در حال تایپ رمان فرحناز | دختران من کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: دختران من

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: فرحناز
نویسنده: دختران من کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه - اجتماعی
ناظر: @زهرااسدی
خلاصه ی عمومی:
یک دختر خاله،
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
و به روش یک پسر خاله.
یکی دلبسته یکی دل کنده.
هر دو هم مسیر، مسیری که بالا و پایین زیاد داره.
یکی این وره جوی یکی اون وره جوی.
آیا این ما بین پلی برای رسیدن هست؟
کدوم یکی باید تغییر مسیر بده بیاد این وره جوی؟ دختر خاله؟ یا که پسر خاله؟
- فرحناز با من ازدواج می کنی؟
- ا... ا.... من .... سیامک....
این وسط یک نفر پیشمون میشه؛ کی ممکنه باشه؟
سیامک که پیشنهاد ازدواج میده یا فرحناز که هنوز سکوت کرده؟
یک عاشقانه آروم، به دور از هیجان های کاذب.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
فرحناز

" تو رو خدا... تو رو به خدا... دارم میگم خدا! می شنوید؟ اگه می شنوید چرا نمی فهمید چی می خوام؟
یک سال شد، یک ساله دارم عز و جز می زنم؛ یک ساله هر روز دارم میام و میرم. تو رو خدا نجاتم بدید؛
از دست خانواده م، از این درد لعنتی، از این علاقه ی لعنتی، تو رو خدا من رو نجات بدید. مشاوره نمیخوام،
اصلا زمان برای فکر کردن نمی خوام؛ تو رو خدا... فقط بزارید همه چی تموم بشه. تو رو خدا با یه امضا
همه چی رو تموم کنید. تو رو خدا .... التماس می کنم؛ خسته شدم؛ از زندگی از همه کس و همه چی.
- دخترم این مراحل باید طی بشه. قانونش اینه.
- پدر جان به خدا دیگه جون ندارم؛ دیگه حتی نای راه رفتنم ندارم. دیگه خسته شدم از بس هر روز با
این همه درد و عذاب خودم رو رسوندم اینجا؛ رسوندم تا شاید یکی دلش برام بسوزه، بسوزه و من رو
از همه چی نجات بده. دیگه حتی پولم ندارم که خرج ...
- خوب از اولش رو بگو ببینم مشکل از کجاست.
از اولش؟ برای بارچندم؟ برای چند نفر دیگه؟ اصلا اولش از کجاست؟ از چه روز یا چه شبی؟
یک سال پیش؟ دو سال پیش؟ یا از وقتی که دنیا اومدم؟ دقیقا از کجا این بدبختی شروع شد؟
از کی تخم این بدبختی تو زندگیم کاشته شد؟ چقدر زمان برد تا ریشه ی این بدبختی به تمام وجود و زیبایم بپیچه؟
- دخترم آروم باش، آروم هم شروع کن.
کاش یه نگاه به صورتم می نداخت؛ کاش یه نگاه به چشم های بی فروغ از زندگیم می نداخت.
شک ندارم این پیرمرد هم دلش رو نداره. کاش نگام می کرد و بعد خیلی راحت و بی دغدغه ازم می خواست تا آروم باشم.
- شما که این همه راه رو اومدی، این سربالایی رو هم رد کنی می افتی تو سراشیبی.
وای کاش این مرد می فهمید تمام قدرت و جونِ پاهام تو این سربالایی ها تلف شد.
مگه دیگه می تونستم یه قدمم بردارم که بر نداشتم؟ چقدر توقع این مرد از من زیاد بود.
- شروع نمی کنی دخترم؟ وقتت تموم میشه ها!
وای که باز موج به موج، بغض به گلوم حمله می کنه؛ از خودم بگم یا از قشنگی هام؟ از دردم بگم
یا از پوست سفیدم؟ یا شاید باید از لب های سرخم می گفتم؟ کاش از موهای مشکی رنگم که حالا به
لطف مش، دو رنگ بودن بگم.
- خانمِ فرحناز طالع؟
چه اسم قشنگی داشتم؛ چقدر بهم می اومد؛ همه می گفتن. اما حالا چی؟
- خانم طالع شروع نمی کنید؟ زمان برای هدر دادن ندارید.
هدر دادن؟ دیگه چی باید هدر می رفت؟ مگه چیزی هم باقی مونده بود که از به هدر رفتنش بترسم؟
شاید تنها چیزی که الان داشت هدر می رفت، اون اکسیژنی بود که داشتم به ریه های بی قرارم می خوروندم.
- از کجا شروع کنم؟
- از اولش.
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
****
سیامک

- تو رو خدا ... تو را خدا فقط برو... مگه نمیگم برو؟ ببین خودم دارم میگم، میگم برو،
دیگه تو رودربایستی چی گیر کردی؟ دیگه گیرت اینجا چیه؟ مگه دره خروج رو بلد نیستی؟
داشتم خفه می شدم؛ دیگه این صبر چند ساله داشت سر می رفت؛ می دیدم سر تا سر نگاهش شده ترحم؛
حسی که داشت حلقه ی دور نفس کشیدن م میشد. می دونستم؛ همه چی رو خوب می دونستم.
نه احمق بودم نه بچه؛ همون روز اول حس کردم دل و پاهاش با هم دست به یکی کردن.
- داری به چی نگاه می کنی؟ تو که دیگه از دیدن من سیر شدی؛ مگه ازم دنبال آتو نبودی و نیستی؟
مگه دنبال فرصت مناسب نبودی؟ اگه صد سال دیگه هم از این ادا و اطوارها بریزی من صدام در نمیاد،
من مردِ تن دادن به این بهانه گیری ها نیستم، اگه دو روز سه روز غذا آماده نباشه، نمیگیرم تو رو بزنم.
اگه از صبح تا شب وقتت رو با دوستات، پای تلویزیون، پای گوشی باشی لب به اعتراض باز نمی کنم.
خانم بارها دیدی یک ساعت دو ساعت پای تلفن گزارش زندگی مون رو به احد و ناس بدی از اون مردای
دهه بیست و سی نیستم که تلفن از پریز کشیده قایم کنم تو کمد. پس سهیلا خانم من می فهمم تو دلت
آزادی می خواد؛ می فهمم تا الانم پای عذاب وجدانت موندی نه پای علاقه. پس برو...
من از همون روز اول گفتم برو.
از اولش؟ از کی شروع شد؟ از کجا این درد رو سـ*ـینه ی مردونه م سنگینی کرد؟ از کی وجود سهیلا
تو زندگیم برام اجبار شد؟ اولش از کجا شروع شد که سعی کردم علاقه م رو پای قسمت م بریزم.
- آقا سیامک اگه قرار به اول بود اصلا نباید شروع میشد؛ اگه دست خودت بود از اولش می گفتی برو.
- اگه همه رو از اول می دونستی چرا خودت رو پای من سوزوندی؟ چرا اومدی؟ تو که می دونی اولش
از کجاست چرا نقطه گذاشتی رفتی خط بعد؟ چی مجبورت کرد؟
داد زد. این اولین بار بود و من این رو خوب می دونستم. سهیلا برای اولین بار داد زد. رخ به رخِ من.
- خریت کردم؛ خریت. راضی شدی؟ اره اومدنم از علاقه بود اما الان موندنم از سرِ عذاب وجدانِ، از سر ترحم.
- پای علاقه در میون بود که زدی بچه ی دو ماهه م رو بدون اجازه سقط کردی؟ کی پای علاقه ت وسط بود که ...
- لعنت خدا بهت؛ مگه خودم رو می خواستی که بچه م رو بخوای؟ لعنتی وقتی اومدی خواستگاریم
پای علاقه م وسط بود؛ وقتی عقدم کردی علاقه م از خودم جلو زد؛ وقتی تصرفت شدم اون
علاقه ی لعنتی بود که نذاشت حسرت تو چشمات رو ببینم. فکر کردی خرم و نفهمیدم؟
آره دقیقا فکر کردی خرم که علاقه ت رو به فرح....
- سهیلا خفه شو.... فقط برو. پای هیچکس رو هم وسط نکش. کسی رو بهانه ی رفتنت نکن؛
تو دیگه دل موندن و دیدن نداری. تو تا حالا هم از عذاب وجدانِ صبوریِ من موندی، نذارش پای علاقه،
نذار پای حسادتت، نذار پای گذشته ی من.
ادامه ی این زندگی ِ یک سال و خورده ای دیگه فایده ای نداشت؛ پرده ی حرمت، داشت کم کم از
کرکره ی زندگی مون می افتاد، و این یعنی تمام؛ یعنی رسیدن تاریخ انقضای زندگی مشترک من و سهیلا.

- خودت میری یا راهنماییت کنم؟
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
[HIDE-THANKS]و سهیلا قبل از این که با جرقه های آتیشِ درونم شعله بگیره، خیلی آروم و محکم سمت در خونه مون رفت.
تعجب می کنم از دری که به این آرومی بسته شد.
خونه مون؟ خونه ای رو که با سلیقه ی سهیلا، برای زندگی رهن کردم، برای شروع دو نفره هامون؛ خونه ای که تمام وسایلش
به اسم جهاز سهیلا تن پوش خونه ی خالی شد؛ خونه ای که بارها با هم ازش بیرون زدیم، بارها با
هم از سرمای زمستون و گرمای تابستون بهش پناه آورده بودیم.
تموم شد؛ زندگی مشترکِ من و سهیلا همین جا تموم شد.
زندگی من و سهیلا با عشق شروع نشد اما در کنار شروعش یه عادت هم ضمیمه شد.
رسیدگی های سهیلا به من و زندگیم برام داشت یه عادتِ خوش میشد. دل خوشی هایی که می دونستم
و مطمئن بودم تمام مردها بهش احتیاج دارن؛ این خوشی هایی که دوست داشتم با یکی که عشقمم
بهش سنجاق شده شروع شه. ولی نمیدونم، نبود، نشد، قسمت نشد؛ یعنی نخواست که بشه.
من رو گرفتار یه زندگیِ سنتی و دیکته شده کرد تا خودش بتونه یه زندگیِ با عشق و شور و حال کنارش شروع کنه.
دمادم غروبه و هوا گرگ و میش. درست مثل حال خودم. نه خوبم نه بد. نه دلخورم نه راضی.
جای خالیه سهیلا، جای خالیِ صدای خنده هاش، جای غر زدن هاش، جای خالیه اون دیگ و قابلمه ش
برای منه گرفتار شده به عادت، یه سمفونی دردناک از سکوت راه انداخته.
هه. غروب جمعه خودش چی بود که با یه جدایی، یا با یه پایان تلخ هم قاطی میشد!
شاید اگر کمی ازاون عشقی رو که سالها تو دلم داشتم، مخاطبش سهیلا بود تا الان تو این دمادم غروب جمعه،
از پایانِ تلخ زندگی مون جون به لب شده بودم. ولی این عشق کهنه شده یه جایی نه چندان دورتر از من در
حال جست و خیز برای زندگیِ پر از عشقش بود. چرا یه وقت هایی به عدالت خدا شک میکنم؟
چرا یه وقت هایی این ایمان قلبی م، سر ناسازگاری می ذاشت؟ من که به وعده هایی که خدا داده بود ایمان داشتم؛
پس چرا؟ پس چرا اون عشق، نصیب و قسمتِ من نشد؟ چرا این بار خدا برخلاف با صابرین بودنش با من نبود؟
صبری که دیگه داشت سر می رفت.
شاید حالا که سهیلا نیست، حالا که دیگه عذاب وجدانی برای دور زدن افکارم سمت اون عشق قدیمی نیست؛
بهتر باشه کمی با یاد و خاطره ی اون روزها، اون عشقِ قدیمی و خاک خورده رو مرحمی برای زندگی
شکست خورده ام کنم.
سر سنگین از دردم رو به پشتیِ مبل راحتیِ توی سالن تکیه میدم و خودم رو دست افکار پریشونم می سپارم.
افکاری که بارها سرسختانه به دلیل حضور سهیلا تو زندگیم پس شون زده بودم. امروز، بین کشمکشِ روز و شب، دلم می خواد برگردم به دورانی که تو گذشته جا مونده بودن. دلم می خواد و به خودم اجازه ی این برگشتن رو میدم.
******
چقدر دوران نوجوانی خوش بود؛ یعنی خوش بودم. زبر و زرنگ، جست و چابک؛
زندگیم به راه بود؛ مادر و پدرِ فداکاری که همیشه
قدر داشتنش شون رو می دونستم. یه تک پسر که برای خودش تو خونه پادشاهی میکرد. یه پادشاه عادل
و مردمی. پادشاهی که تک پسرمادرِ یکه زاش بود. من تو خونه ی پدرم یه ولیعهد بودم. یه ولیعهدی که
تو دست های ملکه ی مهربونی بزرگ شد.
مادری که می دیدم و هنوز می بینم چطور مادرانه هاش رو بی بدیل خرجم می کنه. تب کنم برام
می میره؛ بگم ک، کباب فرحزاد رو خورده برگشته؛ اما همین مادر....
شاید تنها بحث و سر و صدای ما، یعنی مامانم وقتی بالا می گرفت که اسمش رومدام انگاری ذکر ایام
هفته می اوردم.
- سیامک مادر! دهنت رو ببند؛ بوی شیرِ دهنت حالم رو بد کرد.
- اِ مامان!؟ باز من حرف زدم شما این جوری زدی تو دهنم؟

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
[HIDE-THANKS]- پسر بلند شو...بلند شو بند و بساطت رو جمع کن بشین سر درس و مشقت. کم اسم دختر مردم رو بیار.
سیاوش تو نمی خوای یه چیزی بهش بگی!؟ این پسرت خیلی پررو شده ها!
مامانم که خیلی گفتنش رو از روی حرصش، خیلی بلند بالا کشید. سیاوش پدرم؛ مردی که خیلی از
وجناتش رو به من ارث داده بود.
- آهای آقای سیامک صبوری! شما چرا صبور نیستی؟
و من سالها برای داشتن این عشق صبوری کردم. برای تغییر چهره ی این عشق صبوری کردم.
سوختم و باز صبوری کردم.
الان که بهش فکر می کنم می بینم چه لحن زشت و پر تمسخری داشتم. کشیدن کلمات اون هم برای
خواستن چیزی از دهن مردها چندان جالب نبود.
- مامان تو رو خدا!؟
تو این غروب افتاده به دلم لبخندی می زنم؛ بیاد از سیاستی که داشتم زنانه اجراش میکردم.
- سیاوش دیگه دارم قاطی میکنم ها! تو یه چیزی بهش بگو. این که تو گفتی خودمم بلد بودم بگم.
والا اولادم اولاد قدیم؛ والله از ترس پدر و مادر صداشون می زدی جز چشم چیزی از دهن شون در نمی اومد.
اونوقت این شازده زل زده به من میگه زن می خوام. کو زندگی؟ کو کار و بار؟ یا الله چیکار می کنن با اعصاب آدم ها!
- بابا شما یه چیزی بهش بگو. به خدا فقط در حد یه نشونی.
- خوب ذلیل مرده من می دونم الان میگی نشونی؛ فردا میشه یه ساعت دو ساعت پای این موبایل بی
صاحاب نشستن؛ میشه دور دور با ماشین دزدکی بابا جونِ بی خیالت. همچین میگه انگار درِ
خونه ی مَردم برای بردن دخترشون بازه.
شاید بابا این همه خواستن رو در حد و توانم می دید که لب به سکوت بسته بود و همیشه با یه جمله
شیطنت وار خودش رو از این آتیشی که به جونم افتاده بود دور می کرد.
- من چی بگم؟ همه ی پسرا مامانی ان؛ خودت می دونی و مامان مرضیه ت.
و این وساطت های بی چون و چرای بابا هیچ وقت جوابگو نبود. مرغ مامان مرضیه یه پا داشت.
- مامان مرضیه!؟ تو رو خدا! ببین چقد دلم می خواد.
- مرض... پسره ی گنده خجالت بکش. دختره هنوز دیپلم ش رو هم نگرفته. خودش هم بخواد به نظرت مامان
و باباش اصلا می زارن تا دم خونه شون به این اسم بری؟ خاله مریم رو نمی شناسی؟
- حسن آقا که منطقیِ چی؟
- پسرم حرف سرِ دخترشونِ، منطق کجا بود؟ نه خدایی خودت باشی دختر به یکی مثل خودت میدی؟
و شاید قسمت من تو زبون مامان جا خوش کرد. مامان مرضیه هیچ وقت ندید چقدر دلم می خوادش.
شاید دید ولی برام زود می دید؛ فکر نمی کرد پسر بیست و دو ساله ش از خودش ببینه رشد دادنِ
نهال عشقِ تو قلبش رو. همه دیدن اما نه خودش دید نه مادرم. این دو زنی که بیشترین جا رو به
عنوان مونث های زندگیم تو قلبم داشتن.
- پاشو پسرم، پاشو قربونت برم، پاشو فعلا برو برس به درس و دانشگاهت بعد هم برو برس به سربازیت،
بعد هم به کار و بارت، به خونه و زندگی؛ بعد اینا بیا بشین یه صحبتی باهم بکنیم ببینیم چه خیر و صلاح.
- هوم مامان من تا اون موقع می میرم.
مامان خیلی زود با حرفش بهم حمله ور شد. دستی از روی بی تفاوتی سمتم پرت کرد و گفت
- نترس مادر هیشکی از عاشقی نمرده. بیا برو بینم. من که هر روز دارم زیر گوش خالت پچ پچ می کنم.
مامانم راست می گفت؛ بعد از اون زمان اونقدر درد عشق کشیدم و نمردم که تو بهت و ناباوریش موندم.
درست که نمردم ولی هر بار که ازش گذشتم به مثال خودکشی نافرجام بود.
نه بلوغ فکری نه بلوغ جسمی نمی ذاشت که از فرحناز دست بکشم. ظرافت دخترانه ش،
موهای کوتاه و لَخت مشکی رنگش، چشم های پر نازش و عشـ*ـوه ش نمی ذاشت یه شب
راحت سر زمین بزارم. شیطنتِ همراه با وقارش، لجبازی های دخترانه ش، متانت جا خوش
کرده توی صحبت هاش، پسر خاله گفتن هاش؛ همه و همه دست به یکی کرده و نمی ذاشتن از
خواستنش دل بکنم. شک نداشتم فرهود بارها مچ نگاهم رو به اون تندیس زیبایی گرفته بود.
براش با ولتاژ کمتری از احساس و خواسته م گفته بودم تا مبادا برداشت بدی از نگاه و توجه م داشته باشه.
اون قدر گفتم و خواستم که داشتنش برای قلبمم به شدتِ موندگاریِ یه خالکوبی توی قلبم موندگار شد.
با تصور چهره ی شیرین و دخترانه ی اون دوران فرحناز
خیلی ناگهانی و به سرعت، مغزم و افکارم فلش بک بلند بالایی میزنه، به بلند بالاییِ رسیدن به دوران کودکی.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
[HIDE-THANKS]
بر می گردم به دوران کودکی م، درست وقتی شش سالِ بودم. خوب به یاد دارم وقتی اون تندیس زیبایی به
دنیا اومد تنها شش سال داشتم. درست از زمانی که مغزم داده هاش رو به خوبی حفظ می کرد؛
و قدم گذاشتن اون دخترِ کوچولو به خانواده ی کم جمعیت مون چیزی نبود که به راحتی فراموش شه.
به دلیل زایمانِ سخت خاله، اون روزها با شدت موندگارتری برام به یادگار مونده بود. خاله حاملگی
پر دردسر و زایمان سختی داشت. و به همین دلیل بود که همه تو تب و تاب خاصی افتاده بودن تا
خاله مریم دوران استراحتِ مطلق ش رو به راحتی سپری کنه. به همین دلیل بود که من و فرهود،
برادر بزرگِ اون کوچولوی تو راه مونده، اکثرا یا تنها کنارهم، مراقب هم بودیم یا دستِ بابا های
بی حوصله مون امانت سپرده می شدیم. عمو حسن که کلافه بود از سرنوشت این بارداریِ پر درد و
پر هزینه؛ و بابا کلافه از شیطنت های دوران کودکیِ من و فرهود. پسرخاله ای که دو سال از
من بزرگ تر بود. درست نمی دونستم و درک نمی کردم ولی می دونستم یه چیزی مثل یه بیماری
خاله رو تهدید می کنه. چیزی که با بزرگ تر شدنم فهمیدم فشار خون بالا باعثش بوده. خاله به همین
دلیل اکثرا درگیر بیمارستان و مطب بود، و این مامان مرضیه بود که یک روز هم تنهاش نذاشت.
اینقدر رفتن و امدن تا اون نُه ماهی که به اندازه ی سالی کش اومده بود تموم شه.
باز من و فرهود تنها به دست خدا و بعد هم همسایه ی بی خیال خاله سپرده شدیم تا همه برای ورودِ
اون دختر پر دردسر به استقبال برن. و هرچی من و فرهود گریه کردیم و پا زمین کوفتیم زمین
تنها یه کلام گفتن:
- تو بیمارستان بچه ها رو راه نمیدن.
حالا اون تب و تاب با شور و هیجان خاصی همراه شده بود. بابا می رفت، عمو حسن با گوسفند می اومد.
عمو می رفت، مامان می اومد و هول هولکی یه نهاری می پخت، من و فرهود رو یه دل سیر
برای عذاب و اذیت هامون تهدید می کرد و می رفت.
اما آخرش... به دنیا اومد. دخترخاله م، هم بازی بچگی هام، عشق و هیجانِ نوجوونی و جوونی م به دنیا اومد.
آخرش اون دخترِ لوس و نازنازی به دنیا اومد و با اومدنش دنیای کودکانه ی من رنگ دنیای
بزرگانه ی مسئولیت گرفت. آخرش دختره عمو حسن که این قدر برای داشتنش تلاش کرد به دنیا اومد.
یه دختر خیلی خیلی کوچیک و قرمز. وقتی برای اولین بار خاله کج کج دست تو دست عمو
راه می رفت؛ وقتی مامان یه تکه بزرگ پارچه رو با وسواس بغـ*ـل زده بود، پا به خونه مون گذاشت.
وقتی مامان تا کمر خم شد تا من دختر خاله م رو، و فرهود خواهرش رو ببینه،
اما وقتی دیدمش اون قرمزیِ پوستش تو ذوقم زد؛ وقتی برای اولین بار دیدمش از اون دونه های سفیدِ
روی صورتش هیچ خوشم نیومد. اون دختر کوچولو خیلی نرم و نازک بود.
خاله - سیامک خاله دستش نزن.
- مامان ... مامان... این چرا صورتش این شکلیه؟ چه زشته.
مامان تشر میزنه.
- نوچ. سیامک مامان جون اینا طبیعیه، ماله خودشِ. چند روز دیگه خوب میشه. دیگه نگی
زشته ها، خاله ناراحت میشه ها.
با پایان جمله ی مامان اولین دعوای ناموسی من و فرهود شکل میگیره.
- بی تربیت. خودت زشتی. چیکار به خواهرم داری؟
- بی تربیت خودتی؛ خوب زشته؛ نگاش کن، خواهرت رنگش قرمزه.
کاش اون موقع ها می فهمیدم تمنای قلبم، عشق تمام دوران زندگیم از زردیِ قرمز شده بود.
عشق من وقتی شش سال داشتم به دنیا اومد. و تمام سعی و حواس همه در این شد که نزارن من بغلش کنم.
مامان - سیامک بچه ی مردم بغـ*ـل نکن؛ روم سیاه می خوره زمین ها!
بابا - خانم حواست باشه پسرت بچه ی مردم و بغـ*ـل نکنه بزنه زمین شرمنده شیم.
- چطور فرهود بغلش می کنه؟ منم می خوام.
عمو حسن - عمو جون فرهود از شما بزرگتره.
- خاله تو رو خدا یکم بده بغلش کنم.
- نه قربونت برم خاله. نگاه چه کوچولوئه! دستش درد می گیره.
- حواسم هست.
- سیامک!
و همیشه هشدار و چشم غره ی مامان من رو سر جام می نشوند.
هرچند وقتی باید بچگی می کردم، وقتی باید بدو بدو می کردم، حس برتریِ بزرگ بودنم،
علاقه م به کوچیکیِ دختر خاله م و مسئولیت های وابسته بهش، کنارش زمین گیرم کرد.
- خاله قربونت برم شیشه ی شیر فرحناز رو براش بگیر؛ تا تموم کنه منم برنج رو آبکش کنم.
- سیامک مامان بیا حواست به فرحناز باشه تا من تلفنم تموم میشه.
همیشه غبطه می خوردم به فرهودی که اجازه داشت خواهرش رو بغـ*ـل کنه اما بیخیال خواهرش
شده و تو کوچه پا به توپ می زد؛ اما من که دلم می خواست بغلش کنم، باهاش بازی کنم،بخندونم ش،
کنجکاو بودم برای عکس العمل جدیدش، هر حرکت جدیدی که انجام می دادم، مثل مرغی دست و پا بسته
فقط اجازه داشتم نشسته کنارش اون هم با احتیاط فقط نگاش کنم. نگاش کنم و کم کم دلم از
داشتنش لبریز بشه. دختر خاله ای که کسی نمی ذاشت بغلش کنم.
نذاشتن تا دو سالگیش. تا وقتی که پوست قرمزش به سفیدی مهتاب درخشید؛
تا وقتی که دونه های چربی از روی پوستش محو شد. وقتی یاد گرفت به مسخره بازی های من قهقهه بزنه. بخنده و دل من برای خنده هاش غش کنه.
تو دوسالگی بغلش کردم و یه روز ...

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
[HIDE-THANKS]درست یه روز که فرحناز داشت برای رسیدن به گوشیِ دست عمو حسن نق میزد، روزی که خاله
دستش بندِ حیاط شستن بود، روزی که مامان تو آشپزخونه بساط نهار رو آماده می کرد؛ برای آروم
کردنش بغلش زدم. کمی دست و پا برای فرار از ما بین دست هام زد، اما زورش به زور بازوهای
هشت ساله ام نرسید. سعی می کردم با دستم تکیه گاه محکمی برای کمرِ کوچیکش درست کنم
که ...
تو وقتی که فکر کردم آروم گرفته، کله زد و از دست های سست و نه چندان قوی م سر خورد.
چه رابـ ـطه ی مستقیمی دل و دستم با هم داشت. هم زمان با هم سست و بی جون شدن.
هنوز بعد از این همه سال اون ترسِ دوران بچگی از جون و تنم دور نشده.هنوزم می ترسم بچه های کوچیک رو بغـ*ـل کنم.
من هم زمان هم فرحناز رو انداختم هم گلدون شیشه ایِ جهاز مامان رو؛ اونی که به شدت
روش حساس بود، اونی که بارها به خاطر دست زدن بهش، من و فرهود رو تنبیه کرده بود.
گلدونی که یادگار مادرش بود.
هر دو با صدای بد و بلندی افتادن و نگاه ترسون و هراسون من روی شکافِ کنارِ ابرو و رنگ کبود
شده ی فرحناز میخ شد. چقدر از اون شکاف پر خون ترسیدم، چقدر از شکستنِ گلدون یادگار مامان
ترسیدم، ازکتکی که شک نداشتم در انتظارمِ بیشتر از همه می ترسیدم. همین ترس ها بود
که باعث شد تنم به اندازه ی برف های یخ بسته سرد باشه؛ سرده سرد.
هنوز که هنوزه نتونستم صدای هولناک زمین خوردن قاشق رو به روی سرامیک ها از ذهنم دور کنم.
مامان- یا فاطمه ی زهرا خاک به سرم شد.
از بلند شدن ناگهانی عمو حسن به سمتم ترسیده جا خوردم. شک نداشتم با این سرعت برای
زدن من دو می زنه. مامان جیغ می زد و عمو حسن...
- یا ابوالفضل... مریم... مریم...
الان می فهمیدم برای نجاتِ جون فرحناز دنبال واسطه می گشت.
وقتی عمو، فرحناز رو از روی سرامیک ها، از ما بین شیشه ها بلند کرد، وقتی که برای بالا اومدن
نفس حبس شده تو سـ*ـینه ی دختر خاله ام چند ضربه ی محکم به پشتش زد؛ وقتی خاله هراسون
و دست و پا گم کرده ما بین شیشه های ریخته شده، ندیده پا گذاشت؛ از ترس دیدن اون همه خون روی
سرامیک و پای خاله هرچی خورده و نخورده بودم بالا آوردم.
تو دقایقی کوتاه همچین ولوله ای به پا شد که هیچ کس باورش نمی شد این هیزم رو من به آتیش کشیدم.
من اصلا نمی تونم اون همه ترس و دلهره رو به تصویر بکشم، چه برسه به این که بخوام
به قلم بکشم.
مامان- الهی خیر نبینی ذلیل مرده، آخر تخم خودت رو گذاشتی؟ ( کنایه از کار خودتت رو کردی )
خاله- حسن بچه م... حسن.... تو رو خدا... مرضیه... بچم... خیر ندیده با بچم ... با بچم چیکار کردی؟
اون روز اولین بار بود که حس کردم مردن ممکنه چه شکلی باشه. اون دختری که کسی نمی ذاشت
من بغلش کنم، اون دختری که مدام گریه می کردم و می گفتم:
- مامان تو رو خدا منم یه خواهر این شکلی می خوام.
نزدیک بود به کشتنش بدم. دختری که از همون دوران سعی در مراقب از جسم و احساسش داشتم.
ساعت ها کنارش زانو می زدم، شکلک در می اوردم تا اون شده یه لبخند ساده بزنه.
دختری که حالا بعد از بخیه ی شکاف بین ابروش، دختری که بعد از کتک خوردن سیر من
از دست مامان، حالا به خونه برگشته بود.
دختری که به سبب زمین زدنش همه بهم غیض کردن، فرهود باهام قهر کرد؛ بابا پس کله ای
محکمی بهم زد.
من رو که همراه خودشون بیمارستان نبردن تا بفهمم چی شد و نشد اما با همون یه
جمله ی مامان که تهدید وار به صورتم کوبید تا اومدن جون از حلقم بالا اومد.
- بزار برسم خونه من می دونم و تو.
ترس از کتک خوردن، ترس از مُردن فرحناز، ترس از اومدن بابا و فهمیدنش؛ تماما من رو
تو اتاقم زندانی کرد.
من این قدر ترسیده بودم که درک نکردم چی شد، کی رفتن کی اومدن؛ با چی رفتن؛
چرا خاله نگاهم نمی کنه. من فقط دیدم فرحناز با یه چیزِ سفیده چسبیده به ابروش به خونه برگشت.
از همون شب دلم برای درداش به درد اومد؛ از شبی که آرزو می کردم کاش خودم به جاش زمین خورده بودم.
چقدر دنیام و افکارم کوچیک بود.
شاید من از همون روز شروع کردم به کشیدنِ دردِ عشق. از روزی که همه به سبب زمین زدن
دختر خاله ام طردم کردن، از روزی که به اسم تنبیه به منِ گشنه شام ندادن. درد های من با
بزرگ شدنم بزرگ شد؛ به بزرگیِ دنیام. به بزرگی سِن م.
این هم ازتنها باری که کتک سنگین و مفصلی از مامان و بابا نوش جان کردم.
تنها اشتباه من که سالها گریبان گیرم شد.
کاش امشب هم می تونستم از این همه درد بی پروا گریه کنم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
سلام و وقت بخیر. امروز صحبت کوچیکی زدم کنار پست رمانم. اونم به یاد عزیزانی که تو سیل از دست رفتن یا از دست دادن.
تو زندگی هیچ وقت این اندازه از آب نترسیده بودم. آبی که همیشه فکر می کردم مایه ی روشناییِ.
اما عمرم رسید به زمانی که دیدم همون آب چقدر از امید و آرزوها رو شست و برد. آبی که دیگه روشن نبود؛ بلکه گل آلود بود.
[HIDE-THANKS]از همون شب بود که تحریم ها بر علیه من شروع شد. سعی و تلاش، نگاه تیز و کنجکاو همه بر این شد
که انگشت کوچیکه ی من به فرحناز نخوره. حتی وقتی دو سال و نیمی از بهار خوش یمن عمرش گذشت.
وقتی دو سال و نیمی از سنش گذشت و تاتی تاتی کنان راه افتاد؛ همون موقع هم تحریمم کردن تا
بتونم دستاش رو بگیرم، بلکه بتونه قدم های بلند و محکم تری برداره. وقتی سه ساله شد و بیولوژیک بدنش
دویدن رو یاد گرفت، هنوزم که هنوزه تحریم بودم تا از دویدن محرومش کنم، تا نکنه از شوقِ دویدن
به در و دیوار بخوره. تنها باید با بلندترین صدای ممکن داد می زدم.
- مامان، خاله، فرحناز رفت سرِ راه پله.
وقتی چهارسال ش شد و و داشت اجسام اطرافش رو می شناخت باز تحریم بودم، تا وقتی دست به
چیز خطرناکی میزنه بغلش کنم و از خطر دورش کنم؛ و باز باید یه نفس داد می زدم.
- مامان، خاله، فرحناز رفته سرِ چاقو.
اون قدر تحریمم کردن، اونقدر هر سال به تحریم هاشون اضافه کردن تا بالاخره دیگه نتونستم بغلش کنم.
دیگه اون عروسک سفید و مامانی رو بغـ*ـل نکردم. بغلش نکردم تا سن تکلیفش
رسید. شاید اون موقع بود که فشار تحریم ها از روی من برداشته شد. دیگه نذاشتن بغلش کنم تا به امروز
که سرافکنده دارم خاطرات مون رو مرور می کنم.
چه تاوان سختی برای همون یک اشتباه پس دادم. چندین سال تحریم، دوری، جدایی.
انگار از اولش، از فرحناز تنها همین ها سهم من بود و بس. البته دروغ نگفته باشم دو باری این
تحریم ها رو دور زدم. یکیش اونم وقتی بود که....
وقتی به یمن ورودش به دنیای دخترانه براش جشن تکلیف گرفتن؛ اون موقع ها که دیگه همه
می دونستن حالا خواستن و شور و شوق بچگانه ی من، رنگ بلوغ و جوونی گرفته.
وقتی اون دختر مو مشکیِ نه ساله برای اولین بار در مورد زخم کنار ابروش کنجکاو شد.
وقتی به اجبار خاله پیش چشم های کنجکاوم چادر سر می کشید. نگاه تیز و کنجکاوش به رد
کمرنگ بالای ابروش افتاد. ردی که هر روز از خدا می خواستم جاش نمونه، و کمرنگ و کمرنگ تر بشه؛ ولی انگار
نمیشد تو کار طبیعت دخالت کرد. اخمی درهم کشید.
- مامان بالای ابروی من چی شده؟ زده قشنگی صورتم رو خراب کرده!
نه سالش بود اما همسن مادرش که خاله م باشه به زیبایی و خوب به نظر رسیدن ش اهمیت می داد.
خیلی سریع نگاه ترسون و هراسون م تو چشم های پر غیض خاله می شینه. می دونستم آخرش من رو لو
میده؛ احساس می کردم
اگه خاله حقیقت رو که اون موقع ها برام به اندازه ی یه کوه بزرگ بود بگه؛ از چشم فرحناز می افتم.
خاله چشم غره ی به منه ترسو میده و با لحن سرزنش آمیزی میگه:
- شاهکار آقا سیامک پسر خاله تونه.
خاله حقیقت رو گفت و اون کوه روی سرم آوار شد. ترسون چشم به سمت فرحناز که
کمی نزدیک تر از خاله به من ایستاده بود، چرخوندم.
اونم درست مثل مادرش با غیض بهم نگاه می کرد. تو همون سن کم هم حس می کردم چقدر
به صداش ناز وغمزه میده. تمام چیزهایی که با کمکِ صورت کوچیک سفید و دخترونه ش از من دل برد.
- بی ادب. نگاه با صورت م چیکار کردی؟
هول شدم، ترسیدم، دستپاچه شدم. خودم رو جلوتر کشیدم تا بتونم قانعش کنم.
- به خدا... به خدا...
دستی به تخت سـ*ـینه ام زد، هولم داد؛ کمی جا خوردم.
- دیگه دوستت ندارم بچه ی بد. توام برای من پسر خاله نشدی.
جمله ای که تیکه کلام ش بود. جمله ای که نارضایتی ش رو فریاد می زد. شک نداشتم از تو مدرسه
یاد گرفته بود، و گرنه کسی از جمعیت کوچیکِ خونه ی ما به زبون نمی آورد.
اینجا اولین بار بود که تونستم تحریم ها رو دور بزنم. یه تلنگر کوچیک که دنیای من رو زیر و رو کرد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

دختران من

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
8/4/16
959
17,324
661
شیراز
[HIDE-THANKS]بعد از اون در آغـ*ـوش گرفتن ها این تشر برام حکم یه نوازشِ زورگذر رو داشت؛ شایدم یک قطره
از دریای بی کران بود. انگار تو یه ثانیه ی کوتاه تمام اون فشارها و تحریم ها از روم برداشته شده.
اما هنوزم که هنوزه من تنها یک حامیِ بی نام و نشون بودم. تنها مردِ کوچیکی شدم که تمام
حواسم پیِ مسئولیت های پنهونی م رفت.
روزهایی که به حکم نزدیک بودن مدرسه هامون به هم، به طور نامحسوس پشت سرش می اومدم.
مراقبش بودم که نه از در بخوره نه از دیوار؛ مراقبش بودم که نکنه یکی ...
من اون حامی ای بودم که وقتی دیدم به دختر خاله م، به اولین محرکِ قلبم قصد دست درازی داشتن،
خون بیشتری به سمت رگ غیرتم پمپاژ شد. اولین باری که با تمام بدنم حس کردم
ازغیرت خفه شدن یعنی چی.
منی آروم که اولین دردسرم رو به خاطر فرحناز درست کردم.
هیچ یادم نمیره چقدر کنار چشم های ناپاک اون پسره ی سوسول رو مشت زدم. یادم نمیره
چقدر از دیدن اون کبودی های کنار چشمش دل شاد شدم. من تا به امروز هیچ وقت از زدنِ اون مشت ها
پشیمون نبوده و نشدم. هنوزم که هنوزه حس می کنم بهترین کار رو انجام دادم.
- برادر من شما گذشت کن؛ پسره، غرور داره غیرت داره، از همه بدتر کله ش باد داره؛
خوب پسرِ شما چشم به دختر خاله اش داشته، ناموسشِ، اینم جوونِ، خامِ، یهو جوش آورده.
- غیرتش تو سرش بخوره؛ زده پسرَ رو کور کرده! چشماش باز نمیشه. برادرِ من کجا بود؟
بحث مامانم بود با پدرِ پسری که به شدت کور شدن زده بودم. پسری که به جرم نگاه هیزش به روی
فرحنازم پای چشماش بادمجون کاشته بودم. اما جمله ی مادرم بود که از حرص دلش داشت آروم
به خورد خودم و خودش می داد.
- همون بهتر که کور میشد پسرک چشم هیز. حیف که کارم پیشت گیره. خدا بگم چیکارت کنه سیامک.
- شما گذشت کن. جوونِ، کله ش بو قرمه سبزی میده. اصلا غلط کرده. شما ببخش.
آخی که خاطره یعنی یکی اینجا کمه. و مرور خاطراتی که عادتمِ.چقدر این آهنگ رو گوش دادم.
چقدر مادر و پدر بیچاره م التماس کردن؛ چقدر دو برابر خرج درمانِ اون چشم های ناپاک رو دادن
تا من تو اوج جوونی و بلوغم سابقه دار نشم. چقدر تهدید شدم که دیگه این ژانگولر
بازی ها ازم سر نزنه،تا نکنه به گوش خاله م و فرحناز برسه و با یه تضمین که قول مردونه م بود همه چی به خیر گذشت.
اما... اما.... من روز به روز ثانیه به ثانیه کنار قد کشیدن هاش نفس کشیدم؛ رشد کردم.
کنارِ رشد بلند موهاش که هیچ رقمه، نه با مهربونیِ عمو حسن، نه با تشر خاله که می گفت...
- دختر، پونزده سالته! روسری ت رو سرت کن؛ جلوی سیامک زشته.
حاضر نشد شال های حریرش رو پیش چشم های مشتاق م سر کنه. من با سانت سانت موهاش
رشد کردم و مرد شدم. راه می رفت و دم اسبی موهاش، چشم هام رو درست مثل ساعت پاندول دار به حرکت وا می داشت؛ موهاش رو گیس میکرد و باهاش قلبم رو فشار می داد.گاهی هم باز شون می کرد،
درست مثل شب، سایه ی سیاهیِ موهاش رو روی سفیدی صورتش پهن می کرد و من کنترل خیلی چیزها از
دستم در می رفت. موهای سیاه ش رو دورش رها می کرد و با یه سنجاقِ براق نقره ای
یه تضادی می ساخت که می گفت سیامک " خاک بر سرت. تو از دست رفتی" .
امان از وقتی که با این سیاهیِ بی قید و بندش، با اون عطر تندِ ورساچش، جایی کنار
نفس های تند شده م به التماس می افتاد. وقتی اسمم رو ماهرانه می کشید.
- سیامک تو رو خدا این مسئله رو برام حل کن.
مطمئن م هیچ واکسنی برای جلوگیری از اثراتِ، سست شدن با ناز و عشـ*ـوهِ درخواست کردن
اختراع نشده که نشده.
خاله - فرحناز بلند شو برو تو اتاق خودت بشین حل کن.
خوب میدونستم این تشر های خاله از پنبه و آتیش بودنِ من و فرحناز بود. می دونستم که می دونه
تو دوران بدی پا گذاشتم. می دونستم داشت با سیاست، پنبه رو از آتیش دور می کرد.
و تمام استقامت من با خوردن اون خرمن موهاش به روی ته ریش های بلوغم آب میشد.
- تا تو یه کیوی برام پوست بکنی برات حلش می کنم.
- نامردِ باج گیر.
حالا هم که نمی خواستم مجبور بودم از خودم دورش کنم. این بوی خوشِ تنش برای منی بلوغ زده عاقبت خوشی نداشت.
اون موهای بلندی که بی قصد و غرض، اطراف صورت م گردش می کرد، می تونست من رو به شکارچیِ بی رحمی تبدیل کنه. خاله هم حس می کرد من چقدر در برابر ناز و عشـ*ـوه های فرحناز دافع خوبی
هستم. می دید هی جون می کنم و باز فرحناز میگه نه.....
دیوار قلب من از این حرف ها کوتاه تر بود؛ می تونست تمام گـ ـناه ها رو به خودش بخره.
من تمام مسئله های ریاضی ش رو به دلخوشیِ باجی که می خواستم ازش بگیرم حل می کردم.
اما روزی که حاضر به باج دادن نشد...
اون روز درد داشت، ولی برای منه دلباخته درد معنی نداشت.
روزی که موهای سیاه رنگِ بازش رو با تلی پر از شکوفه، ستودنی کرده بود. روزی که باز تو
مسائل ریاضی ش گیر کرده بود. روزی که باز دست به دامان ژن خوبِ درس خونیِ من شد.
روزی که دفتر باریک ریاضی ش رو با اصرار تو بغلم جا می داد.
- سیامک تو رو خدا! همین یکی؛ تو رو خدا.
- فرحناز این جوری هیچی یاد نمی گیری. یادت میدم خودت حل کن.
- خوب این چه کاریه؟ حل کن بره دیگه.
- بعد امتحانات خرداد چی؟
- اوه حالا کو تا امتحانات؟ خدا خوب کرده تقلب.
- نچ نچ.
- درد و نوچ نوچ.
اداش رو در اوردم.
- توام مثل فرهود درس خون نشدی.
بهش بر خورد. به حساسیت های دخترانه ش بر خورد.
- اصلا لازم نکرده حل کنی. نخواستم، دفترم رو بده ببینم.
برای حرص دادنش کمی دفترش رو با خودم عقب کشیدم، با عقب کشیدن م جلو کشید.
- میگم بدش به من.
- نمیدم.
- بدش.
دستم رو عقب تر کشیدم، خودش رو جلوتر کشید.
- مگه نمی گم بِدش؟
با یه حرکت سریع دفترش رو از دست هام بیرون کشید و... کشید و ردِ شکوفه های روی موهاش به
روی گونه م برای همیشه موندگار شد. خراشی که داشتنش برای همیشه اونم به روی گونه م دلگیرم نکرد.
تیزیِ شوفه های تلش روی صورتم کشیده شد.
- مگه نمی گم بده به ...
مابقیِ جمله ش تو دهنش موند. چون دید از خراشِ تیزیِ تلش سوختم؛ ولی نه اونقدری که
نتونم نگاه دلواپسش رو حس کنم.
- هیع.... سیامک! ... صورتت...
دستی به گونه م کشیدم و خیسیِ خون به دستم چسبید. اون قرمزیِ خون نتونست
نگاه مشتاقِ من و به نگرانی فرحناز نسبت به خودم کم کنه.
- خون... خون میاد...
دستپاچه اطرافش رو می کاوید؛ وقتی برگی از دستمال رو از جاش بیرون کشید، معمای کلافه
بودنش برام حل شد. می خواستم اون برگه ی سفید رو از دستش بکشم که گفت:
- تو که نمی بینی بزار من برات پاکش ...
و باز مادرانه های خاله.
- نگاه نگاه صورت بچه ی مردم رو چیکار کردی؟ بده ببینم.
با خشمی مادرانه اون برگ نازک رو از دست های کوچیک و لرزون فرحناز کشید و خودش سمتم اومد.
فرح رو به جایی دورتر از من هل داد.
- برو یه لیوان آب براش بیار تا من آروم تمیزش کنم.
امان، امان از سیاست های خاله مریم. باز نذاشت، باز نذاشت من دل خوش به داشتنِ فرح بشم.
خاله می دونست، به خدا خاله می دونست به فرحناز حس خواهری ندارم؛ می دونست که هیچ وقت بر خلاف
گفته هاش نسبت به همه، نگفت سیامک هم مثل برادرته. خاله می دونست. خاله
می دونست آوردن و خوردن آب هیچ کمکی به من نمی کنه.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: