در حال تایپ رمان صورتک دورو | sonnet کاربر انجمن نگاه دانلود

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
258320_surt_duru.png
نام رمان: صورتک
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ورو
نویسنده: sonnet کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: mahsa.s
ژانر: معمایی
خلاصه رمان:
حقیقت مطلق ؛ خنده دار ترین ترکیب کلمات ممکنه در کنار هم!
انسان چیست؟ روحی که عقل دارد، و یا جسمی که مغز دارد؟ اگر روح است ؛ پس احتمالا روح دو نفر جابه جا شده! و اگر جسم است ، به حتم به جنون دچار شده!
ادوارد را میگویم پسرک دنیای کوچک از جنس حقیقتی ساختگی...
زندگی در حق هیچکس مهربان نبوده. پس برای او نیز اینچنین است. اما ؛ شاید برای فرار ، و شاید برای تعادل ، ادوارد به بنجامین و بنجامین به ادوارد تبدیل میشود.
بنجامین کیست؟ شاهزاده رانده شده؛ یا فرشته نجات ساخته مغز بیمار ادوارد؟
در این داستان به دنبال پاسخ مطلق نباشید. چون وجود ندارد.اما برداشت برای شما آزاد است. شما تصمیم میگیرید و استدلال میکنید. راز ها را حل کرده ، و پیدا میکنید.
در نگاه اول همه چیز مبهم است. اما دقیق تر نگاه کنید. ابهامی وجود ندارد!
ادوارد وارد دنیای بنجامین میشود ، و بنجامین جای ادوارد را میگیرد.
گرداننده مملکت برزلند به پسر مرد معتاد ، و دانش آموز خرده پا به دروغ زندگی خود وارد میشود.
گیج کننده اما مشخص!
این داستان دو روی یک سکه است. شیر یا خط؟
*
ادوارد پسری نوزده ساله است. سختی های زندگی او را خواه یا نا خواه به مسیری میکشاند که تنها معجزه نجات دهده اش میشود. معجزه ای که تشخیصش از جنون نا ممکن است. ادوارد وارد بدن و دنیای بنجامین شده و بنجامین جای ادوارد را میگیرد. بنجامین پرده از راز های ادوارد برداشته ، و ادوارد برای فرار از واقعیت نیز که شده به سوی نجات دنیای بنجامین میشتابد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,431
671
پای پنجره
bcy_نگاه_دانلود.jpg
نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود

 

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
مقدمه:
صورتک...
در این جا واژه ای برای نشان دادن ظاهریست ؛ که پشت آن آنچه به عنوان خود حقیقی میپنداریم نهفته است.
این واژه میتواند سپری برای دفع بلا باشد. یا شاید میانبری برای رسیدن به هدف ، یا...،یا...،یا...
برای هرکس صورتک نقش متفاوتی دارد. پشت آنها دنیاهایی میسازیم، در آن غرق شده و از آن دنیا قضاوت کرده و تصمیم میگیریم.
پیله ای از جنس قوانین به دور خود میکشیم تا طبق آن ها عمل کنیم.
نه صد در صد همه اما احتمالا ؛ بیشتر انسانها اینچنین هستند.
پس ، نمیتوان انتظار داشت برداشت همگی از این داستان مشابه باشد. چه رسد آن که مشخص ترین موضوع این داستان دورو بودن یکی از صورتک هاست...
*
ساعت دیواری بزرگ روی دیوار ساعت 10 را نشان میداد. سالن بزرگ کرم قهوه ای خانه که به سان قصری شاهنشاهی با پرده ها و مبلمان طلایی تزیین شده بود در سکوت مطلق به سر میبرد. خانم پانسون پیشبند سفید رنگ را از دور کمرش باز کرد و روی صندلی کنار میز بزرگ آشپز خانه گذاشت. هنوز خبری از ماریا و جیمز نشده بود ؛ ادوارد و اریک را هرچند با مشقت زیاد یک ساعتی میشد که به رخت خواب فرستاده بود.
موبایل قدیمیش را از جیبش در آورد و به لیست مخاطبان رفت. روی اسم لیز متوقف شد.گوشی را به گوش خود نزدیک کرد ، پس از مدت کوتاهی صدای دخترانه ای در گوشش پیچید:
-الو؟..
هرچند دستپاچگی در صورتش دیده میشد؛ در حالی که دو دستی گوشی را گرفته بود و در چمانش برقی دیده میشد پاسخ داد:
- الو لیزی؟ حالت خوبه دخترم؟
صدای لیزی که گویی تازه متوجه شده بود چه کسی پشت خط است در گوشش پیچید:
- اه سلام مامان ممنون ... تو و اریک خوبین؟
پانسون سرش را تکان داد. انگار که لیزی میتوانست او را ببیند:
- آره عزیزم دلم برات تنگ شده اونجا جات راحته؟
صدا های نا مفهومی از پشت خط شنیده شد و لیزی سریع و بی تفاوت به ابراز احساسات گرم و صمیمانه مادرش گفت:
-اره ام ... باید برم با من کاری نداری؟
_نه عزیزم خداحا....
پیچیدن صدای بوق آزاد در گوشی مانع از ادامه حرفش شد . با نا امیدی گوشی را پایین اورد و با آن نگاه غمگین و درد آورش آن را قطع کرد.خود را به پشتی مبلی که روی آن نشسته بود تکیه داد و به فکر فرو رفت . حدود پنج سالی میشد که از شوهرش طلاق گرفته بود و حدود سه سالی بود که ازآن جایی کنه شوهر سابقش ، پس از گرفتن لیزی آن را با خود به خارج از کشور بـرده بود دخترش را نیز ندیده بود. از همان موقع بود که با اریک ،پسر ده ساله اش، زندگی میکرد . و حال استخدام شدن در این خانه را یک شانس می پنداشت.
صدای در و در پس آن صدای خشمگین ماریا به گوش رسید:
- چند بار بگم با اون بخش کاری نداشته باشید...نه نه اون حسابا بحثشون جداس
ابروان نسکافه ای رنگ ماریا که همرنگ موهایش بود ؛ چشمان درشت و کشیده اش را پوشاند. و با عصبانیت گوشی را به زمین زد به شکلی که موبایل باز شد و باتری اش بیرون افتاد. دستش را در موهای مجعدش برد و آن ها را بالا زد و پس از چند ثانیه گویی که تازه یادش آمده باشد کجاست به پانسون که با نگرانی او را مینگریست نگاه کرد ، و گفت:
-اه.. متاسفم فکر برای امشب بس باشه.
و با لبخند کوچکی سخنش را مزه دار کرد. پانسون که حول شده بود ، با دستپاچگی سرش را تکان داد و گفت:
-نه. مشکلی نیس فقط این که بچه ها خوابن.
اندکی بعد بالحن متفاوتی گویی که تازه به یاد آورده باشد گفت:
-اوه راستی شام حاضره میخواید براتون میز رو بچینم؟
ماریا با لبخند کوچک و شیرینی پاسخ داد:
- نه ممنون بیرون یه چیزی خوردم خودتو بچه ها چی؟ غذا خوردین؟
_اره ، هرچند ادوارد خیلی کم خورد و گفت سیره.
سپس بی مقدمه گفت:
-و ممنون که اجازه دادین که اریک رو همراه خودم بیارم نمیدونستم کجا بذارمش .
_نه کاری نکردم به هر حال اریکم ده سالشه و همسن ادوارده. در ضمن اگر اریک نبود ادوارد تا الان سر من و باباش رو میخورد.
سپس پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
- و غذا هارو بردار جیمز حالا حالا ها نمیاد. بیرون باشن خراب میشن منم خس....
هنوز حرفش تمام نشده بود ، که صدای خشمگین بچه گانه ای از پشت سرپانسون نظرش را جلب کرد. و باعث شد به دنبال صدا سرش را اندکی کج کند :
- چرا؟ نمیتونستی وقتی رو که روی کارات گذاشتی رو برای غذا خوردن با من و بابا بگذرونی؟
ادوارد ، با آن صورت گرد بچه گانه و قد کوتاهش همچون یک مرد بزرگ اعتراض کرده بود. با این وجود ماریا جلوی خنده اش را گرفت ؛ جلو رفت و مقابل ادوارد ایستاد و با اخمی ساختگی گفت:
-وایسا ببینم. نکنه تو به خاطر این که من و جیمز نبودیم ، غذا نخوردی و تا حالا هم بیدار موندی؟
ادوارد با اخم هایش چشمان عسلیش که درست شبیه چشمان مادرش بود پوشاند. سرش ر ابه نشانه نفی تکان داد. که باعث شد مو های نسکافه ای روشنش که تا روی گوشش می آمدند به شدت تکان بخورد :
- نه سیر بودم و با صدای داد خودت بیدار شدم.
اینبار ماریا خنده اش را با پوزخند کوچکی کنترل کرد. و با لبخند مقابل ادوارد زانو زد تا قدش در حدود قد ادوارد شود.:
- هوممم به نظرت چی بجز یه بغـ*ـل محکم میتونه خستگی مامانو از تنش بیرون کنه ؟ ها؟
سپس ادوارد را به سختی در آغـ*ـوش کشید. و در گوشش زمزمه کرد:
- و چی میتونه بهتر از این باشه که این اقا پسر با مامان گشنش یه چیزی بخوره و تو بغـ*ـل مامان بخوابه؟
اخم ادوارد جای خود را به لبخند کوچکی داد. و در حالی که نگاهش را از نگاه مادرش میگرفت تا دروغش را بهتر پنهان کند گفت:
-گشنم نیست فقط چون شما دوست دارین. و با اینکه مرد شدم ، ولی مردا هم مامانشون بغلشون میکنه.
و با اوای محکم اما مظلومانه اش نگاهش را به نگاه ماریا دوخت:
- مگه نه؟
ماریا لبخند شیرینی زد و پاسخ داد:
- معلومه مردا باید از مامانشون محافت کنن.
همان موقع ، درب بزرگ قهوهای رنگ دوباره روی لولا پیچید. و مردی که چهره اش به نزدیکی های چهل سال میخورد وارد شد.و با دیدن اعضای خانه ابرویی بالا انداخت و گفت:
-نکنه منتظر من بودین؟
ماریا با لبخند زیبایی رو به او کرد:
- چرا که نه؟
ادوارد با سرعت به سمت او دوید و مشت نمایشی به شکمش زد. جیمز در حالی که سعی داشت تظاهر کند درد میکشد ؛ دست روی دلش گذاشت و ناله کرد. اما پس از خنده شیرین ادوارد با یک حرکت اورا بلند کرد و روی شانه خود گذاشت:
-آقا رو باش خیال کردی میتونی از این کارا کنی نه؟
صدای خنده ادوارد بلند تر شد جیمز رو به ماریا ادامه داد:
-من گشنمه. امیدوارم تو هم چیزی نخورده باشی!
ماریا در حالی که دست روی دلش می کشید گفت:
-اوهوم، منم حسابی گشنمه بهتره بریم یه چیزی بخوریم. که سه تاییمون باید صبح زود پاشیم.
پس از صرف غذا ماریا رو به ادوارد گفت:
-خوب حاضری تو جیـ*ـگر مامان بخوابی؟
ادوارد نگاهی به جیمز که حواسش به آن ها نبود کرد و گفت:
-نه دیگه یه نفر دیگرو دارین مواظبتون باشه.
و سرش را بیشتر بالا داد. ماریا لبخندی به شیرینی عسل زد؛ لبخندی که فقط در نگاه یک مادر قابل مشاهده است و بینی ادوارد را گرفت. و با صدایی که از ذوق تغییر کرده بود گفت :
- باشه مرد مامان.
آن شب ادوارد با سرخوشی به رخت خواب رفت. غافل از افسوسی که از پس در دلش میماند. افسوس لحظه ای از این آغـ*ـوش که تنها سیرابی ممکن برای تشنگی دنیا بود. و حیف که شادی از الـ*کـل حتی زود تر میپرد...اوج خوش شانسی این است که وقتی آن را داریم متوجهش باشیم. هرچند، که در بیشترین مواقع اصلا به چشممان نمی آید...
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
افتاب صبح شنبه ستیزه گر نیزه های طلاییش را بر چشمانش فرود می آورد. اندکی غلت خورد اما مقاومت بی فایده بود .راه نجاتی برای فرار از کار هایی که به لطف تعطیلی شنبه در شیفت صبح میتوانست داشته باشد نداشت. و این آفتابی ،که به لطف عدم وجود پرده ، در آن اتاق شش متری جولان میراند اعصابش را بیش از پیش خورد میکرد. و بدبختی هایش را به خاطرش می آورد. پتوی کهنه را کنار زد. و روی ملحفه نشست .نگاهی به وسایل اندک اطرافش انداخت. میله چوب لباسی که چند لباس اتو کشیده و مرتب از آن آویزان بود ، یک میز کوتاه برای نوشتن و یک کوله که زیپ جیب های جلوییش در رفته بود. دستی بر چشمانش کشید. از جایش برخاست طبق عادت آن پتو و محلفه و بالشت را که حکم رخت خوابش را داشت قبل از هر کار دیگر تا کرد و در گوشه اتاق قرار داد . اندکی دست و پایش را کشید و به طرف در مهر و موم شده اتاق رفت . دور تا دور در پوسیده چوبی ،که پایدار ماندنش در این سال ها نشانه مرغوبیتش بود، به دقت عایق شده بود. به شکلی که حتی یک مولکول هوا هم اجازه عبور از این در را به خود نمی داد. با باز شدن در بوی آزار دهنده عدس سوخته باعث در هم رفتن اخم هایش شد. این بو نشان میداد که هم خانه اش زود تر از او فعالیت روزانه اش را شروع کرده است.
با همان اخم نگاهش را به مرد میان سال مقابلش ،که مو های جو گندمی پریشانش تا روی گردنش می آمد، افتاد با صدای خش داری گفت:
-میذاشتی صبح بشه؛ بعد شروع کنی. بعدشم مگه بت نگفته بودم اینجور مصرف نکن؟ خو بو برداشت خونه رو خوبه خودش نیم وجبه جنابالیم با این گلات، عطر افشانیش میکنی برامون.
پیر مرد خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت:
-درسته اینجا خونه تو هم هست ولی اول خونه منه چون الان من همه کارتم. یوقت یادت نره امروز جنسای منو بیاریا ! که میدونی بد جور به هم میریزم.
پسر سری به نشانه تاسف تکان داد. در حالی که زیر لب غر و لند میکرد به سمت در کوچکی که خوردگی های روی سطحش متناسب با لکه های کنده شده دیوار بود ،و در وسط به اصطلاح سالن دوازده متری رنگ و رو رفته ، که به نظر در دستشویی و حمام میرسید رفت:
- تهشم همین جنسای تو نداشته هام هم ازم میگیره!
کتانی های تمیزی به پا کرده بود . هرچند در چند جایش به نظر میرسید چسبش در حال باز شدن باشد. با این وجود که هوا روشن شده بود؛ موش ها به خود اجازه خروج از پناهگاه هایشان را داده بودند. و در میان آشغال های کنار خیابان پرسه میزدندو این بوی تعفن جدا ناشدنی از این خیابان های پایین شهر معطر ترین مکان ممکن را برای موش ها و حیوانات فاسد ساخته بود. با اندکی پیاده روی، و حدود بیست دقیقه سوار بر مترو از آن فرش به عرش رسید. خیابان های شلوغ مرکز شهر؛ نظم و تمیزی آن به هیچ عنوان قابل قیاس با محل زندگیش نبود اما چه میتوان کرد؟ حال آنکه انتخابی بر عهده او نبود درواقع ادوارد چون بازیچه ای کوچک برای سرگرمی دنیا بود ولی دنیا اگر مهربان ترین بازیکن نباشد؛ خلاق ترین آنها در انتخاب بازی است.
صدای آویز زنگ دار در کافه رستوران ارکیده ، که در مرکز شهر قرار داشت و به سبک و سیاق قدیمی تزیین شده بود، پیچید. و باعث جلب توجه دختر سبزه حدود بیست و خرده ای ساله ای که بلند قد و درشت اندام بود شد. و عامل که دست از تمیز کردن میز مقابلش بکشد و چشمان مشکی اش را به چشمان عسلی ادوارد بدوزد لبخند کوچکی گوشه لبش ظاهر شد:
-چه عجب آقا تشریف آوردن.
ادوارد با ضمیمه کردن یک لبخند کوچک پاسخ داد:
-سلام ببخشید سوزی امروز دیر شد.
سوزان حالت با نمکی به صورتش داد وگفت:
-من نه ؛ هنر کنی رییس رو راضی کنی.
همین موقع صدای پیر مردی از پشت سر شنیده شد:
-نگران نباش سوزان امروز تا دو برابر دیروز در نیاره نمیذارمش بره.
ادوارد با لبخند رو به پیرمرد مؤدبانه سلام کرد و پس از عبور از میان میز و صندلی هایی که ردیف در دو طرف دیوار چیده شده بود ، و فضا را کشیده تر نشان میداد، تا رسیدن پیشخوان چوبی تزیین شده که تعدادی صندلی مقابلش همیشه به نظم و کج چیده شده بود ، و در پس آن رختکن و تعویض لباس هایش مشغول به کار شد. شنبه بود و با این وجود که مدارس تعطیل بودند اما کارمندان زیادی برای خریدن قهوه و شیر کاکائو می آمدند. اما یک چیز در همه آنها مشترک بود. هیچ کدام نمیماند. هر کدام پس از گرفتن سفارش خود به سرعت آنجا را ترک می کردند و همین امر کار را برای ادوارد و سوزی آسان تر میکرد .
حدود ساعت 10:30 دیگر پرنده هم پر نمیزد. پس از تمیز کردن میز ها ادوارد گوشی قدیمیش را در آورد و با رسیدن به اسم اریک شروع به نوشتن یک پیام کرد:
-سلام امروز عصر چکاره ای؟
_مثل همیشه هیچکاره اما اگه برنامه ای داری از بیکاری درمون بیاری بگو
_ساعت6:30 سر خیابون 4 باش همونی که یکم از رستوران پایین تره
_اونی که به یه پارک ختم میشه؟
_همون
_باشه
ساعت 6 شده بود و رییس در رستوران نبود. سوزی داشت با گوشی اش بازی میکرد و رادیو برای خودش سخن میراند :
- گروهی از گروگانگیران به فرزندان جوان سیاست مداران حمله کرده اند طبق آخرین خبر ها هدف آنها مخالفت با دولت و معامله ارز است. پلیس به شدت سعی در مقابله با این گروه را دارد.
ادوارد پوزخندی به این خبر احمقانه زد و با صدایش نظر سوزی را به خود جلب کرد:
- به نظر میرسه امروز خیلی بیکار باشیم ...
سوزی که به نظر با این جمله آشنایی داشت ، بدون اینکه سرش را بالا آورد با بی حوصلگی گفت:
-منظور؟...
ادوارد به شکل نمایشی سرش را خاراند:
-خب .. امشب جام وایسا برات جبران می کنم.
سوزی باز دم عمیقی را از ریه اش خارج کرد و سرش را بالا آورد:
- خب پس بهتره دوشنبه شب جبران کنی.
ادوارد با پوزخند کوچکی پرسید:
- یه قرار دیگه؟ این چندمیش میشه؟
سوزان چشم غره ای به او رفت:
- هرچند که فضولیش به شما نیومده اما نوزدهمی مشکلیه؟
ادوارد با لبخند شانه اش را بالا انداخت :
-اومم نه چه مشکلی ایشالا تا قبل بیستمی نیمه مفقود شدت پیدا بشه.
و قبل از اصابت دستمال سوزی وارد رختکن شد و لباسش را عوض کرد. ربع ساعت بعد در پارک مذکور و بر روی نیمکتی ،که چوب های سطحش کنده شده بود، نشسته بود. فضای پارک در ظاهر معمولی بود. درختان کاج سر به فلک کشیده و در سطح پایین تر درختان مرکبات که به دلیل هوای پاییزی رو به زردی میرفتند. کاشی کاری های پوسیده ای که نشان میداد این پارک سالهاست که پذیرای اقشار مختلف مردم بوده است. و شاید در نگاه اول تنها خلوت بودنش آن را متمایز میکرد اما شاید همین اندک افراد حاضر ترس را برای حضور به جان کسی که به این جا تعلق نداشت می انداخت!
چند دقیقه ای نگذشته بود ؛ پیرمردی با ریش های سفید و کلاه کاموایی ، که مو های کم پشتش را میپوشاند، با فاصله از او روی آن صندلی نشست .
-مثل همیشه شنبه سر ساعت 6:15 خوشم میاد تو هم مثل من خوش نداری دیر کنی!
ادوارد زیر چشمی نیم نگاهی به او انداخت و با بی توجهی پاسخ داد:
- جنسام حاضرن؟
پیر مرد دست در جیب شلوار فرسوده اش ،که اندکی برای آن شکم بزرگش تنگ بود، کرد و کیسه سیاهی را بیرون آورد :
- همون همیشگی بدون اضافه و کم.
ادوارد کیسه را از او گرفت .و مقدار کمی از محتویات آن را ، که همرنگ کیسه بود در آورد. و با فندک فلزی شیک اما قدمیش سوزاند. بوی عدس سوخته در هوا پیچید ، با استشمام این بو ماده سیاه رنگ را به سمت باغچه پشتش پرتاب کرد. و از جیبش مقداری پول در آورد و به سمت پیرمرد گرفت. پیرمرد نگاهی به پول و نگاهی به ادوارد کرد و با پوزخندی
گفت:
-پوفف؛ د نشد دیگه قیمتا بالا رفته پسر!
ادوارد نیم نگاهی به او انداخت .و با پوزخند تلخی که طعم تهدید داشت دهان گشود:
-اینجوریاس؟
پیرمرد بدون توجه به حالت ادوارد سری تکان داد و گفت:
-همینجوریاس!
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
اینبار ادوارد با حالت جدی تری نیم خیز شد تا دهانش نزدیک گوش پیرمرد قرار بگیرد:
-ببین پیرمرد به حرمت این دو سالی که هر یک هفته درمیون ازت خرید کردم تا حالا رو حرفت حرف نزدم. ولی یادت نره منو نمیتونی سیاه کنی به اندازه کافی ازت آتو دارم که اگه تا پنج دقیقه دیگه لوت بدم تا شب بی برو برگشت گرفتنت. اما تا وقتی هم تو با من هم من با تو راه بیام اتفاقی نمیوفته.
سپس به سر جای قبلی خود برگشت پیرمرد در حالی که سیگاری بیرون می آورد گفت:
-د تند نرو دیگه پسر منو لو بدی پای خودتم گیره.
ادوارد لبخندی از سر لجبازی زد:
-د نه د خودتم میدونی من پاکم راهی نداری که بتونی من و گیر بندازی .
پیرمرد سیگار را از دهانش بیرون آورد و دود آن را با شدت از ریه هایش بیرون داد :
-حالا یه جور با هم راه میایم.
و پول را از دست ادوارد گرفت. سپس ادامه داد:
-لااقل بگو تو که خودت مصرف نمیکنی برا چیته نکنه تو هم تومدرست ساقی؟ حتی اگه باشی هم مشکل نداره! میذارم رو حساب یه شعبه دیگه!
و لبخند مضحکی را ضمیمه حرفش کرد.
-نه کلا اهلش نیستم.
-معلومه که علف نمیکشی. وگرنه انقد قازغازف نبودی . اما هرچی مصرف میکنی بت نساخته هر بار میبینمت لاغر تر از بار قبلی فک نمیکنم انقدرا هم پاک باشی نه؟
ادوارد پوفی کرد و در حالی که به اسمان نگاه میکرد پاسخ داد:
-نمیدونم تو کی میفهمی انقد نباید تو کار مشتریت فضو...
همین موقع صدای آژیر مانع از ادامه حرفش شد. پیرمرد با شتاب از جایش بلند شد:
- ماموران حتما دوباره حوصلشون سر رفته اومدن اینجا!
سپس در حالی که میدوید گفت:
-تو هم دمتو بذار رو کولت و دور شو پسر.
ادوارد نیز با شتاب از جایش بلند شد و کلاه لبه داری را از جیب پشتی شلوارش در آورد. و به سر کرد و در حالی که به سمت یکی از خروجی های پارک میرفت و سعی داشت رفتارش را معمولی نشان دهد تا نظر پلیس مبارزه با مواد مخـ ـدر را جلب نکند شماره اریک را گرفت . ولی پس از چند بوق قطع شد. در حالی که از عصبانیت و استرس لبش را میگزید دوباره شماره را گرفت اینبار صدای عصبی اریک را شنید:
-تو راهم بذار برسم.
با صدای مضطربش مانع از ادامه حرف اریک شد:
-کجایی الان؟
اریک با صدایی که نشانه گیج شدنش بود پاسخ داد:
- نرسیده به پارک.
-خوبه دم در پارک وایسا کلاه کاسکت همراته؟
-از کی نگران ایمنی تو؟
ادوارد با صدایی که تقریبا به فریاد شبیه بود گفت:
-همراته؟؟
-آ...آره
-خوبه کلاه کاسکت و سرت کن. نزدیکای درهم پلاک موتورتو بپوشون آماده حرکتم باش که تا رسیدم بریم.
-امااا....
تماس قطع شد.ادوارد سرعت قدم هایش را بیشتر کرد که صدایی از پشت سر نظرش را جلب کرد:
-پلیس سر جات وایسا!
با شنیدن این صدا شروع به دویدن کرد. صدای پا هایی را که نزدیک تر میشدند از پشت سرش میشنید. تمام قوای خود را به پاهایش منتقل کرد و با تمام توان دوید از هر راهی سعی میکرد مانع از آن ها شود. از روی چند مانع سر راه پرید و با رسیدن به حدود شش هفت پله پیش رویش سعی کرد از آنها بپرد. اما موقع فرود به زمین خورد و درد بدی در پایش پیچید نفسش به شماره افتاده بود. تمام سعیش را در دوباره به پا شدن کرد اما اوضاع اصلا خوب پیش نمیرفت ؛ مامور ها به او نزدیک و نزدیک تر میشدند ، بدون توجه به درد شدید پایش با سرعت به دویدن ادامه داد. کم کم میتوانست در خروج را ببیند و اندک امیدی در دلش جوانه زد اما با رؤیت ماشین پلیس در کنار درب خروجی پارک آن کور سوی امید نیز محو شد. فورا مسیرش را به سمت یکی از دیوار های حاشیه پارک تغییر داد و خود را به درخت پرتغال بی برگی که در نزدیکی آن بود رساند . فاصله اش با مامور ها حدود شش متر بود با چالاکی از درخت بالا رفت و از لبه دیوار پرید که درد جان فرسایی در تنش پیچید. هنوز از شدت درد روی زمین نشسته بود که دستی بر بازویش احساس کرد که باعث شد با شتاب رویش را برگرداند اما ...
با دیدن اریک ارامشی بر قلبش حاکم شد از جا بلند شد وهردو سوار موتور شدند با دست به شانه اریک زد:
- زود باش زود باش حرکت کن.
اریک به حرف او عمل کرد و با یک گاز موتور را به پرواز در آورد. ادوارد با نگرانی پشت سرش را نگاهی انداخت ولی خوشبختانه پلیس ها برای یافتن او وقتشان را تلف نمیکردند. قلبش به گونه ای میکوبید که گویی میخواست قفس سـ*ـینه اش را بشکافد و از آن خارج شود از شدت اضطراب و تحرک در این هوای سرد بلوز هرچند نازکش نیز از این عرق به تنش چسبیده بود. و آنچنان هول شده بود که حتی متوجه اریک که با او حرف میزد نمیشد. که توقف ناگهانی موتور او را به خودش آورد بهت زده رو به اریک کرد:
-چرا وایسادی؟ ممکنه دنبالمون کنن!
اریک در حالی که کلاه کاسکت را در می آورد با نفس عمیقی که به آهی تاسف بار بی شباهت نبود پاسخ داد:
-خیلی دور شدیم ولی...
در حالی که دستش را در مو های قهوه اییش که همرنگ چشمانش بودند میکشید و آن ها را عقب میبرد با دندان قروچی آشکارا که فک مستطیلی شکلش را جلو و عقب میبرد و صورتی در هم رفته ادامه داد:
-ولی تو اونجا چه غلطی میکردی؟ ها؟
با صورت خشمگینش ادوارد را مینگریست ادوارد در حالی که خود را بی توجه نشان میداد از موتور پیاده شد و گفت:
-ممنون که کمکم کردی دیگه اینجور نمیشه. من میرم خونه.
اریک با فریاد نسبتا بلندی مانع از او شد:
-د لعنتی این چه وضعیتیه؟ ها؟ هر روز یه حرکت جدیدی ازت میبینم . اول که بیخیال درس خوندن شدی بعدشم فقط پول جمع کردن کجاست اون روزایی که میگفتی شکمم سیر شه کافیه؟ ببینم نکنه تو هم راه بابات و در پیش گرفتی؟..
به نظر نمیرسید حرف های اریک تمامی داشته باشد که ادوارد با فریادی مانع او شد:
-هر چی میخوای بم نسبت بده ولی اون زهر ماری ها که زندگیمو ازم گرفت نه ! اگر هم میبینی تو اون پارک خراب شده بودم خودتم خوب میدونی چاره دیگه ای ندارم. اگه بخوام یه جا نگهش دارم مجبورم خودم موادشو براش جور کنم. وگرنه معلوم نیس چه کاری ازش سر بزنه ممکنه یه چیزی بندازن بهش ... باورم نمیشه حتی تو هم این فکرو در مورد من میکنی!
آخرین کلمات را با لحن آرام تری ادا کرد. سپس پوزخند دردناکی زد و به گوشه ای خیره شد .اما اریک ، بیشتراز آنچه که ادوارد تصور میکرد با رفتار ها و راست و دروغ های ادوارد آشنایی داشت. پس با لحنی عصبی و کوبنده به موعظه هایش ادامه داد:

-چند وقته خودتو تو آینه ندیدی ها؟ حاضرم شرط ببندم بالای 15 کیلو وزن کم کردی. ازم انتظار داری اینو اثر چی بدونم ادوارد ها؟ الان حدود یک سالی میشه که دارم میبینم هر روز عوض میشی. نمیدونم چیه که نمیخوای بذاری حتی منم بدونم ولی میدونم دیگه چیزی جز یه پوسته تو خالی نیستی .
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
ادوارد با لحن آرامی پاسخ داد:
-خیلی خوب فهمیدم نگرانمی. نترس مواد مصرف نمیکنم بقیشم به خودم مربوطه. میتونی برسونیم خونه؟
اریک سری به نشانه تایید تکان داد و رفت تا دوباره سوار موتور شود. به نزدیک ادروارد که رسید نا محصوص ضربه ای به پای ادوارد زد که چهره ادوارد به شدت در هم رفت و آه خفه ای از گلویش شنیده شد.
ادوارد با خشم اورا نگاه کرد که اریک در جواب با سر به پایش اشاره کرد:

-اول بریم بیمارستان.
که ادوارد با حالتی که عصبی و شتاب زده به نظر میرسید به سرعت گفت :
-بیمارستان برای چی؟ چیزیم نیس یکم پام ضرب دیده. یه مسکن درستش میکنه.
اریک شانه ای بالا انداخت و موتور را به حرکت در آورد . اندک مسیری تا کوچه کثیف و کهنه مانده بود که زنگ گوشی اریک به صدا در آمد و پس از مکالمه کوتاهی گوشی را قطع کرد و گفت:
-کاری پیش اومده مشکلی نداری بقیش رو خودت بری؟
ادوارد در حالی که از موتور پیاده میشد پاسخ داد:
-نه بابا چه مشکلی بقیه راهو خودم میرم .
اریک پس از خداحافظی به سرعت از آنجا دور شد. قدم در کوچه تنگ و تاریک همیشگی نهاد. دردی که در پای راستش میپیچید شدید بود ؛ اما نه به شدتی که گرگ جالون دیده ای را از پا در بیاورد . با این وجود قدم زدن با بدن سالم نیز در این کوچه ها در تاریکی جایز نبود حال آنکه از شدت دردی که در بدنش میپیچید نفس هایش به شماره افتاده بود با این حال در تغییری ظاهرش دیده نمیشد و حدالامکان سعی در راست راه رفتن داشت. شاید فکر درست برای چنین آدمی اگر خوش فکر این بود که:«ایکاش فقط پایم درد میکرد !»و برای انسانی منفی نگر این بود :«چرا من؟» اما این پسر در هیچ کدام از این دو دسته جای نداشت. به خوبی یاد گرفته بود از فکر های بیهوده بپرهیزد. چرا که انسان ها تنها برای هدفشان زنده اند حتی اگر این هدف زنده بودن باشد...
کلید را در قفل در چرخاند. بوی همیشگی می آمد اما کمتر از صبح بود. جیمز در همان گوشه کنار پنجره لم داده بود و در انزوای خود آسمان شب را مینگریست. با سلام ادوارد رویش را به سمت او برگرداند:
-سهم این دو هفتمو آوردی؟
اما هنوز ادوارد پاسخی نداده بود که جیمز گفت:
-چرا کجکی راه میری؟
ادوارد سر جایش ایستاد و سرش را به سمت جیمز کرد:
-مگه مهمه؟
سپس دست در جیبش کرد و دستش را در آن چرخاند و اخمش اندکی در هم رفت. دستش را در جیب دیگرش کرد و اخمش بیش از پیش در هم شد. هر جای ممکن از لباس هایش را گشت اما خبری از آن ها نبود! جیمز با تردید و صدایی که موجی از عصبانیت در آن شنیده می شد پرسید:
-چی شده ؟ دنبال چی میگردی؟
ادوارد در حالی که دندان ها و چشم هایش را به هم میفشرد زیر لب زمزمه کرد:
-حتما موقع فرار افتاده!
اینبار جیمز شتابان از جایش بلند شد. و هرچند به دلیل اضافه وزنش و کمر و زانوان بیمارش خمیده بود محکم ایستاد. و با صدای نسبتا بلندی پرسید:
-چی افتاده ها؟
ادوارد که اهل طفره رفتن نبود با صدای بلندی پاسخ داد:
-زهر ماریات رو گم کردم.
هنوز صدایش ساکت نشده بود ؛ که صدای بلند سیلی در خانه پیچید. با شگفتی دستش را جای سیلی پدرش کشید و با تعجب سرش را بالا آورد. چشمانش از فرط تعجب تا آخرین حد ممکن باز شده بود نفسش سریع تر از حد معمول بود و صدای دندان قروچش آشکارا شنیده میشد. تنها دو کلمه از لای دندان هایش خارج شد :
-ازت متنفرم.

پس از این حرف از آنجایی که میدانست بیش از این نمی تواند دست های مشت شده اش را کنترل کند از آن جا خارج شد. اینبار درد در پا یا پهلویش را حس نمیکرد. اینبار روحش درد میکرد اینبار این روحش بود که بیش از همه در عذاب بود به هر شکلی خود را به پارک نزدیک خانه رساند .یک پارک محله ای قدیمی با تاب ها و سرسره ای زنگ زده. اسمان شب تاریک و بی ستاره بود و تنها مهتاب و چراغ سوسو کن کنار خیابان روشن گر تاب هایی که با زنجیری زنگ زده آویزان بودند میشد. مثل همیشه خلوت بود. روی یکی از تاب ها نشست و سرش را در میان دستانش فرو برد دندان هایش را به هم میفشرد و در این هوای سرد خیس عرق شده بود. موهایش را چنگ زد صدای فریاد بلندش در فضا پیچید از ته دل فریاد بلندی زد. فریادی که حتی ذره ای از فریاد درونش را پوشش نمیداد چرا که مهر سکوت مدتها بئد که بر دهانش کوبانده شده بود! شاید وقتی از بیرون به زندگی او نگاه کنید فکر کنید شاید یک معجزه بتواند او را از این منجلاب به اصطلاح زندگی نجات دهد! اما به حتم این معجزه چیزی نبود که کسی که از زنده بودن دست کشیده توانایی تقبل آن را داشته باشد. هرچند که این معجزه خوب باشد.
و این گونه بود که معجزه آغاز گشت...
نیم ساعتی از موقعی که به آن پارک دور افتاده بود میگذشت که صدای پایی که نزدیک میشد به گوشش خورد. و اندکی بعد از دور دست چهره جوان پسر چشم رنگی ،که چشمانش در صورت کشیده و پوست تیره مو های سیاهی که در مغایرت با آن چشم ها بود ،دیده شد . پسر روی لبه سرسره نشست و نخ سیگاری را به لب گذاشت ادوارد از گوشه چشم نگاهی به او انداخت:
-لطفا سیگارت رو روشن نکن .
پسر متعجب از حرف ادوارد نیم نگاهی به او انداخت. و با بی تفاوتی سیگار را روشن کرد. ادوارد از جایش بلند شد و با عصبانیت مقابل پسر غریبه ایستاد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

-فکر کنم ازت خواستم سیگارتو روشن نکنی!
پسر با بی توجهی به کارش ادامه داد و این کارش با عث پایان یافتن صبر ادوارد شد. با خشم یقه پسر را گرفت و او را از لبه سرسره بلند کرد و سیگار را از میان لبانش بیرون کشید و روی زمین پرت کرد اینبار پسر با خشم فریاد زد:
-هویی چکار میکنی عوضی؟
ادوارد با دستش او را به عقب حول داد:
-خودت چی ها؟
پسر با خشم دستش را بالا آورد تا مشتش را به صورت ادوارد بکوبد اما ادوارد تلو تلویی خورد و در مقابل دیدگان بهت زده پسر به زمین افتاد. با تعجب به جسم بی جان ادوارد نگاه میکرد رو زمین نشست و با دستش اندکی ادوارد را تکان داد اما دریغ از ذره ای حرکت ! نفس های پسر از شدت استرس تند شده بود رنگ شخص مقابلش با گچ دیوار بی تفاوت بود. با ترس انگشتانش را روی گلوی ادوارد گذاشت که چشمانش از ترس بیش از پیش باز شد نبضی که زیر انگشتانش حس میکرد بسیارضعیف بود....
***
صدا های مبهمی از دور و برش میشنید. به سختی میتوانست در میان آن خواب و بیداری برخی از کلمات را تشخیص دهد:
-چرا هنوز بیدار نشدن؟
_شاید واقعا جابه جایی انجام شده باشه!
_نه این محاله...
گرمی نور را از پشت پلکش حس کرد. بدنش کمی کز کز میکرد اندکی خود را تکان داد تا از کز کز آن کم کند. لحظه ای نرمی زیر بدنش نطرش را جلب کرد. از کی آن پتوی مندرس در کف آن اتاق کوچک تا این حد نرم و راحت شده بود؟
هنوز چشمش را باز نکرده بود که به فکر موقعیتی که در آن قرار داشت افتاد درست به یاد نمی آورد کی ، چرا و حتی چگونه به این خواب رفته است. اندکی مردمکش زیر پلکش لغزید چه حس دل نشینی در تمام بدنش پیچیده بود! از آخرین باری که هیچ دردی رادر بدنش حس نکرده بود مدت ها می گذشت.
لای چشمش را باز کرد تصویر تاری از رنگ هایی مبهم در زمینه ای سفید مقابل چشمانش میدید. چند باری پلک زد نقاشی زیبایی از گل های لادن نظرش را به خود جلب کرد. اندکی بیشتر به ذهنش فشار آورد اما هیچ توجیهی برای اینکه ممکن است کجا باشد نداشت حس کرختی در بدنی که در آن قرار داشت پیچیده بود . حسی متفاوت از همیشه. در ابتدا فکر میکرد این حس تنها به دلیل عدم حس درد های مداومش است اما حال میدید که بسیار فرا تر از داشتن یا نداشتن درد است ؛ گویی که در بدن خودش نباشد. ترسی ناشناخته ، جایش را به آن آرامش داد. باز پلک زد اینبار متوجه شد که انگار نمیتواند همه تصویر مقابلش را ببیند! با اندکی دقت متوجه شد نمیتواند پلک راستش را تکان دهد هر ثانیه اضطرابش بیشتر میشد . چرا که با هر نفس بیشتر میفهمید با هر چیز حتی بدنش بیگانگی دارد پس از چند ثانیه از باز کردن چشمش با ترسی که حال حتی تشدید شده بود رویش را به سمت راست یعنی درست به همان طرفی که چشمش نمیتوانست ببیند برگرداند با دیدن چهره های نا آشنا اضطرابش بیش از پیش شد بجز ادوارد چهار نفر دیگر در آن اتاق بسیار بزرگ ،که چیدمانی ساده داشت، دیده میشدند. دختری قد بلند با کت و شلواری شیک و دخترانه سفید که طرح های ریز و کار شده سفیدی روی آن وجود داشت که با پیراهن زمینه مشکی که با نقطه های سفید زیر آن ترکیب زیبایی ساخته بود و مو های قهوه ای روشن بلندش که از پشت بسته شده بود و ادامه اش روی شانه اش قرار داشت و چشمان سبز آبیش رنگ دریا را یاد آور بود. در کنار او دو پسر با کت و شلوار هایی مشکی بودند. یکی از آن ها قدی بلند و دیگری قد متوسطی داشت پسر بلند قد مو هایی قهوه ای با رگه هایی از بلوند و چشمانی به رنگ قهوه ای روشن ؛ و دیگری موها و چشمانی مشکی داشت. نفر چهارم دختری با قد متوسط و کت و شلواری مشکی و رسمی بود. مو های بلوندش را پشت بسته بود و چشمان عسلیش در صورت گرد و جوانش میدرخشید. هر چهار نفرشان چهره های جوانی داشتند و به نظر در سومین دهه زندگیشان بودند.
دختری که کت و شلوار سفید به تن داشت با دیدن ادوارد لبخند سرد و کوچکی زد و اندکی جلو آمد و با محبتی که ظاهری به نظر میرسید گفت:
-به نظر میرسه بهوش اومدید .
ادوارد با تعجب سر جایش نشست. قلبش با آخرین سرعت ممکنه می کوبید و نفس هایش تند شده بود. با بهت و ترسی که از صدایش خوانده میشد گفت:
-ببخشید ولی این .. اینجا کجاست من .. من کجام؟
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
دختر سفید پوش با لحن انکارکننده ای پاسخ داد:
-خونتون مشخصا .
خانه ؟ چه حرف احمقانه ای خانه اجاره ای ادوارد در بهترین حالت نصف این اتاق بزرگ بود. اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود. تنها توجیح منطقی که به ذهنش میرسید شوخی های احمقانه شبکه های تلوزیونی بود. پس از روی ترس لبخند احمقانه ای زد:
-میگم که نکنه دوربین مخفیه نه ؟ خیلی خندیدم میشه تمومش کنید؟
دختر با لحنی شبیه به تعجب پاسخ داد:
-ببخشید جناب بنجامین ولی متوجه منظورتون نمیشم اگه ممکنه یکم واضح تر حرف بزندید.
ادوراد آشکارا نفس نفس میزد حتی اگر دوربین مخفی بود تا حالا دیگر باید تمام میشد. فکر های احمقانه در سرش میپیچید ناگاه به یاد اخباری که دیروز بعد ازظهر از رادیو رستوران شنیده بود افتاد. عرق سردی از گوشه پیشانی اش چکید اشتباه گرفتن ادوارد با فرزندان سرمایه داران بزرگ پس از این هشت سال بیش از حد غیر منطقی به نظر میرسید اما با این وجد شانسش را امتحان کرد. به سختی و بریده بریده گفت:
-خواهش میکنم چی از جونم میخواید؟ من پول یا مال و منالی ندارم ، به کاهدون زدین لطفا ولم کنین برم.
دختر سرش را پایین انداخت و آهی عصبی کشید. سپس سرش را بالا آورد و با لبخند عصبی ادامه داد:
-اما جناب بنجامین...
اینبار ادوارد با فریادی حرفش را قطع کرد :
-من بنجامین نیستم.
- سپس با لحن آرام تری ادامه داد:
-همین الان بگین من کجام و چجور میتونم برگردم وگرنه به پلیس شکایت میکنم .
دختر سفید پوش با بغض او را مینگریست. و سه نفر دیگر سرشان را پایین انداخته بودند. دختر سفید پوش که به نظر میرسید بیش از این نمیتوانست بغضش را نگه دارد سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت. ادوارد رو به سه نفر دیگر کرد اخمش به شدت در هم رفته بود و مردمکش روی آنها میچرخید. آرام و زیر لب با خود گفت:
-لابد خوابم آره حتما خوابم حتی اگه شبیه خواب نباشه آره بیدار شو ادوارد بیدار شو.
صدای نازکی در گوشش پیچید . دختر مو بلوند چند قدمی جلو آمده بود و با صدای آرامی گفت:
-شما خواب نیستید. و البته درک میکنم که نمیتونید بفهمید چه اتفاقی افتاده . احتمالا از نظر شما غیر ممکن باشه اما لطفا یکم صبر کنید تا بانو بریاتا آروم شن و خودشون بیان براتون توضیح بدن!.
هرچند که هنوز گیج بود و متوجه بسیاری از مسائل نمیشد لحن دختر به طرز معجزه آسایی از اضطرابش کاست و باعث شد تنها به آرامی سرش را تکان دهد. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که دختر سفید پوش دوباره وارد شد. وقتی مقابل ادوارد رسید نفس عمیقی کشید و برای لحظه ای چشمانش را بست و شروع به صحبت کرد:
-خوب با توجه به وضعیت به وجود اومده فکر میکنم لازمه یه چیزایی رو براتون توضیح بدم. اول اینکه احتمالا شما درکی از حرفی که میزنم نداری و فکر کنی که خیالاتی شدی. اما دارم عین واقعیت رو میگم اسم این کشور برز لند هست. و من فرزند ارشد حکمران این کشور بریاتا هستم.

سپس پس از کمی مکث ادامه داد:
-خوب من یک برادر کوچکتر به نام بنجامین داشتم که در واقع فرزند پدر و مادرم نبود و رابـ ـطه خونی نداشتیم. ولی به برخی دلایل سیـاس*ـی مذهبی اون به عنوان یک شخصیت سیـاس*ـی وظایفی بر عهده داشت. اما بخشی از وظایفش باعث شدن که برای سر و سامون دادن برخی مسائل ایشون تصمیم گرفتن که طبق مراسماتی آیینی و تاریخی عمل کرده و به همین ترتیب شما اینجا هستید.
ادوارد با چهره ای که کاملا مشخص بود گیج شده است بریاتا را نگاه میکرد با خود اندیشید چه حرف های بی معنایی چرا اورا بنجامین مینامیدند؟ اگر خواب است پس چرا به طلوع بیداری نمیرسد؟ چرا دلش گواهی میدهد که این دختر غریبه راست میگوید؟ یعنی ممکن است از فشار مشکلات به جنون کشیده شده باشد؟! تنها چیزی که به خوبی میدانست این بود که دوست دارد این خواب را باور کند نه بیداری را! با لحن ملتسمانه ای آخرین شانسش را برای منطقی جلوه دادن امتحان کرد:
-میبخشید ولی اگه شوخی نیست ؛ منو با شخص دیگه ای اشتباه گرفتید به هر حال من اون کسی که شما فکر میکنید نیستم .
بریاتا لبخند تلخی زد و در حالی که سرش را تکان میداد گفت:
-در واقع من هیچ تصوری از این که شما کی هستید ندارم.
دیگر بیش از اندازه گیج کننده به نظر میرسید با حالت عادی تری نسبت به قبل گفت:
-من واقعا گیج شدم.میشه یجور بگید که منم بفهمم اینجا چه خبره؟
بریاتا نفسش را با آه غلیظی بیرون داد:
-خوب میدونم که رو به رو شدن با این موضوع احتمالا براتون خیلی سخت شده. اما مطمئنن خودتون از وقتی بیدار شدید یه چیزایی رو حس کردید. شما اطلاعی راجع به سفر به جهان موازی ندارید؟ به نوعی اگر بخوام این موضوع رو براتون باز کنم باید بگم شما در بدن خودتون در یک جهان دیگه هستید ! و میتونم این رو بهتون نشون بدم. فقط ازتون میخوام آرامشتون رو حفظ کنید.
سپس به یکی از آن دو پسر اشاره ای کرد و او آینه چرخشی ای را که سطح جیوه اندودش رو به ادوارد بود آورد و مقابل ادوارد قرار داد ادوارد با ترسی جدید که حتی خودش نیز نمیدانست ناشی از چیست دستش را به سمت آینه دراز کرد که ناگهان متوجه موضوع دیگری شد. ظاهر دستش متفاوت بود! جای دستی زمخت و پهن دستی کشیده را مقابل خود میدید و همین امر ترسش را بیشتر میکرد. این شواهد نمیتوانست حقیقی باشد چشم راستش که باز نمیشد احساس متفاوتی که داشت و حال دستی که به دست همیشگی خودش بی شباهت بود با ترس آیینه را برگرداند ....
نفسش در سـ*ـینه حبس شده بود. حتی پلک نمیزد با دیدن تصویر درون آینه خشکش زده بود. آیینه چهره پسر جوانی با مو های جو گندمی را نشان میداد به جای صورت کشیده ادوارد صورتی گرد داشت و موهای کوتاه مجعدش روی چشم راستش را پوشانده بود. چشم چپش به دلیل تعجب ادوارد حتی گرد تر شده بود و عنبیه خاکستری رنگش را به وضوح نشان میداد بینی کشیده شبیه به بینی ادوارد و لبی جمع و جور و اندکی برجسته داشت و ته ریش های کمرنگش نشان میداد که چند روزی از آخرین اصلاحش میگذرد. ادوارد همان جا خشک شده بود. این چهره و این بدن به وضوح مطعلق به او نبود اما چگونه باید با همچین مسأله تا این حد غیر ممکنی کنار می آمد؟ تنها راهی که به ذهنش میرسید انکار بود. با تمام توان آیینه را به عقب هول داد آیینه به زمین خورد و هزار تکه شد. به شدت نفس نفس میزد وتمام بدنش به رعشه افتاده بود از شدت شکی که به او وارد گردیده بود حتی دندان هایش میلرزیدند. به شدت سیلی به صورت بنجامین نواخت و فریاد زد:
-بیدار شو لعنتی!
دیگر عقلش به جایی قد نمیداد فقط از هر راهی میخواست از این کابوس رهایی یابد صدا های اطرافش را نمیشنید. حتی به آن چند نفر اطرافش نگاهی نمی انداخت تا متوجه لب زدنشان شود. خم شد وتکه ای از آیینه شکسته را برداشت و از نوک تیز آن با شتاب در کف دست چپش فرود آورد. مایع قرمز رنگ بر دست بنجامین لغزید و ادوارد درد را در این دست که حتی متعلق به او نبود حس کرد. درد باعث شد تا به خودش بیاید پسر مشکی پوشی که قد بلند تر بود از پشت بازویش را محکم گرفته بود و دختری که خود را بریاتا نامیده بود دست خونی را گرفته بود و با بغض خفته ای زیر لب چیزی میگفت اندکی که گذشت صدا برایش واضح تر شد دختر در حالی که با دستمالی خون را پاک میکرد میگفت:
-چطور به خودت اجازه میدی با دست برادر من یه همچین کاریو کنی؟
ادوارد تکانی به خود داد ولی آن پسر او را محکم گرفته بود زیر لب زمزمه کرد:
-چرا پس بیدار نشدم؟
سپس با صدای بلندی که به فریاد بی شباهت نبود ادامه داد:
-چرا این خواب لعنتی تموم نمیشه؟
اینبار بریاتا با لحن مشابهی پاسخش را داد:
-چون خواب نیستی. خواهش میکنم به خودت بیا. یعنی انقد نفهمی که متوجه نمیشی بیدار شدی؟
ادوارد گویی که آب سردی بر سرش ریخته باشند ناگهان آرام شد. بدنش بیجان و اندکی خمیده شد که اگر پسر مشکی پوش قد بلند مانع از افتادنش نمیشد بر همان زمین پوشیده از آینه های خرد شده فرود می آمد. با حالتی که دیگر جای ترس افسوس و غم در آن شنیده میشد گفت:
-یعنی دیگه همون یک ذره عقلی هم که داشتم رو از دست دادم.!
سپس با حالت جنون واری شروع به خنده کرد بلند بلند قهقهه میزد و میگفت:
-حالا دیگه حتی توهم دارم میزنم دیگه همه چیو ازم گرفت.
هر چهار نفرشان با بهت نگاهش میکردند اندکی بعد که آرام شد سکوت همه جا را فرا گرفت گویی که کسی جرئت صحبت کردن نداشت ادوارد فقط به گوشه ای خیره شده بود حرکت بعدیش غیر قابل پیش بینی بود. هیچ کس از حسی که تمام وجودش را فرا گرفته بود .آگاه نبود اما حسی از آزادی از فرق سر تا نوک انگشتان پایش را پوشش میداد. شاید احمقانه به نظر برسد اما برای کسی که هیچ چیز را برای از دست دادن نداشت جنون میتوانست بهترین آرامش باشد. پس ادوارد چه جنون بود و چه واقعیت آن را با آغوشی گشوده پذیرفت .
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
***
اندکی لای چشمانش را باز کرد. نور اتاق ملایم بود و حالت مطبوعی را ایجاد میکرد . نفس نسبتا عمیقی کشید که بویی متعفن باعث در هم رفتن چهره اش شد. نگاهی به لباس های ساده ،یک بلوز سفید و شلوار جین پوسیده، انداخت. لباس های اشرافی خودش کجا و این لباس ها کجا!
گل های لادن همیشگی را مقابلش نمیدید ؛ همین مهمترین نشانه بود که سر جای همیشگیش نبود . شاید چند ثانیه ای زمان برد تا به یاد آورد چه اتفاقی افتاده است . بدنش سنگین بود. گردن خشکش را اندکی چرخاند تا بهتر اطراف را بر انداز کند از وقتی به یاد می آورد تنها از یک چشم دنیا را دیده بود و حالا مشاهده این دنیا با زاویه ای کامل تجربه ای جالب بود. اتاق کوچک و نسبتا خالی بود. کرسی سه نفره ای که گوشه ای جاسازی شده بود و فرش های مندرس کفش را پوشانده بودند. چند کمد دیواری نیز وجود داشت و یک قفسه کوچک که تعدادی کتاب در آن بود.
بیش از چند دقیقه ای نگذشته بود که صدا هایی از بیرون شنید که نزدیکتر میشدند صدای پسر جوانی به گوشش خورد:
-کجا پیداش کردین؟
صدای زنانه ای در جواب پسر گفت:
-شوهرم تو پارک اطراف خونه دیدش. به نظر میرسید حالش خوب نباشه ، واسه همین آوردش اینجا. منم کل دیشب مراقبش بودم ، و فک کنم الان حالش دیگه خوب باشه شماره شمارو از تو گوشیش پیدا کردیم باهاتون تماس گرفتم .
صدای زن به نظر مضطرب میرسید. پسر با لحن بازخواست کننده ای پرسید:
-الان کجاست؟
صدا نزدیکتر شد:
-تو این اتاقه.
سپس ، با تقه کوچکی در باز شد. و اریک و دختر غریبه وارد شدند. صبر را بیش از این جایز ندانست و از جا برخاست و روی تشکی که زیر پایش بود نشست . هم چهره گندمی و موهای کوتاه عـریـ*ـان و حنایی دختر و هم چهره نگران اریک در نظرش کاملا نا آشنا بود و این یعنی کارش موفقیت آمیز بوده است. اما اینکه چگونه خودش را در میان این افراد جا کند ، خودش معضل بزرگی بود.
اریک اندکی جلو آمد و با دیدن ادوارد با نگرانی پرسید:
-کی به هوش اومدی؟ الان حالت خوبه ؟
اندکی در پاسخ دادن تعلل کرد. نمیدانست چگونه باید جواب اریک را بدهد. که اریک دوباره پرسید:
-میدونی من کیم؟
بنجامین ،گویی که جرقه ای برای فرار از توضیحات سخت به ذهنش رسیده باشد ؛ با حالت مظلومانه ای گفت:
-خوب راستش واقعیت اینه که ... خوب ..
اریک با حالت مضطربی پرسید:
-چی شده ادوارد اتفاقی افتاده؟
بنجامین که به خوبی میدانست ، راهی برای توجیه اریک نخواهد داشت گفت:
-ببخشید ولی شمارو به جا نمیارم و راستش چیز زیادی از اینکه کی هستم و اینجا چکار میکنم یادم نمیاد.
رنگ از صورت اریک پرید. با چشمانی که از فرط تعجب به شدت باز شده بود سرش را تکان داد:
-نه نگو که حافظتو از دست دادی .
سپس رو به دختر غریبه کرد و گفت:
-درست بگید ؛ چه اتفاقی افتاده؟
دختر که هول شده بود ، در حالی که به لکنت افتاده بود گفت:
-به خدا ما کاری نکردیم. جک فقط گفت که این آقا سعی در حمله بهش رو داشته ، و بعد هم بدون اینکه جک حتی بهش دست بزنه افتاده و غش کرده . دیشب هم من تمام شب مواظبش بودم . تب شدیدی داشت و نزدیکای صبح بود که تبش قطع شد . من هم با اولین شماره ای که تو گوشیش پیدا کردم تماس گرفتم.
اریک که انگار تازه چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:
-صبر کن ببینم مگر گوشی ادوارد رمز نداره ؟ پس شما چجور به شماره هاش دسترسی داشتین ؟
رنگ از رخ دختر پرید با همان حالت مضطرب سعی در یافتم راه رهایی از این منجلاب را داشت:
-خوب ما چاره دیگه ای نداشتیم...جک مجبور شد گوشی ایشون رو دستکاری کنه تا به شماره هاشون دسترسی داشته باشیم وگرنه نمیدونستیم باید ایشون رو چکار کنیم؟
اریک با عصبانیت فرداد زد:
-نکنه کلاهبرداری چیزی هستید چه بلایی سر برادرم آوردین ها؟
بنجامین که اوضاع را مناسب نمیدید ، به طرفداری از دختر دهان گشود:
-نه تقصیر اونا نیست. اتفاقی که برای من افتاده ، احتمالا باید از روی فشار هایی که روم بوده باشه.!
اریک با حالت شکاکی رو به بنجامین کرد:
-هیچ معلوم هست چی میگی؟
بنجامین که از این مکالمه های بیفایده خسته شده بود با حالت جدی و دستوری گفت:
-خوب ؛ فکر میکنم بهتره که اول از این جا بریم تا براشون مزاحمتی ایجاد نکنیم . بعدش ، شما که نمیدونم کی هم هستید ولی احتمالا برادرم ! برام توضیح بدی که من کیم. ها؟
سپس با لبخند احمقانه ای به چشمان قهوه ای و صورت کشیده اریک خیره شد.
اریک که مشخصا گیج شده بود ، باشه کوتاهی گفت. بنجامین لبخند دوستانه ای زد و سعی کرد از جایش بلند شود که درد بسیار شدیدی در پایش پیچید . صورتش در هم رفت و ناله خفه ای کرد.
دختر دوباره مضطرب شد و یک قدم جلو آمد:
-حالت خوبه؟!
بنجامین که به خوبی متوجه ترس دختر شده بود ، با وجود دردی که در پایش پیچیده بود لبخند مصنوعی زد:
-یکم پام درد میکنه چیز مهمی نیست.
اریک ،دوباره با همان حالت عصبیش در حالی که دستانش را در جیبش بـرده بود، با خم ابروان کلفتش به پای ادوارد اشاره کرد:
-بیا اینم مال دستگلای دیروزته باید همون موقع میرفتیم بیمارستان دعا کن بد تر نشده باشه.
بنجامین ابرویی بالا انداخت:
-مگه دیروز چی شده؟
اما قبل از اینکه اریک جوابی بدهد خودش ادامه داد:
-وقتی از اینجا رفتیم بم بگو.
سپس از آنجایی که احساس گیجی میکرد ، و پای دردش به کمک اریک از جا برخاست. و پس از برداشتن سویی شرت ادوارد رو به دختر که به خاطر بیخوابی دیشبش زیر چشمان قهوه ای روشنش اندکی گود رفته بود کرد:
-ممنون به خاطر کمکاتون. و لطفا از طرف من از همسرتونم تشکر کنید.
دختر در جواب سری تکان داد و پس از خدا حافظی از آن جا خارج شدند.
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
پس از اینکه در پشت سرشان بسته شد ، بنجامین رو به اریک که بازوی ادوارد را گرفته بود کرد و با لبخندی که سعی میکرد دوستانه به نظر برسد گفت:
-و دیروز چی شدش احتمالا داداش؟
اریک نگاهی به لبخند کمیاب ادوارد انداخت ، این رفتار جدید و بیش از حد مؤدبانه و با محبت به هیچ عنوان با ادواردی که میشناخت همخوانی نداشت. با آهی پاسخ داد:
-من دوست صمیمیتم . و از اونجایی که به نظر میرسه هیچی یادت نیست اسمم اریک رایدز هست و از ده سالگیمون با هم دوستیم.
سپس پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
-خودمم دیروز مطمئن نیستم چه اتفاقی افتاد. پس فقط میدونم پات آسیب دید. الانم بهتره بریم دکتر هم یه نگاهی به سرت بندازه هم به پات نگران پولشم نباش جور میشه.
بنجامین که از حرف های اریک اطلاعات زیادی به دست نیاورده بود ، نا امیدانه سعی در دوباره پیش کشیدن بحث کرد:
-دکتر لازم نیست. همونجود که گفتم احتمالا از روی فشار به صورت موقت حافظمو از دست دادم. و چرا باید نگران جور شدن پول دکتر باشم؟ این یعنی من فقیرم؟
اریک که طاقتش سر رفته بود ادوارد را گوشه ای نشاند و با اندک بغضی که در صدایش بود گفت:
-من واقعا متوجه نمیشم! یعنی الان تو چند دیقه فهمیدم که بهترین دوستم به دلایل نا معلوم تو خونه یه غریبست. بعد میرم میبینم حتی یادش نیست من کیم و حالا داری جوری رفتار میکنی که انگار فقط میخوای بفهمی چجور باید زندگی کنی. در حالی که الان معضل ما اینه که تو اصلا چرا حافظتو از دست دادی .حتی نذاشتی درست بفهمم اونا چه بلایی سرت آوردن.
بنجامین سعی کرد صورت ادوارد را محزون نشان دهد و زیر لب گفت:
-متاسفم.
اریک با صدای بلندی جواب داد:
-نباش بیشترین چیزی که آزارم میده این رفتار احمقانه تو هست حس اینو دارم که گوشیمو فلش کرده باشم و بعد جای آیفون نداشتم یه نوکیا تحویل گرفته باشم! ببینم نکنه برای اینکه از مشکلاتت فرار کنی خودتو زدی به خنگی ها؟
به راستی که اریک راه دور و درازی داشت تا با بنجامین آشنا شود، و متوجه آستانه صبر کوتاه او شود. بنجامین ،با لحن شاکی و بدون آن لبخند های احمقانه قبل، شروع به صحبت کرد:
-ببین اریک ؛ من خودم از تو گیج ترم. الان یک دفعه تو یه جایی قد لونه موش پاشدم که تازه دارم میفهمم بهش میگین خونه. بعدشم گیر یه روانی افتادم که با خودشو دوستش که انگار اونم احمقه و اسمش ادوارده درگیره! و اصلا این ادوارد چرا باید تظاهر کنه حافظشو از دست داده؟ مگه چجور زندگی داشته؟
اریک که زبانش از پاسخ دادن نا توان بود تنها سوار موتور شد ، و از آن جا دور شد. بنجامین با تعجب به سمتی که اریک رفته بود نگاه کرد. هنوز یک ساعت از بیدار شدنش در این دنیای عجیب و ناشناخته نمی گذشت که همان تنها کسی هم که به نظر آشنا می آمد ، رهایش کرده بود ترسیده بود از این که گم شود. ولی آن وقت که میخواست این کار را بکند ، باید فکرش را میکرد. عصبی بود اما هیچ وقت عادت نداشت عصبانیتش را در صورتش هویدا کند. نمیدانست اینکه تظاهر به از دست دادن حافظه اش بکند کار درستی بود ؟ به هر حال چگونه میخواست واقعه غیر ممکنی مثل جابه جایی میان دو جهان را برای اریک وصف کند؟ اما حال در این بدن که حتی درست نمیدانست به چه شکلیست گیر افتاده بود و دردی که در پایش پیچیده بود بیش از پیش روی نروش بود. تا دیروز به عنوان شخصی بسیار محترم و مهم زندگی کرده بود با ملازم بسیار و در مال و ثروت غلت میزد هرچند که شاید از نعمت پدر مادر و یا یک چشم محروم بود ، و یا حتی گاهی موضوعات سیـاس*ـی به شدت او را آزرده میکرد ؛ اما دلش برای دنیای خودش تنگ شده بود. با این وجود خود کرده را تدبیر نیست. این تصمیمی بود که هرچند عجولانه از روی ناتوانی خودش گرفته بود. با یاد آوری بی لیاقتی هایش ، از عصبانیتش نسبت به این بدن و این دنیا کاست به هر حال از آن روز به بعد دیگر قرار نبود بنجامین شاهزاده منصوب شده برزلند باشد ، از آن روز او ادوارد بود.
پس از حدود نیم ساعت صدای موتور اریک دوباره به گوشش خورد. از جایش برخاست و اریک کنار او ایستاد. و با حرکت سرش به او اشاره کرد تا سوار شود. بنجامین که پیش از این اینگونه وسیله ای را ندیده بود با اضطراب جلو رفت و سوار شد. با به حرکت در آمدن موتور برای اینکه نیوفتد کمر اریک را محکم گرفت اریک اندکی سرش را به سمت او خم کرد و گفت:
-خوب بیا فرض کنیم نه من تو رو میشناسم نه تو منو خوب؟ در این حالت نه من انتظار دیدن رفتار همیشگیت رو از تو دارم، نه تو انتظار رفتار خیلی دوستانه رو از من داشته باش. هرچند که همیشه برام عزیز بودی و هستی اما تو خودت نمیذاری بهت کمک کنم. و منم نمیدونم که باید دقیقا چکار کنم...
اریک نفس عمیقی کشید از صدایشس مشخص بود که بسیار گیج شده است. و نمیتواند منظور واقعیش را به درستی بیان کند. بنجامین که تا حدود زیادی متوجه موقیتی که در آن قرار داشتند شده بود. لبخند دوستانه ای زد و با لحن نسبتا آرامی گفت:
-خوب متوجهم ! من احتمالا اصلا شبیه کسی که میشناختی نباشم. چون شاید واقعا اون نیستم! اما فکر کنم بهتر باشه روابطمون در این حد باشه که تو مداوما نخوای به فکر من باشی. به هر حال من نه دوست دخترتم ، نه پسرت ، نه حتی عضو واقعی از خانوادت. اما مسلما من با این دنیایی که توشم هیچ گونه آشنایی ندارم و نیاز به یک راهنما دارم. اگر بتونی تو این مسیر که بتونم وارد جامعه و زندگی مستقل بشم و بفهمم که ادوارد کی بوده و چجور زندگی میکرده کمکم کنی ؛ لطف بزرگی در حقم کردی. البته اگه نخوای هم ایرادی نداره. بلاخره تصمیمش بر عهده خودته و تا همینجاشم ممنونتم.
اریک اندکی صورتش را در هم کرد:
-من منظورم این نبود که کلا ولت میکنم فقط.. خوب چجور بگم؟
سپس پس از کمی سکوت ادامه داد:
-خوب مشخصا کمکت میکنم تا دوباره زندگیتو سر و سامون بدی. اما همونجور که گفتی از اینکه مثل پدرت باشم خسته شدم. پس ، از این به بعد فقط یک دوستم .
سکوت از نوع بینشان حکم فرما شد. اریک در این سکوت به سمت خانه خودش میراند. نزدیک های خانه بود که بلاخره پس از مدتی کلنجار رفتن با خودش تصمیم به مطرح کردن موضوعی که از صبح آزارش میداد گرفت:
-ادوارد؟
بنجامین که هنوز با این نام خو نگرفته بود ؛ پس از مدت کوتاهی سرش را برگرداند:
-ب بله؟
اریک اندکی چشمانش را به هم فشرد. شک داشت که گفتنش کار درستی است یانه!:
-خوب میدونم که حافظتو از دست دادی. اما میشه لطفا انقد ظریف و مؤدبانه و دخترونه رفتار نکنی؟خیلی رو اعصابمه.
زبان بنجامین بند آمده بود. از صبح تنها تلاش کرده بود که رفتار خوب و مودبانه ای داشته باشد اما حال اریک به او گفته بود که رفتارش دخترانه است! با حالتی باز خواست کننده پاسخ داد:
-دخترونست؟ من از صبح تا حالا دارم سعی میکنم احترامتو نگه دارم چون نمیشناسمت ، بعد تو بهم داری میگی که رفتارم دخترونست؟ برو بابا دلت خوشه فکر کردی الان خیلی مشکلاتمون کمه به نحوه حرف زدنم گیر میدی؟پووفف!
اریک که دیگر به در خانه رسیده بود ایستاد ، و کلاه کاسکت را در آورد و پس از پیاده شدن با لبخند ملیحی به بنجامین گفت:
-میشه لطفا همیشه همینجور حرف بزنی؟
بنجامین یک ابرویش را بالا داد و با تعجبی پرسید:
-یعنی واقعا خوشت میاد بهت بی احترامی کنن؟
اریک شانه ای بالا انداخت:
-بی احترامی نه. اما چندشم میشه وقتایی که مثل شاهزاده های سوسول مامانی کارتونای والت دیزنی حرف میزنی. کسی ندونه فک میکنه جای اینکه حافظت از دست رفته باشه هارد کسی که کل زندگیش رو با یه مشت پرنسس زندگی کرده رو تو مخت جایگزین کردن!
سپس خودش به این حرف خودش پوز خندی زد. اما بنجامین از اینکه نحوه زندگی او را تنها از روی حرف زدنش فهمیده بود بسیار تعجب کرده بود.اریک روبه روی در ایستاد و زنگ را زد و رو به بنجامین گفت:
-با این وضعیتت بهتره فعلا خونه نری تا برات درست اوضاع رو توضیح بدم. اینجا هم که اومدیم خونه منه ؛ با مامانم تنها زندگی میکنیم و خوب مامانم هر دومون رو بزرگ کرده. خوب قبلا اینجور به نظر میرسید که خیلی دوستش داری! پس الان هم برای اینکه از واقعیت بویی نبره صمیم رفتار کن. و... قبلا خانم پانسون یا خاله صداش میکردی. اگه اوضاعو بفهمه ممکنه خیلی ناراحت بشه واسه قلبش خوب نیست.
بنجامین در ابتدا خواست مؤدبانه بگوید«فهمیدم» اما ، با یاد آوری حرف های اریک تنها سرش را تکان داد.
 
آخرین ویرایش:

<sonnet>

همراه انجمن
عضو انجمن
26/3/19
88
918
246
***
بریاتا با عصبانیت از روی صندلی که نزدیکی تخت بنجامین قرار داشت برخواست ، و با صدایی که به فریاد بی شباهت نبود گفت:
-اینجوری نمیشه! الان یک روز و نصفی میگذره که جای شما عوض شده و هنوز هیچ کاری نکردی.
ادوارد ،در حالی که چشمش را بسته بود با همان حالت بیخیال و دستان زیر سرش، گفت:
-مگه قرار کاریم کنم؟ بذار این دو روز دنیا رو با این عقل ناقصم خوش باشم.
سپس نفس عمیقی کشید و بیشتر به بالشت لم داد. بریاتا که تقریبا از فرط عصبانیت سرخ شده بود نفسش را با اخم غلیظی بیرون داد:
-نمیدونم چطور بهت بفهمونم که دیوونه نشدی و همه چیز واقعیت داره! دلیل اینکه بنجامین جاش رو با تو عوض کرده این بوده که برخی وظایف هست که تو باید انجامش بدی . اما تو حتی زحمت خوندن نامش رو به خودت نمیدی ! اونم در حالی که اون با وجود هماهنگی همه موضوعات و اعتمادی که به من داشت فقط ازم خواست وقتی تو بیدار شدی نامش رو به دستت برسونم.
ادوارد بی توجه به عصبانیت بریاتا گفت:
-مطمئنم واقعیت این بوده که بنجامین یا هر کس دیگه ای بوده ، البته بدون در نظر گرفتن این که همگی شما توهمات من هستین! به خاطر وظایفش نبوده که جاش رو با من عوض کرده ، بلکه به خاطر این بوده که از شر غرغرای تو خلاص شه!
بریاتا با حرص نفسش را بیرون داد و با لبخندی که با دندان قروچ همراه بود گفت:
- انگار تو قصد برگشتن به دنیا و زندگی خودتو نداری!
اینبار ادوارد چشمش را باز کرد. و با تعجبی که تا حدودی در پس چهره سردش مخفی شده بود گفت:
-منظورت از برگشت چیه!
بریاتا شانه ای بالا انداخت و در حالی که خود را به بیخیالی میزد گفت:
-هومم برای تو که همه اینا یه خیال واهی پس چرا باید حرف من برات مهم باشه؟
ادوارد دوباره چشمش را بست:
-وقتی یه حرفی میزنی یا اصلا نگو یا درست بگو!
بریاتا پشت چشمی نازک کرد:
-تو فقط تا وقتی اوضاع سر و سامون پیدا کنه اینجا هستی .بعدش برمیگردی سر جای خودت. خونت زندگیت خانوادت.
ادوارد پوز خند کوچکی زد:
- پس ترجیح میدم به هیچ کاری نکردن ادامه بدم! به هر حال اینجا خیلی راحت تره.
بریاتا با نگاهی تهدید آمیز و لحنی مطمئن پاسخ داد:
-انقدر ها مطمئن نباش. تو هنوز دو روز هم نیست که اینجایی. میتونه از هر جهنمی بد تر باشه. همونجور که...
بریاتا ادامه حرفش را قورت داد. ادوارد که به شدت کنجکاو شده بود دهانش را برای سوال گشود که صدای دختر مو بلوند با آن چشمان درشت و مظلومش نظرشان را جلب کرد:
-یعنی شما هیچ دوست خوانواده خواهر برادر یا مادر و یا پدری ندارید که نگران شما باشن و یا بخواین که ببینیدشون؟
با این حرف صورت ادوارد حالت جدی تری به خود گرفت. سر جای خود نشست و لبش را به دندان گرفت و پس از اندکی مکث رو به دختر مو بلوند گفت:
-کیت بودی نه؟ گفتی مشاورشی! احتمالا الانم انتظار داری جوابتو بدم.نه ؟
سپس اندکی سرش را تکان داد و پوزخندی زد و با همان لبخند تلخ تر از هر زهر در چشمان عسلی کیت نگاه کرد:
-نه ندارم. هیچ کس و کاری هیچ کسی که برام مهم باشه یا براش مهم باشم ندارم.
کیت نگاهی به صورت بنجامین ، که اکنون رگه هایی از عصیانیت و نگرانی در آن دیده میشد کرد:
-اما من اینجور فکر نمیکنم آقای ادوارد. مطمئنم کسایی هم هستن که شما نگرانشون باشید.
ادوارد بدون توجه به حرف او پوزخندی زد و دوباره روی تخت دراز کشید:
-برین بیرون میخوام بخوابم.
بریاتا پوز خندی زد و سرش را اندکی تکان داد :
-انگار جناب عالی دیگه خیلی خوش به حالتون شده ! به چه جرئتی میخوای منو بیرون کنی؟
ادوارد بدون توجه زیر لب زمزمه کرد:
-با خود درگیر!
بریاتا که دیگر از فرط حرص خوردن تقریبا سرخ شده بود از اتاق بیرون رفت. پس از خارج شدن او کیت کمی جلو آمد:
-به خاطر این حرفم متأسفم اما لطفا همینطور که ما به شما احترام میذاریم ، و امکانات رفاهی مطلوبی در اختیارتون هست شما هم به وظایفتون عمل کنید. که مهم ترین این وظایف عمل به قوانین اینجاست. که البته براتون به صورت یک لیست آمادش کردم و روی میز کارتون در اتاق بقلی قرار داره . همچنین نامه ای که جناب بنجامین براتون به جا گذاشتن هم اونجا هست.
سپس پس از اندکی مکث ادامه داد:
-همونجور که خواستید تنهاتون میذارم. اما اگر احیانا چیزی احتیاج داشتید، دو بادیگارد و همراه جناب بنجامین، آقای آلافونس و ساموئل که وقتی بیدار شدید ؛ اون ها رو دیدید پشت در حضور دارن. و فقط کافیه به اسم صداشون کنید تا در خدمتتون باشن اگر خواسته دیگه ای ندارید من مرخص میشم.
و پس از مشاهده سکوت ادوارد از در اتاق خواب خارج شد. ادوارد در حالی که پشتش به در بود دندان هایش را به هم فشار داد. و با شتاب از جای خود برخاست و پتو را کنار زد اهل داد و بیداد ویا نالیدن نبود، ولی اینبار فشار زیادی را روی خود حس میکرد. نمیدانست چه چیزی را باور کند. حتی با این وجود که دیگر چیزی برایش مهم نبود هنوز زنده بود ، اگر زندگی یک ساحل بی انتها و پهناور باشد انسان های ثروتمند کشتی های مجلل و عظیم هستند ، که با لنگر هایی بزرگ و محکم در کرانه ساحل زندگی پهلو گرفته اند و جداییشان دشوار است. و در این میان احتمالا ادوارد یکی از قایق های بسیار کوچک با بدنه چوبی شکسته که با نخ نازکی که حتی بخش هایی از آن بسیار پوسیده شده است به ساحل چنگ می اندازد .و تنها یک باد ملایم برای خشمگین کردن دریا و جداییش لازم است. اما همین نخ نازک او را نگه میدارد. و این نخ در این ساحل تنها هدفیست که برای ادوارد باقی مانده ! و حالا از که ساحل خود دور شده و به ساحل جزیره ای کوچک رسیده است. سر در گم و وحشت زده نمیداند کار درست چیست شاید تلاش برای برگشتی که عملی نیست ؛ کار بیهوده ای بیش نباشد و یا حتی اکر عملی باشد وقتش پیش از اینکه به ساحل خود برسد تمام شود. آب به بدنه چوبی نازکش نفوذ کند و در اعماق دریا نا پدید شود. شاید فقط باید این تکه نخ را فراموش میکرد و صبورانه ذره ذره غرق شدنش را میپذیرفت.
 
آخرین ویرایش: