در حال ترجمه این قلب من است| ف.شیرشاهی - م.آزادمنش کاربر انجمن نگاه دانلود

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
یا حق
نام رمان: این قلب من است (This Heart Of Mine)
نویسنده: C.C.Hunter
مترجمان: ف.شیرشاهی - م.آزادمنش کاربران انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه - معمایی

خلاصه:
لیا مکنزی هجده ساله، سال هاست با بیماری قلبی دست و پنجه نرم می کند و قلب مصنوعی که در کوله پشتی خود حمل می کند، باعث زنده ماندن اوست. با این حال او این مسیر را سال ها ادامه می دهد. گروه خونی لیا نادر و کمیاب است و احتمال کمی برای پیدا شدن پیوند می باشد. زندگی اش رو به افول است که ناگهان فرصتی به او داده می شود!
لیا متوجه می شود که اهداکننده پسری در مدرسه اش بوده که دست به خودکشی زده است. او پس از پیوند درگیر رویاهایی می شود و می داند که ممکن است آن ها واقعیت داشته باشند.
مت برادر اهدا کننده از اینکه برادر دوقلویش را کشته است امتناع می کند اما لیا ناامید نمی شود و او را تعقیب می کند، سپس متوجه می شود که آن دو رویاهای مشابه دارند و این مطمئنا اتفاقی نیست. لیا و مت در حالی که از اسرار تنهایی برادر مت رنج می برند، یکدیگر را پیدا می کنند و حس عشق آن ها را به هراس می اندازد. اما زندگی و قلب های جدید تعهد نمی آورند. چه کسی زندگی می کند و شجاعت بیشتری نسبت به مرگ دارد؟



قلـب-من.jpg





* دوستان "این قلب من است" اولین ترجمه ی من به همراه دوست گلم (ملیکای عزیز) هست و مطمئنا تا یادگیری کامل کمبود هایی خواهد داشت. خوشحال و متشکر میشم از دوستانی که حین خوندن رمان، اگر جایی و یا قسمتی از داستان ناواضح و مبهم بود به من اطلاع بدن تا من اصلاحش کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن

مقدمه:
_ تموم شد اریک! قبولش کن. رهاش کن، می فهمی؟
کلمات همانند تاریکی شب، وهم انگیز در گوشش تکرار می شود. اریک کنر بر روی صندلی در حیاط خلوت نشسته و دوباره و دوباره به صدای مطمئن کسی گوش می دهد. صدای ارتعاش پمپ آب استخر، در گوشش پیچیده و او آشفته به جنبیدن درد در قفسه ی سـینه اش گوش فرا می دهد.
_ من نمی تونم اون رو فراموش کنم!
درد و غم در قفسه ی سیـنه اش جست و خیز می کند. نه، نه! این افکار لعنتی اشتباه است و او نمی تواند به راحتی آن را بپذیرد.
از روی صندلی به سمت عقب چرخیده و به پنجره ی اتاق مادرش نگاه می کند. ساعت تقریبا هشت شب بود که نور ضعیف اتاق خاموش می شود. آه، مادرش! احتمالا او بار دیگر یک قرص زاناکس خورده تا خواب راحتی داشته باشد، مادرش نیز نمی توانست خیلی چیزها را بپذیرد. چرا زندگی باید سخت و تلخ باشد؟ آیا او نفرین شده بود؟
ناگهان از جا بلند شده و با تمام قدرتی که در خود می بیند، ضربه ی محکم و مهلکی به صندلیِ چوبی می زند. صندلی بیچاره سخت به دیوار بتنی برخورد کرده و به تکه های ریز و کوچک مبدل می گردد. اریک عصبی تکه های بهم بند شده را به سمت استخر پرتاب می کند. تکه های چوب بر روی آب شناور می شوند در صورتی که اریک احساس می کرد آن ها پس از مبدل شدن به هزار تکه، حتما غرق خواهند شد.
آشفته کمی به دور خود چرخیده و سپس روانه ی خانه می شود. از آشپزخانه گذر کرده و خود را به نشیمن می رساند. سکوت سنگینی فضای خانه را در بر گرفته بود. ناگهان نگاهش به روی اتاقِ فراموش شده ای متوقف می شود، اتاق مطالعه ی پدرش!
جرقه ای در ذهنش روشن می شود، پدرش می دانست که باید چکار کرد. پسر جوان به سمت اتاق حرکت می کند. درب کشویی را با تقه ای آرام که سکوت را در هم می شکند، باز کرده و وارد اتاق می شود. اتاقک کوچک بوی ناخوشایند کهنگی می داد، درست همانند کتاب های قدیمی که در ردیف قفسه های چوبی قرار داشتند.
چراغ روشنی که در خیابان و روبه روی خانه شان قرار داشت، نور نقره گون و ضعیفش را از طریق پنجره، به درون اتاقک می تاباند. نگاهی به اطرافش می اندازد. چهاردیواریِ کوچک اتاق ترکیبی از رنگ خاکستری و قهوه ای روشن بود. چقدر درون این اتاق احساس تنهایی و غم می کرد. ساعت بزرگ و زیبای روی دیوار دیگر حرکت نمی کرد. در این چهاردیواری غبار گرفته زمان متوقف شده بود، درست مثل زندگی پدرش!
اریک به آرامی دکمه ی پاسخ را فشار می دهد و امیدوار بود که بغض و اندوه را در صدای کسی بیابد. اندوهی در میان صدایش که به او بفهماند، تمام حرف هایی که می زند بی معنا و اساس هستند، اما در صدای مصمم کسی هیچ بغضی نبود و تنها قلب ناآرام اریک بود که ترک برمی دارد.
اریک به پرچم کشورش که ارتش در روز خاکسپاری به پدرش داده بود، نگاه می کند. پرچم پس از مدت ها، هنوز هم بر روی چرمِ کهنه و ساییده شده ی صندلی قرار داشت و همچنان منتظر بود تا کسی او را بر سر جایش بازگرداند.
آن ها پدرش را "قهرمان" نامیده اند تا یادآوری مرگ او را آسان تر جلوه دهند، اما باز هم فایده ای نداشت!

 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
این آخرین ماموریت پدرش بود. پدرش روزی که او را ترک می کرد به او وعده های زیادی داد. سفرهای اردویی مورد علاقه اش و چادر زدن در بیابان های بی انتها، تعمیر موتور موستاک قدیمی اش که در گاراژ پشت خانه خاک می خورد. او قول داده بود که سالم بازمی گردد و همیشه با هم خواهند بود، او قول داده بود که تا ابد در کنار هم هستند و حتی همراه هم می میرند!
به سمت پشت میز ماهگونی رنگ رفته و روی صندلی چرم و سرد پدرش می نشیند. صندلی با صدای عجیب و غریبی ناله می کند و انگار او هم از نبودِ پدرش شکایت دارد. به سمت میز کمر خم کرده و کشوی اول را باز می کند. توده ی سنگینی میان گلویش او را از نفس کشیدن باز می دارد. شی تیره رنگ را از درون کشو بر می دارد و به او خیره می شود. کلت سنگین و سرد بود و بوی مرگ می داد. چشم های خسته اش روی شی مات می ماند و افکارش حول یک چیز چرخ می خورد. شاید او می داند که باید چکار کند. باید کاری انجام می داد، اما اگر بتواند شجاعتی که می خواست را درون خود پیدا کند!
***
-فصل اول-
-یک ماه قبل-
-سیزدهم آپریل-

+ لیا +
_ تو یه عوضی خوش شانسی!
با هیجان بر روی روپوش صورتی رنگ تخت خوابم فرود آمده و همچنان کمر، سر و دستم را تکان می دادم، صدای برندی از پشت تلفن درگوشم پیچ می خورد و می دانم که او نیز خوشحالی اش را با رقصیدن و آواز خواندن تخلیه می کند.
با خم کردن سرم، زیر چشمی نگاهی به درب اتاق می اندازم و از نبود مامان مطمئن می شوم. او از طرز عجیب و غریب صحبت کردن های من هیچ خوشش نمی آمد. اخیرا متوجه شده ام حرف زدن هایم از کنترلم خارج شده و مامان دیدن هر روزه ی برنامه ی تلویزیونی " پدر بچه کیست؟" را مقصر می داند. در هر صورت حق با مامان است اما خب، یک دختر هم نیاز داردگاهی خوش بگذراند.
کنجکاو می پرسم:
_ حالا می خواد کجا ببرتت؟
_ پیتزا پابلو.
تُن صدای برندی در جیغ خفیف "اوه خدایا" من گم می شود:
_ چرا... چرا تو با ما نمیای؟
_ همراه شما!؟ هی، تو حالت خوب نیست!
_ تو به مطب دکتر میری، تو می تونی...
_ نه، نه لعنتی! این نفرت انگیزه!
من از رفتن به مطب دکتر متنفرم. اگر مردم به اندازه ی کافی به من خیره شوند می توانند تیوب (لوله) را ببینند، البته این نفرت فقط حس من نیست! در آن مکان لعنتی خیلی های دیگر شبیه به من هستند، همانطور درد کشیده و ناامید از دیدن آینده!
_ من قبل از اینکه به شما دو نفر برسم، می میرم...
_ هی! این رو نگو!
صدای بلند برندی توبیخ کننده و پر از حس درد و اندوه است.
آهسته می گویم:
_ هی، این فقط یه شوخی بود!
 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
اما در بسیاری موارد این طور نیست و آدم های زندگی من این مسئله را نپذیرفتند. بنابراین، من مجبورم که جلوی آن ها تظاهر کنم یا سعی کنم که نشان دهم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
_ اما اگه تو...
_ تمومش کن، من نمیام عزیزم و امیدوارم بهت خوش بگذره.
لحظه ای سکوت برقرار می شود. ناگهان متوجه می شوم این " عوضی خوش شانس من" بخاطر ترحم و دلسوزی که نسبت به من دارد، مرا دعوت کرده است. برندی نگران است که من به او حسودی کنم و خب، شاید... شاید کمی به او حسودی کنم!
اما مادربزرگم می گوید:" خوبه که یه لباس زیبای قرمز رنگ رو ببینی و فکر کنی که می خوای یه لباس شبیه به اون رو داشته باشی، اما فقط فکر کنی که اون رو می خوای و همچنین دوست داشته باشی روی بینی اون شخص یه زگیل بزرگ و بدترکیب ظاهر بشه!"
ولی من دوست ندارم یک زگیل زشت روی بینی برندی عزیزم ظاهرشود. او مدت طولانی است که برایان را دوست دارد، باین دخترک مهربان سزاوار برایان است.
لحظه ای از ذهنم می گذرد که آیا من شایستگی این را ندارم که در کنار سرنوشت بد و مزخرفم، سرگرمی داشته باشم؟ البته، معلومه که دارم! اما چی؟ من می خواهم چکار کنم؟ گریه کردن؟ من خیلی زیاد این مورد را امتحان کرده و هنوز هم، گاهی این سرگرمی مزخرف را امتحان می کنم!
در حال حاضر من یک لیست طولانی از کارهایی دارم که می خواهم قبل از مرگ همه ی آن ها را انجام بدهم. کتاب و خواندن آن ها بخشی از کارهایی است که در لیست من ثبت شده است و من دوست دارم با لـذت آن را به پایان برسانم. من می خواهم که صدها کتاب بخوانم یا حداقل صدتا!
من پس از مرخص شدن از آن بیمارستانِ لعنتی، اولین باری که بر اثر عفونت بخاطر قلب ناسازگار و بیمارم جان سالم به در بردم، شروع به شمارش کردم و الان بیست و هشتمین کتاب را می خوانم و برایم اهمیتی ندارد که چند تای آن ها داستان های عاشقانه و رمانتیک بودند.
_ لیا؟
برندی پس از مکث طولانی، اسمم را صدا می زند. با صدای کوبیده شدن درب نگاهی به ساعت صورتی رنگم که بر روی میز کنار تخت قرار داشت، می اندازم.
زمان مطالعه فرا رسیده بود و مامان صدایم می کرد. "جبر" درسی که به شدت از او متنفر بودم! اما این شدت تنفر را دوست دارم. شاید بخاطر اینکه از قبلِ بیماری ام از او متنفر بودم و این میزان نفرت، به من این حس را القا می کند که من همان آدم گذشته هستم.
آهسته در گوشی زمزمه می کنم:
_ من باید برم عزیزم، مراقب خودت باش.
و سپس با پاشنه های دمپایی رنگی ام بر روی تخت می پرم. منقار سرخ رنگ دونالد داک چسبیده بر روی دمپایی خوش رنگم با هر بار پریدنم، بالا و پایین می پرد. عروسک روی دمپایی درست شبیه شخصیت کارتونی دونالد داک است و این به من حس شادابی می دهد. مامان از آن ها برای من سه جفت خرید: دمپایی های رنگی رنگیِ میکی، دونالد و دامبو.
برندی برای راضی کردنم دوباره تلاش می کند:
_ اما...
_ نه، نه برندی، شما برید، اما تو بعدا همه چیز رو به من میگی. تمام جزئیات مورد علاقت رو، که چقدر خوب اون تو رو می بـوسه و بهت عشق می ورزه و حتی تعداد رابـطه هاتون رو و یا اینکه چند بار مچش رو موقع دید زدنت می گیری.
 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
بله، به راستی که من یک آدم غیر قابل تحمل و حسود هستم، اما با این حال آدمِ عوضی و بی احساس نیستم. خب، شاید هم کمی باشم! بدون قلب و بی احساس اما نه خیلی عوضی. در هر صورت هر طور که فکر می کنم، من یک قلب ناسازگار و مصنوعی دارم که او را جایی در حوالیِ کوله پشتی ام حمل می کنم و قلب منشا تمام احساسات یک انسان است. بله، این طرز زندگی و زنده ماندن من است.
برندی پاسخ می دهد:
_ من همیشه همه چیز رو به تو میگم لیا.
گفتن آن ها سودی برایم نداشت! اما با این حال من به حرف های او، احساساتش و خاطره هایش نیاز داشتم. با یک حرکت به سبک پولکا (نوعی رقـص)، چرخیده و به پنکه ی سقف خیره می شوم.
حتی برندی هم که اهل ریسک کردن بود و همیشه از این کار لـذت می برد، می ترسید اعتراف کند که من در چه شرایط بدی در حال دست و پا زدن هستم و این چیزی بود که باعث میشد من برای خودم ابراز تاسف کنم. من خیلی وقت است که از ابراز نگرانی ها بابت زنده بودن یا نبودنم، دست کشیده ام و متنفرم از اینکه آدم ها از گفتن حقیقت طفره می روند.
با صدای معترض مامان بلند می شوم:
_ لیا؟
_ من باید برم برندی.
از جا بلند می شوم و با چنگ زدن به قلب مصنوعی ام، خود را آماده ی روبه رو شدن با "جبر" می کنم. هی! من واقعا از این درس متنفرم. اما یکی از خواسته هایی که در لیست کارهایم ثبت شده است...
خب معلوم است که " جبر" نیست، اما فارق التحصیل شدن در دبیرستان است و من نمی توانم با دستکاری و پارتی دیپلم را کسب کنم، بنابراین برای رسیدن به او باید تلاش کنم.
نقطه ی مقابل مامان که در ورودی اتاق ناهارخوری قرار گرفته و کتابی در دست داشت، می ایستم. او آرام آرام دست هایش را روی مفصل رانش را فشار می داد. اینکار او یک عادت عصبی بود، هرچند من در این مورد ایده ای ندارم که چرا و چگونه این حالت های عصبی و وحشت زده به او دست می دهد.
از زمانی که از آخرین عفونت بیماری ام جان سالم به در بردم، او همیشه مراقبم بود و همه جا نگاه خیره اش را حس می کردم. یکی از نشانه های جدی شدن مامان، اخم کردن و ترشرویی اوست، با دیدن چهره ی اخم آلودش سرجایم می ایستم.
" چرا او خیلی عصبی و پریشان هست!؟"
_ چی؟
_ خانم استرانگ، اون در حال حاضر نمی تونه همکاری کنه.
کلمات مامان با ناراحتی و شتاب زدگی بیان می شوند. صدای شخصی از ناهار خوری به گوشم می رسد و نا امیدکننده است که صاحب صدا را نمی بینم! اوه من یک آدم کور هستم!
کنجکاو به حرکت در می آیم و به سمت ناهارخوری می روم. بی حواس خود را درون ناهارخوری انداخته و ناگهان با دیدن فضای نیمه تاریک و پسری با موهای پرپشت که بر روی یکی از صندلی ها نشسته بود، دمپایی های رنگی رنگی دونالد داکم مانند یک ماشین، ترمز دستی را می کشند!
_ اوه لعنتی!
 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
به سرعت لب هایم را درون دهانم می کشانم و خجالت زده نگاهش می کنم. امیدوار بودم که صدایم به اندازه ی کافی بلند نبوده تا کلمه ی خجالت آورم به گوشش رسیده باشد.
پسر همراه نیشخندی که روی لب هایش جای گرفته بود نگاهم می کرد. صدایم را شنیده است و آن لبخند کذایی همانند خنده هایی است که من در رمان ها خوانده ام. ذهنم از هیجانی که احساس می کنم، متوقف می شود و به سرعت حس می کنم مواد مذاب و جوشانی بر رویم ریخته شد. قسم می خورم که قلب بیمار و مصنوعی من با دو ضربه ی دیگر از جا بیرون می پرد!
او یکی از دوقلوهای افسانه ای "کنر" بود. اریک یا مت. دو پسر که در مدرسه طرفدارهای زیادی داشتند. من می توانستم آن ها را از یکدیگر تشخیص دهم ولی الان از هیچ چیز مطمئن نبودم، اینکه کدام یک از آن ها روی صندلی ناهارخوری خانه ی ما نشسته است.
ذهنم حول ظاهرم می چرخد، آیا امروز موهایم را شانه کرده ام؟
زیر ابروهایم را برداشته ام؟ و یا دندان هایم را بعد از خوردن غذا شسته ام؟ گردن بند زیبایم دور گردن باریکم است؟
دستپاچه تکان می خوردم و دهانم را می بندم و سعی می کنم با زبان کرک هایی که حس می کنم بر روی دندان هایم نشسته است را تمیز کنم.
دور از چشم های تیز او به پایین و دمپایی های عروسکی ام نگاه می کنم. با هر عقب و جلو رفتنم، منقار سرخ رنگ دونالد داک نیز همراهی ام می کرد.
باید به اتاقم برگردم؟ نه! اما چطور از نگاه تند و تیز او بر روی خودم احساس تاسف و شرمندگی نکنم!؟ و اگر اینطور باشد، حتما او با افکار مسخره ای درباره ی من اینجا را ترک خواهد کرد.
چشم هایم را از دونالد داک خندانم گرفته و به او نگاه می کنم و با دیدن نگاهش متوجه می شوم که رفتن او به دلخواه من نخواهد بود، حسی وادارم می کرد که او را با حسی شگفت انگیز تماشا کنم.
پسر جوان با دیدن نگاهم لب هایش آرام تکان می خورند:
_ سلام.
از لرزش لب هایم کلمه ی " سلام" بیرون می پرد و به تقلید از او لبخند کمرنگی می زنم و سعی می کنم کوله پشتی دست و پا گیرم را در پشت ساق پاهایم پنهان کنم.
کیف لعنتی قرمز رنگ را کمی بالا می کشم تا لوله هایی که از کوله پشتی خارج شده و به زیر پیراهنم رفته و تا پوست و سـینه ی سمت چپم امتداد یافته بود از نگاه او پنهان بماند.
سوراخ هایی را که به نظر می رسد مانند شکم دوم به من چسبیده باشد! آره، درست است! من چیزی را که باعث زنده ماندنم است را از نگاه اطرافیانم پنهان می کنم.
_ خانم استرانگ، ایشون امروز نمی تونست با شما همکاری کنه و من به جای ایشون به اینجا اومدم.
او انگار از حالت کنجکاو صورتم پی به سوالاتم بـرده و سعی می کند وجود خود را در اینجا توجیه کند. سپس رو به من می پرسد:
_ با چقدر ارفاق؟
 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
پسر جوان با نگاهی عمیق و حالتی منتظرانه برای پاسخم صبر می کند و انگار این را نشانه ی مهربانی خود می بیند و اگر اینطور باشد، حدس می زنم که او هم به من ترحم کرده و دل می سوزاند و اگر اینطور باشد، من دیگر مطمئن نیستم که از دیدن بیش از حد او لـذت ببرم.
من ترجیح می دادم که او هیچ چیز نداند و اینطور در درجه ی بهتری قرار می گرفت. برندی می گفت که در مدرسه همه و همه درباره ی بیماری و قلب مصنوعی من می دانند و این حس بدی را به من منتقل می کرد.
_ پانزده، من تو حل تکالیف مدرسه ام تنبل بودم و این تو بودی که من رو به نمره ی B رسوندی.
او دوباره لبخند می زند، لبخندی که لب های درشتش را به سمت بالا هدایت هدایت کرده بود.
_ من فکر نمی کنم که این بحث دلخواهم باشه.
کمی به سمتش حرکت کرده و سعی می کنم که حدس بزنم او کدام یک از دوقلوهای افسانه ای کنر است و فکر می کنم که چطور باید از او این سوال را بپرسم.
اما همه ی کنجکاوی هایم با صدای زنگ گوشی اش " شما با مَت تماس گرفتید." خاتمه می یابد. شاید هم اشتباه می کنم، ظاهر مت اینگونه نبود!
من از کلاس هفتم با مت هم کلاسی بوده و جذب یکی از دوقلوهای افسانه ای مدرسه شده بودم.
شاید فکر اشتباهی بود و شاید نه! ولی در کلاس دهم بود که فکر می کردم او نیز کششی به من دارد، ولی بعد متوجه شدم که من و او تفاوت های زیادی با هم داریم و مت همیشه به هر چیزی که می خواست می رسید و هرجایی که می رفت خلاف نظرات من بود.
او فوتبال را بی نهایت دوست داشت و من عاشق کلوب کتاب های بی نظیری بودم که مرا در خود غرق می کردند. او بین تمام بچه ها محبوب و درجه یک بود ولی من... نه!
آنجا بود که من قدم به قدم جلو رفتم. یک پسر در کلوب کتاب بود که خواستار من بود و من مشتاقانه او را پذیرفتم. پسری زیبا و در عین حال بامزه و بانمک که توجه ام را جلب کرده بود، اما زمانی که متوجه شدم قلب من در حال مرگ است، او نیز از قلاب قلبم رها شد!
با صدای پر صلابت و محکم پسر جوان به خود می آیم.
_ اونا کتاب های تو هستن؟
گنگ به او و نگاه پر سوالش خیره می شوم، درک درستی از سوالش نداشتم، البته تا زمانی که او با چشم هایش اشاره ای به کوله پشتی ام می کند.
اوه، لعنتی! به نظر من که سوال چرتی بود. روی کوله ی پشتیِ لعنتی وسواس عجیبی گرفته بودم و هزاران پاسخ برای سوال "او" در سرم می چرخید که همه ی آن ها با ورودِ چند لحظه ایِ مادرم به سالن ناتمام می ماند.
به پسر جوان نگاه می کنم می ترسم که باز هم سوالش را تکرار کند، کاش می شد از اینجا بیرون بروم و سوال و نگاه کنجکاوش را فراموش کنم.
اگر کسِ دیگری بود حتما چنین کاری می کرد اما من اینطور نیستم. من قرار نیست که از حقیقت فرار کنم، بنابراین صادقانه لب باز می کنم:
_ نه، اون کتاب نیست، اون... اون قلب منه!
_ اوه لعنتی!
"او" کلمه ی مورد علاقه ی من را با طرز مضحکی که بر زبان آورد، نابود کرد!
آهسته می خندم. وقتی دوباره نگاهم را متوجه ی خودش می بیند، لبخندی روی لب های وسوسه انگیزش شکوفا می شود.
بله، این هم نوعی دلبری کردن برای یک دختر است و ذهن من باز هم برای مدتی مات و ثابت می ماند. در مقابل نگاه و رفتارهای خاصش احساس ذوب شدن می کردم.
متحیرانه نگاهم می کرد.
_ اوه، تو شوخی می کنی!؟
بی حرف به او که از صورتش تعجب سرازیر بود نگاه می کنم.
_ درسته؟
سرم را با لرزش خفیفی به معنا و مفهوم "درسته!" تکان می دهم. نگاهش مات می ماند و لبخندش مانند چراغی روشن و نورانی به سرعت محو و خاموش می شود.
_ این رو جدی میگی؟
_ بله، جدیِ جدی.
و سپس به سمت میز پایه بلندی که در گوشه ی سالن قرار داشت حرکت می کنم. با یک دست کشو را باز می کنم و بی حواس کتاب ریاضی را از توی کشو بر می دارم.
 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
لعنتی! با برخورد آرام دستم به لوله ی جاروبرقی، او با شدت با زمین برخورد کرده و تمام کتاب هایی که روی میز بر روی هم تلنبار شده بودند، روی زمین پخش می شوند.
نگران به او نگاه می کنم. کوله پشتی ام درست کنار صندلیِ میز افتاده بود و او نمی توانست لوله هایی که به درون پوست بدنم فرو رفته بودند، را ببیند.
او هم مثل من تمام توجه اش را به کتاب های پخش شده داده بود و حواسش به من که در جا خشک شده ام نبود. آهسته نفسم را بیرون می دهم.
ضربان قلبم کمی تند و غیر معمول می زد، نگران به تپش هایش گوش می دهم و ضربان آن کم کم آرام می شود. آدم های اطراف من خیلی سخت با مرگ و بیماری من کنار می آیند، افرادی که شاید با مرگ خود روبه رو شوند و این برایشان سخت و غیرقابل انتظار باشد.
اما من اینطور نیستم و وضعیتم را درک کرده و قبول کرده ام، اما باز هم گاهی اوقات کمی در این مورد اذیت می شدم.
پسر جوان صفحات را ورق می زند، سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود، به طوری که من می توانستم صدای شناور شدن برگ ها در هوا را به راحتی بشنوم.
- خب... خانم، ما باید درس رو از فصل شش شروع کنیم.
نا امیدانه "بله" زیر لب زمزمه کرده و کتاب درسی ام را باز می کنم و اجازه می دهم که او از قلاب نگاه خاصم آزاد شود.
در هر سری از توضیحاتش به او اطمینان می دهم که همه ی آن ها را متوجه شده ام، او همچنان توضیح می دهد و موهای پرپشت و خوش حالتش خلاقانه روی صورتش بازی می کردند.
بوی خوبی از طرف او احساس می کنم و کمی قلبم به تپش می افتد. احساس خطر می کنم، با دست کمی سـینه ام را پنهانی لمس می کنم و او را خیره تماشا می کنم.
آرام و زمزمه وار لب می زنم:
- متاسفم!
شتاب زده دست هایم را در هم قفل می کنم:
- در مورد پدرت، لبخندت شبیه به اون هست و من لحظه ای فکر کردم که اون کنار من نشسته.

 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
اوه، لعنتی! لبخندی که رو لب هایش بود با حرف های آشفته ام از بین می رود و حس تلخی در چشمانش لانه می کند. پشیمان از حرف های بی برنامه ام لب هایم را به دندان می گیرم. من باید قبل از حرف زدن فکر کنم و بهتر است بی فکر دهانم را باز نکنم. او به قدری اندوهگین به نظر می آمد که حس پشیمانی در من پررنگ و پررنگ تر می شود.
- آره، این رو همه میگن.
خود را با برگ زدن کتاب سرگرم می کند. صدایش کمی گرفته و رو به افول است. آرام لب می زند:
- و این موضوع داره من رو از تو می خوره.
- فکر می کنم که، می تونم درکت کنم، این موضوع مثل این می تونه باشه!
و سپس به کوله پشتی که کنار صندلی قرار داشت اشاره ی ریزی می کنم. او دوباره به کوله ای که قلب مصنوعی من را حمل می کرد خیره می شود.
- واقعا یه ویروس بود؟
صدایش را غم عجیبی در بر گرفته بود، احساس می کنم که با یادآوری ام او را در هاله ای از اندوه قرار داده ام. لب هایم را با زبان خیس می کنم.
- آره یه ویروس، یه ویروس که باعث شد تموم عضلات قلبم ورم کنه و تقریبا متلاشی بشه!
نگاه او هنوز هم به کوله ی کنار صندلی بند بود.
- اون چطور کار می کنه؟
شگفت زده نگاهش می کنم، سرش پایین بود و با نگاهش کوله پشتی را زیر و رو می کرد و متوجه نگاه متعجب و عجیبم نشده بود. این اولین بار و او اولین کسی بود که در این مورد از من سوال می پرسد.
- درست مثل یه قلب، این یه پمپ هست و خونم رو از طریق رگ های من و لوله هایی که بهم وصل هستند به سرتاسر بدنم می فرسته.
سپس خلاصه ای از اتصال پمپ که در کوله پشتی قرار داشت و باتری و لوله هایی که باید حمل می کردم، می گویم. حالتی در صورتش شکل می گیرد، کمی مضطرب و نگران و سـینه اش برای همدردی سرعت می گیرد.




 
آخرین ویرایش:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
_ پس، تو یه لوله داخل بدنت داری؟
به آرامی پیراهنم را لمس می کنم، درست زیر دنده ی سمت چپ بدنم، جایی که لوله از آن قسمت وارد بدنم شده بود و امتداد این لوله ها تا به قلب مرده ام می رسیدند.
_ اون اذیتت می کنه؟ آره؟
_ آ، خب آره، اما اون برای زنده نگه داشتنِ منه پس... مشکلی نیست.
خب، من موافق این حرف بودم، گاهی اوقات برای زنده ماندن باید سختی های آن را هم پذیرفت. او هنوز مردد و خیره نگاهم می کرد.
صدای برخورد پاشنه های نوک تیز بر روی سرامیک های کف خانه توجه مان را به سمت درب ورودی جلب می کند. مامان کنار درب ورودی ایستاده و لبخند می زد. لبخندی که تنها شکل مصنوعی به لب های سرخ رنگ مامان داده بود و در آن هیچ احساسی دیده نمیشد.
_ بچه ها، شما چیزی برای خوردن یا نوشیدن نیاز ندارید؟ فکر کنم که حواستون به ساعت نیست و شکمتون رو فراموش کردید.
نگاه مادرانه و نگران مامان روی من قفل شده بود. او از اینجا بودن من نگران بود و از احساسم خبر نداشت، عجیب است که من نگرانی در این مورد در خود احساس نمی کنم.
تنها کسی که از زندگی قبل من اجازه ی نزدیک شدن به من در حال مرگ را داشت، فقط و فقط برندی بود و تنها دلیلی که من اجازه داده بودم او در کنارم باشد، سمج بودن خود او است.
برندی بارها گفته بود که من را تنها نخواهد گذاشت و تاکید داشت که حرفش را هیچوقت فراموش نکنم و البته وجود پدر و مادر که گاهی اوقات من را با اجبار با او به بیرون می فرستاند نیز تاثیر گذار بود. برندی دختر اجتماعی بود و روابط فراگیری داشت. حتی قبلا حرف بازگشت من به مدرسه نیز بازگو شده بود که من به سرعت فهمیدم و به شدت مخالف این موضوع بودم.
فارق التحصیل شدن جزء لیست کارهای من است و من خواستار آن هستم اما رفتن به مدرسه و نزدیک شدن به هم سن و سال هایم درحالی که قلبم را در کوله پشتی همراهم حمل می کنم... نه! نه! هرگز این کار را نخواهم کرد.
البته دلایل خوبی هم برای این نرفتن دارم. در کلاس هفتم، شری بلک لوسمی داشت و به کالج می آمد. او موهای سرش را تراشیده و با وجود سر بی مویش روسری و در زمستان کلاه به سر می کرد. هرکسی نمی توانست عادی و بی هیچ عکس العمل خاصی با او رو به رو شود، چقدر سخت و دشوار بود اینگونه متفاوت بودن. شری با اینکه دوست نزدیک من نبود ولی باز هم قلب بیمار من نیز به حال او ترحم می کرد. بنابراین من ترجیح می دهم به تنهایی این بار سنگین را به دوش بکشم و آدم های اطرافم را در این موقعیت قرار ندهم، آن ها درک نخواهند کرد.
 
آخرین ویرایش: