در حال تایپ رمان افسانه‌ی یاقوت سیاه جلد اول | اِلارا کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 14K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: اِلارا

از نظرتون ایده‌ی داستان چطوریه؟ روند و سیر داستان چطور؟ شخصیت پردازی ها چطور؟ توصیف مکان_ظاهر چطور؟

  • جدید و عالی

    رای: 70 68.6%
  • معمولی و خوب

    رای: 19 18.6%
  • تکراری و بد

    رای: 5 4.9%
  • معمولی و خوب پیش میره.

    رای: 40 39.2%
  • خیلی سریع پیش میره.

    رای: 3 2.9%
  • خیلی کند پیش میره.

    رای: 6 5.9%
  • خوبه، میشه شخصیت ها رو درک کرد.

    رای: 36 35.3%
  • معمولی ولی میتونه بهتر بشه.

    رای: 15 14.7%
  • اصلا نمیشه درک کنی چی میخوان.

    رای: 2 2.0%
  • خیلی خوبه، میشه راحت تصورش کرد.

    رای: 33 32.4%
  • زیاد خوب نیست، آدم یادش میره چی به چی بود.

    رای: 2 2.0%
  • خیلی افتضاح، انگار به برگه A4 سفید زل زدی.

    رای: 5 4.9%

  • مجموع رای دهندگان
    102

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
257245_afsanx.jpg نام رمان: افسانه‌ی یاقو
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
سیاه
نام نویسنده: اِلارا | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، اجتماعی_عاشقانه
ناظر: rita.ros
خلاصه:
تا حالا یه شاهزاده بودی؟ کار خیلی سخت و ناامید کننده‌ایِ، حتما داری میگی: «خب به من چه؟» یکم صبر داشته باش؛ یه زمانی خوش بخت‌ترین بچه‌ای بودم که می‌تونست وجود داشته باشه اما زیاد طول نکشید که فهمیدم نفرین شدم، نفرینی که بهتر بگم به خاطر پدر بزرگم به جونم افتاد، هر چند مشکل اصلی من زمانی شروع شد که اولین زمین لرزه زمین زیر پاهام رو لرزوند، اولین شعله‌های آتش شهرم رو بلعید و اولین قطره‌های خون ریخته شد. شاهزاده مسئول بود تا از مردمش در برابر حمله‌ی اون محافظت کنه؛ اون موقع شاهزاده من بودم.
آدرس تاپیک نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

پ.ن:
سلام عزیزان، چند تا نکته بود که قبل از شروع رمان لازم بود گفته بشه:
١_تمامی اسامی شهرها و کشورها نشعت گرفته از افکار و ایده‌های خود من هست و هر تشابهی کاملا اتفاقی.
٢_تمامی موجودات داخل رمان به جز خون‌آشام‌، گرگینه، الف و جادوگران هم ساخته و پرداخته شده‌ی ذهن خود بنده هست و از هیچ افسانه و اسطوره‌ای هم ایده گرفته نشده.
٣_این رمان جلد دومی هم خواهد داشت.
و در آخر، خوشحال میشم نظرات و نقدها و پیشنهادات شما رو بدونم.

لطفا توی نظر سنجی اینجا و تاپیک نقد هم شرکت کنین عزیزان.
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
594
43,680
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
مقدمه:
اولین اتفاق نفرین بود.
مرگ سراغشان آمد.
سرگردان شد و بی هدف.
تاریکی پنهانش کرد.
بیداری به او فهماند هر چه را نمی‌دانست.
به دنبال عشق نفرت را یافت.
و در آخر...
راوی:
قرن‌ها پیش، قبل از طلوع کامل خورشید و غروب ماه، وقتی صدای جیرجیرک‌ها و گنجشک‌ها در هم می‌آمیخت، در کشوری بزرگ و سرسبز به نام "سِلیت‌فار" جنگ بزرگی در گرفت، اما نه از جنگ‌هایی که تصور می‌کنید، جنگی عجیب و پر از رمز و راز.
جنگ بین دو قوم جادوگران و اشراف‌زادگان، این داستان نفرین جادوگریست که به دلیل مرگ تنها پسرش، یک نفر از خاندان سلطنتی را نفرین کرد.
روز تاج گذاری بود.
پادشاه پیر از سلطنت کنارگیری کرده و قرار بود تنها پسرش به جانشنی از او بر تخت سلطنت بنشیند.
به دستور پادشاه پیر همه‌ی اشراف‌زادگان به قصر دعوت بودند اما نفرت دیرینه‌ای سال‌ها درون شاه پیر ریشه دوانده بود نگذاشت هیچ یک از جادوگران بزرگ را دعوت کنند و همین شد دلیل خوبی برای جنگ و درگیری بین این دو قوم.
ستون‌های بلند و تراش خورده‌ی زمردین از بلندی فریاد کسانی که بیرون از قصر زخم برمی‌داشتند و می‌مردند می‌لرزید؛ بعد از حمله‌ی جادوگران به قصر و ساعات متداول جنگ و خونریزی، بلند شدن دود و خاکستر آتش‌هایی که از نفرت این دو قوم دور تا دور قصر شعله ور بود، یک نفر از جادوگران که پیر‌زنی فرسوده بود، موفق شد خودش را داخل قصر، سرسرا همان مکانی که آن شب شاهد جشن و جنگ همزمان بود و به خانواده‌ی سلطنتی برساند.
وقتی او به شاهزاده‌ی جوان که حالا پادشاه آن کشور بود و با لباس‌های فاخر و طلا دوزی شده‌اش بر روی تخت سلطنتش نشسته و پر سوال و با اخم به او خیره بود، نگاه می‌کرد، برق نفرت عجیبی در چشمانش می‌درخشید؛ لباس‌های جادوگر کهنه و تیره رنگ بودن، طلا دوزی نداشتن و ردای بلند سیاه رنگی که روی شانه‌های خمیده‌اش بود همه‌ی آن‌ها را می‌پوشاند، در برابر شاه جوان که روی تخت نشسته و با چندین سرباز زره پوش، نیزه و شمشیر به دست محافظت می‌شد او پشیزی هم ارزش نداشت، اما همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شد پیرزن داغ جان سوزی که چند دقیقه‌ی پیش روی دلش گذاشته بودند را فراموش کند و حرفی نزد یا حتی نفرینی نکند.
جادوگر بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه که مشغول برانداز شاه جوان بود و توجهی به سوالات او و سربازهایش نمی‌کرد بالاخره شروع به حرف زدن کرد:
_به دستور پادشاه جدید، سربازان قصر به فرزندان ما حمله کردن و اون‌ها رو به اسارت در آوردن، تو باعث شدی پسر من توی این درگیری کشته بشه، من تو رو نفرین می‌کنم، از تو هر نواده‌ای به دنیا بیاد، محکوم به دردی طاقت فرسا، در نیمه شب نوزدهمین سالروز تولدش میشه و در آخر خواهد مرد، این نفرین تا ابد پا برجا باقی می‌مونه.
شاه جوان برافروخته و خشمگین از جا بلند شد و با اشاره‌ی دست به سربازها دستور داد تا پیرزن را از قصر بیرون کنند، او فکر می‌کرد پیرزن برای صلح آمده اما ظاهرا اینطور نبود؛ بار دیگر صدای رسا و بلند پیر‌زن که وردی را سریع زمزمه می‌کرد در سرسرا پیچید و ناگهان او در میان دود سیاه و غلیظی از نظر ناپدید شد؛ دوباره سکوت در سرسرای بزرگ پیچید و باد تندی که از درب ورودی می‌وزید پرده‌های سنگین قرمز رنگ را به آرامی تکان می‌داد.
خود را با خستگی رو تخت سلطنتش رها کرد و با دست پیشانی‌اش را مالش داد تا کمی از سر دردش کم شود هر چند بی‌فایده بود؛ می‌دانست بالاخره این جنگ‌های دردآور و کلافه کننده تمام می‌شود، اصلا برای همین جای پدرش را گرفت، جانشین او شد تا نفرتش از جادوگران دامن سلطنت و مردم را نگیرد، جایش را گرفت تا آرامش به سرزمینش برگردد.
از روی تخت بلند شد و در حالی که خسته و کلافه از تالار بزرگ و به هم ریخته خارج می‌شد، نگاهش را از جام‌های شکسته و میز و صندلی‌های واژگون شده گرفت و خطاب به وزیرش دستور داد:
_میبینید که؟ جشن کنسل شده؛ به مهمون‌ها بگید با تمام وجود ازشون عذر میخوام اما دیگه جشنی وجود نداره.
از تالار خارج شد و باز سکوت آنجا را در بر گرفت.
***
شاه جوان نفرین پیرزن را نادیده گرفت، ازدواج کرد و صاحب فرزند شد؛ جشنی به مناسبت نام گذاری شاهزاده‌ی کوچکش ترتیب داد و همه‌ی اشراف‌زادگان و جادوگران را دعوت کرد.
بر خلاف پدرش او یک اشتباه را دو بار تکرار نکرد و از جنگ دوباره جلو‌گیری کرد؛ در این بین شاهزاده‌ی کوچک میان گهواره‌ی طلا و ابریشم در خواب به سر می‌برد.
پادشاه و ملکه در جایگاه خود نشسته بودند، مهمانان در سالن بزرگ در حال رقـ*ـص و پایکوبی بودند و گهواره‌ی نوزاد کمی آن طرف‌تر، کنار تخت سلطنتی ملکه قرار داشت.
بر خلاف چند سال پیش جشن پر شکوهی بود، ملکه و پادشاه با لبخندی بر لب همراه مهمان‌ها شادی می‌کردند؛ کمی که گذشت ساعت بزرگ قصر به صدا در آمد و خبر از نیمه شب داد؛ همزمان با آخرین زنگ ساعت صدای گریه‌ی شاهزاده‌ی کوچک هم بلند شد، ملکه با نگرانی نوزاد را در آغـ*ـوش گرفت و سعی در آرام کردن او داشت.
پادشاه برای اولین بار نگرانی و احساس عجیبی نسبت به نفرین آن پیرزن پیدا کرد.
نوزاد آرام نمی‌شد و مهمانان ابراز نگرانی می‌کردند، چند نفر از ملکه‌های سرزمین‌های مجاور که دوستان صمیمی ملکه بودند هم سعی کردند نوزاد را آرام کنند اما فایده‌ای نداشت و نوزاد همچنان جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد، در آخر پیرمردی از جادوگران جلو رفت و درخواست کرد تا او هم امتحان کند؛ ملکه با نگرانی جلو رفت و نوزاد را به او سپرد، پیرمرد وردی را آرام زمزمه کرد، کودک که آرام شد به آغـ*ـوش ملکه بازگشت.
پیرمرد با لبخندی پر معنا نگاه از شاهزاده‌ی کوچک گرفت و رو به شاه و ملکه کرد و گفت:
_پادشاه، جان شاهزاده در امان نیست، ایشون نفرین شدن و باید هر چه سریع‌تر این نفرین رو خاموش بشه، من می‌تونم این کار رو برای شما انجام بدم ولی به چهار تا گیاه احتیاج دارم، الماس خورشید، شامیل قرمز، تکه‌ای از تاریکی و آگلاتا.
به دستور پادشاه تمامی سربازان قصر به دنبال هر چهار گیاه تمام سرزمین را جست و جو کردند و به هر زور و اجباری که بود گیاه‌ها را برای پیرمرد جادوگر آوردند.
پیرمرد معجونی ساخت و معجون را همراه شیر به شاهزاده خوراندند.
نوزاد آرام گرفت و به خواب فرو رفت، پیرمرد کمی بعد از جشن جمله‌ای به شاه و ملکه گفت و آنجا را ترک کرد.
روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها پشت سر هم می‌آمدند و می‌رفتند، شاهزاده هر روز بزرگ‌تر و بازیگوش‌تر می‌شد و دیگر خبری از آن نفرین نبود.
شاهزاده‌ی هشت ساله، حالا دیگر آرامش را از اهالی و کارکنان قصر گرفته بود ولی همچنان محبوب همه بود؛ صفی از خدمه همیشه برای خدمت گزاری آماده بودند، پادشاه و ملکه از عشق سرشارشان برای شاهزاده‌ی کوچکشان کم نمی‌گذاشتند، خانواده‌ی خوشبختی بودند و سرزمین بزرگی از داشتن چنین شاه، ملکه و شاهزاده‌ای غرق در شادی بودند.
***
صدای خنده‌های بلند شاهزاده کل قصر را برداشت و باعث شد پادشاه و ملکه که در کتابخانه‌ی بزرگ قصر در حال کتاب خواندن بودند، سر بلند کنند و همزمان بگویند:«خدا به داد برسه، باز چه بلایی سر ندیمه‌اش آورده؟»
و همزمان از جا بلند شدند و از داخل کتابخانه بیرون آمدند، به طرف اتاق شاهزاده حرکت کردند؛ هنوز چند راهروی دیگر با اتاق فاصله بود که صدای جیغ و داد ندیمه‌ی فلک زده و خنده‌های بلند شاهزاده به گوش رسید، با هم وارد اتاق همیشه آشفته‌ی شاهزاده شدند، با دیدن ندیمه که از ترس توله سگ قهوه‌ای رنگ و پشمالویی، روی چهار پایه‌ای که برای گرد‌گیری آورده بود ایستاده و جیغ می‌کشید، خنده‌شان گرفت و شاه با کمی جدیت ظاهری رو به شاهزاده کرد و گفت:
_اذیتش نکن بچه!
شاهزاده خنده‌ای کرد و توله سگ کوچولو را بغـ*ـل گرفت و رو به مادرش یا همان ملکه گفت:
_این که ترس نداره، نگاهش کن چه قدر نازه!
توله سگ بیچاره را که زمین گذاشت، پادشاه او را بغـ*ـل کرد و همان طور که از اتاق بیرون می‌رفتند مو‌های خوش رنگ و عجیب پسرش را با دست به هم ریخت و رو به او گفت:
_درسته پسرم ولی خانم سالی ازش می‌ترسه!
و بعد در حالی که سگ کوچک جست و خیز کنان دنبالشان راه افتاده بود به طرف سالن غذا خوری رفتند تا عصرانه‌ی آن روز را در کنار یک دیگر باشند.
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
سن:
صدای پر سوال بابا من رو از فکر بیرون آورد:
_سن اتفاقی افتاده؟
سرم رو بلند کردم، با لبخند و شیطنت مخصوص به خودم، در حالی که خیره‌ به چشم‌های مشکی رنگش زل زده بودم جواب دادم:
_مثلا چه اتفاقی؟
بابا که قیافه‌ی شرارت بار من رو دید خنده‌ای کرد، سرش رو به معنی «هیچی» بالا انداخت و بیخیال مشغول خوردن ادامه‌ی غذاش شد، من هم خنده‌ای کردم و دوباره چنگال رو برداشتم و مشغول شدم... .
***
بعد از صرف نهار، برای کمی وقت گذرونی توی راهرو‌ها قدم می‌زدم که خیلی اتفاقی خانوم سالی رو دیدم، با سطل آب و چند تا جارو به سمتی می‌رفت؛ یه دفعه دلم خواست، یکم اذیتش کنم!
خیلی سریع پشت یکی از ستون‌های زمرد و صیقلی نزدیک ورودی راهرو قایم شدم و منتظر شدم تا از کنارم رد بشه، حالا فقط چند قدم با ستون فاصله داشت، نفسم رو با هیجان حبس کردم و به محض اینکه از کنار ستون قدم برداشت، با دست‌هام شونه‌هاش رو مثل یه گربه چسبیدم و با صدای بلندی کنار گوشش گفتم:
_پخ!
جیغی کشید و سطل آب و جاروها از دستش افتاد، همزمان خنده‌ی بلند من هم کل قصر رو برداشت، من هم با شنیدن جیغی که منتظرش بودم دویدم و فورا از محدوده‌ی دسترسیش دور شده و فرار کردم، اما قبل از این که خیلی دور بشم صدای بلند و پر حرصش رو شنیدم:
_سِن! صبر کن ببینم، خدایا ببین این بچه چطور من رو می‌ترسونه...
همون طور که مرتب از لیز خوردنم به واسطه‌ی چنگ زدن به در و دیوار جلوگیری می‌کردم به دویدن ادامه دادم تا جایی که دیگه صدای خانوم سالی به گوشم نمی‌رسید؛ لبخند دندون نمای روی لب‌هام در اون لحظه به هیچ وجه قابل جمع شدن نبود و این رو مدیون جیغ گوش‌خراش خانوم سالی بودم.
معمولا اولین نفراتی که به تازگی به قصر می‌اومدن و برای اولین بار به طور اتفاقی با من مواجه می‌شدن، این سوال براشون به وجود می‌اومد که: «این بچه دیگه کیه؟» و همین طور این سوال که: «چطور این قدر راحت نظم قصر رو به هم می‌ریزه؟» و اکثر اوقات هم این جوابشون بود: «من سن هستم، وارث تاج و تخت و البته سلطنت!»
افکارم رو برای چند لحظه به خاطر نقشه‌ی شومم متوقف کردم و در حالی که می‌دویدم، راهم رو به سمت مرد پیش‌خدمتی کج کردم که با یه سینی بزرگ نقره، حاوی چند فنجون چای و مخلفاتش به سمت راهروی منتهی به کتابخونه می‌رفت؛ وقتی نزدیکش رسیدم دست دراز کردم، سینی گرد و پهنی رو که کف دستش گذاشته و کمی بالاتر از سرش اون رو نگه داشته بود با یه حرکت از دستش کشیدم و در حالی که با سرعت از اون محل دور می‌شدم تک خنده‌ای تحویل صدای شکستن فنجون‌های بخت برگشته دادم.
به قدم‌هام سرعت بیشتری دادم و سینی رو زیر پاهام انداختم و بقیه‌ی راهروی طویل رو با سرعت چند برابری طی کردم که همه‌اش به لطف همون سینی نقره‌ی عزیز بود.
اون طور که مامان هر بار بعد از یه عالم نصیحت و اخطار درباره‌ی کارهای من، که از نظر اون و تقریبا تمام خدمه‌ی قصر به شیطنت معروف بود؛ می‌گفت:«این قصر بعد از این همه سال اولین بار که وارثی مثل تو به خودش میبینه» از قرار معلوم قبل از تولد من به قول خانوم سالی: «زمانی بود که خدمه‌ی این قصر آرامش داشتن.»
شاهزاده بودن باعث می‌شد انجام دادن هر کاری برای من بدون هیچ مانعی امکان پذیر باشه، از سرک کشیدن توی خزانه گرفته تا رفتن به پشت بوم قصر، آه خب، آره احتملا پسر خوشبختی هستم، خوش به حالم؛ یاد آوری قوانین عجیب و غریب، دست و پا گیر و البته مزخرفی که باید تحملشون می‌کردم باعث شد کمی حالم گرفته بشه، پوزخندی گوشه‌ی لب‌هام بشینه و بیخیال سینی نقره‌ای عزیز بشم.
من عاشق سر به سر گذاشتن بقیه بودم یا همون کاری که همه بهش می‌گفتن شیطونی، اگر دلیلش رو از من بخوان همیشه جوابم یه جمله‌است: «این کار خیلی لـ*ـذت بخش و هیجان‌انگیز.»
مثل همیشه خیلی زود بیخیال قوانین مسخره شدم و از کنار در اتاق جلسات دویدم و بقیه‌ی راه تا پیچ بعدی رو سر خوردم و با گرفتن نرده‌ی پله‌های بعد از پیچ، از سقوطم جلو گیری کردم؛ سرم رو به سمت دیوار راه‌ پله چرخوندم و داخل آینه کاری‌های روی دیوار به تصویر خودم زل زدم، اون قدرها هم که اطرافیانم می‌گفتن بچه نبودم.
چنگی به موهای قهوه‌ای مایل به قرمزم یا شاید هم همون قرمز آتشی که مامان همیشه می‌گفت و تمام مدت جلوی چشم راستم می‌ریختم زدم تا کمی مرتب بشن، فایده نداشت اما از هیچی بهتر بود؛ با شنیدن صدای چند نفر از خدمه که به گمونم حسابی به خاطر فنجون‌های شکسته عصبانی بودن و حالا هم دنبال من می‌گشتن، نیشخندی تحویل چشم‌های مشکی داخل آینه دادم و با هیجان و البته عجله بقیه‌ی پله‌ها رو دو تا یکی پایین دویدم و توی راهرو با ذوق و شوق همیشگیم که نمی‌دونستم از کجا میاد شروع کردم به دویدن؛ همون طور که می‌دویدم چشمم از پنجره‌های بلند راهرو که تا سقف حلالی می‌رسیدن به بیرون افتاد، منظره‌ی محوطه‌ی سر سبز بیرون از قصر چند لحظه‌ی کوتاه حواسم رو پرت کرد، به رو به روم که نگاه کردم با دیدن پیچ راهرو هول کردم و تعادلم بهم خورد و بقیه‌ی راه رو به حالت سر خوردن و در حالی که دست‌هام رو توی هوا برای حفظ تعادلم تکون می‌دادم طی کردم و قبل از این که به دیوار رو به رومکوبیده بشم، نمی‌دونم از کجا دوک سر راهم سبز شد و متقابلاً با سر توی شکمش رفتم و جفتمون به شدت خوردیم زمین؛ از اون جایی که من روش افتاده بودم هیچ اتفاقی برام نیفتاد و در عوض صدای ناله‌ی دوک بلند شد.
از جا پریدم و با خنده توی راهرو پیچیدم و با سرعت ازش دور شدم؛ دوک یکمی بد اخلاق بود و اگه می‌موندم حسابی از خجالتم در می‌اومد.
از کنار سربازهای جلوی در ورودی سر خوردم و قبل از این که پله‌های جلوی قصر رو سقوط کنم، روی پنجه‌ی پاهام نشستم و مثل گربه از روی پنج پله‌ی ورودیه قصر پایین پریدم، به سربازها که با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کردن، خندیدم و مسیر سنگ‌فرش شده‌ی وسط محوطه رو به طرف پرتگاه باغم نشون کردم؛ پاهام خود به خود شروع به دویدن کردن و با آخرین سرعتی که می‌تونستم می‌دویدم، باد به صورتم می‌خورد و موهای قرمز و عجیب و غریبم رو از جلوی چشمم عقب می‌زد؛ از سر هیجان بی‌دلیل همیشگیم با صدای بلندی داد زدم:
_یوهو!
کم کم می‌رفتم توی سرازیری و سرعتم خود به خود دو برابر می‌شد، سعی در کنترل سرعتم نداشتم و بیشتر داشتم به سرعتم اضافه می‌کردم.
می‌دونم توی اون سرازیری که شیب تندی هم داشت دیوانگی محض بود ولی من عاشق این هیجان بی‌دلیل بودم!
کم کم شیب از بین می‌رفت و از شدت سرعت من هم کم می‌شد.
این یه قانون بود که همیشه به همه می‌گفتم:«وقتی توی شیب تند میدویی کنترل سرعت باعث مرگه! اما اگه باهاش همراه بشی همونطور که اومد خودش میره.» البته منظورم از همه چند تا از دوست‌های نزدیکم بود که به زحمت تعدادشون به انگشت‌های یه دست می‌رسید.
به فضای باز و مسطحی که پر از سبزه و علف‌های نسبتا کوتاه بود رسیدم، به هیچ وجه نمی‌ذاشتم این قسمت از باغ قصر رو اون باغبون‌های بداخلاق با اون قیچی‌های آهنی یغورشون خراب کنن، ترجیح می‌دادم علف، چمن و سبزه‌ها بی‌نظم رشد کنن، همین بی‌نظمی بود که یه طبیعت بکر رو می‌ساخت؛ از حرکت که ایستادم دقیقا لب پرتگاه بودم!
یه محاسبه‌ی دقیق، یه منظره‌ی پر از هیجان!
دست‌هام رو به طرفین از هم باز کردم، بلند و پر سر و صدا یه نفس عمیق کشیدم و بعد دو قدم عقب رفتم خودم رو بین انبوه از سبزه و گل‌های بنفشه رها کردم؛ روی زمین دراز کشیدم و دست‌هام رو هم همونطور باز گذاشتم و به آسمون آبی خیره شدم، مثل همیشه ابرها رو به شکل‌های مختلف توصیف می‌کردم و این بار یه ابر بزرگ، شکل یه اژدهای بزرگ بود!
از جا پریدم و به طرف دریاچه‌ی نسبتا کوچیک باغ رفتم و لباس‌های اشرافی مزاحم رو از تنم کندم و توی آب شیرجه زدم.
از خنکی آب یه لحظه به خودم لرزیدم، وقتی بدنم به دمای آب عادت کرد، نفس عمیقی کشیدم و توی سـ*ـینه حبس کردم و بعد داخل آب شیرجه زدم و به طرف ته دریاچه شنا کردم!
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
این ته، پر از الماس و یاقوت های بزرگ و قیمتی بود.
راز بزرگ من!
کمی بیشتر به جلو شنا کردم تا بهتر بتونم الماس و یاقوت‌ها رو ببینم، هرچند آب اونقدر زلال بود که واقعا لازم به دقت کردن نبود.
پاهام بالا تر از نیم تنه‌ام شناور بود و صورتم رو به اون گنجینه‌ی فوق‌العاده بود، دست‌هام رو برای اینکه جریان آب تکونم نده به صخره‌های نسبتا بزرگ کف دریاچه گرفته بودم، نگاهم رو از ماهی های ریز و کوچیک بامزه‌ای که با تکون‌های سریع و خنده دار دم به این طرف و اون طرف شنا می‌کردن گرفتم و به جواهرات رو به روم زل زدم؛ انعکاس‌های رنگین‌کمان مانندشون رو روی پوست سفید بدن و دست‌هام می‌تونستم به وضوح ببینم، برق خیره کننده‌اشون مطمئاً آدم‌های سود جو رو سست می‌کرد، این‌ها رو هیچ وقت به هیچ کسی نشون نمیدادم؛ اگه حتی یک نفر از خاندان سلطنتی می‌فهمید حتما همه‌ی این‌ها رو برای ساختن یه قلعه‌ی بزرگ و غول پیکر دیگه، توی یه شهر دیگه که احتمالا توش قلعه نداریم خرج می‌کرد، ترجیح می‌دادم همیشه همینطوری دست نخورده و پر شکوه بمونن!
زیر آب نیشخند دندون نمایی زدم که آب از لای دندون‌هام داخل دهنم ریخت، هول کردم و شکل قورباغه به طرف سطح آب شنا کردم، نزدیک سطح آب که رسیدم، دست‌هام رو به لبه‌های سنگی دریاچه که یکم بلند تر از سطح آب بود گرفتم و خودم رو به زور از دریاچه انداختم بیرون، با زانو روی سبزه‌ها نشستم و چند بار نفس عمیق کشیدم، جدا داشتم خودم رو به کشتن می‌دادم، بعد از گذشت چند لحظه با فکر به چند ثانیه قبل از حرکات خودم زدم زیر خنده و پخش زمین شدم!
دیوانه نبودم، فقط یکم همچین خوشحال بودم!
در حالی که قطره‌های آب از روی پوست بدنم سر می‌خوردن و موهای خیسم به صورتم چسبیده بود، روی زمین دراز کشیده بودم؛ حس اینکه یه چیزی با چند تا پای پشمالو و خارش آورش داشت روی شکمم راه می‌رفت باعث شد چشم‌هام رو به طرف شکمم بچرخونم؛یه رتیل خوشگل داشت با آرامش روی شکمم راه می‌رفت، چشم‌هام گرد شد و آب دهنم رو به زور قورت دادم، احساس می‌کردم هر لحظه ممکن بود به سمت صورتم بپره و چشم‌هام رو از حدقه در بیاره، یکم به صورتم نزدیک تر شد، با ترس و هیجانی که نمی‌تونستم تخیله کنم سرم رو بیشتر به زمین فشار دادم و به سبزه‌ها و گیاه‌های بیچاره‌ی نزدیک دست‌هام چنگ زدم، صبر کردم تا خودش رد بشه و بره، هر چند کار سختی بود، چون پاهای پشمالوش تمام پوستم رو به خارش انداخته بود!
یکم که گذشت دیدم خیال نداره از روم تکون بخوره، کمی جرعت به خرج دادم و یه تکون کوچیک به خودم دادم که سریع از روی بدنم رفت پایین و با حرکات عجیب پاهاش ازم دور شد، ازش به شدت می‌ترسیدم، اما چارلی همیشه میگه:«بهترین دفاع در مقابل موجودی که ازش می‌ترسی این که خودت رو جای یه شی بی جون یا یه موجود مرده جا بزنی!»
همین الان به صحت حرفش پی بردم!
چارلی بهترین دوستم بود از یه خانواده‌ی معمولی که توی شهر باهاش آشنا شدم و فقط هر یک ماه یه بار که برای سرکشی به امور کشور با مامان و بابا به شهر میرم میبینمش، اونم به اندازه‌ی ده دقیقه، نه بیشتر نه کم تر!
نفس راحتی کشیدم و وقتی خیالم از بابت نبودن یه حشره‌ی عجیب دیگه راحت شد، از جام بلند شدم یه بار توی دریاچه خودم رو آب کشیدم و لباس‌هام رو دستم گرفتم، فقط شنل زرشکی و کوتاهم که تا نزدیک ساق پام بود رو پوشیدم، اگه سرما می‌خوردم مامان من رو می‌کشت!
به طرف ساختمون قصر راه افتادم و از پله هایی که کنار سرازیری بود، بالا رفتم؛ این مسیر سنگ فرش سرازیری برای درشکه و کالسکه و غیره بود، ولی معمولا من ازش استفاده می‌کردم!
در حالی که هنوز کمی خیس بودم، از موهام قطره قطره آب می‌چکید، لباس هام به تنم چسبیده بود و اصلا شبیه آدمی که چند ساعت پیش به باغ می‌رفت نبودم، از جلوی نگهبان ها رد شدم ولی دیگه براشون چیز عادی محسوب می‌شد، بعد از این همه مدت که از تولد من می‌گذشت، دیدن همچین صحنه‌هایی توی راهروها و اطراف قصر واقعا عادی بود!
داخل قصر شدم و دو تا راهرو‌ی بلند و طویل رو پشت سر گذاشتم و از وسط سالن رقـ*ـص خالی هم با چند قدم سریع و چند دور دور خودم چرخیدن گذشتم و بعد وارد در انتهای سالن شدم؛ فرش قرمز رو در پیش گرفتم و جلوی بابا یا شاه تعظیم کردم، مثل همیشه روی تخت سلطنتیش نشسته بود و منتظر این صحنه بود، کار هر روز من بود!
لبخندی زد به کنار دستش که تخت مخصوص من قرار داشت اشاره کرد و لبخند زد:
_بیا اینجا بشین!
با تعجب نگاهش کردم و ابروهام رو بالا دادم:
_ولی من که هنوز نوزده سالم نشده!؟
لبخندش عمیق‌تر شد و تکیه‌اش رو از تخت گرفت و کمی به جلو خم شد:
_فقط دو سال دیگه به اون روز با شکوه باقی مونده پسرم!
لبخندی زدم، به طرف تخت رفتم و آروم روی تختم جا گرفتم، سرم رو بلند کردم و لبخندی عمیق به سرسرای مجلل پیش روم زدم، از جایی که تخت‌های سلطنتی قرار داشت تا در دو لنگه‌ی غول پیکری که اینجا رو به سالن رقـ*ـص متصل می‌کرد و چندین متر جلوتر بود، دو ردیف طولانی ستون‌های زمردین قرار داشت.
نگاه از ستون‌ها گرفتم و به بابا زل زدم:
_این عالیه.
متعجب دستش رو به دسته‌ی کنده کاری شده و جواهر نشان تخت پادشاهی تکیه داد و به سمتم خم شد:
_تو که هر روز اینجا رو میبینی ولی هنوز به نظرت تازه و جالبه، چطور همچین چیزی ممکن؟ من که دیگه بهش عادت کردم!
خندیدم و باز به سالن خیره شدم، چهار تا پنجره بلند و بزرگ در دو طرف و پشت ستون‌ها قرار داشت که با پرده‌های ضخیم و قرمز رنگ تزئین شده بود، بین هر پنجره از سقف پرچم سرزمینمون آویزون بود، یه پرچم به رنگ زمرد که با طلا نقش یه درخت بزرگ و پر بار روش دوخته شده بود؛ نزدیک در دو لنگه‌ی ورودی سرسرا چهار تا سرباز نیزه به دست و زره پوش ایستاده بودن، دو نفر برای داخل و دو نفر برای بیرون، پایین ده پله‌ای که به تخت ها ختم می‌شد و در دو طرف، دو تا در بود که به سالن‌های دیگه راه داشت، مثل سالن اجتماعات و کتابخونه.
نگاه خیره‌ی بابا باعث شد با خنده چشم از سرسرا بگیرم، این بالا روی این تخت‌های سلطنتی حس قدرت به آدم دست می‌داد!
جارچی که حضور ملکه رو اعلام کرد، سریع از جا پریدم و به طرف راهروی منتهی به اتاقم دویدم اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که با صدای مامان سر جام خشک شدم:
_سن؟ برگرد ببینمت؟
وای حالا باید چه غلطی می‌کردم؟ اگه من رو با این وضعیت می‌دید دوباره می‌خواست اصول اخلاقی که یه شاهزاده باید بهشون عمل کنه رو دونه به دونه برام توضیح بده، این یه فاجعه بود، چون این اصول شامل سه جلد کتاب دویست برگی بود که وقتی بازش می‌کردی از شدت پر بودن صفحات سرگیجه می‌گرفتی!
با مکث و آروم به سمتش چرخیدم.
***
مامان دستش رو محکم کوبید روی صفحه صد چهل و پنج جلد دوم:
(اصول اخلاقی یک عضو سلطنتی)
و با صدای بلند و حرصی گفت:
_اشتباهه، سن تو هفده سالته و تا دو سال دیگه باید به عنوان وارث سلطنت تاج به سرت بذاری، یه همچین چیز ساده‌ای رو باید بلد باشی، یه شاهزاده هیچ وقت قبل از یه شاهدخت سوار کالسکه‌ی سلطنتی نمی‌شه!
شونه‌هام رو به گوش‌هام نزدیک کردم و یکم عقب رفتم، زیر لب با صدای کمی غر زدم:
_چه چیز مهمی واقعا!
هر سه جلد رو جلوم روی میز کوبید و گفت:
_ازت انتظار دارم تا آخر این هفته تمام این سه جلد رو حفظ بشی!
همونطور که از کتابخونه‌ی بزرگ قصر بیرون می‌رفت دست‌هاش رو توی هوا با کلافگی تکون می‌داد و غر می‌زد:
_من نمی‌دونم خانوم ویکتوریا چی به تو یاد داده!
و از کتابخونه خارج شد، با بی‌حالی روی میز ولو شدم و کم کم از روی صندلی هم سر خوردم و روی قالیچه‌ی آبی رنگ و گرد وسط سالن دراز کشیدم.
نگاهم رو از دیوارهای قفسه مانند و مملو از کتاب گرفتم و به سقف بلند و گنبد مانندی که نقش اقیانوسی پهناور و چندین کشتی با بادبان‌های سفید رو نشون می‌داد خیره شدم؛ اگه خانوم سالی من رو با این وضع می‌دید می‌گفت:«تمام عمرم تو رو خندون و شاد دیدم، بلند شو خودت رو جمع و جور کن!»
نفسم رو با شدت بیرون دادم که موهای روی صورتم به عقب پرت شدن.
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
نمی‌دونم چند ساعت توی همون حال به سر می‌بردم، نگاهم رو چرخوندم و از پنجره های بلند انتهای کتابخونه به بیرون خیره شدم، خورشید داشت غروب می‌کرد و پرتوهای نارنجی، صورتی و طلایی رو از شیشه داخل کتابخونه می‌نداخت؛ خمیازه‌ای کشیدم که بی هوا در کتابخونه با ضرب باز شد و صدای زنونه‌ای که گفت:
_بانوی من شاهزاده که اینجا نیستن!
مامان با صدای کلافه‌ای گفت:
_همین جاست خانوم ژانت، بقیه‌اش رو به شما می‌سپارم!
در با صدای تلق تلقی بسته شد و همزمان صدای همون زن نا آشنا بلند شد:
_شاهزاده سن؟ شما کجایین؟
قالیچه پشت میز بود و منم روش دراز کشیده بودم، پس من رو نمی‌دید، صدای پاشنه‌ی کفش‌هاش که به من نزدیک میشد می‌تونستم بشنوم، صدا نزدیک سرم قطع شد، چشم‌هام رو بسته بودم که با صدای بلند کوبیده شدن پاشنه‌ی کفشی که خیلی نزدیکم بود شوکه چشم‌هام رو باز کردم:
_شاهزاده؟ اصول اخلاقی شماره هفت، یک شاهزاده هیچ وقت روی زمین و در مقابل اشخاص دیگه دراز نمی‌کشه!
بیخیال و با چشم‌های خمـار نگاهش می‌کردم، کت و دامن تنگ قهوه‌ای تیره، کلاه لبه دار و پهنی که روش پر از گل های رز سیاه رنگ پارچه ای بود و یه پر کلاغ هم بهش وصل بود، چشم‌هام رو بستم که یکی از پاهاش رو که دقیقا کنار صورتم بود دوباره محکم کوبید به زمین که صدای بلندی داد، بلند و با عصبانیت گفت:
_اصول اخلاقی شماره‌ی چهار، یک شاهزاده هیچ وقت به حرف های دیگران بی توجهی نشون نمیده!
چشم‌هام رو که دوباره روی هم افتاده بود، باز کردم و با بی‌حالی سر جام نشستم و خمیازه‌ای کشیدم، هنوز پنج ثانیه از خمیازه‌ام نگذشته بود که با چوب نازک و میله مانندی زیر چونم کوبید و با داد گفت:
_اصول اخلاقی شماره شش، یک شاهزاده هیچ وقت خمیازه نمی‌کشه، این دور از ادب و نزاکت که دهنتون رو جلوی بقیه اینقدر باز کنین!
اگه همینطوری پیش می‌رفت می‌خواست از نفس کشیدنم هم ایراد بگیره، اخمی کردم و با حرص سر پا ایستادم و دست به سـ*ـینه و با صدای بلند گفتم:
_قانون شماره‌ی هشت، مبنی بر اصول آموزشی، یک معلم هیچ وقت حق داد زدن سر یک شاهزاده رو نداره!
جا خورد ولی کوتاه نیومد و گفت:
_شاهزاده سن، من از امروز معلم شما هستم تا بهتون سه جلد کتاب...
نموندم تا به بقیه‌ی حرف‌هاش گوش بدم و از پله‌های مارپیچ کتابخونه بالا رفتم و گفتم:
_میدونم، میدونم، اصول اخلاقی یک عضو سلطنتی!
کتاب ها رو از روی میز برداشت و دنبالم از پله ها بالا اومد و گفت:
_اصول اخلاقی شماره‌ی یک چیست؟
با بی‌حوصلگی گفتم:
_یک شاهزاده باید راست بایستد و محکم قدم بردارد، با اقتدار راه برود، با قاطعیت حرف بزند، مناسب با مقام یک شاهزاده لباس بپوشد و هیچگاه دستانش را به کمر نزند، محترم باشد، الفاظ زشت بکار نبرد، داد نزند، بلند نخندد.
مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم:
_کامل بود؟
با چشمای گرد نگاهم میکرد و بعد با تته پته گفت:
_شما که همه‌ی اصول رو کامل بلدین، پس چرا ملکه به من دستور دادن بهتون آموزش بدم؟
با نیشخند گفتم:
_اگه درست یادم باشه اسمتون ژانت بود، خانوم ژانت من اصول رو کامل بلدم ولی حوصله‌ی عمل کردن بهشون رو ندارم!
اخماش توی هم رفت و از پله ها سرازیر شد و از کتابخونه خارج و بعد از چند دقیقه همراه خانوم ویکتوریا که اونم اخم کرده بود، دوباره برگشت و با همون اخم ها و صدای بلند گفت:
_راست بایست!
بی توجه بهشون کتاب قطوری برداشتم و خودمو روی صندلی نئنویی مخصوصم انداختم و لم دادم و مشغول خوندن کتاب شدم...
باورم نمیشه، باورم نمیشه مامان یه همچین اجازه ای به اون دو تا عفریته داده باشه، روی تختم نشستم و چکمه هام رو در آوردم و گوشه ای پرت کردم، شلوار چسبون سفیدم رو تا بالای زانو تا زدم و به پشت ساق پام نگاه کردم، چند تا زخم ریز برداشته بود، قرمز شده بود و میسوخت!
تمام روز رو اون دو تا داشتن مجبورم میکردن که اون اصول مسخره رو رعایت کنم، اگه سرپیچی میکردم با ترکه پشت پام میزدن، ترجیح میدادم بمیرم تا به حرفای اون دو تا عجوزه گوش بدم!
با عصبانیت داد زدم:
_جین؟ جین؟
در اتاقم سراسیمه باز شد و جین ندیمه‌ی مخصوصم که دختر بچه‌ی دستو پا چلفتی بود اومد داخل، تعظیم کرد و گفت:
_امری بود سرورم؟
با عصبانیت گفتم:
_یه فکری به حال پاهام بکن!
چشمش که به پاهام افتاد هینی کشید و به صورتش کوبید و بیرون دوید.
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
یکم بعد با خانوم سالی و یه خدمتکار دیگه برگشت، ظرف آب گرم رو جلوی پام گذاشتن، جین و خانوم سالی با دستمال تمیز اول زخمام رو شستن و بعد با یکم خرت و پرت و گیاه یه چیزی شبیه به کرم درست کردن و روی زخم هام گذاشتن، از شدت سوزشش، فریادی کشیدم و به ملافه چنگ زدم، با پارچه ی سفید و خیلی نازکی جفت پاهامو بستن و بعد وسایل رو جمع کردن و منتظر بهم خیره شدن، سرمو تکون دادم و بیحال گفتم:
_میتونین برین!
روی تختم دراز کشیدم و پتوم رو روی سرم کشیدم، مامان هیچ وقت تا این حد با من بد نبود، حالا اگه چند تا اصول رو رعایت نمیکردم باید یه همچین کاری میکرد؟
مطمئن بودم بابا خبر نداره، منم نمیخواستم مثل بچه های لوس برم پیشش و شکایت کنم، ولی عمرا اگه بزارم اون دو تا عجوزه واسه خودشون دستور بدن، هر چی نباشه شاهزاده منم نه اونا!
با فکر کردن به کار های مامان ذهنم رو خسته کردم، تا جایی که کم کم چشم‌هام سنگین شد و خوابم برد.
صبح مثل همیشه زود تر از خورشید بیدار شدم، حداقلش یه عادت خوب داشتم که بالاخره به کارم اومد!
از تخت پایین پریدم ولی با تیر کشیدن پاهام دوباره روی تخت نشستم، کمی پاهام رو ماساژ دادم، دوباره از اون کرم زدم که از دردش دادم بلند شد، خیلی میسوخت ولی کم کم عادت میکردم، آروم از تختم پایین اومدم و لباس های همیشگیم رو پوشیدم، چکمه هام رو هم که جفت شده و تمیز کنار کمدم بود رو آروم و با احتیاط پام کردم و بی سر و صدا بر خلاف همیشه از اتاقم بیرون رفتم!
راهروی همیشگی رو اینبار آروم طی کردم و به دوک که اینبار با تعجب نگاهم میکرد و انتظار داشت دوباره اول صبحی با سر برم تو شکمش نگاه کردم، ابرو هاش اول از تعجب بالا پرید و بعد با نگرانی که تا حالا ازش ندیده بودم نگاهی بهم کرد و وارد اتاق کارش شد؛ پیچ راهرو رو بر خلاف همیشه آروم و بی دردسر رد کردم و از کنار سرباز های متعجب هم رد شدم، پنج پله‌ی قصر رو آروم پایین رفتم و به جای سراشیبی اینبار از پله ها پایین رفتم، همیشه ازشون بالا میرفتم و تا حالا پایین رفتن ازشون رو تجربه نکرده بودم!
در باغم یا همون پرتگاه پشت قصر مثل همیشه چهار تاق باز بود، چون نباید چیزی وقتی میدویدم سر راهم میبود ولی حالا... .
وارد باغ که شدم بر خلاف همیشه در باغ رو بستم و قفل کردم، به طرف لبه‌ی پرتگاه رفتم، همون جای همیشگی ایستادم ولی اینبار اون هیجان قبل رو نداشت.
بی حوصله دو قدم عقب تر روی زمین دراز کشیدم و به آسمون ابری خیره شدم، ابر‌ها اونقدر توی هم بودن که نمیشد شکلی براشون ساخت، قلتی زدم و به پهلو شدم و به دریاچه خیره شدم، لبخندی روی لبم اومد و به طرفش چهار دستو پا حرکت کردم، لباسامو در آوردم و اینبار بجای شیرجه آروم و با سر توی آب خزیدم، سردی آب لرز به تنم انداخت که باعث شد لبخندم عمیق تر بشه، نفسی گرفتم و تا ته دریاچه شنا کردم و خیره به الماس و یاغوت های رنگارنگ شدم.
جلو تر شنا کردم و با نوک انگشتام سطح صاف و صیقلیشون رو لمس کردم، خیلی قشنگ بودن و نور آفتاب درخششه اونا رو بیشتر میکرد، اون یه قسمت، آب به رنگ‌های خیلی قشنگی در اومده بود، عقب رفتم و لبخند دندون نمایی زدم، آب که توی دهنم رفت با هول به سطح آب شنا کردم، خودمو انداختم بیرون از آب و تک خنده ای کردم، نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم!
با قطره هایی که روی پوستم میچکید چشمامو باز کردم و به آسمون بارونی خیره شدم، با خنده بلند شدم و خودم رو توی دریاچه شستم و اینبار لباسامو کامل پوشیدم و شنلم رو هم روشون پوشیدم، کلاهش رو روی سرم کشیدم و قدم زنان از باغم خارج شدم، از باغ که بیرون اومدم در رو قفل کردم و کلید رو هم برداشتم و رو به دو تا نگهبانی که کنار در باغم همیشه ایستاده بودن و نگهبانی میدادن با لحن مسخره‌ای گفتم:
_میترسم خانوم ژانت بیاد اینجا و بگه، اصول شماره ی کوفت و درد، یک شاهزاده حق نداره باغش اینقدر خوشگل باشه!
سرشون رو از زور خنده انداختن پایین، بیخیال گفتم:
_راحت باشین، من از خودتونم!
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
ریز ریز می‌خندیدن اما یه دفعه سیخ ایستادن؛ حدس میزدم کی پشت سرم ایستاده، این رو از صدای کفش های پاشنه بلندش که چند دقیقه‌ی پیش نزدیک میشد فهمیدم؛ بر خلاف همیشه با رعایت تمام اون اصول مزخرف ایستادم و کمی بعد همون طور که انتظار داشتم صدای خانوم ژانت یا همون عفریته بلند شد:
_شاهزاده شما اینجا چیکار میکنین؟
با اخم برگشتم سمتش و گفتم:
_فکر نمیکنم اینکه من کجا چیکار میکنم به شما مربوط باشه!
جا خورد و داشت توی من دنبال ایراد میگشت که چشمش به باغم افتاد و قیافشو جمع کرد:
_شاهزاده فکر نمیکنین این باغ نامرتب مناسب شما نیست؟
اون دو تا سرباز نگون بخت که شنونده ی حرف های ما بودن با صورت های سرخ از زور خنده، سعی میکردن چشمشون به خانوم ژانت نیوفته، لبخندی زدم و گفتم:
_فکر نمیکنین دارین زیادی تو کار من دخالت میکنین؟
و همون طور با اقتدار و محکم به طرف پله ها رفتم، خونسرد ازشون بالا رفتم و به طرف قصر راه افتادم، از کنار سربازا رد شدم و فرش قرمز رو در پیش گرفتم و چند قدمی به تخت پادشاهی، جلوی بابا تعظیمی کردم و صاف ایستادم، بابا متعجب و با اخم نگام میکرد رو به تخت مخصوصم اشاره کرد، متوجه منظورش شدم و سری به تعظیم فرود آوردم و آروم از ده پله ی جلوی تخت ها بالا رفتم و محکم با اقتدار روی تخت سلطنتیم نشستم، بابا با اخمی عمیق سر تا پامو برانداز کرد و تا خواست چیزی بگه مثل همیشه جارچی ورود ملکه رو اعلام کرد، مامان با کنجکاوی به من نگاه کرد و بعد با لبخندی سر جای خودش روی تخت مخصوصش کنار بابا نشست، یکم بعد آروم از جام بلند شدم و رو به بابا تعظیمی کردم و گفتم:
_سرورم اجازه ی مرخصی دارم؟
بابا نگاه نگرانش رو بهم دوخت و پرسید:
_اتفاقی افتاده سن ؟
با لحن معمولی و رسمی گفتم:
_خیر سرورم.
بابا از جا بلند شد و با اخم رو به مامان که با تحسین و لبخند نگام میکرد گفت:
_الینا، بین شما دو نفر اتفاقی افتاده؟
مامان متعجب به سمت به بابا نگاه کرد و با لبخند گفت:
_فقط داره یاد میگیره مثل یه شاهزاده رفتار کنه!
بابا نگاهش روی من چرخید که هنوز همون طور محکم پر راست ایستاده بودم و منتظر بودم اجازه‌ی مرخصی بده!
مامان نگاهی به پاهام انداخت و با لبخند رضایتمندی گفت:
_انگار ترکه ها جواب داده!
به پاهام نگاهی انداختم، پانسمان پاهام از زیر شلوار چسبون نم دارم کاملا معلوم بود، بابا آروم رد نگاهم رو گرفت و بعد چشماش گرد شد و با عصبانیت گفت:
_سن، شلوارت رو بزن بالا ببینم!
تا خواستم چیزی بگم اخمی کرد که لال شدم و آروم و مطیع روی تخت نشستم و شلوارم رو تا روی زانو بالا دادم، پانسمانم که معلوم شد بابا با صورت قرمز از خشم به سمت مامان چرخید با انگشت به پاهام اشاره کرد و گفت:
_این چیه؟
مامان که از واکنش بابا متعجب بود گفت:
_به خاطر سرپیچی از معلمش تنبیه شده ، همین!
بابا ناباور به مامان نگاهی کرد و با خشم گفت:
_همین؟ میگی همین؟ این چه بلاییه که سرش آوردی؟
مامان از جا بلند شد و با تحکم گفت:
_اون یه شاهزادست و باید یاد بگیره مثل یه شاهزاده رفتار کنه!
بی توجه به بابا که از عصبانیت رو به انفجار بود از سرسرا خارج شد، شلوارم رو پایین دادم و از جا بلند شدم و با همون اقتدار زوری، رو به بابا گفتم:
_برای من مهم نیست سرورم، میتونم مرخص بشم؟
بابا خیره به زمین گفت:
_کی اینکار رو کرد؟
با صدای آروم فقط گفتم:
_مهم نیست!
بابا با اخم به طرفم برگشت و با خشم گفت:
_یا اسم اون آدم رو میگی یا همه ی کسایی که بهت تا حالا آموزش دادن رو میندازم سیاهچال!
متاسفانه چاره‌ی دیگه ای برام نمونده بود، اصلا دلم نمیخواست نقش یه آدم لوس رو بازی کنم که از معلمش به پدرش شکایت میکنه اما ناچار زمزمه کردم:
_خانوم ژانت و خانوم ویکتوریا!
رو بهم اینبار با لحنی مهربون و آروم گفت:
_برو اتاقت و استراحت کن، خانوم سالی رو میفرستم تا زخمات رو برات تمیز کنه، خودم هم قبل از خواب بهت سر میزنم.
تعظیمی کردم و خواستم برم که بازوم رو گرفت و گفت:
_میشه دیگه اینکار رو نکنی؟
اخمی کردم و گفتم:
_ خیر سرورم!
و به طرف راهروی همیشگی رفتم، بعد از پیچ به طرف اتاقم رفتم که خانوم سالی و جین رو پشت در دیدم، با دیدنم بهم تعظیمی کردن و جین گفت:
_برای تعویض پانسمانتون اومدیم!
سری تکون دادم و وارد اتاقم شدم، اقتدار رو کنار گذاشتم و خودمو روی تخت پرت کردم و نفسمو با شدت بیرون دادم.
***
از اون اتفاق سه روز میگذره و الان آخر هفته هست و من جلوی مامان توی کتابخونه نشستم و اون تمام رفتار هامو زیر نظر داره، بی توجه بهش مشغول مطالعه ی کتاب قطور و مورد علاقم بودم، ورق زدم و مشغول ادامه ی داستان شدم، مامان از جا بلند شد و بی حرف از کتابخونه خارج شد.
خورشید غروب کرده بود، کتاب رو بستم و کش و قوسی به خودم دادم، از روی صندلی بلند شدم و خمیازه کشان از کتابخونه خارج شدم، به طرف بیرون از قصر راه افتادم، از کنار اتاقم میگذشتم که فکری به سرم زد؛ داخل اتاقم رفتم و با آخرین سرعت لباس‌هام رو با لباس های سلطنتی که تازه سفارش داده بودم و برام دوخته بودن عوض کردم!
کت بلند مشکی که تا پاشنه ی پام میرسید و این ویژگیش رو خیلی دوست داشتم، پشتش از گودی کمرم تا ته چاک خورده بود، آستین حلقه ای بود و یقه اش صاف می‌ایستاد و تا یکم بالای چونم بود، خیلی با خیاط غرغرو‌ی دربار کلنجار رفته بودم تا گند نزنه به لباس، چون مدام اصرار میکرد یه یقه‌ی معمولی براش بدوزه، شنل زرشکی هم داشت که تا نوک پام بود و به شونه‌ی راستم وصل میشد، دو تا مچ بند پهن و مشکی چرم، چکمه های چرم و مشکی که کنارش ضبدری بند زرشکی میخورد، یکم هم پاشنه داشت و تا زانوم بود، لباسم رو تکمیل میکرد.
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
خنده ای از حرکات خودم کردم، مثل دخترا شده بودم و مدام خودم و لباس‌هام رو برانداز میکردم، سری از تاسف برای خودم تکون دادم و کت رو پوشیدم، مچبند ها رو هم به دستام بستم و چکمه ها رو هم پام کردم، اولین بار بود یه همچین لباسی میپوشیدم، تو آیینه ی بزرگ اتاقم به خودم نگاه کردم، ترسناک شده بودم، مغرور و خودخواه به نظر میومدم، خوب بود!
از اتاق بیرون اومدم از کنار خدمه و دوک که با بهت نگام میکردن با همون اقتدار و غرور رد شدم و از قصر بیرون رفتم، اینبار به طرف راه سنگ فرش شده ی جهت مخالف باغم راه افتادم، از کنار وزیر اعظم رد شدم و اون بهت زده کاغذ های توی دستش رو بی حواس روی زمین ریخت، با دیدن وزیر اعظم دلم میخواست از خنده منفجر بشم، ازش خوشم نمیومد، دو رو و چاپلوس بود، با اینکه شاید خبیصانه باشه که اینو بگم، ولی دلم میخواست یه جوری از شرش خلاص بشم!
از کنار یه گروه ندیمه که جعبه های میوه و مواد غذایی رو میبردن رد شدم و اونا در کمال تعجبم با دیدنم اول وحشتزده جیغ خفیفی کشیدن و بعد با هول و ولا تعظیم کردن، نگاهم رو از واکنش های عجیب و جالبشون گرفتم و رو به کالسکه چی که چرت میزد با صدای بلند گفتم:
_منو ببر به شهر!
از جا پرید و با تته پته بله سرورمی گفت و درست سر جاش نشست، دربون در کالسکه رو برام باز کرد، دو پله ی کوچیک رو بالا رفتم روی صندلی جا گرفتم، چهار سرباز که لقب گارد سلطنتی رو به خودشون اختصاص داده بودن، آماده ی حرکت شدن و وقتی دربون پشت کالسکه سوار شد، کالسکه‌چی بالاخره راه افتاد، برای اولین بار بدون بابا و مامان از قصر رفتم بیرون.
داخل شهر دود گرفته که شدیم مردم با دیدن کالسکه‌ی سلطنتی عقب رفتن و تعظیم کردن، رو به کالسکه چی گفتم:
_وایسا!
کالسکه که ایستاد دربون در رو باز کرد و پیاده شدم، چند تا دختر که از خانواده های اشرافی بودن با چشمای گرد نگاهم میکردن و کم کم با هزار تا افاده جلو اومدن و تعظیم کردن و با لبخندی سراسر دروغ و تهوع آور گفتن:
اولی: شاهزاده سن باعث افتخار منه شما رو ملاقات میکنم!
دومی: اوه خدای من، باعث افتخاره که از نزدیک ملاقاتتون میکنم شاهزاده!
سومی: باورم نمیشه از نزدیک میبینمتون شاهزاده!
فقط سری به معنای تشکر تکون دادم و به طرف مزرعه ی بزرگی که اون نزدیکی بود حرکت کردم اما سریع مکث کردم و رو به دختر لوس سومی گفتم:
_میدونین راه مزرعه ی طلایی دقیقا از کدوم طرفه؟
دختر اولی و دختر دومی در گوش هم پچ پچ میکردن و مدام براندازم میکردن و انگار چیز جالبی ببینن ذوق میکردن، نفر سوم بالاخره دهن باز کرد و با تته پته گفت:
_اونجا یکی از زمین های پدرمه!
یکی از ابرو‌هام رو بالا دادم و در حالی که هنوز نگاهم به اون دخترهای عجیب و غریب بود و توی بهت این بودم که چرا یکیشون داشت از حال میرفت گفتم:
_آها، پس میتونین راه رو نشون بدین؟
بی حرف جلو تر از من راه افتاد و منم بالاخره چشم از اون دختر گرفتم و سرم رو تند تند تکون دادم تا حواسم بیاد سر جاش، با سه تا از اون سرباز ها دنبالش حرکت کردم.
به مزرعه که رسیدیم دختره رو به چند تا مردی که اونجا مشغول کار بودن چیزی گفت و بعد با لبخندی چاپلوسانه گفت:
_با پدرم کاری دارین؟
_خیر.
متعجب نگاهم میکرد، خیره به مزرعه ی بزرگ و طلایی رنگ گندم گفتم:
_اینجا پسری به اسم چارلی کار میکنه، با اون کار دارم.
لبخندی پر از استرس زد و رو به مردی اشاره زد، مرد که دوان دوان خودش رو کنار ما رسوند، گفت:
_برید این پسره چارلی رو بیارید، دوباره معلوم نیست چیکار کرده، برو بیارش دیگه، چرا هنوز ایستادی منو نگاه میکنی؟
مرد ترسیده به من که تعجب کرده بودم نگاهی کرد و بعد از تعظیمی به طرف وسط مزرعه رفت، احتمال میدادم چارلی هنوزم دست از کنجکاوی و شکاکی به اتفاقات اطرافش برنداشته که این دختر اینطوری حرف میزد، آه این پسر از منم بد تر بود، حداقل من تو هر کاری سرک نمیکشیدم!
اون مرد با دو نفر دیگه بازوی یه پسره رو که حدس میزدم چارلی بیچاره باشه گرفتن و کشون کشون آوردنش اینطرف، درست حدس زده بودم، چشمم که به چارلی ترسیده افتاد با اخم و صدای بلند گفتم:
_ولش کنین، این چه طرز برخورده؟
دختره ترسیده و نگران خواست چیزی بگه که بی توجه به طرف چارلی که هنوز سرش پایین بود و کتفش رو میمالید رفتم و با خوشحالی گفتم:
_چارلی، دوست خوبم حالت چطوره؟
فورا سرش رو بلند کرد و با دیدنم با اون لباس‌ها، آب دهنش رو قورت داد و تعظیمی کرد، با این کارش اخمام رفت توی هم، رو بهش گفتم:
_دیگه اینکار رو نکن، خب بگو ببینم تو این مدت چه کار میکردی؟
به طرفم اومد و قبل از اینکه چیزی بگه محکم بغلش کردم و با دستم چند ضربه به کمرش زدم و اونم با بهت ازم جدا شد وگفت:
_شاهزاده سن، چرا شما؟ خبر میدادین من خودم بیام قصر!
اخمی کردم و با لحنی صمیمی دستم رو پشت کمرش گذاشتم و همون طور که به طرفی میرفتیم گفتم:
_چارلی محض رضای خدا، اینقدر رسمی نباش!
لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت، رو به اون دختر با لحن جدی و پر اقتدارم که جدا حالم ازش بهم میخورد گفتم:
_پدرت میتونه چند ساعت از من و دوستم پزیرایی کنه؟
آب دهنش رو قورت داد و دستش رو به طرف امارت مجلل انتهای جاده ی خاکی که از دور معلوم بود گرفت و گفت:
_باعث افتخاره شاهزاده، بفرمایین!
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
وارد امارت که شدیم، مردی میانسال با لباس های پر زرق و برقی به استقبالمون اومد، به اتاقی راهنمایمون کرد و به خدمه‌اش دستور داد از ما پزیرایی کنن، بعد رو به روی من نشست و گفت:
_خیلی باعث افتخاره که شما اینجایین، چارلی چه کار کرده که شما به خاطرش به زحمت افتادین؟
و نگاهی خشمگین به چارلی که کنارم نشسته بود و سرش رو زیر انداخته بود کرد، با اخمی عمیق و لحنی خشک و جدی گفتم:
_اومدم چارلی دوستم رو ببینم جناب!
چشم‌هاش از تعجب گرد شد، چارلی با حرکات لب ازم تشکر میکرد، رو به همون مرد گفتم:
_و قراره با خودم به قصر ببرمش، البته اگه خودش مشکلی نداشته باشه!
چارلی با بهت نگاهم کرد و بعد لبخندی زد و فورا از جاش بلند شد و جلوم زانو زد و گفت:
_باعث افتخارمه شاهزاده!
آه، چارلی دیگه داشت بیش از حد زیاده روی میکرد، بلند شدم، بازو هاش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم و با اخم گفتم:
_بهت گفتم اینکار رو نکن چارلی!
اون مرد بلند شد و خیلی جدی گفت:
_جسارت منو ببخشید شاهزاده، ولی چارلی به من ده سکه بدهکاره و باید تا وقتی بدهیش صاف میشه اینجا کار کنه!
از بند چرمی آویزون به کمربند شلوارم یه کیسه‌، سکه‌ی طلا برداشتم و روی میز گذاشتم، رو به مرد گفتم:
_اینم از بدهی!
مردک فکر کرده من احمقم، اون قدری که چارلی براش کار کرده بود نه تنها بدهی تا الان صاف شده بود، بلکه باید خود چارلی از این یارو یه چیزی هم میگرفت، پوف به هر حال از اینطور آدم‌های فرصت طلب همه جا پیدا میشه، چه توی یه محله‌ی فقیر نشین چه توی قصر!
دستم رو پشت کمر چارلی گذاشتم و به طرف خروجی رفتیم.
بعد از چند ساعت گشتن داخل شهر دود گرفته، سوار کالسکه شدیم و برگشتیم به قصر، وقتی به قصر رسیدیم و کالسکه ایستاد، چارلی با ذوق و هیجان گفت:
_خدای من، چقدر اینجا با شکوهه!
از کالسکه پیاده شدیم و به طرف قصر راه افتادیم، چارلی مدام به اطراف نگاه میکرد، کنار گوشش گفتم:
_از اینجا به بعد اشخاص مهم رو زیاد میبینی پس حواست باشه خرابکاری نکنی!
همون لحضه دوک از کنارمون رد شد و چارلی هول هولکی تعظیم کرد، منم ریز ریز بهش می‌خندیدم.
وارد قصر شدیم و فرش قرمز رو در پیش گرفتیم و جلوی بابا از حرکت ایستادیم، چارلی زانو زد و من هم مثل قبل تعظیم کردم و گفتم:
_درود بر شاه سرزمینم!
بابا با تعجب اول به سر تا پای من و لباس‌هام و بعد به چارلی نگاه میکرد، چند لحظه خیره نگاهمون کرد و خونسرد گفت:
_پسرم معرفی نمیکنی؟
چارلی از روی زمین آروم بلند شد و گفت:
_پادشاه به سلامت باد ، چارلی دومینگز هستم!
بابا لبخندی زد و رو به من گفت:
_خب؟
_پدر اگه اجازه بدین چارلی توی قصر بمونه!
سری تکون داد و گفت:
_چه کاری بلده؟
رو به چارلی نگاه کرد و منتظر شد، چارلی هم شروع کرد به حرف زدن:
_هنر‌های رزمی رو کامل بلدم سرورم، آهنگری هم تا حدی میدونم و گیاه شناسیم هم خوبه قربان!
بابا کمی فکر کرد و بعد گفت:
_میسپرم یه امتحان ازت بگیرن و اگه قبول شدی میتونی بشی محافظ شخصی سن.
چارلی تعظیمی کرد و با خوشحالی گفت:
_باعث افتخارمه سرورم!
بهش اشاره کردم که راه بیوفته تا بریم که بابا گفت:
_سن؟ این لباسا کجا بودن؟
رو به بابا گفتم:
_تازه سفارش داده بودم پدر!
سری تکون داد و ما هم با تعظیمی به طرف اتاقم راه افتادیم،توی راهرو مامان رو دیدیم و جفتمون تعظیمی کردیم، بقیه‌ی راه رو تا اتاق میرفتیم که مامان گفت:
_سن این چه لباسیه؟
از حرکت ایستادم و متعجب به سمتش برگشتم:
_چطور مگه؟
_فکر نمیکنم مناسب یه شاهزاده باشه ، رنگای تیره نپوش!
با اخم گفتم:
_من رنگ تیره رو ترجیح میدم!
و در مقابل قیافه ی بهت زدش دستمو پشت کمر چارلی مبهوت گذاشتم و وارد اتاقم شدم و در رو هم بستم، مثل همیشه توی اتاق اقتدار و کنار گذاشتم و شل و ول رفتم طرف تختم و روش ولو شدم و سر خوردم رو زمین و پهن زمین شدم و به سقف زل زدم، چارلی تک خنده ای کرد و گفت:
_شاهزاده سن؟ حالتون خوبه؟
_فقط سن، وقتی منو تو تنها هستیم فقط سن صدام کن، اینقدر هم رسمی نباش چارلی، واقعا خسته کنندس!
چارلی به طرفم اومد و بالای سرم روی پنجه ی پا نشست و گفت:
_شاهزاده، نه همون سن، سن توی این مدت چه اتفاقی برات افتاده؟ خیلی عوض شدی، یعنی اون بیرون رفتارت تغییر کرده بود ولی اینجا نه، لباسای تیره میپوشی در صورتی که قبلا سفید اصلی ترین رنگ توی لباسات بود، چیزی شده؟
بی حرف نشستم و چکمه هام رو در آوردم و شلوارم رو بالا زدم و به کبودی های پشت پام اشاره کردم:
_تنبیه مامان برای اینکه، اونطوری که تو میشناختی بودم!
مبهوت به کبودی به جا مونده از زخم و کوفتگی ترکه ها خیره شده بود، زیر لب گفت:
_چرا؟
شلوارم رو پایین دادم و به تخت تکیه دادم و گفتم:
_چون به اصول اخلاقی یک عضو سلطنتی عمل نمیکردم!
گیج نگاهم میکرد، پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و از روی میز تحریر بزرگم که او سر اتاق بود، سه جلد کتاب مزخرف رو برداشتم و به طرفش گرفتم، ازم گرفت و بلند شد و روی کتاب ها رو خوند بعد با کنجکاوی جلد اول رو باز کرد و اصول اخلاقی شماره یک رو بلند خوند:
_یک شاهزاده باید صاف بایستد و محکم قدم بردارد، با
اقتدار راه برود، با قاطعیت حرف بزند، مناسب با مقام یک
شاهزاده لباس بپوشد و هیچگاه دستانش را به کمر نزند،
محترم باشد، الفاظ زشت بکار نبرد، داد نزند، بلند نخندد.
اخمی کرد و کتاب رو با انزجار از خودش دور کرد و گفت:
_مسخرس، حتی چوب هم نمیتونه اینقدر خشک رفتار کنه!
خندیدم و به هر سه جلد اشاره کردم و گفتم:
_همش رو حفظم و مجبورم بهش عمل کنم!
با دهن باز و تته پته گفت:
_همشو؟
خندیدم و طناب بلندی رو که با نگین و مروارید تزئین شده بود و کنار تختم از سقف آویزون بود رو کشیدم، چند دقیقه بعد جین با هول وارد اتاقم شد و گفت:
_امر بفرمایین سرورم؟
_به خیاط بگو فردا صبح زود بیاد برای اندازه گیری و طراحی لباس، الانم برو برای منو چارلی یکم کیک و چای بیار!
تعظیمی کرد و رفت بیرون، خودم رو روی تخت بیش از حد بزرگ و سفیدم پرت کردم و نفس عمیقی کشیدم، چارلی با کنجکاوی به همه‌ی جزئیات اتاق نگاه میکرد و گاهی ازم راجب نقاش تابلو های روی دیوار یا سازنده‌ی مجسمه‌های قول پیکر گوشه گوشه‌ی اتاق میپرسید، جوابش رو میدادم و همچنان منتظر جین بودیم!
جین بالاخره بعد از بیست دقیقه‌ی طولانی و عذاب‌آور، با سینی بزرگی اومد داخل و روی میز کوچیک داخل بالکن، کیک، چای، شیر و مخلفات دیگه رو چید بعد تعظیمی کرد و گفت:
_چیز دیگه‌ای لازم ندارین شاهزاده؟
سعی میکردم لبخند بزنم، سری به معنی نه تکون دادم و اونم رفت.
 
آخرین ویرایش: