رمان جن‌زاده‌ی دورگه | ^M_A_K_I_A^ کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: MaryaM.M70
وضعیت
موضوع بسته شده است.
نام رمان: جن‎زاده‌ی دورگه
نویسنده: مهسا صفری کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: ترسناک
ناظر:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

ویراستار: @✿↝..Яάみส..↜✿
خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
استان زندگی یک دختر دبیرستانی سال آخری به نام مهسا و دوستش مبینا را نقل می‎کند که هر دو بی‎خبر از عمق وجودشان، در استان کرمانشاه زندگی می‎کنند. در این میان، موجودات غیرانسانی و خواب‏‌های موهومی که هر شب آن‎ها را دچار تردید می‎کنند، به ذهن آن‎ها هجوم می‌آورند؛ اما چرا باید آ‎ن‌ها قربانی وحشت می‎شدند؟


 

پیوست ها

آخرین ویرایش توسط مدیر:

P_Jahangiri_R

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
31/12/17
925
8,733
571
Tehran

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
مقدمه:
چقدر فرق دارم خودم با خودم
نمی‌شناسم اینی که جای منه
شاید تنها چیزی که مونده ازم
همین «ظاهراً» زندگی‌‌کردنه
منم، اون تلاشی که بی‌حاصله
یه مُرده، فقط بی‌زبون نیستم
یه دنیای وحشت که بـرده منو
بگو که از این بهترون نیستم
بگو من کیم؟ واسه چی این شدم؟
چی شد که سرشتم همین ترس شد؟
برای رهایی واهی، دلم زخم خورد
همه درد و غصه برام درس شد
منم مونده در پیچ‌وتاب نفس
که تقدیر دنیام رو بر هم زده
بگو این کیه مونده تو باوراش
همونی که چشمام رو برهم زده
«با تشکر از افسون عزیز به‌خاطر شعر زیباشون»
***
هضم اتفاقاتی که تنها دقایقی پیش روی داده بود، برایش سخت بود. با دستش پیشانی‎اش را فشرد و به امید رهایی از افکار منفی، چشم به تخته‎ی سفید کلاس دوخت و زیرلب زمزمه کرد:
- شاید همه‌ش یه تخیله اما...
بازگشت دوباره‌اش او را لحظه‎به‌لحظه ناامید و لبریز از نگرانی می‎کرد. می‌ترسید که باز هم چهره‎ی ناشناخته و دلهره‎آورش را ببیند، چشمانی که از حدقه بیرون زده بود و دهانی که همچون دهانه‌ی تاریک غار، گشوده شده بود. سیاهی چشمانش بر روی پوستی سفید و براق، نمایان و آشکار بود.
سؤالی که در تمام این مدت ذهنش را در برگرفته بود، این بود که چرا او باید این لحظه را می‎دید؟
***
چهار سال بعد
سر خودکارم رو از بس جویدم که کلاً کنده شد. همه‎ی تمرکزم روی جواب سؤال سیزده بود و فقط کلمه‌ی آخرش رو به خاطر داشتم. از شانس بد من فقط یه ربع به جمع‎آوری برگه‎ها مونده بود و فاتحه‎ی اون سؤال باید خونده می‌شد.
زیرزیرکی به یگانه که غرق برگه‌ی روی میزش شده بود، نگاه کردم. اون لحظه انتظار داشتم بهم تقلب برسونه؛ ولی دریغ از یک کلمه! همچین دور برگه‌ش حصار کشیده بود که انگار داره توی اون برگه‎ی زپرتیش چی می‎نویسه. آهی از روی بدبختی و دوست‌های به‌دردنخورم کشیدم و با صدای بلند اعلام کردم:
- تموم شد خانوم، می‎تونم تحویل بدم؟
نگاه تأسف‌باری بهم انداخت و ساعت‌ مچیش رو از دور بهم نشون داد، منظورش رو نفهمیدم و فقط با بهت نگاش کردم. لب‌هاش رو به همدیگه فشار داد و گفت:
- هیچ می‌دونی ساعت چنده؟ حدود ده دقیقه به تحویل برگه‌ها مونده، اون‎وقت میگی میشه تحویل بدم؟
متأسفانه خانوم امیری به یه‌دندگی معروفه و امکان نداره یه نفر رو سر کلاس محکوم نکنه. خیلی بی‎حوصله از روی صندلی بلند شدم و برگه‎م رو بهش تحویل دادم.
نگاه گذرایی به برگه‌م انداخت، کم‎کم داشت اخم بین ابروهاش پررنگ می‌شد. قبل از اینکه یه کلمه از دهنش دربیاد، از کلاس خارج شدم؛ چون اخم بین ابروهاش معنی حسابت رو می‎رسم داشت. دیشب اصلاً نتونستم درس بخونم. طبق معمول، عمه اینا سرزده مهمونمون شدن، اون هم بعد از دو سال. با بی‌حالی از پله‎های کوتاه-بلند مدرسه پایین رفتم و وارد حیاط شدم.
حیاط برخلاف سالن، خیلی شلوغ و پرسروصدا بود. مامان‌ها زیر تور فوتبال مدرسه گردهمایی برگزار کرده بودن. توی اون جمعیت دویست‌نفره البته علاوه‎بر مادرها، دنبال دوست‌های خودم گشتم. حیاط مدرسه‌مون خیلی بزرگه و دورتادورش رو باغچه‎های کوچیکی پوشش داده.
کنار بوفه و از دور، سارینا و پری‌ماه رو دیدم که به دیوار تکیه‌ داده ‎بودن و زیرلبی باهم حرف می‎‎زدن. قیافه‎شون یه‎کم گرفته بود؛ اما بعید می‎دونم سارینا بگه بد دادم. به‌سمتشون رفتم و گفتم:
- امتحان چطور بود؟
پری‌ماه آه تأسف‌باری کشید و اون جواب سؤالم شد. سرم رو بالاوپایین کردم و کنارش به دیوار تکیه دادم.
- که این‌طور! من هم عین خودت.
صدای آزاردهنده و پر از پز و ادعاش بلند شد:

- من که خوب دادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نگاهم به‌سمت سارینا که پاهاش رو روی زمین تکون می‎داد، دادم و با تردید پرسیدم:
- مطمئنی؟
لبخند موزیانه‎ای روی لبش نشست. سرش رو به نشانه‎ی آره تکون داد و گفت:
- مگه شک داری؟
ازخودراضی‌بودنش خیلی دردسرسازه؛ به‎خصوص وقت‌هایی که عیب‎های بقیه رو به رخشون می‌کشه درحالی‎که خودش خدای ایراده. ریشخندی زدم و با تمسخر گفتم:
- شک دارم؛ چون سر امتحان تموم نگاهت به بهنوش بود. تقلب می‎خواستی؟
رنگش پرید و چشم‌هاش گرد شد. پری‎ماه خنده‎ش گرفته بود و من هم تا حدودی خنده‌م رو خوردم و فقط پوزخند زدم. حرفی نزد و خیلی بی‎خیال سرش رو پایین انداخت و خاک‌وخل‌ها رو تکون داد. پری‌ماه برخلاف سارینا، دختر صاف و صادق و درعین‎حال باهوش و زرنگیه.
نگاهم رو به در سالن دادم و متوجه اومدن مبینا شدم. از پالتوی آبی‌رنگ تنش فهمیدم خودشه، قد کوتاهش هم خیلی بی‌تأثیر نبود. دستم رو براش تکون داد و خطاب به او داد زدم:
- مبینا! اینجاییم.
***
اون روز مزخرف‎ترین روز زندگیم بود؛ اما از یه طرف تموم‎شدن امتحان‎ها و پایان ترم اول مدرسه هم خودش خوبی دیگه‎ای داشت. جلوی آینه به جوش بزرگ و سرسیاهی که دقیقاً بین ابروهام در اومده بود، خیره شده بودم و سعی کردم چرکش رو خارج کنم؛ اما دردش بیش‌ از حد انتظارم بود. لعنت بهش! بعد از کلی کلنجار با اون جوش سرسیاه، از آینه کنده شدم و سراغ یخچال رفتم.
خونه‎مون دوطبقه‎ست که طبقه‎ی بالا مختص به اتاق من و خواهرمه. دورتادور هال با یه دست مبل سطتنی و کرم‎رنگ، حاشیه‎دار شده و نمای آشپزخانه هم به بوفه و مجسمه‎های گرون‎قیمت و زیبای داخلش مربوط میشه. شاید نمای خونه به‌ظاهر زیبا باشه؛ اما این‌ها همه‌شون با ارث پدربزرگم خریداری شدن؛ وگرنه همچین پول زیادی به‌راحتی به دست نمیاد.
قبل از مرگ پدربزرگم، خونه‌مون به زیبایی الانش نبود و دیوارهای درب و داغونی داشت و زمینش هم سیمان بود. اون‌موقع زندگی خیلی سخت بود، پدرم با وجود اینکه کارمند بانک بود، خرج‌ومخارج به‌سختی به دست می‎اومد. خرج مدرسه‌ی من و دانشگاه خواهرم واقعاً زیاد و هنگفت بود؛ ولی خوشبختانه خوشبختی‎های الان همه‎ی سختی‎های گذشته رو جبران می‎کنه.
یه آب‌میوه با طعم هلو درآوردم و جلوی تلویزیون نوشیدم. هوای خونه‌مون معتدل و خنک شده بود، به‌خاطر همین پنکه‎ی روی سقف رو خاموش کردم تا فضای خونه همون‌طوری باقی بمونه. اواخر بهمن ماهه؛ اما هنوز هم پنکه رو روشن می‌کنیم و جالب اینجاست که بخاری رو هم برقرار کردیم و از ساعت‌های شش بعدازظهر به بعد، از بخاری و قبل از اون از پنکه استفاده می‎کنیم. تعادل هوای خونه‌مون اصلاً برقرار نیست و هر ساعت دماش عوض میشه.
اکثراً توی خونه تنهام. پدرم که تا ساعت یک بعدازظهر سرکاره و وقتی هم برمی‎گرده مثل جنازه خوابش می‎بره و مامانم هم هر روز، سه‌ ساعت به خونه‌ی خاله‌م سر می‌زنه و بعد برمی‎گرده. آبجی بزرگ‌ترم پریسا، دانشگاهیه و به‌خاطر رشته‎ش میرن آزمایشگاه و تا دیروقت برنمی‎گرده، پریسا سطح تحمل سختی‎هاش پایینه و خیلی زود در برابر مشکلاتش تسلیم میشه و گرچه یه‎کمی هم عصبی به نظر میاد؛ اما دلش پاکه و رفتار مهربان و محبت‎آمیزی نسبت به بقیه نشون میده.
تلویزیون رو خاموش کردم و روی زمین دراز کشیدم و نگاهم به پنکه‎ی روی سقف بود که همچنان تکون می‌خورد. این چرا هنوز داره تکون می‌خوره؟ مگه من خاموشش نکردم؟
نیم‌نگاهی به پریز خاموش و روشنش انداختم و متوجه شدم که هنوز روشنه؛ اما من کلید خاموش رو محکم فشار داده بودم؛ پس چرا این هنوز روشنه؟ پشت‌سرم رو خاروندم و گفتم:
- حتماً تا ته فشارش ندادم؛ وگرنه خاموش می‌شد.
بلند شدم و بدون اینکه به دلیل روشن‌ بودنش فکر کنم، خاموشش کردم.
اون لحظه رفته بودم تو فاز آهنگی که تازگی‌ها دانلود کرده بودم. آهنگ‌های عاشقانه‎ی ایرانی همه‎شون ریتم خاص و تکراری‌ای دارن؛ اما این یکی متفاوته. گوشیم رو از روی میز برداشتم و درحالی‌که چشم به صفحه‎ی گوشی دوخته بودم، زیرلب آهنگ رو هم زمزمه می‎کردم:
- فقط با تو عشقم می‌تونم آروم شم...
به طرز عجیبی توی رؤیاهام غرق شده بودم. پاهام رو هم به ریتم آهنگ تکون می‌دادم و احساس خوش‌صدایی بهم دست داده بود. همون لحظه یه پیام از طرف یاسمن، صمیمی‎ترین دوست دوران دبستانم، برام اومد که نوشته بود:

«سلام مهی جون، خوبی؟ خیلی ‎وقته با هم حرف نزدیم کلک.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یاسمن بهترین دوست دوران دبستانم بود و همیشه مثل دوتا خواهر بودیم؛ ولی توی مقطع راهنمایی از هم جدا شدیم. با اینکه مثل آدامس خرسی به یه نفر می‎چسبه؛ اما دوسش دارم.
سرم رو به تاج مبل تکیه دادم و نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. سه‌ونیم بعدازظهر بود و من همچنان تنها بودم؛ حتی بابا هم از سرکار برنگشته بود. یعنی کجا رفته؟ گرچه بود و نبود کسی هیچ تغییری ایجاد نمی‎کنه. بهش جواب دادم:
- سلام یاسی جونم، مرسی تو خوبی؟ من الان یه‌کمی کار دارم و بعداً وقت شد باهات تماس می‌گیرم.
حوصله‌ی پیام‌بازی نداشتم و اون رو با یه حرف پیچوندم. با اینکه اکثر اوقات تنهام؛ اما معمولاً حوصله‎ی کسی رو ندارم و به‌خصوص اگه آدم چسبنده‌ای مثل یاسمن باشه.
گوشی رو کنارم و رو حالت سکوت و سرم رو روی دسته‎ی مبل گذاشتم و با بی‌حالی چشمام رو بستم. مدت کوتاهی نگذشت که توی تله و دام کابوس وحشتناکی افتادم که هر شب و هر روز شاهدش بودم، با اینکه تکراریه؛ اما هر بار از قبل ترسناک‎تر و مفهوم‎دارتر میشه. زنی که با خواندن وردهای عجیب، قلبم رو به درد میاره و بهم میگه باید درباره‌ش فکر کنی؛ اما سؤال اینجاست چه چیزیه که من باید درباره‎ش فکر کنم؟ این صداها برام اکو میشد و ذهنم رو آشفته و شلوغ می‎کرد. ذهنم چهره و حرفای عجیبش رو توی سرم آنالیز می‎کرد و...
گرمم بود و انگار داشتم توی آتیش جهنم می‌سوختم. با برخوردکردن چیزی به بازوم، با وحشت چشمام رو باز کردم.
- مهسا خوبی؟
صدای مامانم بود. نود درجه به‌سمتش چرخیدم و به لیوان آب تو دستش خیره شدم، صورتم رو با نگرانی قاب گرفت و گفت:
- چی شده؟ مریض شدی یا کابوس دیدی؟
اون لحظه زبونم ریشه‎کن شده بود. بدون هیچ حرفی، لیوان آب رو از دستش قاپیدم و همه‎ش رو سر کشیدم، گلوم با دیدن این همه آب، حسابی هیجان زده شد و صداهای ناهنجاری از خودش تولید کرد. نفس عمیقی کشیدم و خطاب به مامانم گفتم:
-مرسی.

موهای پریشان و خرمایی‌رنگم رو پشت گوشم انداختم که مامانم با لحن تردیدبرانگیزی گفت:
- مطمئنی حالت خوبه؟ جاییت درد نمی‌کنه؟
با تغییر حالت صورتم، نگرانی رو از چهره‎ش گرفتم و بی‌اعتنا به خوابی که دیده بودم، گفتم:
- نگران نباش. فقط یه کابوس بود.
لیوان آبم رو دستش دادم و چشم به عقربه‌ی ساعت که روی شش بود، دوختم. سه‌ساعته که دارم با اون خواب مزخرف ور میرم و اون‎وقت آخروعاقبتش این میشه. لبخند ملایمی روی لبم نشوندم و پرسیدم:
- پریسا هنوز برنگشته؟ بابا چی؟
- نه. پریسا امروز امتحان الکترونیکی داره و طول می‎کشه و بابات هم که معلوم نیست تو این اداره شبانه‎روزیه یا داره کار دیگه‎ای می‌کنه و چشمام رو مالیدم و با بی‎حالی گفتم:
- می‎دونی دغدغه‎ی من چیه؟ هر روز دارم درباره‎ی رشته‌ای که قراره سال دیگه بیارم، فکر می‎کنم. اگه روزانه نیارم، دوباره مجبور می‎شیم به اندازه‎ی پریسا پول بدیم، هر ترمی...
می‎خواستم با این حرف موضوع بحثمون رو عوض کنم؛ اما تنها جوابی که مامانم بهم داد، این بود:
- چرا می‎خوای به‌زور بحث رو عوض کنی؟ مشکل تو الان جدی‎تر از دانشگاهته دختر. هر شب می‎بینم که از خواب می‎پری و حتی بعضی وقتا توی خواب هم ناله می‎کنی، آخه تو چه مرگت شده؟
کف زمین رو هدف دیدم قرار دادم. نمی‎دونستم با چه جوابی می‎تونم قانعش کنم که حالم خوبه، گرچه حالم اصلاً خوب نبود. نفس عمیقی به بیرون دمیدم و خیلی جدی گفتم:
- دیگه نمی‎خوام راجع به این قضیه حرفی بزنم. لطفاً تو هم بس کن مامان، در ضمن به پریسا هم چیزی نگو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باورم نمیشد که قضیه‌ی یه خواب این‌قدر جدی بشه. لبخندی زد و با مهربونی گفت:
- باشه، نگران نباش.
پشت چشمای خمـار و قهوه‎ای‌رنگش، نگرانی نعره می‎کشید و لبخند ظاهری روی لباش فقط به خاطر پنهان‎کردن غم و غصه‎هاش بود. زیرلب ممنونی گفتم و از پله‎های اتاقم بالا رفتم، در سفید اتاقم رو باز کردم و با قدم‌های کوچیک داخل شدم. تمام دکوراسیونی که روی طرح اتاقم پیاده کردم، مختص به هنر و علایق خودمه و اتاقم اون‌قدر بزرگ نیست؛ اما با وجود زیبایی خاصش، اصلاً مهم نیست. تختخواب سفیدرنگم رو کنار پنجره گذاشتم تا نور خورشید تاج طلاییش رو قشنگ‎تر جلوه بده. کنار تختم، یه میز کوچیک شیشه‎ای هم گذاشتم و با یه گلدون سفید با طرح‎های شلوغ و ترک‌ترک فضای روش رو پر کردم و سعی کردم با تابلوهای تزیینی، دیوار اتاقم رو شلوغ و فانتزی کنم. پنجره‎ی اتاقم رو باز کردم، روی تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم و به چیزای موهومی که توی خوابم دیدم، فکر می‎کردم. کلمات عجیب و مبهمی که بهش حساس بودم و هشدارای عجیب یه زن ناآشنا.
ذهنم با افکار جورواجوری درگیر شده بود و مغزم چیزای عجیبی پردازش می‏‏‌کرد که درکشون برام سخت‌تر از هر کاری بود. پلک‎هام رو روی هم گذاشتم و توی تاریکی پشت پلک‎هام محو شدم، توی افکار منفی خودم غلت می‏‎خوردم که یهدفعه با صدای آیفون از خیال‏‌پردازی‎هام جدا شدم. چشمام رو باز کردم و به مامانم که صدای پاهاش همه‏‌جای خونه رو می‌لرزوند، گفتم:
- در رو باز می‎کنی؟
- آره.
نمی‎دونم چرا این‎قدر پاهاش رو محکم روی زمین می‌کوبه! به خاطر همین عادتش، زانوهاش آرتروز گرفته و اغلب به‎سختی راه میره. نزدیک لبه‎ی پله‎ها رفتم و با دیدن پریسا که دست‌ازپادرازتر برگشته بود، گفتم:
- سلام، امتحان چطور بود؟
سرش رو بالا گرفت و با لبخند دندان‎نمایی گفت:
- سلام، بدک نبود.
با چشم داخل ‎شدنش رو بدرقه کردم. همیشه مانتوی آبی‎رنگش رو با شلوار تنگ و خاکستری ست می‎کنه؛ البته با توجه به قدبلندش میشه گفت که شلوار خاکستری بیشتر از هر رنگی بهش میاد. کیفش هم طرح اسپورت و لی رو داره و کفشش هم مشکی و پاشنه‎بلنده. صورتش باریکه و با مقنعه‎ی قهوه‎ای‌رنگ، تپل‌وتوپر نشون میده.
از پله‎ها پایین رفتم و خودم رو به بخاری رسوندم. سردم بود؛ اما تا قبل از اومدن پریسا متوجه نشده بودم، درواقع خونه‎مون تا قبل از ساعت شش گرم و متعادله؛ اما همین که از شش می‎گذره، هوای خونه‏‌مون نوسان می‎کنه و به قطب تبدیل میشه. این‎قدر درگیر فکرکردن بودم که اصلاً حواسم به دمای بدنم نبود. مامانم از آشپزخونه بیرون اومد و بعد از سلام خشکی پرسید:
- سلام، امتحان خوب بود؟
مقنعه‎ش رو روی مبل، پهن کرد و با بی‎حالی گفت:
- اول بسم‎الله این سؤالت شد؟ بزار یه دستی به آب برسونم بعد این سؤال نفرت‎انگیز رو بپرس.
مامانم با اخم کم‌رنگی که بین ابروهاش بود، دست‎به‎کمر ایستاد و با لبخند موزیانه‎ی روی لبش گفت:
- نکنه خراب کردی!؟
از توی کیفش چند تا شکلات درآورد و خطاب به من که تمام حواسم پیش مامان بود، گفت:
- تو از این شکلاتا خیلی دوست داری، روی میز می‌زارمش.
اصلاً حواسم به شکلات موردعلاقه‌م که درست جلوی چشمام بود، نبود؛ وگرنه در عرض یه دقیقه همه‎ش رو می‎خوردم. مامانم نفسی از ته گلو کشید و زیرلب چندتا فحش نصیب پریسا کرد و درحالی‎که مشغول هم زدن غذا واسه شام بود، گفت:
- حالا بیا این همه بچه‎ی به‌دردنخور بزرگ کن.
بوی قرمه‌سبزی حسابی گرسنه‎م کرد، گرچه صدای قاروقور شکمم تا چند دقیقه‎ی پیش دنیا رو روی سرش گذاشته بود. پریسا که به کل غیبش زد و به اتاقش رفت.
- مهسا یه زنگ به بابات بزن ببین چرا برنگشته؟
راستی ساعت از شیش‌ونیم هم گذشته. پس چرا خبری از بابا نیست؟
- باشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گوشی مامانم رو از شارژر جدا کردم و با بابام تماس گرفتم. سه‌تا بوق بیشتر نخورد که برش داشت:
- الو، سلام.
- سلام بابا، کجایی؟ چرا برنمی‎گردی؟
- مهسا خودتی؟ از طرف بانک گفتن باید بری بیمه و یه سری کارا که تو ازشون سر در نمیاری انجام بدیم.
خیالم بابت قضیه راحت شد، نگران این بودم که نکنه اتفاق بد و ناخوشایندی افتاده باشه. نفس راحتی کشیدم و پشت‌ خط گفتم:
- آخیش! خیالم راحت شد.
بعد از یه خداحافظی گرم، گوشی رو قطع کردم و دوباره به شارژر وصلش کردم.
- چی شد؟
سرم رو به‎سمت آشپزخانه کج کردم و گفتم:
- هیچی، گفت از طرف بانک باید بره بیمه.
مکث کوتاهی کرد و بعد با تعجب پرسید:
- بیمه واسه چی؟
شونه بالا انداختم و با تردید گفتم:
- والا منم نمی‎دونم، حقیقتاً من اصلاً سر از این چیزا در نمیام.
با حرف آخرم به موضوع خاتمه دادم و با همون حالت بی‌حالی و شل‌وول، به‌سمت حیاطمون رفتم. دلیل بی‌حال بودنم رو نمی‌دونستم و فقط اون لحظه دلم حیاط قشنگ و بزرگمون رو می‌خواست. در رو باز کردم و متوجه‎ی هوای پاک و تمیز بیرون شدم که با ملایمت می‎وزید. هوا روبه تاریکی می‎رفت؛ اما هنوزم اثر نسبتاً کمی از نور خورشید بود.
نسیم ملایمی بود و خیلی آرام صورتم رو ناز می‌کرد. از پله‌ها پایین رفتم و تو مرکز حیاط که آسمان اونجا خیلی قشنگ‌تر معلوم بود، ایستادم و نگاهم رو به ابرهای پنبه‎ای توی آسمان که هر بار به یه شکل در می‎اومدن، دادم. بچه‎تر که بودم، یکی از آرزوهام گاززدن یه تیکه ابر بود؛ البته منظورم از بچه‎تر همین پنج-شش سال پیش بود که کلاس شیشم بودم.
توی حیاط چرخی خوردم و از کنار باغچه که گوشه‌ی حیاطه، جسد یه سوسک سیاه و بی‎ریخت رو پیدا کردم که به طرز حال‌به‌هم‌زنی مرده و دل‌وروده‎ی نداشتش تاحدودی روی زمین ریخته و له شده بود. حالم از دیدنش به هم خورد و بلافاصله چشم ازش گرفتم. توی باغچه انواع گل‎های شیپوری و محمدی می‎کاریم و به‌عنوان کادو ازشون استفاده می‎کنیم، برای تولد و ولنتاین و عید و از این‎جور مراسم‎ها. روی آخرین پله نشستم و بعد از یه نفس عمیق، با خودم گفتم:
- آه! چه هوای تمیز و خنکی!
چشمام بسته بود و تمام وجودم روی هوای پاک اطرافم متمرکز شده بود که یک‌دفعه صدای یه گربه‎ی ملوس حواسم رو پرت کرد. عاشق گربه‎م و گربه تنها حیوان موردعلاقه‎ی منه! چشمام رو خیلی سریع باز کردم و با دیدن پشمای سفید و رنگیش، حسابی خوشحال شدم. دم کوتاهش رو توی هوا تکون می‎داد و ژست خفنی روی دیوار مقابلم گرفته بود، خیلی هیجان‌زده بودم و همش هم به خاطر اینه که معمولاً هیچ گربه‎ای اطراف من نمی‌پلکه. بیشتر از همه عاشق و شیفته‎ی رنگ بدنش شدم، ترکیبی از رنگای سبز و نارنجی و زمینه‎ی سفید. جثه‌ی کوچیکی داشت و ظاهراً فقط چند ماهی از تولدش گذشته بود، چشمای سبزرنگ و درشتش با رنگ بدنش ست شده بود.
- گربه؟ بیا اینجا کوچولو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گربه‌ مغرور و ازخودراضی بود و تنها واکنشش نسبت به خوش‌حالی‎های من، تکون‎دادن دمش توی هوا بود. کم‎کم داشتم ازش خسته می‎شدم و حقیقتاً اولین‎باری بود که از یه گربه متنفر شده بودم.
هوفی کشیدم و از قبل بی‌حال‌تر شدنم، داخل شدم. خیال کردم وقتی باد بیرون به کله‌م بخوره، کمی سرحال‎تر میشم؛ اما دقیقاً برعکس بود. بوی قورمه‎سبزی خونه رو پیچونده بود و صدای آوازهای زیرلبی و زمزمه‎مانند مامان هم سکوت خونه رو شکسته بود؛ اما همچنان پریسا توی اتاقش بود. با چشمای خمـار و شل‌وول وارد آشپزخونه شدم. تا مامانم من رو دید، آهنگش رو قطع کرد و گفت:
- چیه؟ چرا چشمات ژاپنی شده؟
تیکه‎ی خوبی بود؛ اما اون لحظه برام جذابیت نداشت.
- هیچی.
صدای وزوزمانند پشت‌گوشم، موزیکین می‎داد که بدجوری روی مخم بود؛ اما بی‎اعنتا یه لیوان آب سر کشیدم و بعد با جدیت کامل گفتم:
- چیه؟
مامانم با تعجب بهم نگاه کرد و با بهت پرسید:
- هوم؟ چیزی گفتی؟
دستام رو مشت کردم و با حرص گفتم:
- بزار آبم رو کوفت کنم.
دستش رو روی شونه‎م گذاشت و با فشاری که به کتفم وارد کرد، وادارم کرد که برگردم. اولش یه‎کمی مقاومت کردم؛ اما پریسا ول کن نبود و منم حوصله‎ی جروبحث نداشتم.
- ای بابا!
برگشتم تا با قیافه‎ی موزیانه‌ش روبه‎رو بشم که یک‌دفعه دوباره باهاش روبه‎رو شدم، دوباره با چهره‎ی زنی که هر شب توی خواب آزارم می‎داد، روبه‎رو شدم. رگای آبی‎رنگی زیر چشمای سیاه و تاریکش که هیچ سفیدی و رنگ و لعابی نداشت، نمایان بود و لب پوست‎پوست و ترک‎ترکش دقیقاً جلوی چشمام بود و قدی به بلندی یه درخت داشت؛ اما پشت خمیده و دولایی داشت.
لیوان آب از دستم افتاد و آب داخلش فرش زیر پاهام رو خیس کرد. گلوم بی‎حس شد و آب از گلوم خیلی سخت پایین رفت. نگاهم رو دزدیده بود و بی‏‌رحمی رو توی عمق نگاهش می‎دیدم، گردنش رو جلوی چشمام تکون می‎داد و ترسی که وجودم رو لحظه‎به‎لحظه سست و بی‎اراده می‎کرد، بیشتر و دو برابر شد.
لباس سیاه و بلندی به تن داشت. وقتی که با دقت چهره‎ش رو نگاه می‎‏کردم، متوجه می‎شدم که یه میلی‌پیکسل هم شبیه زنی که توی خواب می‎دیدم نبود، این زشت و عجوزه بود. بدنم به طرز عجیبی فلج شده بود و نه می‎تونستم جیغ بزنم و نه فرار کنم. درست چشمام توی چشماش و بی‌حرکت بود، فقط این اواخر صدای مامانم رو شنیدم که می‎گفت:
- مهسا؟ چته؟
نمی‎دونم چه اتفاقی افتاد؛ اما همه‌چیز سیاه و بی‎رنگ شد و مثل یه جسد روی زمین افتادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
جسم بی‌حالم روی زمین افتاده بود و احساس پوچی می‌کردم و فقط ضربان قلبم رو احساس می‎کردم که با تمام سرعت میزد. وضعم این‌قدر خراب بود که صدای مامانم هم نمی‎شنیدم و توی سیاهی پشت پلکام غوطه‎ور بودم و خیلی بی‎هدف اطرافم رو نگاه می‎کردم. این‎قدر گیج‌ومنگ بودم که حواسم به وضعیت ناجورم نبود و تنها سؤالی که اون لحظه انتظار شنیدن جوابش رو داشتم، این بود که چرا توهمات گیج و مبهم به سراغم میان؟ یعنی ممکنه ناخودآگاه بهشون آسیبی رسونده باشم؟ اما اینکه ممکن نیست.
- آه! من کجام؟
زبونم تاحدودی کار افتاده بود و می‎تونستم با لکنت حرف بزنم؛ اما بازم نه چشمام می‌دید و نه گوشم صدایی رو می‎شنید و بدنم هم همچنان بی‎حس‌وحال و درست مثل جنازه بود. سعی کردم دستام رو تکون بدم؛ ولی مثل آدم معلول و فلج، فقط زور بیخودی می‌زدم؛ حتی یه میلی‌متر هم تکون نخورد و دیگه بی‌فایده بود. تلاش‎کردن برای خلاص‌شدن از اون وضعیت بی‌فایده بود و تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم می‌رسید، تسلیم‎شدن و فکرکردن به توهم‌هایی که دست بردار نبودن، بود.
همه‌چیز از اون روزی شروع شد که توی مدرسه تنها بودم، حدود چهار سال پیش بود که تنها توی کلاسمون قدم می‎زدم و همه‌ی دوستام و بچه‎های مدرسه و عوامل، برای مسابقه‌ی والیبال بچه‌های تیم مدرسه‌مون، رفته بودن سالن ورزشی و من خیلی بی‌خبر توی کلاس بودم، بی‌خبر از اتفاقی که سرنوشت برام رقم زده بود. حوصله‎م سر رفته بود و کسی نبود باهاش هم‌کلام بشم؛ پس تصمیم گرفتم که یه کتاب از کتابخونه بردارم و بخونم تا وقتی که بچه‎ها برمی‎گردن سرگرم باشم. همین که یه قدم رفتم سمت کتابخونه دیواری کلاسمون، خودبه‎خود همه‎ی کتاباش روی زمین افتاد و و همه‎ی خودکارا و کتابا پخش زمین شد. خیلی ترسیدم و تا تونستم از کتابخونه فاصله گرفتم و پشت یکی از نیمکتا قایم شدم و با ترس و وحشت به کتابای روی زمین نگاه می‎کردم.
چند دقیقه‎ای پشت میز پنهان شده بودم و آخرش پا روی ترسم گذاشتم و از لانه‎ی موش بیرون اومدم و خم شدم تا کتابا رو جمع کنم که یک‌دفعه یکی در زد. چشم از کتابا گرفتم و گفتم:
- بفرمایید! خانم درفشیان، شمایین؟
اولش واقعاً فکر کردم خانم درفشیان، دختر مدیر مدرسمون که جزئی از کارکنان مدرسه‎ست، پشت در بود. با خودم گفتم یعنی ممکنه اون به سالن ورزشی نرفته باشه؟ جوابی نگرفتم و اون هم فقط در میزد. از واکنش عجیبش خیلی وحشت کردم و این ‎بار با صدای بلندتری گفتم:
- خانوم تو رو خدا جواب بدین. بفرمایید تو!
بازم جوابی نداد و این ‎بار با ضربات محکم‎تری در زد. آب دهنم عین سنگ توی گلوم گیر کرده بود و عرق از پیشانیم راه افتاده بود و قلبم تندتند میزد. با خودم می‎گفتم یعنی ممکنه توهم باشه؟ کم‎کم این حرفم تبدیل به باور شد و خیلی راحت به‌سمت در رفتم تا هر چه زودتر از شر توهم خلاص بشم. وقتی دستگیره‎ی در رو کشیدم، احساس خیلی بدی توی وجودم به وجود اومد، یه لحظه گفتم اگه توهم نباشه چی؟ اون‌موقع باید چیکار کنم؟ قبل از اینکه در رو باز کنم، گفتم:
- الان در رو باز می‌کنم، یه لحظه صبر کنین.
نمی‎دونستم چیکار کنم. خبری از آینده نداشتم و بین دو راهی گیر افتاده بودم؛ اما آخرش که باید در رو باز می‎کردم؛ پس بسم‌الله‌ای گفتم و در رو باز کردم.
چشمم به جسم بلندقامتی افتاد که سرش نزدیک در بود. لباس سیاه و بلندی تنش بود که تا روی انگشت پاهاش رو پوشش می‎داد و پوست سفید و خالی از خال و کک‌‌و‌مکی داشت. چشمایی گود و کاملاً سیاه و فارق از سفیدی روی صورتش نمایان بود و دهنش مثل دهانه‌ی تاریک غار باز بود و دستایی شبیه به سم داشت. وقتی سم دستاش رو دیدم، جیغ بلندی کشیدم و با سرعت در رو به روش بستم.
- خدا! یا حسین!
قدرت عظیمی خیلی راحت در جهت مخالف به در نیرو وارد می‎کرد. صدایی خرخره‌مانند و خشن از پشت در بلند شد که می‎گفت:
- ساحِمه! پس تو تمام این مدت اینجا بودی؟
منظور حرفاش رو نفهمیدم و فقط بی‎وقفه به در نیرو وارد می‎کردم. خیلی قوی بود؛ اما من تمام زورم رو جمع کرده بودم و فشار می‎دادم. سرم درد گرفته بود و دستام روی حالت ویبره افتاده بود، قلبم مثل قلب گنجشک تندتند میزد و تکونم می‎داد. با فریاد و درحالی‎که در رو فشار می‎دادم، گفتم:
- تو با من چیکار داری؟ ولم کن، دست از سرم بردار.
- باید تو رو ببرم، حماقتت بی‎‌فایده‌س.
با اون حرفش، ترسم بیشتر شد و با جیغ سوره‌ی حمد رو خوندم، نمی‌دونم چی‌ شد که با صدای جیغ ترسناک و مخوفی محو شد.
محکم توی در کوبیدم و به در چسبیدم. اون کسی که باهاش حرف زدم، یه جن بود. باورم نمیشد و با شوکه و بهت روی یکی از صندلیا نشستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اون روز رو هرگز فراموش نمی‌کنم، روزی که شروع همه‎ی توهماتم بود. این دنیا خیلی بی‎‎رحمه، این همون دنیاییه که همه‎ی آدما رو به چالش می‎کشه، چالشی که نمیشه به‌راحتی از شرش خلاص شد.
***
به سرم بالای سرم که میلی‎متری ازش کم شد، خیره شدم. تمام این مدت توی بیمارستان بودم و درحالی‎که خودم روحم هم خبر نداشت. تا جایی که یادمه همه‌جا تاریک بود و بدنم به‌شدت بی‌حس شده بود؛ اما قبل‌ترش رو خوب یادم نمیاد و فقط می‎دونم از شدت شوکه‎شدن این بلا به سرم اومد.
بالش زیر سرم خیلی نرم بود و واقعاً روش احساس راحتی می‌کردم. حوصله‌م سر رفته بود و تنها کاری که می‎تونستم بکنم، نگاه‎کردن به ساعت‎دیواری روبه‎روم و مایع داخل سرمم بود. در باز شد و یه خانوم قدبلند با لباس سفید و صورتی آرایش شده داخل شد، ظاهراً پرستار بود. لبخند ملایمی روی لباش نشست و گفت:
- حالت بهتر شده؟
صداش خیلی نازک و لطیف بود. منم با لبخندی جواب دادم:
- بله. کی مرخص میشم؟
سرم بالای سرم رو تکون داد و درحالی‎که به مایع داخلش خیره شده بود، گفت:
- یه ساعت دیگه. فعلاً باید استراحت کنی تا راحت بتونی راه بری.
خیالم راحت شد و از اینکه فقط یه ساعت دیگه با سرم چشم‌توچشم بودم، خوش‌حال شدم.
- ببخشید پرستار، مادر و خواهرم اینجان؟
با حرکت چشم، بی‎صدا آره‎ای گفت و بعد با لحن هیجان‎برانگیزی گفت:
- درسته. تو خیلی باهوشی!
واقعاً دلیل این همه هیجان و خوش‌حالی پرستار رو نمی‌دونستم. به قیافه‌ش می‌خورد20-25 سالش باشه، شایدم بیشتر.
- به به! بالاخره به هوش اومد؟!
نگاهم به‌سمت در رفت. پریسا با لبخند موزیانه‎ای کیفش رو روی تختم گذاشت و گفت:
- چت شد یهو؟
اگه بهش می‎گفتم توهم زدم، تا آخر عمرم تیکه‎کلامش می‌شد. مامانم چادر سیاهش رو جمع‌وجور کرد و با قیافه‌ی وحشت‌زده‌ای کنارم نشست و با نگرانی گفت:
- حالت بهتره؟
- آره، خیلی‌خیلی خوب شدم.
زیرلب خدا رو شکری گفت و خطاب به پریسا که با آینه‎‎ی کوچیک توی دستش ور می‎رفت، گفت:
- اون آینه رو بده خواهرت تا یکم به سروروش برسه.
نگاهش رو از آینه گرفت و با بی‎میلی آینه رو به دستم داد. صد رحمت به قیافه‎ی پیرزنه، خودم هیولایی شده بودم که دومی نداشت. لبم که کلاً پوست‌پوست و ترک‎ترک شده بود و بینیم از قبل بزرگ‎تر و زیر چشمام ورم کرده بود. مگه چه بلایی سرم اومده که همچین قیافه‎ی گندی به خودم گرفتم؟
- این منم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.