در حال تایپ رمان هفت جمجمه سیاه(جلد اول مجموعه آن سرزمین های دیگر) | nora_78(اکرم بهرامی)کاربر انجمن نگاه دانلود

از نظر شما این رمان در چه سطحیه؟

  • قشنگ و هیجان انگیزه

  • کسل کننده و یکنواخته


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531


نام: هفت جمجمه سیا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
(جلد اول مجموعه آن سرزمین های دیگر)
ژانر: فانتزی
نویسنده: nora_78(اکرم بهرامی) کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: P_Jahangiri_R
خلاصه:
اسم من توماسه.توماس جانسون.با یه زندگی پر ماجرا در مناطق فقیر نشین، شهر همیشه ابری فورکس.
همه چیز از روزهای اول تابستان شروع شد. من همون آدم سابق بودم اما مامانم برای اولین بار، تونست من رو مجبور به کاری کنه که اصلا ازش خوشم نمی اومد. داشتم میرفتم پیش عمه پیرم که اسمش مایلی بود.
مایلی جانسون.
از همون لحضه ای که به اونجا رفتم، شاهد اتفاقات عجیب و غیرقابل باوری بودم که تقریبا به دیوانه بودن خودم مطمئن شدم.اما طولی نمیکشه، از طرف محلی ها (ساکنان جنگل و محافظان دروازه) دعوت میشم تا سرنوشتم رو رقم بزنم.آیا افسانه هفت جمجمه سیاه که متعلق به هفت برادر هستن، حقیقت داره؟
خوب... حتی تصور اینو نمیتونم بکنم که قراره زنده برگردم...

Please, ورود or عضویت to view URLs content!

سخنی از نویسنده: دوستای عزیزم این رمان اول من نیست و مشخصا نسبت به بقیه رمان های فانتزی که تا حالا خوندید، فرق های فاحشی داره.امیدوارم از خوندنش لـ*ـذت ببرید و با لایک هاتون خوشحالم کنید.

فصل * نام
اول * خاتمه
دوم * خانه جدید
سوم * همه چیز درباره آن‌طرف
چهارم * محلی‌ها
پنجم * کابین داغ

شیشم * وایت واتر
هفتم * تاج سفید
هشتم * غمگین‌ترین وداع
نهم *نبرد زیر برف‌ها
دهم*پریزاد

تایپیست عزیز
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

P_Jahangiri_R

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
31/12/17
785
8,325
571
Tehran

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت اول

مقدمه

با دهان باز بهش زل زدم و پلک چشم راستم پرید. این امکان نداشت. آب دهانم رو قورت دادم و زمزمه کردم:
_یکی از ما؟ کدوم؟
روی زمین تف کرد و نیشخندی زد:
_خودت چی فکر می‌کنی، پسر مو سفید؟
هنوز قادر به هضم کردن این موضوع نبودم پس غریدم:
_من فکر می‌کنم بهتره شمشیرم رو تا ته فرو کنم تو ...
هیدی حرفم رو قطع کرد:
_اینجا رو نگاه کن.
متوجه شدم روی لبه تخته سنگ کلماتی آبی رنگ درحال شکل گرفتن هستن:
"و آنگاه که تو آن را خواستار شدی، باید بهایی بپردازی. چه زیباتر از قدح درونت که با برادرانم پیمان ببندد ..."
هیدی با چشم‌هایی از حدقه در اومده به سمتم برگشت.رنگش سفید شده بود و لب‌هاش می‌لرزید:

_جمجمه من یا تو؟
فصل اول
خاتمه
کلاه سویشرتم رو انداختم رو سرم و با نگاهی نافذ اطراف رو پاییدم.اصلا دوست نداشتم کسی من رو درحال خریدن علف ببینه.شهر فورکس به قدری کوچک بود که من با اطمینان می‌تونم بگم نود درصدشون رو اگر ببینم می‌شناسم.البته این اولین بارم نبود که داشتم ماری جوانا می‌خریدم اما مسلما باید همیشه احتیاط می‌کردم.
از پیچ خیابون پسری با کاپشن سیاه پدیدار شد که سریع بهش علامت دادم.قدم هاشو سرعت بخشید و وقتی بهم رسید با تردید پرسید:
_اسم رمز؟
_طوفان تاریک.
خودمم نمیدونستم چرا این اسم رمز احمقانه رو برای شناسایی انتخاب کردم اما واقعا چیز دیگه ای به ذهنم نرسیده بود.نگاه پسر که تا چند لحضه پیش تردید آمیز بود، آروم شد و از داخل جیب کاپشنش چندتا بسته کوچک خارج کرد. موهاش رو از ته تراشیده بود و قدش از من بلند تر و لاغرتر بود.احساس می‌کردم سرما خورده چون هر از چند گاهی دماغش رو بالا می‌کشید.
از تو جیب شلوار جینم پول رو در آوردم و گذاشتم کف دستش.این پول تو جیبی چند ماهم بود و حالا داشتم یکجا باهاش علف می‌خریدم که البته برای من خوشایند بود‌.
بسته ها رو ازش گرفتم و بدون حرف دیگه ای از هم دور شدیم‌.نیشخند پهنی زدم و پریدم روی اسکیتم تا به سمت خونه حرکت کنم.

با کلید در خونه رو باز کردم و داخل شدم.صدای ظرف و ظروف هایی که از آشپزخونه می اومد،بهم فهموند که مامانم خونه است و سرکار نرفته. آه عمیقی کشیدم و پوتین هامو از پام در آوردم سپس به سمت اتاقم رفتم و در رو پشت سرم بستم. سریع بسته ها رو گذاشتم زیر تشک تختم بعد، روی تخت دراز کشیدم.همون لحضه در باز شد و چهره اخم آلود مامان نمایان شد.پوفی کشیدم:
-تا الان چندبار گفتم وقتی وارد این اتاق کوفتی می شید در بزنید.
بی توجه بهم پرسید:
-کجا بودی؟الان ساعت دو ظهره و تو از صبح تا حالا رفتی بیرون بدون اینکه بهم زنگ بزنی یا قبلش چیزی بگی.
به صورت جدیش نگاهی انداختم:
-خودت چه فکری میکنی؟
-سوالم رو با سوال جواب نده.
-پیش جیکوب بودم مامان.چرا همیشه این سوالو ازم می پرسی درحالیکه جوابش رو می دونی؟
-دیگه حق نداری بیشتر از دو ساعت بیرون از خونه باشی.
سپس از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.دوباره آه عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.تی شرتم رو از تنم در آوردم و پرت کردم کنار کمد و روی صندلی چرخدارم نشستم و کامپیوتر روشن کردم.جیکوب از اسکایپ چندتا ویدیو فرستاده بود و اصرار عجیبی داشت که بازشون کنم.لبخند کجی زدم و صندلی رو جلوتر کشیدم سپس بعد از اطمینان از اینکه ولوم کاملا پایینه،ویدیو ها رو باز کردم. زمانی که داشتم با لبخندی پهن به صفحه کامپیوتر نگاه می کردم،ناگهان در اتاقم باز شد که از جا پریدم و سریع ویدیو رو بستم.مامان با نگاهی مشکوک گفت:
-در ضمن،نهار حاضره.
-محض رضای خدا مامان.برای یکبارم که شده در بزن بعد بیا داخل.
چشماشو چرخوند و از اتاق بیرون رفت.نگاه دیگه ای به ویدیو ها انداختم بعد با اکراه ازش دل کندم و بیرون رفتم.همون لحضه در ورودی باز شد و آماندا اومد داخل.از چهرش خستگی می بارید و مشخص بود روز سختی داشته.کیف مدرسش رو پرت کرد روی مبل و نالید:
-اوه خدایا شکرت بالاخره امتحانا تموم شد.خوش اومدی تابستون عزیزم.
چشمامو چرخوندم و رفتم توی آشپزخونه پشت میز نشستم.مامان درحالیکه مثل همیشه غرغر می کرد،ظرفم رو پر از پوره سیب زمینی کرد که نالیدم:
-اوه نه.بازم پوره سیب زمینی؟
-خیلی خوشحال می شدم به جای من بری سرکار و پول دربیاری تا بتونیم یه غذای کامل بخوریم.
سری تکون دادم:
-من درس و مدرسه دارم.چرا این بحث مسخره نمیخواد تمومی داشته باشه؟
با چهره سرخ شده از خشم،قابلمه رو کوبید روی اجاق گاز:
-درس و مدرسه فقط مال زمستان و پاییزه.در ضمن همین بحث مسخره یکی از حیاتی ترین مسئله های زندگی ماست.این تابستون رو اجازه نمیدم بیکار و علاف باشی و از صبح تا شب توی کوچه پس کوچه ها بچرخی.
با خونسردی گفتم:
-هرسال همینو میگی مامان اما هرگز نمیتونی من رو وادار به کاری کنی که خوشم نمیاد.
-خدای من تو خیلی وقیحی.اما بهت ثابت می کنم این بار کاملا جدی هستم.
آماندا اومد توی آشپزخونه و با چهره ای خسته پشت میز نشست.چند قاشق از غذام رو خوردم بعد بدون اینکه حرفی بزنم به سمت اتاقم رفتم.صدای غرغر های مامان هنوز شنیده میشد.
[/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت دوم

این زندگی من بود.مدرسه،آهنگ،اینترنت،جیکوب و بیشتر اوقاتی که بیرون از خونه بودم.مامان هرگز اینقدر غرغرو نشده بود و این من رو کاملا عصبی می کرد.
این یه خانواده سه نفره کسل کننده بود که اکثر اوقات بیرون از خونه رو به داخلش ترجیح می دادم.آماندا همیشه اوقاتش رو با درس و تکالیف مدرسه پر می کرد و شب ها فقط توی اتاقش بود.هیچوقت ندیده بودم مامان نسبت به کارهای آماندا واکنش بدی نشون بده یا حتی غرغر کنه. در اتاقم رو پشت سرم بستم و روی تختم دراز کشیدم.
سرم واقعا درد می کرد و احساس می کردم به یک خواب طولانی نیاز دارم.نگاهی به قاپ عکس روی میزم انداختم و لب هامو کج کردم.نه عمه ای نه عمویی نه خاله یا حتی دایی هم نداشتم.مامانم گاهی اوقات از مادربزرگی که اسکاتلند زندگی میکنه باهامون صحبت می کرد اما تنها چیزی که ازش می دونستم ،همین بود.
***
زمانی که از خواب بیدار شدم،ساعت هفت شب بود.بعد از شستن دست و صورتم،انگار کسل تر از هر وقت دیگه ای بودم.پشت میزکامپیوتر نشستم و اسکایپ رو باز کردم.سیل پیام ها جاری شد و من غرق در خوندن و دیدن مسیج ها شدم.با دیدن پیامی که از هانا برام اومده بود انگار قلبم از کار ایستاد.
با نفسی حبس شده،پیام رو باز کردم که سلامی فرستاده بود.انگشت های لرزانم رو روی کیبورد فشردم و جوابش رو دادم.زمان انگار کندتر از هرزمانی می گذشت.چند ثانیه بعد جوابم رو داد:
-حالت خوبه؟چه خبر؟
-خوبم ممنون.راستشو بخوای کمی غیر منتظره بود.
-چی؟
-این که برام مسیج فرستادی.
چندثانیه بعد صفحه تاریک و روشن شد و از سمت هانا درخواست تماس تصویری داشتم.انگشتم به سمت پاسخ دادن رفت که فهمیدم لباس تنم نیست.طوری از جا پریدم که صندلی واژگون شد و صدای افتادنش تو اتاق پیچید.درحالیکه قلبم داشت از سـ*ـینه بیرون می پرید،تیشرتم رو پوشیدم و دستی به موهام کشیدم سپس صندلی رو دوباره درست کردم و نشستم.وقتی دکمه پاسخ رو فشردم،چهره هانا توی صفحه کامپیوتر پدیدار شد.لبخند لرزانی زدم:
-هی سلام...ببخشید کمی دیر جواب دادم آخه یه مشکلی پیش اومد...منظورم اینه که...
-چند ثانیه ساکت شو باشه؟مشکلی نیست من معطل نشدم.
سرم رو تکون دادم:
-باشه...عه...چه خبر حالت خوبه؟
سرش رو تکون داد و یکی از همون لبخندهای جذابش رو زد:
-حالم خوبه.راستشو بخوای امروز با خودم گفتم حالا که تابستون شروع شده...می دونی منظورم اینه که کمی بیشتر با هم وقت بگذرونیم.درهر حال من اکثر اوقاتم رو با دوستام هستم.
-اوه...
-چیزی شده؟اگه نمیخوای...
-نه نه نه. منظورم این نبود.چراکه نه؟خیلیم خوشحال میشم.
-راستی؟
-آره آره من واقعا مشکلی ندارم.چی از این بهتر؟
لبخند پهنی زد:
-خوبه.فردا بعد از ظهر با جسی و کلارا میریم پارک و کمی وقت میگذرونیم.تو هم اگه خواستی به دوستات بگو با هم باشیم.
منم لبخند زدم:
-حتما...پس خودت خبرم کن.
-باشه...من دیگه باید برم.از دیدنت خوشحال شدم شبت بخیر.
سپس صفحه دوباره روشن شد و لیست پیام ها اومد روی مانیتور.دهانم رو باز کردم و از روی صندلی بلند شدم شروع کردم به نفس نفس زدن.خدایا خدایا خدایا باورم نمیشد.امشب بهترین شب زندگیم بود.باورم نمیشد بالاخره می تونستم با دختر مورد علاقم قرار بزارم. تیشرتم رو در آوردم و پرت کردم روی تخت و چندبار بالا پایین پریدم تا از التهاب درونم کاسته بشه.
دوباره پشت میز نشستم و اتفاقات چند دقیقه پیش رو برای جیکوب تعریف کردم.اونم انگار خوشحال شده بود اما به طرز عجیبی مسخرم می کرد.چندتا فحش رکیک بهش دادم و سپس شکلک انگشت وسط رو براش فرستادم.اونم شروع کرد به فحش دادن و من تا چند ساعت بعد هم پشت میزکامپیوترم با دوستام چت می کردم.
ساعت یازده شب،هنوز هم پشت کامپیوتر بودم و چشمام داشت می سوخت.مامان مثل همیشه بدون در زدن اومد داخل و با دیدنم پوف کلافه ای کشید.سپس با لحن نا امیدی گفت:
-باورم نمیشه که انقدر وضعیتت بد باشه.
بی توجه بهش شکلک خنده برای دوستم فرستادم و نیشخند زدم.مامان با اعصاب داغون به سمتم اومد و پریز رو از برق کشید که ناگهان صفحه کامپیوتر خاموش شد.هاج و واج بهش نگاهی انداختم که رفت و چراغو روشن کرد:
-دیگه حق نداری تا بعد ساعت دوازده شب از کامپیوتر یا گوشیت استفاده کنی.
با لحن عصبی ای گفتم:
-الان که هنوز ساعت دوازده نشده.
دوباره کامپیوتر رو وصل کردم که جدی تر از همیشه گفت:
-من تو رو آدم می کنم.حالا بشین و نگاه کن.
-مامان لطفا بس کن دیگه داری زیاده روی میکنی.تو حق نداری من رو کنترل کنی چون یه بچه ده ساله نیستم.نا سلامتی شانزده سالمه.
-چطور به خودت جرئت میدی سرم داد بزنی؟
متعجب گفتم:
-اما من داد نزدم...
-ساکت شو...این حرف اول و آخرمه.دیگه حق نداری تا بعد از ساعت دوازده از اینترنت ، گوشی،یا کامپیوتر استفاده کنی.
-این منصفانه نیست.
-اتفاقا کاملا منصفانست.الان میرم بیرون و نیم ساعت دیگه برمی گردم اگر کامپیوتر هنوز روشن باشه،قسم می خورم از همین پنجره پرتش می کنم بیرون.
سپس پاکوبان و خمشگین از اتاق بیرون رفت.اعصابم حسابی داغون شده بود و دیگه تمرکزی نداشتم.پس خداحافظی با بچه ها کردم و روی تخت دراز کشیدم سپس هدفون رو گذاشتم روی گوشم.می دونستم قرار نیست به این زودیا خوابم ببره پس درحالیکه پاهام رو با ریتم آهنگ تکون می دادم،با نگاهی تهی و مات به سقف زل زدم.
[/HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت سوم

زمان به کندی می گذشت اما من توی خیالاتم غرق بودم.خودم رو درکنار هانا به تصویر می کشیدم و بیشتر اوقات تا مرزهایی که به نظر غیرواقعی می اومدند هم پیش می رفتم.این بهترین اتفاقی بود که در مدت اخیر برام پیش اومد و احساس خیلی خوبی از این بابت داشتم.اصلا نمیخواستم به هیچ وجه این رابـ ـطه نوپا بهم بریزه.مطمئن بودم مامان از این موضوع استقبال نمیکنه و حتی ممکن بود سعی کنه روابطم رو محدودتر کنه اما هرگز نمیتونستم در این باره بهش اجازه دخالت کردن بدم.تا به امروز بیشتر مواقع با غرغرها و شکایت هاش از طرز رفتار یا معاشرتم با دوستام،باهاش راه می اومدم و سعی می کردم کمتر عصبیش کنم اما دیگه واقعا رفتارهاش برام غیرقابل تحمل شده بود.
نگاهی به ساعت روی میز انداختم و زمانیکه ساعت روی دوازده نشست،لبخند محوی زدم.امروز تولدم بود و چند لحضه پیش شانزده ساله شدم.از اینکه هیچ جشن تولدی یا کیک و کادویی درکار نبود اصلا دلخور نبودم چون درهر حال تا به حال هرگز جشن تولدی نگرفته بودم.این موضوع گاهی من رو آزار می داد.اینکه هرگز حس نکردم یک خانواده واقعی هستیم و احساس کنم که اون رابـ ـطه عمیقی که باید بینمون باشه،درواقع وجود نداره،من رو آازار می داد اما فقط گاهی اوقات.واقعا کاریش نمیتونستم بکنم چون از اول و تا جایی که یادم می اومد اوضاع همین بوده و امیدی هم به تغییرش نداشتم.
زمانی که عقربه های ساعت روی دو بامداد نشستند،در اتاقم جیرجیر کوتاهی کرد و کسی اومد داخل.می دونستم باید مامان باشه پس سریع چشمامو بستم و وانمود کردم خوابیدم.تختم پایین رفت و تونستم عطر تنش رو استشمام کنم.به آرومی هدفون رو از روی گوشم برداشت و موهای پریشونم رو از روی صورتم کنار زد.هیچوقت نشده بود من رو نوازش کنه مگر همین مواقعی که خواب هستم.آه سردی کشید و زمزمه کرد:
-آه پسر دوست داشتنی من.چطور می تونم ازت محافظت کنم؟کاش میشد کاری کنم هرگز بزرگ نشی.
حرفاش برام نامفهوم بود و نمیدونستم منظورش چیه.دوباره دستی به صورتم کشید و از اتاق بیرون رفت.چشمام رو باز کردم و نگاهی به در بسته اتاق انداختم.فکرم مشغول شده بود و احساس می کردم مامان از موضوعی مضطربه.کاش میتونستم بفهمم منظورش چی بود؟با وجود اینکه بعد از ظهر خوابیده بودم اما خوابم می اومد.هدفونم رو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم.فردا روز خوبی در انتظارم بود.
***
درحالیکه داشتم شلوار جینم رو می پوشیدم رفتم جلوی آینه و دستی به موهام کشیدم.انقدر اضطرابم زیاد بود که پوستم به سفیدی میزد و حتی حالت تهوع داشتم.با وجود اینکه اوایل تابستون بود اما توی شهر همیشه ابری فورکس،همیشه به یک سویشرت نیاز داشتم.هدفونم رو انداختم دور گردنم و بعد از گذاشتن گوشیم توی جیبم،خواستم از در برم بیرون که مامان با چهره عصبی اومد تو اتاق.با دیدنم اخمی کرد:
-کجا داری میری؟
-دارم میرم بیرون مگه این سوال پرسیدنم داره؟
-دیروز بهت چی گفتم؟بیشتر از دو ساعت نمیتونی بیرون باشی.
-اما من که هنوز نرفتم بیرون تا بشه دو ساعت.
با سرسختی بیشتری جبهه گرفت:
-قبل از ظهر بیرون بودی و دیگه حق نداری تا فردا بری بیرون.
ناباور گفتم:
-اما این غیر منصفانه ست...
-همینکه گفتم.می مونی خونه و جایی نمیری.
سپس از اتاق رفت بیرون و من رو هاج و واج تنها گذاشت؟رو به در بسته پرسیدم:
-واقعا؟واقعا؟اوه باورم نمیشه.
نگاهی به ساعت انداختم و دیدم داره دیر میشه.بدون اینکه از اخطار چند لحضه مامان بترسم،به سمت پنجره رفتم و بازش کردم.ارتفاعش از زمین زیاد نبود و میتونستم به راحتی برم بیرون از خونه.این اولین باری نبود که از پنجره جیم می زدم و مامان هردفعه یادش می رفت براش نرده نصب کنه.وقتی رفتم بیرون،پنجره رو بستم و اسکیتم رو از کنار درخت برداشتم و رفتم تو خیابون اصلی.اجازه دادم باد موهام رو به بازی بگیره و سرعت اسکیتم رو بیشتر کردم.
آه خدایا من عاشق این آزادی بودم.نمیفهمیدم چرا مامان انقدر من رو تحت فشار میذاشت.در هر حال زیاد اهمیتی نمیدادم و اصلا نمیتونستم بهش اجازه بدم بیشتر از این کنترلم کنه.هوا مثل همیشه ابری بود و این موضوع در شهر فورکس،زیاد عجیب به نظر نمیرسید. ده دقیقه بعد زمانی که بالاخره به پارک رسیدم،تونستم خیلی راحت بچه ها رو ببینم که دور هم جمع شده بودند و با هم گپ می زدند.
از اسکیتم پریدم پایین و گرفتمش تو دستم و هدفون رو از روی گوشام برداشتم.اولین نفر هانا بود که منو دید و برام دست تکون داد.جسی و کلارا،دوستای هانا که همیشه پیشش بودن و جیکوب و ایان هم کنارشون بودند.استرسی که داشتم دوبرابر شد و کف دستام عرق داشت.از اینکه هربار حتی با دیدنش مضطرب و دستپاچه می شدم،متنفر بودم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت چهارم

زمانی که رسیدم کنارشون،باهاشون خوش و بش کردم و کنارشون روی چمن ها نشستم.جسیکا و کلارا با آرایش متال و تیره شون،هانا با آرایش مختصر و ملیح و جیکوب هم با همون لباسای لش و آویزون.یان البته دوست صمیمی من نبود اما باهاش رفاقت داشتم.اسکیتم رو گذاشتم کناری و از داخل جیبم پاکت سیگاری در آوردم.
بچه ها شروع کردن به سوت زدن و هلهله کردن.لبخند کجی زدم و به هرکدومشون یک نخ دادم.
من عاشق این جمع بودم.کنارشون خود واقعیم بودم و هرگز مجبور نبودم رفتارهام رو کنترل کنم.هانا درحالیکه سیگارش رو روشن می کرد گفت:
-کمی دیر کردی توماس.اتفاقی افتاده بود؟
پک نسبتا عمیقی به سیگارم زدم:
-نه چیزی نشده بود فقط توی راه کمی معطل شدم.خیلی منتظر موندید؟
-نه ما هم تقریبا ده دقیقه قبل از اومدنت رسیدیم اینجا.
یان گفت:
-راستی امروز نمرات آخر سال رو اعلام می کنن.
اخمی کردم و پک عمیق تری به سیگار زدم.جیکوب با کمی استرس گفت:
-فکرکنم امسال بدجور خراب کردم.
جسیکار با همون خونسردی مخصوص خودش گفت:
-زیاد ناراحت نباش هممون امتحانات رو بد دادیم.من که خودم هرگز نتونستم به درس علاقه داشته باشم.
هانا ازم پرسید:
-تو چی فکر می کنی؟
آب دهانم رو قورت دادم:
-اوم...فکر کنم اونقدرام بد نبود.اما شایان تقدیر هم نیستم.
-درست مثل من.مامان و بابام اهمیت زیادی نمیدن.
بهش زل زدم که لبخندی زد و دندون های مرتبش رو به نمایش گذاشت.جیکوب گفت:
-آخر هفته یه جشن پیش رو داریم.تولد یکی از بچه هاست و اکثر بچه های مدرسه رو دعوت کرده.
کلارا گفت:
-واو.یعنی انقدر پولدارن؟
جسیکار با اشتیاق پرسید:
-نوشیدنی و علف چی؟
-هوم.فکر نکنم نوشیدنی داشته باشن اما شاید بتونیم با خودمون ببریم.
چهرم درهم رفت:
-اما به ما نوشیدنی نمیدن.حتی اگه بخوایم بخریم بهمون نمیفروشن.
هانا گفت:
-خواهرم چند سال پیش تونسته بود قبل از رسیدن به سن قانونی،نوشیدنی بخره.به یکی پول داده بود و اونم براش خریده بود.شاید خودمون هم بتونیم اینکارو بکنیم.
من پرسیدم:
-نمیتونی از خواهرت بخوای برامون بخره؟
-اون ازدواج کرده و از فورکس رفته.
جیکوب گفت:
-باید از یکی بخوایم برامون بخره اما شانس همیشه باهامون یار نیست.
یان سیگارش رو به کناری پرت کرد:
-من یه فکری دارم.
منتظر بهش زل زدیم که گفت:
-یکیو میشناسم که میتونه کارت شناسایی جعل کنه.
-واو چه خفن.اینجوری می تونیم هر موقع بخوایم نوشیدنی بخریم.
یان گفت:
-درسته اما به این راحتیا هم نیست.برای کارش دستمزد می خواد و پولش کم نیست.
جیکوب سریع گفت:
-این قسمتش با من.
نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم.پدر جیکوب معتاد به شیشه بود و اکثر اوقات توی خونشون مواد و پول جا به جا میشد.نمیدونستم میخواد این پول رو از پدرش بدزده یا همکاراش؟درهر حال تنها چیزی که اهمیت داشت خود پول بود نه راه به دست آوردنش.یان با خوشحالی گفت:
-پس ردیفه.باید همین امروز بریم پیشش و سفارش بدیم تا آخر هفته آماده میشه.
جسیکا گفت:
-نظرتون چیه همین الان بریم؟ما که کار مهمی نداریم.
هانا گفت:
-من موافقم.توماس؟
سریع گفتم:
-منم مشکلی ندارم.
زمانی که بقیه هم موافقتشون رو اعلام کردن از جا بلند شدیم و با سر و صدای زیادی که راه انداخته بودیم،از پارک بیرون رفتیم تا برای خودمون کارت شناسایی جعلی سفارش بدیم.آه خدایا من عاشق این هیجانات بودم.
***
وقتی به مقصد رسیدیم،با شک و تردید اطرافم رو نگاهی انداختم.تقریبا غروب شده بود و چراغ خیابون ها درحال روشن شدن.راه نسبتا طولانی بود و چون پیاده هم اومده بودیم،کمی دیر وقت شده بود.یان به سمت کوچه تنگ و تاریکی رفت و گفت:
-مقصد اصلیمون همین کوچه ست.جاییکه براش مشتری میاد.
جیکوب که انگار با دیدن کوچه و فضای وهم آلودش کمی مضطرب شده بود گفت:
-چیزی تو مایه های دفتر کار.
-درسته.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت پنجم

-درسته.
از لا به لای کیسه های زباله و آشغالدونی ها صدای میومیو و جیغ گربه ها به گوش می رسید که باعث میشد موهای گردنم سیخ بشن.با اینحال سعی می کردم زیاد اهمیت ندم چون دوست نداشتم ضایع بازی دربیارم.دخترا به نظر ترسیده بودن و جسیکا و کلارا محکم بازوی همدیگه رو گرفته بودن.اونقدرام بد نبود فقط انگار هرلحضه امکان داشت از میان تاریکی بهمون حمله کنند.یان کنار در کوچک و زنگ زده ای ایستاد:
-اون همینجاست اما فکر کنم بهتره فقط دو نفرمون بریم داخل.بقیه همینجا منتظر بمونید.
هانا با جدیت پرسید:
-مطمئنی کار درستیه؟
یان با خونسردی گفت:
-فکر نکنم مشکلی پیش بیاد.تا حدی میشناسمش و باهاش رفاقت دارم.
من گفتم:
-انقدر موضوع رو بزرگش نکنید.من حاضرم برم داخل.کی باهام میاد؟
یان گفت:
-خوب مسلما من باید باهات بیام چون منو میشناسه.
جیکوب که انگار کمی خیالش راحت شده بود گفت:
-خوبه.پس ما همینجا منتظر می مونیم.
خواستم در بزنم که یان گفت:
-راستی.باید مقداری پول به عنوان پیش پرداخت بهش بدیم.همتون هرچی دارید و بیارید بیرون.
بچه ها دست کردن تو جیباشون و چند دقیقه بعد حدود پنجاه دلار جمع کردیم.من فقط شیش دلار داشتم اما بقیه هم از من بهتر نبودن.جسیکار تنها کسی بود که بیست دلار پرداخت کرد.وقتی از جای پولا مطمئن شدم،با احتیاط در زدم و منتظر موندیم.چند دقیقه بعد چیزی لخ لخ کنان به در نزدیک شد و با صدایی نکره پرسید:
-کیه؟
یان گفت:
-من یانم دوست کریس.اومدم چندتا کارت سفارش بدم.
-ها ... اسم رمز؟
-عا...فکر کنم سفید بود.
-درسته بیا داخل.
رو به یان پرسیدم؟
-سفید؟چرا انقدر راحت؟
-کی می دونه؟همه میرن سراغ اسمای اجق وجق.درهرحال اهمیتی نداره.
از میان راهرویی تنگ و تاریک گذشتیم و بعد از پیمودن مسیری نسبتا طولانی که شامل اتاق هایی تاریک و راهروهایی تاریک تر میشد،بالاخره کنار در آبی رنگی ایستادیم.کسی که ما رو اسکورت می کرد،سیاه پوست بود و هیکل نسبتا بزرگی داشت.سیگارش رو از روی لبش برداشت و گفت:
-کریس تو رو میشناسه وگرنه خودم باهاتون می اومدم.برید داخل.
یان بدون ذره ای ترس،در رو باز کرد و به من اشاره کرد برم داخل.نگاهی به سیاه پوست انداخت که توی پیچ راهرو ناپدید شد و من هم رفتم داخل درو بستم.بالافاصله به محض داخل شدن،بوی سوختگی شدیدی به دماغم خورد.چهره ام درهم رفت:
-اوه ...لعنتی.
اتاق با دود سیگار و بوی فضله حیوانات پر شده بود طوریکه سرم داشت گیج میرفت.همه جا پر از پوشه هایی بود که روی هم تلنبار شده بودند و انگار هرگز نمیتونستم با شمردن تمومشون کنم.لامپ زرد رنگ و کم نوریکه اتاق رو روشن کرده بود،می تونست تا حدودی اطراف رو نشون بده.در انتهای اون اتاق کوچیک و بوگندو،میز چوبی و نسبتا بزرگی دیده میشد؛ انقدر روش شلوغ بود که جایی برای سوزن انداختن نداشت.در اطراف اتاق نزدیک دیوار ها،قفسه های کوچکی از سقف آویزان بودند که داخلشون انواع و اقصام پرندگان دیده می شدن.
بعضی هاشون رو اصلا نمیشناختم و فقط چندتا طوطی و کبوتر تشخیص دادم. از پشت پوشه های تلنبار شده،شخصی خارج شد و درحالیکه یک بغـ*ـل پوشه رو می انداخت روی میز،روی صندلی پشت میز نشست و بالافاصله سیگاری آتش زد.زخم عمیقی در طرف چپ صورتش داشت که به صورت اریب تا قسمت چانه اش کشیده شده بود.موهای بلندش رو زرد کرده و چشم های خشنی داشت.پک عمیقی به سیگارش زد:
-ببین کی اینجاست.می تونم حدس بزنم برای چی اومدی اینجا.
صداش مخلوطی از زمزمه و خس خسی عمیق بود که کاملا با نگاهش همخوانی داشت.یان روی صندلی نشست:
-درسته.اومدم چندتا کارت برامون جعل کنی.
-چندتا؟
-عا ... فکر کنم شیش تا کافی باشه.
سریع گفتم:
-لازم نیست برای همه مون سفارش بدیم.
یان سریع گفتم:
-باشه.سه تا کارت کافیه.
کریس کمی به جلو خم شد:
-برای چه کسانی؟
-من،توماس و هانا.
سرم رو به تایید حرفش تکون دادم که کریس با نگاهی سرد زمزمه کرد:
-تا جاییکه من میدونم هانا یه اسم دخترونه ست.
یان با تردید گفت:
-درسته.اون دوست ماست.
-پس کجاست؟
-ما فکر کردیم فقط من و توماس بیایم داخل کافی باشه.
-کافی نیست.باید خودشم باشه.
یان گفت:
-اما ...
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت شیشم

سریع در گوشش پچ پچ کردم:
-بگو فقط برای خودمون جعل کنه.اصلا نمیخوام برم بیرون و دوباره بیام داخل.
یان پوفی کشید:
-باشه.فقط برای من و توماس.
کریس لبخند کجی زد که زخمش عمیق تر شد:
-این شد یه چیزی.حالا این پوشه ها رو پر کنید و کارت های شناساییتون رو بهم بدید.
دوتا پوشه زرد رنگ به سمتمون پرت کرد که داخلش چندتا برگه به چشم میخورد.داخل برگه ها یه سری سوالات شامل سن و اسم و فامیلی و حتی چهره ای که می خواستیم، دیده میشد. رو به یان پرسیدم:
-رنگ مو؟ریش؟اینا چه معنی داره!؟
-باید تعیین کنی که می خوای توی عکسی که روی کارت جعلی میزاره چه شکلی باشی.مسلما باید یه قیافه پیرتر از الانت باشه.
سرم رو تکون دادم و با تردید شروع کردم به نوشتن پاسخ ها. اتاق انگار هر لحضه خفه تر و غیرقابل تحمل تر می شد.دود سیگار غلیظتر می شد و از همه عجیب تر،پرندگانی که داخل قفسه ها به طرز ترسناکی بهم زل زده بودند.چندبار سرم رو از روی پوشه بلند کردم و به قفسه ها نگاه انداختم تا مطمئن بشم به من زل زدن نه یان.احساس می کردم چیزی درست نیست و واقعا می خواستم هرچه زودتر از اونجا گورمو گم کنم.کریس با همون صدای زمختش پرسید:
-مثل اینکه بچه های عزیزم بهت علاقه مند شدن.
سرم رو بلند کردم و فهمیدم داره با من صحبت می کنه.با زحمت لبخندی زدم و گفتم:
-اینطور به نظر می رسه.
پکی به سیگارش زد و دودش رو بیرون فرستاد.واقعا بیشتر از این نمیتونستم تحمل کنم پس با عجله پاسخ ها رو نوشتم و از جام بلند شدم.پوشه رو گذاشتم روی میز و یان هم چند دقیقه بعد از جاش بلند شد.با لبخند عمیقی ازم پرسید:
-به نظرت چهرم با رنگ موی بلوند چجوری میشه؟
-بیخیال فقط تمومش کن.
پوشه رو گذاشت روی میز که کریس گفت:
-کارت شناسایی لطفا.
با تردید کارت شناساییم رو از جیبم در آوردم و گذاشتم روی پوشه ها.بعد از اینکه یان هم کارتش رو گذاشت روی میز،دوباره گفت:
-پول پیش پرداخت.
پول رو گذاشتم روی میز و منتظر موندم تا بشماره.اخمی کرد و گفت:
-این کمه.هرکدوم صد دلار خرج داره.
یان گفت:
-این فقط پیش پرداخته کریس.دفعه بعد که برای تحویل گرفتن کارت ها بیام،صد و پنجاه تای دیگه میارم.
با اکراه گفت:
-هوم...باشه.فقط چون قبلا میشناختمت.حالا دیگه میتونید برید.
-کی برای تحویل گرفتن کارت ها بیایم؟
-دو روز دیگه تموم میشه.
وقتی از اتاق خارج شدیم واقعا تونستم نفس راحتی بکشم.با خشونت گفتم:
-مضخرف ترین جایی بود که به عمرم اومده بودم.اون پرنده های لعنتی چرا بهم زل زده بودن؟
یان پرسید:
-راستی؟منکه متوجه چیزی نشدم.
-مهم نیست. بیا بریم بیرون.
زمانی که هوای نسبتا پاک بیرون رو استشمام کردم، انگار روحم تازه شد.بچه ها که اون طرف کوچه ایستاده بودند،به سمتمون اومدند و هرکدوم چیزی می پرسیدن.با کلافگی گفتم:
-همه چیز خوب پیش رفت و سفارش ها رو دادیم.دو روز دیگه برای تحویل گرفتنشون برمی گردیم.
کلارا هیجان زده گفت:
-باورم نمیشه که می تونم از این به بعد هرموقع دلم بخواد نوشیدنی بخرم.
یان نگاهی تردید آمیز بهم انداخت و گفت:
-ما فقط برای خودمون سفارش دادیم.
-چی؟
-مجبور شدیم.اول می خواستیم برای همه سفارش بدیم اما پولش خیلی میشد.شیشصد دلار از کجا میاوردیم؟
هانا با ناراحتی پرسید:
-چی؟یعنی هرکدوم صد دلار خرج داشت؟
چطور میتونه انقدر دندون گرد باشه؟
شونه بالا انداختم:
-متاسفانه همینطوره کاریشم نمیشه کرد.
جیکوب که انگار به شدت تو ذوقش خورده بود گفت:
-بیخیال بچه ها.بیاید برگردیم داره دیر میشه.
حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و ما فقط با نور گوشی هامون می تونستیم جلوی پامون رو ببینیم.اسکیتم و گرفتم تو دستم و تصمیم گرفتم تا خونه پیاده باشم.هرچند برام سخت بود اما ترجیح می دادم همراه بقیه باشم.گوشیمو از جیبم خارج کردم و روشنش کردم.همین که نورش رو انداختم جلوی پام،چندتا گربه سیاه رو دیدم که کنار جاده نشسته بودندو به طرز عجیبی بهم زل زده بودند.با ترس از جا پریدم:
-اوه لعنتی.کیشته کیشته.
نه تنها تکون نخوردن بلکه با دقت بیشتری بهم زل زدن.خدای من اونا چه مرگشون بود؟بهشون پشت کردم و خودم رو به بچه ها رسوندم.هانا اومد کنارم و با کمی تردید گفت:
-میتونم شماره تلفنت رو داشته باشم؟
-اوه البته.چرا که نه.
_گوشیت رو بده تا ذخیرش کنم.
سریع موبایلش رو بهم داد و من هم شمارمو ذخیره کردم.لبخند درخشانی زد:
-مرسی.پس از این به بعد هر وقت بیرون قرار گذاشتیم خودم بهت خبر میدم.
سپس ازم دور شد و کنار دوستاش قدم برداشت.سر از پا نمیشناختم و انگار همه اتفاقات چند دقیقه پیش رو فراموش کردم.همه چیز دقیقا همون جوری پیش میرفت که می خواستم.
حدود یک ساعت بعد بالاخره به خونه رسیدیم و به مرد راننده گفتم نگه داره.مجبور شده بودیم تاکسی بگیریم چون هوا کاملا تاریک شده بود.از ماشین پیاده شدم و برای بچه ها دست تکون دادم.نمیدونستم چطور میخوان از دست راننده فرار کنن چون هیچکدوم پولی برای کرایه ماشین نداشتیم.اما بهشون اعتماد داشتم و می دونستم میتونن یه کاریش بکنن.
زمانی که تاکسی ازم دور شد،به سمت خونه حرکت کردم و اسکیتم رو کنار درخت گذاشتم.وقتی چشمم به پنجره خورد،انگار روح از تنم رفت:
-اوه نه...بیچاره شدم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت هفتم

مامان پنجره رو نرده کشی کرده بود و حدس می زدم در زمانی که خونه نبودم اینکارو انجام داده.چاره ای نبود باید از در می رفتم داخل.به سمت جلوی خونه تغییر مسیر دادم و در زدم.چند دقیقه بعد در باز شد و چهره سرد و خشن مامان توی درگاه نمایان شد.انتظار داشتم شروع کنه به داد و بیداد و غر زدن اما فقط بهم زل زده بود.
سلام کردم اما جوابم رو نداد پس رفتم داخل و کفشامو در آوردم. همه جای خونه در سکوتی غم انگیز فرو رفته بود.
آماندا که توی پذیرایی درحال تلوزیون دیدن بود،با دیدن من از جاش بلند شد و بعد از برداشتن گوشیش و خاموش کردن تلوزیون،رفت توی اتاقش.نمیدونستم چه خبر شده اما دلم گواهی بد میداد.خواستم به سمت اتاقم برم که صدای مامان رو شنیدم:
-توماس.باید با هم صحبت کنیم.
به سمتش برگشتم و گفتم:
-مامان قول میدم این آخرین باری باشه که بدون اجازه میرم بیرون.قول میدم دیگه دیر نکنم...
با همون چهره سرد گفت:
-موضوع این نیست.
چند ثانیه بهش زل زدم و بعد پرسیدم:
-اتفاقی افتاده؟
روی مبل زهوار در رفته نشست و منتظر موند.واقعا امیدوار بودم اتفاقی بدی نیافتاده باشه.رو به روش نشستم و گفتم:
-قول میدم از این به بعد سر وقت خونه باشم...
از داخل جیب پولیورش کاغذی بیرون آورد و پرت کرد روی میز.سپس دستش رو گذاشت زیر چونش.
-بخونش.
با تردید کاغذ رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم.بعد از خوندنش،دستی به پیشانیم کشیدم:
-مامان این...
-بهم بگو چرا؟
نگاهی به چهره شکسته و غمگینش انداختم.انگار تازه تونسته بودم عمق فاجعه رو درک کنم.
-من...من نمیدونم چی بگم.
-نمیدونی چی بگی؟من بهت میگم.تو همه امتحاناتت رو رد شدی و سال بعد باید درجا بزنی.
سری از روی تاسف تکون دادم:
-مامان من متاسفم...
-فقط ساکت شو دیگه نمیخوام هیچی بشنوم.فقط ساکت شو توماس.
کارنامه امتحانات آخر سال رو پرت کردم روی میزو دستی به صورتم کشیدم.مدتی سکوت برقرار شد که مامان دوباره گفت:
-این نمرات نتیجه چه کاراییه؟
سرم رو بلند نکردم.دوباره گفت:
-بزار من بهت بگم.صبح میرفتی مدرسه و ظهر برمی گشتی.تا شب می خوابیدی و شب هم تا صبح با دوستات چت می کردی.روزای تعطیل می رفتی بیرون و تا چندین ساعت برنمیگشتی طوریکه هوا کاملا تاریک میشد نمونه اش هم امروز.بدون اینکه ازم اجازه بگیری یا حتی حرفام برات اهمیتی داشته باشه دزدکی از خونه جیم میزنی و من باید هاج و واج به اتاق خالیت زل بزنم.
چیزی نگفتم.واقعا هیچی نداشتم که بگم.دوباره پرسید:
-چرا بوی سیگار میدی؟
-من...
از داخل جیب پولیورش چندتا بسته کوچیک خارج کرد و گذاشت روی میز.با دیدنشون زبونم بند اومد و تنها گفتم:
-اوه...
-تو ماریجوانا مصرف می کنی؟
سعی کردم از خودم دفاع کنم هرچند که همه اتهامات درست بود:
-نباید اتاقم رو می گشتی اونا مال من نیستن...
طوری جیغ زد که احساس کردم حنجره اش پاره شد:
-خفه شو توماس.فقط خفه شو و چیزی نگو.پاسخم رو با آره یا نه بده.تو ماری جوانا مصرف می کنی؟
بغض مانند گردویی بزرگ راه تنفسم رو بسته بود:
-آره.
پوزخند تلخی زد و سرش رو توی دستاش گرفت.باورم نمیشد تا این حد تحقیر شده باشم و طولی نکشید اشکهام جاری شدند.دقایق می گذشت و همچنان سکوت برقرار بود.فین فین کنان درحالیکه اشک هامو پاک می کردم کاغذ رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم.با صدایی خشدار گفتم:
-قول میدم ...
-من امروز به عمه مایلی زنگ زدم.
-چرا؟
هیچوقت سابقه نداشته مامان برای زنگ زدن به عمه مایلی پیش قدم بشه.این خودش به اندازه کافی عجیب و ترسناک به نظر می رسید تا نفسم رو بند بیاره.
-من دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم توماس.تو پسر منی و به هیچ وجه دلم نمیخواد به این وضعیت ادامه بدی چون تهش فقط خودت ضرر می کنی.
-چرا به عمه زنگ زدی؟
مکثی کرد بعد انگار که اون بیشتر از من بغض کرده بود گفت:
-فردا قراره بری اسکاتلند.
-چی؟
-بهش زنگ زدم و اوضاع رو تعریف کردم.وقتی وخامت موضوع رو درک کرد،قبول کرد این تابستون رو بری پیشش.
فقط با ناباوری بهش زل زدم.
-این لازم بود.با وجود اینکه چند ساعت از اون تماس گذشته اما اصلا از کارم پشیمون نیستم.چون واقعا لازمه که به خودت بیای.
-این زیادی بی رحمانه است...تو نمیتونی همچین کاری کرده باشی.
با جدیت گفت:
-کاملا عادلانست و باید خیلی وقت پیش اینکارو می کردم.برو وسایلت رو جمع کن صبح زود به مقصد اسکاتلند پرواز داری.بلیطت روی میز کامپیوتره.
-این امکان نداره.تو نمیتونی چنین کاری بکنی.
از جاش بلند شد و با صدای بلندی گفت:
-این کاملا عادلانه ست و من حق دارم در موردت هر تصمیمی که دلم می خواد بگیرم چون سرپرست و مادرتم.
-اما...
-برو تو اتاقت توماس.همین حالا.
نگاهی به چهره سرسخت و جدیش انداختم بعد از جام بلند شدم.بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
-میدونی چیه؟حالا که فکرشو می کنم می بینم خیلی خوب شد که قراره از این جا برم.حداقل دیگه لازم نیست هر روز و هر ساعت غرغرهای اعصاب خورد کنت رو تحمل کنم.دیگه لازم نیست از این نگران باشم که تو دربارم چی فکر می کنی.دیگه لازم نیست مواظب همه حرکاتم باشم مبادا تحقیرم کنی و من رو بیشتر از اینی که هستم خورد کنی.

سری تکون دادم و به چهره بهت زده اش پشت کردم.زمانی که در اتاق رو بستم،اجازه دادم سیل اشک هام جاری بشن و صورتم رو خیس کنند.اتاق به وسیله نور ماه روشن شده بود و من حتی توان این رو نداشتم بلند شم تا چراغو روشن کنم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Nora_78

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
28/7/18
290
7,000
531
[HIDE-THANKS]پارت هشتم

فصل دوم
خانه جدید
صبح روز بعد،کسل و کم حوصله جلوی در خروجی همراه با چمدان پر از لباسم منتظر ایستاده بودم.تاکسی زرد رنگی کنار خیابون ایستاد و همون لحضه مامان و آماندا از در اومدن بیرون.مامان سرم رو در آغـ*ـوش گرفت و منهم فقط مثل مجسمه ایستاده بودم.آماندا درحالیکه کمی ناراحت به نظر می رسید،بغلم کرد و گفت:
-فقط این تابستونه تام.چند ماه دیگه بازم برمی گردی.
دستی به پشتش کشیدم و گفتم:
-دلم برات تنگ میشه.
-من خیلی بیشتر.مواظب خودت باش.
سری تکون دادم و ازشون جدا شدم.به سمت تاکسی رفتم که همون موقع جیکوب از پیچ خیابون پدیدار شد و سریع من رو دید.اسکیتش رو متوقف کرد و با تعجب بهم زل زد.بدون اینکه بهش توجهی کنم،سوار تاکسی شدم و گفتم:
-برو به سمت فرودگاه.
بغض کرده بودم و از شدت ناراحتی سرم درد می کرد.جیکوب رفته رفته اخمش غلیظ میشد و بعد تاکسی وارد پیچ بعدی شد.مامان و آماندا تا آخرین لحضات کنار در ایستاده و به ماشین نگاه می کردند.
دوست نداشتم از خودم ضعف نشون بدم اما واقعا حالم خوب نبود.در عرض یک روز از تمام علایق و خونه ای که شانزده سال توش زندگی می کردم،جدا شده بودم.تنها خداحافظی که از بچه ها کردم،ایمیلی به این مضمون بود:
قراره تا آخر تابستون برم پاریس پیش خاله ام تا کمی حال و هوام عوض بشه.
جواب هیچکدومشون حتی هانا رو ندادم تا سخت تر از این نشه. چیز زیادی از عمه مایلی نمیدونستم.مامان خیلی کم درباره اش صحبت می کرد و فقط اینو می دونستم که در شمال اسکاتلند،تنها تو خونه ای بزرگ زندگی می کنه.هیچ چیز از اخلاق یا خصوصیاتش نمیدونستم و حتی یک بارهم ندیده بودمش.
البته به جز عکسهای رنگ و رو رفته قدیمی.واقعا امیدوار بودم اوضاع بدتر از اون چیزی که فکرشو می کردم نباشه.در هر حال کاریش نمیشد کرد و چه خوب چه بد من قرار بود سه ماه تمام رو پیشش زندگی کنم.آه خدا فکر کنم قرار بود کسل کننده ترین دوران زندگیم رو بگذرونم.
زندگی کردن با پیرزنی هفتاد ساله در یک خونه بزرگ و قدیمی،حتی به مدت سه ماه،هیچوقت اون چیزی نبوده که می خواستم.
حدود یک ساعت بعد،تاکسی کنار در ورودی تنها فرودگاه شهر فورکس ایستاد.بعد از پرداخت کردن کرایه،پیاده شدم و از صندوق عقب چمدانم رو در آوردم و داخل ساختمان شدم.فرودگاه تقریبا خلوت بود و فقط چندتا پرواز دیگه وجود داشت.اهمیتی نداشت و فقط با چهره بغ کرده روی صندلی منتظر موندم. نیم ساعت از نشستنم گذشته بود و داشتم با گوشیم کار می کردم.
بچه ها هنوز هم درحال مسیج دادن بودن و بیشتر از همه دوست داشتم با هانا صحبت کنم.تصمیم گرفتم یه تماس تصویری باهاش داشته باشم.وقتی چهره ناراحتش توی قاپ گوشیم پدیدار شد،انگار بیش از پیش غمگین شدم.
-هی سلام.خوبی؟
-اونجا فرودگاهه؟
سری تکون دادم:
-درسته.فکر کنم نیم ساعت دیگه هواپیما بلند بشه.
موهای بلوندش رو انداخت پشت گوشش:
-کاش می تونستم باهات یه خداحافظی خوب داشته باشم.چرا انقدر ناگهانی شد؟
-خودمم دیشب از این سفر باخبر شدم.خاله م زنگ زد و از مادرم خواست که من رو بفرسته پاریس.در هر حال فکر نکنم اونقدرام بد باشه.میدونی بالاخره پاریسه شوخی نیست.
لبخند محوی زد:
-امیدوارم بهت خوش بگذره توماس.از اینکه انقدر ناگهانی و دقیقا زمانی که تازه باهات آشنا شده بودم داری ازم جدا میشی ناراحتم.اما کاریش نمیشه کرد و فقط برات آرزوی موفقیت دارم.
-ممنونم.دیگه باید برم هانا.مواظب خودت باش. دستشو تکون و بـ..وسـ..ـه ای برام فرستاد.تک خنده ای کردم و تماس رو خاتمه دادم.آه خدایا من عاشق هانا بودم.فقط امیدوار بودم این سفر اجباری،هرچه زودتر تموم شه. وقتی پروازم رو اعلام کردند،از جام بلند شدم و به سمت قسمت تحویل دادن چمدان ها رفتم.حدود پانزده دقیقه بعد توی هواپیما داشتم دنبال صندلیم میگشتم.
به سمت انتهای هواپیما رفتم و زمانی که پیداش کردم نشستم و هدفونم رو گذاشتم روی گوشام.خوشحال بودم که زیاد استرس نداشتم اما به جاش احساس افسردگی عمیقی می کردم.همش خودم رو دلداری می دادم که ممکنه اونقدرام بد نباشه اما اصلا موفق نبودم.
حداقلش این بود که صندلیم کنار پنجره بود و می تونستم بیرون رو نگاه کنم.چند دقیقه بعد،مرد میانسالی روی صندلی کناریم نشست و با چهره ای سرد و سخت به جلو زل زد.همه چیز انگار کند میگذشت و من چون شب خوبی نداشتم،به شدت خوابم گرفته بودم.چند دقیقه بدون اینکه متوجه بشم،خوابم برد.
***
کسی داشت به شدت تکانم می داد و ازم می خواست بیدار شم.وقتی چشم هامو باز کردم،همون مرد میانسالی رو دیدم که کنارم نشسته بود.هدفونم رو که آهنگش قطع شده بود برداشتم و پرسیدم:
-چیزی شده؟
-فکر کنم هواپیما نشسته و باید برید پایین.
-اوه.ممنون.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: