در حال تایپ رمان باران عشق و غرور | zeynab227 کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 12K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: zeynab227

آیا رمان را دنبال می‌کنید؟

  • بله

  • خیر

  • وقت نکردم

  • و اینکه طرفدار کدوم شخصیت هستین؟

  • باران

  • آریا

  • نگار

  • رادوین

  • سامان

  • ماهان

  • در چه رده سنی هستین؟

  • 12 تا 17 سال

  • 18 تا 30 سال

  • 31 تا 50 سال


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
IMG_20190512_195632.jpg رمان: باران عشق و غرور
نویسنده: zeynab227 کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: rita.ros
ژانر: عاشقانه- جنایی پلیسی- اجتماعی
خلاصه‌ رمان: داستان، راجع به دختری مغرور و سرد و در عین حال خوش قلبی به نام باران است، که همیشه سعی می‌کند پایبند عقایدش باشد و زندگی‌اش را براساس همان مسیر طی کند. دختری‌ که به علت یک سری اتفاقات و دیده‌ها و شنیده‌ها، نسبت به عشقی که در سنت پیغمبر و خدایش سفارش شده و تمام تعلقاتش بی‌اعتماد می‌شود. در این بین، اتفاقاتی به واسطه‌ حضور غیرمنتظره‌ شخصی به اسم "ماهان" در زندگی‌اش رخ می‌دهد؛ حوادثی باورنکردنی در چهارچوب وَهم، هیجان، پریشان‌حالی، حزن، حزم، اقرار... که بتواند قلم سرنوشتش را گونه دیگری به تحریر درآورد. آینده‌اش را به گونه‌ای که تصور نمی‌کرد رقم زند؛ آینده‌ای که نمی‌داند تلخ و پر از تاریکی، یا شیرین و مملوء از آرامشی مطمئن در سر می‌پروراند.

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
[HIDE-THANKS]«به نام خالق»
مقدمه: هوا که بارانی می‌شود، دست دلم را می‌گیرم و راه می‌افتم در خیابان‌هایی که خاطراتت دارند خیس می‌خورند. همان دیروزهای مشترکی که در همین خیابان‌ها و پیاده‌روها جا گذاشتیمشان. راستش... گاهی دلم برای خاطره‌هامان سخت تنگ می‌شود. این روزها، هر شعر عاشقانه‌ای که می‌خوانم، تعبیرش "تـــو" می‌شوی و دلم می‌خواهد این‌جا باشی، تا با صدایی پر از احساس برایت بخوانمش و تو... لبخند بزنی. من، هنوز هم عاشقم؛ عاشقی که زمانی در غرورش غرق بود؛ ولی اکنون...
#ناشناس
گفتاری از نویسنده: منِ باران از تبار کوه‌سازان، از جنس سنگ، از جنس طوفانم.
جدال با هر چه نقیضم باشد، فاتحانه خارج شدنش برایم سهل است.
پایبند کتاب قانون و عقاید خودم...
تاراج بردن هست و نیست باران فی‌البداهه جرأت؛ اما جهالت محض است.
اگر خشمگین شوم، به عاملش رحم نخواهم کرد.
که گفته باران‌ها قطره‌ آب زلال و شفاف آسمانند؟! همان قطره سیل می‌شود و طغیان می‌کند. تگرگ می‌شود و می‌کوباند. برف می‌شود و کولاک می‌کند. باران‌ها هم بسته به مزاج گزینش می‌شوند.
چه کسی سیلاب می‌خواهد، که خراب شود وسطِ آشیانه‌اش؟ چه کسی سنگ می‌خواهد، که آواره شود قلبِ سرش؟ چه کسی بهمن می‌خواهد، که منجمد شود زیرِ حجمش؟
این عوام چه بی‌خردند! به کدامین امید بدی کرده و جفا کردند؟ که بلا شود مرکز دودمانشان؟ که خدا گِل وجودی آنان را با امتیاز خودمختاری سرشته و گردن‌فراز، پا به خاک کوفتند؟
این است پرسش آغازین بند اول کتابم. کتاب باران تمجید. کتابی که سطر به سطرش تهدید به مفسدان فی‌الارض است. با جلدی سفید که یقین دارد دست تحریف قلم شیطانی تا معاد بر آن ساقط است. کتابی که تیتر نخستش از زبان دل با خط خوانایی نگاشته شده:
((منِ باران، بنده یکتای جهان، زاده بشر گنه‌کار، فرزند خاک طاهر، از ذریه آدمِ مطرود از بهشت، به شــرافتم و به خالقم سوگند یاد می‌کنم، تا تبادل نـفَس در جان، برابر اعمال ستیزه‌جویانه پلیدان سر تسلیم خم نکرده و دست بسته پای میز عدالت روانه کرده و سزای اعمالشان را به دستان او بسپارم؛ اویی که رأس قاضیان دنیاست.))
توضیح: خواننده‌های گران‌قدر انجمن، لطفا مابین تاپیک پست‌ها نقداتون رو نذارید! ان‌شاءالله تاپیک نقد هم می‌زنم و اون‌جا در خدمتم. پیروز باشید!



*از زبان سوم شخص*

تاکنون از دریا رو نگرفته بود. از شهامتش که جای سرافرازی، سرافکندگی بیش نبود. تاکنون از نیمه‌های شب بیزار نشده بود. از نسیم خنک اسفند ماه که رایحه بهارش اولین عیدی او بود. از ماهی که روی رخسار فرومانده‌اش، تشعشع نقره‌ای رنگش را پاشانده و با دست و دل‌بازی‌ فراتر خود اعتباری نگماشته بود. از آنانی که از ساختن این ماشین غول‌پیکر بی‌چرخ، نان حلال در سفره عیال و اولادشان بردند. از مرزهای مشترک توافقی ملیت‌ها هم گله داشت، که چرا بند اول قیدنامه‌ شراکتشان در فکر به این جنایت‌ها نبود؟ که شرافت ناموس، مترسک سر جالیز نیست. سنگ‌ پای آشفته‌ بازارها نیست، که مورد مزایده‌های میلیاردی نیست؛ که ارزش آن قدر عظمت این دریاست که خون‌ها ریخت و خوراک آبزیان و خون‌ خواران کرد! کاش شرایط کاشت نهالِ بیداد آن‌قدر آسان نبود! کاش صفت رحم، پیشوند نفی‌گونه نداشت! کاش برای همه صفت‌ها تفضیل قائل نمی‌شدند! کاش ثروت، دغدغه بشر زیاده‌خواه نبود! کاش چیزی به نام داد و ستد نبود! کاش بهای مضاعف مادیات، با تکرارِ "پول چرک کف دست است"، "پولدار به کباب و بی‌پول به نان کباب" و... در ضرب‌المثل‌ها نفوذ نمی‌کرد! آن شب این کاش‌ها هر کدام شمشیر به دست سمتش حمله‌ور شدند و ماه درشت‌خو تابید و درست در اوج ناباوری و شکستِ امید و پیش‌روی وسوسه‌های زاده آتش، بانگ مهیبی در آسمان، حوالی زمینیان، پشت درخت‌های نخل، ژرف دریا، پرده‌های گوش ابلیس قسم‌خورده را درید!

********

*فصل اول*

«باران»

چیزی به اتمام کلاس فیزیوپاتولوژی باقی نمونده بود که با گفتن: "خسته نباشید" استاد، بچه‌ها سریع کلاس رو ترک کردن. کش و قوسی به بدنم دادم و جزوه‌‌ام رو داخل کوله‌‌ام قرار دادم و از روی صندلی بلند شدم. هنوز چند نفری داخل بودن. آروم دستم رو روی بازوی نگار که از فرط خستگی سرش رو روی میز گذاشته بود، گذاشتم.
_ نگار! پاشو!
خستگی تو صداش موج می‌زد.
_ جون من بذار یه ‌ده دقیقه چُرت بزنم، بعدش می‌ریم.
_ چرا به خاطر ده دقیقه چونه می‌زنی؟! کلاسمون که تموم شده. تا به خودت بیای می‌بینی رسیدیم خونه، بعد هر چقدر دلت می‌خواد بخواب!
با کلافگی سرش رو بلند کرد و چشم‌های عسلی دلخورش رو بهم دوخت. پوفی کشید و کوله‌‌اش رو برداشت و همون‌طور هم زیر لـ ـب مثل پیرزن‌ها شروع به غر زدن کرد. از در کلاس که خارج شدیم، با لبخند کمرنگی تنه‌ای نثار بازوش کردم و گفتم:
_ مادربزرگ! چی شده دوباره غر زدنات رو شروع کردی؟!
چپ چپ نگاهم کرد.
_ مگه من تا حالا جرأت داشتم که از دست کارهای شما غر بزنم؟!
از سالن دانشکده خارج و وارد محوطه دانشگاه شدیم.
_ پس اون خواجه حافظ شیرازی بود زیر لـ ـب حرف می‌زد!
_ بابا من شکر خوردم! دیگه تکرار نمی‌شه بانو.
خنده‌‌ام گرفت. همیشه وقتی کم‌ حوصله و خسته بود، همین روند رو تکرار می‌کرد و بی‌اعصاب می‌شد، من هم از فرصت استفاده می‌کردم و سر به سرش می‌ذاشتم. در حال طی کردن مسیر محوطه بزرگ و سر سبز دانشگاه بودیم که نگار یک آن از حرکت ایستاد. با تعجب به سمتش برگشتم، به نقطه‌ای خیره شده بود. رد نگاهش رو گرفتم و با دیدنش اخم‌هام به شدت تو هم رفت. این مرتیکه هم عجب رویی داشت ها! تا آبروی من رو تو دانشگاه نمی‌برد دست بردار نبود. با صدای ناله‌وار نگار به خودم اومدم.
_ وای بـاران! تو این هیر و ویر که هفت پادشاه سر اومدن تو خوابم با هم جنگ و دعوا دارن، حوصله‌ این یکی رو ندارم. من می‌رم سمت ماشینت. یه جوری این یکی رو هم مثل بقیه دست به سر کن بره.
پسره هنوز متوجه‌‌امون نشده بود، چون جلوی در ورودی برادران ایستاده و برای همین فاصله‌مون تقریبا زیاد بود. طبق معمول پوزخندی رو لب‌هام کاشته شد و حرف همیشگی که مدام تو ذهنم زنگ می‌زد و می‌گفت: "از تو و هم‌جـ ـنسات متنفـــرم، متنفـــــر"! فکرم آنی به گوش نگار رسید، وگرنه دختری نیستم هر حرفی رو به زبون بیارم.
_ من با این مردک کاری ندارم. دفعه اول هم پَسش زدم، اما نمی‌دونم چرا این‌قدر کنه‌‌اس؟ ولش کن بذار این‌قدر این‌جا وایسته تا زیر پاهاش علف سبز بشه!
راهمون رو به سمت پارکینگ دانشگاه کج کردیم. صدای خنده‌های ریز نگار لحظه‌ای از گوش‌هام قطع نمی‌شد. کلافه نیم‌ نگاهی بهش انداختم و تشر زدم:
_ چته تو؟!
_ خیلی دلم واسه این مرد می‌سوزه.
نگاه چپی بهش انداختم که خنده‌‌اش شدت گرفت.
_ مرض! رو آب بخندی! اگه خیلی دلت براش کبابه خودت پیش قدم شو! در حق من هم صواب می‌کنی.
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و روی صندلی راننده جای گرفتم. روی صندلی کنارم نشست و با لبخند چشم و ابرو اومد.
_ نه بابا! رودل می‌کنم! رودل هم کنم اون مگه من رو قبول می‌کنه؟! فعلا که اولیا حضرت تو گلوش قدِّ نون بربری خمیری گیر کرده!
و با شیطنتی که حرصم رو در می‌آورد ادامه داد:
_ بدجور هم گیر کرده!
به خنده‌‌اش شدت داد. انگار نه انگار خسته و بی‌ حال در حال غش کردن بود! استارت ماشین رو زدم و با اخمی تصنعی اخطار زدم:
_ یه بار دیگه از این دری‌ وری‌ ها بارم کنی من می‌دونم با تو ها! مرتیکه غلط کرده با تو که من تو گلوش موندم!
جدی شد.
_ خب اون بنده خدا هم مثل بقیه نمی‌دونه که از سم بوتولیسمم واسه‌‌اشون بدتری! وگرنه مرض نداره دم به ثانیه چراغ بزنه بگه یالا پیف‌پافِت رو بپاش روم!
از پارکینگ که تو قسمتی از فضای بزرگ دانشگاه قرار داشت، بیرون اومدم. با خودم زمزمه کردم: "ولی لازمه بگم تا دست از سرم برداره". به طرف در خروجی پیچیدم. گویا مسیرش رو عوض کرد، چون کنار در بیرونی پارکینگ منتظر بود. از شانس خوبم دیگه ماشینم رو که مزدا سه سفید بود، شناخته بود.
با دیدن ماشین و بعدش منی که پشت فرمون بودم، لبخند رو لب‌هاش نقش بست و خلاف انتظارم مثل دیوونه‌ها مقابل مسیر ماشین پرید. خداروشکر به موقع پدال ترمز رو فشار دادم، وگرنه باید از زیر لاستیک‌های ماشین بیرون می‌آوردمش و ای کاش چنین اتفاقی می‌افتاد! سرم رو از پنجره بیرون آوردم و با صدای جدی و کمی خشمگینی که خدا می‌دونست این مدت چقدر کنترل شده، از کوره در رفتم:
_ مرتیکه این چکاری بود کردی؟ مگه دیوونه شدی؟!
کمی جلوتر اومد و حق‌ طلبانه گفت:
_ خب چیکار کنم؟ بالاخره باید کاری می‌کردم که آدم حسابم می‌کردی دیگه!
چشم‌هام رو از زور عصبانیت به هم فشردم و دستم رو که روی فرمون بود، مشت کردم. با لب‌هایی که روی هم فشرده شده بودن، غریدم:
_ دِ آخه آدم حسابی، نفهم... من با چه زبونی بهت بگم اهلش نیستم؟ برو سراغ کسی که خِبره این کاره. چرا متوجه نیستــی؟!
لحظه به لحظه به تُن صدام اضافه می‌شد. دیگه بریده بودم از مزاحمت‌هاش.
_ آره! من یه نفهمم، دیوونه‌‌ام، ولی دیوونه تو شدم. خودم هم نمی دونم چه مرگمه؟ هر کاری هم می‌کنم، نمی‌تونم فراموشت کنم. دست خودم نیست. من حتی نمی‌دونم اسمت چیه و اصلا نمی‌ذاری دو کلمه باهات حرف بزنم. تا زمانی که حرف‌هام رو نشنوی و نذاری حرف دلم رو به زبون بیارم، دست بردار نیستم. برام هم اهمیت نداره که چه اتفاقی می‌افته.
طوری که بشنوه توپیدم:
_ همه‌‌اتون لنگه‌ همین! یه دنده و لجباز و سوء استفاده کن.
و در حالی که نگاه وحشیم رو به عمق نگاهش تزریق کرده بودم، ادامه دادم:
_ مشکل تو اینه که زبون من رو نمی‌فهمی، یعنی همه‌ شما مردها زبون آدم حالیتون نیست! بذار از همین الآن روشنت کنم آقای به اصطلاح محترم. من نه تمایل به دیدن ریخت جناب عالی دارم و نه دلم می‌خواد که با شما حرف بزنم، حالا تو تا صد سال دیگه هم این‌جا وایستی من حرفم همینه، می‌دونی چرا؟
با تحکمی که در تک تک کلماتم هویدا بود ادامه دادم:
_ چون من دختریم که جنسم با بقیه دخترها فرق می‌کنه! من از جنس سنگم نه از جنس شیشه! مثل بقیه دخترها نیستم که با یه حرف مسخره شما دلم بلرزه و ضعف نشون بدم و البته قابل توجه شما! مـــن از مردها و هر چی که آخرش به یه مرد وصل می‌شه متنفرم! می‌فهمی؟! متنفـــر.
چنان با صدای بلند و غیظی که تو لحنم واضح بود حرف آخرم رو گفتم، که صدای بُهت‌ زده نگار زیر گوشم بلند شد:
_ یا باب الحوائج!
اما با این حال من تغییری تو چهره‌‌ام پیدا نشد. از شدت خشم خون توی رگ‌های صورتم در حال گردش بود. حتما قرمز شده بود! اصلا نخواستم تا این‌جا پیش برم و از جلد خونسردیم بیرون بیام، چون لزومی نمی‌‌دیدم روی واقعیم رو به هر کسی نشون بدم، ولی چاره‌ای نذاشته بود. تا خواست حرفی به زبون بیاره، بدون معطلی پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با چرخش حرفه‌ای فرمون، اون فضای سنگین رو ترک کردم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
بنده خدا نگار هم دیگه از این مزاحمت‌ها کلافه شده بود، مثل من. الآن هم چون می‌دونست خیلی عصبانیم، کوچک‌ترین کلمه‌ای نگفت. لحظه به لحظه سرعتم بیشتر می‌شد، خشمم رو روی این پدال بیچاره خالی می‌کردم. کم مونده بود ازش شکایت کنم. همچین موردی بارها پیش اومده بود واسه‌‌ام و با یکی دوبار تلنگر‌ می‌رفتن پیِ کارشون، ولی این یکی دو هفته‌‌اس که ول کن من نیست. یک جورایی مشکوک می‌زد. نمی‌دونم چرا اصرار به این رابـ ـطه‌ مسخره داشت؟
بی‌محابا ذهنم پر کشید به روزی که برای اولین‌بار دیده بودمش. دقیقا دو هفته‌ پیش بود. نگار به‌ خاطر سر دردش اون روز دانشگاه نیومد، من هم خیر سرم برای این‌که حال و هوایی عوض کنم و از طرفی دو ساعت اول استادم نیومده بود با خودم گفتم برم پارک نزدیک دانشگاه.
تقریبا یک ساعتی رو روی نیمکتی نشسته بودم و طبق عادت همیشگی هندزفریم توی گوش‌هام بود و مطالعه می‌کردم، که یک‌ آن حس کردم کسی کنارم نشست. اولش بی‌تفاوت شدم و با خونسردی بلند شدم که دیگه برم اما با صداش همون‌جا میخکوبم کرد.
_ کجا داری می‌ری؟!
هندزفری رو از رو گوش‌هام برداشتم. چون صدای موزیک پخش شده ملایم بود، متوجه سوالش شدم. به سمتش برگشتم و با تعجبِ نگاهم و عصبانیت زیر پوستی صورتم به مردی که رو به روم ایستاده بود، خیره شدم.
_ به شما ربطی داره؟
نمی‌دونم رنگ نگاهم رو چطور برداشت کرده بود که عین یک مجسمه تو چشم‌هام زل زد و همین باعث شد بیشتر جوشی بشم. خواستم بی‌تفاوت ازش رد بشم که گیج پرسید:
_ مگه ساعت نه توی این پارک روی این نیمکت قرار نذاشته بودیم؟ پس معنیِ این کارهات چیه؟!
اولین چیزی که تو ذهنم زنگ زد این بود که این آدم من رو با کسی اشتباه گرفته. برگشتم طرفش و با اخم همیشگیِ نشسته بین ابروهام گفتم:
_ آقای محترم! من رو با شخص دیگه‌ای اشتباه گرفتید. حالا هم لطفا مزاحم نشین! وگرنه می‌دونم چطور باهاتون برخورد کنم.
_ مگه تو گیسوی فرهمند نیستی؟!
_ خیر آقا. لطفا برید رد کارتون!
منِ خوش خیال فکر می‌کردم این مرد دیگه متوجه اشتباه گرفتنم می‌شه و مزاحمتی تو کار نیست، اما بعدا از زبون خودش فهمیدم که اون روز تا دانشگاه تعقیبم کرده و... تا به حال چندین بار با مزاحمت‌هاش سدِ راهم شده بود و مدام از من تقاضا می‌کرد که می‌خواد باهام حرف بزنه، ولی من هر دفعه درخواست رد دادم و قبول نکردم. می‌دونستم مِن بعد چطور باهاش رفتار کنم. مثل این‌ که هنوز باران رو نشناخته بود!
هه! از زمانی‌ که یادم میاد با این جنس سرِ ناسازگاری داشتم. دلیلش هم خودشون بودن. اعتمادم رو به کل از دست داده بودم. گمان می‌کردم اون‌ها به هر قیمتی که شده از هر ترفندی استفاده می‌کنن تا به اهداف شومشون برسن، ولی خبر نداشتن که بین این همه دختر خام و زود باور دختری هم هست که ازشون متنفره، از جنس بارانه، از جنس سنگه و هر موقع اراده کنه می‌تونه باران سنگیش رو رو سرشون بریزه! دختری که حاضر نبود پیش هیچ کدوم از این جنس سر خم کنه و ضعف نشون بده، دختری که از ابتدا یاد گرفت محکم و پر غرور باشه، نذاره حتی نگاه چپ بهش بندازن و یا ازش سوءاستفاده کنن. هر مردی که به پُست باران می‌خورد اون باران بود که برنده بود، اون باران بود که غرورش حفظ می‌شد و غرور طرفش رو خدشه‌دار می‌کرد. شاید به فکر اون‌ها باران از جنس آب باشه، ولی نه! اون بارانی که من باشم از جنس سنگم، سنـــگ...
این‌قدر تو افکارم غرق بودم که نفهمیدم چطور مقابل خونه‌ نگار اینا توقف کردم. بدون این‌ که حرفی راجع به این قضیه بزنه، پس از تشکر و روبوسی با هم، از هم خداحافظی کردیم و راه خونه‌ خودمون رو در پیش گرفتم.
********

ساعت چهار رسیدم خونه. با کلافگی کوله و مقنعه‌‌ام رو روی کاناپه اتاقم پرت کردم. خودم رو به تخت رسوندم و نگاهم رو معطوف سقف کردم. بابا طبق معمول سر کار بود و تا دو ساعت دیگه هم خونه نمی‌اومد. شرکت بزرگ مهندسی ساخت و سازه داشت و البته با چند نفر شریک بود.
تای کاغذ تو دستم رو با رخوت باز کردم. "سلام قشنگم! من رفتم خونه‌ خاله شهین. تا شیش برمی‌گردم. غذات هم تو یخچال گذاشتم. اومدی حتما بخواب! دیشب رو فکر نکن نفهمیدم شب‌زنده‌ داری کردی." کاغذ رو روی عسلی گذاشتم. مامان زیرک من! تا قبل از به دنیا اومدنم کامپیوتر تدریس می‌کرد و بعد از اون دیگه سر کار نرفت و چسبید به بزرگ کردن بچه‌‌اش و خونه‌داری... بیخیال نهار خوردن شدم، چون‌ از زور خستگی پلک‌هام روی هم می‌افتاد، چه برسه به غذا خوردن. به اتاقم رفتم. سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم که مثل همیشه موفق هم شدم.
********
*فصل دوم*

ساعت نزدیک‌های یازده شب بود که به مامان و بابا "شب به خیر" گفتم و رفتم تو اتاقم. با این‌که قصد خواب نداشتم، اما یک دست لباس خواب از کمدم بیرون آوردم، پیراهن آبی رنگ ساتن دو بنده... کِش موهام رو باز کردم و با نظم دور شونه‌‌ام پخششون کردم.
همیشه عادت داشتم این‌طور بخوابم. مقابل آینه قدی اتاق ایستادم، نگاهم رو معطوف دختر نمایان شده داخل آینه که بلندی قدش رو قاب گرفته و لَختی موهای تا کمرش رو نشون می‌داد کردم، از رنگ موها و چشم‌هایی که همه می‌گفتن از مامان و رنگ پوستی که از بابا ارث رسیده.
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
از آینه فاصله گرفتم و روی صندلی مطالعه نشستم و طبق عادت شروع کردم به مطالعه دروس‌. عادتم این بود هر موقع خوابم نمی‌برد، مطالعه می‌کردم. این‌که خواهان خوندن کتاب‌های مختلف بودم از بچگی اثبات شده بود. این‌قدر غرق بودم که نفهمیدم چه موقع عقربه ساعت یک نصفه شب رو نشون داد! با صدای ویبره موبایل، عینک مطالعه‌ رو برداشتم. یک تای ابروم با ظاهر شدن تصویر خندون نگار پرید. چی شده که این وقت شب زنگ زده بود؟! نگار می‌دونست این موقع شب تایم خوابم نیست. با طمأنینه و جدی پاسخ دادم:
_ بله!
_ سلام، خوبی؟
نگرانی تو صداش مشهود بود.
_ سلام. ممنون خوبم. چیزی شده؟
_ حدس می‌زدم خواب نباشی، ولی بازم ببخشید.
_ دشمنت شرمنده. جانم! کاری داری؟
_ آره فقط... ازت می‌خوام نگران نشی، خب؟
خواست، اما بیشتر متعجبم کرد. آخه این موقع شب با صدای لرزیده اون هم از نگار شیطون بعید بود. با کلافگی گفتم:
_ می‌دونی که از حاشیه‌گذاری خوشم نمیاد. برو سر اصل مطلب!
نفس عمیقی کشید و در جواب گفت:
_ باشه می‌گم. در مورد اون پسره‌‌اس، همونی که یه مدته مزاحمت شده و حتی نمی‌دونی اسمش چیه.
_ خب!
_ سولماز رو که می‌شناسی؟ همون دوستم... امشب با یه سری از دوست‌هاش رفته بود رستوران. به طور اتفاقی همین پسره رو می‌بینه که کنار آلاچیق اینا جا رزرو کرده. شناختنش هم سخت نبود از بس تو دانشگاه آفتابی شد. اولش بی‌تفاوت می‌شه، ولی با دیدن خانمی که بهش می‌خورده سی ساله باشه و حرفی که بینشون رد و بدل می‌شه، کنجکاویش گل می‌کنه.
هنوز هم نفهمیدم قصدش چیه. کش و قوسی به بدنم دادم.
_ این قضیه چه ربطی به ما داره؟
_ اتفاقا ربطش به ما، یعنی به توئه. سولماز شنیده که خانمه گفته:
"_ رابـ ـطه‌‌ات با دختره تا کجا پیش رفته؟"
پسره هم تو جوابش گفته:
"_ خب هنوز زیاد باهاش صمیمی نشدم. یه کم از این رابـ ـطه می‌ترسه."
"_ وقت زیادی نداریم ماهان. سه ماه دیگه پریدیم اون‌ ور. این ویژگی که این دختر داره به خصوص چهره‌‌اش، همون مشخصاتیه که شیخ عجم گفته. تا حالا هیچ دختری رو که براش فرستادیم قبول نکرده. تو که دیگه واردی یه جوری راضیش کن و بهش اطمینان بده زندگی خوبی کنار ما داره. دیگه بقیه‌‌اش هم خودت درست کن دیگه! چه می‌دونم؟ مثلا خرش کن افسار بیار سرش کن!"
"_ ساغـر! کلافه‌‌ام نکن! خودم می‌دونم چیکار کنم، ولی بازم قول این دختر رو به شیخ ندین! بالآخره دخترهای شبیه به این مشخصات زیادن. خودم درستش می‌کنم."
"_ چیه؟! نکنه ازش خوشت اومده؟!"
"_ دیگه اونش به خودم ربط داره، حالا هم زود از این‌جا برو! نمی‌خوام آتو دست کسی بدی. مگه خودت نگفتی تحت تعقیبی؟‌"
"_ آره، ولی چیکار کنم؟ بعد از دادن جنس‌ها به عباسی، پلیس‌ها به منِ فلک‌ زده شک کردن، منتها با تغییر قیافه‌ای که من دادم محاله پیدام کنن."
"_ خیلی خب. زودتر برو! کاری هم داشتی بهم زنگ بزن! سعی کن زیاد بیرون پرسه نزنی. حوصله‌ دردسر جدید ندارم."
باور نمی‌کنی، ولی وقتی سولماز این حرف‌ها رو گفت، ترس بدی به دلم افتاد. فکر کنم منظور اون‌ها از اون دختر تو بودی.
نمی‌دونم چرا اصلا برام اهمیت نداشت!
_ بازم می‌گم. این مسئله چه ربطی به من داره؟
بهت‌ زده گفت:
_ بـاران! حواست هست چی داری می‌گی؟! این آدم قاچاقچیه، مهم‌تر از همه قاچاق انســــان و دیگه بدتر... نمی‌فهممت! تو یا واقعا خنگ شدی یا رسما خودت رو به کوچه علی چپ زدی، که البته فکر کنم دومی بیشتر بخوره!
اخم‌هام رو جمع کردم و توپیدم:
_ هیچ کدومشون نیستم؛ چون اصلا فکرش هم نمی‌کنم حتی یه درصد اون دختر من باشم. مگه نمی‌گی سولماز گفته ماهان به اون خانمه "ساغر" رو کرده این دختر از این رابـ ـطه می‌ترسه؟ من با این آدم اصلا گرم هم نگرفتم، چه برسه به...
_ فرمایش‌ دوست گرامم درست، ولی یه درصد هم احتمال بده که ماهان سرِ اون زن شیره مالیده و به هر دلیلِ خدا داندی دروغ گفته. مگه خود تو نگفتی به این آدم شک داری؟ خب این هم مدرک... باران لج نکن! بیا فردا بریم پیش داییم این موضوع رو باهاش در میون بذار!
پوزخند محوی مهمون لب‌هام شد. همین هم مونده بود پای پلیس رو بی‌خود وسط بکشم، اون هم به خاطر موضوعی که سر سوزنش هم دخلی به من نداشت. زیر موهام دست بردم و قلمم رو دوباره از لای کتاب برداشتم.
_ بیخود نگران شدی. واقعا موضوع مهمی نیست؛ واسه همین فراموشش کن! به نظر من، ما اگه اقدام به این کار کنیم، بیشتر خودمون رو تو دردسر می‌ندازیم.
پوفی کرد و با غیظ تشر زد:
_ باشه خونسرد خانم، ولی من مثل تو سطحی به این قضیه نگاه نمی‌کنم. شک نکن یه روز به حرفم می‌رسی. امیدوارم دیر نشه.
لبخندی زدم و با لحن مملوء از آرامشی گفتم:
_ دیوونه! زیادی خسته‌ای. برو بخواب شاید ذهنت کمی باز بشه. بذار من هم به کارم برسم.
_ خانم خانما! یکی باید این حرف رو به خودت بگه. منِ کم‌ عقل رو بگو آش شور پز تو معده‌‌ام آتیش زدم واسه خانم خوش‌ خیال! ولی انگار نه انگار! شبت بخیر. بـ ـو-س بای.
و گوشی رو قطع کرد. از لحن حرف زدنش خنده‌ام گرفت. یکی از بهترین دوست‌هام بود، از هشت سالگی تا حالا یک روز هم از هم دور نبودیم. اون هم مثل من تک فرزند خانواده‌‌ بود. همیشه به چشم خواهر به هم نگاه می‌کردیم. جالبیش تضاد شخصیت‌هامون بود. نگار دختری شر و شیطون و همیشه شاد و پر حرف و قطب مخالفش منِ آروم و کم‌ حرف و به قول خودش "اخمو و مغرور"...
یادم نرفته زمانی‌ که اتفاقی تو مدرسه با هم آشنا شدیم به هم قول دادیم که اگه زمانی کلاس‌هامون عوض شد، پدرهامون رو واسطه کنیم تا با مدیر صحبت کنن و تو یک کلاس باشیم. کم‌کم این آشنایی عمیق‌تر شد تا به خانواده‌هامون هم رسید. خاله سیمین و عمو سینا دو صفت نقیضی که از بچگی همیشه وِرد زبونم شد. همیشه به من و پدر و مادرم لطف و من رو مثل دخترشون دوست داشتن. به اندازه پدر و مادرم برام عزیز و با ارزش بودن و هستن. بازدمم رو عمیقا بیرون فرستادم و مسیر افکارم رو منحرف کردم تا به ادامه‌ مطالعه‌‌ام برسم.

********

قریب چهار روز از دیدار من با اون پسره یا بهتره بگم "ماهان" می‌گذشت. نگار سعی داشت بارها اون موضوع رو پیش بکشه و هر دفعه بحث رو عوض می‌کردم. دیگه داشتم اطمینان پیدا می‌کردم برخورد غیر دوستانه‌‌ام کارساز بوده و دیگه سر و کله‌‌اش پیدا نمی‌شه، اما این خوشحالی دوومی نداشت!
تنها تو ماشینم بودم و به سفارش مامان به قصد خرید یک سری وسایل لازم واسه خونه به سمت هایپر مارکت نزدیک خونه رفتم. به محض پیاده شدنم بی‌هوا جلوم سبز شد و ماتم کرد. طبق معمول بهش محل ندادم و وارد فروشگاه شدم. پس از اتمام خرید، نفس‌زنون پلاستیک‌ها رو تا ماشین بردم. داشتم خریدها رو داخل صندوق عقب ماشین جا می‌دادم که آفتابی شد!
_ یعنی این‌قدر از من بدت میاد که حتی حاضر نیستی به حرف‌هام گوش کنی؟!
درِ صندوق رو بستم و نیم‌ نگاهی بهش انداختم. لحنم خلاف خشم درونم بود.
_ می‌دونستید که چقدر کله شقید؟!
شرم نکرد و لبخند زد.
_ تو اولین کسی هستی که صفت سرتق بودن بهم می‌ده.
و با لحن جدی ادامه داد:
_ خواهش می‌کنم روم رو زمین ننداز! ازت می‌خوام یه ربع وقتت رو بهم بدی. چقدر طول می‌کشه؟ اجازه بده حرف‌هام رو بگم، بعد اگه جوابت منفی بود قول می‌دم دیگه مزاحمت نشم.
و با مکثی ملتمسانه به تمنا افتاد.
_ تو رو به هر چی می‌پرستی قَسمت می‌دم.
مجاب شدم بهش تشر بزنم و حالش رو جا بیارم، ولی حرف‌های نگار تو ذهنم نقش بست و هشدار داد عجولانه رفتار نکنم. پیش خودم فکر کردم این آدم تا با من دو کلمه حرف نزنه ول‌ کن نیست! از طرفی هم محض خاطر جمعی از این‌ که منظور این مرد از اون دختر من بودم یا نه، بهتر بود پیشنهادش رو قبول کنم. محض اطمینان بود، فقط همین.

********
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
نزدیک فروشگاه کافی‌شاپی بود که همون‌جا رفتیم. به محض نشستن منتظر بهش خیره شده بودم تا دردش رو بگه. با وجود صحبت‌های نگار اگه واقعا کلکی تو کار بود با پریدن پلک پسرِ می‌فهمیدم با کی طرفم. سنگینی نگاهم رو حس کرد و خواست لـ ـب باز کنه که گارسون به میز ما رسید. من چیزی سفارش ندادم، ولی اون سفارش قهوه داد. پس از این‌ که گارسون رفت، شروع کرد.
_ ببینید خانمِ؟
_ خالقی هستم.
این‌طور بهتر بود. با توجه به سابقه‌ این مرد روا بود که از هویتم چیزی نفهمه. تک سرفه الکی زد.
_ من هم ماکان محمدی هستم. فوق لیسانس حسابداری دارم و مشغول به کار؛ البته تو کار تجارت با یکی از دوست‌هام هم هستم. اون روزی که شما رو تو پارک دیدم، با خانمی به اسم گیسو فرهمند اشتباه گرفتم. در واقع یه قرار کاری باهاش داشتم و... بعدش هم اشتباه پیش اومد. وقتی به طور اتفاقی شما رو دیدم نمی‌دونم چرا حس عجیبی سراغم اومد! می‌خوام رو راست باشم و بگم شاید این حرفم از نظر شما مضحک باشه، ولی من به عشق در نگاه اول ایمان پیدا کردم. پدر و مادرم رو پونزده سال پیش در یک سانحه‌ تصادف از دست دادم. بیست و هفت سالمه، تک فرزندم و تا به حال از سرمایه‌ پدری که برام مونده زندگی می‌کنم. شاید براتون سؤال باشه که علاقه من به شما چطور به سرعت شکل گرفت؟ حتی خودم هم نمی‌دونم چطور شد؛ ولی از جسارتی که در نگاهتون دیدم حس کردم با بقیه دخترها فرق می‌کنید و همین من رو مجذوب شما کرد؛ تا به قدری‌ که اگه قبول کنید می‌خوام بقیه‌ عمرم رو کنار شما باشم فقط... اگه جواب شما مثبت باشه ازتون می‌خوام که بیشتر با هم آشنا بشیم و این رو هم یقین داشته باشید که اگه جوابتون همین باشه، از صمیم قلب برای خوشبختیتون تلاشم رو می‌کنم. مطمئن باشید.
آه! چقدر حرف زد؟! فکش درد نگرفت یک بند چرت و پرت گفت؟! خبر نداشت باران نسبت به این جور عشق‌ها بیگانه‌‌اس و اصلا نمی‌دونست معنیِ عشق یعنی چی؟! اون هم این نوعش که حتی سزاوار این مقوله نمی‌دونست، بعد اون‌وقت واسه‌‌ام دَم از عشق می‌زد، اون هم عشق کذایی! تو دلم بهش پوزخند زدم و حالا مطمئن شدم که این بشر یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌‌اش هست. از اون‌ جایی‌ که خودش رو "ماکان محمدی" جا زد دیگه خدا می‌دونست بقیه حرف‌هاش دروغ بوده یا راست؟
گوشیش زنگ خورد. نگاهمون همزمان و بی‌ هوا به اسم "ساغر" که روی صفحه‌ گوشی خودنمایی می‌کرد، افتاد. یک آن فکری به سرم زد.‌ در کمال خونسردی موبایلم رو از داخل کوله‌‌ام در آوردم و روی ضبط صدا گذاشتم. به محض پِلی کردن، دکمه خاموش صفحه رو زدم و روی میز جا گذاشتم و با گفتن:
_ می‌رم دست‌هام رو بشورم.
میز رو ترک کردم. از خدا خواسته "باشه" ای گفت و لبخند زد. همزمان با رفتنم تماس رو برقرار کرد و موبایل رو روی گوشش گذاشت. تا زمان به اتمام نرسیدن مکالمه‌‌اش سر میز نرفتم. پشتِ ستونی پنهون شده و زیر نظر گرفته بودمش. تقریبا پنج دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که همراهش رو روی میز گذاشت. یک دقیقه هم طولش دادم تا جلوی هر گونه شک رو گرفته باشم و بعد سر میز نشستم. بی‌مقدمه پرسید:
_ خب نظر شما چیه؟ به من این فرصت آشنایی رو می‌دید؟
دست پیش بردم و به گوشیم چنگ زدم. لحنم خالی از هر احساس بود، بر خلاف متلک‌های ناخودآگاهم که تمومی نداشت.
_ بهش فکر می‌کنم.
آره جون عمه‌‌‌اش! اینقدر ذوق کرد انگار بهش تیتاپ دادن مرتیکه! انگار چی گفتم که ذوق‌ مرگ شد. شماره‌‌اش رو بهم گفت تو گوشی سیو کنم تا بعدا جوابم رو بشنوه. مشغول نوش‌جان کردن قهو‌ه‌‌اش بود که بلند شدم و پس از خداحافظی از کافه بیرون زدم و به سمت ماشینم قدم تند کردم.
با شنیدن حرف‌هاش لحظه به لحظه به عصبانیتم افزوده می‌شد، طوری‌ که دست‌هام روی فرمون مشت شده بودن، حرف‌هایی که آژیر خطر شد و اخطار زد که نباید خونسرد باشم. واقعا این آدم چقدر می‌تونه پست باشه که چنین اجازه‌ای رو به خودش می‌ده؟! می‌شد اسم آدم رو روشون گذاشت؟! نه! من به انسانیتشون شک داشتم. این‌ها روانیِ به تمام معنا بودن که فقط قصدشون رسیدن به اهدافشون بود و حاضر بودن برای رسیدن بهش آدم بودنشون رو زیر سؤال ببرن.
چرا من؟! چرا من رو گیسو فرهمند معرفی کرد، در صورتی‌ که می‌دونست من نیستم؟! مغزم قد نمی‌داد از افکار مبهم این مرد عجیب، اما خوب دستگیرم شد گیر آدم خطرناکی افتادم. باز جای شکرش باقی بود زودتر شستم خبردار شد و عقلم کار کرد از گوشیم استفاده کنم. اگه نگاهم به صفحه موبایلش نمی‌خورد چی؟
حس ماورا و غریبی داشتم. انگار همه چیز یک خواب بود که از فرط مسخرگیش تا یادم می‌افتاد خنده‌‌ام می‌گرفت. قبل از این‌که کار به جاهای باریک‌تر کشیده می‌شد، باید می‌رفتم پیش پلیس. کاری که تمایلی به انجامش نداشتم رو عملیش می‌کنم. باید این موضوع رو هر چه سریع‌تر خاتمه می‌‌دادم، اما من هم از نژاد غافل‌های آینده‌‌ بودم که زندگی هر طور بود همیشه تو دایره دستورات آدم سر کج نمی‌کرد. اتفاق‌هایی هم بود که آینده‌‌ رو به خطر بندازه. تقدیری که خواب‌ و رؤیاهاش بسته به هر انسانی متنوع و تازه‌‌ بود.
********
*فصل سوم*

به ساختمون عظیم و تابلوی بزرگی که نصب شده و هویت مکان مقابلم رو نشون می‌داد، نگاه کردم. "اداره‌ آگاهی و نیروی انتظامی ناجا"
_ بریم؟
سری تکون دادم و مثل همیشه با قدم‌هایی استوار و محکم وارد ساختمان نه چندان مرتفع آگاهی شدم. پر از مأمور با لباس‌های مختلف نظامی از مرد و زن تا پیر و جوون و هر کدوم مشغول به انجام کاری بودن. یکی پرونده‌ها رو بررسی می‌کرد، یکی مُجرمی‌ رو دستبند زده با خودش می‌برد و خلاصه یک وضعی بود! ندای درونیم نوای گوش‌هام شد "پات به ستاد باز نشده بود که قسمت شد!" چرا این‌جا حس خوبی نداشتم؟
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
[HIDE-THANKS]با صدای نگار به خودم اومدم.
_ یه لحظه این‌جا وایستا! الآن میام.
به سمت مأموری که لباس نظامی به تن داشت و با چند نفر مشغول صحبت بود، قدم برداشت.
_ به به! سلام جناب سروان سعیدی!
مردی که نگار "سعیدی" خطابش کرد، بهش می‌خورد بیست و هفت، هشت سالش باشه. با چهره‌ای متعجب به نگار خیره شد.
_ نگار! خودتی؟!
با شیطنت در جوابش چشمک زد.
_ نه. زن آریام!
سعیدی تک‌‌ خنده‌ای کرد.
_ حداقل یه چیزی بگو ما هم باورمون بشه! بگو ببینم چطوری؟ این‌جا چیکار می‌کنی؟
_ خوبم. یه کاری با داییم دارم. اومدم ببینمش.
سری جنبید و دست به جیب پرسید:
_ چه خبر ها؟ پدر و مادرت خوبن؟
_ سلامتی، آره ممنون. پدر و مادر و خواهرت چطورن؟
_ خوبن. مامانم سراغت رو می‌گیره. می‌گـه چرا نگار بی‌معرفت شده و نمیاد خونه‌امون؟
خندید.
_ توپش پر شده نه؟ لطف داره، ولی درگیریه دیگه، قول می‌دم سر فرصت با مادر گرام مزاحم بشم.
جواب خنده‌‌اش رو با لبخند ملیحی داد.
_ قدمت رو چشم. تنها اومدی؟
نگار به من اشاره کرد.
_ با دوستم اومدم.
سعیدی نگاهی بهم انداخت. چهره‌ معمولی داشت. چشم و ابرو و موهای پرپشت مشکی... سرش رو به معنی "سلام" حرکت داد. متقابلا همین کار رو تکرار کردم.
_ اگه کاری از دستم بر میاد بگو برات انجام می‌دم.
_ نه جناب سروان. این‌ کار خوراک داییمه فقط!
سعیدی لبخندی به روش پاشید و گشاده‌رو لـ ـب به بدرقه زد.
_ پس برو پیش همون داییت! بذار ما هم به کارمون برسیم.
به حالت بامزه‌ای به صورت نظامی ادای احترام گذاشت.
_ چشم قربان! هر چی شما امر بفرمایید.
حرکتش باعث شد جمعی که کنار سعیدی ایستاده بودن خنده‌‌اشون بگیره. به طبقه‌ بالا رفتیم. سالنی که از پایین کوچک‌تر بود، ولی اتاق‌های زیادی داشت. به انتهای سالن که رسیدیم، مقابل دری ایستاد.
_ من می‌رم داخل، بعد می‌گم بیای تو.
همین که موافقت کردم، تقه‌ای به در زد و کمی بعد با بلند شدن صدای مردونه‌ و رسایی که گفت:
_ بیا تو!
با لبخند دندون‌نمایی وارد شد. نگاهی به قاب کوچیک نقره‌ای رنگ و فلزی روی در انداختم. "دفتر سرگرد آریا مجد". پس از سعیدی درجه‌‌‌اش بالا بود. تعریف این خان‌دایی نگار رو خیلی شنیده بودم. با توجه به اون تعریف و تمجیدهایی که نگار بهم می‌گفت، بدم هم نمی‌اومد این سرگرد گرام رو ملاقات کنم.
تا الآن ندیده بودمش. نیازی هم نبود. در حقیقت هیچ کدوم از فامیل‌های نگار جز پدر و مادربزرگ مادریش من رو نمی‌شناختن و این چیزی بود که خودم می‌خواستم. دیگه باران بودم و اعتقادات خودم رو داشتم که بماند... نگار همیشه بهم می‌گفت شخصیت پیچیده و عجیبی دارم و این شخصیت‌هام اون رو یاد کسی می‌ندازه، ولی نگفت چه کسی. من هم اهل کنجکاوی‌ کردن نبوده و نیستم.
در باز شد و نگار به داخل بدرقه‌‌ام کرد. اتاق نسبتا بزرگی که سمت راستش سه کمد پر از کتاب و پرونده‌های کنار هم ردیف شده و یک دست مبل چرم مشکی هم داخل اتاق چیده شده بود. میز عریض و مانیتور و کیبورد و پشت میز هم پنجره‌ بزرگی قرار داشت. چیزی که نظرم رو جلب کرد، وسایل و دیزاین اتاق بود که تماماً به رنگ سفید و مشکی کار شده بود. تازه مسیر نگاهم به سمت صاحب اتاق کشیده شد. پشت میز روی صندلی نشسته و در حال نوشتن چیزی بود. نگار کنارم نشسته و سکوت کرده بود. من هم ترجیح دادم سکوت کنم تا کارش تموم بشه.
به دو دقیقه نکشید که پرونده‌ با پوشه رو از روی میز برداشت و به سمت یکی از کمدها رفت و اون رو تو یکی از قفسه‌ها جا داد. با ژست خاصی بدون این‌که نگاهمون کنه، پشت میز نشست، آرنج‌هاش رو به لبه تکیه زد، دست‌هاش رو به هم قفل کرد و بالآخره به نگار و بعد به من نظری انداخت. با خونسردیِ تمام و در حین حال جدی و خشک بهم زل زده بود و حرفی به زبون نمی‌آورد. چرا این‌طوری بود؟! یعنی من الآن باید می‌رفتم سر اصل مطلب و قضیه رو می‌گفتم، یا نه اول سلام می‌کردم و بعد توضیح می‌دادم؟! ترجیح دادم اول عرض ادب کنم. طبق عادتم مثل همیشه خونسرد و محکم و جدی...
_ سلام.
یک تای ابروش رو بالا انداخت و سری تکون داد. با صدایی که جدیت درش موج می‌زد، گفت:
_ می‌شنوم!
یعنی چی؟! انگار مجبورش کرده بودن پشت اون میز بشینه و به حرف‌های ما گوش بده! حالا اگه جواب سلامم رو می‌‌داد چیزی ازش کم می‌شد؟! ناخودآگاه اخم کمرنگی به پیشونیم نشست. از همین دیدار اولی که ده دقیقه هم نشده، احساس خوبی بهش نداشتم. شاید اون هم از حاشیه‌گذاری خوشش نمی‌اومد و شاید هم نگار از قبل موضوع رو کامل گفته بود که الآن منتظر اصل مطلبه. سریع از افکارم بیرون اومدم و مو به مو تمام ماجرا رو از اولش توضیح دادم. هر لحظه که ماجرا رو بر ملا می‌کردم، تعجب و تردید رو تو نگاهی که چند درجه تیره‌تر از رنگ چشم‌های نگار بود، می‌خوندم. پس از اتمام حرف‌هام با مکث کوتاهی لـ ـب زد:
_ چای می‌خورین یا قهوه؟
نگار چای خواست و من تمایلی به نوشیدنی نشون ندادم. از جاش بلند شد و به طرف یکی از کمدها رفت. پوشه‌ای بیرون کشید و روی مبل مقابل من و نگار نشست. عکسی برداشت و به طرفم گرفت.
_ این ماهانی که خودش رو ماکان محمدی جا زده، همینه؟
عکس رو ازش گرفتم و به چهره مرد دقیق شدم. خودش بود. صورت معمولی و چالی که تو لبخندش به من هم ذوق می‌زد و لـ ـب‌ها و بینی متوسط و چشم و ابروهای مشکی...
_ بله.
عکس رو گرفت و داخل پرونده‌های پوشه جا داد. بلند شد و پوشه به دست روی صندلیِ پشت میز نشست. تقه‌ای به در خورد. با اجازه‌ای که داد، سرباز با احترام نظامی وارد شد و استکان چای و قندون رو روی میز قرار داد و باز با ادای احترام اتاق رو ترک کرد. نگار مشغول نوشیدن شد. من هم چشم دوختم به این مرد سحرانگیز. با نگاهم غافلگیرش کردم، چون همزمان چشم از روی من گرفت و به برگه مقابلش دوخت. من موندم چه خصوصیت این بشر تعریف کردنی بود! این نگار هم یه چیزیش می‌شد ها! دو کاغذ به همراه خودکار به سمتم گرفت.
_ این‌ها رو پرش کنید!
قبل از برداشتن آنی از دهنم پرید:
_ برای چی؟!
با سؤالم نگاهش روم سنگین شد و اخم کمرنگی مهمون پیشونیش کرد.
_ به نظر شما برای چی؟!
بابا این دیگه کی بود؟! خب سؤاله دیگه! یعنی زورش میاد یک توضیح ناقابل بده؟! اصلا واسه‌‌ام مهم نبود این آدمی که روبرومه پلیس بود که بخوام ازش حساب ببرم و به تته پته بیفتم؛ واسه همین خیره بهش قاطع گفتم:
_ ترجیح می‌دم شما برام توضیح بدید.
گویا به جناب خیلی بر خورد. برگه تو دست‌هاش محکم شده و عین میرغضب نگاهم می‌کرد. بی‌پروا و بی‌تفاوت فقط بهش خیره شده بودم و چشم انتظار دریافت جوابم... بلند شد و یک‌ آن برگه‌ها با خودکار رو تقریبا کوبید به میز و نگاه عصبیش رو به سمتم پرتاب کرد. نگار بیچاره چون توقع چنین حرکت غیرمنتظره‌ای رو نداشت، از جاش پرید، اما من کوچک‌ترین واکنشی بروز ندادم. با تنی که سعی می‌کرد کنترل کنه، یادآوری کرد:
_ مگه شما نمی‌گی از این آدم شکایت داری؟
خب آره دیگه! حالا یه لحظه سؤال پیش اومد. هر فرمی رو که نباید الکی پر کرد! با این بی‌اعصابیش چطور از مجرم‌ها اعتراف می‌گیره؟! خدا به داد اون‌ها برسه!
بی‌حرف خودکار رو مابین انگشت‌هام گرفتم و اظهاراتم رو پای کاغذ مربوطه نوشتم. بعد از اتمام روی میز گذاشتم و خودکار رو روشون رها کردم. جلوم روی مبل نشسته بود و چشم بر نمی‌داشت. بالآخره نگار هم اظهار وجود کرد.
_ خب دایی! با توجه به اون پرونده‌ای که از ماهان شریفی به دستته پس شما هم دنبالش بودین؟
_ آره. یه سالی هست در به در دنبال اون و دار و دسته‌‌اشیم. عجیبه که توی این یه سال هیچ ردی از خودش باقی نمی‌ذاشت، ولی...
مسیر نگاهش رو به من رسوند و هوشمندانه باقی حرفش رو به زبون آورد.
_ چرا اومده سراغ شما؟! با خودش فکر نکرده شاید برید پیش پلیس و به خاطر مزاحمت‌هاش ازش شکایت کنین؟
لاقید احتمال دادم.
_ شاید هم گمان کرده چنین کاری نمی‌کنم.
متفکرانه چونه‌‌‌اش رو خاروند و مشکوفانه لـ ـب باز کرد:
_ یه جای کار می‌لنگه.
طرز نگاه کردنش رو دوست نداشتم. رنگ نگاهش کاملا مشهود بود. شک... نکنه به من شک داشت؟! همین رو کم داشتم، اما خب شاید هم خلاف تصوراتم باشه. نگار لـ ـب تر کرد:
_ دایی! می‌شه بگی سابقه‌‌اش چیه که دنبالشین؟ البته غیر از اون چیزی که ما می‌دونیم.
دو مرتبه بلند شد و به جای جواب دادن به سؤال نگار خشک‌زده و دستوری گفت:
_ شما می‌تونین برین! بقیه‌‌اش رو بسپارین به من. بعداً بهتون می‌گم چیکار کنین.
دیگه موندن جایز نبود. مهم اصل مطلب بود که گفتم. نگار ازش تشکر کرد و بلند شد، ولی من بدون این‌که کلمه‌ای بگم، زودتر از نگار اتاق رو ترک کردم. نمی‌دونم چرا کارهای این بشر حرصم می‌داد؟ تا حدی که غرورم بهم اجازه نداد تشکر خشک و خالی کنم و با خداحافظی بیرون بیام. بالآخره از اون محیط خفه خارج شدیم و نشستم پشت فرمون و حرکت کردم.
_ دیدی گفتم یه روز به حرفم می‌رسی؟ مطمئن باش بهترین کار رو کردی. داییم کارش رو خوب بلده. حتما دستگیرش می‌کنه.
در این‌که کار خوبی کردم تردید نداشتم، فقط کاش پیش این یارو نمی‌رفتم! چیزی که تو کشور ما زیاد بود اداره آگاهی! حرف آخرم مثل موقع‌هایی که تنها بودم به زبونم اومد که نگار با تعجب نگاهم کرد.
_ چیزی گفتی؟!
بی‌اراده لـ ـب به انتقاد زدم و از دهنم بیرون زد:
_ آخه این داییِ تو داری؟! چرا این ریختیه؟!
غش غش خندید.
_ حدس می‌زدم اگه ببینیش این واکنش رو نشون می‌دی. از اخم و تخم‌هایی که نثار هم می‌کردین کم مونده بود ریسه برم از خنده، تازه‌‌اش هم مگه داییم چشه؟!
با خشم دستم رو مشت کردم.
_ بگو چش نیست؟!
شیطنت کرد.
_ خوشتیپ نیست که هست، جذاب نیست که هست، دخترکش نیست بر منکرش لعنت! پلیس نیست که کور شود هر آن که نبیند! مهن...
نذاشتم ادامه بده و با حرصی آشکار غریدم:
_ خسته نشدی از تحفه خانت تعریف کردی؟ دیگه نبینم جلوی من از این حرف‌ها بزنی‌ ها! خوبه افتاده واسه‌‌ات از این‌جور حرف‌ها بیزارم!
دست‌هاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و میون عذرخواهی کنایه زد:
_ من غلط کردم، شکر خوردم. حواسم نبود اولیا حضرت تگرگ‌ خانوم جلومه! الآن اگه هر دختری بود نیشش تا بناگوش باز می‌شد.
چپ چپ نگاهش کردم که دیگه ادامه نداد. با مکث طوری‌ که نشنوم آروم زیر لب زمزمه کرد:
_ اگه از حالا قاراشمیشه که خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه!
شنیدم چی گفت و به روی خودم نیاوردم.
********[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
[HIDE-THANKS]
امروز کلاس نداشتم. بابا طبق معمول شرکت بود و مامان هم خونه... تصمیم داشتم دستی به خونه بکشم. اول آشپزخونه رو تمیز کردم و یک ناهار خوشمزه "قورمه‌سبزی با پلو" مهیا کردم، بعدش در حال گردگیری شدم و مامان هم مشغول جارو برقی کردن شد. همیشه کارهای خونه رو خودمون انجام می‌دادیم، فقط زمان‌هایی‌ که به مسافرت می‌رفتیم یا مهمونی داشتیم زری و شمسی خانم که خواهر هم و از خدمتکارهای سابق ما بودن، کارها رو به عهده می‌گرفتن، ولی ماشاالله خان همیشه این‌جا بود و به گل و گیاه‌های حیاط رسیدگی می‌کرد؛ برای همین مجاور پارکینگ شخصیِ خونه یه سوئیت بهش داده بودیم. ماشاالله خان سال‌ها همسرش رو از دست داده بود و غیر از یک پسر که تو دوره اول خدمت به سر می‌برد، فرزند دیگه‌ای نداشت.
ساعت دوازده ظهر که شد، کاهو و خیار و گوجه‌هایی که شسته و داخل سبد گذاشته بودم رو برداشتم و روی میز نهارخوریِ آشپزخونه قرار دادم. چاقویی به دست گرفتم و مشغول خرد کردن کاهوها داخل ظرف شدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. مامان از تو هال صدام زد:
_ بارانم! اگه دستت بنده، گوشیت رو از اتاقت بیارم؟
دست‌هام رو با دستمال پاک کردم و در حالی‌ که به سمت اتاقم قدم برمی‌داشتم، گفتم:
_ نه مامان جان. خودم بر می‌دارم.
"باشه" ای گفت و در حال تماشای تلوزیون شد. شماره‌ای ناشناس از یک خط ثابت بود. انگشتم رو روی صفحه کشیدم و به سمت گوشم بردم.
_ بله!
صدای آشنایی تو گوشی پیچید.
_ سرگرد مجد هستم. به جا آوردید که؟
نه! کم‌ عقلم نفهمیدم! چرا توانایی با احترام برخورد کردن با این مرد رو نداشتم؟!
_ امرتون!
مکث طولانی کرد. صدای نفس‌های عصبیش رو شنیدم، از حرکتم جا خورده بود.
_ الو؟!
صدای خشک و جدیش تو تمام سلول‌های بدنم تزریق شد.
_ امروز رأس ساعت چهار بعد از ظهر اگه وقت دارید، تنها تشریف بیارید.
کاری نداشتم و زمان خالی دستم بود.
_ بله. وقت دارم.
_ به نگار چیزی نگید!
من که نمی‌گفتم، اما چرا؟!
_ حتما.
بدون کوچک‌ترین کلمه‌ای قطع کرد.
مرتیکه انگار از دماغ فیل افتاده! اصلا حقته که باهات این‌جوری برخورد می‌کنم. مدام ازش بی‌احترامی می‌‌دیدم، بعد سرد هم باهاش رفتار می‌‌کردم بهش نمی‌اومد! بالآخره از اون قماش بود دیگه!‌ این جنس رو خوب شناختم. یعنی باهام چیکار داشت؟ چرا تأکید کرد تنها بیام و نگار چیزی نفهمه؟! هر چی هست،‌ حس خوشایندی نیست.
********
*فصل چهارم*

پشت درِ اتاقش ایستادم. تقه‌ای به در زدم که با همون تُن صدای مردونه‌ و محکمش رخصت داد.
_ بیا تو!
نفس عمیقی کشیدم و پا به فضای بسته اتاقش گذاشتم. این دفعه روی مبل نشسته و حینی‌ که انگشت اشاره‌‌اش متفکرانه پشت لبش بود، به پرونده مقابلش خیره شده و با دقت بررسیش می‌کرد، به گونه‌ای که مطمئنم متوجه حضورم نشد. بی هیچ سلامی... بی‌حرف روی مبلی که دیروز نشسته بودم جای گرفتم و به انتظار نشستم.
مدتی گذشت، اما دیگه خسته شدم. اصلا احترام حالیش نبود. طوری با طرفش رفتار می‌کرد انگار وجود خارجی نداره. خب خبرت می‌گفتی نیم‌ ساعت یا یک ساعت دیگه بیام! عین مجسمه به پرونده زل زدی و به روی مبارک نمیاری که چی بشه؟! باز هم خوب بود صوت متلک‌های پشت هم ردیف شده‌‌ام به گوشش نرسید، وگرنه شر می‌شد. من هم که اهل کناره‌گیری نبودم و سرزنش و توهین عمرا تو کتم نمی‌رفت. عمیقا به فکر رفته یا بهتره بگم تو باغ نبود. دیگه نتونستم طاقت بیارم. مگه من مسخره‌ این آقا بودم!
_ من رو کشوندید این‌جا تا تمرکزتون رو ارزیابی کنم؟
یکه خورد. با بلند کردن سرش، متعجب و پرسشگرانه بهم خیره شد.
_ شما چه موقع اومدید؟!
می‌گم مخش تاب داشت همین بود ها! پا روی پا انداختم و ریلکس پلک زدم. لحنم بوی طعنه و تأکید می‌داد.
_ پانزده دقیقه‌ای می‌شه.
اخم‌هاش فوری درهم شد.
_ کی به شما اجازه داد بدون اذن من سرتون رو بندازید پایین؟
مثل این‌ که دلش مُشت‌های معروف "باران" رو می‌خواست! چشم‌هام دوباره وحشی شدن.
_ اولاً من بدون اجازه وارد نشدم، شما خودتون رخصت ورود دادید. دوماً مگه من مسخره‌ شمام که یک ربعِ من رو معطل خودتون کردید و به کار خودتون توجه دارید؟! می‌تونستید اطلاع‌رسانی کنید پس از اتمام کارتون بیام.
عین ماتم‌زده‌ها فقط مسخ نگاهم شده بود. اولین نفری نبود که این رنگ نگاهم رو می‌دید و عجیب و گنگ می‌شد! نگاهی که تحت تاثیر نیت درونیم، تیره‌تر و نافذ می‌شد و به قول نگار "برقش همه رو می‌گیره!" و بعدش می‌گفت: "فکر اون بدبختی که اون لحظه نگاهت می‌کنه باش!" تو دلم پوزخندی نثارش کردم. وقتی دیدم روزه سکوتش رو نمی‌شکنه، بلند شدم برم بعدا بیام که همزمان کوبنده‌تر از قبل و آمرانه تأکید کرد:
_ بشین!
از مبل فاصله گرفت و پشت میزش نشست. کمی تعلل کردم و سپس سر جام قرار گرفتم.
_ چرا گفتید بیام؟
انگشت‌هاش تو هم قفل و با نفوذ بهم خیره شد.
_ یعنی شما نمی‌دونی برای چی گفتم؟!
_ اگه می‌دونستم، بی شک ازتون نمی‌پرسیدم.
بازدمش رو عمیقا بیرون فرستاد و پلک‌هاش رو ثانیه‌ای بست و باز کرد.
_ از چه زمانی با ماهان شریفی آشنا شدی؟
_ هر چی بوده دیروز داخل همون برگه نوشتم و براتون توضیح دادم.
گره ابروهاش کور شد.
_ تو من رو چی فرض کردی؟!
تو ذهنم بلافاصله ردیف شد بی‌اعصاب، اخمو، عجیب و صد البته مغرور و روانی! با خونسردیِ تمام گفتم:
_ منظورتون چیه؟
_ منظورم اینه که سر هر کی رو کلاه بذاری، سرِ سرگرد مجد رو نمی‌تونی!
و با مکثی کوتاه و نگاه جست‌ و جو‌گرش ادامه داد:
_ حالا برو سرِ اصل مطلب!
دیگه داشت رو اعصابم راه می‌رفت.
_ یعنی چی که برم سر اصل موضوع؟! دیروز هر چی لازم بود رو بهتون گفتم دیگه!
بلند شد و در حالی‌ که دست‌هاش رو داخل جیب‌های شلوارش فرو می‌برد، به سمتم قدم برداشت و بالای سرم ایستاد، با همون چین عمیق بین ابروهای پر پشتش...
_ پس نمی‌خوای حقیقت رو بگی. باشه! من شروع می‌کنم.
لحنش هم صمیمانه شده بود. هه! چه زود پسرخاله می‌شد!
_ همکاریت با ماهان شریفی از کی شروع شد؟
کم مونده بود شاخ در بیارم! این چی داشت می‌گفت؟! پس حدسم درست و به من مشکوک بود. باران! خیر سرت اومدی قضیه رو خاتمه بدی بدتر گره شروعش رو محکم‌تر کردی! دیگه نتونستم خونسرد باشم. با گلایه تمام بهش زل زدم.
_ معلوم هست چی دارید می‌گید؟ یعنی چی که همکاری می‌کنم؟! من اگه خودم با اون‌ ها هم‌ دست بودم که الآن رو به روی شما نبودم!
دست به سـ ـینه شد و بی‌تفاوت براندازم کرد. نگاه دلخورم به لـ ـب‌های قلوه‌ایش سُر خورد.
_ دیروز که اون مشخصات رو نوشته بودی، خودت رو باران تمجید فرزند نیما تمجید جا زدی، ولی فکر کردی با اون خزعبلاتی که تو برگه تحویلم داده بودی من باور می‌کنم؟
_ اگه به نظر شما من اون آدم نیستم، پس کیم؟
_ گیسو فرهمند، فرزند سجاد فرهمند!
یک شاخ کم بود، یکی دیگه هم اضافه شد! ناباورانه لب زدم:
_ منظورتون چیه؟! من گیسوی فرهمند نیستم. می‌خواین باو...
وسط حرفم پرید و با صدای بلندی تشر زد:
_ جواب من رو بـده! اینقدر طفره نرو! تا الآن هم خیلی باهات مدارا کردم، ولی دیگه بسـه!
از قطع کردن حرفم اون هم توسط کسی بی‌نهایت بیزار بودم. داغ کردم و جسورانه اخطار دادم:
_ اولا دفعه‌‌ آخرتون باشه وسط حرف من می‌پرید، ثانیا اگه شما صد بار دیگه هم این سؤال رو بپرسید، من جوابم همونیه که تو برگه تحویلتون دادم، همین.
پوشه قطور و کاغذی رو از روی میز برداشت و غیر دوستانه به سمتم پرت کرد. کوبش لحن غیر دوستانه‌‌اش مشتم رو گره کرد.
_ گیسوی فرهمند. نام پدر: سجاد فرهمند. نام مادر: فاطمه صابری. بیست و دو ساله، دانشجوی رشته‌ پزشکی، مجرد، تک فرزند... پونزده روزی هست به دلیل دعوا با پدرش از خونه فرار کرده. بازم بگم؟
وای خدا! من به این آدم چی می‌گفتم؟! انگار فقط حرف خودش رو می‌فهمید. با صدای به قضاوت بلند شده‌‌اش به خودم اومدم.
_ برای چی از خونه فرار کردی؟
جوابش رو ندادم. سنگین نگاهم می‌کرد.
_ جواب من رو بده!
_ ....
_ چند وقته ماهان شریفی رو می‌شناسی؟
_ ....
صداش هر لحظه تند می‌شد، منتها جوابش پیش من نبود.
_ اون روز تو پارک چه قراری داشتین؟
_ ....
سفیدی پوست صورتش به قرمزی مایل شده بود.
_ از کی با خواهرزاده‌ من آشنا شدی؟
باز هم سکوتِ به جایی که لحظه به لحظه این سرگرد گرام رو به اشتباه، پرخاشگر می‌کرد. یکهو از کوره در رفت و فریاد کشید:
_ دِ لعنتی جوابم رو بده! کاری نکن دستور بدم به جرم همکاری با شریفی بندازنت زندان. خودت هم خوب می‌دونی همکاری با اون‌ها چه عواقبی داره. می‌دونی یا نـــه؟
حق به جانب صدام رو پشت گوش‌هام انداختم و داد زدم:
_ جــناب! صدات رو به رخم نکش! من هم بلدم عربده بزنم. اگه برای حجم بریدن و دوختن شما پاسخی ندارم، به خاطر اینه که اصلا حرفی نمونده بزنم. هر چقدر هم به شما می‌گم من اون آدمی که دنبالشید نیستم، مرغِ شما یه پا داره و حرف بنده رو نمی‌فهمید. یقین داشته باشید زمانی‌ که قضیه روشن بشه به جرم اتهام و بی‌احترامی، ادعای حیثیت کرده و ازتون شکایت می‌کنم جناب سرگـــرد!
"جناب سرگرد" رو با غیظ و تمسخر کش دادم تا زهرم رو ریخته باشم. به حدی خشمم رو زیاد کرد که با دست‌‌ به کوله‌‌ام چنگ زدم و انقدر فشارش دادم که سر انگشت‌هام بی حس شده بودن. پوزخند تندی زد.
_ پس حرف حساب حالیت نیست؟! خیلی خب. سورپرایز برات دارم. الآنه که برسه، اون وقت متوجه می‌شی وقتی بهت می‌گم حقیقت رو بگو، باید جوابم رو درست بدی، بایـــد... هیچ کس هم نمی‌تونه به دادت برسه. امثال شماها که وطن به اجنبی می‌فروشین و ککتون هم نمی‌گزه رو خوب بلدم تار و مار کنم! گیرِ بد کسی افتادی!
همون لحظه دادش بلند شد.
_ قاسمی!
به یک ثانیه نکشید و سربازی وارد شد و احترام نظامی گذاشت و هول‌زده گفت:
_ بـ...بله جناب سرگرد. امر بفرمایید!
_ اومدن؟
_ بله. همین الآن تشریف آوردن. بیارمشون؟
نگاه تمسخرآمیز و فاتحانه‌ای نثارم کرد و جلوم نشست و خطابش داد:
_ بیارشون!
قاسمی چشمی گفت و باز با اَدای احترام اتاق رو ترک کرد. کمی بعد، خانم و آقایی که تقریبا همسن مامان و بابا بودن، وارد شدن. خانمه قدش کوتاه و چادری بود و مرده هم کت و شلوار قهوه‌ای رنگی به تن داشت. به محض رسیدن، زن با چشم‌هایی مضطرب و گریون به سمتم آغوشش رو باز کرد و تا گفت:
_ الهی دورت بگردم مادر! تو که ما...
دست‌های باز شده از دو طرفش ثابت موند. مبهوت‌ نگاهش رو از من بر نمی‌داشت، مرد کنارش هم همین‌طور... حیران به آریا چشم شد و سؤال کرد:
_ جناب سرگرد! پس گیسوی ما کجاست؟!
پوزخند رو لب‌های آریا رفته رفته محو شد و جاش رو به تعجب نگاهش داد. خیره به چهره رنگ پریده مرد با دستش به من اشاره زد.
_ مگه ایشون دختر شما نیستند؟!
زن گریه‌کنان سمت در خروجی قدم تند کرد. همسرش با کلافگی دستی به صورتش کشید و در پاسخ به لحن مبهوت آریا بی‌قراری کرد.
_ خیر سرگرد. دختر من کجاست؟
نگاه جا خورده‌‌اش رو به من گرفت. قیافه‌‌اش عجیب دیدنی شده بود! حالا این من بودم که با تمسخر نگاهش می‌کردم، من با تمسخر و پوزخند و اون با ناباوری و خشم به زور کنترل شده... صدای فرهمند باعث شد به خودش بیاد.
_ جناب سرگرد! می‌گم دخترم کجاست؟ شما که گفتید پیدا شده؟
آریا از روی مبل بلند شد. سردرگم شده بود و بروز نمی‌داد.
_ آقای فرهمند! مثل این‌ که اشتباهی پیش اومده. شما برید منزل! ما پیگیری می‌کنیم.
_ مگه شما نگفتید دخترم رو پیدا کردید؟!
_ گفتم که! اشتباهی شده. شما بفرمائید! اگه خبری شد حتما به عرض می‌رسونم.
مَرد بیچاره، مأیوسانه سرش رو پایین انداخت و اتاق رو ترک کرد. خدا از پدر و مادری کمتون نکنه که من رو از دست این دیوانه نجات دادین! وقت رفتن رسید. بلند شدم و نگاهش کردم، با صورتی برافروخته از خشم به نقطه‌ای خیره شده بود. لحن جدی و طعنه دارم رو به رخش کشیدم.
_ گویا شما سورپرایز شدید، نه من! حقش اینه به حرفم عمل کنم و ازتون شکایت کنم، ولی یک بار این کار رو کردم واسه هفت پشتم بسه! فقط این دفعه رو به خودم چنین اجازه‌ای می‌دم، ولی اگه بار دیگه انگشت اتهام به سمتم بگیرید و یک مشت حرف‌های بی سر و ته تحویل بدید، اون‌ وقت بد می‌بینید، بــــد...
هنوز مسخ نقطه‌ نامعلوم روی در بود. پنجه‌هاش رو تو هم می‌فشرد و لام تا کام حرف نمی‌زد. رو در روش شدم و با نگاه گستاخی که تا عمق چشم‌های خرماییِ به قرمزی متمایل شده‌‌اش پیش‌روی کرده بود، با دقت ادامه دادم:
_ درسته که بخشیدمتون، ولی باران تمجید این کارتون رو بی‌جواب نمی‌ذاره! فراموش نکنید.
پوزخند حرص دراری زدم و دستگیره رو کشیدم. همزمان با خروجم چند نفر از کارکن‌های درجه پایین، هراسان با فاصله گرفتن از در خودشون رو مشغول به کار نشون دادن. به روی خودم نیاوردم و با گام‌هایی استوار از اون محیط خفقان‌آور خلاص شدم.
تصمیمم رو گرفته بودم. دیگه پای پلیس رو وسط نمی‌کشیدم. از اولش هم نباید این‌کار‌ رو می‌کردم، باید خودم حساب این مرتیکه ماهان رو کف دستش می‌ذاشتم و شرش رو از زندگیم کم می‌کردم، کاری که از ابتدا قصد عملی کردنش رو داشتم، منتها پشیمونی سراغم می‌اومد.
********

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
حوصله‌ چیزی رو نداشتم. مامان آشپزخونه بود. چون نمی‌خواستم بفهمه کلافه‌ام، سرسری سلام کردم و وارد اتاق شدم. لباس‌هام رو گوشه‌ای انداختم و پا به حموم گذاشتم. پس از نیم‌ ساعت خیس شدن، حوله‌پوش بیرون زدم و روی صندلیِ پشت میز توالت نشستم و طبق معمول مشغول کرم زدن به پوست دست‌هام شدم.
شلوار با ست گرمکن سرمه‌ای رنگ پوشیدم و موهام رو اول با حوله و بعد با کمک سشوار خشک کردم، چون موهام بلند بودن، دیر خشک می‌شدن و من بیشتر وقت‌ها نیم‌ ساعت درگیرشون بودم. از این‌که موهام خیس باشن بدم می‌اومد. پس از اتمام، با کش بالای سرم بستم و پس از پوشیدن صندل‌های سرمه‌ای رنگ از اتاق خارج شدم. بابا مشغول روزنامه خوندن بود. با لبخند بهش سلام‌ و خسته نباشید گفتم و به گرمی جوابم رو داد. به کمک مامان رفتم، ماکارونی درست کرده بود. با هم میز رو چیدیم.
_ پدر جان شام حاضره.
_ الآن میام دخترم.
در سکوت مشغول میل کردن بودیم که مامان داوطلب به شکستنش کرد.
_ راستی باران! نگار زنگ زد.
در حال ریختن سالاد داخل ظرف بودم.
_ به گوشیم؟
_ به خونه، گفت هر چقدر بهت زنگ زده، جواب ندادی. من هم گفتم رفته دوش بگیره.
برای بابا هم کشیدم.
_ باشه، بعداً باهاش تماس می‌گیرم.
پس از اتمام شام به مامان گفتم همراه بابا وارد پذیرایی بشن و خودم ظرف‌ها رو جمع می‌کنم. بعد از شستن ظرف‌ها، میوه‌هایی که مامان با سلیقه داخل ظرف میوه‌خوری چیده بود رو از یخچال برداشتم و با دو پیش‌دستی و چاقو از درگاه آشپزخونه رد شدم. همین که قدم کج کردم بابا سؤالی نگاهم کرد.
_ دخترم! مگه تو نمی‌خوری؟
_ میل ندارم، می‌دونید که بعد شام چیزی نمی‌خورم. نوش‌جونتون.
_ راست می‌گـه نیما، عادتشه. دخترم چرا ایستادی؟ بشین!
_ ساعت یازده شده. با اجازه‌‌اتون می‌خوام برم اتاقم.
بابا لبخندی زد و در حالی‌ که سیب پوست می‌کند، گفت:
_ دیگه من و مادرت چی می‌تونیم بگیم؟ فهمیدم مطالعه رو بهونه کردی. از چشم‌هات کاملا مشخصه خسته‌ای. باشه، برو!
قربون بابام بشم که تو مچ‌گیری استاد بود! طبق معمول مامان با دلواپسی به صورتم دقیق شد.
_ چیزی شده بارانم؟ مریض شدی؟
بابا به حالت بامزه‌ای رشته کلامی که می‌خواستم دستم بگیرم رو تو دست گرفت و لـ ـب باز کرد:
_ حرف‌ها می‌زنی‌ها مریم! مگه ندیدی چطور غذای به اون چرپ و چیلی رو با میـ*ـل می‌خورد؟! تازه سالاد هم که بماند... نمی‌گفتم یه کمش هم به من بده، همش رو می‌خورد!
از لحنش خنده‌‌ام گرفت و اخم نمکینی مهمون ابروهام شد.
_ بـــابــــا!
مامان طرفدارانه جواب داد:
_ اتفاقا دختر من خیلی هم قشنگ می‌خوره. غیر از اینه؟!
بعدش رو به من ادامه داد:
_ تو هم برو تو اتاقت وقت ما رو نگیر دختر!
لبخندی مهمون لب‌هام کردم و پس از بوسیدن گونه‌های پر مهرشون پا تو اتاق گذاشتم. با این‌ که حوصله‌ای نداشتم، اما باز هم مطالعه کردن رو به بیکار نشستن ترجیح دادم. این مواقع تو باز کردن ذهن درهمم خیلی نقش داشت. مشغول خوندن بودم که نگاهم بی‌اراده به سمت موبایل روی میز تحریر جلب شد. دکمه‌‌اش رو زدم، سه تماس ناموفق و دو پیامک از نگار و یک تماس دیگه هم از فردی ناشناس... پیامک اولش رو باز کردم.
"باران چرا جواب نمی‌دی؟!"
پیامک دوم:
"باران! عزیزم تو رو خدا من رو ببخش! از جریان امروز با خبر شدم. به خاطر رفتار داییم ازت معذرت می‌خوام. خواهش می‌کنم جواب بده! کار مهمی دارم."
هه! اونی که باید عذر بخواد خان‌ داییته، نه تو. بلافاصله تایپ کردم:
"فردا حرف می‌زنیم. نیازی به عذرخواهی نیست."
پس از لمس بخش ارسال، موبایل رو خاموش کردم. امروز به اندازه‌ کافی فکرم درگیر شد. نمی‌خوام آخر شبی با این اوصاف خوابم ببره. هر چی بود، دیگه تموم شد.
********

هفته‌ دوم شد و باز استاد زبان تخصصی نیومد! دوشنبه‌ها باهاش کلاس داشتیم که هفته‌ پیش به خاطر عمل دخترش نیومد و این هفته هم به علت فوت یکی از اقوامشون... عده‌ای از دانشجوها دانشگاه رو به قصد خونه یا محل کارشون ترک کردن و عده‌ای هم واسه از دست ندادن کلاس‌های بعدیشون موندن. با نگار آلاچیقی رو تو محوطه به نسبت خلوت انتخاب کرده و نشستیم. جزوه‌ رو از کوله‌‌ام بیرون آوردم و در حالی‌ که مخاطبم نگار بود، گفتم:
_ درسته دو هفته نیومد، اما دلیل نداره خودمون رو عقب بندازیم. مطالب اون‌قدر ها هم پیچیده نیست و با یه بار خوندن متوجه می‌شیم.
وقتی سکوتش رو دریافت کردم، نگاهم رو بهش دوختم. من رو باش یک ساعته با دیوار هم‌زبون شدم! با چهره‌ای مغموم و نگاهی آمیخته به غم به نقطه‌ای خیره شده بود.
_ نگار!
جوابی نداد. تو فکر بود. جزوه رو جلوش تکون دادم.
_ نگار، با توأم!
شنیدن صدای بلندم حواسش رو جمع کرد و سراسیمه مسیر نگاهش رو به من رسوند.
_ ها! چیزی شده؟
اخم کمرنگی نثارش کردم.
_ حواست کجاست؟
_ ببخشید حواسم نبود. چی داشتی می‌گفتی؟
_ مهم نیست. شما برو تو همون فضایی که سیر می‌کردی!
با فکر درگیرش که نمی‌دونستم از کجا نشأت گرفته، بهتر بود به حال خودش بذارمش. دقایقی گذشت که صدای گرفته‌‌اش بلند شد.
_ معذرت می‌خوام!
با تعجب، نگاهم از متن تایپ شده به چشم‌هاش گردش کرد.
_ چی گفتی؟!
لحنش شرمسار بود.
_ من رو ببخش!
_ چرا؟ تو که کاری نکردی.
سرش رو انداخت پایین.
_ چرا، هم من و هم... داییم.
پوف! باز شروع شد. جدی و خونسرد گفتم:
_ ببین نگار! اولا من این قضیه رو فراموش کردم، چون برام ارزش فکر کردن نداره و مهم نیست، ثانیا اونی که باید عذر بخواد یکی دیگه‌‌اس، نه تو. تصمیمم رو گرفتم. از این به بعد حواسم هست چیکار کنم.
کامل به سمتم برگشت و مشتاق و مردد پرسید:
_ می‌خوای چیکار کنی؟
صفحه رو ورق زدم.
_ همون کاری که از اول قصدش رو داشتم.
لحن لرزونش، موج منفی به دیواره‌های اراده‌‌ام رسوند.
_ چی داری می‌گی باران؟! اون آدم خطرناکیه. می‌تونه هر بلایی سرت بیاره. تو به تنهایی از پسش بر نمیای. این مرده مثل مردهای اطرافت نیست. می‌فهمی این رو؟!
جزوه رو وسط میز شطرنج کوبیدم.
_ بس کن دیگه! می‌خوای دوباره بحث رو وا کنی، می‌رم‌ ها! جای پرسه زدن تو این افکار مالیخولیایی ذهنت بشین یه کم درس بخون فکرت روشن شه.
سرتق بود.
_ ولی تو از هیچی خبر نداری.
بازدمم رو عمیقا از ریه‌هام بیرون فرستادم. نه! به نظر این هم مثل خان داییش مرغش یک پا داشت. همینه می‌گن: "حلال‌زاده به داییش می‌ره!" بلند شدم تا به حال خودش بذارم بلکه به خودش بیاد، ولی با حرفش میخکوبم کرد.
_ جونت در خــطره!
صداش بغض داشت. برگشتم سمتش و گنگ نگاهش کردم.
_ چی می‌گی تو دختر؟! این چرندیات چیه سر هم می‌کنی؟
قطره‌ای اشک از گوشه‌ چشمش چکید و دلم رو زیر و رو کرد.
_ ای کاش حق با تو و این حرف‌ها چرند بود!
کلافه و سردرگم کنارش نشستم.
_ نگار، تو چته؟ چرا گریه می‌کنی؟ منظورت رو واضح بگو دختر!
با ساعد اشک سرازیر شده‌ گونه‌‌اش رو پس زد و فین‌فین کنان گفت:
_ من از جریان دیروز خبر نداشتم، چون داییم بهت شک کرده بود؛ واسه همین بهم نگفت. دیروز پس از ملاقات تو با داییم به طور اتفاقی بهش زنگ زدم حالی ازش پرسیده باشم، اما اون تو جوابم پرسید چند وقته باهات دوستم و چه‌ طوری با هم آشنا شدیم؟ من هم گفتم سیزده سالی می‌شه و با تعجب دلیل سوالش رو پرسیدم، منتها به جای جواب دادن به سؤالم، کلی توبیخم کرد که چرا بهش چیزی نگفتم؟ گفت تو رو اشتباه با دختری گرفته که با ماهان شریفی در ارتباطه، ولی بهش نگفتم این خودِ تو بودی که نخواستی کسی در جریان دوستیمون قرار بگیره. ببین باران! تو هم تو این قسمتش مقصر بودی. اگه داییم می‌دونست، هیچ وقت این تهمت رو بهت نمی‌زد.
_ توجیه نکن! مگه آدم واسه چنین موضوع کوچیکی به کسی شک می‌کنه؟
_ هنوز حرفم تموم نشده. اون روزی‌ که تو روی اون نیمکت نشسته بودی که ای کاش نمی‌شستی و بعدش ماهان اومد و باهات حرف زد، اتفاقی یکی از مأمورها با لباس مبدل ازتون عکس می‌گیره و به اشتباه فکر می‌کنه گیسوی فرهمندی و باعث می‌شه بهت پیله کنن.
_ کی به تو گفته؟
برگ دستمالی از جیبش در آورد.
_ سرهنگ هاشمی که تو همون اداره کار می‌کنه. داییم در این باره چیزی نگفت؛ واسه همین از سرهنگ پرسیدم و اون هم که از اول پیگیر قضیه بوده، همه چی رو رو می‌کنه.
داشت گیجم می‌کرد.
_ باز هم متوجه نمی‌شم چرا گفتی جونم در خطره!
کامل طرفم مایل شد و لب به سخن باز کرد:
_ دیروز بعد از جویا شدن جناب سرهنگ از اتفاق بین تو و آریا به موبایلت زنگ زد، اما جواب ندادی. با من تماس گرفت و واسطه‌‌ام کرد تو رو قانع کنم. می‌دونست دیگه پات رو آگاهی نمی‌ذاری. همه چی رو بهم گفت.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ گیسو فرهمند، دختری که مدتی هست از خونه‌شون فرار کرده، از طریق فیس‌بوک با ساغر لطفی آشنا می‌شه و نمی‌دونم چه اتفاقی می‌افته که با وعده وعیدهای ساغر از خونه‌‌اشون جیم می‌زنه، با ماهان دقیقا همون روز توی پارک روی همون نیمکت قرار می‌ذاره و همین باعث می‌شه اون‌ها هم تو رو با گیسو فرهمند اشتباه بگیرن و بخوان... بخوان تو رو با خودشون ببرن.
خشمگین و سردرگم پلک زدم.
_ هر کی هر کیه مگه؟ من به اون مردک گفتم فرهمند نیستم. خودم رو خالقی جا زدم.
_ ایراد کار همین‌جاست. سؤال‌هایی در این‌ باره تو ذهن جناب سرهنگ افتاده که کلیدش فقط دست ماهانه.
_ حرف‌هات نقیضه نگار. آخه مگه می‌شه به همین راحتی آدمی رو با خودشون ببرن؟! مگر این‌که از روی نعشم رد بشن!
دستمال رو زیر بینیش گذاشت.
_ بحث همه‌ ما همینه. اصلا فکر کردی چرا داییم وانمود کرد ماهان رو پیدا نکردن؟ سرهنگ واسه خاطر همین به من رسوند تا به تو بگم و با پای خودت بیای آگاهی. می‌خواد ببینتت.
_ من نمیام، به سرهنگ بگو!
پوفی کشید و دست‌هام رو حصار دست‌هاش قرار داد.
_ چرا لجبازی می‌کنی خواهر من؟! می‌گم جونت در خطره. مطمئن باش اگه می‌گـه می‌خواد ببینتت، حتما کار مهمی باهات داره. می‌دونست بی‌دلیل نمیای ستاد.
با خودخوری انگشت‌ به پیشونی گرفتم و ماساژش دادم. سرم به شدت درد گرفته بود از این همه معما و اجبار. خدایا، قربونت برم این دیگه چه بازیه که تمومی نداره؟ حکمتش چیه؟! اصلا نمی‌فهمیدم. منی که ادعا می‌کردم هیچ کس حق نیت بد داشتن بهم رو نداره، حالا با اومدن این جریانات مبهم به زندگیم برعکسش رو نشون می‌داد، شاید حکمتش هم همین بود، با این وجود باز هم یک چیز کاملا واضح بود. من بارانم. محال بود عروسک خیمه شب بازیِ کسی بشم!

********
*فصل پنجم*

با کلی پافشاری بالآخره راضی شدم برای مرتبه‌ سوم پا به ستاد بذارم. سرهنگ هاشمی، مردی میانسال با موهای جو گندمی بود و خیلی خوش‌ برخورد و مهربون... برخلاف دایی خان، جدی و اخمو نبود. دوباره صحبت‌های نگار رو برام بازگو کرد، ولی با پیشنهادی که آخرش داد، خشک‌ زده‌‌ام کرد.
خواسته بود باهاشون همکاری کنم و به ماهان جواب مثبت بدم تا از این طریق مدتی از کارهاش سر در بیارم. اون لحظه بی‌ شک جوابم منفی بود. نمی‌تونستم چنین ریسکی رو متحمل بشم، حتی شده کذایی... متوجه شدم اواخر اسفند ماه، یعنی دو ماه دیگه، قرار بود با دار و دسته‌‌اش از ایران به دبی بره و به احتمال زیاد جزو مسافرهاشون باشم، به هر ترفندی...
همون لحظه می‌خواستم در جواب پیشنهادش "نه" قاطعی بدم، اما امان از حسی که غیر منتظره پارازیت انداخت و گفت: "به این زودی تصمیم نگیر!" به خصوص زمانی‌ که سرهنگ بهم مهلت فکر کردن داد. ازش پرسیدم چرا از همکاراشون کسی رو نمی‌فرستن؟ و در جواب، سنجیده گفت:
_ چون ماهان فقط تو رو مد نظرش گرفته و با وجود فرستادن همکار‌هامون، کار به جایی نمی‌رسه.
و از طرفی می‌گفت اگه رهاش می‌کردم اون هم بی‌دلیل، ماهان به این راحتی‌ها دست از سرم بر نمی‌داشت. بیراه هم نمی‌گفت. این همه پسش زدم و باز مثل خوره به جونم افتاد و تنها با هدفی که هنوز هم برای همه‌ ما نامشخص بود. فقط دو روز مهلت داشتم. خیلی کلافه شده بودم. هنوز هاج و واج بودم که چطور ناخواسته این اتفاق دور از ذهن واسه‌‌ام افتاد؟!

********
 
آخرین ویرایش:

zeynab227

همراه انجمن
عضو انجمن
5/3/19
210
7,914
516
21
Karaj
[HIDE-THANKS]تو این دو روز رو خدا شاهد بود به من چی گذشت. نه خواب درست و حسابی داشتم و نه می‌تونستم خوب غذا بخورم. کارم شده بود غوطه‌ور شدن تو یک مشت افکار به هم گره خورده‌ای که تنها به دست اون مرتیکه باز می‌شد. با این‌ که خیلی تودار بودم و چیزی بروز نمی‌دادم، اما گهگاهی کلافه بودنم رو مامان و بابا متوجه می‌شدن و من هر دفعه بهونه‌گیری می‌کردم و می‌گفتم: "چیزی نیست."
این مدت سعی می‌کردم خودم رو سرخوش نشون بدم تا متوجه نشن و نفهمن دخترشون وارد چه قمار مسخره و خطرناکی شده! مثل همیشه به یار همیشگیم پناه آوردم. ازش خواستم کمکم کنه. چه حسی بود که نمی‌ذاشت سریع تصمیم بگیرم؟! لحظه‌ای که سرهنگ بهم پیشنهاد همکاری داد، به راحتی می‌شد "نه" گفت، ولی این حس مانع می‌شد. نمی‌گفت: "قبول کن!" می‌گفت: " اول خوب فکر کن و بعد عاقلانه تصمیم بگیر!" خیلی سخت بود وقتی تو دو راهی قرار بگیری و ندونی کدومشون رو انتخاب کنی که به نفعت باشه. خیلی سخت بود.
اینقدر درگیر افکارم بودم که به نگار گفتم خودش بره دانشگاه و منتظرم نباشه. تا حالا پیش نیومده بود از سر بی‌حوصلگی نرم دانشگاه، مگر در مواقع کسالت... تنها چیزی که از ذهنم رد می‌شد و مدام روی تکرار بود، این جمله بود که با شونه خالی کردنم احتمال داشت این مردک، ماهان، ول‌کنم نشه و دست به کار‌هایی بزنه که اصلا خوشایند نباشه، یعنی من رو با زور و تهدید با خودش می‌برد، از طرفی هم با خودم می‌گفتم شاید دست از سرم برداره و بره پی کارش، چون خودش تو کافه بهم گفت اگه جوابم منفی باشه می‌ره دنبال زندگیش، از سمتی هم اگه قبول می‌کردم شاید می‌تونستم به سرهنگ کمک کنم و با دستگیری ماهان و باندشون تا ابد سنگینی سایه‌‌اش از زندگیم محو می‌شد و دیگه هیچ خطری از طرف اون تهدیدم نمی‌کرد.
سرهنگ بهم خبر داد ساغر لطفی رو دستگیر کردن و اون هم با کلی طفره رفتن بالآخره اعتراف کرده قضیه‌ بردن من جدیه، فقط تصمیم ماهان موضوع اصلی بوده که قبول می‌کنه یا نه؟ ظاهرا حرف‌های سولماز کاملا صحت داشت، چون ساغر تمام اصل موضوع اون روز تو رستوران رو به پلیس‌ها گفته بود. این رو هم از جانب سرهنگ شنیده بودم.
********

سرانجام روز موعد سر رسید. تصمیمم رو گرفتم. از نظر خودم تصمیم کاملا منطقی و عاقلانه‌ای بود. آخرش به چی ختم می‌شد رو فقط خدا می‌دونست. خودم هم نفهمیدم چطور شد منطقم تو این جهت حرکت کرد، ولی من حرفه‌ای داشتم. اگه کاری یا چیزی رو قبول می‌کردم، تا آخرش می‌‌رفتم و شونه خالی نمی‌کردم، چه به ضررم بود و چه به نفعم...
شلوار دمپای مشکی رنگی به تن داشتم با پالتوی چرم سرمه‌ای که فقط قسمت کمرش کمربند ظریف مشکی می‌خورد. موهام رو کامل داخل شال قرار دادم و گوشه‌ای از شال رو دور گردنم تاب دادم و کنار شقیقه‌‌ام به اون یکی گوشه‌‌اش به طرز زیبایی گره زدم، هم زیبا می‌شد و هم پوشیده... لـ ـب‌های کمی خشکیده‌‌ام رو با رژ لب صورتی کمرنگی مات کردم و پس از زدن کمی از عطر همیشگی، کوله و نیم‌ بوت‌های چرم سرمه‌ای رنگم رو برداشتم و وارد هال شدم. به مامان گفته بودم می‌خوام بیرون برم و طبق معمول مخالفتی دریافت نکردم. گره‌ بندهای نیم‌ بوت‌هام رو محکم کردم و پس از انداختن پاچه‌های شلوارم روی کفش‌ها ازش خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم.
پس از چهل دقیقه مقابل ستاد توقف کردم. پشت اتاق جناب سرهنگ ایستادم. با تقه‌ای که به در زدم، اجازه‌ ورود داد. از قبل اطلاع‌رسانی کرده بودم میام. با لبخند معمول روی لب‌هاش تعارف کرد بشینم. تشکری کردم و روی یکی از مبل‌ها نشستم و آروم، اما محکم "سلام" دادم. از جاش بلند شد و رو به روم نشست.
_ علیک سلام دخترم! خوش اومدی.
_ ممنون.
_ چیزی می‌خوری؟
_ میل ندارم.
به پشتی مبل تکیه داد و پرسشگرانه نگاهم کرد.
_ بریم سر اصل مطلب بهتره، نه؟ تصمیمت رو گرفتی؟
_ بله.
_ می‌شنوم.
آروم بازدمم رو بیرون فرستادم. جوابش به قطع از دهنم بیرون اومد.
_ قبول می‌کنم.
لب‌هاش به نشونه‌ لبخند انحنا گرفت.
_ خوشحالم قبول کردی دخترم. با این کارت در حق من و شاید کشورت خیلی لطف کردی. مطمئن باش تو این راه به هیچ وجه تنهات نمی‌ذارم. فکر می‌کردم قبول کردنش واسه‌‌ات آسون نباشه.
سری جنبیدم و صادقانه گفتم:
_ درسته که همه‌ جوانب رو سنجیدم و می‌دونم خیلی ریسک کردم، منتها به این نتیجه رسیدم با این کار، هم شما می‌تونین به هدفتون یعنی دستگیری ماهان شریفی و دارو دسته‌‌اش برسین و هم حضور ماهان تا ابد از دفتر زندگیم خط می‌خوره.
_ خوشحالم که تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی. همین‌طور هم می‌شه. درسته که به اختیار خودت گذاشتم، منتها بدون کار درستی کردی.
_ یه سؤال داشتم.
_ بپرس دخترم!
نگاهم تا صورت پخته‌‌اش گردش کرد.
_ چرا من رو در نظر گرفتید؟
بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.
_ من قبلا هم بهت گفته بودم.‌ ماهان با تنها کسی که در ارتباطه و اون هم به ما دسترسی داره تویی، از طرفی هم تو دختری هستی که احساس می‌کنم می‌تونی از پس این کار بر بیای. جسارتی که تو نگاه و رفتارت می‌بینم، ثابت می‌کنه.
و با لبخندی معنا دار اضافه کرد.
_ در ضمن، تو اولین دختری هستی که در برابر مأمور قانون گستاخی کردی!
با تعجب گفتم:
_ متوجه نمی‌شم!
خندید و دست‌هاش رو با ابهت خاصی پشت کمرش جمع کرد.
_ دیدم چه اتفاقی بین تو و سرگرد مجد افتاد.
چطور فهمیده؟! آها! حتما تو اون اتاق دوربین بوده. شاید هم وقتی خارج شدم اون‌جا بود و ندیدمش، ولی من گستاخی نکردم. اون که حقش بود! با صدای صلابت‌گونه سرهنگ، نگاهم رو بهش معطوف کردم.
_ و اما کارهایی که تو این مدت انجام می‌دی.
مکثی کرد و رشته کلام‌ رو دست گرفت.
_ همون‌طور که گفتی خودت رو به شریفی "خالقی" جا می‌زنی. ما پرونده‌ای رو ترتیب دادیم، البته کذایی که مشخصات تو رو با اسم "نازنین خالقی" ثبت کرده. نازنین خالقی، دختری بیست و دو ساله، دانشجوی رشته‌ پزشکی دانشگاه تهران، شونزده سالی می‌شه والدینش رو از دست داده و با تنها عموش "مهران خالقی" زندگی می‌کرده، اما یه سالی هست که با وجود شرایط مستقل‌دار شدن برادرزاده‌‌اش ترکش می‌کنه و به واسطه‌ شغلش عازم سفر به لندن می‌شه، حالا نازنین تنهاست با یه خونه‌ صد و بیست متری تو ونک که به نام عموش بوده و حالا به نام خودشه، در حال حاضر هم تنها زندگیش رو سپری می‌کنه.
نگاه دقیقی بهش کردم و متفکرانه پرسیدم:
_ یعنی شما می‌گید تمام این مشخصاتی که وجود خارجی ندارند رو به عنوان هویتم در نظر گرفتید تا اگه شریفی اقدام به تحقیق از هویتم کرد دچار تردید نشه؟
دستی پشت لب‌هاش کشید و سری به نشون تأیید تکون داد.
_ دقیقا، چون مطمئنیم پس از جواب مثبت تو به درخواست ازدواجش، درباره‌‌ات تحقیق می‌کنه.
آره! واقعا حق با سرهنگ بود. به نظرم نقطه‌ مهم مسئله این‌جاست. خوبه که همه‌ جوانب رو سنجیده بود. به سمت میز کارش رفت، درِ کشوی میزش رو کشید و گردنبندی رو بیرون آورد و به طرفم گرفت. ازش گرفتم. گردنبند ساده‌ای که تو قسمت پلاکش نگین تقریبا بزرگ آبی رنگی کار شده بود. سرم رو مفهومی از پلاک بالا گرفتم.
_ این برای چیه؟
_ اگه زمانی احساس خطر کردی، راحت بتونیم پیدات کنیم. در واقع تا مدتی‌ که این گردنبند گردن و همراهته، امنیتت تضمینه. کافیه نگینش رو لمس کنی و فشارش بدی، اون‌ وقت رادار کوچیکی که پشت این نگین کار شده، فعال و تو سیستم ما حک می‌شه و ما می‌تونیم از موقعیت تو و این‌که کجا هستی با خبر بشیم. این گردنبند بیشتر برای زمانی به درد می‌خوره که می‌خواین از کشور خارج بشین.
حرف آخرش حس بدی رو بهم القا کرد.
_ ممکنه تا اون‌‌جا ها هم کشیده بشه؟
مقابلم نشست.
_ دخترم! احتمالش زیاده. اگه تو طول این دو ماه بتونیم از طریق تو و افرادم ردشون رو بگیریم و دستگیرشون کنیم که خیلی بهتره، ولی اگه نشد مجبور می‌شی این ریسک رو هم قبول کنی، اما بهت قول می‌دم نمی‌ذارم حتی خون از بینیت بیاد، نه من و نه همکارانم و همواره مراقبتیم. کم مسئولیتی که نیست دخترم!
دیگه چه می‌شد کرد؟ به قول سرهنگ، مجبور بودم. از همین حالا اول خودم رو به خدا و بعد به سرهنگ سپردم.
_ صحبت دیگه‌ای هم مونده؟
به ریش جو گندمی و پر حجمش دست برد.
_ امروز به شریفی زنگ بزن و بگو قبول کردی! اگه ازت خواست جایی قرار بذارین، موافقت کن تا ببینم چه پیش میاد، فقط اگه هر اتفاق مشکوکی رخ داد و لازم بود در جریان باشیم کافیه زنگ بزنی یا برام ایمیل بفرستی. آدرس اکانتم رو برات می‌فرستم. ایمیل که داری؟
_ بله.
انگار که چیزی یادش افتاده باشه، ادامه داد:
_ راستی...
از داخل کشوی میز موبایل لمسی کوچیکی بیرون آورد و بهم داد.
_ تنها با این گوشی و خطی که داخلشه با شریفی تماس بگیر! این‌طوری بهتره.
و کلیدی رو به سمتم گرفت و همزمان اشاره کرد.
_ این هم کلید همون خونه‌‌اس، لازمت می‌شه.
کلید رو ازش گرفتم و بلند شدم.
_ باز هم ازت ممنونم دخترم. مِن بعد یه محافظ با ماشین شخصی پژو مشکی ۴۰۵ مراقبته، هر جا بری دورادور تعقیبت می‌کنه. قبل از رفتن به شماره‌ "شاپوری"، همون محافظت، خبر بده! شماره‌‌اش تو موبایل سیو شده هست. دیگه حرفی ندارم.
ازش تشکر کردم و با تکون دادن سرم به نشون فهمیدن، پس از خداحافظی از ستاد بیرون زدم. سوار ماشین شدم و در رو بستم. دیگه فضای اداره برام عادی شده بود از بس رفتم و اومدم. گوشی که سرهنگ بهم داد رو روشن و صفحه‌ مخاطبینش رو باز کردم. چندین شماره‌ ثابت سیو شده بود که به ترتیب نوشته شده بود دفتر سرهنگ هاشمی، سروان حشمتی، سروان سعیدی، سروان شاپوری، سرگرد کسمایی‌پور، سرگرد مجد...
اووو! چقدر شماره! تازه این‌ها خط ثابت دفترشون و شماره همراهشون هم سیو شده بود. این همه شماره نیاز بود؟! ناخودآگاه، نگاهم به سمت شماره‌ این جناب سرگرد اعجوبه رفت. با حرصی مشهود، انگشتم رو روی قسمت سطل زباله بردم تا پاکش کنم که یک‌ آن بی‌حرکت موند. شاید بعدها به دردم خورد، چون ازش خوشم نمی‌اومد دلیل نمی‌شد شماره‌‌اش رو پاک کنم. وقتی داخل موبایل سیو شده حتما لازم بود، تازه این که گوشیِ من نبود!
خلاصه اینقدر درگیرم کرد که در نهایت بی‌حوصله و عصبی داخل کوله‌ پرتش کردم. لحظه‌ای حرف سرهنگ یاد‌آور ذهنم شد. دوباره گوشی رو چنگ زدم. شماره‌‌اش رو داخل موبایل خودم ثبت کرده بودم. آروم نفس عمیقی کشیدم و با گوشی سرهنگ با ضرب بی‌وقفه انگشت اشاره‌‌ام عددها رو وارد کردم. یک بوق، دو بوق... پس از بوق ششم خواستم قطع کنم که صدای نحسش پیچید تو گوشی!
_ الو!
لب‌هام سفت شد و تو دل به رگبار بستمش! الو و مرض! الو و... لا اله الا الله! یه لاقبا خجالتم نمی‌کشید به این راحتی آدم‌ فروشی می‌کرد، اون هم آدم‌هایی که از جنس خودش بودن، متعلق به وطنش بودن... به حدی مشتاق بودم هر چی از دهنم در میاد نثار وجودش کنم، ولی خودم رو به زور کنترل کردم.
_ خالقی‌ام.
اولش مکثی کرد و بعد به خودش اومد. گویا اول من رو نشناخت.
_ تویی؟! چرا دیر زنگ زدی؟ نصف عمر شدم تو این مدت!
آره جون خودت! خوب بلد بود نقش بازی کنه و من هم بلد بودم چطوری بپیچونمش!
_ الو!
_ گوشم با توئه.
_ تصمیمت رو گرفتی؟
چه بی‌مقدمه! من هم بی‌مقدمه با لحنی خشک و جدی گفتم:
_ قبول می‌کنم.
امروز دو بار ریسک شوخی برندار کردم. خنده و رضایت تو لحن صداش واضح بود.
_ خیلی خوشحالم کردی دختر! این اطمینان رو بهت می‌دم از تصمیمت پشیمون نمی‌شی. قول می‌دم.
_ ببین! من فعلا قبول کردم یه مدت با هم بیشتر آشنا بشیم. به این زودی بحث ازدواج رو پیش نکش!
_ حق داری. همین که قبولم کردی جای خرسندی و تشکره. بگو ببینم! من هنوز هم نباید بفهمم اسم همسر آینده‌‌ام چیه؟!
پوزخندی نثارش کردم. به خوابت ببینی قاچاق فروش!
_ نازنین.
_ چه اسم قشنگی! واقعا برازندته.
دیگه داشت صبر نداشته‌‌ام رو لبریز می‌کرد! هیچی نشده زبون دروغ و دغل می‌ریزه. خواستم قطع کنم که گفت:
_ ساعت هشت امشب وقت داری؟
بی برو برگرد گفتم:
_ کار دارم.
_ فردا چی؟ ساعت نه صبح.
مگه می‌خواستیم بریم کله‌پزی؟! با اکراه و توجه به تأکید سرهنگ، چشم‌هام رو ثانیه‌ای بستم. کی غیر از بالایی اجبارم کرده بود؟ زمزمه کردم:
_ باشه، کاری نداری؟
_ نه، باز هم ممنونم از تماس و جوابت.
_ خداحافظ.
بدون منتظر جوابش شدن، گوشی رو قطع کردم و سرم رو روی فرمون قرار دادم و پلک بستم. خدایا! چی داشت به سرم می‌اومد؟ تو عمرم با مرد غریبه این‌طوری صحبت نکرده بودم که قسمت شد! این‌جور آدم‌ها حقِ داشتن شماره حتی کذایی‌‌ام رو نداشتن، چه برسه به... فعلا مجبورم خودم نباشم. این دختری‌ که چند دقیقه پیش با ماهان حرف می‌زد باران نبود، واقعا نبود.
********

ساعت حول و حوش پنج و نیم برگشتم. هوا تاریک و سرد شده و خبر از شروع دی ماه و شروع امتحانات ترم می‌داد. سرم به شدت درد می‌کرد. بوی خورشت فسنجون و قیمه بادمجون، فضای خونه رو گرم و مطبوع کرده بود. به مامان که تو درگاه آشپزخونه ایستاده بود، سلامی دادم و واسه این‌ که پی به حال نامساعدم نبره، با گفتن:
_ من می‌رم بخوابم، سرم درد می‌کنه.
خودم رو به اتاق رسوندم. کوله رو گوشه‌ای پرت کردم و با همون لباس‌های ضخیم، زیر پتو خزیدم. سردرد امانم رو بریده بود. پتو رو روی سرم انداختم و چشم بستم. تقه‌ای به در خورد، حتما مامان بود. صدای نزدیک شدن قدم‌هاش رو حس کردم.
_ باران جان حالت خوبه؟ نکنه سرما خوردی؟
قصد برداشتن پتو از روی خودم نداشتم. به گرماش محتاج بودم.
_ فقط کمی سرم درد می‌کنه. نگران نباش! بخوابم خوب می‌شم.
_ مُسَکن بیارم؟
_ نه مامان جان. می‌دونی که میونه‌‌ام با قرص‌ خوب نیست.
_ خیلی‌خب، فقط زود پاشو! یه ساعت دیگه عمه‌‌ات میاد ها! از من گفتن بود.
همین رو کم داشتم! دوست داشتم عمه زهرا رو ببینم و دلم واسه‌‌اش تنگ شده بود، اما نه امشب... نه با این حال زار و خسته‌‌ام... به خیال این‌که خوابم بـرده در رو پشت سرش بست. سعی کردم برای لحظه‌ای هم شده به چیزی فکر نکنم و خواب رو تو تایمی که هیچ‌ وقت به خواب نرفته بود، به چشم‌هام دعوت کنم.
********[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: