در حال تایپ رمان مسکوت | آرام_ر کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Aram789

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
«بنام حق»
رمان:مسکوت
به قلم:آرام_ر کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:عاشقانه، معمایی.
ناظر رمان:دختران من
خلاصه:
سولین دختری ست که در نوجوانی مشکلات زیادی بر سر راهش سبز شده و اورا مجبور کرده تا به یک اجبار تن دهد.
اجباری شاید تلخ...
یا حتی شیرین...
اما این جبر تنها دامن گیر سولین نیست...شخصِ یا حتی اشخاصِ دیگری در این بازی ایفای نقش می کنند.
و این بازی اجباری آن قدر برایشان وحشتناک است که همه از هم می گریزند.
آن دونفر...شاید هم سه نفر!
فرار می کنند و سکوت می کنند تا مجبور نباشند حضور یک دیگر را تحمل کنند، ولی گویی سرنوشت خواب های زیادی برای سولین و اطرافیانش دیده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,327
661
شیراز


نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
"تو چه باشی چه نباشی غم چشمان تو جان مرا، جان مرا، می گیرد"
تابلو رو کناری گذاشتم و خودمو بغـ*ـل کردم. هوا زیادی سرد بود، باد ملایمی هم می وزید. عاشق این هوا بودم، اینجا می تونستم افکارم رو رها کنم.

"بت چشمان تو ایمان مرا، ایمان مرا، می گیرد "
باد با موهام بازی می کرد و پخششون می کرد. دوباره نگاهی به تابلو انداختم، چی توی اون چشم ها بود که باعث میشد نتونم مدت کوتاهی هم نگاهم رو از اون تابلوبگیرم؟

" هرکه با بغض شبی پرسه زده، پرسه زده، حال مرا می فهمد"
نگاهی به زیر پام انداختم .گاهی اینجا می اومدم، روی پشت بوم مجتمع. می اومدم تا خاطراتم بال و پر بگیرن و یاد آور بشن، هیچ و پوچ رو.

"ته فنجان تو دیوانگی حال مرا، می فهمد"
خاطراتی که وجود نداشت. تنها چیزی که به یاد داشتم یک طرح از یه چهره، که اونم دقیق نبود؛ من زیادی احمق بودم.

"فرض کن، فرض کن آخر این قصه جدایی باشد من که کافر شده ام، شاید خدایی باشد"
اما چیزی وجود داشت که هردم وجودش رو بهم یادآورمی شد، چیزی که غیر قابل انکار بود. تهِ تهِ این قصه باید جدایی باشه! حتی اگه نخوام.

"فرض کن از غم تو، سر به بیابان بزنم تو نباشی تک و تنها، تک و تنها به خیابان بزنم"
اما نبود، نبود تا به این حد و حدود پایان بده؛ نبود و هیچ وقت دنبال من نگشت. اون هیچ وقت این رابـ ـطه رو نمی خواست، نمی خواست.

«پرسه_سهیل مهرزادگان»
باد شدید تر شد؛ حدس می زدم بارون بخواد بباره. تابلو رو برداشتم و همراه خودم به واحدم بردم، همون جای همیشگی گذاشتمش و بافتنی رو از تنم در آوردم.
همون طور که حدس می زدم بارون شروع به باریدن کرد، اما خیلی شدید نبود. چند تا برگه آوردم تا برای پرتره "طراحی چهره" سفارشی جدیدم اتود بزنم. نگاهی به عکسش انداختم، میشه گفت خوش قیافه بود. در واقع قیافش خیلی خوب بود اما به چشم من نمیومد؛ انقدر چهره جذاب طراحی کرده بودم که این پیششون چیزی نبود. خطوط اصلی رو کشیدم؛ زیاد جالب نشد. برگه رو مچوله کردم و گوشه ای انداختم. ماشاالله بزنم به تخته انقدر منظم بودم که نظم از خودش خجالت می کشید. دوباره و چند باره روی چهرش کار کردم تا اینکه بالاخره تونستم بدون نقص بکشمش.
حالا باید روی تابلو پیادش می کردم که کار آسونی نبود و الان هم اصلا حسش نبود. کش و قوسی به کمرم دادم و ولو شدم روی زمین.
_آه، خسته شدم.

صدای قار و قور شکمم بلند شد؛ باترحم نگاهش کردم.
_الهی بمیرم از ظهر هیچی بهت نرسوندم. الآن میرم یه غذای توپ واست آماده می کنم.
هلک هلک کنان تا آشپزخونه رفتم. درِ یخچال رو باز کردم بین دوراهی بدی گیر کرده بودم، این که تخم مرغ رو با رب گوجه درست کنم یا بدون رب گوجه! بالاخره تصمیم گرفتم با رب گوجه درستش کنم.ماهیتابه رو گذاشتم و روغن رو توی اون ریختم‌.رب گوجه رو هم ریختم؛ مرحله بعد نوبت تخم مرغ بود وبعد از اون هم نمک رو اضافه کردم. غذامون حاضر شد. به به چه بویی، چه عطری چه کردم مــن. احساس می کردم در و دیوار چپ چپ نگام می کنن، اهمیتی ندادم و برای خودم میز چیدم، آخه نیست غذام شاهانه بود میزش رو هم درخور خودش چیدم.
برای خودم لقمه بزرگی گرفتم و به زور توی دهنم چپوندم. همیشه همین بود، خودم و معدم رو گول میزدم و دو تیکه نون رو غذای شاهانه فرض میکردم تا بلکه رفع حاجت کنم؛ البته نه این که نتونم غذای خوبی درست کنم، حوصله اشو نداشتم. کمی بعد غذام رو تموم کردم و ظرفاروهم انداختم توسینک. طبق روالِ هرشب دی وی دی رو توی دستگاه گذاشتمتا تماشاش کنم. دکمه ی تلویزیون رو زدم تا روشن بشه.این فیلم و مامانم از من گرفته بود، وقتی که هنوز بود...!
تصویرِ دختر پنج ساله ای که روی صندلی ایستاده بود، توی صفحه تلویزیون نمایش داده شد. دختر کوچولو سعی داشت کیکِ شکلاتی درست کنه، ولی همه ی مواد رو اطراف خودش پخش کرده بود.به سختی گرمِ کار بود که یه لحظه چشمش به مامانش افتاد چشماش برق زد و با شعف گفت
_مامان؛ ببین دارم کیک شکلاتی درست می کنم، از خودت یاد گرفتم.

_واقعا؟! اما من که کیکی نمی بینم. هرچی هست ریخت و پاشِ و بس؛ کو کیکی که درست کردی؟

دخترک لباش رو جمع کرد.
_وا خب هنوز درست نشده. مامان، من تو آشپزی استعداد دارم مگه نه؟ واسه همین داری ازم فیلم میگیری.

مامان دخترک خندش گرفته بود.
_آره عزیزم؛ من مطمئنم بزرگ شدی یه آشپز فوق العاده می شی.

_فوق العاده یعنی چی؟

_یعنی خوب، خیلی خوب

_من یه چیزی بیشتر از خیلی خوب می شم.

_اعتماد به نفست به بابات رفته.

دخترک دست از کار می کشه.
_مامان، بابام کی بر می گرده؟

فیلم با لرزش محسوس تصاویر قطع میشه؛ من مامان و درک می کردم. چی باید بهم می گفت؟ اون موقع بابایی نبود که بخواد از سفر برگرده.
دی وی دی رو از دستگاه بیرون کشیدم و تلویزیون روخاموش کردم. به سرویس بهداشتی رفتم و مسواک زدم. فردا باید می رفتم آتلیه بنابراین زود به تخت رفتم تابخوابم. همه جای اتاقم پر از نقش هایی بود که خودم طراحی کرده بودم، حتی شیشه هارو هم سایه برام ویترای"نقاشی روی شیشه" کار کرده بود؛ سایه دوست چندین و چند سالم بود که تخصصش بیشترتوی ویترای بود. خود من بیشتر نقاشی هام با رنگ روغن بود و معمولا هم پرتره می کشیدم. فکرو خیال دست از سرم بر نمی داشت، اصلا خوابم نمی اومد.
پتو رو دور خودم پیچیدم و تا آشپزخونه رفتم. یه لحظه صدای رعد و برق اومد که هول شدم و پتو رفت زیر پام، آن چنان روی زمین افتادم که قطع به یقین نصف بدنم فلج شد. آه و ناله کنان بلند شدم، کمی آب برای خودم ریختم و باقرص مسکنی خوردمش. به تختم رفتم و اینبار خیلی سریع خوابم برد.

*******
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
برای هزارمین بار خمیازه کشیدم که صدای اعتراض سایه بلند شد
_ای مرگ. انقدر خمیازه کشیدی منم خوابم گرفت خبر مرگت کجا بودی که نخوابیدی؟

_مرگ تو جونت بیشعور. خوابم نمی برد دیشب، دیر خوابیدم.

_منم دو شب خوابیدم هفت هم بلند شدم؛ مثل تو هم مدام خمیازه نمی کشم.

_تو که جغدی، کار هرشبته.

_خب توهم از من یاد بگیر خوشگلم.

دستی تکون دادم و گفتم
_بروبابا.

چپ‌چپ نگام کرد، خندم گرفت و لبام به لبخندی از هم باز شد.
_اون طوری به من نگاه نکن، کارخودتو انجام بده.

حواسش رو جمع تابلوش کرد و دیگه چیزی نگفت. قلم رو به رنگ مشکی آغشته کردم و شروع کردم به طراحی کردن چهرش، می خواستم بی وقفه روش کار کنم تا زود تموم بشه، دوست نداشتم سفارش هامو دیر تحویل بدم.
کاردک رو برداشتم تا رنگ رو جمع کنم که سایه رو بالای سرم دیدم.
پوفی کشیدم
_تو نمیتونی پنج دقیقه یه جا بشینی؟

_نچ خواهرم. اگه می تونستم که نمی رفتم رو در وپنجره مردم گل و بلبل بکشم که هنرش همچین طرفدارهم نداره. مثلِ تو تابلو می کشیدم، پولدار می شدم.

چپ چپی نثارش کردم.
_الان من پولدارم یعنی؟

_بزنم به تخته، دست راستت رو سرم، خونه نداری که داری، ماشین نداری که داری، لباسات کل وجودمو نمی خره که می خـ...

_هــو، یواش یواش .
چرا چرت میگی خواهر؟ خونه رو که کتی جون وقتی زنده بود خریده بود بعد از مرگش شد به نامِ من، ماشین که مال کتی جون بود اونم وقتی زنده بود زد به نامم. لباسامم... آخه تو کی دیدی من لباس مارک دار بپوشم؟ اصلا من موندم مگه مجبوری انقدر دروغ ببافی؟

به جای جواب دادن به سوالم با کنجکاوی دستم رو کنار زد
_اینی که داری پرتره اش رو میکشی،. مردِ؟!

_نه زنِ گفتم یه خوردشو مردونه بکشم دورهمی بخندیم.

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد
_آب نمکی که شبا توش می خوابی خیلی جنس مرغوبی داره نه؟

_نه جانم من چون خودم گوله نمکم نیازی بهش ندارم، ولی خواستی به تو معرفی می کنم.

خواست عکس اون مردو برداره نگاه کنه که نذاشتم.
_وا چرا همچین می کنی ؟ خواستم ببینم چه شکلیه.

_آره لابد بعدشم طبق معمول میخوای آمارشو در بیاری، خونش کجاست، اصل و نسبش کیه، متأهله یا مجرد، خوش اخلاقِ یا بد اخلاق و...

_نه به جون تو.

_مگه من جونم و از سر راه آوردم که راه به راه جون منو قسم می خوری؟

_عزیزم بیخیال این حرفا، جون من بزار یه نظرنگاش کنم.

حرص زدم و درهمون حین عکس رو کوبوندم تخت سینش سایه عکس رو گرفت و با تعجب گفت
_نگاش کن چطورحرص می خوره، خوبه حالا بچتو نمی خوای پیشکش کنی.

_اگه به تو باشه یه روز بچمو هم ازم می گیری .

سایه بیخیال من به عکس نگاهی انداخت
_اوه، کی می ره این همه راه و؟
وای خدایا چه چشمایی، چه موهایی، چه سری، چه دمی.

اداشو در آوردم
_مسخره

_خدایی خوشگله دیگه، بی انصافی نکن.

پشت چشمی نازک کردم
_هرچی که باشه از کینگ الدوله‌ که جذاب تر نیست.

_اون که بلــه، شما چشمت فقط گیر کرده به اوشون.

لبخندی زدم، کینگ الدوله اسمی بود که سایه روی تابلوم گذاشته بود، به خاطر غرور و جذبه ای که تو چشماش موج می زد سایه همیشه میگفت مثل پادشاه می مونه.عکس رو سرجاش گذاشت و گفت
_بگیر، دیدی نخوردمش؟

سرم و گرفتم
_وای دیوونم کردی سایه، تورو جون هرکی دوست داری ساکت باش، تو به کی رفتی انقدر حرافی؟ موندم من چرا با تو دوست شدم!

لبخند عریضی زد و گفت
_حراف چو حراف ببیند خوشش آید.

قلم رو توی پالت آبرنگ زدم و غر زدم
_من غلط بکنم انقدر پر حرفی کنم. برو بشین سر جات بزار منم خبر مرگم اینو بکشم، سفارش مردم و دیر تحویل ندم.

چند دقیقه گذشت و دیگه صدایی از سایه بلند نشد؛ زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. داشت وسایلش رو جمع می کرد.
یه ابروم رو انداختم بالا و منتظر نگاهش کردم، سرشوبالا آورد و توپید
_چیه نگاه میکنی ؟ دارم می رم دیگه.

لبخند زدم
_آره می دونم این ساعت کلاس داری.

می خواست فکر کنم قهر کرده اما تیرش به سنگ خورد پشت چشمی نازک کرد و کوله اش رو ،روی شونش انداخت. به سمت درِ آتلیه رفت، قبل از اینکه از در بیرون بره گفتم
_کلاس خوش بگذره عزیزم.

چشم غره ای رفت و در رو محکم کوبید
_هو، درو شکوندی.

نشنید چی گفتم چون رفته بود. قلمو رو برداشتم تا کارم رو از سر بگیرم که صدای در بلندشد. چشمامو روی هم فشردم و قلم رو انداختم
_بمیری ایشالله سایه، باز چته خبر مرگـت؟

سرم رو بالا آوردم تا با چشمام سلاخیش کنم که از تصویررو به روم مبهوت شدم. سایه نبود، یه مرد نسبتا میان سال وخوش پوش. لبم اسیر گزش های ریز دندونم شد.

_سلام. من معذرت می خوام یـ...

با لحن خشک و نسبتا متکبری گفت
_مشکلی نیست.

یه تای ابروم رو انداختم بالا و یه دور اسکن وار نگاهم رو از فرق سرش تا نوک پاش کشیدم. با نگاهِ سردی داشت تابلوهای توی آتلیه رو برانداز میکرد.
_کمکی از دستم بر میاد؟

به تکون دادن سرش اکتفا کرد. حرصم داشت در می اومد. مدت زیادی نگذشته بود که نگاهش رو توی چشمام انداخت
_همه این تابلوها کار خودتونه؟

لبام رو کمی تر کردم.
_نقش هایی که روی شیشه کار شدن کار دوستمه که یه جورایی شریکم محسوب می شه.

سرش رو تکون داد و بی مقدمه پرسید
_اگه ازت بخوام به یه مهمونی بیای و تابلوی یه نفر رو بکشی چه جوابی دریافت می کنم؟

مکثی کردم
_مطمئنا نمی تونم طی یکی دو ساعت یک چهره رو بکشم.

_مهم نیست، همین که یه طرح اولیه هم از چهرش بزنی کافیه.

اخمام رو جمع کردم
_اما حتی اگه ازش یه عکس هم بیارید میتونم تابلوی شخص مورد نظرتون رو بکشم.

کلافه گفت
_تولد دخترم سه روزِ دیگه ست، مطمئنا با این حجم از سفارش ها نمی تونی زود تمومش کنی. برای همینِ که میخوام که به اون مهمونی بیای.
هرکسی رو هم که بخوای می تونی همراهت بیاری. درضمن، پولش هر چقدرباشه من پرداختش میکنم.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
صدام رو کمی بردم بالا
_آقای محترم من نگفتم پولدار بودنتون رو بوق و کرنا کنید بلکه گوش فلک رو کر کنه، حرفم امنیت منِ که تضمینی بابتش نیست.

لبش به پوزخندی مزین شد
_امنیتت رو من تضمین میکنم.

_و من از چه سبب باید بهتون اعتماد کنم؟

_اون دیگه به میل خودت بر می گرده. بازم میگم هرکس رو بخوای می تونی همراهت بیاری.

_قبل از هرچیزی، یادم نمیاد اجازه داده باشم از افعال دوم شخص برای خطاب کردنم استفاده کنید. و پیشنهادتون، درموردش فکر می کنم.

با همون پوزخند روی لبش کارتی از جیبش بیرون کشید و روی میزی که کنارم بود گذاشت.
_اگه نمی خوای قبول کنی بهتره هرچه زودتر خبرش رو بهم بدی، امیدوارم ناامیدم نکنی.

بدون نگاه به کارت سرم رو به تایید حرفاش تکون دادم، با قدم های بلند از آتلیه خارج شد. مرتیکه متکبر فکر کرده هرچیزی رو می تونه با پول حل کنه. همچین آدمایی رو باید از روی زمین محو کرد، ولی خب من که قرار نبود خلق و خوی آدما رو به تصویر بکشم. باید بیشتر راجبش فکر می کردم؛ نمیدونم چه حسی بود که داشت به رفتن ترغیبم می کرد. این احساس اونقدر قوی بود که نمی تونستم نادیده اش بگیرم، اما بازم عقل و منطق حکم میکرد با کسی مشورت کنم. سرم رو تکون دادم تا افکار ضد و نقیض دست از سرم بردارند، نگاهی به کارتش انداختم.
«شهریار مصدق »
مثل اینکه رئیس یه شرکت معماری بود. اره خب، اگه به پولش نمی نازید باید تعجب می کردم.
کارت رو روی میز انداختم و کارم رو از سر گرفتم، انگار قرار نبود این تابلو به موقع تحویل داده بشه، پوفی کشیدم و سرم رو تکون دادم.

*******
نمی دونم چند ساعت از زمانی که اون مرد رفته بود می گذشت.
توی تمام این مدت داشتم تابلو رو می کشیدم، البته گاهی مدت زمان کوتاهی استراحت هم می کردم اما اونقدر زیاد نبود که بشه اسمش رو استراحت گذاشت. قلم رو کناری گذاشتم و کش و قوسی به تنم دادم.
هوا رو به تاریکی می رفت، دیگه باید عزم رفتن می کردم.
وسایلم رو جمع کردم و توی کوله ام گذاشتم، کلید هارو برداشتم و از آتلیه بیرون رفتم، درو قفل کردم سوارماشین شدم.
هنوزم گاهی بویِ کتی جون رو از این ماشین، اون خونه استشمام می کردم، حضورِ واهیش رو حس می کردم.
چند روزی می شد که بهش سر نزده بودم، دستِ خودم نبود؛ اگه به من بود که توی اولین فرصت به بهشت زهرا می رفتم تا هم به کتی جون سر بزنم هم به مامان، اماوقتم یاری نمی کرد.
آهی کشیدم و ماشین رو روشن کردم، گاهی با خودم فکر می کنم زندگی من بر پایه های خاطرات بنا شده و واقعاهم همینطور بود. زندگی من بعد از دست دادن کسایی که دوسشون داشتم رو خرابه های غصه و خاطراتشون بنا شد. خمیازه ای کشیدم، یاد حرص زدن های سایه افتادم ولبخندی رو لبام نقش بست. امروز بعد از کلاسش دیگه آتلیه نیومد.
با همون لبخندی که حالا رد کمرنگی ازش به جا مونده بود به سمت خونه روندم. سر راه پیتزایی هم برای خودم گرفتم تا حداقل امشب رو مجبور نباشم غذاهای شاهانه خودم رو سق بزنم. کلید انداختم و درو به آرومی باز کردم، با وارد شدن به خونه گرمای مطبوعی تمام تنم رو گرفت.
وسایلم رو گوشه ای انداختم و کنار شومینه ولو شدم، احساس می کردم ازفرط سرما یخ زدم و الان دارم آب می شم.
مدت کوتاهی رو همون طور کنار شومینه کز کردم و بعد به سختی دل از اون گرمای دل چسب کندم تا لباسم رو عوض کنم. به اتاقم رفتم، لباس هام و از کمد بیرون کشیدم و طی یه تصمیم آنی به حموم رفتم. لباس هارو همون جا روی تخت انداختم تا بعد از استحمام تنم کنم، آب گرم رو باز کردم تا وان پر بشه و وقتی پر شد توی اون دراز کشیدم.
رخوتی توی تنم ایجاد شد که دلم خواست همونجا بخوابم؛ اما از اون جایی که حسابی گرسنه بودم دوش سرسری گرفتم و با تن کردن حوله ام از حمام بیرون رفتم، لباسم رو عوض کردم و به آشپزخونه رفتم.
پیتزا رو با نوشابه ای که همراهش خریده بودم روی میز گذاشتم.
پیتزا فست فود مورد علاقه ام بود و معمولا هم نمی ذاشتم چیزی ازش باقی بمونه، این دفعه هم طبق روال همیشه همه ی تکه هاش رو با اشتها دو لپی خوردم.
کلی ظرف توی سینک بود که باید می شستم، برای اینکه قبل از خواب غذام هضم بشه دستکش دست کردم و همه شون رو با بدبختی شستم. همیشه حالم از ظرف شستن بهم می خورد، وقتی سایه میومد پیشم خودش ظرفارو می شست ولی گاهی اوقات از سر اجبار خودم این کارو انجام می دم. پوفی کشیدم و دستکش هارو از دستم در آوردم.
نشستم روی مبل و به کینگ الدوله زل زدم؛ دستام رو هم زدم زیر چونه ام.

_امروز چطوری سرورم؟ تنهایی خوش گذشت؟ تنهایی به کسی خوش نمیگذره، تجربه کردم که میگما ولی خب شما متفاوتی، به قول کتی جون محفل خودت رو بیشتر می پسندی. راستی؛ به یه مهمونی دعوت شدم، اجازه صادر می کنی که برم سرورم؟ببینم، اصلا تو مرد متعصبی هستی یانه؟
بهت بگما من حرف زور تو کتم نمیره.

آهی کشیدم
_یه چیزی رو می دونی سرورم؟
من از بچگی تا اومدم به محبت های یه نفر عادت کنم از دستش دادم، تا جاش توی قلبم پررنگ شد حضورش توی زندگیم کم رنگ شد.
عادت ندارم به اینکه یه نفر بخواد واسم تصمیم بگیره. با تنهاییم خو گرفتم، ولی حتی اگه یه روز از عمرم مونده باشه آرزو دارم برای یه بار دیگه هم شده ببینمت.

غم صدام رو پس زدم و با شیطنت گفتم
_راستی، من بهت میگم سرورم یه وقت احساس غرور نکنیا، از بس سایه پادشاه صدات کرده منم بد عادت شدم.

نگاهم رو ازش گرفتم و بلند شدم تا به بقیه کارام برسم، به قول سایه این پادشاه معلوم نبود توی چشماش چی داره که آدم ازش سر در نمیاره.

*****

با خستگی ساعدم رو روی پیشونیم کشیدم. دیگه تغریبا کارم داشت تمام می شد، خودم به سفارش دهنده ی این تابلو گفته بودم امروز بیاد دنبال تابلوش و حالا باید بی وقفه کار میکردم تا تمام می شد. داشتم آخرین قلم هارو میزدم که صدای در رو شنیدم، حدس می زدم خودش باشه اما با تمام وجود آرزو کردم دیرتر بیاد. نذر و نیازم ثمری نداشت چون همون صاحب تابلو بود. با صدای گیرا و بمش سلام کرد، متقابلا با خوش رویی بهش سلام کردم
_سلام خوش اومدید.

لبخند متواضعی زد
_ممنونم. تابلوی من آماده شده؟

_راستش دیگه داشتم تمومش میکردم که شما رسیدید؛ اگه براتون مقدوره یه مدت کوتاه منتظر بمونید تا منم کار تابلوتون رو تموم کنم. زیاد طول نمی کشه.

سرش رو تکون داد
_باشه حتما؛ مشکلی نیست.

روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر نگاهم کرد. سعی کردم این آخرش رو هم با دقت و بدون عجله انجام بدم؛ بالاخره بعد از حدود ده دقیقه کارش تموم شد.
تموم مدت با دقت داشت تابلوها رو نگاه میکرد و گاهی هم به طرح های روی شیشه ها نگاهی می انداخت.
انقدر محو تابلوها بود که نفهمید کارم تمام شده.
_مثل اینکه خیلی به نقاشی علاقه دارید.

برگشت و نگاهی بهم انداخت
_خیلی زیاد؛ قبلا میخواستم گرافیک بخونم اما نشد.

کج خندی زد و ادامه داد
_یعنی نذاشتن.

متقابلا پوزخندی زدم
_آره خب، خیلیا معتقدن رشته گرافیک مال بچه هاییِ که نمرشون زیر چهاردهه.

انگار یه خورده ناراحت شده بود که سعی کرد بحث رو عوض کنه.
_می تونم تابلو رو ببینم؟

تابلو رو از روی سه پایه برداشتم و به دستش دادم، تحسین وار گفت _خیلی زیبا کشیدید، بیشتر از اینکه زیبا باشه یه چیزی توی خودش داره که آدم رو جذب میکنه.

کنجکاو نگاهش کردم تا حرفش رو ادامه بده؛ با لبخند گفت
_عشق یه هنرمند به کارش رو نشون میده .
 
آخرین ویرایش:

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
از این تعریفش خوشحال شدم.
من عاشق کارم بودم و حالا که شخص دیگه ای این و به زبون آورده بود شور و شعف قلبم رو تسخیر کرده بود.
متوجه شدم داره یه چیزی از جیبش در میاره.
متعجب نگاهش کردم، یه دستمال بود. به آرومی دستمال رو به صورتم نزدیک کرد و ردِ رنگ رو پاک کرد.
اگه هرشخصِ دیگه ای بود مطمئنا توی صورتش می کوبیدم. اما دوست نداشتم هیچ مشتری با نارضایتی از اینجا بیرون بره. از طرف دیگه تواضع زیادی به خرج می داد، جوری که نمی تونستم فکر کنم از این کارش منظور و قصدی داشته.
جدی گفتم
_ممنون؛ به خودم می گفتید بهتر بود.

سرش رو تکون داد
_بله، معذرت میخوام کارم اشتباه بود.
چیزی نگفتم، خوبه که خودش قبول کرد.

به آرومی گفت
_دور از ادب نباشه که من خودم رو معرفی نکردم، ماکان هستم.

خواستم بگم منم پاکانم؛ خب به من چه که ماکانی؟ از این فکر لبخند کوچیکی روی لبم نشست و گفتم.
_از دیدنتون خوشحال شدم.

نیازی نمی دیدم منم بخوام بهش خودم رو معرفی کنم‌. تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد. باخودم که رو در وایسی نداشتم از بعضی رفتاراش خوشم اومد ولی بازم هیچکس نمیتونه جای پادشاه الدوله ام رو برام بگیره.
همون به قول کتی جون «گنداخلاق مغرور و متکبر قصی القلب » برای من‌ کافی بود، حتی اگه سهمم از داشتنش فقط یه تابلو بود و یه اسم. پول تابلو رو حساب کرد و با خداحافظی کوتاهی از آتلیه خارج شد.
دستام رو توی هم گره زدم کمی چشمام رو بستم. انگار بالاخره یه ذره وقتم آزاد شده بود.
با این فکر از جا بلند شدم، باید از همین فرصت کوتاه هم استفاده کنم.
به گل فروشی که نزدیک آتلیه بود رفتم و دو دسته گل گرفتم، بعد از حساب کردن پولش گل هارو دستم گرفتم و سوار هیوندا مشکی رنگم شدم، گل هارو عقب گذاشتم و با روشن کردن ماشین به راه افتادم. با وجود ترافیک تونستم نیم ساعته برسم.
همیشه از این مکان منفور متنفر بودم، چون اینجا به یاد می آوردم زندگی چقدر بی رحمانه آدم هایی که دوسشون داشتم رو ازم گرفت. نگاهی به سنگ قبر هایی که کنار هم بودن انداختم و زیر لــ*ب اسمشون رو برای هزارمین بار خوندم. کتایونِ مهرآرا، آیلین زارع.
آیلین مادرم. و کتایون، کسی که کم از مادر برای من نداشت.حتی شاید فراتر، کتایون کسی بود که من و به اون وصل کرد، سرنوشتم و باهاش گره زد،تنهایی هام رو پر کرد.
با اینکه هیچ نسبتی باهام نداشت.
«از وقتی که یادم میاد پدری نداشتم. یعنی هر بار با همون سن کم از مامانم می پرسیدم اون کجاست چیزی نمی گفت و در عوض گردی از غم روی صورتش می نشست.
بزرگتر شدم و فهمیدم پدرم مرده. اونم وقتی که من فقط سه سالم بود. اما، مامان همیشه خودش رو مسبب مرگ پدرم می دونست.
مامانم بعد از به دنیا آوردن من دچار بیماری قلبی شده بود و براش خیلی خطرناک بود که بخواد بچه بیاره؛ ولی باردار شده بود و به هیچ عنوان راضی نبود که بچش رو سقط کنه، حتی در ازای مرگ خودش. آهی کشیدم و گل هارو پر پر کردم تا روی سنگ قبر بذارم؛
بوشون مشامم رو نوازش داد، شبیه عطر مادرم.
ذهنم دوباره دیکته خاطراتش رو از سر گرفت. دکترای ایران میگفتن خطرناکه و نمیتونن مسئولیتی قبول کنند.
پدرم می خواسته بره خارج تا شاید دکترهای اون جا بتونن برای مامان کاری از پیش ببرن، ولی تو مسیر رفتن هواپیما سقوط میکنه وپدرم می میره. مامان هم که این خبر رو می شنوه از شوک عصبی وارده بچش سقط می شه.
چشمام پر از اشک شد. همه ی این هارو کتی جون برام تعریف کرده.
کتایون دوست دیرینه مامانم بود، همیشه یار و غم خوارش بود مخصوصا بعد از اینکه پدرم فوت شد.
با این حال مامانم روز به روز شکسته تر می شد، تا این که بالاخره شش سال بعد از مرگ پدر اونم تنهام گذاشت. هیچ وقت یادم نمیره اون روز همراه کتی جون و مامان شهربازی بودیم، مامان به خاطر بیماریش فقط وسیله های کم خطر رو سوار می شد کتی جون من و برد برام پشمک بخره ولی وقتی برگشتیم با جسم بی جون مامان رو به رو شدیم که دستش روی قلبش بود. فورا رسوندیمش
بیمارستان ولی دیگه دیر شده بود، مامان رو هم از دست داده بودم. کتی جون با مردی ازدواج کرده بود که از زن قبلیش جدا شده بود و یه پسر داشت. یه پسر به اسم "آتاش"
به خاطر محافظت از من از شوهرش طلاق گرفت، یه واحد برای سکونت من و خودش خرید و شد مادر دومم.
ولی، عمر اون خوشی هم تموم شد.
پوزخندی زدم، به راحتی آب خوردن سرنوشت من به اون پسر گره خورد، و مسبب این گره کتی جون بود.»

چشمام رو بستم که اشکام روی گونه ام سر خورد، دستی روی قبرش کشیدم.
_دلم برات تنگ شده بود، «مامان».

*********

پام رو روی زمین کوبیدم

_گفتم نه یعنی نه.

_غلط کردی گفتی نه؛ می ریم اون رستورانی که من گفتم.

_وای خدایا، سایه چرا حرف تو کله پوکت نمی ره؟ می گم از غذای دریایی بدم میاد؛ می فهمی؟

_حالا همین یه دفعه رو بریم به خاطر من، اگه بد بود دیگه نیا.
سرم رو با دست گرفتم
_دِ آخه احمق بیشعور مگه من گفتم بده؟ میگم بدم میاد دوست ندارم.

_عه حالا همین یه دفعه ست.

سوییچ رو توی بغلش انداختم و غریدم
_خودت می رونی.

لبخند پر و پیمونی تحویلم داد
_چشم بانو، هرچی شما بگید.

با تمسخر گفتم
_آره می دونم چقدر به حرفم گوش می دی.

لبخندش رنگی از شیطنت گرفت
_خوبه که میدونی.

چپ چپ نگاهش کردم که خندید و سوار ماشین شد. از همین الان باید عذا می گرفتم؛ با غذاهای دریایی میونه خوبی نداشتم، فقط گاهی از اجبار ماهی میخوردم؛ اونم فقط یکم.
چشمام رو بستم و تا وقتی که رسیدیم بازشون نکردم.
صدای غرولند سایه بلند شد.
_بفرما، این بازم مرد؛ هوی، سولین با توام.

چشمام رو باز کردم و با حرص توپیدم
_بکش زیپ اون بی صاحاب رو.

چیزی نگفت و از ماشین پیاده شد، منم به دنبالش پیاده شدم و در ماشین رو قفل کردم.
نگاهی به تابلوی رستوران کردم، «رستوران صدف».
قیافم توی هم رفت.
سایه دستمو کشید و همراه خودش برد داخل؛ با ذوق و شوق میزی انتخاب کرد و نشست، من هم بالاجبار کنارش نشستم.
دستامو زیر چونم زدم
_خب!

_به جمالت

_راستشو بگو چی توی این رستوران دیدی که من و به بهونه تفریح اینجا کشوندی؟

_عه، تو چقدر شکاکی! چه ربطی داره؟

_احمق من اگه تورو نشناسم باید برم بمیرم.

_خب برو بمیر.

_خیلی بیشعوری.

_دست پرورده ایم.

لب باز کردم تا هرچی از دهنم در میاد بارش کنم اما اومدن گارسون من و از این کار منع کرد
_خوش اومدید؛ بفرمایید چی میل دارید؟

_دردِ بی درمون.

نشنید و متعجب نگاهم کرد که لبخند ژکوندی تحویلش دادم.
سایه چپ نگام کرد و رو به گارسون گفت
_من ماهی سالمون و.....

نیم نگاهی به منو انداخت و ادامه داد: میگو کبابی میخورم.
آروم و بی صدا اوق زدم؛ حتی فکر کردن بهش عذاب آور بود.
سفارش سایه رو یادداشت کرد و به سمت من برگشت
_شما چی میل دارید؟

دلم نمی خواست تافته جدا بافته باشم برای همین منم ماهی سالمون سفارش دادم، گارسون سفارش من و هم یادداشت کرد و رفت.

_سایه

منتظر نگام کرد
_یه مهمونی دعوت شدم.

یه تای ابروش رو بالا انداخت
_مهمونی؟!

_اوهوم

یه نفر اومد آتلیه، تقریبا میانسال بود؛ از ظاهرش پیدا بود پول پارو میکنه.

_خب؟

_گفت واسه تولد دخترش مهمونی گرفته و می خواد توی مهمونی من طرح اولیه ی چهره دخترشو بزنم.

_می تونی؟!

_فوقش عکس دختره رو بگیرم ببرم خونه یا آتلیه طرح بزنم.

_تا الان چیکار می کرده که نداده طرح چهره دخترشو بزنن؟ اصلا چرا باید به مهمونی دعوتت کنه؟ مشکوک نیست؟

_آره خودم قبلا به همه اش فکر کردم ولی...

_ولی چی؟

_خود اون مرد گفت هرکس رو بخوام میتونم با خودم ببرم، اصرار زیادی هم بر رفتنم نداشت فقط گفت اگه نمیرم زود بهش خبر بدم. ویه چیز دیگه اینکه...
شاید مسخره به نظر بیاد ولی یه احساسی داره وادارم میکنه به اون مهمونی برم، خودمم نمیدونم چیه؛ اصلا...اصلا نمیدونم چه اتفاقی قراره بیوفته.

_ایشالله به خیر میگذره؛ حالا کِی هست؟

_فردا

_فردا؟! چرا تا الان بهم نگفتی؟

_خودمم همین یکی دو روز پیش تصمیم گرفتم برم.

سرش رو تکون داد.

_سایه؛ تو نمی تونی همراهم بیای؟

سرش رو خاروند
_فعلا گشنمه مغزم کار نمی کنه، بعد ببینم چی می شه؛ باید به بابا بگم ببینم نظرش چیه.
با اومدن گارسون و آوردن سفارش هامون دیگه حرفی از مهمونی رد و بدل نشد؛ برخلاف تصورم اونقدر که فکر میکردم غیر قابل تحمل نبود و تونستم بیشترش رو بخورم.

سایه بشقابش رو کنار زد و گفت
_دیدی نمردی؟

_آره، ولی عذاب که کشیدم.

_اوه مادمازل متاسفم بابت رنجش خاطرتون.

دستمالی برداشتم و دور لبم رو پاک کردم
_این دفعه رو استثنا قائل می شم.

_میشه چیز نخوری؟

_بی شعور.

_خفه شو عنتر حوصله کل کل ندارم، پاشو گمشو حساب کن.

_خیلی نفهمی به من‌ چه؟ تو چرا حساب نمیکنی؟ خودت من و آوردی اینجا.

_اگه اونی که میخواستم امروز می اومد خودم حساب می کردم .

نیشخند زدم
_چه خوبم خودتو لو می دی.

پشت چشمی نازک کرد. می دونستم همه ی اینا فیلمشه و اصلا توی فاز این چیزا نیست؛ تمام هم و غمش خلق کردن طرح های جدید بود.
منم این دغدغه رو داشتم؛ اما با یه تفاوت...
من یه دغدغه بزرگتر هم داشتم، دیدن کسی که تمام این سال ها با فکرش زندگی کردم.
خود سایه رفت و پول غذاهارو حساب کرد، بعد هم طبق معمول غرولند کنان برگشت.

_باز چی می گی؟

_آخه من موندم پولم کجا بود که اومدم رستوران به این گرونی؟ یادت باشه من حساب کردم ها، تا یه ماه پول غذام رو از تو می گیرم.

به غرغرهاش خندیدم و کیفم رو روی شونم انداختم؛ قدم به قدم هم از رستوران بیرون رفتیم و این بار من پشت فرمون نشستم‌.
هرچی به فردا نزدیک تر می شدم استرس بیشتر وجودمو در بر می گرفت، می دونم احساسم اشتباه نمیکنه؛ مطمئنا چیزی توی اون مهمونی در انتظارمه، فقط امیدوارم چیزی نباشه که باعث پشیمونیم بشه؛ امیدوارم....!


****

نگاهی به آدرس توی دستم انداختم. قبلا وقتی به اون مرد، شهریار خبر دادم که به مهمونی دخترش میرم آدرس رو برام فرستاده بود. خونه اش توی یکی از بهترین مناطق تهران بود.نگاهی به سایه کردم؛ به سختی پدرش رو راضی کرد که همراهم بیاد.

_فکر کنم همین جاست سایه.

نگاه تحسین واری به سوی ویلا روانه کرد و گفت
_والا من تا الان فکر میکردم تو پولداری، اما نظر فعلیم اینه که هرچه سریع تر به فکر تدارک کاسه گدایی بیوفتیم.

بی صدا خندیدم
_فعلا که باید این مهمونی رو به حضورمون مشرف کنیم، بعد یه فکری به حال کاسه کوزه مون هم می کنیم.

پیاده شد و در همون حین گفت
_می ترسم بریم داخل دق مرگ بشیم، این که بیرونشه وای به حالِ داخل ویلا.

پیاده شدم و وسایل طراحیم رو دست سایه دادم، ماشین رو قفل کردم و با کشیدن نفس عمیقی به سمت ویلای رو به روم قدم برداشتم؛ همونطور که سایه گفته بود داخل ویلا هم مثل بیرونش، چه بسا بیشتر از نمای بیرونی زیبا بود.
از همون بیرون خدمه ای ایستاده بودن و به مهمون ها خوش آمد می گفتن، داخل ویلا هم خدمتکاری راهنمایی مون کرد تا لباسمون رو تعویض کنیم؛ حتی اتاقا هم نمای زیبایی داشتن و معلوم بود وسایل داخلشون زیادی گران بهان.
سایه صدام زد
_سولین.

برگشتم و منتظر نگاهش کردم

_خدایی ماهم زندگی می کنیم؟

_چطور؟

_آخه این همه تجملات و دک و پز اینارو بـ...

_هیچ وقت با این دید به زندگی نگاه نکن سایه؛ هرچیزی اندازه اش خوبه. وقتی نقش یه چیز توی زندگی پررنگ باشه تعادل از بین می ره و اون چیز پررنگ یا دلتو می زنه یا حریصت می کنه.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
سرشو تکون داد و گفت
_راستش باهات موافقم؛ قصدم شوخی بود وگرنه من کاملا از زندگیم راضیم و اصلا چشمم به مال و اموال نیست.

لبخندی بهش زدم و پالتو رو در آوردم.لباسم نسبتا پوشیده بود، دلیلی نبود که بخوام خودم رو به نمایش بذارم اونم میون آدمایی که هیچ کدومشون رو نمی شناسم. من سال ها توی این جامعه زندگی کردم و می دونم شخصیت «زن»رو خودش تایین می کنه، این که بهش به چشم یه وسیله نگاه کنند یا این که اون و یه فرد عادی و محترم توی جامعه بخونن‌.
عقاید من و سایه تقریبا مشابه هم بود؛ نمی گم به خاطر عقاید نزدیکمون دوستیمون موندگار شد، اما توی این دوستی محکم و استوار نقش زیادی داشتند.

سایه نگاهی به لباسم انداخت
_خوشگل شدی، بهت میاد.

یه لباس آبی کاربنی کلوش پوشیده بودم که جنس لطیفی داشت، دور یقه اش با مروارید هایی که جلوه زیبایی به لباس داده بودند تزئین شده بود. یه کمربند باریک به رنگ سورمه ای هم دور لباس بسته شده بود؛ درعین سادگی
زیبا بود. چون کوتاه بود یه ساپورت به رنگ مشکی هم پام کرده بودم، کفشای پاشنه بلند سورمه ایم هم با رنگ لباسم هم خونی جالبی داشتند.
سایه هم لباسی طلایی رنگ پوشیده بود که به موهای تازه رنگ شده اش میومد، نگاهمو کمی دقیق تر توی صورتش انداختم.سایه دختر خوشگل و با نمکی بود چشمایی روشن به رنگ عسلی داشت؛ لب و بینیش متناسب
صورتش بود، موهاش رو هم به تازگی عسلی کرده بود.

با شیطنت گفت
_خواهرم روم نظر پیدا کردی انقدر دقیق نگاهم می کنی؟ بخدا نمیتونی سلول هام و ببینی آ.

نیشگونی از دستش گرفتم که صدای ناله اش بلند شد
_کمتر زر بزن سایه؛ عجله کن بریم بیرون.

دستش رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم. توی یه مدت کوتاه که من و سایه برای تعویض لباس رفتیم جمعیت دوبرابرشده بودند.
آهنگ ملایمی پخش می شد و فضا نیمه تاریک بود؛ به جز صدای آهنگ صدای پچ پچ های ریزی هم از اطراف شنیده می شد.
_چه با تربیت، ببین چه آروم حرف میزنن الان اگه فامیلای ما بودن سقف و آورده بودن پایین.

روی صندلی جا گرفتم و لب زدم
_نگاه به الآنشون نکن، یکم دیگه که اون کوفتی هاشون و سر بکشن سقف که سهله، دیوارای ویلا رو هم میارن پایین.

سایه هم کنارم جا گیر شد، وسایلم رو توی اتاق گذاشته بودم تا به وقت نیاز ازشون استفاده کنم. نگاهم و به اطراف چرخوندم که شهریار رو دیدم، درحال صحبت با یه زن بود؛ پوزخند زدم و نگاهم رو با بی تفاوتی ازش گرفتم اما انگار لحظه آخر متوجهم شده بود که به طرفم قدم برداشت، همون لحظه تلفن سایه زنگ خورد.
_دِ بیا از الان تا لحظه آخر مامان میخواد هرده دقیقه یه بار زنگ بزنه.

لبخند نیم بندی زدم؛ بلند شد تا به یه جایی بره که صداکم تر باشه هنوز نگاهم به سایه بود که صدایِ شهریار رو شنیدم
_خوش اومدی. فکر نمی کردم پیشنهادم رو قبول کنی.

_ممنونم؛ حالا که می بینید اینجام و این یعنی پیشنهادتون رو قبول کردم.

کج خندی زد
_زیادی جبهه می گیری، متوجهش هستی؟

ابروهام رو بالا انداختم و صادقانه گفتم
_از آدمای مغرورکه به ثروتشون می نازند خوشم نمیاد؛ البته باید به خاطر رک بودنم معذرت خواهی کنم .

شهریار لبخندش رو پررنگ کرد
_مشکلی نیست. از آدمای بی پروا خوشم میاد، برعکسِ تو که دل خوشی از من نداری.

سرم رو تکون دادم و گفتم
_ممنون از تعریفتون. اما، فکرنمی کنید بهتره به بقیه مهموناتون برسید؟ من آدمی نیستم که بتونید با حرف زدن باهاش سرگرم بشید.

_بیش از حد رکی؛ فکر نمی کنی برات مشکل پیش بیاد؟ این که یه دختر بخـ...

پریدم وسط حرفش
_فکر نمی کردم شما از اون کسایی باشید که جایگاه زن رو فراموش کردند. همون اندازه که مرد توی جامعه پررنگِ زنـ*ـا هم باید پررنگ باشند ولی ...

همون لحظه سایه اومد و با سلام بی موقعش یا شاید هم به موقع، به بحثمون خاتمه داد.
شهریار متقابلا سلام کرد و دستشو به طرف سایه دراز کرد، سایه هم نگاهی به دستش کرد و از روی اجبار بهش دست داد.
شهریار رو کرد به سمت من
_ایشون همون شریکتون هستند؟

سرم رو در تایید حرفش تکون دادم.
خواست دوباره چیزی بگه که یه دختر صداش زد
_بابا

نگاهم رو کنجکاوانه بهش دوختم، پس این دختر شهریار بود؛ زیادی جذاب بنظرم اومد.
چشمایِ خاکستری جذابش برجسته ترین عضو توی صورتش بود، موهایِ بلوندش رو بالای سرش به طرز زیبایی جمع کرده بود؛ دماغش به نظر عملی می اومد و پوست گندمگونی هم داشت.
شهریار با عذر خواهی کوتاهی برگشت و با دخترش به طرفِ دیگه ی سالن رفت.

_چه خوشگل بود.

_اوهوم؛ خداروشکر که اومد شرِ این شهریار رو از سر ما کم کرد.

_این شهریار زن نداره که کنترلش کنه؟

شونه هام رو بالا انداختم

_نمی دونم. حتما نداره دیگه؛ اگه هم داشته باشه لابد براش مهم نیست.

سایه دیگه چیزی نگفت و منم خط ذهنیم رو با آهنگی که پخش می شد هماهنگ کردم.
فضا داشت سنگین می شد، کم کم همه داشتن به وجد میومدن و جفت جفت یا تکی به پیست رقـ*ـص می رفتن.
مدتی گذشته بود و حوصلم داشت سر می رفت که شهریار میکروفون رو برداشت و شروع به صحبت کرد.
_سلام به همه ی شما مهمونان عزیز .
به همتون خوش آمد میگم و خوش حالم که با حضورتون توی شادی من و دخترم شریک شدید. امشب من برای دخترم یه سورپرایز دارم.

نگاهی به من انداخت و ادامه داد
_الان یه نقاش بین ماست که اینجا اومده تا تابلوی دخترم رو بکشه .

خیلی ها خط نگاه شهریار رو دنبال کردند و به من رسیدند؛ دختر شهریار هم با لبخندی نظاره گرم شد، بعد هم نگاه قدر دانش رو به سوی پدرش روانه کرد.
شهریار دوباره ادامه داد:
_خب عزیزان ،میتونید برای صرفِ شام به سالن برید، امیدوارم امشب بهتون خوش بگذره.
صدای سوت و دست ها بلند شد و شهریار با لبخند به سمت دخترش رفت.
چه لوس!
با سایه به سمت سالن غذا خوری رفتیم؛ میز بزرگی وسط سالن جا گرفته بود که می شد گفت حداقل بیست نمونه غذا روی اون بود؛ به نظر من که همه ی اینا تجملات بی جهت بود.
کنار صندلی که سایه انتخاب کرده بود نشستم.
سایه سرش رو کنار گوشم آورد
_زیادی حوصله سر بر نیست؟

_نه.بیش از حد حوصله سر بره.

گوشیم و از کیفم بیرون آوردم و چکش کردم، توی همون حین سایه ازم پرسید چی میخورم.
_ازهرچی برای خودت کشیدی واسه منم بزار.

مقداری لازانیا توی ظرفم گذاشت، خدمه هم مدام در رفت و آمد بودن تا مبادا کسی چیزی کم و کسر داشته باشه؛ یه جورایی برای دخترش سنگ تموم گذاشته بود.
چنگال رو دست گرفتم و با غذای توی بشقابم بازی کردم؛ من هیچ وقت محبت پدری نداشتم. اصلا من پدری نداشتم؛ قبل از اینکه معنای محبت پدری رو درک کنم از دستش دادم.
آهی کشیدم و مشغول خوردن غذام شدم،از اون جایی که دوست نداشتم غذایی رو نصفه رها کنم هرجوری بود همش و خوردم و بعد بلند شدم؛ سایه زودتر از من غذاش رو تموم کرده بود ولی منتظرم نشسته بود.
کم کم همه غذاشون رو تموم می کردن و برمی گشتندبه سالن اصلی.
منم همپایِ سایه به سالن رفتم، مثل اینکه خانواده شهریار مشمول اصطلاح «تافته جدا بافته»شده وتوی یه سالن دیگه غذا می خوردن.
مدتی رو با دید زدن مردم سپری کردم تا اینکه بالاخره شهریار همراهِ دخترش اومدن.
دخترش رو به گوشه ای از سالن هدایت کرد و به طرف من اومد .
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه گفتم
_باید وسایلم رو آماده کنم؟

جدی سرش رو تکون داد
_درسته .

با دست جایی که دخترش نشسته بود رو نشونم داد وگفت
_وسایلت رو بیار اون جا؛ من و آهو منتظریم .

پس اسم دخترش آهو بود، سری تکون دادم و به اتاق رفتم؛ سایه کمکم وسایل رو برداشت و به سمت جایی که شهریار گفته بود قدم برداشتیم.
با شنیدن صدایِ آهنگ لبخندی زدم؛ یه آهنگ ایرانی بود. چه عجب بالاخره یه چیزی پخش کردن که با معدمون سازگار باشه.

«میثم ابراهیمی _جان جان»

«آروم جونمی وای وای تو عشق دلمی جان جان
به دل میشینه اون حرفات نمیشه هیچکس بیاد جات»

نزدیکشون شدیم، سرم رو سرسری تکون دادم و بوم رو روی سه پایه گذاشتم، رنگام رو هم در آوردم.

«جز تو کسی توی قلبم نمی تونه بیاد قطعا
همه کسی که تو عشقم تا آخرش بمون با من
دل بستن به تو عادتمه میگم دوست دارم اونم جلو همه نگو می رم که می دونی این دیوونه بدجور حساسه رو این کلمه»

می خواستم اول طرح چهره رو توی یه کاغذ ساده اتود بزنم؛ کاغذ قلمو ها رو هم گوشه ی بوم گذاشتم.

«دل بستن به تو عادتمه می گم دوست دارم اونم جلو همه نگو می رم که می دونی این دیوونه بدجور حساسه رو این کلمه.
یه جوری عاشقم کرده دلم دنیارو ول کرده نمیتونم بدونت باشم آنی تو این شهر هی»


همه وسایل مورد نظرم که آماده شد، سرم رو به آرومی بالا آوردم.
قبل از اینکه بخوام به دخترشهریار، آهو نگاهی بندازم چشمم به شخصِ کنارش افتادتوی کسری از ثانیه قلبم بنای بی قراری سر داد، احساس می کردم که میخواد سـ*ـینه ام رو بشکافه. چشمام دودو می زد و دستم مشت شد.
خدایا! باورکنم؟!

«دلم دستاتو میخواد صدات آرامشه ای
جان من فقط عشقم و میخوام با هیشکی راه نمیام»

دست سایه رو روی شونم احساس کردم و صدای مرتعشش که با نگرانی صدام می زد.
شناخته بودش؟ من شناخته بودم؛ چطور می تونستم این چشما رو فراموش کنم؟
هرچقدرم تغییر کرده باشه، هرچقدرم همه چیزش عوض شده باشه، چشماش عوض نشده؛ من این چشما رو می شناسم.
برقی از اشک توی چشمام بود که نمی زاشت خوب ببینمش.

«دل بستن به تو عادتمه می گم دوست دارم اونم جلو همه نگو می رم که می دونی این دیوونه بدجور حساسه رو این کلمه
دل بستن به تو عادتمه می گم دوست دارم اونم جلو همهنگو می رم که می دونی این دیوونه بدجور حساسه رو این کلمه»

نگاه اون شاید چند ثانیه هم طول نکشید.
خدایا؛ یعنی منو نشناخت؟ چطور ممکنه ؟نمی دونم نگاهم بهش چطوری بود که آهو با صدای جذابش گفت
_مشکلی پیش اومده؟

به سختی نگاهم رو به طرفش سوق دادم. نگاه اون هم برگشت روی من و با اخم کم رنگی نگاهم کرد.
دوباره این آهو بود که رشته کلام رو به دست گرفت
_همدیگرو می شناسید؟

سعی کردم به خودم مسلط بشم.
_نه، ایشون رو نمی شناسم؛ مشکلی نیست شما بشینید تا من کارم رو شروع کنم.

آهو سرش رو تکون داد ولی واضح بود که هنوز مشکوکه.
خودم رو با قلمو ها مشغول کردم، اصلا نمیدونستم دارم چیکار می کنم، دستام به شکل محسوسی می لرزید.
باصدای آهو سرم رو بالا بردم
_آتاش، به نظرت فقط چهرمو بکشه یا بالا تنم رو هـ..

جدی و محکم گفت
_هرکاری خودت میخوای بکن، من نظری ندارم.

لبخند از روی لبای آهو پر کشید. چه نسبتی باهاش داشت؟ این سوالی بود که مثل خره به جونم افتاده بود.
_چیکار می کنی؟ پس چرا انقدر معطلش می کنی؟

_ الان کارم رو شروع می کنم.

نگاه نگرانِ سایه رو احساس می کردم ولی نمی تونستم روی رفتارم کنترلی داشته باشم.
هر لحظه امکان داشت که واژگون بشم اما خودم رو سرپا نگه داشته بودم.
می دونستم؛ می دونستم توی این مهمونی قراره اتفاقی بیوفته ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که اینجا...
مدام داشتم خراب می کردم؛ چه انتظاری از خودم داشتم؟
با این شکی که بهم وارد شد تمرکزی هم باقی می مونه؟
پلکی زدم و سرم رو بالا آوردم، رو به آهو گفتم
_بـ..ببخشید ،من چون به شلوغی عادت ندارم الان سرم درد گرفته، حالم خوب نیست و نمی تونم چهره تون رو حتی اتود بزنم.

کمی لباش رو از هم باز کرد و با لحن ارومی گفت
_مشکلی نیست، می تونی تابلو رو بعدا بکشی.

سایه دوربینش رو از کیفش بیرون آورد، عکاسیش خوب بود.
از آهو تو چند حالت مختلف عکس گرفت.
به آرومی صداش زدم
_سایه.

نگاهم کرد، تو چشمای اونم غم بود، انگار حالم رو درک می کرد.
دستم رو به طرفش دراز کردم
_میشه دوربین رو بهم بدی.

نفهمید چرا دوربین و میخوام ولی چیزی نگفت و دوربین رو بهم داد؛ سعی کردم لرزش دستام رو مخفی کنم، از آهو خواستم تا یه ژست دیگه بگیره و اونم همون‌کار رو کرد.
قصدم عکس گرفتن از آهو نبود، نیت من ثبت چهره فرد کناری اش بود.
«آتاش»

کسی که چند سال تمام با یه تابلو از چهرش زندگی کردم.
دلم میخواست برم جلوش و توی صورتش داد بزنم چطور من و فراموش کرده؟
چطور به این سادگی نگاه ازم می گیره؟
نامحسوس به طوری که معلوم نشه عکسی ازش گرفتم.
سایه کمکم کرد و وسایل رو جمع کردم، کمی ازشون دور شدم که شهریار با اخم نزدیکم شد.
_قرارمون این نبود دختر جون.

تمام حرصم رو سرش خالی کردم
_بهتره یادتون بیارید که من آن چنان هم مایل نبودم به این مهمونی بیام؛ درضمن یادمه خودتون گفتید مهم نیست اگه نتونم تصویرش رو اینجا بکشم، به جای اینکه به ثروتتون بنازید بهتره یکم حرفاتون رو به یاد بیارید و حداقل سر حرفِ خودتون بمونید.

شهریار بهم توپید

_کافیه دختر، من که چیزی نگفتم چرا انقدر زود جبهه می گیری؟

سرم داشت منفجر میشد اگه یکم دیگه اونجا میموندم مطمئنا حلق آویز می کردم، برای همین زیر لب خداحافظی کردم و همراه سایه بیرون رفتم.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
همین که از در بیرون رفتیم نزدیک بود واژگون بشم که سایه مانع شد .
نگران گفت
_سولین، خوبی؟

بی روح گفتم
_خوب باشم؟

نگاهم رو توی چشماش انداختم و لب زدم
_خوب باشم وقتی شوهرم من و یادش نیست؟

زبونم تلخ شد
_البته حق داره، مگه اون خواست که با من ازدواج کنه؟
فقط به خاطر کتی جون بود که قبول کرد سنگینی اسمم روش باشه، مگه وقتی فهمید کتی جون مرده دنبالم گشت؟ مگه اون همون کسی نبود که کتی جون گفته بود ازش
مطمئنه و من و به دستش سپرد؟ مگه اون همون کسی نیست که براش غرورم رو زیر پا
گذاشتم و خودم دنبالش گشتم؛ بعد فهمیدم خونش رو عوض کرده و یه نشونی هم نداشته تا بلکه بتونم از اون طریق پیداش کنم؟

_کافیه سولین، شاید برای همه اینا دلیلی داره.

پوزخندی زدم و چیزی نگفتم، سایه دستم رو گرفت و من رو به سمت ماشین هدایت کرد.
_سوییچ رو بده.

_خودم می رونم.

_آره اونم با این حالت، بده به من سوییچ رو.
سوییچ رو بهش دادم که ماشین رو روشن کرد؛ همراهش پخش هم روشن شد، یادم اومد قبل از رفتن خاموشش نکرده بودم.
آهنگش غمگین بود، سایه خواست خاموشش کنه که نذاشتم.

_بذار بمونه سایه، خاموشش نکن؛ لطفا.

«آصف آریا_خودش زنگ میزنه»

دم از رفاقت زدو حرفاشو راحت
زدو رفت از پیشم نموند پیشم
چی شد هوایی شدو رفت تا واسش
یه دوست معمولی شم نموند پیشم

سرم رو به شیشه چسبوندم.
همیشه فکر می کردم وقتی ببینمش باید چی بهش بگم؟ اولین چیزی که بهش میگم چیه؟

خودش زنگ میزنه یه روزی
تو همین روزا بهم سر میزنه
آخه خودش میدونه که هنوز
تو دلمه هنوز عشق منه

فکر می کردم درمورد چه موضوعی باهم حرف بزنیم؟ چطور این چند سال رو براش تعریف کنم، چند سالی که با تابلوی اون زندگی میکردم .

خودش زنگ میزنه یه روزی
تو همین روزا بهم سر میزنه
آخه خودش میدونه که هنوز
تو دلمه هنوز عشق منه

اما حالا، حتی نگاهش به من هم گذرا بود.
اصلا منو شناخت؟

می گن بهم فکر میکنه
باز عکسامو چک میکنه
هنوز منو دوس داره
حتما دوس داره حتما

کتی جون خیلی دوسش داشت، اونم همین طور بود. با اینکه چیزی نشون نمی داد اما معلوم بود که کتایون رو دوست داره.
ولی، مگه من امانتی همون کتایون نبودم؟

آره می گن یکم ریخته بهم اونم
نمی کنه ازم با اینکه حتی دوره از من
خودش زنگ میزنه یه روزی
تو همین روزا بهم سر می زنه

فکر می کردم همون طور که کتایون می گفت به خوبی ازم محافظت می کنه، ولی بعد از این که اسمش توی شناسنامم ثبت شد دیگه حتی ندیدمش.

آخه خودش می دونه که هنوز
تو دلمه هنوز عشق منه
خودش زنگ می زنه یه روزی
تو همین روزا بهم سر می زنه
آخه خودش می دونه که هنوز
تو دلمه هنوز عشق منه

حاضر شدم با شناسنامه ی جعلی که اسمی از اون توش نبود توی جامعه حاضر بشم ولی طلاق غیابی نگیرم.
برای خودم متأسفم!
تمام این سال ها من با فکر و یادش زندگی کردم و اون..
حتی من و یادش نبود،یادش نبود .

*********

قرص سردرد رو از فویلش بیرون آوردم و همراه آب خوردمش؛ سرم داشت منفجر می شد.
جالب اینجا بود که یه قطره اشک هم از چشمم نمی اومد و فقط خودخوری می کردم. آهی کشیدم و چشمام روبستم.
سایه می خواست پیشم بمونه اما نذاشتم؛ اون که مجبور نبود به خاطر من خودش رو به زحمت بندازه.
من همون دختری ام که شوهرش یه روز هم نخواستش، چه انتظاری از بقیه داشتم؟
دوربین کنارم بود؛ برش داشتم و برای بار صدم به عکسش نگاه کردم.
لب زدم
_خیلی بی معرفتی سرورم.
کاش می ذاشتی بدون این که ببینمت با فکرت زندگی کنم؛ آره،خودم خواستم اما پشیمونم؛فکر می کردم حتما بعد از گذشت چندین سال حداقلش یه احساس عذاب وجدان رو باید داشته باشی، اما بعد فهمیدم اصلا کسی به اسم سولین توی ذهنت نیست که بخوای بهش بها بدی یا به خاطرش عذاب وجدان بگیری، تا جایی که حتی اون و از ذهنت پاک کردی. شایدم از همون اول انقدر برات بی ارزش بود که تو ذهنت کوچکترین خاطره ای هم ازش ثبت نشد.

لرز کردم، بیرون باد شدیدی میومد. نمی دونم چرا اما ترسیدم؛ برای اولین بار از خونه ای که باهاش خو گرفته بودم ترسیدم.
زانوهام رو توی شکمم جمع کردم و پتو رو دور خودم پیچیدم. احساس می کردم تنها پشتوانه ام رو از دست دادم، من تا قبل از این دلم به یه تابلو و یه حضور واهی خوش بود اما حالا که با واقعیت رو به رو شده بودم و خودش رو دیده بودم که کوچکترین اهمیتی بهم نمی ده سر خورده شده بودم.
چشمام رو بستم و بالاخره اشک های سرکوب شده ام خودشون و از حصار چشمام رها کردن.
پتو رو انداختم و باجنونی که اون لحظه بهم دست داده بود تمام خونه رو گشتم و مامان بابام رو صدا می زدم.

_مامان کجایی؟بابا من از این خونه می ترسم؛ کتی جون...
بغض کردم
_کو اون کسی که من و بهش سپردی؟
من نمی خوام گریه کنم، من دیگه نمی خوام غرورم رو بشکنم، ولی می دونی چیه؟
قلبم داره از جا کنده میشه فقط به خاطر اینکه اون و دیده، روحم داره به جسمم فشار میاره تا به سمت اون پرواز کنه. می دونی چقدر سخته نبرد جسم و روحم؟
یکی ساز رفتن می زنه و دیگری بنای موندن داره.
من باید با این جدال درونم چیکار کنم؟
چیکار کنم با این حسی که سال ها به قلبم تلقین کرد یه نفر هست که بتونی بهش تکیه بدی.
من به بودنش توی زندگیم عادت کردم، حضور خودش نه.
اما فکرش، یادش، خاطراتش، چشماش...
نمی بخشمش اگه بخواد اینارو ازم بگیره؛ هرگز.

روی زمین نشستم و صورتم رو با دستام پوشوندم؛ احساس می کردم تمام عقده های این سال هام سرباز کردن و دارن به شکل فریاد، اشک و بغض خودشون رو نشون می دن.
خدایا! این تنهایی قصد نداره دست از سر من برداره؟
سرنوشت من نمی خواد کمی راهش رو به سمت یه جاده هموار کج کنه؟
سرم رو تکیه دادم به دیوار؛ کمی بعد باوجود فکری آشفته و درهم و برهم به خواب رفتم.

********

به خاطر آفتابی که از پنجره خودش رو به داخل رسونده بود و مستقیم صورتم رو نشونه گرفته بود از خواب بلند شدم. بدنم کاملا خشک شده بود؛ بی اهمیت از جام بلند شدم.
به روشویی رفتم و صورتم رو شستم، توی آینه نگاهی به خودم کردم؛ چشم هایی که همیشه شور زندگی در اون ها وجود داشت حالا بی فروغ شده بودن.
آهی کشیدم و صورتم رو با حوله خشک کردم بعد هم به اتاق رفتم. مانتوی بلند مشکی رنگم رو تن کردم، روسری مشکی و شلوارم رو هم پوشیدم.
برای خالی نبودن عریضه پلیوری هم برداشتم، مطمئنا هوا زیادی سرده.
سوییچ ماشین رو از روی اپن برداشتم و از خونه خارج شدم؛ یادم میاد بچه که بودم هروقت از کسی ناراحت می شدم شکایتش رو به مامان یا کتی جون می کردم.
حالا هنوزم مثل بچگی هام تنها چیزی که می تونست حالم رو کمی خوب کنه رفتن پیش اونا و حرف زدن باهاشون بود.
امروز هوا کمی آفتابی بود اما سرد‌؛ شیشه رو کشیدم پایین و نفس سنگینم رو رها کردم.
تلفنم زنگ خورد؛ نگاهی بهش کردم، سایه بود.
اتصال رو برقرار کردم و تلفن رو گذاشتم روی حالت بلندگو.

_جانم سایه؟

_صبح بخیر؛ خوبی سولی؟

_اوهوم خوبم نگران نباش. در ضمن، مگه نگفتم اسمم رو مخفف نکن؟

می خواستم ذهنش رو منحرف کنم که انگار موفق شدم.
_بروبابا منم منتظر بودم تو تکلیفم رو روشن کنی.

خمیازه ای کشیدم
_اول صبحی زنگ زدی چرت و پرت تحویلم بدی؟

_خاک؛ خاک توی سر من که شب دو ساعت هم نخوابیدم به خاطر توی بوق.

_مگه بهت گفته بودم ؟

_خیلی بیشعور و ناسپاسی.

_سپاس با کدوم الف نوشته می شه؟ بگو تا تحویلت بدم.

_لیاقـ...

_دادمش رفت.

_چی رو؟

_لیاقت.

_به کی؟

_شوهرش؛ پیرمرد خوبیه ولی نگران نباش به فکر تو هم هستم. می دونی راستش یکی رو برات در نظر گرفتم ولی خدا بیامرز توانی نداشت بیچاره تا دم در خونتون اومد فوت شد؛ ولی تو ناراحت نباش مرگ حقه، یکی بهترشو برات پیدا می کنم.

از حرص جیغی کشید
_خیلی کثافتی، نفهم تو اگه راست می گی یکی واسه خودت جـ...

انگار فهمید چی گفته، انگار یادش اومد من یه شوهر دارم که من و نمی خواد.
به روش نیاوردم و گفتم
_فعلا تو توی اولویتی، من انقدر زرنگ هستم که برای خودم کسی رو جور کنم.
بعدش هم می رم پیش کینگ الدوله میگم شوهر عزیزم این عشق منه، عشق عزیزم شوهرم. جالب می شه نه؟

_جنگ جهانی بعدش آره؛خیلی جالبه.
این کسی که من دیدم منتظره بگی اهم تا بزنه به سیم آخر.

خواستم چیزی بگم که متوجه شدم نزدیک قبرستونم.
همونجا پارک کردم و خطاب به سایه گفتم

_سایه؛ من بعد بهت زنگ می زنم باشه؟

_باشه،بای.

_بای.

از ماشین پیاده شدم وقفلش کردم.
امروز شنبه بود و به همین خاطر قبرستون خلوت؛ برعکس پنجشنبه ها که شلوغ می شد.
فقط دوسه تا ماشین اونجا بود، یکیش بدجور توی چشم بود، رنگ متالیکی داشت و احساس می کردم برام آشناست؛ بیخیالش شدم و وارد بهشت زهرا شدم.
حتی یادم رفته بود گلاب یا دسته گلی سر راهم بگیرم.
قطعه مامان و کتی جون زیاد نزدیک نبود به خاطر همین چند دقیقه ای طول می کشید تا به اون جا برم.
بالاخره رسیدم و خواستم نفس عمیقی بکشم که نفسم توی سـ*ـینه حبس شد.
این بار دومه! باورم نمیشه.
توی تمام این سال ها که به بهشت زهرا می اومدم یک بار هم نشده بود که ببینمش؛ اما حالا...

پاهام برای رفتن یاریم نمی کرد، نمی خواستم برم.
نمی تونستم برگردم، در توانم نبود به سمتش رفتم هنوز من و ندیده بود. عینکم رو به چشمم زدم و دو زانو کنار قطعه بعدی کتایون نشستم، نه می خواستم من رو بشناسه نه دوست داشتم که من و به خاطر نیاره.
زیر چشمی بهش نگاه کردم، اخم کوچیکی مزین کننده صورتش بود. یادم میاد کتی جون گفته بود اخم جز جدا نشدنی صورتشه؛ می گفت روحیه خشنش به پدرش رفته. نگاهی به قد و بالاش انداختم، صد برابر از قبل
جذاب تر شده بود. قدش هم خیلی بلند بود، شاید با کفش پاشنه بلند به شونه هاش می رسیدم.
انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد که با همون اخمش نگاهش رو به سمتم سوق داد.
هول شدم؛ سلامی کردم که خودم هم به زور شنیدم. سرش رو کوتاه تکون داد و دوباره به قبر خیره شد.

_از...از آشناهاتون هستند ؟
خودم رو کشتم تا همین یه جمله رو تحویلش دادم.
سنگین و سرد جواب داد
_مطمئنا نیومدم تا وقتم رو صرف یه غریبه کنم.

دلم می خواست دو تا درشت تحویلش بدم؛ این که من رو یادش نمیاد هیچ، حداقل دو سه تا جمله محضِ دل خوشی بهم نمیگه. انگار قرضی حرف می زد.
_من و یادتون میاد؟دیشب...

_یادم هست.

نگاه نافذش رو توی چشمام انداخت و ادامه داد _و این رو هم خوب یادمه که حالت بد بود؛فکر نمی کردم با اون حالت دقتی روی محیط اطراف داشته باشی که من و یادت بمونه.

پوزخندش روی اعصابم بود؛ توی دلم گفتم مگه من مثل توام که همسر خودم و یادم بره.
مثل خودش پوزخند زدم اما چیزی نگفتم، در واقع به سختی خودم رو کنترل کردم.
_اونقدری حالم بد نبود که نتونم چهره افراد رو تشخیص بدم و یادم نمونه؛ مطمئنا دیدن چهره افراد مثل کشیدن تابلو نیاز به تمرکز آن چنانی نداره. موافق نیستید؟

ازجاش بلندشد و با همون لحنه مغرورش جواب داد
_موافقم؛ ولی نه تا وقتی که یه نفر بخواد انقدر دقیق کسی رو کنکاش کنه.

قلبم برای لحظه ای ایستاد، می خواست غرورم رو خورد کنه؟ فهمیده بود چقدر روش دقیق شدم؟

دستم و مشت کردم و تا خواستم جوابش رو بدم. تا خواستم همه چیز رو اعتراف کنم ،به سمت خروجی بهشت زهرا قدم برداشت؛ می تونم بگم کیش و مات شده بودم،با اون لحن محکم من رو کوبیده بود و داشت می رفت!
با قدم های بلند خودم رو بهش رسوندم و از روی آستین دستشو گرفتم؛ با عصبانیت گفتم _هرچی دلت خواست گفتی و حالا داری می ری؟ حق نداری بدون این که حرف های من و بشنوی بزاری بـ...

چنان مچ دستم رو گرفت و فشار داد که حرف توی دهنم ماسید؛ ابروهاش رو توی هم کشید و توی صورتم محکم گفت
_ببر صداتو؛ کی هستی که بخوای برای من تأیین تکلیف کنی؟ چند بار من و دیدی که این طور حق به جانب توی روم می ایستی و گستاخانه حرف می زنی؟

دستم داشت می شکست؛ اما دم نزدم.
با جسارتی که توی چشمام مشهود بود گفتم _چند بار دیدمت؟ داری می پرسی کی هستم که برات تأیین تکلیف کنم؟
شاید من یکی دوبار بیشتر ندیده باشمت، شاید شخصِ خاصی نباشم اما مثل خودت یه آدمم؛ خودت این سوال رو جواب بده. کی هستی که جرئت می کنی زورت رو به رخ من بکشی؟ کی هستی که صدات رو برای من بلند می کنی؟ انقدر خودخواهی که قصدت فقط تخریب آدماست‌.

با تمسخر ادامه دادم
_گفتی دیشب داشتم تورو کنکاش می کردم؟خب بهم حق بده.
نزدیکش شدم و توی صورتش غریدم _چون تا به حال آدمی به خودخواهی و متکبری تو ندیده بودم.
صورتش سخت و فکش روی هم قفل شد، نفهمیدم چی شد، فقط با سوختن یک طرف از صورتم به خودم اومدم. ناباورانه نگاهم و توی چشماش انداختم؛ هنوز عصبی بود.
_این و زدم تا یادت بمونه این که جلوی هرکس و نا کسی قد علم کنی و افسار زبونت رو رها کنی شجاعت نیست؛ احمق بودنت رو نشون می ده. دعا کن دیگه چشمم بهت نیوفته. چون دفعه بعد به این سادگی ازت نمیگذرم.

گوشه ی مانتوم رو توی چنگ گرفتم وفقط نگاهش کردم.
بعد از این که اون جملات رو تحویلم داد بی نگاه دیگه ای راهش رو گرفت و رفت.
انتقام این غروری که شکسته شد رو می گیرم، حتی اگه اون شخص کسی باشه که فکر و یادش جز لاینفک زندگیمِ!
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم تا مبادا قطره ای اشک از چشمم جاری بشه.
به هم می رسیم همسر عزیزم، به هم می رسیم.

*********

به فیـلتـ*ـر سیگار چشم دوختم که در حال سوختن بود؛ تقه ای به در اتاق خورد.
_بیا تو

در باز شد و بعد از مدتی صدای منشی بلند شد.
_قربان آخر وقتِ؛ می تونم برم؟

سیگار رو بین ل*ب*هام گذاشتم
_می تونی بری.

_خسته نباشید.

جوابی ندادم
خسته ؟ من از زندگی هم خسته ام و فقط به یه امید زنده ام.«انتقام »
واژه نفرت وصف درستی از حس من نیست؛ حسی که منو وادار به انتقام گرفتن می کنه فراتراز نفرت ِ.
سیگار رو انداختم و سوئیچ هام را برداشتم، کسی توی شرکت نبود. صدای زنگِ تلفن سکوت اتاق رو درهم شکست، بدون نگاه بهش جواب دادم

_الو

_سلام؛ مشکلی پیش اومده قربان.

_چی شده؟!

_طرف قراردادِ شرکت سهندقرارداد رو بهم زده.

پوزخند عصبی زدم
_دوباره، بازم فسخ قرارداد از طرف مقابل؛ کار کی می تونه باشه جز اون کثافت؟

_ظاهر قضیه اینطور نشون می ده.

_اون عوضی از قصد هرجا سر نخی می ذاره تا به وجودش پی ببریم.

_فکر می کنم قصدش عصبی کردن شماست تا از این طریق بتونه براتون دردسر درست کنه شما نباید خشمگین بشید این همون چیزیه که اون میخواد و قصد داره به واسطه اش به دامتون بندازه.

_خیلی خب شهاب، بعدا در موردش حرف می زنیم.

_باشه؛خدانگهدار.

ارتباط رو قطع کردم. شهریارِ احمق، فکر می کنی نمی دونم پشت همه ی این جریان ها تویی؟
می دونم باهات چیکار کنم، زیاد نمونده.
سوییچ ماشین رو برداشتم و از شرکت خارج شدم، ماشین رو از پارکینگ خارج کردم و پام رو روی پدال فشردم.
امیدوارم یه روز گردن تو به جای این پدال باشه شهریار؛ بی صبرانه منتظر اون روزم.
با این فکر ها اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم و سرعت ماشین رو افزایش دادم.
مدتی گذشت و بالاخره به ویلا رسیدم، بوق کوتاهی زدم، نگهبان فوری درو باز کرد؛ ماشین رو به داخل پارکینگ بردم و پیاده شدم، نگاهِ کوتاهی به نگهبان انداختم که نزدیک اومد.

_ سلام قربان؛ مشکلی پیش اومده؟

_امروز در غیاب من کسی برای دیدنم نیومد؟

_خیر قربان.

سری براش تکون دادم
_ خیلی خب؛ برو. فقط بدون اجازه من کسی رو به ویلا راه ندید؛ نگاه تیزی بهش انداختم و ادامه دادم
_بهتره گوشزدم رو جدی بگیری؛ باد به گوشم برسونه به یکی از توصیه هام عمل نکردید، خودت که می دونی چی می شه؟

نگاهی از سر ترس بهم انداخت و با دستپاچگی گفت
_بـ..بله؛مطمئن باشید قربان.
سرم رو براش تکون دادم ونگاه کوتاهی به آسمون انداختم؛ قطرات بارون توی صورتم می خورد.
بی توجه به طرف ویلا رفتم و وارد ویلای مسکوت شدم، شام آماده روی میز بود؛ به خدمتکار ها گفتم جمعش کنند، خیلی وقت بود که اشتها و اشتیاقی نداشتم، ملکه ی ذهنم تنها یک کلمه بود،‌ «انتقام»، اونم با دستای خودم.
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
پله هارو بالا رفتم، موزیک لایتی که توی فضا پخش می شد ذهنم رو آرام می کرد؛ حداقل برای مدت کوتاهی!
به طرف اتاق کارم رفتم اما دستم به دستگیره نرسید؛ نه!
می خوام برای مدتی ذهنم آرام باشه
به دور از مشغله! به دور از تشویش!
وارد اتاق خواب شدم، کتم رو در آوردم و به روی تخت انداختم. خودم هم گوشه ای از تخت دراز کشیدم، چشمام رو بستم.
هجوم افکار مختلف به سرم باعث
شد چشمم رو باز کنم، سر جام نشستم و مشتم رو به روی تخت کوبوندم؛ شقیقه هام رو فشردم؛ نگاهم به قرص آرام‌ بخشی افتاد که کنار تخت،روی عسلی بود.
یکی رو از فویل آلومینیومی خارج کردم و بدون آب خوردمش.
دوباره دراز کشیدم و این دفعه پلکام رو باز نکردم؛ بعداز مدتی نسبتا طولانی خوابم برد.

**********
_چی شد؟

_به نظرم داریم بهش نزدیک می شیم، این سرنخ ها همه نشون می ده که به زودی توی چنگمونه.

_منتظر زمانیم که زبون باز کنه و اسم شهریار از میون لب هاش بیرون بیاد؛ اون روز، روز مرگه شهریاره.
خوب گوش کن چی می گم شهاب، اون داره از دست ما فرار می کنه. قطع به یقین شهریار تهدیدش کرده، اونم نه با یه چیز معمولی؛ اون بهترین وکیل پدرم بود. نمی تونم باور کنم به خاطر پول و مقام به پدرم خــ ـیانـت کرده باشه.

_متوجه شدم، چند تا نشونی ازش پیدا کردیم؛امروز خودم به شخصه همه ی اونارو بررسی می کنم.

_همین کارو بکن؛ حتی ممکنه بین خودمون هم کسایی باشن که به شهریار و اون مرد کمک کنند باید حواست رو جمع کنی؛ نمی خوام حالا که داریم به پایان بازی نزدیک می شیم یه مانع مارو به اول بازی برگردونه.

_حتما حواسم هست.

تقه ای به در خورد و بدون این که اجازه بدم منشی بی هوا داخل شد، توی دستش یه پاکت بود.
فکم رو قفل کردم و گفتم
_چند بار باید به توی احمق بگم بدون اجازه داخل اتاقم نیا؛ هان؟

از صدای بلندم ترسید و گفت
_قربان، آخه براتون یه پاکت آوردن، یه مردی تحویلش داد و زود رفت. نه..نه اسم داشت نه نشونی منم با خودم فکر کرد

_لازم نکرده کارتو توجیه کنی، پاکت رو بزار و برو بیرون.

_چشم.

_این کارت یادم می مونه و در صورت تکرار عواقبش با خودته.
چهرش در هم شد و سرش رو تکون داد؛ بعد هم با همون چهره ی مغموم از اتاق خارج شد.
پاکت رو برداشتم و با اخم های در هم بازش کردم، با خوندن متن اون نامه گره بین ابروهام بیشتر شد.

_چی نوشته؟
پاکت رو روی میز انداختم
_بیا بخون

پاکت رو برداشت و با صدای بلند خوند
_لطفا دنبالم نگرد؛ من نمی خوام خانوادم رو از دست بدم.

کمی توی سکوت گذشت و بالاخره شهاب اون سکوت رو شکست
_می خواید چیکار کنید؟

جدی گفتم
_قرار نیست به خاطر یه نامه بی سر و ته از هدفم دست بکشم؛ از کجا معلوم این نامه از طرف خود شهریار نباشه ؟

_اما اون که نمی دونه شما دنبال قاتل پدرتون هستید.

_شایدم بدونه؛ هنوز شهریار رو نشناختی. پست فطرت تر از اون خودشه.

نگاهی بهم انداخت.
_پس حالا من...

_طبق نقشه قبلی پیش برو، الآن هم می تونی بری.

سرش رو تکون داد و با خداحافظی کوتاهی از اتاق خارج شد.
دستم رو مشت کردم که پاکت توی دستم مچاله شد. من مثل پدرم نیستم، هرگز میدون رو برای شما خالی نمی کنم. سادگی پدرم گریبانش ر‌و گرفت، حالا من هم آتیشی راه می ندارم که دودش گلو گیرتون کنه و در نهایت...خفه!
از اتاق بیرون رفتم و رو به منشی گفتم
_به همه خبر دادی؟

_بله قربان، الآن همه توی اتاق جلسه هستن.

سرم رو تکون دادم و وارد اتاق جلسه شدم؛ روی صندلی نشستم و نگاهی به جمع حاضر انداختم.
_خب، همتون می دونید که تیم نقشه کشی شرکت ما از افراد مستعد و توانمند تشکیل شده. این و هم خوب می دونم که توی این چند ماه برای پروژه های پاییزه چقدر تلاش کردید و تونستیم با بهترین شرکت ها قرارداد ببندیم؛ اما چیزی که می دونم سروصدای زیادی به پا
می کنه اینه که فقط یکی دوتا از اون شرکت ها باقی موندن که هنوز قراردادشون رو با ما فسخ نکردن.

همون طور که حدس می زدم سالن جلسات پر از همهمه شد.
باصدای بلند و محکمی گفتم
_هنوز حرفم تموم نشده؛ همه ی اینا به خاطر کسانیه که با من رقابت و دشمنی دارن، بنابراین هرکس بخواد می تونه به محض تموم
شدن جلسه استعفا بده، سهام دارا هم اگه بخوان میتونن سهامشون رو بفروشن. من همه ی سهام هارو می خرم.

دوباره سروصدا سالن رو فرا گرفت،هرکس به شکلی نارضایتی خودش رو نشون می داد.
_کافیه! فکر کنم بهتون گفتم که اجباری برای موندنتون توی شرکت نیست. درسته که همه ی رشته ها پنبه شدن اما اگه کمی عقلتون رو به کار بگیرید می فهمید که هیچ کس جز مسبب این اتفاق ها مقصر نیست، حالا هم می تونید برید؛ جلسه تموم شد.

بدون این که منتظر نظر دیگه ای باشم از سالن خارج شدم و شماره ی شهاب رو گرفتم.
_الو

_کجایی؟

_هنوز به مکان موردنظر نرسیدم.

_آدرس رو برام بفرس؛ خودم به شخصه به اون جا میام.

_باشه.

بدون توجه به کسایی که می خواستن باهام حرف بزنن تا اعتراضشون به گوشم برسه از شرکت خارج شدم و سوار ماشین شدم.
نگاهی به گوشیم کردم؛ شهاب آدرس رو برام فرستاده بود. ماشین رو روشن کردم و بی وقفه به سمت مقصدم روندم، حدودا چهل دقیقه بعد به همون خونه رسیدم.
جای خلوتی بود. فکم رو قفل کردم
_حتی اگه زیر خاک هم بری پیدات می کنم.

نگاهی به اطراف انداختم؛ ماشین شهاب اونجا پارک بود.
با قدم های بلند وارد خونه شدم که شهاب فوری من و دید و به سمتم اومد .

_خب؟

شهاب_نیست؛ انگار آب شده وتوی زمین فرو رفته.

_شده آتیش به پا می کنم تا بخار بشه و بیرون بیاد.

چیزی نگفت و فقط به کنار ابروش دست کشید، کلافه شده بود.
منم کلافه شده بودم. این بازی زیادی داشت طولانی می شد.
_همه جای خونه رو گشتی؟

_آره؛ مو به موی این خونه رو گشتم.

_غیر از این در، درِ دیگه ای نداره؟

_نه همین یکیه.

نگاهی به آشپزخونه انداختم، همین طور به نشیمن؛ جای خاصی نبود که بتونه خودشو قایم کنه.
با نگاهی ریز بین تموم خونه رو با چشم رصد می کردم. نگاهم به اتاق افتاد؛ به طرف اتاق رفتم. خونه ی کوچکی بود و یه اتاق بیشتر نداشت.
توی اتاق هیچی نبود؛ جز یه کمد و یه عسلی و یه تخت دو نفره.
صدای برخورد کفشام با پارکت طنین انداز شده بود و می دونستم اگه توی این خونه باشه براش ترسناک ترین صدای ممکنه.
کمی مکث کردم و در کمد رو باز کردم، چیزی توی کمد نبود.
کف پام رو روی تخته کمد گذاشتم، سفت بود؛پس نمی تونست چیز قابل توجهی باشه. رو تختی و خوش خواب رو از روی تخت برداشتم و گوشه ای پرت کردم.
این جا هم نبود؛ عسلی رو واژگون کردم که صدای بدی تولید کرد.
نگاه تیزم رو به سمت کمد انداختم، هنوز به نظرم مشکوک می اومد.
پشت کمد یه پرده بود که زیادی مسخره به نظر می اومد.
کمد رو کاملا کنار زدم و پرده رو هم کشیدم. با دیدن چهره ی ترسیده اش پوزخند صدا داری زدم.
بلا فاصله با دیدنم اسلحه ای رو از جیبش در آورد.
_بـ...برو کنار، از اینجا برو واِلا یه گلوله حرومت می کنم.

تکون نخوردم، نباید ناشیانه عمل می کردم. کمی عقب رفتم که نفس حبس شده اش کمی بالا اومد و همون موقع بر خلاف انتظارش مشتم رو توی شکمش کوبیدم؛ خم شد و اسلحه از دستش افتاد. با پا اسلحه رو عقب انداختم که شهاب برش داشت.
همون موقع که سروصدا رو شنید به اتاق اومده بود.
به زحمت از جاش بلند شد
_خواهش می کنم با من کاری نداشته باش، من یا باید سکوت می کردم یا کل خانوادم رو از دست بدم.

_راه بیوفت، اینارو بعدا ردیف کن و تحویلم بده. باهات خیلی کار دارم. هم با تو هم با اون گربه صفتی که ازش دستور گرفتی.
شهاب شونش رو گرفت و از خونه خارجش کرد، سوار ماشینم شدم. اون مرد، بزرگهمر رو هم شهاب سوار ماشین خودش کرد.
بزرگمهر وکیل مورد اعتماد پدرم بود که از از همه چیزش خبر داشت، اما وقتی که پدر به طرز بی رحمانه ای با اسلحه کشته شد، اونم زمانی که من نبودم بزرگمهر هم غیب شد.
همون موقع قسم خوردم تک تک کسایی که توی این ماجرا نقش داشتند رو پیدا کنم و نابودشون کنم.
نگاهی به ماشین شهاب کردم، پشت سرم بود.
اگه ذره ای از جانب بزرگهمر احساس خطر می کردم اون رو همراه خودم می بردم و شهاب رو کنارش میذاشتم تا حواسش بهش باشه اما بزرگمهر یه آدم ترسو بود، یه قربانی!
قربانی بازی های شهریار؛ از خیلی وقت پیش متوجه شدم شهریار همون کسیه که دنبالشم اما یه مدرک می خواستم، نه برای اثبات به پلیس! بلکه نابود کردنش توسط خودم.
صدای گوشیم بلند شد؛ نگاهی بهش انداختم. شهاب بود.
پیام داده بود
_باید کجا ببرمش؟

جوابش رو با این مضمون دادم
_دنبال من بیا؛ می فهمی.

می خواستم به خونه قبلی ببرمش، همون جایی که پدرم کشته شد. پوزخندی زدم، مطمئنا مسیر براش آشنا اومده .
از آینه نگاهی به ماشین شهاب انداختم، از این فاصله هم آشفتگی چهرش هویدا بود.
ویلا از اونجا زیاد دور نبود به همین خاطر زود رسیدیم؛ پیاده شدم و در سمت بزرگمهر رو باز کردم. با چهره ی ترسیده نگاهم کرد
_چی شد جناب بزرگمهر وکیل مستعد و مورد اعتماد پدر؟ دوست نداری وارد این خونه بشی؟ خونه ای که توش خــ ـیانـت کردی.

صورتم رو نزدیک صورتش بردم
_می خوام مزه ی خــ ـیانـت رو بهت بچشونم، نکنه خوشت نمیاد؟

همراه با اخم صاف ایستادم و گفتم
_پیاده شو.

بی حرف اضافه پیاده شد، درو باز کردم.
با دیدن خونه نفرت توی وجودم زبونه کشید و نگاهِ زخمیم رو به بزرگمهر دوختم.
مرتب پلک می زد و آب دهانش رو فرو می برد.
درسته که من با پدرم رابـ ـطه خوب و مسالمت آمیزی نداشتم اما اون پدرم بود؛ تنها چیزی که ازم دریغ کردمحبت بود، اون فکر می کرد تنها چیزی که بهش نیاز دارم پول و ثروتِ.
در داخلی رو باز کردم و هجوم خاطرات رو به جون خریدم.

«داری چیکار میکنی ؟

_داری میبینی.

سیگار رو از میون دستام کشید
_فکر نمی کنم هنوز اونقد بزرگ شده باشی که بخوای برای ذره ای آرامش به سیگار رو بیاری.

_پس از کجا باید دنبالش بگردم؟

_از کوچه پس کوچه های قلبت، اگه در قلبتو روی بقیه باز کنی می بینی که چه آرامشی پیدا می کنی.»
کتایون...تنها کسی بود که بی هیچ چشم داشتی بهم محبت می کرد.
شهاب صدام زد
_قربان.

نگاه خستم رو به سمتش سوق دادم
_اگه حالتون خوب نیست نیازی نیست شما اینجا بمونـ..

_می مونم.

قاطع گفتم تا فرصت هر حرف دیگه ای رو ازش بگیرم.
به سمت اتاق پدر رفتم، شهاب هم بزرگمهر رو همراه خودش آورد.
خوب یادمه وقتی که دنبال پدر می گشتم و جسد نیمه جونی که غرق خون بود رو توی این اتاق پیدا کردم.
یقه بزرگمهر و کشیدم و تخت رو بهش نشون دادم
_اون رو می بینی؟ همون تختیه که پدرم رو زخمی روش دیدی اما کلامی از زبونت بیرون نیومد.

فکر کردی این ماجرا تا کی مسکوت باقی می مونه؟ فکر کردی با حرف نزدنت دیگه راحت پی زندگیت می ری و خوشبخت میشی؟

_نه!

توی صورتش داد زدم
_پس چی؟ دِ یالا حرف بزن چی از پدرم دیدی که به اون شکل ناجوانمردانه بهش پشت کردی؟
شاید پول زیادی بابتش دریافت کردی.
شاید هم باهات بدرفتاری می کرد و تو به همین خاطر کینه اش رو به دل گرفته بودی.
لب باز کن، هدفت چی بود؟ چی می خواستی ؟

مثل خودم داد زد
_نه دنبال پول و مال بودم نه کینه ای داشتم. بعد از اینکه تو رفتی جز من کسی با پدرت رفت و آمد نداشت که بخواد متوجه چیزی بشه.

مکث کرد و مغموم گفت
_چه انتظاری از من داشتی وقتی عکس خونه ام رو که زنم توش بود همراه یه چاقو برام فرستادن؟
تموم این سال ها لحظه ای عذاب وجدان رهام نکرد، یه شب نتونستم بدون کابوس بخوابم.

زمزمه کردم
_فقط بگو اون کی بود؟ از کی دستور گرفتی؟ تورو می بخشم به شرط این که حرف بزنی. امنیت خانوادت رو خود من تضمین می کنم، می دونی که حرفی رو بیخود نمی زنم.

_اما من...

_فقط اسمش رو می خوام.

نفسی کشید و بالاخره لب باز کرد.
_اون...اون شهریاره
 

Aram789

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/1/19
43
218
131
16
_ردیاب ها رو کار گذاشتین؟

_بله قربان.

_شهریار که شک نکرد؟

_نه اصلا متوجه نشد.

_خوبه؛ از اون جا هم حواستون رو جمع کنید.

_حتما.

نگاهِ دیگه ای به پیامی که برای شهریار فرستاده بودم، کردم.
«منتظرم باش؛ دارم میام.»

مطمئن بودم بعد از این که این پیام رو دریافت کنه بدون توجه به چیزی به یکی از مخفی گاه هاش پناه می بره، منم همین رو می خواستم.
لب تاب رو روشن کردم و برنامه رو باز کردم؛چراغ سبز رنگ ثابت بود. بی صبرانه بهش زل زدم، می تونستم ساعت ها بی وقفه به اون نقطه زل بزنم؛ شوق نزدیک شدن به هدفم این اجازه رو بهم می داد.
متوجه گذر زمان نشدم، برام مهم نبود.
و وقتی به خودم اومدم که چراغ شروع کرد به چشمک زدن.
نگاهی به پیامم کردم؛ خونده بود. همون لحظه گوشی توی دستم شروع کرد به زنگ خوردن

_رفت؟

_بله قربان حتی ماشین هم نبرد؛ انگار ترسید چیزی به‌ ماشین وصل باشه.

زیر لب زمزمه کردم
_زیادی زرنگه؛ اما توی وهم و رویای خودش.

تلفن رو قطع کردم و کتم رو برداشتم.
خطِ پایان نزدیکه؛ خیلی نزدیک. درست چند قدم اون ورتر.


**************


بی حوصله سرم رو روی میز گذاشتم و چشمام رو بستم؛ خیلی خوابم میومد اما راحت نبودم.
از ته دل آرزو کردم که ای کاش الان توی رخت خوابم بودم.
موهام رو کمی کنار زدم و خواب آلود خمیازه کشیدم؛ تو این هیری ویری و خواب آلودگی من صدای در آتلیه هم بلند شد.
به زحمت خودم رو جمع وجور کردم و نگاهی به به در آتلیه کردم که همون پسره، ماکان رو دیدم.
ای بابا! این که همین هفته پیش سفارشش و گرفت.
چرا همش میاد اینجا؟ بفرما! اینم عاشقم شد.
هی به خودم می گم دختر انقدر جذاب نباش ولی کو گوش شنوا؟ اصلا مگه دست خودمه.
با شنیدن صدای سلامش به خودم اومدم و سلام کردم.

_خوب هستید؟

_ممنونم، خوبم شما خوبید؟

بلافاصله بعد از این حرف دهنم ده متر باز شد و خمیازه‌ کشیدم.
فکر کنم زبون کوچیکه ته حلقم و دید.
خب چیکار کنم خوابم میاد!

لبخند کمرنگی زد وگفت
_مهمونی بهت خوش گذشت؟

بگم فکم افتاد کف پام دروغ نگفتم؛ این دیگه از کجا خبر داشت؟
_من تورو به شهریار معرفی کردم.

شستم خبر دار شد،پس بگو! همه جریانا از زیر سر این بلند می شن.
تو دلم گفتم
_بزار بیام دستتو ببوسم به نشونه قدردانی، به لطف تو رفتم فهمیدم شوهرم عاشقمه و تو این سال ها تمام فکر و ذکرش بودم، انقدر دل تنگم بود همون اول کاری گرفت منو بوسید.
مدیونی فکر کنی بعد ده سال سیلی بهم زد ها. اصلا‌ راضی نیستم همچین فکری کنی.

بر خلاف تمام افکارم لبخندی زدم
_از لطفتون ممنون؛ مهمونی هم می شه گفت خوب بود. حال و هوام عوض شد.

زیر لب ادامه دادم
_اونم چه جور!

_خوش حالم که بهت خوش گذشته، خودم هم دوست داشتم بیام اما به دلایلی نشد. توی اکثر مهمونی هایی که شهریار می گیره شرکت می کنم با این که هیچ دل خوشی ازش ندارم.

خواستم بگم چه جالب منم همینطور ولی‌ چیزی نگفتم. حالا اون شاید یه چیزی از شهریار دیده باشه منی که سر جمع دوبار ندیدمش چی بلغور می کنم واسه خودم؟ البته آدم زیاد جالبی نبود و این و هرکس توی دیدار اول می فهمید؛ منم از این قاعده مستثنی نبودم.

چیزی نگفتم که خودش ادامه داد
_یه سفارش جدید دارم؛ راستش از کارِ قبلیت خیلی خوشم اومد.
همون طور که قبلا هم گفتم عشق یه هنرمند که ضمیمه ی تابلو بشه اون تابلو خیلی زیباتر می شه.

_لایق انقدر تعریف نیستم اما من واقعا کارم رو دوست دارم. بفرمایید سفارش جدیدتون چیه؟

_با این که می دونم جسارته و شاید راحت نباشی اما ممنون می شم اگه من و «تو»خطاب کنی.

لعنتی یه جوری حرف می زد که آدم نتونه نه بگه؛ انقدر محترمانه و با ادب صحبت کردنش جای هر اعتراضی رو می گرفت.

_باشه؛ پس به خواست خودتونـ یعنی خودت همین کارو می کنم.

با رضایت سری تکون داد و عکسی از کیف مردونه اش بیرون کشید؛ کنجکاوانه نگاهش کردم که عکس رو پیش روم گذاشت.
یه منظره خیلی قشنگ بود، اگه آدم مدتی بهش نگاه می‌کرد گیج می شد.
عاشقِ چنین تصاویری بودم؛ هم برای تنوع خوبه هم ساده ست.
تابلوی آهو رو تغریبا تموم کرده بودم به همین خاطر می تونستم راحت روی این تصویر جدید تمرکز کنم.
_چه خوشگله. این جا کجاست؟

_اینجا پاریسه. جایی که مادرم به دنیا اومد، با وصیت خودش همون جا هم خاکش کردیم.
مادرم این جاده رو خیلی دوست داشت؛ هروقت برای رفع دل تنگی به پاریس می رفت اولین مقصدش اینجا بود. من حتی نمی تونم هروقت دلم بخواد سر قبرش برم و باهاش حرف بزنم، می خوام هروقت دل تنگ مادرم می شم به این تابلو نگاه کنم.

زیر لب گفتم
_روحشون شاد.

تشکری کرد؛ نگاهی به چهرش انداختم.
پس مادرش یه خارجی بوده و به همین خاطره که کمی بور به نظر میاد.
فکر می کردم موهای روشنش رو رنگ کرده اما حالا که دقت می کنم کاملا طبیعی هستن.

_سعی می کنم تا چند روز آینده تحویلتون بدمش.

_مثل این که قصد نداری من و دوم شخص مفرد خطاب کنی!

سرم و خاروندم
_عادت ندارم؛ طول می کشه که عادت کنم.البته اگه تا اون موقع هنوز دیداری باشه.

به آرومی گفت
_امیدوارم باشه.

من می گم این عاشقم شده؛ بیا اینم نشونش، چه دلیلی می تونه داشته باشه برای این حرفش غیر از این که عاشقم باشه؟
از این فکر اعتماد به نفس کاذبی پیدا کردم و به آرومی پلک زدم. الان با خودش می گـه این دیوونه دیگه کیه؟ ولی اون اگه عاشقم باشه باید همه جوره من و بخواد.
نیست که منم یه دختر دم بختِ مجردم، واسه همون می گم.

_خب اگه حرف دیگه ای نیست من برم؟

نگاهی به ساعتش انداخت
_فکر کنم شماروهم معطل کردم‌.

نه پسر کجا می ری من هنوز شرط و شروطم رو نگفتم! خودمم داشت از دست چرت و پرت های مغزم خندم می گرفت.
_نه من همیشه همین موقع می رم معطل نشدم.

_خوبه. پس من با اجازتون میرم.

چند چندی با خودت؟‌ یا بگو تو یا شما.

_خواهش می کنم. خوش اومدید امیدوارم بازم شمارو توی آتلیه ببینم.

_حتما؛ خدانگهدار.

بلافاصله بعد از رفتنش پوفی کشیدم؛ چقدر رسمی حرف زدن سخته!
دو کیلو کالری سوزوندم تا بتونم عین آدم حرف بزنم. همون طور که زیر لب آهنگی رو زمزمه می کردم وسایلم رو جمع کردم.
با سرخوشی درو قفل کردم و سوار ماشین شدم. باید الان افسرده بودم اما نمی خواستم تارک دنیا بشم و بشینم غصه بخورم. نشناخت که نشناخت؛ سیلی زد که زد، بد حرف زد که...
الهی کهیر بزنه. مردشور ریختش رو ببرن یابو کش بی خاصیت، الاغ یونجه خور.
حیفِ من!حیــف.
با حرص ماشین و روشن کردم و راه افتادم؛ دلم هـ*ـوسِ پیتزا کرده بود .
ماشین رو به سمت رستوران همیشگی هدایت کردم؛ برای رفتن به اونجا باید از یه منطقه نسبتا خلوت می رفتم.
البته راه های دیگه ای هم بود اما این راه نزدیک تر بود.
تغریبا نزدیک رستوران بودم که یه نفر پرید جلوی ماشین، با وحشت زدم روی ترمز.
این دیگه کدوم خری بود؟!
پیاده شدم تا جد و آبادش و جلوی چشاش بکشم که‌ گوشام سوت کشید.
شهریار؟! این جا چیکار داشت؟!
کاملا آشفتگی از چهرش پیدا بود، انگار راهِ زیادی رو دویده بود که این طوری نفس نفس می زد.
تو این هیری ویری یادم رفته بود فامیلیش چیه که صداش کنم و بگم این چه وضعشه؟
خودش لب باز کرد و گفت
_خواهش می کنم کمکم کن.

دیگه نزدیک بود پس بیفتم.
شهریار با اون دک و پز و خدم حشم از من خواهش می کرد؟ آخه برای چی؟

_چی شده آقای ...آقای...

هرچی فکر کردم یادم نیومد فامیلش چی بوده، حالا اون وسط خندم هم گرفته بود!
پرید وسط حرفم

_دنبالمن، اگه کمکم نکنی من و میکشن.

مبهوت زل زدم بهش
_یعنی چی ؟

_سوال نپرس؛ ازت خواهش کردم کمکم کنی. این کارو می کنی؟

نمی دونستم چی بگم! با این سر و وضع مطمئنا دروغ نمی گفت. اما کی و چرا دنبالش بود؟
چطور بهش اعتماد کنم؟ همون اولم ازش خوشم نمی اومد.

_اما من...

_پدرت رو چقدر دوست داری؟ اون چی؟ تورو چقدر دوست داره؟

آروم زمزمه کردم
_من پدر ندارم.

_پس نزار دختر منم این درد و تجربه کنه.

دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم؛ دندونام رو روی هم‌فشردم و گفتم
_سوار شید.

بلافاصله روی صندلی عقب نشست، به خدا توکل کردم و پشت فرمون نشستم.
یه آدرس بهم داد و گفت برسونمش اونجا. گفت حتی اگه تا نزدیکی اونجا هم ببرمش خوبه !
سر از کارش در نمیوردم. نیمه های راه بودیم که دیدم داره توی لباسش دنبالِ چیزی می گرده.اما انگار چیزی پیدا نکرد!
حتی تهِ کفشش رو هم چک کرد، مثل این که اون چیزی رو که می خواست پیدا کرد چون پوزخند زد؛ ترسیدم.
نگاهش برخلاف کمی پیش شرور شده بود، لبم رو با زبون تر کردم، پام رو روی ترمز فشردم و ایستادم که متعجب نگاهم کرد.
_لطفا پیاده شید.

اخماش رو توی هم کشید و نگاهِ خشمگینش رو توی چشمام انداخت.
_اشتباه کردم که بهتـ...

صدام و گم کردم، چشمام دودو می زد.
این چیزی که روی گلوم بود...درست می دیدم؟
چاقو بود، رنگ از رخم پرید.

_چیکار می کنی؟

_راه بیفت.

_حواست هست داری چیـ..

داد زد
_گفتم راه بیوفت.

دستم و دور فرمون مشت کردم و به آرومی راه افتادم، نفس عمیقی کشیدم، چقدر احمقم.
هربار به نحوی از کسی که بهش اعتماد کردم زخم می خورم،‌حالا چه روحی، چه جسمی!
به شهریار اعتماد نداشتم اما اون دست روی نقطه ضعفم گذاشت. احساساتِ خاموشم رو قلقک داد، نتونستم بی تفاوت بمونم!
باشه، مهم نیست. فکر می کردم در برابر شما گاهی می شه زن بود اما نه، شما زنارو به چشم یه موجود ضعیف و ترحم بر انگیز می بینید.
باشه شهریار، الان جوری مرد می شم که از مرد بودنت خجالت بکشی!
هرچقدر می خوای زورتو به رخ بکش اما منم یه غرور دارم، یه روحیه سخت که به خیالِ خودتون مثل مرداست.
نگاهم رو توی آینه بهش دوختم، هنوز هم فکرش آشفته بود.
توی یه لحظه که دستش کمی شل شد ماشین رو کمی به سمت راست مایل کردم و افتادم توی لاین دیگه.
می خواستم چاقو از دستش بیفته یا حداقل تعادلش رو از دست بده اما...
لحظه آخر چاقو با گردنم برخورد کرد و زخم نسبتا عمیقی روی گردنم ایجاد شد.
خون بود که از گردنم سرازیر می شد. بی اختیار ماشین رو نگه داشتم، دستم رو روی زخم گذاشتم تا از خون ریزی بی وقفه اش جلو گیری یا حداقل کم کنم اما فایده ای نداشت!

شهریار سرم داد زد
_چیکار کردی احمق؟!

رمقی توی تنم نبود که جوابش رو بدم، فشارم داشت می افتاد و دنیا پیش چشمم سیاه می شد.
شهریار از ماشین پیاده شد؛ در سمت من و باز کرد و از ماشین پرتم کرد بیرون.
زانوهام با زمین برخورد کرد و سوزشی رو توی پام احساس کردم.
خودش سوار ماشین شد و لحظه ی آخر دیدم که چیزی رو انداخت کنارم. بعد هم رفت، گرد وخاک ماشین من رو به سرفه انداخت.
دستم رو تکیه گاه بدنم کردم تا واژگون نشم اما مگه چقدر می تونستم طاقت بیارم؟
سعی کردم بلند بشم و راه برم اما قدم دوم رو برنداشته زانوهام خم شدن.
خدا لعنتت کنه شهریار! خدا همتون رو لعنت کنه.
خاک های روی زمین رو بین مشتم گرفتم و فشار دادم انقدر حواسم پرتِ شهریار بود که نفهمیدم کی به این مکان رسیدیم!
کاملا از منطقه شهری خارج شده بودیم و اینجا جایی بود که سالی یک بار هم کسی ازش عبور نمی کرد.
خونی که از بدنم می رفت شالِ سفید رنگم و حتی زمین رو رنگین کرده بود.
چشمام داشت روی هم می افتاد، نخواستم اما نتونستم و چشمام بسته شد، نزدیک بود پخش زمین بشم که دستی تکیه گاهم شد و اجازه نداد.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از حال رفتم، بدون این که بفهمم اون فرد کی بوده !

********