Drag to reposition cover

درحال تایپ رمان افسانه‌ی یاقوت سیاه جلد اول | اِلارا کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 16K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: اِلارا

از نظرتون ایده‌ی داستان چطوریه؟ روند و سیر داستان چطور؟ شخصیت پردازی ها چطور؟ توصیف مکان_ظاهر چطور؟

  • جدید و عالی

    Votes: 74 67.9%
  • معمولی و خوب

    Votes: 21 19.3%
  • تکراری و بد

    Votes: 5 4.6%
  • معمولی و خوب پیش میره.

    Votes: 40 36.7%
  • خیلی سریع پیش میره.

    Votes: 3 2.8%
  • خیلی کند پیش میره.

    Votes: 9 8.3%
  • خوبه، میشه شخصیت ها رو درک کرد.

    Votes: 37 33.9%
  • معمولی ولی میتونه بهتر بشه.

    Votes: 16 14.7%
  • اصلا نمیشه درک کنی چی میخوان.

    Votes: 2 1.8%
  • خیلی خوبه، میشه راحت تصورش کرد.

    Votes: 35 32.1%
  • زیاد خوب نیست، آدم یادش میره چی به چی بود.

    Votes: 2 1.8%
  • خیلی افتضاح، انگار به برگه A4 سفید زل زدی.

    Votes: 5 4.6%

  • Total voters
    109

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
257382_257245_afsanx.jpg
نام رمان: افسانه‌ی یاقو
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
سیاه
نام نویسنده: اِلارا | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، اجتماعی_عاشقانه
ناظر: rita.ros
طراح جلد: F.sh.76
تایپیست‌ها:
@*KhAtereh*
@*sahra_aaslaniyan*
خلاصه:
بعد از سال‌ها زندگی شاد، دنیای روشن او با برملا شدن نفرینی قدیمی، تیره و تار می‌شود؛ باید سرزمین خود را از خطر نابودی حفظ کند. او همان است که طرد شده، ناامید...و با زخمی عمیق بر جانش؛ اما باز هم تلاش می‌کند، بی‌خبر از دشمنی که قدرت عظیم و بی‌انتهایی در اختیار دارد.
و در این بین به دو راهی سخت می‌رسد؛ معشوقش یا مردمش؟...
آدرس تاپیک نقد:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

پ.ن:
سلام عزیزان، چند تا نکته بود که قبل از شروع رمان لازم بود گفته بشه:
١_تمامی اسامی شهرها و کشورها نشعت گرفته از افکار و ایده‌های خود من هست و هر تشابهی کاملا اتفاقی.
٢_تمامی موجودات داخل رمان به جز خون‌آشام‌، گرگینه، الف و جادوگران هم ساخته و پرداخته شده‌ی ذهن خود بنده هست و از هیچ افسانه و اسطوره‌ای هم ایده گرفته نشده.
٣_این رمان جلد دومی هم خواهد داشت.
و در آخر، خوشحال میشم نظرات و نقدها و پیشنهادات شما رو بدونم.

لطفا توی نظر سنجی اینجا و تاپیک نقد هم شرکت کنین عزیزان.
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
617
44,017
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
مقدمه:
اولین اتفاق نفرین بود.
مرگ سراغشان آمد.
سرگردان شد و بی‌هدف.
تاریکی پنهانش کرد.
بیداری به او فهماند هر چه را نمی‌دانست.
به دنبال عشق نفرت را یافت.
و در آخر...

راوی:
قرن‌ها پیش، قبل از طلوع کامل خورشید و غروبِ ماه، وقتی صدای جیرجیرک‌ها و گنجشک‌ها در هم می‌آمیخت، در کشوری بزرگ و سرسبز به‌نام «سِلیت‌فار» جنگ بزرگی درگرفت؛ اما نه از جنگ‌هایی که تصور می‌کنید؛ جنگی عجیب و پر از رمز و راز.
جنگ بین دو قوم جادوگران و اشراف‌زادگان بود. این داستان نفرین جادوگری‌ست که به‌ دلیل مرگِ تنها پسرش، یک نفر از خاندان سلطنتی را نفرین کرد.
روز تاج‌گذاری بود.
پادشاهِ پیر، از سلطنت کنارگیری کرده و قرار بود، تنها پسرش به جانشینی از او، بر تخت سلطنت بنشیند.
به دستور پادشاه پیر، همه‌ی اشراف‌زادگان به قصر دعوت بودند؛ اما نفرت دیرینه‌ای که سال‌ها درون وجود شاه پیر ریشه دوانده بود، نگذاشت هیچ یک از جادوگران بزرگ را دعوت کنند و همین شد دلیل خوبی برای جنگ و درگیری بین این دو قوم.
ستون‌های بلند و تراش خورده‌ی زمردین از بلندی فریاد کسانی که بیرون از قصر زخم برمی‌داشتند و می‌مردند می‌لرزید؛ بعد از حمله‌ی جادوگران به قصر و ساعات متداول جنگ و خونریزی، بلند شدن دود و خاکستر آتش‌هایی که از نفرت این دو قوم دور تا دور قصر شعله ور بود، یک نفر از جادوگران که پیر‌زنی فرسوده بود، موفق شد خودش را داخل قصر، تالار پر عظمت قصر همان مکانی که آن شب شاهد جشن و جنگ همزمان بود و به خانواده‌ی سلطنتی برساند.
وقتی او به شاهزاده‌ی جوان که حالا پادشاه آن کشور بود و با لباس‌های فاخر و طلا دوزی شده‌اش بر روی تخت سلطنتش نشسته، پر سوال و با اخم به او خیره بود، نگاه می‌کرد، برق نفرت عجیبی در چشمانش می‌درخشید.
لباس‌های جادوگر، کهنه و تیره رنگ بودند، طلا دوزی نداشتن و ردای بلند سیاه رنگی که روی شانه‌های خمیده‌اش بود، همه‌ی آن‌ها را می‌پوشاند، در برابر شاهِ جوان که روی تخت نشسته و با چندین سربازِ زره پوش، نیزه و شمشیر به دست محافظت می‌شد، او پشیزی هم ارزش نداشت؛ اما همه‌ی این‌ها باعث نمی‌شد پیرزن داغ جان سوزی که چند دقیقه‌ی پیش روی دلش گذاشته بودند را فراموش کند و حرفی نزد یا حتی نفرینی نکند.
جادوگر بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه که مشغول برانداز شاه جوان بود و توجهی به سوالات او و سربازهایش نمی‌کرد، بالاخره شروع به حرف زدن کرد:
- به دستور پادشاهِ جدید، سربازان قصر به فرزندان ما حمله کردن و اون‌ها رو به اسارت در آوردن. تو باعث شدی پسر من توی این درگیری کشته بشه. من تو رو نفرین می‌کنم، از تو هر نواده‌ای به وجود بیاد، محکوم به دردی طاقت فرسا، در نیمه شب نوزدهمین سالروز تولدش میشه و در آخر خواهد مرد، این نفرین تا ابد پا برجا باقی می‌مونه.
شاه جوان برافروخته و خشمگین از جا بلند شد و با اشاره‌ی دست به سربازها دستور داد تا پیرزن را از قصر بیرون کنند، او فکر می‌کرد پیرزن برای صلح آمده؛ اما ظاهراً اینطور نبود؛ بار دیگر صدای رسا و بلند پیر‌زن که وردی را به سرعت زمزمه می‌کرد، در سرسرا پیچید و ناگهان او در میان دود سیاه و غلیظی از نظرها ناپدید شد؛ دوباره سکوت در سرسرای بزرگ پیچید و باد تندی که از درب ورودی می‌وزید، پرده‌های سنگین قرمز رنگ را به آرامی تکان می‌داد.
خود را با خستگی رو تخت سلطنتش رها کرد و با دست پیشانی‌اش را مالش داد تا کمی از سردردش کم شود؛ هر چند بی‌فایده بود. می‌دانست بالاخره این جنگ‌های دردآور و کلافه کننده تمام می‌شود؛ اصلا برای همین جای پدرش را گرفت، جانشین او شد تا نفرتش از جادوگران دامن سلطنت و مردم را نگیرد، جایش را گرفت تا آرامش به سرزمینش برگردد.
از روی تخت بلند شد و در حالی که خسته و کلافه از تالار بزرگ و به هم ریخته خارج می‌شد، نگاهش را از جام‌های شکسته و میز و صندلی‌های واژگون شده گرفت و خطاب به وزیرش دستور داد:
- می‌بینید که!؟ جشن کنسل شده؛ به مهمون‌ها بگید با تمام وجود ازشون عذر می‌خوام؛ اما دیگه جشنی وجود نداره.
از تالار خارج شد و باز سکوتی عمیق آنجا را در بر گرفت.

***
شاه جوان نفرین پیرزن را نادیده گرفت، ازدواج کرد و صاحب فرزند شد؛ جشنی به مناسبت نام گذاری شاهزاده‌ی کوچکش ترتیب داد و همه‌ی اشراف‌زادگان و جادوگران را دعوت کرد.
بر خلاف پدرش، او یک اشتباه را دو بار تکرار نکرد و از جنگ دوباره جلو‌گیری کرد، در این بین شاهزاده‌ی کوچک میان گهواره‌ی طلا و ابریشم در خواب به سر می‌برد.
پادشاه و ملکه در جایگاه خود نشسته بودند، مهمانان در سالن بزرگ در حال رقـ*ـص و پایکوبی بودند و گهواره‌ی نوزاد کمی آن‌طرف‌تر، کنار تخت سلطنتی ملکه قرار داشت.
بر خلاف چند سال پیش، جشن پرشکوهی بود.
ملکه و پادشاه با لبخندی بر لب همراه مهمان‌ها شادی می‌کردند؛ کمی که گذشت ساعت بزرگ قصر، به صدا درآمد و خبر از نیمه شب داد؛ همزمان با آخرین زنگ ساعت صدای گریه‌ی شاهزاده‌ی کوچک هم بلند شد، ملکه با نگرانی نوزاد را در آغـ*ـوش گرفت و سعی در آرام کردن او داشت.
پادشاه برای اولین‌بار نگرانی و احساس عجیبی نسبت به نفرین آن پیرزن پیدا کرد.
نوزاد آرام نمی‌شد و مهمانان ابراز نگرانی می‌کردند، چند نفر از ملکه‌های سرزمین‌های مجاور که دوستان صمیمی ملکه بودند هم سعی کردند نوزاد را آرام کنند؛ اما فایده‌ای نداشت و نوزاد همچنان جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد، در آخر، پیرمردی از جادوگران جلو رفت و درخواست کرد تا او هم امتحان کند. ملکه با نگرانی جلو رفت و نوزاد را به او سپرد، پیرمرد وردی را آرام زمزمه کرد، کودک که آرام شد به آغـ*ـوش ملکه بازگشت.
پیرمرد با لبخندی پر معنا نگاه از شاهزاده‌ی کوچک گرفت، رو به شاه و ملکه کرد و گفت:
- پادشاه، جان شاهزاده در امان نیست، ایشون نفرین شدن و باید هر چه سریع‌تر این نفرین خاموش بشه، من می‌تونم این کار رو برای شما انجام بدم؛ ولی به چهار تا گیاه احتیاج دارم، الماس خورشید، شامیل قرمز، تکه‌ای از تاریکی و آگلاتا.
به دستور پادشاه تمامی سربازان قصر به دنبال هر چهار گیاه تمام سرزمین را جست و جو کردند و به هر زور و اجباری که بود هر چهار گیاه را برای پیرمرد جادوگر آوردند.
پیرمرد معجونی ساخت و معجون را همراه شیر به شاهزاده خوراندند.
نوزاد آرام گرفت و به خواب فرو رفت. پیرمرد کمی بعد از جشن، جمله‌ای به شاه و ملکه گفت و آنجا را ترک کرد.
روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها پشت‌سر هم می‌آمدند و می‌رفتند، شاهزاده هر روز بزرگ‌تر و بازیگوش‌تر می‌شد و دیگر خبری از آن نفرین نبود.
شاهزاده‌ی هشت ساله، حالا دیگر آرامش را از اهالی و کارکنان قصر گرفته بود؛ ولی همچنان محبوب همه بود.
صفی از خدمه، همیشه برای خدمت‌گزاری آماده بودند؛ پادشاه و ملکه از عشق سرشارشان، برای شاهزاده‌ی کوچکشان کم نمی‌گذاشتند. خانواده‌ی خوشبختی بودند و سرزمین بزرگی از داشتن چنین شاه، ملکه و شاهزاده‌ای، غرق در شادی بودند.

***
صدای خنده‌های بلند شاهزاده، کل قصر را برداشت و باعث شد پادشاه و ملکه که در کتابخانه‌ی بزرگ قصر در حال کتاب خواندن بودند، سر بلند کنند و همزمان بگویند: «خدا به داد برسه! باز چه بلایی سر ندیمه‌اش آورده؟»
و همزمان از جا بلند شدند، از داخل کتابخانه بیرون آمدند و به طرف اتاق شاهزاده حرکت کردند.
هنوز چند راهروی دیگر با اتاق فاصله بود، که صدای جیغ و داد ندیمه‌ی فلک‌زده و خنده‌های بلند شاهزاده به گوش رسید، با هم وارد اتاق همیشه آشفته‌ی شاهزاده شدند، با دیدن ندیمه که از ترس توله سگ قهوه‌ای رنگ و پشمالویی، روی چهار پایه‌ای که برای گرد‌گیری آورده بود ایستاده و جیغ می‌کشید، خنده‌شان گرفت و شاه با کمی تظاهربه جدیت، رو به شاهزاده کرد و گفت:
- اذیت نکن بچه!
شاهزاده خنده‌ای کرد و توله سگ کوچولو را بغـ*ـل گرفت و رو به مادرش یا همان ملکه گفت:
- این که ترس نداره، نگاهش کن چقدر نازه!
توله سگ بیچاره را که زمین گذاشت، پادشاه او را بغـ*ـل کرد و همان طور که از اتاق بیرون می‌رفتند، مو‌های خوش رنگ و عجیب پسرش را با دست به هم ریخت و رو به او گفت:
- درسته پسرم؛ ولی خانم سالی ازش می‌ترسه!
و بعد در حالی که سگ کوچک جست و خیز کنان دنبالشان راه افتاده بود به طرف سالن غذاخوری رفتند، تا عصرانه‌ی آن روز را در کنار یکدیگر باشند.
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
سن:
صدای پر سوال بابا، من رو از فکر بیرون آورد:
- سن. اتفاقی افتاده؟!
سرم رو بلند کردم؛ با لبخند و شیطنت مخصوص به خودم، درحالی که خیره‌ به چشم‌های مشکی رنگش زل زده بودم جواب دادم:
- مثلا چه اتفاقی؟
بابا که قیافه‌ی شرارت بار من رو دید خنده‌ای کرد، سرش رو به معنی «هیچی» بالا انداخت و بیخیال، مشغول خوردن ادامه‌ی غذاش شد، من هم خنده‌ای کردم و دوباره چنگال رو برداشتم و مشغول خوردن باقی غذای خودم شدم.

***
بعد از صرف نهار، برای کمی وقت گذرونی توی راهرو‌ها قدم می‌زدم که خیلی اتفاقی خانوم سالی رو دیدم؛ با سطل آب و چند تا جارو به سمتی می‌رفت. یه دفعه دلم خواست، یکم اذیتش کنم!
خیلی سریع پشت یکی از ستون‌های زمرد و صیقلی، نزدیک ورودی راهرو قایم شدم و منتظر شدم تا از کنارم رد بشه؛ حالا فقط چند قدم با ستون فاصله داشت، نفسم رو با هیجان حبس کردم و به محض اینکه از کنار ستون قدم برداشت، با دست‌هام شونه‌هاش رو مثل یه گربه چسبیدم و با صدای بلندی کنار گوشش گفتم:
- پخ!
جیغی کشید و سطل آب و جاروها از دستش افتاد، همزمان خنده‌ی بلند من هم کل قصر رو برداشت، من هم با شنیدن جیغی که منتظرش بودم، دویدم و فوراً از محدوده‌ی دسترسیش دور شده و فرار کردم، اما قبل از این که خیلی دور بشم صدای بلند و پر حرصش رو شنیدم:
- سِن!؟ صبر کن ببینم. خدایا ببین این بچه چطور من رو می‌ترسونه...
همون طور که مرتب از لیز خوردنم به واسطه‌ی چنگ زدن به در و دیوار جلوگیری می‌کردم، به دویدن ادامه دادم تا جایی که دیگه صدای خانوم سالی به گوشم نمی‌رسید؛ لبخند دندون نمای روی لب‌هام در اون لحظه به هیچ وجه قابل جمع شدن نبود و این رو مدیون جیغ گوش‌خراش خانوم سالی بودم.
معمولا اولین نفراتی که به تازگی به قصر می‌اومدن و برای اولین بار به طور اتفاقی با من مواجه می‌شدن، این سوال براشون به وجود می‌اومد که: «این بچه دیگه کیه؟» و همین طور این سوال که: «چطور این قدر راحت نظم قصر رو به هم می‌ریزه؟» و اکثر اوقات هم این جوابشون بود: «من سن هستم، وارث تاج و تخت و البته سلطنت!»
افکارم رو برای چند لحظه به خاطر نقشه‌ی شومم متوقف کردم و در حالی که می‌دویدم، راهم رو به سمت مرد پیش‌خدمتی کج کردم، که با یه سینی بزرگ نقره، حاوی چند فنجون چای و مخلفاتش به سمت راهروی منتهی به کتابخونه می‌رفت؛ وقتی نزدیکش رسیدم دست دراز کردم، سینی گرد و پهنی رو که کف دستش گذاشته و کمی بالاتر از سرش اون رو نگه داشته بود.
با یه حرکت از دستش کشیدم و در حالی که با سرعت از اون محل دور می‌شدم تک خنده‌ای تحویل صدای شکستن فنجون‌های بخت برگشته دادم.
به قدم‌هام سرعت بیشتری دادم و سینی رو زیر پاهام انداختم و بقیه‌ی راهروی طویل رو با سرعت چند برابری طی کردم که همه‌اش به لطف همون سینی نقره‌ی عزیز بود.
اونطور که مامان هر بار بعد از یه عالم نصیحت و اخطار درباره‌ی کارهای من، که از نظر اون و تقریباً تمام خدمه‌ی قصر به شیطنت معروف بود؛ می‌گفت: «این قصر بعد از این همه سال اولین بار که وارثی مثل تو به خودش میبینه.»
از قرار معلوم قبل از تولد من، به قول خانوم سالی: «زمانی بود که خدمه‌ی این قصر آرامش داشتن.»
شاهزاده بودن باعث می‌شد انجام دادن هر کاری برای من، بدون هیچ مانعی امکان پذیر باشه؛ از سرک کشیدن توی خزانه گرفته تا رفتن به پشت بوم قصر.
آه خب، آره احتملا پسر خوشبختی هستم، خوش به‌حالم! یاد آوری قوانین عجیب و غریب، دست‌و‌پا گیر و البته مزخرفی که باید تحملشون می‌کردم، باعث شد کمی حالم گرفته بشه. پوزخندی گوشه‌ی لب‌هام بشینه و بیخیال سینی نقره‌ای عزیز بشم.
من عاشق سر به سر گذاشتن بقیه بودم یا همون کاری که همه بهش می‌گفتن شیطونی، اگر دلیلش رو از من بخوان همیشه جوابم یه جمله‌است: «این کار خیلی لـ*ـذت بخش و هیجان‌انگیزه.»
مثل همیشه، خیلی زود بیخیال قوانین مسخره شدم و از کنار در اتاق جلسات دویدم و بقیه‌ی راه تا پیچ بعدی رو سر خوردم و با گرفتن نرده‌ی پله‌های بعد از پیچ، از سقوطم جلوگیری کردم؛ سرم رو به سمت دیوار راه‌ پله چرخوندم و داخل آینه کاری‌های روی دیوار به تصویر خودم زل زدم؛ اون قدرها هم که اطرافیانم می‌گفتن بچه نبودم.
چنگی به موهای قهوه‌ای مایل به قرمزم، یا شاید هم همون قرمز آتشی که مامان همیشه می‌گفت و تمام مدت جلوی چشم راستم می‌ریختم زدم تا کمی مرتب بشن، فایده نداشت؛ اما از هیچی بهتر بود.
با شنیدن صدای چند نفر از خدمه که به گمونم حسابی به خاطر فنجون‌های شکسته عصبانی بودن و حالا هم دنبال من می‌گشتن، نیشخندی تحویل چشم‌های مشکی داخل آینه دادم و با هیجان و البته عجله بقیه‌ی پله‌ها رو دو تا یکی، پایین دویدم و توی راهرو با ذوق و شوق همیشگیم که نمی‌دونستم از کجا میاد، شروع کردم به دویدن.
همونطور که می‌دویدم چشمم از پنجره‌های بلند راهرو که تا سقف حلالی می‌رسیدن به بیرون افتاد، منظره‌ی محوطه‌ی سر سبز بیرون از قصر چند لحظه‌ی کوتاه حواسم رو پرت کرد، به روبه‌روم که نگاه کردم، با دیدن پیچ راهرو هول کردم و تعادلم بهم خورد و بقیه‌ی راه رو به حالت سر خوردن و در حالی که دست‌هام رو توی هوا برای حفظ تعادلم تکون می‌دادم‌، طی کردم و قبل از این که به دیوار رو‌به‌روم کوبیده بشم، نمی‌دونم از کجا دوک سر راهم سبز شد و متقابلاً با سر توی شکمش رفتم و جفتمون به شدت خوردیم زمین؛ از اون جایی که من روش افتاده بودم، هیچ اتفاقی برام نیفتاد و در عوض صدای ناله‌ی دوک بلند شد.
از جا پریدم و با خنده، توی راهرو پیچیدم و با سرعت ازش دور شدم.
دوک یکمی بد اخلاق بود و اگه می‌موندم حسابی از خجالتم در می‌اومد.
از کنار سربازهای جلوی در ورودی سر خوردم و قبل از این که پله‌های جلوی قصر رو سقوط کنم، روی پنجه‌ی پاهام نشستم و مثل گربه از روی پنج پله‌ی ورودیه قصر پایین پریدم.
به سربازها که با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کردن، خندیدم و مسیر سنگ‌فرش شده‌ی وسط محوطه رو به طرف پرتگاه باغم نشون کردم. پاهام خودبه‌خود شروع به دویدن کردن و با آخرین سرعتی که می‌تونستم، می‌دویدم. باد به صورتم می‌خورد و موهای قرمز و عجیب و غریبم رو از جلوی چشمم عقب می‌زد.
از سر هیجان بی‌دلیل همیشگیم با صدای بلندی داد زدم:
- یوهو!
کم‌کم می‌رفتم توی سرازیری و سرعتم بی‌اختیار دو برابر می‌شد، سعی در کنترل سرعتم نداشتم و بیشتر داشتم به سرعتم اضافه می‌کردم.
می‌دونم توی اون سرازیری که شیب تندی هم داشت، دیوانگی محض بود؛ ولی من عاشق این هیجان بی‌دلیل بودم!
کم‌کم شیب از بین می‌رفت و از شدت سرعت من هم، کم می‌شد.
این یه قانون بود که همیشه به همه می‌گفتم: «وقتی توی شیب تند می‌دویی کنترل سرعت باعث مرگه؛ اما اگه باهاش همراه بشی همونطور که اومد خودش میره!.» البته منظورم از همه، چند تا از دوست‌های نزدیکم بود که به زحمت تعدادشون به انگشت‌های یه دست می‌رسید.
به فضای باز و مسطحی که پر از سبزه و علف‌های نسبتاً کوتاه بود رسیدم.
به هیچ وجه نمی‌ذاشتم این قسمت از باغ قصر رو اون باغبون‌های بداخلاق با اون قیچی‌های آهنی یغورشون خراب کنن، ترجیح می‌دادم علف، چمن و سبزه‌ها بی‌نظم رشد کنن، همین بی‌نظمی بود که یه طبیعت بکر رو می‌ساخت.
از حرکت که ایستادم دقیقا لب پرتگاه بودم!
یه محاسبه‌ی دقیق، یه منظره‌ی پر از هیجان!
دست‌هام رو به طرفین از هم باز کردم، بلند و پر سر و صدا یه نفس عمیق کشیدم و بعد دو قدم عقب رفتم خودم رو بین انبوه از سبزه و گل‌های بنفشه رها کردم.
روی زمین دراز کشیدم و دست‌هام رو هم همونطور باز گذاشتم و به آسمون آبی خیره شدم و اجازه دادم نفس نفس زدن‌هام یه فایده‌ای هم داشته باشن؛ نگاهم رو چرخوندم و مثل همیشه ابرها رو به شکل‌های مختلف برای خودم توصیف کردم و این بار، یه ابر بزرگ، شکل یه اژدهای بزرگ بود!
از جا پریدم و به طرف دریاچه‌ی نسبتا کوچیک باغ رفتم و لباس‌های اشرافی مزاحم رو از تنم کندم و توی آب شیرجه زدم.
از خنکی آب یه لحظه به خودم لرزیدم، وقتی بدنم به دمای آب عادت کرد، نفس عمیقی کشیدم و توی سـ*ـینه حبس کردم و بعد داخل آب شیرجه زدم و به طرف ته دریاچه شنا کردم.
 
آخرین ویرایش:

اِلارا

همراه انجمن
عضو انجمن
این‌ته، پر از الماس و یاقوت های بزرگ و قیمتی بود.
راز بزرگ من!
کمی بیشتر به جلو شنا کردم تا بهتر بتونم الماس و یاقوت‌ها رو ببینم، هرچند آب اونقدر زلال بود، که واقعا لازم به دقت کردن نبود.
پاهام بالاتر از نیم تنه‌ام شناور بود و صورتم، رو به اون گنجینه‌ی فوق‌العاده بود. دست‌هام رو برای اینکه جریان آب تکونم نده، به صخره‌های نسبتا بزرگ کف دریاچه گرفته بودم. نگاهم رو از ماهی های ریز و کوچیک بامزه‌ای که با تکون‌های سریع و خنده‌دار، دُم به این طرف و اون طرف شنا می‌کردن، گرفتم و به جواهرات روبه‌روم زل زدم؛ انعکاس‌های رنگین‌کمان مانندشون رو، روی پوست سفید بدن و دست‌هام می‌تونستم به وضوح ببینم. برق خیره کننده‌شون مطمئاً آدم‌های سودجو رو سست می‌کرد، این‌ها رو هیچ وقت به هیچ‌کسی نشون نمیدادم؛ اگه حتی یک نفر از خاندان سلطنتی می‌فهمید، حتما همه‌ی این‌ها رو برای ساختن یه قلعه‌ی بزرگ و غول پیکر دیگه، توی یه شهر دیگه که احتمالا توش قلعه نداریم، خرج می‌کرد.
ترجیح می‌دادم همیشه همینطوری دست نخورده و پر شکوه بمونن!
زیر آب نیشخند دندون نمایی زدم، که آب از لای دندون‌هام داخل دهنم ریخت، هول کردم و شکل قورباغه به طرف سطح آب شنا کردم، نزدیک سطح آب که رسیدم، دست‌هام رو به لبه‌های سنگی دریاچه که یکم بلندتر از سطح آب بود، گرفتم و خودم رو به زور از دریاچه انداختم بیرون، با زانو روی سبزه‌ها نشستم و چند بار نفس عمیق کشیدم.
جدا داشتم خودم رو به کشتن می‌دادم، بعد از گذشت چند لحظه، با فکر به چند ثانیه قبل از حرکات خودم، زدم زیر خنده و پخش زمین شدم!
دیوانه نبودم، فقط یکم همچین خوشحال بودم!
درحالی که قطره‌های آب از روی پوست بدنم سر می‌خوردن و موهای خیسم به صورتم چسبیده بود، روی زمین دراز کشیده بودم؛ حس اینکه یه چیزی با چند تا پای پشمالو و خارش آورش داشت، روی شکمم راه می‌رفت و باعث شد چشم‌هام رو به طرف شکمم بچرخونم؛ یه رتیل خوشگل داشت با آرامش روی شکمم راه می‌رفت، چشم‌هام گرد شد و آب دهنم رو به زور قورت دادم، احساس می‌کردم هر لحظه ممکن بود به سمت صورتم بپره و چشم‌هام رو از حدقه در بیاره، یکم به صورتم نزدیک‌تر شد، با ترس و هیجانی که نمی‌تونستم تخیله کنم، سرم رو بیشتر به زمین فشار دادم و به سبزه‌ها و گیاه‌های بیچاره‌ی نزدیک دست‌هام چنگ زدم، صبر کردم تا خودش رد بشه و بره، هر چند کار سختی بود، چون پاهای پشمالوش تمام پوستم رو به خارش انداخته بود!
یکم که گذشت دیدم خیال نداره از روم تکون بخوره، کمی جرات به خرج دادم و یه تکون کوچیک به خودم دادم که سریع از روی بدنم رفت پایین و با حرکات عجیب پاهاش ازم دور شد، ازش به شدت می‌ترسیدم، اما چارلی همیشه میگه: «بهترین دفاع در مقابل موجودی که ازش می‌ترسی، اینه که خودت رو جای یه شیء بی‌جون، یا یه موجود مرده جا بزنی! »
همین الان به صحت حرفش پی بردم!
چارلی بهترین دوستم بود. از یه خانواده‌ی معمولی که توی شهر باهاش آشنا شدم و فقط هر یک ماه یه بار که برای سرکشی به امور کشور با مامان و بابا به شهر میرم و می‌بینمش، اونم به اندازه‌ی ده دقیقه... نه بیشتر، نه کم تر!
نفس راحتی کشیدم و وقتی خیالم از بابت نبودن یه حشره‌ی عجیب دیگه راحت شد، از جام بلند شدم یه بار توی دریاچه خودم رو آب کشیدم و لباس‌هام رو دستم گرفتم، فقط شنل زرشکی و کوتاهم که تا نزدیک ساق پام بود رو پوشیدم، اگه سرما می‌خوردم مامان من رو می‌کشت!
به طرف ساختمون قصر راه افتادم و از پله هایی که کنار سرازیری بود، بالا رفتم. این مسیر سنگ فرش سرازیری برای درشکه و کالسکه و... بود؛ ولی معمولا من ازش استفاده می‌کردم!
در حالی که هنوز کمی خیس بودم، از موهام قطره قطره آب می‌چکید، لباس هام به تنم چسبیده بود و اصلا شبیه آدمی که چند ساعت پیش به باغ می‌رفت نبودم، از جلوی نگهبان ها رد شدم؛ ولی دیگه براشون چیز عادی محسوب می‌شد.
بعد از این همه مدت که از تولد من می‌گذشت، دیدن همچین صحنه‌هایی توی راهروها و اطراف قصر، واقعا عادی بود!
داخل قصر شدم و دو تا راهرو‌ی بلند و طویل رو پشت سر گذاشتم و از وسط سالن رقـ*ـص خالی هم با چند قدم سریع و چند دور دور خودم چرخیدن گذشتم و بعد، وارد در انتهای سالن شدم.
فرش قرمز رو در پیش گرفتم و جلوی بابا یا شاه تعظیم کردم، مثل همیشه روی تخت سلطنتیش نشسته بود و منتظر این صحنه بود، کار هر روز من بود!
لبخندی زد به کنار دستش که تخت مخصوص من قرار داشت اشاره کرد و لبخند زد:
- بیا اینجا بشین.
با تعجب نگاهش کردم و ابروهام رو بالا دادم:
- ولی من که هنوز نوزده سالم نشده!
لبخندش عمیق‌تر شد و تکیه‌اش رو از تخت گرفت و کمی به جلو خم شد:
- فقط دو سال دیگه به اون روز با شکوه باقی مونده پسرم!
لبخندی زدم. به طرف تخت رفتم و آروم روی تختم جا گرفتم، سرم رو بلند کردم و لبخندی عمیق به سرسرای مجلل پیش روم زدم. از جایی که تخت‌های سلطنتی قرار داشت تا در، دو لنگه‌ی غول پیکری که اینجا رو به سالن رقـ*ـص متصل می‌کرد و چندین متر جلوتر بود، دو ردیف طولانی ستون‌های زمردین قرار داشت.
نگاه از ستون‌ها گرفتم و به بابا زل زدم:
- این عالیه.
متعجب دستش رو به دسته‌ی کنده کاری شده و جواهر نشان تخت پادشاهی تکیه داد و به سمتم خم شد:
- ‌تو که هر روز اینجا رو میبینی ولی هنوز به نظرت تازه و جالبه، چطور همچین چیزی ممکن!؟ من که دیگه بهش عادت کردم.
خندیدم و باز به سالن خیره شدم، چهار تا پنجره بلند و بزرگ در دو طرف و پشت ستون‌ها قرار داشت که با پرده‌های ضخیم و قرمز رنگ تزئین شده بود، بین هر پنجره از سقف پرچم سرزمینمون آویزون بود، یه پرچم به رنگ زمرد که با طلا نقش یه درخت بزرگ و پر بار روش دوخته شده بود، نزدیک در دو لنگه‌ی ورودی سرسرا چهار تا سرباز نیزه به‌دست و زره‌پوش ایستاده بودن، دو نفر برای داخل و دو نفر برای بیرون. پایین ده پله‌ای که به تخت ها ختم می‌شد و در دو طرف، دو تا در بود که به سالن‌های دیگه راه داشت، مثل سالن اجتماعات و کتابخونه.
نگاه خیره‌ی بابا باعث شد با خنده چشم از سرسرا بگیرم. این بالا، روی این تخت‌های سلطنتی حس قدرت به آدم دست می‌داد!
جارچی که حضور ملکه رو اعلام کرد، سریع از جا پریدم و به طرف راهروی منتهی به اتاقم دویدم؛ اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که با صدای مامان سر جام خشک شدم:
- سن؟ برگرد ببینمت!
وای حالا باید چه غلطی می‌کردم؟ اگه من رو با این وضعیت می‌دید، دوباره می‌خواست اصول اخلاقی که یه شاهزاده باید بهشون عمل کنه رو دونه به دونه برام توضیح بده، این یه فاجعه بود؛ چون این اصول شامل سه جلد کتاب دویست برگی بود، که وقتی بازش می‌کردی از شدت پر بودن صفحات سرگیجه می‌گرفتی!
با مکث و آروم به سمتش چرخیدم.

***
مامان دستش رو محکم کوبید روی صفحه صد چهل و پنج جلد دوم:
(اصول اخلاقی یک عضو سلطنتی)
و با صدای بلند و حرصی گفت:
- اشتباهه. سن! تو هفده سالته و تا دو سال دیگه باید به عنوان وارث سلطنت تاج به سرت بذاری. یه همچین چیز ساده‌ای رو باید بلد باشی. یه شاهزاده هیچوقت قبل از یه شاهدخت سوار کالسکه‌ی سلطنتی نمی‌شه!
شونه‌هام رو به گوش‌هام نزدیک کردم و یکم عقب رفتم. زیر لب با صدای کمی غر زدم:
- چه چیز مهمی واقعا!
هر سه جلد رو جلوم روی میز کوبید و گفت:
- ازت انتظار دارم تا آخر این هفته، تمام این سه جلد رو حفظ بشی!
همونطور که از کتابخونه‌ی بزرگ قصر بیرون می‌رفت، دست‌هاش رو توی هوا با کلافگی تکون می‌داد و غر می‌زد:
- من نمی‌دونم خانم ویکتوریا چی به تو یاد داده!
و از کتابخونه خارج شد.
با بی‌حالی روی میز ولو شدم و کم کم از روی صندلی هم سر خوردم و روی قالیچه‌ی آبی رنگ و گرد وسط سالن، دراز کشیدم.
نگاهم رو از دیوارهای قفسه مانند و مملو از کتاب گرفتم و به سقف بلند و گنبد مانندی که نقش اقیانوسی پهناور و چندین کشتی با بادبان‌های سفید رو نشون می‌داد خیره شدم؛ اگه خانوم سالی من رو با این وضع می‌دید، می‌گفت: «تمام عمرم، تو رو خندون و شاد دیدم! بلند شو خودت رو جمع و جور کن!»
نفسم رو با شدت بیرون دادم که موهای روی صورتم به عقب پرت شدن.
 
آخرین ویرایش: