پرطرفدار رمان طلوعی از پس فراموشی (جلد سوم بازمانده‌ای از طبیعت) | الهه یخی کاربر انجمن نگاه دانلود

رمان چهار جلدی بشه؟

  • آره

    رای: 31 14.1%
  • نه الهه یخی رو بنویس

    رای: 126 57.3%
  • آره بعد از الهه یخی بنویس

    رای: 12 5.5%
  • اول جلد چهار رو بنویس بعد الهه‌ی یخی رو

    رای: 70 31.8%

  • مجموع رای دهندگان
    220

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
نام رمان: طلوعی از پس فراموشی(جلد سوم بازمانده‌ای از طبیعت)
نویسنده: الهه یخی | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، عاشقاته، معمایی
ناظر: @سییما
سطح رمان: پرطرفدار
خلاصه:
همه بعد از ناپدید شدن تیارانا ناامید و سرافکنده شدن؛ این در حالیه که اتحاد بینشون از بین رفته و از هم دور افتادن؛ ولی یه جایی دور از دسترس مردم و جادوگر، تیارانا داره زندگی می‌کنه. اما چرا بر نمی‌گرده تا به دوستانش کمک کنه؟

ممنونم از طراح عزیزمون که جلد جدیدی رو برام طراحی کرد❤❤
@Angel of Fate
عکس تیاراناست بچه‌ها
 

پیوست ها

آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
565
42,058
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
سخن نویسنده:
سلام عزیزان دل. با جلد پایانی بازمانده‌ای از طبیعت در خدمتتونم. بنابه درخواست‌های مکرر شما عزیزان، استارت جلد سوم رو زدم. امیدوارم تا پایان همراهم باشید. برای خوندن پست‌ها اون‌هارو لایک کنین، بعد دوباره صفحه رو بارگذاری کنین.

مقدمه:
چشم‌های آبی‌رنگ و موهای قهوه‌ای رنگی که رگه‌های سفید دارد؛ به من یاد آور می‌شود که تعلقی به اینجا ندارم.
بارها و بارها این ظاهر عجیب و مرموزم به من دهن‌کجی می‌کند. وجودم فریاد می‌زند و من باز هم جوابی برای سوال‌هایم پیدا نمی‌کنم.
دستی به صورت خود در آینه می‌کشم و او برای بار چندم اسمم را صدا می‌زند:
- ملوری؟

هلن:
دستم رو روی سرم گذاشتم و درحالی که طول و عرض اتاقک چوبی رو طی می‌کردم به چند روز قبل فکر کردم. روز لعنتی که سرنوشت همه‌ی ما رو تو هاله‌ای از ابهام فرو برد. وقتی تیارانا رو داخل دره‌ی مرگ هول دادن رایان هم خون جلوی چشماش رو گرفت و بدون هیچ رحمی کارلوس رو کشت!
حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که فرمانده قصد کشتن تیارانا رو داشته باشه؛ چون قطعاً جادوگر تیارانا رو زنده می‌خواست.
رایان اون‌قدر از افتادن تیارانا توی دره آشفته شده بود که هنوز هم صدای عربده‌های بلندش تو گوشم زنگ میزد.
واکنش رایان به‌قدری دور از انتظار و ترسناک بود که باعث شد سربازهای قصر خورشید بدون این‌که بخوان مقاومت کنن، جوری از اون‌جا فرار کردن که ما حتی متوجه رفتنشون هم نشدیم.

فلش بک:
با فریاد بلند رایان، همگی دست از مبارزه برداشتیم و از حرکت ایستادیم. گیج بودم و نمی‌فهمیدم چی باعث عربده‌های گوش خراش رایان شده.
-نه! تیارانا!
به‌سمت دره دوید و لبه‌ی دره زانو زد. درحالی که با چشم‌های گرد شده‌ش به دره‌ی مه‌آلود که چیزی توش مشخص نبود خیره شده بود مدام تیارانا رو صدا می‌زد.
مات و مبهوت میخ زمین شده بودم و با نگاهم دنبال نشونه‌ای هرچند کوچیک از تیارانا می‌گشتم؛ اما هر چی بیش‌تر می‌گشتم، کم‌تر اثری از تیارانا پیدا می‌کردم. نگاهی به بقیه انداختم. همه مثل من مات و مبهوت ایستاده بودند و به عربده‌های گوش خراش رایان گوش می‌دادند.
نگاهم به فرمانده افتاد که شمشیر به دست به‌سمت رایان می‌رفت. شمشیر توی دستش اصلاً برام خوشایند نبود و حتماً به قصد کشتن رایان، اون رو به‌دست گرفته بود. شرایط رایان طوری نبود که متوجه حضور فرمانده، پشت سرش باشه. با صدای بلندی که استرس داشت فریاد زدم:
-رایان مواظب باش! پشت سرت.
با این حرفم رایان سرش رو سریع به عقب برگردوند. اون‌قدر سریع این کار رو کرد که صدای ترق مانند استخون‌های گردنش از این فاصله هم شنیده شد.
فرمانده که به‌خاطر برق نگاه‌های رایان، خشکش زده بود اصلاً متوجه نبود چه اتفاقی قراره براش بیفته. رایان شمشیرش رو از روی زمین چنگ زد و از جا بلند شد. چشم‌هاش از شدت بغض و عصبانیت سرخ شده بود.
دست‌هاش می‌لرزیدن. در عرض چند ثانیه شمشیرش رو بالا برد و تو قفسه‌ی سـ*ـینه‌ی فرمانده فرو کرد. با این کار خون روی صورتش پاشید و با خشم فریاد زد:
-لعنتی! حقت بود بمیری!
هنوز آتیش دلش شلعه‌ور بود وخشم، توی چشم‌هاش بی‌داد می‌کرد. با بی‌رحمی شمشیر رو تا دسته، داخل قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش فرو برد که شمشیر از پشت بدنش بیرون اومد.
جیغی از ترس کشیدم و قدمی به عقب رفتم. تا به‌حال رایان رو این‌طور خشمگین ندیده بودم.
بقیه هم مانند من تعجب کرده بودند و با چشم‌هاشون نظاره‌گر اعدام فرمانده کارلوس به‌دست رایان بودن.
سربازها فرار کرده بودن و اثری ازشون نبود. با افتادن کارلوس روی زمین؛ تازه از شوک خارج شدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده.
نگاهم روی اطراف چرخید. داشتم دنبال تیارانا می‌‌گشتم ولی نبود! هنوز باورم نمیشد توی دره افتاده باشه. با چشم‌هایی که گرد شده بود به رایان که حالا چشم‌هاش رنگ غم گرفته بود نگاه کردم و پرسیدم:
- تیارانا کجاست؟
رایان روی زمین زانو زد و نیم نگاه غم‌انگیزی به دره‌ی‌مرگ انداخت. جیغی کشیدم و به‌سمت دره دویدم:
-نه! نه! الان نباید این اتفاق میفتاد! نباید...
اشک به چشمام دوید و دوباره جیغ کشیدم. نباید الان این اتفاق می‌افتاد. حالا که می‌تونستیم با کمک تیارانا، به مردم سر و سامون بدیم؛ نباید این اتفاق می‌افتاد. شعله‌ی امیدی که توی وجودم جون گرفته بود به یکباره خاموش و جاش رو به یأس و ناامیدی داد.
دستم رو روی لبه‌ی دره گذاشتم و سبزه‌های زیر دستم رو همراه با خاک چنگ انداختم.
ریتا گریه می‌کرد و هق هقش توی محیط پیچیده بود؛ این درحالی بود که پسرها با تاسف ایستاده بودن و به ته دره که اصلاً معلوم نبود نگاه می‌کردن.
سرم رو به‌سمت رایمون چرخوندم. کاملاً خونسرد و بی‌حس، دستش رو تو جیب شلوارش فرو بـرده بود و دور از همه‌ی ما، نظاره‌گر واکنش‌های ما بود. همه‌ش تقصیر اون بود. اون باعث شد تیارانا همچین تصمیمی بگیره.
از جا بلند شدم و به‌سمتش رفتم. با کف دو دستم ضربه‌ی محکمی به قفسه‌ی سـ*ـینه‌ش زدم که ذره‌ای از جاش تکون نخورد. فریاد زدم:
-تقصیر توعه! تو باعث شدی که اون از همه چی ناامید بشه و خودش رو تحویل ارتش جادوگر بده.
با صدای نسبتاً بلندی که سردیش تا عمق وجودم رسوخ کرد، در جوابم گفت:
-اون خودش احمق بود! ربطی به من نداره.
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
یقه‌ی لباسش رو گرفتم. با این‌که نسبت به قد و قواره‌ی رایمون جثه‌ی ریزی داشتم؛ اما سرم رو بالا گرفتم و چشم براق کردم. با لحن خودش حرص‌آلود فریاد زدم:
- تو تخریبش ‌کردی. با اون حرف‌های چرت و مسخره‌ت همش تحقیرش کردی. اون احمق نبوده و نیست! اون تنها راه نجات ما و مردم بود. تنها کسی بود که می‌تونست همه چی رو به روال قبل برگردونه.
یه تای ابروش رو بالا داد و با لحن خودخواهی گفت:
-می‌خواست من رو با خودش نیاره!
تو کسری از ثانیه، صورتم سرخ و خشمگین شد. احساس کردم این حرفش دمای بدنم رو بالا برد. لبم رو محکم روی هم فشار دادم و یقه‌ی لباسش رو رها کردم. دستم رو بالا بردم و با تمام قدرتی که داشتم توی صورتش کوبیدم و عصبی گفتم:
-فکر می‌کرد عشقشی! می‌خواست جونت رو نجات بده. اگه باهاش نمی‌اومدی هم اون کنارت می‌موند؛ می‌دونی چرا؟ چون اون خیلی مهربون بود...عشقش رو تو وجود تو دیده بود؛ ولی تو...
‌گلوله‌های ریز و درشت اشک یکی پس از دیگری روی صورتم سر خوردن و پایین رفتن. هق‌هق کنان روی زمین نشستم و به خاک چشم دوختم.
رایمون نگاه تأسف‌واری به من انداخت و بعد از نوازش جای سیلی فقط گفت:
-عاقبت آدم‌های ترسو چیزی جز مرگ نیست. تیارانا هم به همون سرانجام مبتلا شد.
پوزخندی زد و نگاهش رو از من گرفت و دور شد. چشم‌های پر از اشکم نظاره‌گر رفتنش بود و بغض توی گلوم حالم رو بد می‌کرد.
سرم از حجم اتفاقی که افتاده بود نبض می‌زد. حالا باید چی‌کار می‌کردیم؟ حالا بعد از گذشتن هزار سال، تو کسری از ثانیه تمام زحماتمون بر باد رفت.
دستی دور شونه‌های لرزونم پیچید و صدای خش‌دار سایمون تو گوشم نواخته شد:
- آروم باش عزیزم. آروم!
من رو به آرامش دعوت می‌کرد؟ اون هم کسی که آرزوش بود تیارانا بمیره؟ چطور می‌خواستم خودم رو آروم کنم وقتی که زحماتمون به باد رفت؟
نگاه پر از اشکم رو به صورت سایمون دوختم. نگاهش کمی رنگ غم داشت. نالیدم:
-تو همیشه می‌خواستی اون بمیره چون قاتل پدرت بود. حالا...
با دستم به دره اشاره کردم و با عجز و گریه ادامه دادم:
-حالا اون مرده. خوشحالی سایمون؟ خوشحالی که هزاران سال صبر و زحمت ما تو چند دقیقه دود شد و رفت هوا؟ ما دیگه نابود شدیم سایمون! نابود!
نابود رو با جیغ گفتم که چند لحظه‌ای چشماش رو بست و دوباره باز کرد. خیلی آروم و با صدایی که کمی غمگین بود گفت:
-من نمی‌خواستم تو این شرایط بمیره. درسته که اون قاتل پدرمه؛ ولی دوست نداشتم به این طرز فجیع از بین ما بره. گریه نکن هلن. شاید...شاید تونستیم پیداش کنیم، هوم؟ شاید اون زنده مونده.
و بعد با شور و اشتیاق بهم چشم دوخت. واقعاً مسخره بود اگه فکر می‌کردم تیارانا زنده می‌مونه. می‌خواست با این حرف چی‌رو ثابت کنه؟ این‌که تیارانا سخت جونه؟ یا می‌خواست من رو آروم کنه؟
پوزخند کم رنگی زدم که نگاهش رنگ باخت. گفتم:
-با این حرفت آروم نمی‌شم. تو دره‌ی مخفی، صدها نفر منتظرن که ملکه‌شون برگرده و نجاتشون بده؛ اما نمی‌دونن که ملکه‌شون مرده! ملکه‌ی ما مرده و هیچ‌کدوم عین خیالتون هم نیست!
فریادم به گوش آسمون رسیده بود. داشتم دیوونه می‌شدم. حس وابستگی به تیارانا پیدا کرده بودم. درست از وقتی که من رو از زندان جادوگر نجات داد و مداوام کرد. وقتی که ما رو همراه خودش از قصر بیرون کشید و از دست جادوگر فراری داد؛ حسی بهم گفت که اون نمی‌تونه بدجنس باشه. آثاری از پلیدی تو وجودش نبود. برخلاف حرف‌های سایمون، اون مهربون بود.
با صدای بلند ریتا به خودم اومدم. با اشک و التماس از آستین رایان گرفته بود و درحالی که خودش رو تکون می‌داد گفت:
-رایان توروخدا! توروخدا پیداش کنین. اون زنده‌ست! اون حتما زنده می‌مونه؛ چون به من قول داده به همه کمک کنه. قول داده خانوادمون رو برگردونه. اون بد قول نیست و حتماً به قولش عمل می‌کنه. توروخدا پیداش کن.
گریه امونش نداد و درحالی که همچنان از آستین رایان گرفته بود؛ روی زمین زانو زد و سرش رو به پای برادرش تکیه داد. صدای هق‌هقش دلم رو آب کرد. موهای رنگین کمانیش دیگه نمی‌درخشیدن و رنگشون آبی تیره شده بود و اثری از درخشش سابق رنگ‌‌ها نبود.
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
می‌تونستم درک کنم که چقدر به تیارانا وابسته شده و الان نمی‌تونه دوریش رو تحمل کنه. از اون گذشته، تیارانا تنها روزنه‌ی امید ما تو این دنیای تاریک بود که از دست رفت.

حال:
تقه‌ای به در کلبه‌ خورد و ریتا سربه‌زیر وارد اتاقک چوبی شد. زیر چشماش از گریه‌ی زیاد پف کرده بود و سیاهیش رو بیش‌تر به رخ می‌کشید و رگه‌های سرخ، داخل سفیدی چشماش پیشروی کرده بودن.
لبخند تلخی زدم و دستم رو به‌سمتش گرفتم که مثل روزهای قبل، با گریه خودش رو تو بغلم پرت کرد. دستم رو دور شونه و سرش حلقه کردم و موهاش رو نوازش کردم. نالید:
-هیچ راهی نیست که بتونن پیداش کنن. رایمون می‌گـه اگه زنده بود تا الان برگشته بود پیشمون، یا اگه می‌خواست خودش رو تحویل جادوگر بده؛ تا الان خبرش به همه رسیده بود. هیچ اثری ازش نیست. هلن؟ توام فکر می‌کنی اون مرده؟
دست از نوازش موهاش برداشتم که سرش رو از قفسه‌ی سـ*ـینه‌ام جدا کرد و با گردی چشماش که لبالب پر از اشک بود بهم خیره شد.
آهی کشیدم و نگاهم رو ازش دزدیدم. درحالی که به کف چوبی کلبه خیره شده بودم گفتم:
- نمی‌دونم. من هم دیگه نمی‌دونم تیارانا مرده یا زندست؟
با این حرفم هق هقش اوج گرفت و با صدای خشداری نالید:
- من خیلی دوستش داشتم. اون رو مثل خواهرم دوست داشتم. می‌خواستم با کمک اون، اشتباهات گذشته‌م رو جبران کنم؛ ولی این سرنوشت لعنتی اجازه نداد تا روی سیاه گذشته‌م رو پاک کنم. خیلی ناراحتم...خیلی...
با دستم کمرش رو نوازش کردم و سعی کردم با حرف آرومش کنم:
- هنوز چیزی معلوم نیست ریتا. باید صبوری کنیم و منتظر باشیم. زمان همه چی رو مشخص می‌کنه. درضمن کی گفته روی تو سیاهه؟ هر اتفاقی که افتاده؛ تقصیر اون جادوگر لعنتی بوده و تو مقصر نیستی. ما خودمون هم می‌تونیم اون رو شکست بدیم و انتقام بگیریم!
به حرفی که زدم خودم هم اطمینان نداشتم و فقط می‌خواستم ریتا رو آروم کنم. ما بدون تیارانا، مثل شمشیر بدون تیغه‌ای بودیم که هیچ کاری از دستش بر نمی‌اومد.
آهی کشیدم و ریتا رو از خودم جدا کردم. لبخند غمگینی زدم و گفتم:
-اون زنده می‌مونه این رو مطمئنم. افسانه‌هایی راجع بهش هست که اگه بشنوی؛ می‌فهمی که اون تا دشمنش رو از پا در نیاره؛ تسلیم نمی‌شه. اون بارها و بارها مرگ رو شکست داده و پیروز شده.
چشم‌های گردش رو بهم دوخت. با پشت دستش، صورتش رو پاک کرد و درحالی که بغض توی گلوش رو می‌بلعید پرسید:
- منظورت چیه؟ اون بارها و بارها مرگ رو شکست داده؟ مگه مرگ یه بازیه که بتونه شکستش بده؟
سرم رو تکون دادم و درحالی که هدایتش می‌کردم تا روی تنها تخت چوبی توی کلبه بشینه گفتم:
- واسه اون آره!
روی تخت نشستم. کاملاً به‌سمتم برگشت و کمی سرش رو به‌سمت چپ خم کرد. چشم‌های کنجکاوش نشون می‌داد که چقدر مشتاقه تا بهش توضیح بدم.
دستم رو روی تخت گذاشتم و خودم رو بهش تکیه دادم. بدون اینکه نگاهش کنم؛ به سقف چوبی خیره شدم و گفتم:
- توی کتاب‌هایی که از تاراگاسیلوس به جا مونده؛کتابی رو پیدا کردم که روش نوشته بود "ملکه‌ی مرگ".
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
با تعجب و لحن سوالی پرسید:
- ملکه‌ی مرگ؟! از کجا پیداش کردی؟
سرم رو به معنی آره تکون دادم و جواب دادم:
- آره، اسمش ملکه‌ی مرگ بود. جادوگر روی تمام مردم تاراگاسیلوس طلسمی رو اجرا کرد که بزرگ‌ترها زنده بمونن و نمی‌رن؛ و کوچک‌تر‌ها بزرگ بشن و شاهد نابودی سرزمینشون باشن. ما حتی می‌تونیم زاد‌وولد کنیم ولی جونمون رو از دست ندیم! من یکی از بچه‌هایی بودم که بعد از نابودی تاراگاسیلوس به دنیا اومد. خیلی کنجکاو بودم بدونم ملکه‌ی تاراگاسیلوس چطور آدمی بوده که سرزمینش رو به نابودی کشونده؟
مکثی کردم و با هیجان از ریتا پرسیدم:
- تو هیچ می‌دونستی همسر تیارانا، اولش می‌خواسته تیارانا رو بکشه؟
و بعد با لبخند محوی نگاهش کردم. آثار تعجب و شگفتی توی صورتش مشخص بود. بعد از چند ثانیه گفت:
- واقعا؟ پس چطور باهم ازدواج کردن؟ اصلاً چطور باهم آشنا شدن؟
- خب راستش سرزمین‌های تاراگاسیلوس آماده‌ی یه جنگ عظیم و ویران‌گر بودن و برای این‌که بتونن مقابل شیطان‌ها و غول‌های عجیب و غریبی که قدرت زیادی داشتن، ایستادگی کنن؛ باید تنها کسی که از خاندان سلطنتی زنده مونده بود رو پیدا می‌کردن و برای همین از تیارانا استفاده می‌کنن. تیارانا تو راه گیر یه شیطان سنگ‌دل میفته که برای رسیدن به آرزوهاش حاظره دست به هرکاری بزنه؛ ولی مهربونی و عشق، باعث می‌شه اون شیطان دل به دل تیارانا بده و عاشقش بشه. به خاطر غفلت کارل، تیارانا زخم عمیقی برمی‌داره و می‌میره؛ ولی عشق باعث می‌شه به زندگی برگرده. بعد از مدتی، تیارانا توسط پدر سایمون که اون زمان پسرعموی تیارانا محسوب می‌شد، دزدیده میشه و شکنجه می‌شه. اون می‌خواست با تیارانا ازدواج کنه تا تمام نیروهای تیارانا رو به خودش انتقال بده؛ اما این ممکن نبود؛ چون تیارانا عاشق کارل بود، برای همین تیارانا رو مسموم می‌کنن. این‌بار دیگه همه مرگ تیا رو می‌بینن و کارل رو به فرماندهی ارتششون انتخاب می‌کنن. اما...
ریتا وسط حرفم پرید:
- نگو که تیا دوباره زنده میشه!
تک خنده‌ای کردم و با صدایی که ته‌مایه‌ای از خنده داشت گفتم:
-آره. زنده میشه و تو جنگ پیروز میشن. و بعد از جنگ، با کارل ازدواج می‌کنه. فکر کنم چون تیارانا تو بازی با مرگ و زندگی، مرگ رو شکست داده؛ اسم کتاب رو گذاشته بودن ملکه‌ی مرگ.
با امید بیش‌تری خودش رو بهم نزدیک کرد و با من و من پرسید:
- فکر می‌کنی...فکر می‌کنی بازم زنده می‌مونه؟ یعنی ممکنه باز هم مرگ رو شکست بده و برگرده پیشمون؟
از روی تخت بلند شدم و گفتم:
- امیدوارم که این‌طور باشه.
به ریتا که همچنان روی تخت نشسته بود خیره شدم. عمیقاً توی فکر بود. نگاهم رو توی کلبه چرخوندم.
یک کلبه‌ی کوچیک که فقط یک تخت چوبی تک نفره گوشه‌اش قرار داشت و روی تخت کاه ریخته بودن تا به عنوان تشک ازش استفاده بشه و روی کاه رو با پارچه‌ی بی‌کیفیت زبر طوسی رنگی پوشونده بودن.
جعبه‌ی چوبی رنگ کوچکی هم زیر پنجره‌ی نیم‌متری اتاق قرار داشت که کاسه‌ و‌ لیوان‌ و قاشق چوبی، رو روی اون گذاشته بودن و دیگه هیچی نبود! این هم ‌امکانات اردوگاه مخفی رایمونی بود که خودش رو بالاتر از همه می‌دید.
ریتا از روی تخت بلند شد و گفت:
- بهتره بریم بیرون. توی این کلبه که هیچی نیست؛ حداقل بریم این اطراف رو بگردیم. شاید پسرها هم برگشته باشن و خبری از تیارانا برامون آورده باشن.
باشه‌ای گفت و به سمت در رفتم. صدای جیر‌جیر تخته‌های چوبی زیر پام، بهم این حس رو می‌داد که هر لحظه ممکنه این چوب‌ها بشکنن و بیفتم روی زمین؛ مخصوصاً که کلبه‌، روی پایه‌های چوبی درست شده بود.
در رو باز کردم و بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
ریتا هم پشت سرم از کلبه بیرون اومد. نگاهی به اردوگاه انداختم. کلبه‌های هم شکل و اندازه‌ای که روی پایه‌ی چوبی تنومندی درست شده بودن؛ دور هم قرار گرفته بودن و فضای بین کلبه‌ها، زمین بیضی مانندی رو ایجاد کرده بود که محل آموزش سربازها بود. اطراف اردوگاه رو با حصار چوبی شکل پوشونده بودن تا حیوون‌های وحشی وارد اردوگاه نشن.
پله‌های بین کلبه‌ تا زمین رو پایین رفتم و با چشمم دنبال پسرها گشتم. انگار هنوز برنگشته بودن.
صدای فریاد کارآموزها و برخورد شمشیر‌های برنده، با همدیگه نشون می‌داد که کسی حواسش به ما دونفر نیست. با خیال آسوده، راه پشت کلبه رو در پیش گرفتم و از دیده‌ها پنهون شدیم.
ریتا پرسید:
- می‌خوای چی‌کار کنی هلن؟ داری کجا میری؟
توبیخ‌گرانه گفتم:
- هیس! اگه یکی این اطراف باشه صدامون رو می‌شنوه. خودت که می‌دونی؛ رایمون دستور داده حواسشون به ما باشه و نذارن ما حتی نیم متر از اردوگاه دور بشیم.
تحت تاثیر صدای آرومم، ولوم صداش رو پایین آورد:
- آره راست میگی. ولی آخه می‌خوای چی‌کار کنی؟
دستم رو روی تنه‌ی درختی که بریده شده بود و سر تیزش رو به آسمون بود و به صورت خمیده، کنار تنه‌ی دیگه‌ای قرار داشت کشیدم و گفتم:
- خودمون میریم دنبال تیارانا. اینا هیچ‌کدومشون دل خوشی از تیا ندارن؛ چه بسا که اگه پیداش کردن یه بلایی هم سرش بیارن! بهشون اعتباری نیست.
پشت‌بند حرفم پوزخندی زدم که صدای معترض ریتا بلند شد:
- من با رایمون کاری ندارم؛ ولی رایان اصلاً راضی به مرگ تیارانا نبود. ندیدی چطور انتقامش رو از کارلوس گرفت و اون رو کشت؟ هرکی راضی به مرگ تیا بود؛ برادرم نبود! بهتره همشون رو باهم جمع نبندی.
نیم نگاه بی‌تفاوتی بهش انداختم.
- مهم نیست که کی چی فکر می‌کنه؛ ما فقط باید تیارانا رو پیدا کنیم.
ارتفاع حصارهای چوبی زیاد بود؛ ولی من چند روزی پشت کلبه، درگیر باز کردن پیوند چوب‌ها بودم. بنابراین دستم رو روی تکه چوبی که از قبل جدا کرده بودم گذاشتم و اون رو به سمت خودم کشیدم که حصار روی زمین افتاد.
لبخندی زدم و چوب رو روی زمین پرت کردم و خطاب به ریتا پرسیدم:
- توام با من میای؟ یا می‌ترسی توبیخ بشی؟
با لحن پر حرصی گفت:
- من از هیچی نمی‌ترسم. کسی هم حق نداره پرنسس خورشید رو توبیخ کنه.
نیشخندی زدم:
- آره. مخصوصا پرنسسی که از مقامش عزل شده رو اصلاً توبیخ نمی‌کنن! ما اگه بخوایم همه رو نجات بدیم؛ باید مقام و درجه‌ رو کنار بذاریم و کنار هم و با اتحاد پیش بریم.
پوف کلافه‌ای کشید و با نارضایتی گفت:
-باشه بابا. هرچی تو بگی. حالا واسه من کلاس اتحاد گذاشته.
و بعد من رو کنار زد و خودش جلوتر از من به اون سمت حصارها رفت. لپم رو از داخل به دندون گرفتم و با چشم‌های ریز شده بهش نگاه کردم.
با ذوق خاصی به جنگل چشم دوخته بود و انگار نه انگار که همین چند دقیقه‌ی پیش داشت گریه می‌کرد و می‌خواست تیارانا برگرده. واقعا که بچه بود.
نگاهی به اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی اون اطراف نیست؛ تکه چوبِ حصار رو برداشتم و از محدوده‌ی اردوگاه بیرون رفتم. چوب رو مثل حالت اول، سرجای خودش قرار دادم و به‌سمت ریتا رفتم:
- من می‌دونم از کجا باید بریم. بهتره اطراف دره‌ی مرگ رو بگردیم و راه ورودی به دره رو پیدا کنیم. شاید اون موقع بتونیم تیا رو پیدا کنیم.
باشه‌ای گفت و باهم به‌سمت درخت‌های تنومند رفتیم.
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
عیدتون پیشاپیش مبارک دوستای گلم. مرسی که مثل همیشه همراهیم می‌کنین.



جنگل کاملا سوت و کور بود و هیچ پرنده‌ای پر نمی‌زد. حتی شاخه‌های درخت‌ها هم تکون نمی‌خوردن و ساکت و صامت، سرجاشون ایستاده بودن. انگار اون‌ها هم به خاطر ناپدید شدن تیارانا غمگین بودن.
سکوت بی‌پایانی که تو جنگل حاکم بود؛ لحظه‌ای آشوب رو به دلم انداخت و باعث شد از حرکت بایستم. ریتا هم به تبعیت از من ایستاد و با تعجب پرسید:
-‌چرا وایستادی؟ اتفاقی افتاده که اینطور سر جات میخکوب شدی؟
سرم رو به طرفین تکون دادم و همونطور که با چشمام جنگل رو زیر نظر گرفته بودم جوابش رو دادم:
- نه اتفاقی نیفتاده. فقط حس می‌کنم این جنگل بیش از حد توی سکوت غرق شده. یه جورایی این حالتش به دلم ترس انداخته.
لبش رو کمی به جلو داد و بعد سرش رو گردوند و نگاه کوتاهی به جنگل انداخت و دوباره به من خیره شد.
- من که فکر نمی‌کنم این جنگل چیز عجیب و غریبی داشته باشه. شاید تو داری حساس میشی!
از گوشه‌ی چشمم بهش خیره شدم. همین مونده بود که یه اَلف بچه بهم بگه می‌ترسی. با اینکه حرفش برام سنگین بود و خیلی دوست داشتم جواب دندون‌شکنی بهش بدم؛ اما نفسم رو صدادار بیرون فرستادم و همونطور که دوباره حرکت رو از سر گرفته بودم گفتم:
- نه اصلاً! دلیلی برای ترس وجود نداره؛ ولی این سکوت عجیبی که به جنگل حاکم شده؛ اصلاً چیز ساده و عادی نیست. حتماً دلیلی داره.
صدای قدم‌هاش رو که پشت سرم می‌اومد؛ به لطف چمن‌های زیر پاش می‌شنیدم و چند لحظه بعد، صداش تو گوشم طنین انداز شد:
-من که تاحالا توی جنگل زندگی نکردم که بدونم جنگل چطوریه و چه صداهایی داره. تو بهتر می‌دونی!
خواسته یا ناخواسته، داشت پرنسس بودنش رو به رخم می‌کشید. دندونم رو روی هم سابیدم و چشمام رو با حرص باز و بسته کردم. نفس‌های عمیق و پی‌در‌پی کشیدم تا به خودم مسلط باشم.
شونه‌به‌شونه‌ی من داشت می‌اومد و اصلا نگاهم نمی‌کرد. ترجیح دادم سکوت کنم و جوابش رو ندم. حدود سه سالی ازم کوچیک‌تر بود و می‌تونستم این حرف‌ها و کارهاش رو به پای بچه بودنش بذارم.
هرچی بیش‌تر جلو می‌رفتیم؛ سکوت مرگ‌آور جنگل، سنگین‌تر و عمیق‌تر میشد. تا جایی که ریتا گفت:
- هلن من می‌ترسم بیا برگردیم.
دیگه صدای پاش رو نشنیدم. من هم ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم. ریتا درحالی که با دست‌هاش خودش رو به آغـ*ـوش می‌کشید؛ نگاه نگران و لرزونش رو به اطراف دوخت. ترس تو چشماش نی‌نی می‌زد. دلیل این ترس ناگهانیش رو درک نمی‌کردم.
قدمی به جلو گذاشتم و دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم که از جا پرید و با ترس قدمی به عقب رفت. واکنشش باعث شد چشمام گرد بشه و با تعجب بپرسم:
- چرا اینطوری می‌کنی؟ از چی ترسیدی؟
دوباره به جای نامعلومی چشم دوخت و درحالی که به من می‌چسبید گفت:
- یه چیزی اونجاست! یعنی...یدونه نیست؛ چنتا هستن. سیاهن...
این‌بار من بودم که با ترس به نقطه‌ای که اون هم خیره شده بود نگاه کردم. کمی دورتر از ما، بین درخت‌ها، جسم‌های سیاه رنگی با سرعت حرکت می‌کردن و به چپ و راست می‌رفتن.
آب گلوم رو قورت دادم و درحالی که موفق نبودم تا لرزش صدام رو کنترل کنم گفتم:
- من...یعنی...چیزی واسه ترس وجود نداره. حتماً داریم اشتباه می‌کنم.
ریتا با لرزش آشکاری نالید:
- ممکن نیست هردوتامون اشتباه کنیم. اگه حیوون وحشی باشن چی؟ هیچکس نمی‌‌دونه ما تو اردوگاه نیستیم. همین‌جا می‌میریم!
و بعد صدای هق‌هقش بلند شد. چنگی به بازوم انداخت که درد بدی تو بازوم پیچید. نالیدم:
- ریتا داری چی‌کار می‌کنی؟ گوشتم رو کندی، ولم کن!
نه‌تنها دستش رو آزاد نکرد؛ بلکه محکم‌تر گرفت که این‌بار من از درد، اشک تو چشمام جمع شد. به سختی دستم رو از حصار ناخن‌های بلند ریتا آزاد کردم و پارچه‌ی مچاله شده‌ی لباسم رو درست کردم. آروم بازوم رو نوازش کردم و گفتم:
-باشه! بیا برگردیم؛ لازم نیست گریه کنی. اگه می‌دونستم این‌قدر ترسویی، هرگز ازت نمی‌خواستم باهام بیای.
ریتا با حرص سرش رو بلند کرد تا حرفی بهم بزنه که چشم‌های اشکیش، به صحنه‌ی پشت سرم خشک شد. لرزی کرد و چشماش رو که حالا پر از ترس و وحشت شده بود، گرد کرد. فکر کردم شاید پسرها متوجه نبود ما تو اردوگاه شدن و پیدامون کردن؛ ولی وقتی برگشتم، تنها واکنشی که تونستم انجام بدم؛ جیغ بلند و گوش‌خراشی بود که از گلوم بیرون اومد.


عزیزان دو سه روز نمی‌تونم پست بذارم؛ ولی به محض اینکه وقت کنم چندتا پست توپ می‌نویسم.
عیدتون مبارک ♡♡
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
عیدی من واسه دوستای گلم:aiwan_light_girl_in_love:
عشقای من، به احتمال زیاد نتونم دو یا سه روز پست بزارم. لطفا صبوری کنین. این پست رو دوباره ویرایش می‌کنم تا به عنوان عیدی بلند باشه.
عیدتون مبارک و سال پر از عشق و نشاط رو براتون از خدای بزرگ، آرزو می‌کنم.

با چشم‌هایی که از حدقه بیرون زده بود و بدنی که از ترس می‌لرزید؛ به توده‌های سیاه روبه‌روم خیره شدم. تو اون لحظه نمی‌دونستم چیکار کنم. فقط داشتم به یک چیز فکر می‌کردم. اگه پسرها ما رو پیدا نکنن؛ چه بلایی سرمون میاد؟پاهای سست و لرزونم رو به سختی حرکت دادم و قدمی به عقب رفتم که وزنم روی پاهام سنگینی کرد و به پشت، روی زمین افتادم؛ اما همچنان چشم‌هام میخ اون جسم‌های سیاه بود.
با اون چشم‌های قرمز و آتشینشون به ما خیره بودن و بدن دود مانندشون رو آروم آروم حرکت می‌دادن تا به ما برسن. ریتا با صدایی که می‌لرزید پرسید:
- شـ...شـ...شماها...کـ...کی...هستین؟
هیچ جوابی دریافت نکردیم؛ ولی شمشیرهای سبز رنگی که توی دستشون می‌درخشید؛ نشون می‌داد که چندان نیت خوبی هم ندارن. هرچی که بود؛ باید فرار می‌کردیم.
خودم رو به پشت روی زمین کشیدم و با همون چشم‌های متعجبم که ترس رو فریاد می‌زد؛ به اون دودها نگاه کردم.
ریتا از شدت ترس بدنش می‌لرزید و صدای چق چق دندوناش که به هم می‌خوردن؛ آهنگ ناموزونی رو به اجرا گذاشته بودن.
قلبم توی دهنم می‌زد و هر لحظه ممکن بود از شدت استرس بالا بیارم؛ اما باید یه کاری می‌کردم! من باعث این دردسر شده بودم و باید این دردسر رو برطرف می‌کردم.
با انگشت‌های کشیده و سردم که به سفیدی می‌زد؛ زمین رو چنگ زدم. این درحالی بود که نگاهم رو به اون دودها دوخته بودم.
باید از نیروم استفاده می‌کردم تا حداقل بتونیم فرار کنیم. آروم آروم از طریق خاک، ریشه‌های درختان رو هدایت کردم تا مانع از پیشروی اون‌ها بشه؛ ولی ریشه‌ها هوا رو چنگ زدن و روی زمین افتادن.
نگاه ناباور و ترسیده‌م رو به ریشه‌ها دوختم و بعد به صورت اون موجودات وحشتناک خیره شدم. لحظه‌ای از حرکت ایستادن و با قهقهه‌های بلند و گوش‌خراششون، من رو تمسخر کردن.
صدای خنده‌های دورگه‌شون که ترکیبی از چند صدا بود قطع شد و بعد یکی از اون‌ها که جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد گفت:
- هاهاها! دختر احمقی هستی! به نظرت اون ریشه‌های به درد نخور، و قدرت بی‌خاصیتت می‌تونه به ما، سربازان تاریکی، که از دود متولد شدیم اثر کنه؟ حالا دیگه زمان مرگ شما فرار رسیده.
شمشیرش رو که بالا برد؛ فقط جیغ خفیفی کشیدم که گلوم به سوزش افتاد. با دستم خیلی سریع برگ‌ها رو به سمت اون‌ها هدایت کردم که حجم زیاد برگ‌ها مانع از دید اون‌ها شد.
از زمین بلند شدم و بدون اینکه بفهمم داریم کجا می‌ریم؛ دست ریتا رو گرفتم و درحالی که با تمام سرعت می‌دویدم؛ اون رو هم به دنبال خودم می‌کشیدم.
اگه تنها بودم می‌تونستم به برگ‌های سبز تبدیل بشم و از دست سربازهای تاریکی فرار کنم؛ ولی با وجود ریتا، این کار ممکن نبود و اون توی دردسر می‌افتاد.
ریتا جیغ کشید و تند تند گفت:
- دارن میان! دارن میان! وای الان هردوتامون رو می‌‌کشن! خدایا من نمی‌خوام بمیرم. وای...
صدای گریه‌های بلندش دلم رو به درد آورد. من اون رو توی دردسر انداخته بودم و این درحالی بود که هیچکس نمی‌دونست ما از اردوگاه بیرون رفتیم. قفسه‌ی سینم از ترس بالا و پایین می‌شد و اون‌قدر تند‌تند نفس کشیده بودم که درد آزاردهنده‌ای توی ریه‌هام پیچیده بود.
پاهام به گز‌گز افتاده بود ولی نمی‌تونستم از حرکت بایستم؛ اگه لحظه‌ای غفلت می‌کردم، به قیمت جونمون تموم می‌شد.
ریتا نالید:
- وای نمی‌تونم! هلن دیگه نمی‌تونم پا به پای تو بدواَم!
درحالی که چشمام از درد ریه‌هام تنگ و گشاد می‌شد داد زدم:
- باید بتونی! ریتا این بچه بازی نیست، جونمون توی خطره. بدو ریتا فقط بدو!
اصلاً راه درست رو تشخیص نمی‌دادم؛ فقط به سرعت باد، بین درخت‌ها می‌دویدم و جلو می‌رفتم. کم‌کم تراکم درخت‌ها کم شد و به یک جای صاف رسیدیم؛ جای صافی که خیلی آشنا بود؛ دره‌ی مرگ!
از حرکت ایستادیم. دستم رو روی قفسه‌ی سـ*ـینه‌ام گذاشتم و نفس‌های تندم رو کنترل کردم. دیگه نمی‌تونستم! نمی‌تونستم بیشتر از این بدوام و فرار کنم. توانم تموم شده بود.
به عقب برگشتم و به ریتا که خم شده بود و دستش رو روی زانوهاش گذاشته بود و تندتند نفس می‌کشید نگاه کردم.
نگاهم رو آروم بالا کشیدم و به لابه‌لای درخت‌ها خیره شدم. از اینجا هم می‌تونستم ببینمشون؛ اما باید کجا می‌رفتیم؟ هر کجا که می‌رفتیم اون‌ها پیدامون می‌کردن و کارمون ساخته بود.
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
- بژا اینجا ریتا. خوب گوش کن ببین چی میگم! ما نمی‌تونیم بیش‌تر از این فرار کنیم؛ اگه به اردوگاه بریم، صددرصد جای ما رو پیدا می‌کنن و ممکنه تعداد زیادی از اون‌ها وجود داشته باشه و اونوقت همگی به اردوگاه حمله می‌کنن.
ریتا ایستاد و با نگرانی پرسید:
- پس...پس چی‌کار کنیم؟
مستقیم به چشم‌هاش خیره شدم. با جدیت گفتم:
- باید جلوشون بایستیم!
چشماش رو گرد کرد و با صدای ناباوری که ته‌مایه‌ای از خنده داشت گفت:
- شوخی می‌کنی دیگه؟
وقتی دید خیلی جدی دارم نگاهش می‌کنم؛ نالید:
- ما می‌میریم! اصلاً هیچی رو اونا تاثیر نداره.
درحالی که خیره به پشت سرش بودم؛ گارد گرفتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- حداقل تلاشمون رو می‌کنیم و بقیه رو لو نمی‌دیم.
وقتی دید حرف‌هاش روی من تاثیر نداره؛ کنارم ایستاد و مثل من گارد گرفت. صدای نفس‌های تند و سنگینمون رو می‌شنیدم. اون لحظه فقط یک چیز توی ذهنم چرخ می‌خورد و اون هم این بود که قراره چه بلایی سرمون بیاد.
 
آخرین ویرایش:

الهه یخی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
می‌دونم می‌خواین سر به تنم نباشه؛ اما...
خلاصه ببخشید دیگه. اینم پست جدید، تقدیم نگاه‌های گرم و مهربونتون♡

خیلی طول نکشید که لحظه‌ی سخت مبارزه‌ی ناعادلانه‌ی بین ما و نیروهای تاریکی شروع شد. ریتا درحالی که گوی طلایی رنگ درخشانی رو به‌سمت نزدیک‌ترین سرباز تاریکی پرت می‌کرد فریاد زد:
- تا کی باید این‌طور مقاومت کنیم؟
دستم رو شلاق مانند به سمت اون‌ها گرفتم که ریشه‌ای از دل زمین بیرون اومد و توی هوا پیچ و تاب خورد و خودش رو به اون‌ها کوبید؛ اما توی چند ثانیه، تاریکی‌ها غیب شدن و بعد تو چند متری ما ظاهر شدن.
وحشت زده بودم؛ نمی‌دونستم چی‌کار کنم. باعث این دردسر من بودم و حالا توی منجلابِ بی‌عقلی خودم فرو رفته بودم.
عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و چند قدمی به عقب رفتم. نگاهم خیره‌ی ریتا بود. درحالی که توپ‌های دایره‌ شکلی از نور طلایی رنگ رو به‌سمت اون‌ها پرت می‌‌‌کرد؛ به عقب رفت.
- ریتا باید فرار کنیم!
با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد و با بهت گفت:
- فرار کنیم؟! تا کجا می‌تونیم فرار کنیم؟ اصلاً مگه میشه از دست این غول‌های تاریکی فرار کرد؟
تند و با استرس گفتم:
- نمی‌دونم نمی‌دونم!
- یعنی تو وقتی داشتی از اون اردوگاه بیرون میومدی؛ به این فکر نکردی که ممکنه توی دردسر بیفتیم؟
ریشه‌ی دیگه‌ای سمت اون غول‌های نامیرا پرت کردم و داد زدم:
- من به‌خاطر تو این‌جا موندم؛ چون من خیلی راحت می‌تونم به برگ تبدیل بشم و اون‌ها من رو پیدا نکنن.
فریادی کشید که نگاهم به‌سمتش رفت. چندتا گلوله‌ی طلایی، پشت سرهم، به‌سمت اون‌ها فرستاد و بعد درحالی که عقب می‌رفت، با حرص گفت:
- باید هم این‌جا بمونی! چون تو من رو توی دردسر انداختی! تو باعث شدی از اردوگاه بیام بیرون.
چشمام رو باز و بسته کردم. راست می‌گفت. همه‌ش تقصیر من بود.
نفسم رو با استرس بیرون دادم و سعی کردم دیوار درست کنم؛ اما صدای جیغ بلند و گوش‌خراش ریتا، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد و کنترل ریشه‌هارو از دست دادم.
نگاه هراسونم رو به‌سمتش سوق دادم. درحالی که روی ابری از گرده‌های طلایی سوار شده بود و توی هوا قرار داشت؛ بازوش رو فشار می‌داد. خون از بین انگشت‌های سبزه‌ی ریتا بیرون اومد. با نگرانی پرسیدم:
- چی شد؟ حالت خوبه؟
فقط سرش رو تکون داد و دوباره با دست سالمش گلوله پرت کرد. این‌بار تمرکز کردم و دیوار بلندی از ریشه‌های زیرِزمین، ساختم و از دل خاک بیرون کشیدم که مثل سدی، مقابل تاریکی رو گرفت؛ ولی قبل از اینکه دیوار، مقابل اون‌ها قد علم کنه چند دودتاریکی درست به شکل تیر، سمت ریتا رفت و صدای ناله‌ی دردناکش، وجودم رو لرزوند.
سرم رو با نگرانی به‌سمتش برگردوندم و با دیدن جسم مچاله‌ شده‌ش روی زمین، چشم‌هام گرد شد و اسمش رو ناباورانه صدا زدم:
- ریتا!
قدم سست و لرزونی به جلو برداشتم و دوباره اسمش رو زمزمه کردم؛ وقتی دیدم صامت و بی‌حرکت روی زمین افتاده؛ به‌سمتش دویدم و اسمش رو فریاد زدم:
- ریتا بلند شو!
کنارش زانو زدم و بازوش رو گرفته، و به سمت خودم کشیدمش. سرش بی‌حال و بی‌جون، بین زمین و آسمون معلق موند و چشمای بسته‌ش نشون می‌داد بی‌هوش شده.
ضربان قلبم بالا رفته بود. تکونش دادم و اسمش رو صدا زدم؛ ولی هیچ حرکتی نکرد. ترس تو جونم نشسته بود. اگه از این‌جا بتونم فرار کنم؛ رایان به‌خاطر خواهرش، صددرصد یه بلایی سرم میاره.
دوباره تکونش دادم. دستام می‌لرزید و احساس می‌کردم هر لحظه ممکنه از شدت استرس بالا بیارم. معده‌م به‌هم پیچیده بود و تندتند نفس می‌کشیدم.
سایه‌ای روی صورتم افتاد و تنم یخ بست. کاملاً حضورشون رو فراموش کرده بودم. بدنم به صورت هیستریک لرزید و سرم رو به سختی بالا آوردم و به چشم‌های قرمزشون خیره شدم.
یکیشون خنده‌ی وحشتناکی کرد که باعث شد چشمام از ترس گشاد بشه. نالیدم:
- شماها چی‌کارمون دارین؟ مگه چی‌کار کردیم؟
نیروی تاریکی که توی هوا معلق بود و شمشیر قرمز درخشانی داشت؛ توی هوا خودش رو جلو کشید و با صدای دورگه‌ی گوش‌خراشی گفت:
- شما دشمن بانو هستید. شما باید بمیرید!
شمشیرش رو که بالا آورد؛ جیغی کشیدم و سرم رو برگردوندم و چشمام رو محکم به‌هم فشار دادم. من عامل این اتفاقم...
شاید بهتر بود همونجا توی اردوگاه می‌موندم؛ یا حداقل تنها می‌اومدم. اون وقت شاید این اتفاق نمی‌افتاد. تنم از شدت ترس، بی‌حس و کرخت شده بود. اگه چند ثانیه‌ی دیگه تو اون حالت می‌موندم؛ مطمئنا قبل از اینکه اون‌ها مارو بکشن، از شدت ترس می‌مردم؛ اما صدای مردی باعث شد چشم باز کنم.
- شما دوتا این‌جا چی‌کار می‌کنید؟ مگه نمی‌دونید سربازهای تاریکی همه‌جا هستن؟
سرم رو با احتیاط به‌سمتش برگردوندم. اثری از اون غول‌های تاریکی نبود. نگاهی به مرد کردم. عصای چوبی شکل عجیب و غریبی تو دستش قرار داشت و موهای مشکی‌ش رو بالا داده بود و با چشم‌های سبز رنگ جدیش، بهمون نگاه می‌کرد. دوباره با نگاهم اطراف رو کاویدم و بعد به صورت ریتا خیره شدم.
تکونش دادم و اسمش رو صدا زدم:
- ریتا چشماتو باز کن.
سیلی نسبتاً محکمی به صورتش زدم و تکونش دادم؛ اما هیچ حرکتی نکرد. نگرانی تو وجودم می‌جوشید و به حالت تهوعم دامن می‌زد. مرد جوانی که نمی‌شناختمش، کنارمون نشست و دستش رو روی پیشونی ریتا گذاشت.
با تعجب نگاهش کردم. چشماش رو لحظه‌ای بست و نفس عمیقی کشید. نسیم خنک و ملایمی توی دشت پیچید و خوشه‌های طلایی گندم رو به رقـ*ـص در آورد. زندگی توی این دشت و جنگل، جریان داشت. این رو صدای خوشه‌های رقصان و آواز چکاوک‌هایی که به پرواز در اومده بودند؛ بهم ثابت می‌کرد.
- حالش خوب می‌شه. فقط بیهوش شده.
نگاهم رو از گندم‌ها برداشتم و بهش نگاه کردم. کف دستش می‌درخشید! وقتی نگاه خیره‌ام رو روی دستش دید؛ اون رو مشت کرد و از جا بلند شد. با صدای بمی گفت:
- بهتره از اینجا برید. نیروهای تاریکی همه‌جا هستن!
این رو گفت و در کسری از ثانیه، دود رنگارنگ عجیبی، دورش رو فرا گرفت و ناپدید شد. هنوز هم با تعجب به جای خالی اون مرد نگاه می‌کردم.
سن و سال زیادی نداشت، شاید هم‌سن سایمون بود؛ ولی مشخص بود خیلی تجربه داره. کی بود؟ اینجا چی‌کار می‌کرد؟
 
آخرین ویرایش: