نیمه حرفه‌ای رمان گرگ زمستان | مهدی.ج کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 15K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Zarbanoo

کدام درنده مورد پسند شماست؟


  • مجموع رای دهندگان
    151

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
بسم تعالی

نام رمان: گرگ زمستان
نام نویسنده: مهدی.ج کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، عاشقانه
زاویه دید: سوم شخص
نثر:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دبی
ناظر: @شکوفه حسابی

سطح : نیمه حرفه ای

خلاصه:
زمانی که عشق وحشیانه ی یک ببر زاده به جفت یک آلفا، آتش جنگی را از زیر خاکستر روشن می کند؛ پسر بچه ای تازه متولد شده تاوان این وحشیگری را می دهد.
زمان می گذرد، سرزمین های شمالی و جنوبی با تمام وحشیگری ها دنبال میراث به جا مانده اند. میراثی که هم می تواند تومار ظلم را در هم بپیچد، هم می تواند نشانه ی امیدی برای سرزمین های شمالی باشد.
و اما عشق دوباره حرف تازه ای میزند، آن زمان فرزند عشق می ماند و نفرتی که پاسخش در خط به خط داستان روایت می شود.


پیش‌گفتار:
سلام دوستان عزیزم. من اینبار با رمان متفاوت و قوی اومدم. هنوزم میگم شاید اشکالاتی داشته باشه، ولی سعی می کنم عالی از آب درش بیارم. امیدوارم از این یکی هم لـ*ـذت ببرید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
[HIDE-THANKS]
به نام خدا

اطلاعاتی از موجودات و سرزمین هایشان:
سرزمین شمالی: قلمرو کانادا
گرگینه زمستان: آیس لند
گرگینه تایگا: واید لند

گرگینه سرخین: ردز لند
پلنگ نما خال دار: مانتین لند


سرزمین جنوبی: قلمرو برزیل
ببر نما: پانیک لند
خفاش خون آشام: بلاد لند
پلنگ نما سیاه: بلک لند
خرس نما کودیاک: پاور لند

سرزمین میانی: ناشناخته و نامرئی

اطلاعات از موجودات و سرزمین هایشان تنها برای گنگ نشدن رمان نام بـرده شده تا خواننده به راحتی رمان را متوجه شود.
دنیای درندگان بزرگ و پر از درندگان است، این اطلاعات اندکی از آن بود‌.

مقدمه:
در قلمروی من هوا سرد است.
آهوها با کفتار ها می چرخند.
روباها قصد فریبم را دارند.
دیگر گرگی وجود ندارد.
با وجود سختی های راه و زخم هایی که نصیبم شده...
من هنوز گرگ مانده ام!
با وجود اینکه آسمان را ابرهای تیره فرا گرفته...
من هنوز به خورشید چیره می شوم.
با وجود اینکه همه چیز بر علیه من است، اما من هنوز بر فراز کوهستانم با غرور زوزه می کشم.


(آیس لند)

درندگان یکی پس از دیگری توسط ساحره هایشان وارد قلمرو قدرتمند سرزمین شمالی شدند. سکوت مرگباری در قلمرو طنین انداز شده بود. صدای هوی هوی باد، یا صدای زوزه های گرگ ها به یک باره خاموش شده بود. درندگان نگاهشان را به سمتی سوق دادند. عده ای پوزخند لبانشان را آراسته کرده بودند و عده ای لب هایشان از ترس و شوک به لرزه در آمده بود. تاریکی در اوج خود بود و آسمان برای هم دردی، غرش می کشید و برف به تندی می بارید.
پسری در داخل چادری بزرگ و قرمز رنگی که متعلق به والدینش بود، در اوج غم و ناراحتی، زانوی غم بغـ*ـل کرده بود؛ شوک او را در بر گرفته بود. پدر و مادرش در فاجعه ای دردناک از دست داد بود، تنها چهار صد سال سن داشتند و باید قرن های دیگری هم زنده می ماندند، اما افرادی ناشناس با بی رحمی تمام، زندگی را از آنان گرفت. افرادی که هیچ نمی داند از چه نژاد و از چه سرزمینی هستند، حتی نمی داند که دلیل این کشت و کشتار چیست؟!
چادر کنار رفت و قامت بلند شخصی پدیدار شد. چشمانش دور تا دور چادر را مانند رباتی وارسی کرد و بعد شخصی که دنبالش می گشت، ثابت ماند. ویکتور را در گوشه ای از چادر که مانند کودکی که اسباب بازی هایش را گرفته اند و ناراحت و گریان زانویش را در شکم جمع کرده و بغـ*ـل کرده بود، تشبیه کرد. مغزش گنجایش چنین اتفاقی ناگواری نداشت. ویکتور را در چنین حال خرابی می دید، تعجب می‌ کرد. آن پسرک شیطون و بازی گوش، به یک پسرک داغون سرد تبدیل شده بود. دهان گشود و گفت:
- ویکتور زمانش رسید.
انتظار هیچ عکس العملی از جانب او نداشت، خود او این درد را چشیده بود، می توانست حدس بزند چه حس بدی دارد. حس خشم و غم که قلبش را سیاه کرده بود. دقایقی منتظر او ماند و زمانیکه تصمیم گرفت چادر را ترک کند، در کمال ناباوری ویکتور سرش را به آرامی بالا آورد و با چشمان گریان در چشم های نافذ سبز «بریان»، بتای گله خیره شد.
از چشمانش توانست همه چیز را بخواند. چشمان آبی ویکتور، در آن رگه های قرمز گم شده بود. بریان لحظه ای از این حالت او کمی به خود لرزید؛ او آلفای جدید بود‌. بریان با ناراحتی که غم در آن به شدت دیده می شد، موجب تعجب ویکتور شد.
در گله، بریان را شخصی عبوس و عصبی می شناختند، جنگجویی که بی رحمی و سردی آن زبان زد تمام قلمرو ها شده بود، اما با کشته شدن زود هنگام و عجیب آلفا و جفت او، دل او هم به درد آمده بود و صورت خشن و سردش، حال شکسته و دلگیر دیده می شد.
با صدایی که لرزش در آن هویدا بود گفت:
- نمی خوای تو مراسم شرکت کنی؟
ویکتور هیچ صدایی نمی شنید، هیچ چیزی را نمی دید، فقط اشک، تنها عکس العملی بود که از چشمان دریایی اش جاری می شد و نشان می داد. پدر و مادرش کشته شده بودند، در شوک بود؛ یک فرزند این غم بزرگ را چطور در ذهن و قلبش باید ثابت می کرد؟
خاطره های شیرینی از پدر و مادرش از جلو چشمانش عبور کرد. بهترین زمان زندگی اش زمانی بود که به کمک پدر و مادرش، توانست به آرامی به گرگ تبدیل شود؛ گرگی که برای آلفا شدن زاده شده بود. هیچ وقت فراموش نمی کند که بخاطر تبدیل شدن به گرگ درونش، تمامی آلفا و پادشاهان سرزمین شمالی برای دیدار او آمده بودند؛ هیچ وقت فراموش نکرد در مراسم، پدرش او را آلفای آینده گرگینه های زمستان خواند. تنها این خاطره برای او شیرین نبود، این صد سال زندگی او همواره خاطره های زیادی همراه با پدرش در ذهنش به ثبت رسانده بود. جگرش داشت آتش می گرفت، درد بزرگی بر او متحول شده بود.
بریان وقتی از ویکتور جوابی دریافت نکرد، نفس عمیقی کشید، پوف محکمی کرد، نفس حبس شده اش را بیرون داد و چادر را ترک کرد تا مراسم را بدون ویکتور آغاز کند؛ خشنود و راضی نبود که بدون او مراسم بزرگ را اداره کند، اما چاره ای داشت؟
ویکتور برای دقایقی یا ساعاتی مات و مبهوت به یک نقطه خیره ماند؛ هرکس او را در چنین حالی می دید، دیوانه خطابش می کرد.
بالاخره توانست به خود بیاید؛ با هیاهویی که بیرون از چادر برای لحظه ای گوشش را نوازش کرد، کنجکاو شد. با پشت دستانش اشک روی صورتش را پاک کرد. به زحمت از جایش بلند شد و با قدم های سست و لرزان به سمت خروجی چادر حرکت کرد. در عرض یک روز به اندازه یک قرن شکست، اما اوضاع جسمی اش شاید به اندازه روحش آسیب ندیده بود!
وقتی از چادرش خارج شد، با سوز سرد و کولاک برف مواجه شد؛ آسمان در تاریکی ترین لحظه خود بود و در ساعاتی دیگر ماه درخشان کامل می شد. مشعل های معلق که توسط ساحره ها روشن مانده بودند، اطراف را به خوبی روشن نگه داشته بودند. او یک درنده قدرتمند بود، بدون روشنایی چشمش در شب مانند روز می توانست اطراف را ببیند. قدم های سست اش را به حرکت در آورد و با حالت خمیده راهی را طی کرد. تعدادی زیادی از نگهبان ها در قالب گرگ نگهبانی می دادند. چشمان تیزشان اطراف را مانند عقاب هدف قرار گرفته بودند. نگهبان ها با دیدن ویکتور، سرشان را به نشانه تعظیم خم کردند. اهمیتی نه به نگهبان ها داد، نه به سردی هوا که یخ در مو و پوست او در حال شکل گرفتن بود. هیچ چیزی در این دنیا برایش اهمیت نداشت. تنها یک نسیم خنک لـ*ـذت بخش را حس می کرد.
جعمیت زیادی را در وسط قبیله، جایی که چادر های زیادی گرده هم آمده بودند را دید. به سمت جمعیت به آرامی شتافت و از دور نظارگر آنان شد. چشمانش را حرکت داد که بر دو جسم گرگ سفید ثابت ماند. پدر و مادرش در جسم گرگ هایشان روی زمین بین گل های سرخ دراز کشیده بودند و آلفا و پادشاه هر قلمرو روی به روی آنان با سر خمیده ایستاده بودند. مرگ آلفای قدرتمند آیس لند برایشان ترس و تعجب به همراه داشت و مصمم بودند که نفرات بعدی برای رفتن به دنیای مردگان هستند. همگی شنل سیاه به تن داشتند و دست هایشان به حالت ضرب در، روی سـ*ـینه هایشان قراره داده بودند. این یک احترام در بین قلمرو های سرزمین شمالی بود.
عده ای ناراحت بودند و عده ای خوشحال که تظاهر به ناراحتی می کردند، عده ای هم برایشان اهمیت نداشت؛ آنان فقط به قوانین دنیای درندگان احترام می گذاشتند؛ در افکار و رویای لـ*ـذت بخش خود غرق بودند که آلفا و یا پادشاه جدید سرزمین شمال خواهند شد.
ساحره قدرتمند آیس لند قدمی جلو آمد تا مراسم آخر را آغاز کند. سکوت همه جارا فرا گرفته بود که ناگهان صدای زوزه هشدارگونه نگهبان ها به گوش رسید؛ کم کم تعداد زوزه های دیگر هم اضافه شد؛ ویکتور معنی زوزه گرگینه ها را دریافت. چندین درنده بی اجازه وارد قلمروی سرزمین شمالی شده بودند.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
دوستان به شدت به نظراتتون نیازمندما!


[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS]
افراد حاضر در مراسم تکانی به خود ندادند و از حالت احترام خارج نشدند؛ هیچ اهمیتی به هشدار نگهبان ها ندادند و می دانستند که این مشکل حل خواهد شد. ساحره دستانش را به سمت آسمان گرفت. دقایقی که سپری شد، چندین درنده که در جسم انسانی بودند، رو به روی جمعیت ایستادند. یک نفر از آنها که صدایش ترس به دل هر موجودی می انداخت، گفت:
- بدون ما مراسم آغاز می شه؟ ما هم جزوی از دنیای درندگانیم!
جمعیت که سکوت پیشه کرده بودند، نفسشان در سـ*ـینه حبس شد. خشکشان زده بود و انتظار شنیدن چنین صدایی را نداشتند.
به یک باره سر ها بالا آمدند و با تعجب، خشم و نفرت به شخص منفور دنیای درندگان خیره شدند. چهره سردشان و غمناکشان حال تو هم رفته بود. دندان هایشان روی هم ساییدند تا خشمشان را نست به آنها که بدون دعوت آمده بودند نشان دهند؛ چهار پادشاه قدرتمند سرزمین جنوبی به مراسم آمده بودند؛ دشمنان دیرینه سرزمین شمالی بوده و همیشه بر سر قدرت اختلاف نظر داشتند. آلفاها و پادشاهان سرزمین شمالی هیچ نمی دانستند که قصد و نیتشان از آمدن به این مراسم بزرگ چه بود؟ تمامی چشم ها هم دیگر را هدف گرفته بودند. گویی که منتظر بودند یکی از آنان شکست بخورند؛ قدرت باعث شد که ماهیت خود را تغییر داده و تاریکی ظلم فرو بروند.
در گذشته بسیار دور تمامی سرزمین ها با هم متحد شده بودند و ظلم و قدرت طلبی در آن دیده نمی شد، اما یک اشتباه باعث شد که سه سرزمین جداگانه شکل بگیرند.

پادشاه ببرنما ها، خالق خفاش خون آشام ها، پادشاه پلنگ نمای سیاه و پادشاه خرس نمای کودیاک همگی آمده بودند و رو به روی جسد آلفای گرگینه زمستان و جفت او ایستاده بودند؛ دلشان پر از پوزخند و قهقه تمسخر آمیز وجود داشت، اما صورت های سرد و بی روح را جلوه داده بودند.
فدریک که پادشاه ببرنماها بود، بدنی تنومند و موهای سیاه بلند داشت؛ خطی در وسط ابروی او وجود داشت که هدیه ی جنگ های سختِ پیشینش بود. لباس یک دست سیاه خودش و بقیه افرادش نشان از این می داد که برای مراسم آمده بودند. همگی در قالب انسانی بودند؛ اما خالق خفاش خون آشام ها، با بال هایی به طول سه متر، چشمانی که از قرمزی زیاد می‌درخشید و دندان های نیش بیرون زده، صورتی که مانند برف سفید بود، ترس را القا می کرد. چهره خشنی داشتند. همگی با کمی اخم و اُبهت خاصی ایستاده بودند و هر کدام از آنها بی رحم تر از دیگری به چشم می آمدند. سرزمین هایشان ترسناک تر از هر سرزمین دیگر بود و اگر پای یک انسان به آنجا باز می شد، سرنوشتی جز مرگ نداشت؛ بخاطر تاریکی دلشان و کار های سیاه و بی رحمانه ای که انجام دادند، قلمرو هایشان نفرین و همیشه در تاریکی فرو رفته است؛ نفرین که باعث خوشحالی درندگان سرزمین شمالی شد.
فدریک ادامه داد:

- چه دلیلی داره که ما تو مراسم نباشیم؟
گرگینه های زمستان که تعدادشان زیاد بود، دور تا دور پادشاهان سرزمین جنوبی ایستادند و حالت هجومی به خود گرفتند. دندان های تیزشان که قادر به خورد کردن هر چیزی را داشتند، برای آنان به نمایش گذاشتند. خرناسی از ته گلویشان خارج شد. به شدت علاقه داشتند که اشتباهی از آنان سر بزند، آن زمان دیگر رحمی به فدریک و دیگر پادشاهان نکنند‌.
کارلوس آلفای گرگ های تایگا که ترسی نداشت، با صورت در هم رفته غرید:
- فدریک تو جایی اینجا نداری، بهتره به سرزمینت برگردی.
فدریک پوزخندی زد؛ بی اهمیت به نگهبانان که خرناسه هاشان شدت گرفته بود، قدمی جلو آمد‌؛ اما نگهبانان بیشتر به طرفش مایل شدند. فاصله ای تا خشونت آمیز نداشتند.
- تو بهتره قوانین دنیای درندگان رو بخونی. تو مراسم هر درنده ای، تمامی درندگان موظف هستن که به مراسم بیان، چه دوست باشن و چه دشمن!
غرشی از ته گلو کارلوس بیرون آمد، سعی داشت گرگش را آزاد کند و جسم فدریک را تیکه‌ پاره‌ کند، اما دست فرانک، آلفای گرگینه های سرخین که بر روی شانه اش نشست، مانع از تبدیل شدنش شد. لوگان پادشاه پلنگ نماها از بین جمعیت جلو آمد و گفت:
- اما این قوانین برای تو لحاظ نمی شه، بهتره بری.
جیکوب خالق خفاش های خون آشام، بال هایش را برای به رخ کشیدن تکان داد و لای دندان هایش غرشی کرد و گفت:
- بهتره تو کار بزرگ تر ها دخالت نکنی.
جمله ی نیش داری که بار او کرده بود، اراده اش را در هم درید و ثانیه ای نکشید که تبدیل به پلنگ خال دار شد. پادشاه پلنگ نمای سیاه هم به ثانیه نکشید و به جسم درنده اش تبدیل شد. غرشی بر هم کردند و زمانیکه آماده ی جنگیدن شدند، صدای جیغ بلند پرنده ای آنان را انجام هر کاری متوقف کردند. به بالا سرشان نگاه کردند؛ عقابی دور آنان می چرخید.
- آروم باشید درندگان.
عقابی سیاه و سر سفید که بزرگ تر از هر درنده حاضر در آنجا بود، روی زمین فرود آمد. همگی شگفت زده شدند و قدمی عقب رفتند؛ شخصی را می دیدند که هفتصد سال از دیده شدنش می گذرد و آمدن یهویی آن در آیس لند تعجب برانگیز بود.
- جناب آیکان!
آیکان درنده قدرتمند آسمان، قاضیِ انجمن دنیای درندگان بود. آرام آرام پر هایش به داخل بدنش نفوذ کرد و جسمش کوچک شد؛ ثانیه ای نکشید که در کالبد انسانی اش خزید. هیبت بزرگ و ریش بلند سفیش در کنار چشمان خاکستری رنگش، کهنسالی اش را فریاد میزد؛ مانند درنده های دیگر لباس ضخیم سیاه رنگی بر تن داشت.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
یه نظر بدین دیگه.

[HIDE-THANKS] [/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS]
چشمان خاکستری اش که خشم در آن هویدا بود، همه را شکار کرد. دستانش را به پشت کمرش قرار داد و به هم گره زد؛ سـ*ـینه اش را سپر کرده بود. موهای بلند سفیدش در شونه های ریخته بود و تضاد جالبی با لباش یک دست سیاهش ایجاد شده بود؛ سرجایش مانند ستونی محکم و استوار ایستاده بود و طوری درندگان را نگاه می کرد که گویی فرزندانش مرکتب خطایی بزرگی شده اند.
همگی که شوکه بودند، به خودشان آمدند و دست هایشان به شکل ضرب در، روی سـ*ـینه هایشان گذاشتند و سر خم کردند. لوگان، پادشاه پلنگ نماهای خال دار و توماس، پادشاه پلنگ نماهای سیاه سریع به جسم انسانی هایشان تبدیل شدند؛ ترسی در دل می پروراندند که بخاطر بی احترامی در مراسم انجام دادند؛ به جناب آیکان تعظیم کردند و عذر خواستند. افراد حاضر سر خم کرده بودند و بعد از ثانیه ای، به جناب آیکان خیره شدند و سکوت پیشه کردند. این یک احترام برای فردی بود که میلیون ها سال سن داشت و بی احترامی به او، چیز دیگری جز مجازات سخت در انتظارش نبود. پادشاهان سرزمین جنوبی گرچه ظالم و دشمن بودند، اما هیچ قدرتی در مقابل قدیمی ترین درنده آسمانی جهان نداشتند. در گذشته بسیار تنبیه شده اند، دیگر تجربه دوباره گذشته برایشان خوشایند نبود. اگر قدرت و جرئت داشتند، جناب آیکان را به گور می فرستادند. جناب آیکان به آرامی قدم هایش را به جلو برداشت و از کنار فدریک گذشت؛ میان دو گروه ایستاد.
- می بینم که وسط یه مراسم بزرگ درگیری دارید، قوانین رو فراموش کردین؟

سخنش به قدری پر قدرت بود که باعث ترس و لرز افراد شد.
- جناب آی...
دست راستش را به نشانه سکوت بالا آورد.
- سکوت!
دستانش را پایین آورد و نگاهش به دو گرگ زمستان گره خورد که در آرامش به خواب ابدی فرو رفته بودند؛ به شدت دوستشان داشته و خاطره هایی هرچند کوتاه با آنها داشت. آه افسوسی کشید و چهره جدی اش به ناراحتی تغییر حالت داد.
- سعی کنید در کنار هم این مراسم رو به خوبی تمومش کنیم.
درندگان حاضر حرفی نزدند که با علامت جناب آیکان، ساحره آیس لند که زنی قدرتمند بود، مقابل آلفا و جفت او زانو زد و چشم هایش را بست. زمزمه هایی از دهانش خارج شد که قدرت شنوایی درندگان هم توان تشخیص لغات را نداشتند. همه به حرکات او خیره بودند؛ ساحره دستانش را پایین آورد و یکی را بر روی جسم آلفا و دیگری را بر روی جسم جفت او گذاشت؛ زمزمه هایش شدت گرفتند، اما گفتار او نافهموم و گنگ بود.
نگهبان ها که دلشان راضی از بودن جناب آیکان شده بودند، عقب رفتند و از دور ناظر مراسم شدند. زوزه دردناکی از مرگ آلفایشان کشیدند و طنین مرگ در سراسر مراسم پیچید. تعداد زوزه ها شدت گرفته بود. زوزه هایی که بخاطر غم بزرگ، ضعیف و نالان بود.
ویکتور از فاصله دور نظارگر همه چیز بود؛ نگاهش لحظه ای از جسم پدر و مادرش جدا نمی‌ شد و در سکوت اشک هایش امانی به چشمانش نمی دادند. قلبش به درد آمده بود و نمی توانست که مرگشان را باور کند، اما چه‌ کند؟ سرنوشت کاری کرد که در سن کم، به شکل فجیحی به استقبال جهان ابدیت بروند. در این جهان، بدون هیچ خانواده ای بسیار سختی خواهد کشید؛ هیچ فامیلی نداشت، هیچ خواهر و برادری نداشت؛ تنها کسی که براش باقی مانده بود، دوست، برادر و همراه همیشگی اش بریان بود.
در کسری از ثانیه جسم پدر و مادر ویکتور درخشان شدند و آرام آرام به گرده های ریز و سفیدی تبدیل شدند. هر تلالو این انوار درخشان آسمان را نشانه گرفتند و به ماه ملحق شدند. گرگ ویکتور جسم انسانی اش را درید؛ تمام اعضای بدنش در حال رشد و بزرگ شدن بود و مو از سر تا سر بدنش بیرون میزد؛ حال به گرگینه زمستان عظیم الجثه تبدیل شد؛ ماه کامل بود و قلب شکسته اش، او را به خطرناک ترین موجود جهان تبدیل کرده بود که هیچکس توان مقابله با او را نداشت؛ گرگش بی طاقت شده بود؛ خشم سر تا سر وجودش را پوشانده بود. سعی کرد خود را کنترل کند. چشمانش بر ماه کامل شده آسمان خیره ماند. اوج قدرتش در این شب به حدی زیادی بود که توانایی کنترلش را سخت می کرد.
بر ماه تابان که با قدرت جادو دیده می شد و کولاک برف نمی توانست مانع از دیده شدنش شود، زوزه بلند و درد آلودی کشید؛ نگاه های خیره ای را روی خودش حس کرد، اما اهمیت نداد و به زوزه کشیدنش ادامه داد. زوزه او، زوزه های دیگر را هم به صدا در آورد. هر زوزه شکسته و دردناک تر از زوزه ی دیگر بود و صدایشان مانند قلب زخم شده اشان از درد می لرزید.
ویکتور دست از زوزه کشید و به سرعت به سمت خروجی قبیله حرکت کرد. تعداد زیادی چادر برپا شده بود و گله بزرگی از گرگینه های زمستان
تشکیل داده بودند. در هر چادر یک نگهبان ایستاده بود و با دیدن ویکتور، برای محافظت از او همراهش شدند؛ اما ویکتور ارتباط ذهنی با تمامی گرگینه های زمستان برقرار کرد:
- کسی دنبالم نیاد، می خوام تنها باشم.
هیچ کسی از فرمان آلفای آینده سرپیچی نکرد و به قبیله و به وظایف خود برگشتند. ویکتور با تمام سرعت شروع به دویدن کرد. نور ماه به او می تابید و قدرتش را بی اندازه زیاد می کرد. در قطب شمال که همیشه کولاک برف وجود داشت، جسم گرگینه اش هم مانند برف سفید بود و در تاریکی شب و میان کولاک برف، استتار شده بود. جسم و ماهیت اش در این سرزمین پوشیده از برف ساخته شده بود؛ قدرتش در این مکان بیش از حد می شد. بی هدف مسیر مسقیمی را طی می کرد و مکانی مد نظرش نبود؛ تنها می خواست، از فضای خفگان آور مراسم خارج شود و در مکانی دیگری در آرامش به سر ببرد.
ساعت ها در حال دویدن بود و خستگی بر او چیره نشده بود؛ در تاریکی چشمش جز کولاک برف و زمین پر از برف، هیچ چیز دیگری را نمی دید. راهش را کج کرد که ناگهان به طور غریزی از حرکت ایستاد؛ قدم های آرامش را برداشت و لب دره ایستاد؛ بر روی بلندترین کوه یخی ایستاده بود و پایین دره را تاریکی مطلق فرا گرفته بود؛ سرش را بالا گرفت و زوزه ی بلندی کشید که ابهت و قدرتش را نمایان می کرد؛ می توانست بدون آزار دادن کسی، زوزه بکشد؛ آنقدر زوزه بکشد تا خشم و غم از جسم و روحش فرار کنند.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
دوستان در نظرسنجی شرکت کنید حتما!


[HIDE-THANKS] [/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS]
زوزه اش در این نقطه ناشناخته از قطب شمال اکو شد؛ سکوت مکان حاظرش بوی آرامش می داد؛ بوی لـ*ـذت می داد؛ زمانی که نفس در ریه اش به اتمام می رسید، دست از زوزه می کشید و وقتی که سـ*ـینه اش پر از اکسیژن کافی می شد، کارش را ادامه می داد. وقتی که تخلیه روحی شد، دست از زوزه کشیدن برداشت و دراز کشید؛ سـ*ـینه اش بالا پایین می شد و اکسیژن وارد و خارج می شد؛ چشمانش را به آرامی بست و به فکری که مدام درگیرش شده بود، فرو رفت؛ درگیر این بود که چه کسی جرئت کرده آلفای سرزمین شمالی را به قتل برساند؛ چه نژاد و از چه سرزمینی بوده و چه خصومتی با قدرتمند ترین درنده سرزمین شمالی داشته؟! اسامی چندین نفر به ذهنش می آمد، اما هر کدام از آنان در نظریه ای که ویکتور حدس می زد، خط می خوردند.
کینه‌ی عجیبی نسبت به شخصی که این کار را کرده، در دلش جریان پیدا کرده بود؛ سالیانی بود که تعدادی از گرگینه های زمستان ناپدید، بعد از مدتی جسدشان پیدا می شد؛ هیچ سرنخی از آن درنده قدرتمند و وحشی نداشتند، اما تنها مظنون این قتل ها، درنده های سرزمین جنوبی بودند. احتمال می دادند که ببرنما ها و خفاش های خون آشام دست به این کار زده باشند، اما مدرکی وجود نداشت؛ هر دو از پدر ویکتور، جاستین بزرگ ضربه بدی خورده بودند. همسر خالق خون آشام ها مخفیانه قصد داشت خون ویکتور را در کودکی بنوشد، اما جاستین به موقع سر رسید و سر او را از گردن قطع کرد. برادر فدریک در جنگی رو در رو که نقشه قتل جاستین را در شهر ترونتو کانادا کشیده بود، خود به دام خودش افتاد و کشته شد؛ هر دو درنده قسم یاد کرده بودند که انتقام خواهند گرفت.
هر قتلی که صورت می گرفت، نامه ای از آن شخص دریافت می کردند؛ این بار زهرش را برای آخرین بار ریخت، آن هم با کشتن آلفا و جفت او...
در همین افکار گم شده بود که از راه دور صدایی شنید؛ صدای پایی که در برف فرو می رفت. چشمانش را باز کرد و سرش را بلند کرد. سرش را چرخاند و مانند برج مراقبت اطراف را از نظرش گذراند؛ دوباره آن صدا پا گوشش را نوازش داد.
گرچه صدای وزش باد در گوشهایش می‌پیچید، اما قدرت شنوایی اش بیش از اندازه قوی بود. از جایش بلند شد و چینی به پوزه اش انداخت؛ خطر را به خوبی حس می کرد.
بو کشید و به سمت آن موجودی که کمی از خود فاصله داشت، قدم برداشت؛ بوی آن شخص برایش ناشناخته بود و حوالی مرز آیس لند پرسه می زد؛ زوزه کشیدن های بی وقفه اش گرچه آرامش کرده بود، اما از خشم و عصبانیت اش کاسته نشده بود؛ باید مواظب می بود تا آسیبی به آن فرد نرساند.
سرعتش را بیشتر کرد و با یه پرش بلند، خودش را روی آن‌ موجود بیگانه انداخت؛ جیغ بلندی که کشید، ناله اش در جا خفه شد؛ ویکتور بر روی صورتش غرشی کرد و نفس تند و داغش را حواله ی صورت او کرد؛ هیچ چیزی را متوجه نمی شد و اگر چند ثانیه دیگر می گذشت، تیکه پاره اش می کرد. خیلی دوست داشت که خشمش را که تازه شعله ور تر شده بود، بر سر او خالی کند. تیکه تیکه کردن یک مزاحم برایش لـ*ـذت بخش بود.
- تو کی هستی؟ به چه دلیل نزدیک آیس لند شدی؟
صدای دورگه و خشن شده ویکتور در ذهن او، لرزه ای به تن دختری که پشت شنلش پنهان شده بود انداخت.
- برو اونور، خطری ندارم‌.

دستان ظریف دخترانه اش بالا آمدند و کلاه شنلش را سرش برداشت‌؛ صورت ویکتور در چند سانتی متری صورت دختر قرار داشت؛ دستان دختر بر گردن ویکتور نشست و ناگهان جریانی مانند برق بین آنان عبور کرد! ویکتور با تعجب نگاهش کرد. چشمانش گرد شدند و لحظه ای بعد به حالت قبل برگشتند. ویکتور از روی دخترک کنار رفت؛ قلبش به تندی می تپید و حس عجیبی پیدا کرده بود. دخترک از جایش بلند شد و با عصبانیت گفت:
- به جای اینکه حمله کنی، بپرس کی هستم! اگه دشمن بودم، بعد هرکاری خواستی بکن.
ویکتور به طور عجیبی مسخ شده دخترک شده بود؛ تو حال و زمان خودش گم شده، و همه چیز به فراموشی سپرده شده بود؛ دلش می خواست ساعت ها آن دختر را نگاه کند، بدون آنکه از او چشم بگیرد. یک قدم به او نزدیک شد و صورتش را وارسی کرد؛ اندام باریک لطیفش، چهره گرد و سفیدش، چشمان سیاهش و چال بر روی گونه اش، همگی دست به دست هم داده بودند تا دخترک زیبا و خواستنی شود؛ به طرز عجیبی کششی نسبت به آن پیدا کرده بود. دخترک که حالت خشک شده ویکتور را دید، کلافه شد.
- چرا به من زل زدی؟ یه چیزی بگو. یه نگهبانی؟

ویکتور بی اراده، بدون آن که سوال دخترک را بفهمد، جواب داد:
- بله، شما کی هستی؟
نگاه کلافه اش را از او گرفت و برف روی لباسش را تمیز کرد و حین انجام کارش، به سردی و خشنی گفت:
- من آلیس، فرزند آلفای گرگینه های تایگا هستم. دنبال پدرم اومدم، اما راه رو گم کردم.
ویکتور با کج کردن سرش، با تعجب نگاهش کرد؛ افکارش را جستجو کرد و دنبال چیز منطقی گشت تا حرف او را باور کند. در آیس لند جادویی به کار رفته بود که انسان ها گمراه شوند و نتوانند وارد قلمروی گرگینه های زمستان شوند؛ جادو به طوری کار می کرد که موجودات فانی را گمراه کرده و بعد به دل مرگ همراهی می کرد؛ آلیس گرگینه تایگا بود و این فاکتور برایش لحاظ نمی شد، اما جادو او را گمراهش کرده بود؛ به نظرش دخترک دروغ می گفت و برای ویکتور حرفش مزخرف به نظر می رسید. عصبی دندان هایش را به نمایش گذاشت و غرید:
- پدرت الان تو مراسم هستش، چطور تو اینجا هستی و راه رو بلد نیستی؟ مگه انسانی که جادوی آیس لند گمراهت کنه؟
آلیس پوفی کشید و آسیتنش را بالا زد‌ و نمادی را نشان ویکتور داد.
- بیا اینم از نمادم که نشون میده از گرگینه های تایگا هستم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
انتقاد ندارین:aiwan_lightsds_blum:


[HIDE-THANKS] [/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS]
به مچ راست او خیره ماند؛ خالکوبی به شکل درخت وجود داشت که در بالای درخت، صورت یک دختر حک شده بود؛ این نماد نشان می داد که او فرزند آلفا و در واید لند زندگی می کند؛ این نماد تنها در کودکی به وجود می آمد و هیچوقت از بین نمی رفت. ویکتور لبخند بر لب نشاند؛ گرچه نامعلوم بود، اما لبخند زد. با سر به راهی که خود آمده بود اشاره کرد:
- این راه رو مستقیم بری، به مرز آیس لند می رسی. وقتی به مرز رسیدی، کلمه آیس رو بگو و وارد شو.
آلیس دستی به چشمان خسته اش کشید و تابی به موهای طلایی اش داد؛ اخم غلیظش از بین رفت و لبخند شیرینی زد که دو چال صورتش پدیدار شدند؛ ویکتور در دل اعتراف به زیبایی و خاص بودن آلیس کرد.
- خیلی ممنون. راستی گفتی نگهبان هستی؟ اسمت چیه؟
ویکتور که نفهمید چگونه بی اراده چنین دروغی گفت، پشت به او حرکت کرد، اما صدایش در ذهن دختر اکو شد‌.
- شاید بعدا شناختی، فقط مواظب باش، اینجا زیاد دشمن داریم.
سخت بود که او را ترک کند؛ گویی زنجیری بین آنان وجود داشت که مانع از فاصله گرفتن از هم دیگر می شدند؛ سعی کرد این حس عجیب را نادیده بگیرد که موفق شد. بی اهمیت راه دیگری را در پیش گرفت و به سرعت راهش را ادامه داد. آلیس مات و مبهوت سرجایش میخکوب شده بود؛ انتظار چنین رفتاری را نداشت. به یک باره دوست داشت که بیشتر با او آشنا شود و خود را بیشتر به آن نزدیک کند.
در اولین دیدار، حس عجیبی نسبت به آن گرگ سفید داشت؛ از چشمان آبی وحشی اش خوانده بود که چیزی فراتر از یک نگهبان است. کنجکاو شده بود که بیشتر در مورد آن گرگ سفید بداند که جثه بزرگ تری از خود داشت، اما باید خبر مهمی را به پدرش می رساند؛ خودش دست تنها و بدون هیچ نگهبانی از جنگل های تایگا به قطب شمال رساند. به راستی فاصله زیادی بین این دو منطقه وجود داشت؛ استفاده از تکلونوژی های پیشرفته انسان های فانی برایش جالب بود، پس برای چندمین بار متوالی استفاده کرد و خود را یک روزه به آیس لند رساند. موضوعی که ویکتور در مورد انسان بودنش مطرح کرد، کمی او را ترساند؛ اگر دنیای درندگان متوجه می شدند که مادرش انسان فانی بود، پدرش را سخت مجازات می کردند. حداقل مجازاتی که بر پدرش محول می شد، او را از آلفا بودنش منع می کردند و به سرزمین دیگری می فرستادند؛ به زبان ساده طر می شد. سرش را به طرفین تکان داد، هیچوقت نباید کسی از این موضوع با خبر می شد.
کمی منتظر و چشم انتظار ماند تا شاید گرگ سفید مرموز باز گردد، اما وقتی ناکام ماند، گرگ درونش جسمش را درید؛ به گرگ سیاه با جثه کوچکی تبدیل شد؛ چینی به پوزه اش داد و بعد به سرعت از آن منطقه دور شد.
تصاویر گرگ سفید از جلو چشمانش دور نمی شدند؛ به طرز عجیبی او هم کششی به آن گرگ داشت؛ ضربان قلبش شدت گرفته بود و لذتی جدیدی را حس می کرد.

جادوی قدرتمند مرز آیس لند را حس کرد، لبخندی زد و به سرعتش افزود؛ دلش برای پدر مهربانش تنگ شده بود و آغـ*ـوش گرم پدرانه اش را می طلبید. اولین مرد زندگی اش را به هیچ موجودی در عالم ترجیح نمی داد.
در امتداد مرز آیس لند بود که ناگهان ضربه محکمی در پهلوی چپش حس کرد و به طرفی پرتاب شد‌؛ ضربه به قدری قدرتمند بود که ناله درد آلود آلیس از هنجره اش در آمد. داخل گودال کوچکی که برف در آن تجمع کرده بودند، افتاده بود؛ چشمش به زخم عمیق روی پهلویش ثابت ماند. با زحمت از جایش بلند شد و از گودال خارج شد؛ لنگان لنگان عقب رفت و دنبال آن موجودی که بهش حمله کرده بود گشت؛ اطراف در تاریکی مطلق فرو رفته بود و کولاک برف، دید او را دشوار می کرد؛ او در قلمروی دیگری بود، پس کمی از قدرتش کاسته می شد. بوی درنده ناشناسی را حس می کرد؛ در دلش امیدوار بود که آن گرگ سفید به کمکش می آید، اما این فقط یک امید بود.
دوباره به پشت و پهلویش ضربه ای زدند و او را به جلو پرتاب کردند؛ ناله زهر آلودش، باعث نیشخند زدن آن درندگان ناشناس شب شد. تمام بدنش به شدت درد می کرد و خون از پهلو و پایش جاری شده بود؛ خون گوارا و داغش زمین برف پوش را قرمز کرده بود؛ در دل پدرش را فریاد زد. سست شده و لرزان از جایش دوباره بلند شد؛ حسش می گفت که مهاجمین پشت او بودند. به آرامی چرخید و با دو خرس قطبی بزرگ مواجه شد که با خشم نگاهش می کردند؛ خرس های قطبی دشمنان و مزاحمان آیس لند بودند و با اینکه زخم خورده بودند، اما باز به قوانین اهمیت نمی دادند و کشته می شدند؛ آلیس که آن دو را دید، لعنتی فرستاد. پدرش چندین بار، چنین درندگانی را به قتل رسانده بود، اما سرکش تر از چیزی بودند که از این کارشان دست بکشند. این نوع درندگان کانور تیبل (تبدیل شونده) نبودند، اما برای خودشان قوانین و قلمرو در خارج از آیس لند داشتند؛ صدای ذوق زده یکی از خرس قطبی در ذهنش شنید.
- یه گرگ تایگا تو آیس لند؟ غذای خوبی برای امشبه!

دستان یکی از خرس های قطبی با خون قرمز آلیس آغشته شده بود؛ جلوی چشمان او، خون روی دستانش را لیس زد و از سر لـ*ـذت چشمانش را بست.
- خونت واقعه لذیذه. انگار خون یک انسان در رگاته.
آلیس لرزش خود را پنهان کرد؛ با خشم نگاهشان کرد و از انزجار صورتش را در هم کشید. او در جنگیدن ماهر بود؛ پدرش زمان زیادی را با او صرف کرده بود که یک دختر شجاع و قدرتمند از او بسازد؛ دو خرس مقابلش چیز راحتی نبودند که به راحتی از پس آنان بر بیاد؛ شاید توانایی کشتن یکی از آنان را داشته باشد، اما از پس دومی بر نمی آمد. او ناجوانمردانه آسیب دیده بود؛ خسته و زخمی بود؛ زنده ماندنش در مقابل این دو خرس قطبی، دست خدا بود‌. خرس دیگری که تمیز بود، قدمی جلو آمد.

- چرا صدات در نمیاد؟
زخم های آلیس در حال ترمیم بود؛ غرورش جریحه دار شده بود. به خودش آمد و رو به هر دو خرس غرشی کرد و به سمتشان خیز برداشت؛ پنجه هایش بالا آمدند و صورت خرس را چنگ انداخت، خرس قدمی عقب رفت و ناله کرد. آلیس متوجه خرس دیگر نبود؛ خرس دیگر از این لحظه سو استفاده کرد و گردن آلیس را در بین دندان های تیزش گرفتار کرد؛ دندان هایش در گوشت سفت آلیس نفوذ کرد. استخوان گردنش که شکست، زوزه درد آلود و بلندش به هوا رفت؛ خرس، آلیس را مانند آشغالی به طرفی پرت کرد. انرژی زیادی از او کاسته شده بود و جراحت بیشتری در بدنش دیده می شد؛ آلیس بی حال و آسیب دیده، توانایی تکان خوردن یا ایستادن روی‌ پاهایش را از دست داده بود؛ احوال ناگوارش نشان می داد، به مرگ نزدیک تر شده و یقین داشت که زنده ماندش تا دقایقی است. باید معجزه ای اتفاق می افتاد تا زنده بماند.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
[HIDE-THANKS]
او یک گرگینه جوان چهل ساله بود و با کار اشتباهی که کرد، آسیب پذیر تر شد؛ انرژی اش کامل تحلیل رفته بود؛ افسوس خورد که چرا به حرف غرورش گوش داد و حمله کرد. زیرک بودنش در این موقع به صفر رسیده بود؛ با یک حرکت زیرکانه می توانست فرار کند و زنده بماند، اما دیر شده بود!
چشمانش نیم باز و تار بود، ولی می دید که دو خرس آرام به سمتش حرکت می کنند؛ تنها هدفشان این بود که گوشت او را بخورند و شکم خود را سیر کنند؛ غذا تنها چیزی بود که به آن اهمیت می دادند و در افکارشان نمی گنجید که بعدا برایشان دردسر بزرگی ایجاد می شود‌. پای یک خرس بر روی گردنش نشست و فشاری وارد کرد؛ جسم گرگینه ای آلیس کاملا آسیب دیده بود و طول می کشید تا کامل ترمیم شود، اگر زنده می‌ ماند؛ ضعف داشت، اما با صدای بلندی غرید:
- من فرزند آلفای واید لند هستم. اگه کشته بشم، پدرم شماها رو زنده نمی ذاره.
هر دو خرس قطبی نگاه کوتاهی به هم انداختند، اما با‌ تمسخر رو به آلیس گفتند:
- خوردن تو برای ما مهم تره!

- کی می خواد بفهمه تو اینجا اومدی و خورده شدی؟

***

ترس، وحشت و درد را به خوبی حس می کرد. قلبش به درد آمده بود؛ نه از اینکه پدر و مادرش کشته شدند، نه این یک حس دیگری بود؛ با رفتن آلیس خطر نامحسوسی را هم حس کرد. دیگر تحملش سر آمد و خود را به دست غـ*ـریـ*ــزه و حسش سپرد تا خودش را به آن جایی که باید باشد، برساند.
زوزه ضعیفی را شنید، زوزه ای که درد آلود بود؛ ترسش هم مانند سرعتش دو برابر شد؛ آلیس را از راه دور دید که در خطر بود و بین دو خرس قطبی گرفتار و نقش یک شکار را داشت؛ خوی وحشیگری اش بیدار شد.
خرس قطبی پایش را بالا آورد و همین که قصد داشت گردن آلیس را قطع کند، ویکتور بی اراده غرشی کرد و بر روی بدنش پرید و او را در کشتن آلیس ناکام گذاشت؛ گرگ ویکتور سریع آرواره های قدرتمندش را روی گردن خرس قرار داد و با فشار زیاد، استخوان گردنش شکاند؛ خون گرم و تازه خرس را در دهانش را حس کرد؛ فشار را بیشتر کرد که گردن او قطع شد و سرش بی جسم ماند. چشمش جایی را نمی دید، به قدری خشمگین بود که گویی به یکی از افراد مهم زندگی اش آسیبی رسانده اند.
خرس دیگر که در شوک بود، با چنگی که بر صورت او افتاد، به خود آمد؛ غرشی کرد، اما گرگ ویکتور غرش بلندتری از خشم کشید. خرس با پنجه هایش ضربه می زد اما ویکتور با چابکیِ تمام، آنها را دفع می کرد‌؛ پشت به او چرخید و با یک پرش بلند، پشت خرس قرار گرفت؛ دندان هایش بی اراده گردن خرس را هدف گرفتند؛ با وحشیگری گردنش را تیکه پاره کرد؛ خرس قطبی خودش را تکان می داد که بالاخره موفق شد تا ویکتور را از خود جدا کند.

ویکتور روی پنجه هایش فرود آمد. چشمش دشمن مقابلش را وارسی کرد؛ رو به روی هم قرار گرفتند و دوئلی با چشم های وحشی اشان آغاز کردند.
خرناسی از ته گلوی ویکتور خارج شد. نفس های داغش برف را هم آب می کرد؛ سـ*ـینه های هر دو بالا و پایین می شدند. خوی وحشیگری اش به سطح آمده بود؛ دیگر استراحت کافی بود، هر دو به سمت هم خیز برداشتند و با پنجه هایشان به هم ضربه های محکمی زدند. هر دو درنده آسیب دیده بودند، اما خرس قطبی غرق خون بود؛ ضربه آخر ویکتور روی گردن خرس نشست که صدای شکستن استخوان گردنش، آلیس ناخوش را هم وادار به شنیدن کرد؛ توانایی ایستادن از خرس سلب شد و جسم بلند قامتش زمین برف پوش را حس کرد. چشمانش روی هم افتاد و ناله های لرزان و خراش از دهانش خارج شد؛ ویکتور بر روی سـ*ـینه او ایستاد؛ زبانش دور لبانش را لمس کرد.
پنجه های تیز سیاهش بر روی سـ*ـینه چپ خرس قطبی نشست؛ فشاری داد و گرمایی را حس کرد. خون از سـ*ـینه اش بیرون زد؛ هر لحظه که فشار بیشتر می شد، استخوان سـ*ـینه اش هم بیشتر در هم فرو می رفت؛ پنجه اش بر روی چیزی ثابت ماند. ضربان قلبش را به خوبی حس می کرد؛ خرس قطبی ناله وحشتناکی می کرد و سعی داشت که گرگ مقابلش را کنار بزند، اما خیلی دیر شده بود.
- الکس من بهت هشدار داده بودم که کار اشتباهی نکن.
پنجه هایش داخل رفت و قلبش را بیرون کشید و کنار صورتش پرت کرد؛ خون از سیاهرگ خرس به بیرون‌پاشیده شد و صورت در هم رفته ویکتور را نقاشی کرد‌. جسم خرس کم کم آرام گرفت و نفس آخرش را کشید و روحش به جهان ابدیت پیوست. ویکتور سرش را چرخاند و جسم سیاهی را در بین برف دید؛ بر صورت او دقت کرد؛ کم کم خشمش از بین رفت و او را شناخت. ترس قلبش را به یک باره به لرزه در آورد. ویکتور از روی خرس کنار رفت و سریع خودش را به آلیس رساند که نظارگر این جدال بود؛ آلیس دید که چقدر قدرتمند و به راحتی دو خرس قطبی را به جهنم فرستاد. کنجکاوی اش با آن حال خرابش بر او غلبه کرده بود.
- تو کی هستی؟

ویکتور پوزه اش را روی صورت آلیس قرار داد؛ این حرکت باعث شد که آلیس کم کم بی حال شود.
- تو یه نگهبان ساده نیستی.
چشم ‌هایش آرام روی هم افتادند و قبل آنکه جوابی از ویکتور بشنود، بیهوش شد.

***

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
[HIDE-THANKS]
کارلوس همراه با جناب آیکان بالای سر آلیس ایستاده بودند و ساحره ی آیس لند که در پزشکی مهارت داشت، در حال رسیدگی به وضعیت ناگوار دختر کارلوس بود؛ دست راستش بر پیشانی آلیس گذاشته بود و وردی زیر لب زمزمه می کرد؛ کمی در خود لرزید، اما سریع برطرف شد. ماده سبز رنگی را که از قبل آماده کرده بود، از کنارش برداشت؛ لوشین یک ماده سبز لجز بود که باعث می شد زخم ها سریع به هم پیوند بخورند‌؛ لوشین بر روی زخم هایش می گذاشت، آلیس غرق در خواب را وادار به درد کشیدن می کرد؛ در جای به جای بدنش این مواد را ریخت و بانداژ کرد. دوباره ورد ناشناخته را اجرا کرد و از جایش بلند شد؛ به سمت جناب کارلوس چرخید.
- حالشون سریع خوب می شه، مشکلی وجود نداره.
ساحره با جمع کردن وسایل هایش، سر به نشانه تعظیم خم کرده و راهی چادر خود شد.
ویکتور از گوشه چادر با اخم آلیس را نظاره می کرد؛ آلیس را در چنین وضعیتی می دید، عصبی و خشمگین می‌شد؛ کلافه و سرکش شده بود؛ پای راستش را بر زمین آرام می کوبید. استرس و خشم وجودش را در بر گرفته بود‌؛ به احتمال زیاد کارلوس کار آنان را بی جواب نمی گذارد. نقطه ضعف او تک دخترش بود.
کارلوس دستی بر روی موهای طلایی دخترش کشید و بـ*ـوسـه ای بر پیشانی اش کاشت؛ کمی نوازشش کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- دختر زیباروی من.
چهره کارلوس دیدن داشت، زمانی که ویکتور، آلیس را در آغـ*ـوش غرق در خون به قبیله آورد‌؛ چهره اش آمیخته با ترس، وحشت و خشم بود، اما بیشتر ترس و غم او را در بر گرفته بود؛ تک دخترش را به شدت دوست داشت؛ در این عالم آلیس را مانند گوهری نگهداری می کرد تا عوامل بیگانه ای به او آسیب نرساند‌؛ افرادی بودند که برای به دست آوردن آلیس سخت تلاش کردند، اما اندک توجه ای به آنها نشد؛ عده ای از طریق دزدی آمده بودند، ولی کشته شدند؛ او به این راحتی دخترش به هر کس نمی سپارد.
کارلوس پتو را روی آلیس کشید. نفس حبس شده اش را با خشم بیرون فرستاد. جناب آیکان به سمت ویکتور چرخید و در چشمانش خیره شد؛ ویکتور حواسش کامل به آلیس بود؛ چهره اش را نگاه می کرد که مانند یک فرشته کوچک‌ زخمی خوابیده بود؛ قلبش به شدت به قفسه سـ*ـینه اش می کوبید.
- ویکتور؟
کمی گذشت، اما ویکتور جوابی نداد؛ جناب آیکان چشمانش را ریز کرد و مشکوک به او زل زد.
- پسر جان حواست کجاست؟
ویکتور به خودش آمد و به جناب آیکان سوالی نگاه کرد.
- می شه بگی چه اتفاقی افتاده؟
ویکتور با به یاد آوردن ساعات پیش که چه اتفاقی افتاد، اخمی کرد‌. خرس های قطبی گستاخانه به آیس لند نزدیک شده و قصد کشتن فرزند آلفای واید لند را داشتند؛ این قانون شکنی چیزی نبود که سریع گذشت کرد؛ جناب آیکان مجازات سختی را برای پادشاه خرس های قطبی متحول می کرد.
- من از قلمرو بیرون رفتم. بین راه آلیس رو دیدم که راه رو گم کرده بود، انگار خبری برای جناب کارلوس داشت. بهشون گفتم که باید از کجا برن، اما منم به دنبالش راه افتادم و دیدم که درگیر شده.
سکوت کرد و کارلوس که گوش هایش را تیز کرده بود و صحبت های ویکتور و جناب آیکان را می شنید، از سر خشم غرید:
- کی همچین بلایی سر دخترم آورد؟
این بار ویکتور در چشم های سیاه لرزان از خشم کارلوس نگاه کرد؛ نژاد آنان غیر قابل تحمل بود. خشم آنها از هر درنده ای بیش از حد بود؛ متمایز شدن در خشم هایشان غیر قابل کنترل بود.
- فرمانده خرس های قطبی به آلیس حمله کردن. خوشبختانه به موقع رسیدم و هر دو رو کشتم.

ویکتور که از آن فضای دلگیر کلافه شده بود، رو به جناب آیکان تعظیم کوچکی کرد و از چادر خارج شد؛ از چادر که دور می شد، گوش هایش را تیز کرد‌.
- خرس های قطبی؟ جناب آیکان بهتره برای آخرین بار خرس های قطبی رو از سرزمین شمالی محو کنیم. اون ها دیگه دست رو بد چیزی گذاشتن.
- این کارشون مجازات بزرگی در پی خواهد داشت. انگار نمی دونن که من قاضی دنیای درندگان هستم. باید باهاشون صحبت کنم، قوانین من رو زیر پا گذاشتن.
تن صدای کارلوس افزایش یافت.
- جناب آیکان این اولین بارشون نیست. اون ها سرکشن و به قوانین دنیای درندگان اهمیت نمیدن‌. ما کانوِر تِیبِل (تبدیل شونده) هستیم، اما اونا نه...
جناب آیکان کارلوس را به آرامش دعوت کرد.
- باشه، شاید این تنها راه ممکن باشه.
ویکتور پوزخندی زد و به سمت چادرش حرکت کرد؛ حدس زده بود که جنگ راه می اندازد؛ جنگ بعد از آلیس، تنها چیزی بود که به او آرامش می داد؛ کدام یک از گرگینه ها علاقه ای به جنگیدن نداشتند؟
گرگینه های زمستان و تایگا گوشه کنار قبیله را پوشش داده بودند؛ بعد از مرگ آلفایشان کم انرژی شده بودند. در کنار آلفا، قدرت و انرژی زیادی دریافت می کردند.
ویکتور به چادرش نزدیک شد که
لحظه ای چشمش در چشم های فدریک ثابت ماند؛ از چشمانش تمسخر و بیچارگی هویدا بود و لبخند خبیثی بر لب داشت. فدریک که به تازگی پادشاه تمامی ببرنماها شده بود، سرزمینش را با قدرت اداره می کرد؛ او مانند پدرش بدجنس و کثیف بود؛ چشم هایش را گرفت و وارد چادر بزرگ و قرمز رنگ خودش شد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

✘ ℳสみძi ✘

کاربر فعال
[HIDE-THANKS]
روی تخت گرم و نرمش که از الیاف با ارزشی درست شده بود نشست. بر عکس چادر های دیگر، چادرش ساده و خالی از وسایل های ضروری بود‌.
کلافه موهایش را به هم ریخت؛ اتفاقات اخیر پشت سر هم به وقوع پیوست و او را گیج کرد‌ه بود؛ مرگ پدر و مادرش که کنار بگذارد، آلیس را چه کند؟
دنبال دلیلی می گشت تا حال و روزش را توجیح کند؛ چه دلیلی وجود داشت که حس مسئولیت و نگرانی برای دختری کند که با پدرش چندان سازگار نیست.
گرگینه های زمستان مسئول اداره سرزمین شمال بودند و این برای آلفای واید لند که خود را برتر می دانست، سنگینی می کرد؛ پدر خودش هم دلخوشی از کارلوس نداشت؛ اگرچه اتحاد کردند، اما هر دو نژاد رابـ ـطه ی حسنه ای باهم نداشتند؛ با وجود اختلافات زیاد، به یک دیگر خــ ـیانـت نمی کردند و باعث اختشاش در دنیای درندگان نمی شدند. این دلیل سرزمین شمالی را پابرجا نگه می داشت و مانند ستونی محکم، ایستادگی می کردند.
دقایقی بعد «بریان» بتای گله وارد چادر شد؛ رو به روی ویکتور ایستاد و با اخم به او خیره شد‌. خبر حمله به فرزند کارلوس همه جا پخش شده بود؛ سعی کرد خشم خود را پنهان کند، اما چه باید کرد که او دوست صمیمی و برایش از هر فردی مهم تر و با ارزش بود؛ بریان دوست دوران کودکی اش، هم راز و مثل یک برادر واقعی برای یک دیگر بودند؛ دوست نداشت در این وضعیت غر غر کند، اما راه حلی در ذهنش خطور نمی کرد!
- ویکتور چند بار باید بهت بگم که تنهایی از قلمرو خارج نشو، مگه نمی دونی اون بیرون پر از غیر کانوِر تِیبل(تبدیل شونده) هستش؟
ویکتور که حضور او را، قبل از ورودش حس کرده بود و می دانست که در چه موردی صحبت خواهد کرد، تکانی به خود نداد و بی اهمیت جواب داد:
- فعلا که حالم خوبه.

دروغ گفتن برای ویکتور آسان بود، اما دروغگوی خوبی نبود. موهای پریشان و به هم ریخته اش، چهره سخت و تو هم رفته اش که دیگر شاد نبود، ماجرا را لو می داد؛ بریان هم متوجه دروغ او شد، بلافاصله پوزخند زد و گفت:
- حالت خوبه؟ هم جسمت هم روحت آسیب دیده، چطور خوبی؟
ویکتور آرام سرش را بالا گرفت و به بریان نگاه کرد؛ نگاهش برای اولین بار متفاوت بود.
- بریان من الان حالم خوبه، هیچیم نیست.
سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست، اما بریان دست بردار نبود؛ بریان که از این جدال چیزی دستگیرش نمی شد، موضوع را عوض کرد.
- قراره به جنگ خرس های قطبی بریم، جناب آیکان گفتن.
- می دونم.
سوال بریان پر از تعجب و سوال بود.
- از کجا می دونی؟
- خودم شنیدم.
روی تختش دراز کشید و دست راستش را روی چشمانش قرار گذاشت. به یک سکوت مطلق و آرامش لـ*ـذت بخش نیاز داشت تا اتفاقات گذشته را به فراموشی بسپارد؛ بریان دلدار خوبی نبود، نمی دانست چگونه دوستش را آرام کند.
- تو هم تو جنگ باید باشی.
- نمیام.
اخم غلیظی روی صورت بریان نشست؛ ویکتور سرکش و لجباز است و برای انجام کاری، باید او را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؛ او جایگزین جاستین بود، باید در جنگ حضور می یافت.
- تو از این به بعد آلفای ما هستی، ما از تو دستور می گیریم. تو سرزمین خودت قراره جنگ برپا بشه، نمی خوای حضور داشته باشی؟

هر کلماتی که از دهانش خارج می شد، چنگی بر احساسات او می انداخت؛ خوی وحشیگری اش تا سطح آمده بود؛ قرار بود در حضور پدرش مسئولیت گله را به عهده بگیرد‌؛ اما پدرش وجود نداشت، این گله برایش بی اهمیت شده بود؛ حس بدی نسبت به این مقام داشت!
- من آلفا نیستم. دیگه تمومش کن بریان.
- تو بخوای یا نخوای یه آلفایی. باید تو گله بین گرگ هات باشی. اون ها به تو نیاز دارن. یادت رفته که چقدر خوشحال بودی یه روزی آلفا می شی؟
به یاد می آورد که در کودکی که پسری بازی گوش و شیطون بود، در غیاب پدرش، مانند آلفا ها به گله دستور می داد؛ مانند پدرش به امور می پرداخت؛ از مرز ها همراه با بریان سرک می کشید. پدرش الگو اش بود؛ الگویی که دیگر وجود ندارد و در عالم دیگر زندگی می کند.
ویکتور تحملش تمام شد و از جایش بلند شد، غرشی بر صورت بریان کشید و غرید:
- بهت می گم که این حرف هارو تموم کن. پدرم یه آلفا بود، نه من... .
بی اراده با لحن آلفا به او دستور داد؛ بریان که در حد او نبود، سرش را پایین انداخت و قدم هایش به عقب برداشت. ویکتور سعی کرد خوی وحشی اش را آزاد نکند، او بهترین دوستش بود، نباید به او آسیبی می رساند، اما زیادی گیر می داد. بریان که به هدفش رسیده باشد، لبخندی زد؛ یقین داشت که ویکتور آلفایی قدرتمند تر از پدرش خواهد شد.
- می بینی؟ تو الان با لحن آلفا صحبت کردی، ماهیتت رو فراموش نکن.
عقب گرد کرد و به سمت خروجی چادر حرکت کرد، اما قبل از خارج شدن ادامه داد:
- تو چند روز دیگه به عنوان آلفای گرگینه های زمستان معرفی می شی؛ در ضمن جاسوس هامون حدس می زنن که تو قاتل پدر و مادرت، خرس های قطبی نقش داشتن.
بریان از چادر دور شد تا خشم دوستش را نبیند. ویکتور مانند مجسمه ای سرجایش میخکوب شده بود؛ در افکارش نمی گنجید که خرس های قطبی چنین کاری را کرده باشند. این جمله روح و روان ویکتور را بر هم ریخت؛ نعره ای کشید و وسایل روی میز کناری اش را به اطراف پرت کرد و با مشت به وسط میز کوبید که به دو نیم تقسیم شد؛ نفس نفس می زد. لای دندان هایش غرید:
- می کشمتون خرس های عوضی.

***

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: