزوت برآورده باشه و بمیرم.

معلوم نبود از کجا پره که بلند تر فریاد کشید
_احمق؛ رفتی اون جا پیِ چی؟

دستم رو دور شاخه محکم تر کردم و سعی کردم خودم رو
بالا بکشم. انقدر نفهم بود که به جای کمک بهم داشت باز خواستم
می کرد؛ حتی وقتی من توی خاطرم اون فقط به فکرِ بازخواست
کردنمه.

با همون تن صدای بلندش گفت
_بالا نرو؛ شاخه رو می شکنی. بیا پایین.

در حالی که از تقلا و ترسِ افتادن به نفس نفس افتاده بودم
مثل خودش داد زدم
_نترس شاخه ی درختت رو نمی شکنم.

ندیده هم می تونستم حس کنم دستش رو به شقیقه اش فشرده.
_الآن وقت لجبازی نیست؛ الآن وقتش نیست لعنتی!
بهت می گم اون شاخه دیگه نمی تونه وزنت رو تحمل کنه.
بپر پایین.

_نمی تونم، نمی شه ارتفاعش زیاده‌.

_بهت می گم بپر؛ من می گیرمت.

دستام دیگه تحمل نداشت، پوسته های درخت توی دستم فرو
می رفت و اونارو زخمی کرده بود.
نه می تونستم اون جا بمونم نه این که بپرم پایین.
اگه پایین می پریدم یه چیزیم می شد؛ مطمئن بودم.
انقدر تقلا کرده بودم که توی این سرما عرق می ریختم و
موهام به پیشونیم چسبیده بود.
دستام که بند بود بنا بر این فوتشون کردم تا کنار برن؛ داشتن
جلویِ دیدم رو می گرفتن.
دلم می خواست گریه کنم؛ الآن دقیقا وصف حالم اون ضرب
المثلِ معروفِ « می خواستیم ثواب کنیم کباب شدیم » بود.

_مگه با تو نیستم؟

توجهی بهش نکردم؛ کف دستام عرق کرده بود و هر آن امکان
داشت سر بشن و شاخه ی درخت از دستم رها بشه.
پاهام به قدری توی هوا بی حرکت مونده بودن که خواب رفته
بودن‌. همین و کم داشتم!
کمی خودم رو تکون دادم و بالاخره سعی کردم کمی شهامت
به خرج بدم. پایین رو نگاه کردم اما با دیدن ارتفاع و به
خاطر سرگیجه ای که گرفتم‌ سریع نگاهم رو گرفتم.

_لعنتیِ لجباز؛ شاخه رو سفت بگیر تا یه نردبون بیارم.

همه ی اینارو عصبی و با خشم گفت؛ مطمئن بودم حتیٰ اگه
جون سالم به در ببرم آتاش من رو می کشه.

_دستم داره سر می شه، خواهش می کنم عجله کن.

صدایِ قدم هاش رو شنیدم که دور می شد و از گوشه ی
چشم به قدم های تندش چشم دوختم.
نمی تونم؛ خدایا دیگه نمی تونم شاخه رو نگه دارم.
نمی تونم!
فشار زیادی روم بود؛ تحملش واقعا سخت بود. نمی شه طاقت
بیارم؛ مگه دستام چقدر جون داره که تا اومدن آتاش تحمل
کنم؟ با این فکر یه دستم شل شد و بعدش نوبت دست دیگه ام
بود که شاخه رو رها کنه.
از اون ارتفاع پریدم اما لحظه ی آخر پای راستش تا شد و
جیغِ بلندم توی دل باغ پیچید.
مطمئن بودم شکسته، با این درد طاقت فرسا چیز دیگه ای
نمی شد حدس زد.
از شدت درد به گریه افتادم و لحظه ای بعد آتاش بود که
با قدم های سریع کنارم اومد‌. حتما صدایِ جیغم رو شنیده بود.
با دیدن صورت خیس از اشکم روی زانو خم شد و با ولوم
بلند گفت
_چت شده؟!

بریده بریده و با هق هق گفتم
_پام.

نگاهش به مچ پام افتاد که کبود شده بود؛ همون موقعی
که افتادم کفشم هم کنده شده بود.

دندونام رو روی هم فشردم و سعی کردم هق هق رو خفه کنم
_خیلی...خیلی درد می کنه، فکر کنم شکسته.

با اخم صورتِ رنگ پریده ام رو بررسی کرد و بعد دستش رو
به طرف مچم برد.
با ترس خودم رو عقب کشیدم
_نه بهش دست نزن.

توجهی به حرفم نکرد و حینی که مچ پام رو توی دست می
گرفت با همون ولوم بالا تشر زد
_می خوام ببینم شکسته یا نه.

همین که دستش رو کنی روی مچم فشرد جیغ زدم و دوباره
اشکام سرازیر شد‌.
مچ پام رو رها کرد و زیر لب زمزمه کرد
_لعنتی!

با صدای دردمندم که حالا ترس هم چاشنیش شده بود پرسیدم
_شکسته؟

اخمش پررنگ تر شد و کلافه نفسش رو بیرون داد
_در رفته.

لب هام رو روی هم فشردم؛ چشمام دوباره پر شد.

نگاهش که به چشمام افتاد توپید
_انقدر گریه نکن. این درسی شد برات که دیگه دنبالِ دردسر
نباشی.

لرزون گفتم
_خوش حال شدی نه؟

دستش برای کمک به بلند کردنم بندِ پهلوم شد و خودش تشر زد
_مزخرف نگو.

دست دیگه اش رو که زیر زانوهام انداخت متعجب گفتم
_می خوای چی کار کنی؟

_می ریم دکتر.

_من خودم می تونم...

عصبی شد
_دیگه دهنت رو ببند می فهمی؟ به خاطر لجبازی هات به این روز افتادی.

چونم لرزید و نگاهم رو ازش گرفتم.
بلندم کرد که بی اختیار دستم بند یقه اش شد تا نیوفتم. مکثی کرد و نگاهش رو توی چشمام انداخت. رنگِ نگاهش رو که دیدم دستم شل شد و یقه اش رو رها کردم.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
دهن باز کردم چیزی بگم که پیش دستی کرد
_بخوای لجبازی کنی همین جا ولت می کنم.

نتونستم از حرصم جلوگیری کنم
_داری منت می زاری؟ لابد از فردا می خوای بگی من کمکت
کردم و تو باید به حرفم گوش کنی.

لبش یه ذره، فقط یه ذره کج شد و حینی که به روبه رو
نگاه می کرد زمزمه کرد
_اینم می شه.

نفهمیدم پوزخند زد یا خندش گرفت، ولی همون هم غنیمت
بود.

_نخیر از این خبرا نیست.

در عقبِ ماشین رو باز کرد و من رو روی صندلی ها دراز کرد، خودش
هم مثلِ اجل معلق بالای سرم ایستاد و گفت
_این رو تو تأیین نمی کنی.

تا خواستم جوابش رو بدم درِ ماشین رو بهم کوبید و جلو
نشست.
انقدر باعثِ حرص خوردنم شده بود که برای چند لحظه دردم
یادم رفت؛ ولی همین که دردم یادم اومد دوباره اشک هام
روون شد.
بی صدا گریه می کردم و هر ثانیه برام به اندازه ی یک سال
می گذشت؛ دردش واقعا طاقت فرسا بود.
پشت یک چراغ قرمز وایسادیم که کمی سرم رو بالا بردن بالا
تا بهتر بیرون رو ببینم. با دیدنِ اون حجمِ ترافیک احساس
کردم به دردم افزوده شد. فکر کنم تا یک ساعت دیگه نرسیم.
سرم رو تکیه دادم به دستگیره ماشین و ساعدم رو روی چشمام
گذاشتم. نمی خواستم صدایِ گریه ام به گوشش برسه اما
خیلی درد داشتم؛ احساس می کردم دارن با سیخ پام رو سوراخ
می کنن و از این درد به ستوه اومده بودم.
دماغم رو بالا کشیدم که عصبی از سر و صدام گفت
_چه خبرته؟! وقتی بچه بازی می کنی باید فکر این جاش
هم باشی. انقدر گریه نکن؛ با توام مگه کری؟

جوابش رو ندادم و فقط سعی کردم صدایِ گریه کردنم بلند
نشه. حق داره انقدر عصبی باشه؛ به خاطرِ یه آدم بی ارزش و
بچه ای مثلِ من وقتش گرفته شد.
خودش که همیشه با همین القاب صدام می کنه پس برای اون
این برجسته ترین ویژگی هایِ منه!
چراغ سبز شد و ماشین رو به حرکت در آورد، سرم اذیت بود
ولی درد پام اجازه نمی داد که بخوام بهش فکر کنم.
از طرفی حالتِ عصبیِ آتاش داشت من رو هم عصبی و رنجورتر
می کرد.
به خودم قول دادم اگه از دکتر برگردم خونه اش دیگه نه
لجبازی کنم نه به قولِ خودش بچه بازی! بغض گلوم رو فشرد.
حالا که انقدر موجباتِ دردسرشم بزار بفهمه منم بلدم بزرگ
بشم! حالا انگار خودش با این رفتارِ مثلا بزرگونه اش چه گلی
به سر زده.
دوباره پام ناگهانی تیر کشید که لبام رو روی هم فشردم تا
جیغ و داد نکنم. لعنتی خیلی بد بود؛ اصلا وحشتناک بود.
چشمام رو باز کردم و نگاهی به جلو انداختم که متوجه شدم
داره از تویِ آینه نگاهم می کنه.
یه چشمش به جلو بود و یه چشمش به من. دلم می خواست
بهش بگم _خیلی نگرانی دلاور. واقعا ممنون که به حالِ
خرابم دامن می زنی!
نگاهم رو ازش گرفتم و تا وقتی که ماشین متوقف نشد دیگه
نگاهش نکردم؛ هر چند که...سنگینی نگاهش رو احساس می کردم!
همین که ماشین رو متوقف کرد پیاده شد و سمت من اومد؛ در ماشین
رو باز کرد و خواست مثلِ قبل بغلم کنه که گفتم
_نه! این جا صورتِ خوشی نداره. اگه کمکم کنی خودم میام.

می تونستم مثلِ بار قبل بگم که خودم میام اما اون طوری نگفتم
تا فکر نکنه لحنم سرکشه و دارم لج بازی می کنم. از همین الآن
شروع می کنم؛ به قولِ خودش رفتارم رو اصلاح می کنم.
چیزی نگفت و عوضش کمکم کرد پیاده بشم. با صدایِ سنگین
و بمش گفت
_بهم تکیه بده.

همین کار رو کردم و اون درِ ماشین رو بست و قفلش کرد.
دستش رو دور کمرم حلقه کرد که نفسِ عمیقی کشیدم. گونه
هام ملتهب شده بود و احساسِ گرما و شرم به دردم اضافه
شده بود.
به سختی و خیلی آروم می رفتم؛ متوجه شده بودم آتاش
هم کلافه شده ولی چیزی نمی گفت؛ درکل آدم صبوری نبود.
سعی می کردم نفس هام رو کنترل شده بیرون بفرستم که مبادا
یه وقت از ریتم نامنظمشون پی به حالِ منقلبم ببره.
برایِ یه لحظه همون درد ناگهانی و وحشتناک توی پام پیچید
که بازوش رو چنگ زدم.
از حرکت متوقف شد و پرسید
_چی شد؟

به سختی و با عجز ناله کردم
_پام‌.

پوفی کشید و بهم گفت
_بیا بشین روی این صندلی تا من بیام.

از شدت درد حتی نپرسیدم کجا می خواد بره و بی حرف روی
یکی از صندلی های نزدیکِ پذیرش نشستم‌.
هنوز یک دقیقه نگذشته بود که دیدم با یه ویلچر برگشت؛ لبم
رو گزیدم و ابروهام جمع شد.
کنارم اومد و کمک کرد روی ویلچر بشینم؛ برایِ یه لحظه
فکر کردم که قبلا چقدر دوست داشتم یه بار رویِ ویلچر
بشینم.
از این فکر لبخندِ کم رنگی زدم که زیاد دووم نیاورد چون درد
پام اجازه ی فکر بیش تر رو ازم گرفت.
من رو برد بخشِ اورژانس و اون جا یکم منتظر شدیم تا این
که بالاخره یه دکتر پیدا شد مارو معاینه کنه.
آتاش یکم باهاش حرف زد و بعد فرستادش بالایِ سرم.
جالبیش این جا بود که با دکتر هم مثلِ بقیه صحبت می کرد.
یه جورایی طلبکار! دکتره تغریبا سی و یک دو ساله می خورد
و قیافه ی مهربونی داشت.
قبلا دیده بودم که آتاش به افرادی که ازش بزرگترین مثلِ
بانو احترام می ذاره اما انگار این دکتر مشمولِ این احترام
نمی شه.
خب خودِ آتاش هم سی سالشه و فاصله سنیشون اون قدر
نیست که بشه دکتر رو بزرگتر محسوب کرد.
هر چند این سن فقط فرضیه منه و معلوم نیست دقیقا چند
سالشه!
رو به روم نشست و با لبخند سلام کرد؛ جوابش رو آروم ولی
مؤدب دادم‌.
_سلام.

_مشکلت چیه دخترم؟

دخترم؟! حالا خوبه یکی تغریبا هم سنِ خودت شوهرمه اون
وقت من رو دختر خودت خطاب می کنی؟

_فکر کنم پام در رفته. از...از درخت افتادم پایین و از اون
موقع یه درد وحشتناک دارم که ولم نمی کنه.

دکتر متعجب شد؛ این رو فهمیدم.
خب حق داره؛ لابد الآن با خودش می گـه دختری به سن من
روی درخت چی کار می کرده؟!
ولی خب خداروشکر شعور داشت و چیزی به روی خودش
نیاورد.
_می شه پاچه شلوارت رو بزنی بالا پات رو معاینه کنم؟

کمی معذب و با درد و بدبختی پاچهٔ شلوارِ تنگم رو زدم بالا؛ معمولا
شلوارِ بیرونی می پوشیدم، حتی توی خونه!
از شلوار های گشاد و راحتی خوشم نمی اومد.
مچِ پام رو توی دستش گرفت و به آرومی فشار داد که
لبم رو گزیدم. خوب بلد بود چی کار کنه که زیاد دردم نگیره.
حدودِ سی ثانیه بررسیش کرد و بعد گفت
_متأسفانه مثلِ این که در رفته؛ ولی برایِ این که مطمئن
بشم نشکسته باید ازش عکس بگیرم.

_چقدر طول می کشه دکتر؟ دردِ پام واقعا غیرِ قابل تحمله.

_می فهمم دخترم. ولی ممکنه خدایی نکرده شکسته باشه
و من متوجه نشده باشم.
زیاد طول نمی کشه؛ نهایتا بیست دقیقه.
توی این چند ساعت چیزی خوردی؟

کمی فکر کردم
_نه؛ از ظهر به بعد چیزی نخوردم.

_خوبه؛ باردار هم که نیستی؟

متحیر گفتم
_چی؟

لبخندی زد
_پرسیدم باردار نیستی دخترم؟

توی آنی دمای بدنم بالا رفت و صورتم ملتهب شد؛ سرم رو با شرم
پایین انداختم.
با من و من گفتم
_نه باردار نیستم.

دکتر سرش رو تکون داد. زیر چشمی نگاهی به آتاش نگاه
کردم که نگاهم رو غافلگیر کرد.
اخماش کم رنگ بود ولی یه جورِ خاصی نگاهم می کرد؛ انگار
که بخواد اون موضوع و خجالتم رو یادم بیاره.
روم رو ازش برگردوندم و به دکتر چشم دوختم.
از جا بلند شد و دسته ویلچرم رو گرفت، هم زمان رو به آتاش
گفت
_شما می تونید بیرون منتظر بمونید.

غد و یه دنده گفت
_همین جا می مونم‌‌.

چپ چپ نگاهش کردم؛ دکتر رو با خدمتکارها اشتباه گرفته.
دکتر همین طور که من رو به اتاقی هدایت می کرد گفت
_چیزِ فلزی که همراهت نیست؟

متعجب از این پرسش هایِ عجیب و غریب گفتم
_هان؟! چیزِ فلزی...نه! یعنی یه گردنبند دارم اونم مشکل داره؟

_بله دیگه! باید درش بیاری. به لباست هم نباید چیزِ فلزی
باشه.

سرم رو کمی کج کردم و نگاهش کردم که ویلچر رو نگه داشت
و با همون تبسم کوچیک نگاهش رو بهم دوخت.
کلا خیلی خوش خنده و خوش رو بود. ماهم یکی رو داریم
تو عمرش نخندیده اون وقت شورای مردم رو نگاه! آدم فیض
می بره بهشون حتی نگاه کنه.
_به لباسم چیزِ فلزی نیست. فقط همین گردنبنده.

_خیلی خب پس اون رو بده به همراهت.

شالم رو کمی باز کردم؛ گردنبند رو تاب دادم و قفلش رو هم
باز کردم.
گذاشتمش کفِ دستم و بهش نگاه کردم؛ یادگار کتی جون بود.
دلم نمی اومد حتی برایِ یک لحظه از خودم دورش کنم.
گردنبند رو فشردم و رو به آتاش کردم؛ نگاهِ اون هم یه مشت
من و گردنبند توی دستم بود.
_می شه لطفا بیای این رو بگیری تا بیام؟

با یه مکث کوچیک نگاهش رو بهم دوخت و بعد بی حرف قدم
برداشت طرفم؛ گردنبندِ ظریفم رو گرفت و توی جیبش گذاشت؛
بعد هم برگشت و روی صندلی نشست.
دکتر تا دمِ در اون اتاق من رو با ویلچر برد و بعد ازم خواست که
از رویِ ویلچر بلند بشم.
همین کارو کردم و با کمک دکتر وارد اتاق شدم. اولین چیزی
که توجهم رو جلب کرد یه حلقهٔ بزرگ و یه تخت نسبتا باریک
بود.
اوه مای گاد؛ سی تی اسکن!
تا حالا انجام نداده بودم و یه خورده برام عجیب و ترسناک
بود. دکتر کمک کرد روی تخت دراز بکشم و سوزنی رو وارد
رگم کرد. حالا خوبه می خواد شکستگی ها و اینارو بررسی کنه
ها؛ نمی خوام عمل کنم که.
سوزن رو وصل کرد به لوله و از طریقِ اون لوله هم به یه
سرنگ وصلش کرد.
یه کامپیوتر رو روشن کرد و یه چیزایی رو بررسی کرد؛ اصلا
نمی فهمیدم داره چی کار می کنه.
تخت شروع به حرکت کرد و من وارد حلقه شدم.
یکم که گذشت احساسِ گرما کردم و توی دهنم طعمِ فلز می دا‌د.
حالم داشت بد می شد؛ این دیگه چه کوفتیه؟
حدودا پنج دقیقه گذشت که دیدم تخت برگشت به جایِ
اولش و طعم تلخِ توی دهنم هم کم کم از بین رفت.
تا حدودِ یک دقیقه منگ روی تخت بودم و بعد نیم خیز شدم
و به دکتر نگاه کردم.
داشت عکسایِ توی کامپیوتر رو نگاه می کرد.
یکم که گذشت دستگاهِ کامپیوتر رو خاموش کرد و برگشت
طرفم.
_حالت خوبه؟

با بی حالی سرم رو تکون دادم‌.
_خوبم؛ فقط پام هنوز درد می کنه.

بازم همونِ تبسم نشست روی لبش
_نگران نباش؛ خداروشکر شکستگی به وجود نیومده و فقط
در رفته.

نفسم رو بیرون دادم‌.
_بازم جای شکرش باقیه. حالا باید چیکار کنم آقای دکتر؟

_پات رو برات آتل می گیرم‌.

نگاهی به پام انداختم که سرخ و متورم شده بود؛ بازم خوبه
کج و کوله نشده! توی این هیری ویری این بلا از کجا سرم نازل
شد؟ من تنها مسیرم از اتاق تا آشپزخونه یا آشپزخونه تا حیاطِ
ویلاست؛ حالا رسما قراره زندانی بشم توی اون اتاقِ لامصب؟
دکتر پام رو آتل گرفت؛ حدودا پنج شیش دقیقه کارش طول
کشید و بعد با یه گیره پارچه ی سفید رنگِ آتل رو به هم وصل
کرد. همین طوری داشتم نگاهش می کردم که بعد از اتمام
کارش از جا بلند شد و روی صندلی نشست.
آتاش هم کمی جلوتر اومد و بالای سرم ایستاد؛ دکتر ازم پرسید
_دفترچهٔ بیمه داری؟

_نه...یعنی دارم اما الآن همراهم نیست.

این بار آتاش دخالت کرد
_نسخهٔ داروهاش رو بدید آزاد حساب می کنیم.

دکتر دقیقا برعکسِ آتاش که خشک صحبت می کرد با لحنِ
مهربونی گفت
_بله همین کار رو می کنم، فقط خواستم مطمئن بشم دفترچه
همراهتون نیست.

یه چیزایی رو با اون دست خطِ مختصِ دکترا نوشت و داد
دست آتاش.
_این داروهارو باید براش بگیرید و مصرف کنه؛ دو هفتهٔ دیگه هم
دوباره یه نوبت بگیرید تا وضعیت پاش رو چک کنم.

آتاش فقط توی سکوت نگاهش کرد؛ مطمئنا جوون مرگ می شد
اگه حداقل یه سری به تأیید تکون می داد.
_ببخشید دکتر!

نگاهش رو از اون گرفت و به من دوخت.

_می گم ببخشیدا؛ شما این جا دکتر زن ندارید؟

خندش گرفت؛ چیزِ مسخره ای نگفتم واقعا که بخواد بخنده!

_داریم منتهی همچین کارهایی رو بیش تر دکترهای مرد انجام
می دن؛ خانوم ها کم تر از پسش بر میـ...

با پرخاش گفتم
_منظورتون چیه؟! یعنی می گید این کارهای پیشِ پا افتاده رو
یه زن نمی تونه انجام بده؟

دکتر با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت
_منظورم این کارها نبود؛ ممکنه گاهی لازم باشه پا رو جا بندازیم...

_بازمـ..

صبر آتاش تموم شد و با غیض گفت
_اگه کارت تموم شده بریم سولین.

تا تهش رو خوندم؛ این یعنی سولین اگه بلند نشی خونت پای
خودته! آه خدایا بازم کنترلم رو از دست دادم.
خیلی عصبی می شدم وقتی یه نفر جنسِ زن رو ضعیف می خوند.
من خودم یکی از همون زن ها و دخترایی هستم که به تنهایی
بار اومدن و تونستن گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون.
همچین کسایی هم هستن..!
پس چرا...
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
دوباره تشر زد
_نشنیدی چی گفتم؟

آروم گفتم شنیدم و بعد خیلی سرسری از دکتر تشکر و خداحافظی
کردم. کمی چشمام رو چپ کردم تا آتاش رو نگاه کنم؛ نگاهِ
غضبناکش به دکتر بود. این یعنی خشمگینه ولی نه از دستِ دکتر!
بلکه از دست همین دختری که روی ویلچر نشسته ولی نمی خواد
نگاهش کنه.
نمی خواد بقیه بفهمن از دستش عصبیه.
نمی خواد جلویِ بقیه کنترلش رو از دست بده.
لبخند کم رنگی نشست روی لبم؛ عجیب نبود که انقدر حالت
هاش دستم بود. کتایون از ده تا حرفش نه تاش آتاش و کاراش
بود. اوایل به این مزاحمِ مغرورِ بی خاصیت حسودی می کردم
ولی بعد که دیدمش و حالت هاش برام آشنا بود؛ رج به رجِ کارهاش
رو از بر بودم دیدم ازش خوشم میاد.
خیلی چیزا فرق کرده...ولی هنوزم معنیِ بعضی کارهاش
برام قابلِ فهمه.
یه چیز دیگه هم تغییر نکرده...احساسِ مزخرفِ توی قلب من!
از اتاق دکتر من رو به بیرون هدایت کرد و از همون سالنِ
قبلی بیرون رفتیم.
من رو روی صندلی نشوند و بعد خودش برگشت تا ویلچر رو
تحویل بده.
به قامتِ کشیده اش چشم دوختم و دوباره رفتم توی فکر.
چی شد که یه احساسِ کوچیک و خامِ دوران نوجوانی انقدر
بال و پر گرفت؟
چی شد که وقتی به خودم اومدم دیدم شده حاکمِ ذهنم؟
آهی کشیدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم. اگه قراره ازش
جدا بشم...پس چرا بهش دل بستم؟
راست می گـه که احمقم. حرفش حقه! مگه نیستم؟
هنوز آخرین برخورد سال ها قبلش یادم نرفته؛ همون شب عقد
که می خواست بره و کتی جون من رو برای بدرقه کردنش
فرستاد.
می خواستم سرِ صحبت رو باهاش باز کنم و با من و من
بهش گفتم
_من...من اسمم سولینه.

تنها چیزی که تونستم بگم همین بود؛ مثل احمق ها بعد از
عقد اسمم رو بهش گفتم. هول شده بودم‌‌، نمی دونستم چی
بگم‌.
در جوابم پوزخند زد و با لحن سردی گفت
_برگرد پیشِ کتایون‌. از دخترایِ لوس و بی دست و پایی
مثل تو متنفرم!

هیچ وقت این جمله یادم نرفت.
لوس، بی دست و پا!
اون موقع آروم بودم اما اون من رو مسخره کرد. به خاطر
بی زبونی مسخره ام کرد و من خودم رو از نو ساختم.
که یه روزی اگه جایی دیدمش دیگه بهم نگه لوس، بی دست و پا.
مگه خودش نگفت از کسایی که بی دست و پام متنفره؟!
پس حالا چرا از پرویی و زبون درازیم عصبی می شه؟
مگه خودش نخواست؟
صدای در من رو از جا پروند و بهش چشم دوختم که چطور با
همون استایلِ شیکش پشتِ فرمون نشست و ماشین رو روشن
کرد.
از کوچه خارج شدیم و من دوباره سرم رو به شیشه چسبوندم.
مطیع!
اون می خواد آدماش مطیع باشن. ولی مگه من آدم اونم؟
مگه تعلق خاطری بهش دارم؟
صدایی از درونم فریاد کشید
_نداری؟!

_ندارم؛ نمی خوام داشته باشم. از خودم متنفرم.

این جمله هارو زبر لب زمزمه کردم و پشت بندش شد چشم هایی
که با غم بسته شدن.
چرا بعضی آدم ها به هم نمی خورن؟! پازلشون انگار با هم
جور نیست.
مثل این می مونه اشتباهی کنار هم بچسبن و بعد که تیکه
های آخر اشتباه شد بفهمی آره این تیکه رو اشتباه گذاشتی.
اشتباه کردی!
این بار من نبودم که اشتباه کردم...آتاش هم نبود.
اون کتایون بود که فکر می کرد ما جفتِ همیم.
نمی دونم کجا قراره پازلِ جفتم رو کنارم بچینن ولی احساس
می کنم پازلِ جفتِ آتاش همون دختر...آهو باشه.

_چته؟!

متعجب چشمام رو باز کردم و بهش چشم دوختم. جوری بی
هوا گفت چته که خودم هم به ظاهرم شک کردم؛ مگه چطوری
بودم؟

_یعنی چی چمه؟

اخماش رو کشید توهم و کناری ماشین رو پارک کرد؛ برگشت
سمتم و نگاهش رو به چشمام دوخت.
_می گم چته که جمع شدی توی خودت و هی آه و ناله می کنی.

خودم رو زدم به اون راه؛ دلم نمی خواست براش توضیحی
بدم، قرار نبود لجبازی هم کنم.
_هیچیم نیست. پام یکم هنوز درد می کنه.

در ماشین رو باز کرد و پیاده شد؛ درِ سمت خودش رو بست
و بعد هم شد توی پنجره و با لحنی سنگین گفت
_بار آخرت باشه که به من دروغ می گی؛ فکر نکن همه مثلِ
خودت احمقن.

بعد هم دوباره راست شد و رفت اون طرف خیابون؛ فکر کنم
می خواست بره داروخونه.
چون اون طرف یه داروخونه بود. پوفی کشیدم.
خیلی رو اعصابمه! من چطور بهش چیزی نگم و ساکت بمونم؟
یه صدایی بلند شد و من رو از جا پروند. با اخم نگاهی به
گوشیش کردم که داشت زنگ می خورد. یا خودش باید من رو
بترسونه یا وسایل هاش!
با کنجکاوی سرم رو کج کردم و زل زدم به صفحه ی گوشیش.
دستم مشت شد و گره ی میون ابروهام کور شد.
«آهو».
سرم رو عقب کشیدم و با حرص زیر لب گفتم
_انقدر زنگ بزن تا جونت درآد. آتاش جونت فعلا رفته واسه
ی من دارو بگیره.

ابروهام و برای گوشی بالا انداختم؛ انگار که دارم به خودِ
آهو تیکه می پرونم.
خنگ شدی رفت سولین؛ خاک بر سرت!
یه عمر خودم این دخترایی که تو فیلم می دیدم حسادت
می کنن رو شماتت می کردم و می گفتم خاک تو سرتون پسرارو
اصلا نباید بهشون رو داد اما الآن...
بازم تاکید کنم؛ خاک بر سرت سولین!
چند دقیقه ای گذشت و آهو سه چهار بار زنگ زد تا این که
بالاخره آتاش اومد.
پلاستیک داروهارو انداخت تو بغلم و خواست ماشین رو روشن
کنه که بهش گفتم
_گوشیت زنگ خورد.

برگشت سمتم اما من نگاهش نکردم؛ مستقیم به روبه رو
زل زده بودم.
گوشیش رو برداشت و چکش کرد‌؛ بعد هم با اخم پرسید
_جواب که ندادی؟

ابروهام از تعجب پرید بالا و ناخودآگاه برگشتم سمتش
_جانم؟!

گوشی رو باز کرد
_چند بار یه حرف رو تکرار کنم؟

نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم؛ داشت آتیشم
می زد؛ مگه من فضولم آخه؟

_نخیر؛ ببخشید اگه توی فرهنگ شما ایجاب می کنه جوابِ
گوشی مردم رو بدید من خبر نداشتم. از دفعه بعد اصلاحش
می کنم.

پوزخندی زد ولی جواب نداد؛ سرم رو برگردوندم سمت شیشه
و دو سه تا فحش آبدار بهش دادم.
خجالت نمی کشه غیر مستقیم بهم می گـه فضول!
دلم می خواد مثلِ این فیلم ها گردنش و بگیرم و ناخنام رو
فرو کنم تو حلقش تا خون بالا بیاره.
یکم با گوشیِ نکبتش ور رفت و بعد انداختش روی داشبورد.
ماشین رو روشن کرد و این دفعه مستقیم مسیر خونه رو پیش
گرفتیم‌.

******

بی اشتها قاشق رو توی سوپ انداختم و گلوم رو فشردم.
دستم رو به گونم زدم؛ انگار تب داشتم.
دیشب بعد از یک هفته به هزار زور و زحمت رفتم حموم و
الآن سرما خورده بودم.
مدام حالت تهوع داشتم و بی اشتها بودم؛ به خاطر این
بی تحرکی یه جور افسردگی هم گرفته بودم.
قبل از این هم حوصله ام سر می رفت حالا که دیگه هیچی؛ همون
یه ذره تحرکی که داشتم هم ممنوع شده بود!
پام رو که از تخت آویزون بود بالا آوردم و دراز کشیدم.
یکی از مشکلاتِ سختِ در رفتگی پا اینه که نمی تونی به
پهلو بخوابی! برای من که همیشه روی پهلو می خوابیدم واقعا
معظل بزرگی بود.
چشم هام رو بستم و ساعدم رو روی اون ها گذاشتم.
دماغم سر شده بود؛ چشم هام رو باز کردم و از روی عسلی
دستمالی برداشتم.
واقعا این یک هفته و نصفه روز خیلی خسته کننده بود.
همش تو اتاق بودم و بانو برام غذا و دارو هام رو می آورد.
جز یک بار که اونم همون روزای اول بود آتاش رو ندیدم؛ اعتراف
می کنم دلم برای خشونت هایِ راه به راهش تنگ شده بود.
این که من برخلاف میلش عمل کنم و اون سرم داد بزنه و
یا با تشر اسمم رو صدا کنه. لبخندی روی لب هام شکل گرفت.
خوبه جایی نرفته و توی همین خونه ست دلت این همه
بی قراری می کنه، اگه سفری چیزی رفته بود چی؟
بد عادت شدم دیگه؛ عادت کردم به حضورش.
توی همین مدتِ نسبتا کم!
از روی غصه و دل تنگی آهی کشیدم که صدای در بلند شد.
جز بانو شخصِ دیگه ای نمی تونست باشه. الآن وقت داروهام
بود و حتما برای همین اومده بود.
روی تخت نیم خیز شدم و به تاجِ تخت تکیه دادم. طولی
نکشید که چهره ی مهربونش با اون لبخند نمکی نمایان شد.
متقابلا لبخند تحویلش دادم و نگاهم به سینی دستش افتاد.
داروهام همراهِ پارچ آب توش بودن.

_سلام بانو.

سینی رو روی عسلی گذاشت و لبِ تخت نشست؛ با چشم حرکاتش
رو دنبال می کردم که دستش رو روی دستم گذاشت و با رویِ
خوش جوابم رو داد.
_سلام عزیزکم؛ خوبی؟

صادقانه گفتم
_بد نیستم؛ خوب هم.

لبخندش کمی جمع شد و ابروهاش رو انداخت بالا
_چرا؟ چیزی شده؟!

لب و لوچه ام رو آویزون کردم و کمی جمع تر شدم.
بانو که نمی دونست زندانی شدن تویِ یه اتاق چه احساسِ
بدی داره.
_چه چیزی بدتر از این که حوصله ام سر می ره و هیچ تحرکی
ندارم؟! خسته شدم بخدا بانو. اصلا...دلم می خواد برگردم
خونه ی خودم.

دروغ نگفتم؛ واقعا دلم می خواست برگردم خونه اما دوری
از آتاش رو هم نمی خواستم؛ به قولی هم طالبِ خر هم خرما بودم.

بانو با حالتی مردد انگار که تازه فرصتی برای سوال کردن
پیدا کرده بود پرسید
_تنها زندگی می کردی؟!

سرم رو تکون دادم.
_آره؛ کسی رو ندارم، خودم و خودمم.

_قبلا...بهم گفته بودی کتایون برای تو مادری کرد، این حرفت
بد جور ذهنم رو به خودش مشغول کرده.

سرم رو انداختم پایین و باریکه ای میون لب هام ایجاد شد.
_آره؛ گفتم‌.

نفسم رو سخت از میون همون باریکه بیرون دادم و به
بانو نگاه کردم. کنجکاو بود؛ شایدم کمی ناراحت‌.
حال خودم هم تعریف نداشت. انگار که دچار یه خلأ نفرت انگیز
شده باشم.
شاید هم یک پارادوکس...تلفیقی از حسِ شیرین به یاد آوردن
خاطرات خوبم و تلخی ناشی از طعمِ ته قهوه مانندِ فرجام
این رابـ ـطه.
می دونستم که قراره با این پارادوکس مبارزه کنم و قسمتِ
مهمِ زندگیم رو به زبون بیارم.
همون قسمتی که انگار یک فرشته از سمتِ خدا برای نجاتم
نازل شد. فرشتهٔ نجات من!
نگاهم دوباره چشم هایِ بانو رو نشونه رفت.
با انگشتِ اشاره ام ضربه ای به قلبم زدم و زمزمه کردم
_توی این قلب پر از رازه بانو. این مهم نیست؛ سختش اینه
که محکوم به سکوتم‌. حتی در برابر کسایی که اون راز هارو
از برن.

می فهمیدم که چیزی از حرفام متوجه نشده اما من نیاز داشتم
جمله هام رو همون طور بگم که توی ذهنم جولان می دادن.
وگرنه شاید روزی من رو می بلعیدن! حتی زندگیم هم یه
تضاده. رفتاری که خودم می خواستمش و سعی می کردم شاد
و جسور باشم با اون منِ درونیِ گوشه گیر و پر از احساسِ
حقارت کاملا در تناقص بود.
بانو هم چیزی نمی گفت؛ شاید متوجه درگیری درونم شده
بود.
_گفتی کتایون برات خواهی کرد بانو، مگه نه؟

به آرومی سرش رو تکون داد.
_و من گفتم که اون برای من هم مادری کرد، من...من همون
کسی هستم که به خاطرش از خانواده اش گذشت.

ابروهای بانو از تعجب بالا پرید و دیدم که لبش اسیر گزش
هایِ دندونش شد. شاید از من بدش اومده بود؛ عاملِ جدا شدن
یک خانواده جلوش نشسته بود. اون هم خانواده ای که
بانو سال ها بود براشون کار می کرد. همیشه از همین می ترسیدم؛ این
که دیدِ اطرافیانم به خاطر این موضوع نسبت به من عوض بشه.
شاید هم اشتباه می کردم و همهٔ این ها ساختهٔ ذهنِ منفی
بافِ خودم بود اما هر چی بود برای من احساسی شبیهِ
زنده به گور شدن بود؛ یه جور احساس خفگی و اثراتِ منفی
ناشی از اون. و...مرگ تدریجی و دردناک!

بالاخره به حرف اومد و افکار من رو بهم ریخت.
_تو همون دختری هستی که...

حرفش نیمه تمام موند و اخم هایِ من در هم شد؛ شاید از رابـ ـطه
میون من و آتاش خبر داره.
یعنی ممکنه آتاش این موضوع رو به کسی گفته باشه؟
اگه قرار بود به کسی حرفی بزنه اون می تونست بانو باشه.
چون فکر نمی کنم بعد از پدرش آتاش شخصِ مهم دیگه ای
تو زندگیش داشته باشه. اما دیدم که نسبت به بانو احترام
زیر پوستی داره.
می تونه به اون اعتماد کرده باشه و بهش گفته باشه؛ البته
یه موجودِ روی اعصاب به اسم آهو وجود داشت که هنوز
نتونسته بودم رابـ ـطه اش با آتاش رو کشف کنم و به همین
خاطر نمی تونم بگم هیچ شخصِ مهمی تو زندگیش نیست.
شاید هم خودم رو زدم به خوابِ خرگوشی! چه رابـ ـطه ی
جز یه رابـ ـطه ی عاشقونه و یا حداقل محبت آمیز می تونه بین
یک دختر و پسر به سن هایِ آتاش و آهو باشه؟
هر دوشون اون قدر عاقل و بالغ بودن که این رابـ ـطه رو نذارم
پایِ یه احساس بچه گونه.
سرم رو تکون دادم تا حواسم جمع بانو بشه و از موضوع
دور نشم.

_همون دختری که چی بانو؟! هر چیزی می خوای بهم بگو.

لبخندش شبیه نورِ تابان خورشید تویِ سرمای زمستون بود؛ گرم
و انرژی بخش. شهامتم رو بیش تر کرد.
_همون دختری که کتایون خانم عاشقش بود.

لبخند زدم؛ هر چند کم رنگ اما این همون قسمتِ شیرین پارادوکس
بود که بانو بهش اشاره کرد.
سرم رو پایین انداختم و حرف هایی تحویلش دادم که تلخ بود.
تلخ بودن تا تعادل این تضاد حفظ بشه.

_کتایون گذشت؛ از شوهرش گذشت. چون...

گفتنش برام سخت بود؛ خیلی سخت بود که بخوام بگم من
یادآور اشتباهِ کتایون بودم. در واقع بلیطش برایِ جبران اشتباه
گذشته.

_کتایون قبلا یه بار به خاطر شوهرش کسانی رو رها کرد
و اثرات مخربش تا سال ها روان اون رو تحت تأثیر گذاشت.

سردرگم و گیج ازم پرسید
_منظورت چیه؟! اشتباه کتایون چی بود که به خاطرش تورو...

سرم رو پایین انداختم و تره ای از موهام رو با دست گرفتم.
نمی خواستم از اون موضوع حرفی بزنم؛ حداقل نه به این
زودی!
با حالتی کلافه و نسبتا معذب سرم رو کج کردم.
_می تونم الآن راجبش حرفی نزنم؟

با اطمینان یرش رو تکون داد و دستام رو توی دستاش گرفت.
_هر وقت که تو بخوای؛ اصلا به این فکر نکن که ممکنه نظرم
نسبت بهت تغییر کنه. من هیچ وقت از دختر کتایون بدم نمیاد.

لبخندم این بار واقعی تر بود. چه خوب متوجه احساسم می شد.
_باشه بانو. ممنون.

_بابت؟

صادقانه و با لحنِ شیرینی گفتم
_حضورت، درکت، حمایتت. بازم بگم؟

_حتی اگه تمام عمرم بخوام از تو حمایت کنم و حواسم بهت
باشه بازم جبرانِ محبتِ کتایون نمی شه.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
لبام رو جمع کردم و سعی کردم حال و هوامون رو عوض کنم؛ هرچند
من حتی توی شادترین لحظاتم هم اثر کم رنگی از اون موضوع
تلخ و حالتِ توی خود فرو رفتگی بود اما نمی خواستم کسی
متوجهش بشه. شخصیت سولین توی ذهن بقیه باید همون دختر
شیطون و زبون دراز ِ پررو بمونه.
همونی که به حرفِ کسی توجه نمی کنه و رفتارش همون
جوریه که خودش دلش می خواد.
همون سولینی که بی منت به فکر بقیه ست.
همونی که آتاش از رفتار و اخلاقش متنفره و دلش نمی خواد
سر به تنش باشه. از این فکر لبخندی زدم و رو به بانو گفتم
_ مادر من کاری رو انجام نمی داد که منت بزاره سر بقیه و
یا ازشون انتظاری داشته باشه. اون به خاطر دل خودش و
خدای خودش به بقیه کمک می کرد.
آروم تر و زمزمه وار زیر لب گفتم
_شاید برای جبران دل هایی که یه روز شکست.

بانو دیگه پِی اش رو نگرفت و به جاش گفت
_می خوای کمکت کنم بریم پایین؟

دندون هام رو به نمایش گذاشتم و با چهره ای بشاش که
منشأش همون حرف بانو بود پاسخش رو دادم.
_اگه زحمات نیست خیلی هم عالی می شه. من که پوسیدم
توی این اتاق. حداقل یه خورده توی همین خونه تاب بخورم هم
خوبه؛ از قدیم گفتن کاچی به از هیچی.

از در شوخی وارد شد.
_ضرب المثل هم بلدی؟

چشمام رو گرد کردم.
_وا بانو مگه من چمه؟! اتفاقا خیلی هم اهل کتاب و مطالعه
هستم.

تک خندی کرد که باعث شد دلم کمی خوش بشه؛ خوشِ
خنده هایی که من باعثش بودم.
احساس می کنم درست روی نقطه ای ایستادم که کتایون
سال ها قبل ایستاده بود.
به خاطر اشتباهات و عذاب وجدانش می خواست همه رو
خوش حال کنه. به امید جبران. برای رهایی از یه حس نفرت
انگیز.
و حالا این من بودم که جا پای اون می ذاشتم.


*******

تک خندی به بحثِ میون بانو و اون دختر جوون کردم و سعی
کردم چاقو رو تند تر حرکت بدم.
کبریت گذاشته بودم توی دهنم تا مانع سوزش چشمام بشم
اما همین طوری شرشر داشتم اشک می ریختم.
چاقو رو توی سینی ‌پیاز ها انداختم و چشمام رو روی هم فشردم.
با سر و صدا و آه و ناله ی من بانو و اون دختره سکوت کردن.
ساعدم رو محکم روی پلک هام کشیدم و با دست دیگه ام
صورتم رو باد زدم.
کبریت رو بیرون انداختم و گفتم
_وای وای کور شدم بانو! آه خدایا‌؛ چشمام می سوزه.

لای چشمم رو باز کردم و با کمک بانو کنار شیر آب رفتم.
چند مشت آب به صورتم زدم تا این که بالاخره از سوزش
چشمام کم شد.
مثل بستنی وا رفتم و کنار سینک نشستم.
یه خورده که به نور عادت کردم سرم رو بالا آوردم تا وضعیت
رو چک کنم که بانو رو بالای سرم دیدم.
لبخند ژکوندی تحویلش دادم و از جام بلند شدم.
_همیشه موقع پیاز خورد کردن انقدر اذیت می شی؟

پشت دستم رو کشیدم و لبخندم رو کمی جمع کردم. نمی دونست
که من اصلا پیاز نمی خورم! نمی دونم چرا ولی از بچگی
خیلی بد غذا بودم و خیلی چیزها رو نمی خوردم.
چند بار دکتر هم رفتم ولی فایده ای نداره. حتی همین الآن
هم خیلی چیزارو نمی خورم.
خودم از این ویژگیم متنفر بودم؛ احساس می کردم مثل
دخترای لوسی هستم که مدام نمی خورم نمی خورم می کنن.
تغریبا هم همین طوری بود ولی کم اشتهایی من ارثی بود.
سرم رو خاروندم.
_بانو من اصلا پیاز نمی خورم!

بر عکسِ تصورم لبخندی زد و من رو به سمت میز وسط آشپزخونه
هدایت کرد؛ توی همون حین هم گفت
_حدس می زدم.

روی صندلی نشستم و متعجب بهش چشم دوختم؛ رنگ نگاهم
رو خوند و تک خنده ای کرد.
_چطور حدس می زدی؟!

آهی کشید که فکر کنم تا عمق وجودش سوخت.
_دیدم که کم اشتهایی و بعضی چیزها رو نمی خوری؛ پسرم
هم مثل تو بود.

سرم رو انداختم پایین و با ریشه های شالم ور رفتم.
_خدا بیامرزش.

زیر چشمی نگاهش کردم و فهمیدم لبخندش تلخ شد.
چهره اش توی هم رفت و با لحن سوزناکی گفت
_اون بچه بود و بی گـ ـناه؛ گناهی نکرده که بخواد بخشیده بشه.

اومدم احساسِ هم دردی کنم که یهویی عطسه کردم و بعد
از اون سیل عطسه هام شروع شد.
دستمالی از جیبم بیرون آوردم و جلوی دهنم رو گرفتم.
عطسه هام که تموم شد بی حال به بانو نگاه کردم.
نگاهِ نگرانش رو که دیدم خودم به حرف اومدم و حینی که
با دستمال دماغم رو می گرفتم چشمای خمارم رو بهش دوختم.
_از دیشب تب دارم؛ سرما خوردم فکر کنم.

_می خوای بهت جوشونده ای چیزی بدم؟

سرم رو بالا انداختم و موهام که توی صورتم اومده بود رو توی
شال فرو کردم.
_بیخیال بانو؛ خودم خوب می شم. بعدا یه قرصی چیزی
می خورم. قرار بود فسنجون درست کنیم مگه نه؟

با دست روی گونه اش زد.
_وای یادم رفت برنج رو دم بزارم.

_بزار من درستش کنم.

مردد نگاهم کرد؛ به اون چشمای مشکوکش خندیدم.
_اونقدر هم بی هنر نیستم دیگه. بلدم نگران نباش.

از جلوم کنار رفت و دستش رو به سمت گاز گرفت.
_بفرمایید ببینم چه می کنی.

لنگ لنگون کنار گاز رفتم و شعله رو خاموش کردم. قابلمه رو
برداشتم و برنج رو آب کش کردم.
بخار داغی که ازش بلند می شد کمی صورتم رو اذیت کرد به
همین خاطر کمی عقب کشیدم و با احتیاط بیشتر برنج هارو
توی سبد آبکش ریختم.
تموم که شد کمی آب بهش زدم و دونه های آخر رو هم روی
برنج ها ریختم. این کارو کتایون یادم داد. همیشه می گفت
یه دونه برنج هم نباید بمونه؛ اعتقاد داشت کفران نعمت می شه.
بهش نمک زدم و بعد از ریختن روغن توی قابلمه برنج رو
دم گذاشتم.
خورش رو هم با کمک بانو درست کردیم و گذاشتیم تا خوب
هردوشون بپزن.
دلم می خواست ببینم آتاش از دست پختِ من خوشش میاد
یا نه؛ البته اگه به سرش نزنه و باز نگه هیچی نمی خورم.
از تحرک زیاد پام درد گرفته بود برای همین روی صندلی نشستم
و دستام رو زدم زیر چونه.
برعکسِ من بانو یک لحظه هم نمی نشست و مدام به کاری
مشغول می شد؛ یه بار به میز و شیشه ها دستمال می کشید، یه بار
ظرف هارو می شست. یکم بعد جارو می کشید و...
هر چقدر هم بهش می گفتم یکم استراحت کنه به خرجش نمی
رفت و می گفت که عادت داره.
منم دیگه چیزی بهش نگفتم و بی خیال شدم. دلم می خواست
برم دوش بگیرم اما نمی شد؛ قرار بود زیاد حموم نرم تا آب
به پام نرسه. واقعا کلافه کننده بود!
یکم رو به بیکاری و تماشای کارهای بانو گذروندم تا این که
از سر و صدایِ خدمتکار ها فهمیدم کینگ الدوله تشریف فرما
شدن!
امشب زود اومده بود ها؛ قبلا زود تر از ساعت نه نمی اومد
اما الآن ساعت هشته.
کمی خودم رو خم کردم تا نگاهش کنم؛ اون به من دید نداشت
ولی من خیلی خوب می تونستم ببینمش.
یکی از خدمتکار ها ازش پرسید شام می خوره یانه.
دستش رو توی موهاش فرو کرد و با اخم کم رنگش اونارو
بالا داد؛ از گوشه چشم به اون دختر نگاه کرد در کمالِ تعجب گفت
تا لباساش رو عوض می کنه میز رو حاضر کنن.
پوزخندی زدم؛ چه ناپرهیزی کرده امشب!
با قدم های نسبتا سریع پله هارو یکی دو تا بالا رفت و از محوطه
دیدِ من خارج شد.
چه خبره امشب؟ خبری چیزی بهش رسیده که این قدر خوش
خوشانشه؟
البته هنوز همون بی خاصیت همیشگی بود ولی همین تغییرات
جزئی باعث می شد فکر کنم شاید اتفاقی افتاده.
شاید چیزی مربوط به اون دختره!
اه سولین خیلی مسخره شدی؛ هر چیزی که می بینی به اون
فکر می کنی. همه چیز که به آهو مربوط نمی شه؛ گیرم هم
که باشه. به تو چه؟
خب...شاید اگه متوجه رابـ ـطه اشون می شدم طلاق می گرفتم.
مثلا می خوای چی بگی؟ بری بگی من طلاق می خوام؟
شاید اصلا تورو نشناسه.
ولی مگه می شه؟ اسمم رو یادش نیست؟ خودم رو؟ هیچی؟!
اصلا یادش هم که باشه. نمی گـه چرا تا الآن حرفی نزدی؟
غرورت نمی شکنه؟
نمی دونم! هیچی نمی دونم.
پوفی کشیدم و بانو رو صدا کردم.
دست از کار کشید و بهم نگاه کرد؛ نمی دونستم چیزی ازش
بپرسم یا نه.
نه! اون هم آهو رو دوست داشت هم آتاش رو. لبخند نیم
بندی تحویلش دادم.
_آتاش اومد؛ غذا حاضر شده؟

کمی هول شد؛ در قابلمه هارو برداشت و حینی که ازشون
می چشید گفت
_ای وای چرا من نفهمیدم؟ غذا حاضره؛ طعمش انگار خوبه.
نه خیلی خوبه.

خنده ام گرفت. حالا انگار چه خری بود!
چرا برای یه آدم بی مصرفِ مغرور انقدر احترام قائلن؟
بانو هم چقدر به فکرش بود. بهش حسودیم شد!
_حالا چرا انقدر هول شدی بانو؟

سرسری جوابم رو داد و به کمک خدمتکار هارو میز رو حاضر کردن.
قیافه ام دقیقا دو تا خطِ صاف بود؛ کاش من هم انقدر خدمتکار
داشتم. نه اصلا یه آرزوی بهتر؛ کاش من رو زن خودش معرفی
می کرد.
دستم رو زیر چونه زدم و لبخندم پررنگ شد؛ حالتم جوری
بود که هر کی من رو می دید می گفت داره به شاهزاده ی
سوار بر اسب سفیدش فکر می کنه.
با خنده سرم رو تکون دادم و به کمک دسته صندلی از جا
بلند شدم‌‌.
عصایِ خوشگلم رو برداشتم و به سالن غذا خوری رفتم.
عصا رو به میز تکیه دادم و روی یه صندلی نشستم.
دلم می خواست کنارش غذا بخورم تا از حالت چهره اش بفهمم
از غذا خوشش اومده یا نه.
چند دقیقه بعد با استایلِ مکش مرگ ماش از پله ها روون شد.
وقتی که می خواست وارد سالن بشه من رو دید و کمی
مکث کرد. حق داشت؛ حدودا یک هفته بود که از اتاق بیرون
نیومده بودم. تازه هیچ وقت هم با اون غذا نمی خوردم.
به جز یکی دو دفعه اون اوایل.
بی حرف رو به روم نشست و چشمای سوزانش رو بهم دوخت.
یکم توی سکوت سپری شد تا این که بالاخره صدای خشنش
بلند شد.
_سلام کردن بلد نیستی؟

بدون این که سرم رو بالا بیارم سلام کردم. من به خودم قول
داده بودم دیگه باهاش لجبازی نکنم.
ولی یه چیز دیگه هم هست که به شدت اعصابش رو خراب می کنه؛ اون
هم بی تفاوتی بود. من بی خود نمی گفتم که می شناسمش!
صدای نفس عصبیش رو شنیدم و لبخند کم رنگی روی لبم
نشست‌.
انگار این بیشتر از لجبازی جواب می ده. کمی از غذا برای خودش
کشید و با همون حالت عصبی شروع به خوردنش کرد.
صدای ناجور خوردن قاشق و چنگال به بشقاب روی اعصابم بود.
زیر چشمی نگاهش کردم؛ فکر کنم اصلا از طعم غذا چیزی
نمی فهمه انقدر که عصبیه.
یکم گذشت و بالاخره انگار متوجه طعم متفاوت غذا شد؛ چون
مدام زیر نظرش داشتم فهمیدم.
اول یکم مکث کرد و بعد بانو رو صدا کرد؛ وا چشه؟
با بانو چیکار داره؟!
بانو هم با عجله وارد سالن غذا خوری شد و با هن و هن
گفت
_جانم آقا؛ کاری داشتید؟

اخماش توی هم گره خورد.
_این غذا رو تو درست کردی؟

دست از خوردن کشیدم و به بانو چشم دوختم تا ببینم واکنشش
چیه و چی می گـه.
اول یکم من و من کرد و بعد گفت
_نه.

قبل از این که چیز دیگه ای از بانو بپرسه گفتم
_من درستش کردم.

روی صورت بانو مکث کرد و بعد برگشت سمتم. جوری نگاه
می کنه انگار قاتل ننه باباشم؛ لیاقت نداری تقصیر من چیه؟
خیره زل زدم توی چشم هاش و مثل خودش دریده نگاهش
کردم. اگه هنوز توی روال قبل بودم می گفتم نترس سم
نریختم توش. ولی حیف که الآن مرحله بی تفاوتی بود.
خودم مرحلهٔ قبل رو بیش تر دوست داشتم؛ باب میلم بود.
سرم رو پایین انداختم و کمی خورش برای خودم کشیدم.

_چرا مدام تو کار بقیه دخالت می کنی؟ مگه تو آشپز یا خدمتکاری؟

با قاشق غذام رو هم زدم و بی خیال گفتم
_حوصله ام سر می رفت گفتم خودم رو مشغول یه کار کنم.
نمی دونستم قراره امشب غذا بخورید وگرنه...

لبخندم زیر پوستی بود و با خباثت! اگه درست بشناسمش
الآن باید آتیش بگیره.
نفسش رو سخت بیرون داد؛ ندیده هم می تونستم میزان
خشمش رو بفهمم و التهابِ صورتش رو حس کنم.
قاشق رو توی دستش چنان فشار می داد که گفتم الآن
یا دست خودش می ترکه یا قاشق از وسط دو نیم می سه.
اون رو تغریبا پرت کرد توی بشقاب و با صدای بلند رو به
بانو گفت
_جمع کن این غذارو.

بانو هم ترسیده و نگران اطاعت کرد.
بی خیال اون و عصبانیتش غذام رو تا آخر خوردم و بعد
از جا بلند شدم.
با یک دست عصام رو گرفتم و با دستِ دیگه بشقابم رو
برداشتم تا به آشپزخونه ببرم اما بانو بهم اجازه نداد و خودش همه رو جمع کرد.
لبخندِ کجی روی صورتم شکل گرفت و به پله هایی چشم
دوختم که کمی قبل اون ازشون بالا رفته بود.
خوبی این رفتارم این بود که نمی تونست چیزی بهم بگه
چون در برابرش جبهه نمی گیرم؛ لجبازی و زبون درازی نمی کنم.
فقط نامحسوس روانش رو به بازی می گیرم.
یاد کتاب کارمیلا« اثری از شریدن لی فانو» افتادم؛ نقش اولش داشت قربانی
یک خون آشام می شد اما نمی تونست هیچ کاری بکنه
چون اون خون آشام هیچ وقت روی بد خودش رو بهش نشون نمی داد
اما ذره ذره داشت جونش رو می گرفت.
اما من با اون خون آشام فرق داشتم. اول این که من جون
و خون آتاش رو نمی خواستم؛ بلکه می خواستم دخل قلبش
رو بیارم.
و دوم این که آتاش یه بار روی بد من که البته فقط از نظر خودش
بد بود رو دیده بود.
تفاوت دیگه این بود که قربانی اون خون آشام قدرتی از
خودش نداشت و به خاطر شانس آوردن از دست اون بد ذات
نجات پیدا کرد ولی رقیب من زیادی قدره.
قلبِ زخم خورده ی آتاش به این راحتی دل نمی بنده!
هر کس نزدیکش بشه می خواد با تکه های شکستش از خودش
دورش کنه ولی من با همه چیزش می سازم.
با همه چیزش!
لبخندم رو جمع کردم و به کمک عصام از پله ها بالا رفتم؛ وارد
اتاق شدم و از فرط خستگی روی صندلی که کنار عسلی بود
نشستم.
نگاهم افتاد به نقاشی اون خرگوش؛ برش داشتم و با لبخند
نگاهش کردم.
همون موقع که برگشتم ولش کردم بره؛ من با این حالم نمی تونستم
ازش مراقبت کنم. تازه هیچ حیوونی دوست نداره توی بند و
قفس باشه.
تصویر رو سر جاش گذاشتم و با کشیدن صندلی تا نزدیکی
تخت رفتم. دسته صندلی رو گرفتم و از جا بلند شدم؛ تغریبا
می شه گفت خودم رو روی تخت پرت کردم و به تاج تخت
تکیه دادم.
این راهی که دارم می رم درسته؟ آخرش قراره چی بشه؟
واقعا می تونم از پس قلبِ آتاش بر بیام یا بازم مثل قبل
تنها می شم و باید همخونه افکارم بشم؟
حال این روزام خلاصه شده توی همین خود درگیری ها.
وصفش برام سخت بود؛ مثل یه خلسه شیرین که وقتی خودم
نقش اولم عاشقشم ولی وقتی از دور نگاهش می کنم برام
نفرت انگیزه.
کمی عقب تر رفتم و آه کشیدم.
یه بیماری وجود داره که وقتی فرد دچارش می شه دلش می
خواد انقدر کتک بخوره تا بمیره.
توی حین کتک خوردن اون درد براش شیرینه ولی بعدش
می فهمه چقدر طاقت فرساست؛ با این حال اگه جلوی این
بیماری رو نگیره تا پایِ مرگش از این کار دست نمی کشه.
فکر کنم روحِ من درگیر همچین بیماری شده؛ مدام رفتار های
سرد و خشن آتاش سیلی می شد توی گوشش ولی انگار حتی
به این کتک ها هم معتاد شده بود.
تا کجا قراره ادامه بده؟ نکنه روحِ من طالبِ خودکشی شده؟!
می خواد به دستای معشـ*ـوقه اش بمیره؟
سرم رو تکون دادم و دقیقا مثل عادتِ آتاش شقیقه ام رو
فشردم.
قبلا می گفتن دخترای نوجوون از کسایی که دوسشون دارن
تقلید می کنن. حالا دوستشون یا پدر و مادر؛ عشق های بچگی
و قهرمان های زندگیشون.
منم درست شبیه دخترای نوجوون شده بودم.
دلم می خواست به چشمش بیام و برای همین می خواستم
ازش تقلید کنم. برای داشتنش مدام نقشه سر هم می کردم
و برنامه می ریختم.
واقعا که! خودم از این روم متنفرم.
نیشخندی زدم و دستم رو بردم توی یقه ام تا به عادت همیشه
گردنبند اهدایی کتایون رو توی دست بگیرم و از همه چی
فارق بشم ولی نبود!
اخمام جمع شد و نیم خیز شدم؛ یعنی چی؟
من که جایی نرفتـ..
با دست روی پیشونیم کوبیدم و به حواسِ پرتم لعنت فرستادم.
از همون موقع که دادمش دست آتاش دیگه ازش نگرفتم.
حینی که دراز می کشیدم زیر لب گفتم
_خب فردا می رم ازش می گیرم.

پتو رو روی خودم انداختم و چشمام رو بستم.
چند لحظه طول کشید اما نتونستم فکرش رو از سرم بیرون
کنم و با حرص پتو رو کناری انداختم.
با غیض از جام بلند شدم و اومدم پا کوبان به اتاقش برم که
یادم اومد پام ناقصه.
اه خدا لعنتت کنه بی شعور. ناقص العقلِ نفهم!
عصام رو برداشتم و با قدم های آروم به سمت اتاقش به راه
افتادم. دم درِ اتاقش مکث کردم و لبم رو کج کردم.
دستم رو به سمت در اتاق بردم اما توی هوا نگهش داشتم.
ولی الآن که از من عصبیه!
سولین؛ تو می خوای بهش نشون بدی نسبت به همه چیزش
بی تفاوتی؛ پس الآن نباید کناره گیری کنی.
اگه الآن بری پیشش می فهمه که رفتارش برات اهمیت نداره
و بیشتر عصبی می شه.
مگه تو همین رو نمی خوای؟ چرا می خوام.
پس...؟
دو تا ضربه ی نسبتا کوتاه به در اتاقش زدم و با صادر شدن
اجازه وارد اتاق شدم.
قبل از این که نگاهش کنم عصام رو به در تکیه دادم و بعد
نگاهم رو به سمتش سوق دادم.
با چیزی که دیدم چشمام گرد شد و با جیغ خفیفی چسبیدم
به در. این دیگه چه وضعشه؟
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
32
154
131
16
لبام رو جمع کردم و سعی کردم حال و هوامون رو عوض کنم؛ هرچند
من حتی توی شادترین لحظاتم هم اثر کم رنگی از اون موضوع
تلخ و حالتِ توی خود فرو رفتگی بود اما نمی خواستم کسی
متوجهش بشه. شخصیت سولین توی ذهن بقیه باید همون دختر
شیطون و زبون دراز ِ پررو بمونه.
همونی که به حرفِ کسی توجه نمی کنه و رفتارش همون
جوریه که خودش دلش می خواد.
همون سولینی که بی منت به فکر بقیه ست.
همونی که آتاش از رفتار و اخلاقش متنفره و دلش نمی خواد
سر به تنش باشه. از این فکر لبخندی زدم و رو به بانو گفتم
_ مادر من کاری رو انجام نمی داد که منت بزاره سر بقیه و
یا ازشون انتظاری داشته باشه. اون به خاطر دل خودش و
خدای خودش به بقیه کمک می کرد.
آروم تر و زمزمه وار زیر لب گفتم
_شاید برای جبران دل هایی که یه روز شکست.

بانو دیگه پِی اش رو نگرفت و به جاش گفت
_می خوای کمکت کنم بریم پایین؟

دندون هام رو به نمایش گذاشتم و با چهره ای بشاش که
منشأش همون حرف بانو بود پاسخش رو دادم.
_اگه زحمات نیست خیلی هم عالی می شه. من که پوسیدم
توی این اتاق. حداقل یه خورده توی همین خونه تاب بخورم هم
خوبه؛ از قدیم گفتن کاچی به از هیچی.

از در شوخی وارد شد.
_ضرب المثل هم بلدی؟

چشمام رو گرد کردم.
_وا بانو مگه من چمه؟! اتفاقا خیلی هم اهل کتاب و مطالعه
هستم.

تک خندی کرد که باعث شد دلم کمی خوش بشه؛ خوشِ
خنده هایی که من باعثش بودم.
احساس می کنم درست روی نقطه ای ایستادم که کتایون
سال ها قبل ایستاده بود.
به خاطر اشتباهات و عذاب وجدانش می خواست همه رو
خوش حال کنه. به امید جبران. برای رهایی از یه حس نفرت
انگیز.
و حالا این من بودم که جا پای اون می ذاشتم.


*******

تک خندی به بحثِ میون بانو و اون دختر جوون کردم و سعی
کردم چاقو رو تند تر حرکت بدم.
کبریت گذاشته بودم توی دهنم تا مانع سوزش چشمام بشم
اما همین طوری شرشر داشتم اشک می ریختم.
چاقو رو توی سینی ‌پیاز ها انداختم و چشمام رو روی هم فشردم.
با سر و صدا و آه و ناله ی من بانو و اون دختره سکوت کردن.
ساعدم رو محکم روی پلک هام کشیدم و با دست دیگه ام
صورتم رو باد زدم.
کبریت رو بیرون انداختم و گفتم
_وای وای کور شدم بانو! آه خدایا‌؛ چشمام می سوزه.

لای چشمم رو باز کردم و با کمک بانو کنار شیر آب رفتم.
چند مشت آب به صورتم زدم تا این که بالاخره از سوزش
چشمام کم شد.
مثل بستنی وا رفتم و کنار سینک نشستم.
یه خورده که به نور عادت کردم سرم رو بالا آوردم تا وضعیت
رو چک کنم که بانو رو بالای سرم دیدم.
لبخند ژکوندی تحویلش دادم و از جام بلند شدم.
_همیشه موقع پیاز خورد کردن انقدر اذیت می شی؟

پشت دستم رو کشیدم و لبخندم رو کمی جمع کردم. نمی دونست
که من اصلا پیاز نمی خورم! نمی دونم چرا ولی از بچگی
خیلی بد غذا بودم و خیلی چیزها رو نمی خوردم.
چند بار دکتر هم رفتم ولی فایده ای نداره. حتی همین الآن
هم خیلی چیزارو نمی خورم.
خودم از این ویژگیم متنفر بودم؛ احساس می کردم مثل
دخترای لوسی هستم که مدام نمی خورم نمی خورم می کنن.
تغریبا هم همین طوری بود ولی کم اشتهایی من ارثی بود.
سرم رو خاروندم.
_بانو من اصلا پیاز نمی خورم!

بر عکسِ تصورم لبخندی زد و من رو به سمت میز وسط آشپزخونه
هدایت کرد؛ توی همون حین هم گفت
_حدس می زدم.

روی صندلی نشستم و متعجب بهش چشم دوختم؛ رنگ نگاهم
رو خوند و تک خنده ای کرد.
_چطور حدس می زدی؟!

آهی کشید که فکر کنم تا عمق وجودش سوخت.
_دیدم که کم اشتهایی و بعضی چیزها رو نمی خوری؛ پسرم
هم مثل تو بود.

سرم رو انداختم پایین و با ریشه های شالم ور رفتم.
_خدا بیامرزش.

زیر چشمی نگاهش کردم و فهمیدم لبخندش تلخ شد.
چهره اش توی هم رفت و با لحن سوزناکی گفت
_اون بچه بود و بی گـ ـناه؛ گناهی نکرده که بخواد بخشیده بشه.

اومدم احساسِ هم دردی کنم که یهویی عطسه کردم و بعد
از اون سیل عطسه هام شروع شد.
دستمالی از جیبم بیرون آوردم و جلوی دهنم رو گرفتم.
عطسه هام که تموم شد بی حال به بانو نگاه کردم.
نگاهِ نگرانش رو که دیدم خودم به حرف اومدم و حینی که
با دستمال دماغم رو می گرفتم چشمای خمارم رو بهش دوختم.
_از دیشب تب دارم؛ سرما خوردم فکر کنم.

_می خوای بهت جوشونده ای چیزی بدم؟

سرم رو بالا انداختم و موهام که توی صورتم اومده بود رو توی
شال فرو کردم.
_بیخیال بانو؛ خودم خوب می شم. بعدا یه قرصی چیزی
می خورم. قرار بود فسنجون درست کنیم مگه نه؟

با دست روی گونه اش زد.
_وای یادم رفت برنج رو دم بزارم.

_بزار من درستش کنم.

مردد نگاهم کرد؛ به اون چشمای مشکوکش خندیدم.
_اونقدر هم بی هنر نیستم دیگه. بلدم نگران نباش.

از جلوم کنار رفت و دستش رو به سمت گاز گرفت.
_بفرمایید ببینم چه می کنی.

لنگ لنگون کنار گاز رفتم و شعله رو خاموش کردم. قابلمه رو
برداشتم و برنج رو آب کش کردم.
بخار داغی که ازش بلند می شد کمی صورتم رو اذیت کرد به
همین خاطر کمی عقب کشیدم و با احتیاط بیشتر برنج هارو
توی سبد آبکش ریختم.
تموم که شد کمی آب بهش زدم و دونه های آخر رو هم روی
برنج ها ریختم. این کارو کتایون یادم داد. همیشه می گفت
یه دونه برنج هم نباید بمونه؛ اعتقاد داشت کفران نعمت می شه.
بهش نمک زدم و بعد از ریختن روغن توی قابلمه برنج رو
دم گذاشتم.
خورش رو هم با کمک بانو درست کردیم و گذاشتیم تا خوب
هردوشون بپزن.
دلم می خواست ببینم آتاش از دست پختِ من خوشش میاد
یا نه؛ البته اگه به سرش نزنه و باز نگه هیچی نمی خورم.
از تحرک زیاد پام درد گرفته بود برای همین روی صندلی نشستم
و دستام رو زدم زیر چونه.
برعکسِ من بانو یک لحظه هم نمی نشست و مدام به کاری
مشغول می شد؛ یه بار به میز و شیشه ها دستمال می کشید، یه بار
ظرف هارو می شست. یکم بعد جارو می کشید و...
هر چقدر هم بهش می گفتم یکم استراحت کنه به خرجش نمی
رفت و می گفت که عادت داره.
منم دیگه چیزی بهش نگفتم و بی خیال شدم. دلم می خواست
برم دوش بگیرم اما نمی شد؛ قرار بود زیاد حموم نرم تا آب
به پام نرسه. واقعا کلافه کننده بود!
یکم رو به بیکاری و تماشای کارهای بانو گذروندم تا این که
از سر و صدایِ خدمتکار ها فهمیدم کینگ الدوله تشریف فرما
شدن!
امشب زود اومده بود ها؛ قبلا زود تر از ساعت نه نمی اومد
اما الآن ساعت هشته.
کمی خودم رو خم کردم تا نگاهش کنم؛ اون به من دید نداشت
ولی من خیلی خوب می تونستم ببینمش.
یکی از خدمتکار ها ازش پرسید شام می خوره یانه.
دستش رو توی موهاش فرو کرد و با اخم کم رنگش اونارو
بالا داد؛ از گوشه چشم به اون دختر نگاه کرد در کمالِ تعجب گفت
تا لباساش رو عوض می کنه میز رو حاضر کنن.
پوزخندی زدم؛ چه ناپرهیزی کرده امشب!
با قدم های نسبتا سریع پله هارو یکی دو تا بالا رفت و از محوطه
دیدِ من خارج شد.
چه خبره امشب؟ خبری چیزی بهش رسیده که این قدر خوش
خوشانشه؟
البته هنوز همون بی خاصیت همیشگی بود ولی همین تغییرات
جزئی باعث می شد فکر کنم شاید اتفاقی افتاده.
شاید چیزی مربوط به اون دختره!
اه سولین خیلی مسخره شدی؛ هر چیزی که می بینی به اون
فکر می کنی. همه چیز که به آهو مربوط نمی شه؛ گیرم هم
که باشه. به تو چه؟
خب...شاید اگه متوجه رابـ ـطه اشون می شدم طلاق می گرفتم.
مثلا می خوای چی بگی؟ بری بگی من طلاق می خوام؟
شاید اصلا تورو نشناسه.
ولی مگه می شه؟ اسمم رو یادش نیست؟ خودم رو؟ هیچی؟!
اصلا یادش هم که باشه. نمی گـه چرا تا الآن حرفی نزدی؟
غرورت نمی شکنه؟
نمی دونم! هیچی نمی دونم.
پوفی کشیدم و بانو رو صدا کردم.
دست از کار کشید و بهم نگاه کرد؛ نمی دونستم چیزی ازش
بپرسم یا نه.
نه! اون هم آهو رو دوست داشت هم آتاش رو. لبخند نیم
بندی تحویلش دادم.
_آتاش اومد؛ غذا حاضر شده؟

کمی هول شد؛ در قابلمه هارو برداشت و حینی که ازشون
می چشید گفت
_ای وای چرا من نفهمیدم؟ غذا حاضره؛ طعمش انگار خوبه.
نه خیلی خوبه.

خنده ام گرفت. حالا انگار چه خری بود!
چرا برای یه آدم بی مصرفِ مغرور انقدر احترام قائلن؟
بانو هم چقدر به فکرش بود. بهش حسودیم شد!
_حالا چرا انقدر هول شدی بانو؟

سرسری جوابم رو داد و به کمک خدمتکار هارو میز رو حاضر کردن.
قیافه ام دقیقا دو تا خطِ صاف بود؛ کاش من هم انقدر خدمتکار
داشتم. نه اصلا یه آرزوی بهتر؛ کاش من رو زن خودش معرفی
می کرد.
دستم رو زیر چونه زدم و لبخندم پررنگ شد؛ حالتم جوری
بود که هر کی من رو می دید می گفت داره به شاهزاده ی
سوار بر اسب سفیدش فکر می کنه.
با خنده سرم رو تکون دادم و به کمک دسته صندلی از جا
بلند شدم‌‌.
عصایِ خوشگلم رو برداشتم و به سالن غذا خوری رفتم.
عصا رو به میز تکیه دادم و روی یه صندلی نشستم.
دلم می خواست کنارش غذا بخورم تا از حالت چهره اش بفهمم
از غذا خوشش اومده یا نه.
چند دقیقه بعد با استایلِ مکش مرگ ماش از پله ها روون شد.
وقتی که می خواست وارد سالن بشه من رو دید و کمی
مکث کرد. حق داشت؛ حدودا یک هفته بود که از اتاق بیرون
نیومده بودم. تازه هیچ وقت هم با اون غذا نمی خوردم.
به جز یکی دو دفعه اون اوایل.
بی حرف رو به روم نشست و چشمای سوزانش رو بهم دوخت.
یکم توی سکوت سپری شد تا این که بالاخره صدای خشنش
بلند شد.
_سلام کردن بلد نیستی؟

بدون این که سرم رو بالا بیارم سلام کردم. من به خودم قول
داده بودم دیگه باهاش لجبازی نکنم.
ولی یه چیز دیگه هم هست که به شدت اعصابش رو خراب می کنه؛ اون
هم بی تفاوتی بود. من بی خود نمی گفتم که می شناسمش!
صدای نفس عصبیش رو شنیدم و لبخند کم رنگی روی لبم
نشست‌.
انگار این بیشتر از لجبازی جواب می ده. کمی از غذا برای خودش
کشید و با همون حالت عصبی شروع به خوردنش کرد.
صدای ناجور خوردن قاشق و چنگال به بشقاب روی اعصابم بود.
زیر چشمی نگاهش کردم؛ فکر کنم اصلا از طعم غذا چیزی
نمی فهمه انقدر که عصبیه.
یکم گذشت و بالاخره انگار متوجه طعم متفاوت غذا شد؛ چون
مدام زیر نظرش داشتم فهمیدم.
اول یکم مکث کرد و بعد بانو رو صدا کرد؛ وا چشه؟
با بانو چیکار داره؟!
بانو هم با عجله وارد سالن غذا خوری شد و با هن و هن
گفت
_جانم آقا؛ کاری داشتید؟

اخماش توی هم گره خورد.
_این غذا رو تو درست کردی؟

دست از خوردن کشیدم و به بانو چشم دوختم تا ببینم واکنشش
چیه و چی می گـه.
اول یکم من و من کرد و بعد گفت
_نه.

قبل از این که چیز دیگه ای از بانو بپرسه گفتم
_من درستش کردم.

روی صورت بانو مکث کرد و بعد برگشت سمتم. جوری نگاه
می کنه انگار قاتل ننه باباشم؛ لیاقت نداری تقصیر من چیه؟
خیره زل زدم توی چشم هاش و مثل خودش دریده نگاهش
کردم. اگه هنوز توی روال قبل بودم می گفتم نترس سم
نریختم توش. ولی حیف که الآن مرحله بی تفاوتی بود.
خودم مرحلهٔ قبل رو بیش تر دوست داشتم؛ باب میلم بود.
سرم رو پایین انداختم و کمی خورش برای خودم کشیدم.

_چرا مدام تو کار بقیه دخالت می کنی؟ مگه تو آشپز یا خدمتکاری؟

با قاشق غذام رو هم زدم و بی خیال گفتم
_حوصله ام سر می رفت گفتم خودم رو مشغول یه کار کنم.
نمی دونستم قراره امشب غذا بخورید وگرنه...

لبخندم زیر پوستی بود و با خباثت! اگه درست بشناسمش
الآن باید آتیش بگیره.
نفسش رو سخت بیرون داد؛ ندیده هم می تونستم میزان
خشمش رو بفهمم و التهابِ صورتش رو حس کنم.
قاشق رو توی دستش چنان فشار می داد که گفتم الآن
یا دست خودش می ترکه یا قاشق از وسط دو نیم می سه.
اون رو تغریبا پرت کرد توی بشقاب و با صدای بلند رو به
بانو گفت
_جمع کن این غذارو.

بانو هم ترسیده و نگران اطاعت کرد.
بی خیال اون و عصبانیتش غذام رو تا آخر خوردم و بعد
از جا بلند شدم.
با یک دست عصام رو گرفتم و با دستِ دیگه بشقابم رو
برداشتم تا به آشپزخونه ببرم اما بانو بهم اجازه نداد و خودش همه رو جمع کرد.
لبخندِ کجی روی صورتم شکل گرفت و به پله هایی چشم
دوختم که کمی قبل اون ازشون بالا رفته بود.
خوبی این رفتارم این بود که نمی تونست چیزی بهم بگه
چون در برابرش جبهه نمی گیرم؛ لجبازی و زبون درازی نمی کنم.
فقط نامحسوس روانش رو به بازی می گیرم.
یاد کتاب کارمیلا« اثری از شریدن لی فانو» افتادم؛ نقش اولش داشت قربانی
یک خون آشام می شد اما نمی تونست هیچ کاری بکنه
چون اون خون آشام هیچ وقت روی بد خودش رو بهش نشون نمی داد
اما ذره ذره داشت جونش رو می گرفت.
اما من با اون خون آشام فرق داشتم. اول این که من جون
و خون آتاش رو نمی خواستم؛ بلکه می خواستم دخل قلبش
رو بیارم.
و دوم این که آتاش یه بار روی بد من که البته فقط از نظر خودش
بد بود رو دیده بود.
تفاوت دیگه این بود که قربانی اون خون آشام قدرتی از
خودش نداشت و به خاطر شانس آوردن از دست اون بد ذات
نجات پیدا کرد ولی رقیب من زیادی قدره.
قلبِ زخم خورده ی آتاش به این راحتی دل نمی بنده!
هر کس نزدیکش بشه می خواد با تکه های شکستش از خودش
دورش کنه ولی من با همه چیزش می سازم.
با همه چیزش!
لبخندم رو جمع کردم و به کمک عصام از پله ها بالا رفتم؛ وارد
اتاق شدم و از فرط خستگی روی صندلی که کنار عسلی بود
نشستم.
نگاهم افتاد به نقاشی اون خرگوش؛ برش داشتم و با لبخند
نگاهش کردم.
همون موقع که برگشتم ولش کردم بره؛ من با این حالم نمی تونستم
ازش مراقبت کنم. تازه هیچ حیوونی دوست نداره توی بند و
قفس باشه.
تصویر رو سر جاش گذاشتم و با کشیدن صندلی تا نزدیکی
تخت رفتم. دسته صندلی رو گرفتم و از جا بلند شدم؛ تغریبا
می شه گفت خودم رو روی تخت پرت کردم و به تاج تخت
تکیه دادم.
این راهی که دارم می رم درسته؟ آخرش قراره چی بشه؟
واقعا می تونم از پس قلبِ آتاش بر بیام یا بازم مثل قبل
تنها می شم و باید همخونه افکارم بشم؟
حال این روزام خلاصه شده توی همین خود درگیری ها.
وصفش برام سخت بود؛ مثل یه خلسه شیرین که وقتی خودم
نقش اولم عاشقشم ولی وقتی از دور نگاهش می کنم برام
نفرت انگیزه.
کمی عقب تر رفتم و آه کشیدم.
یه بیماری وجود داره که وقتی فرد دچارش می شه دلش می
خواد انقدر کتک بخوره تا بمیره.
توی حین کتک خوردن اون درد براش شیرینه ولی بعدش
می فهمه چقدر طاقت فرساست؛ با این حال اگه جلوی این
بیماری رو نگیره تا پایِ مرگش از این کار دست نمی کشه.
فکر کنم روحِ من درگیر همچین بیماری شده؛ مدام رفتار های
سرد و خشن آتاش سیلی می شد توی گوشش ولی انگار حتی
به این کتک ها هم معتاد شده بود.
تا کجا قراره ادامه بده؟ نکنه روحِ من طالبِ خودکشی شده؟!
می خواد به دستای معشـ*ـوقه اش بمیره؟
سرم رو تکون دادم و دقیقا مثل عادتِ آتاش شقیقه ام رو
فشردم.
قبلا می گفتن دخترای نوجوون از کسایی که دوسشون دارن
تقلید می کنن. حالا دوستشون یا پدر و مادر؛ عشق های بچگی
و قهرمان های زندگیشون.
منم درست شبیه دخترای نوجوون شده بودم.
دلم می خواست به چشمش بیام و برای همین می خواستم
ازش تقلید کنم. برای داشتنش مدام نقشه سر هم می کردم
و برنامه می ریختم.
واقعا که! خودم از این روم متنفرم.
نیشخندی زدم و دستم رو بردم توی یقه ام تا به عادت همیشه
گردنبند اهدایی کتایون رو توی دست بگیرم و از همه چی
فارق بشم ولی نبود!
اخمام جمع شد و نیم خیز شدم؛ یعنی چی؟
من که جایی نرفتـ..
با دست روی پیشونیم کوبیدم و به حواسِ پرتم لعنت فرستادم.
از همون موقع که دادمش دست آتاش دیگه ازش نگرفتم.
حینی که دراز می کشیدم زیر لب گفتم
_خب فردا می رم ازش می گیرم.

پتو رو روی خودم انداختم و چشمام رو بستم.
چند لحظه طول کشید اما نتونستم فکرش رو از سرم بیرون
کنم و با حرص پتو رو کناری انداختم.
با غیض از جام بلند شدم و اومدم پا کوبان به اتاقش برم که
یادم اومد پام ناقصه.
اه خدا لعنتت کنه بی شعور. ناقص العقلِ نفهم!
عصام رو برداشتم و با قدم های آروم به سمت اتاقش به راه
افتادم. دم درِ اتاقش مکث کردم و لبم رو کج کردم.
دستم رو به سمت در اتاق بردم اما توی هوا نگهش داشتم.
ولی الآن که از من عصبیه!
سولین؛ تو می خوای بهش نشون بدی نسبت به همه چیزش
بی تفاوتی؛ پس الآن نباید کناره گیری کنی.
اگه الآن بری پیشش می فهمه که رفتارش برات اهمیت نداره
و بیشتر عصبی می شه.
مگه تو همین رو نمی خوای؟ چرا می خوام.
پس...؟
دو تا ضربه ی نسبتا کوتاه به در اتاقش زدم و با صادر شدن
اجازه وارد اتاق شدم.
قبل از این که نگاهش کنم عصام رو به در تکیه دادم و بعد
نگاهم رو به سمتش سوق دادم.
با چیزی که دیدم چشمام گرد شد و با جیغ خفیفی چسبیدم
به در. این دیگه چه وضعشه؟