در حال تایپ رمان سرزمین من و نامداران (جلد دوم) | Fatima Eqb نویسنده انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 23K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: fatima Eqb

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
258409_srzmn-mn-u-namdaran3.png
نام رمان : سرزمین من و نامدارا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
(جلد دوم)
نویسنده: fatima Eqb نویسنده ی انجمن نگاه دانلود
ژانر : طنز ، تاریخی ، تخیلی
ناظر: P_Jahangiri_R
خلاصه داستان :
در قسمت قبل خواندید که بچه ها از طریق دری که در خانه متروک بود به دوران بعد از اسلام تاریخ ایران سفر کردند و با شاهان و شخصیت های برجسته مختلفی آشنا شدند ، در یکی از این سفرها به دوران شاهنشاه جلال الدین محمد اکبرشاه ، یکی از شاهان معروف و قدرتمند بابریان رفتند . در آنجا با شخصیت اکبرشاه و ملکه جودها آشنا اما در آنجا دچار دردسر شدند و با کمک پریا توانستند فرار کنند . بعد از اینکه به ایران بازگشتند کسی آنها را تهدید کرد که در ادامه خواهید خواند.
 
آخرین ویرایش:

P_Jahangiri_R

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
31/12/17
1,005
8,925
606
Tehran

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
آنچه که گذشت ...
پریا ، دختر عموی نارسیس ، دانشجوی رشته باستان شناسی بود و بعد از اینکه به همراه دوستش مریم ، وارد خانه متروک و مرموزی شدند ، کتابی قدیمی پیدا کردند . مریم بر اثر کنجکاوی ، به اخطارهای کتاب توجه نکرد در نتیجه به وسیله امواج ماورایی ناپدید گشت . پریا کتاب کهن را به نزد دختر عمویش برد و از وی کمک خواست . نارسیس ماجرا را برای مجید و آرش تعریف می کند و همه به این نتیجه می رسند که دروازه تاریخ هنوز باز است و بسته نشده است . بعد از مدتی بچه ها تصمیم می گیرند که مجدداً به گذشته سفر کنند ، اینبار هدف آنها پیدا کردن مریم بود . آغاز سفر از داخل خانه متروک بود . آنها پس از عبور از گذرگاه تاریخ به دوره های مختلف ایران بعد از اسلام سفر می کنند و با حوادث و نامداران آن دورانها روبرو می شوند . آخرین دوره ای که به آن سفر کردند ، سرزمین هندوستان بود . بچه ها در هند دچار دردسر شدند ولی توانستند به سلامت از گذرگاه تاریخ هند عبور کنند . اما این پایان سفر نبود ، چرا که به محض ورود به دوره ای دیگر ، کسی یا کسانی آنها را تهدید کردند .
اینک ادامه داستان ...
مجید بلند داد زد :«هوی ! تو کی بودی تیر زدی ؟ بیا بیرون»
یک مرتبه دو تا تیر دیگر هم رد شد و به درختی دیگر اصابت کرد . آرش با نگرانی گفت:« مواظب باشین ! ممکنه بهمون حمله کرده باشند»
مجید گفت :« آرش ، با خانمها سریع برین پشت اون درختها منم بعداً میام . زود باشین !»
آرش و خانم ها دویدند سمت درخت ها و مجید ایستاد و بلند داد زد :
« کی هستی ؟ مَردی بیا بیرون ...»
هنوزحرفش تمام نشده بود که چند تا تیر دیگر هم پرتاب شد و مجید سریع دوید سمت بقیه و داد زد :« یا قمر بنی هاشم ، جومونگ حمله کرده . وایستین منم بیام .... »
مجید با یک حرکت سریع پشت یکی از درختها مخفی شد . آرش با احتیاط از پشت درخت سرک کشید تا شخص تیرانداز را ببیند ، اما چیزی ندید ، آهسته به مجید گفت :« مجید ! فکر کنم فقط یه نفره که داره تیراندازی می کنه»
مجید : «منم همین نظر رو دارم ، بیا باهاش مذاکره کنیم ، حداقل ببینیم کیه و چی می خواد»
آرش : «موافقم ، بریم ؟»
مجید : «بریم»
نارسیس : «نه صبر کنید ! شاید بهتون یه تیر زد ، اونوقت خلاص »
پریا : «راست میگه ، بی گدار به آب نزنید ، ممکنه شما رو بکشه»
آرش : «نگران نباشین ، یه پارچه سفید می گیریم بالا به نشونه صلح ، شاید تیراندازی نکنه»
مجید : «حالا پارچه سفید از کجا بیاریم ؟»
پریا : «من یه دستمال سفید دارم ، همینو ببندید به سر چوب و تکون بدین»
مجید : «خوبه ، دستمالتو بده من»
پریا دستمال سفیدی که داشت به مجید داد و مجید یک تکه چوب پیدا کرد و دستمال را به سرش بست . دوتایی با احتیاط ایستادند و مجید تکه چوب را به نشانه صلح بالا برد و داد زد :« تیراندازی نکن ، ما دشمن نیستیم ، ما خودی هستیم ، بیا با هم مذاکره کنیم»
مجید چند بار این جمله را تکرار کرد اما کسی جواب نداد ، بچه ها با تعجب به همدیگر نگاه می کردند که یک مرتبه صدای خنده بلند زنانه ای را از پشت سرشان شنیدند . سریع به سمت صدا برگشتند و زنی را دیدند که لباس نظامی پوشیده بود و قهقه می زد .
بچه ها با تعجب به زن نگاه می کردند و چیزی نمی گفتند ، بعد از اینکه خنده زن متوقف شد ، با لبخند شیطنت آمیزی به سمت بچه ها رفت و گفت :« از اینکه توانسته ام شما را غافلگیر کنم بسیار لـ*ـذت بردم»
نارسیس پرسید :«شما کی هستین ؟ چرا لباس نظامی پوشیدین ؟»
زن به سمت نارسیس رفت و با دقت به سر تا پای نارسیس و پریا نگاه کرد ، کمی بعد بلند خندید و گفت :«شما بانوان چه لباس های عجیبی بر تن کرده اید»
صورتش را به صورت نارسیس نزدیک کرد و با دست به صورت نارسیس دست کشید و گفت :«عجب صورت زیبا و تمیزی داری ای بانو ، نامت چیست ؟»
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
بعد به صورت پریا هم دست کشید و گفت :«تو نیز صورت زیبایی داری و همانند وی تمیز می باشی ، نام تو چیست ؟»
پریا و نارسیس با تعجب به همدیگر نگاه کردند ، پریا جواب داد :« اسم من پریاست و ایشون هم دختر عموم نارسیس هستن . اسم شما چیه ؟»
زن پوزخندی زد و گفت :« عجیب است که مرا نمی شناسید ، حکماً از دیاری دیگر به اینجا آمده اید ؟ بسیار خب ، حال که نمی دانید من کی هستم ، خود را به شما معرفی می کنم ، من تاجلی بیگم هستم همسر شاه اسماعیل»
بچه ها با حیرت به زن که حالا فهمیده بودند نامش تاجلی بیگم است ، نگاه کردند . تاجلو بیگم با لبخند خاصی به بچه ها نگاه کرد و گفت :« برای چه متحیر مانده اید ؟ تا به حال نام مرا نشنیده اید ؟»
مجید جواب داد :« دروغ چرا ؟ من که تا حالا نشنیده ام ولی برام جالبه که زن یه شاه ، اینجا ، خارج از قصر و با لباس نظامی پرسه بزنه»
تاجلی بیگم بلند خندید و گفت :«من از همسران خاص شاه هستم ، ایشان فقط به من اجازه خروج از حرمسرا را داده اند»
نارسیس : «تاجلی بیگم خانم ! شما ملکه دربار هم هستین ؟ آخه فقط یکی از زنان دربار شاه ملکه می شد ، بقیه سوگلی بودن»
تاجلی بیگم چند قدم به نارسیس نزدیک شد و جواب داد :«من هم ملکه و هم سوگلی خاص شاه هستم ، من در تمام امورات شاه ، با وی همکاری و همفکری می کنم»
کمی بعد تاجلی بیگم سوت زد و از پشت تپه کوچکی ، اسب قهوه ای رنگ و زیبایی بیرون دوید و به سمت تاجلی بیگم رفت . تاجلی افسار اسب را گرفت و همانطور که اسب را نوازش می کرد به بچه ها گفت : «اگر مایل باشید می توانید همراه من به قصر بیایید ، اگر هم مایل نیستید ، می توانید به شهر بروید و کمی گردش کنید»
بچه ها به همدیگر نگاه کردند ، آنها مایل بودند به قصر بروند ، پس آرش جواب داد :« اگر شما اجازه بدین دوست داریم به قصر بیاییم»
تاجلی بیگم سوار اسبش شد و گفت :« بسیار خب ، به دنبال من بیایید»
تاجلی بیگم راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش رفتند . در بین راه مجید آهسته به بقیه گفت:«انگار نه انگار ما هم آدمیم ، خودش جلوجلو میره و ما هم عین بـرده ها پشت سرش باید راه بریم . شیطونه میگه همون پاکت شوخی رو بذارم زیر زینش تا بفهمه پشت کردن به مجید چقدر خطرناکه»
بچه ها ریز خندیدند . در طول مسیر کسی حرفی نزد و چیزی نپرسید تا اینکه به قصر رسیدند . قصر شاه اسماعیل اول صفوی ، بسیار زیبا و با سبک معماری آن دوران ساخته شده بود .
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
سبک معماری دوره صفویه ، خاص و منحصر به فرد بود . نگاره گری و گچبری های آن دوره وجه متمایزی با دوران های قبل از خود داشت . سبک معماری قصر های صفویه بی شباهت به دوران ایلخانیان و تیموریان نبود ، تقریباً برگرفته از قرن پنجم و ششم بود .
شهری که بچه ها به آن رفته بودند ، اولین پایتخت صفویان یعنی شهر تبریز بود . صفویان در طول حکومت نسبتاً طولانی سیصد ساله خود در ایران سه شهر مهم تبریز، قزوین و اصفهان را به پایتختی برگزیدند. شاه اسماعیل صفوی تبریز را به پایتختی برگزید تا هم به مرکز قدرت معنوی خاندان خود در اردبیل نزدیک باشد و هم از جایگاه استقرار پیروان و فداییان پرشور خود ، ایلهای ترکمان شیعی مذهب در سرزمین آناتولی ، فاصله زیادی نداشته باشد. شاه اسماعیل در طول سلطنت خود گهگاهی از قزوین دیدار می‌کرد و مدتی را در این شهر به سر می‌برد. در زمان حکومت شاه اسماعیل و پس از او(شاه طهماسب) ، عثمانیها و ازبکان بطور مکرر از ناحیه شمال غرب به ایران حمله میکردند و قتل و غارت ایشان گاهی به شهر تبریز هم میرسید. این درگیریها به همراه وجود تنشهای اجتماعی ناشی از دو دستگی (حیدریها و نعمتیها) در تبریز موجب شد که شاه طهماسب برای انتقال پایتخت اقدام کند. پایتخت جدید می بایست در جایی باشد که در صورت هرگونه حمله غافلگیرانه‌ای از سوی نیروهای عثمانی و ازبکان ، هیچ‌گاه چون تبریز مورد تهدید قرار نگیرد و در عین حال نیز از میدانهای نبرد در شرق و غرب فاصله زیادی نداشته باشد. بنابراین انتخاب قزوین با توجه به موقعیت استراتژیک آن ، انتخابی منطقی به شمار می‌رفته است.
قزوین با توجه به موقعیت ویژه جغرافیایی از دوران ساسانیان به عنوان یکی از پایگاههای مهم در برابر منطقه کوهستانی شمال ایران به شمار می آمد. با روی کار آمدن دولت سلجوقی ، قزوین از رشد قابل توجهی برخوردار شد، به طوری که تا قبل از دولت صفوی ، چنین رونقی نداشته است. یکی از نکات مهمی که در انتخاب قزوین به پایتختی مورد توجه شاهان صفوی قرار نگرفته بود مشکل کم آبی قزوین بود. مشکل کمبود آب قزوین از یک سو، و محاسن شهر اصفهان از سوی دیگر، در آن زمان موجب شد که شاه عباس پایتخت خود را به اصفهان منتقل سازد. اصفهان از آب فراوان زاینده‌رود برخوردار و دارای مرکزیت جغرافیایی در ایران بود همچنین در مسیر راههای بزرگ بازرگانی قدیم مانند دمشق و حلب در غرب ، و سمرقند و بخارا در شرق ، قرار داشت .
این اقدام ، ظرف چند سال ، اصفهان را به اوج عظمت خود رساند و آن را به صورت پایتختی بین‌المللی درآورد که فرستادگان و بازرگانان از اروپا و خاوردور بدان رو می آوردند. برخلاف شاهان دیگر که در شهر کهنه اصفهان اقامت گزیدند ، شاه عباس تصمیم گرفت دربار خود را در حاشیه جنوب‌غربی شهر کهنه برپا سازد. هسته مرکزی طرح شاه عباس ، میدانی بود که تأسیسات اداری ، مذهبی ، علمی و اقتصادی در پیرامون آن قرار می‌گرفت. آنچه در شهر و میدان کهنه اصفهان در طی چندین سده انجام گرفت ، در طرح تأسیسات شاه عباس با نظمی از پیش مطالعه شده در مدت نسبتاً کوتاهی به وجود آمد.
بچه ها به همراه تاجلی بیگم وارد قصر شدند . تاجلی بیگم به دو نفر از ندیمه های شخصی خود دستور داد مهمانانش را به تالار پذیرایی هدایت کنند و خود نیز به اقامتگاهش رفت که لباس هایش را عوض کند . ندیمه های تاجلی بیگم ، با احترام بچه ها را به تالار بردند و از آنها خواستند که همانجا بنشینند تا زمانی که تاجلو بیگم بیاید . بچه ها هر کدام روی تخت های مخصوص مهمانان نشستند و چند نفر از خدمه ها از آنها پذیرایی کردند و رفتند . در تالار پذیرایی بچه ها تنها نشسته بودند .
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
نارسیس و پریا از تمام قسمتهای تالار عکس و فیلم گرفتند . مجید رو به خانمها کرد و گفت : « باز خدا رو شکر هنوز دوربین مداربسته اختراع نشده بود وگرنه جفتتونو الان تو سیاهچال مینداختن»
نارسیس : «ما که دزدی نمی کنیم ، فقط چند تا عکس گرفتیم»
آرش : «همین عکس و فیلم باعث میشه فکر کنن که شما جاسوسین»
پریا : «جاسوسِ کجا ؟»
مجید : «جاسوس عثمانی»
نارسیس : «عثمانی ؟ حالا چرا عثمانی ؟»
آرش : «چون حکومت صفوی از زمان روی کار اومدن ، با عثمانی ها درگیری داشت»
مجید : «آره ، همیشه یکی اون می گفت ، اون یکی ده تا جواب می داد ، مگر شما اسم جنگ چالدران را نشنیدین ؟»
پریا : «همون جنگی که ایرانیها شمشیر و نیزه داشتن اما عثمانیها توپ و تفنگ ؟»
آرش : «بله همون جنگ . متأسفانه این جنگ یکی از افتخارات بزرگ تاریخ ترکیه اس . دو سال پیش با چند تا از دوستام یه سفر رفتیم ترکیه ، بازدید کاخ توپکاپی (توپقاپی) رفته بودیم ، اونجا راهنما با افتخار زیاد از نبردهای عثمانی و ایران می گفت و اینکه جنگ چالدران به نفع عثمانیها تمام شده»
مجید : «بچه ها فکر کنم یه صدایی شنیدم»
آرش : «حتماً کسی داره میاد»
مجید : «بچه ها صاف بشینین حتماً تاجلی بیگمه»
بچه ها مرتب نشستند و چشم به در دوختند . همین موقع در باز شد و تاجلی بیگم با ابهت و وقار وارد اتاق شد و بر روی تخت نشست . ندیمه ها اطرافش ایستادند . در یک لحظه تالار با حضور ندیمه ها شلوغ شد . مجید به تاجلی بیگم و بقیه حضار نگاهی کرد و آهسته دم گوش آرش گفت :«آرش ؟ تا دیر نشده یکی از همینا رو انتخاب کن ، ببین چقدر طلا به خودشون آویزون کردن»
آرش هم آهسته جواب داد :« تو حرف نزنی میگن لالی ؟ ساکت سر جات بشین و حرف نزن»
مجید : «لیاقت نداری برات آستین بالا بزنن . حقته تو خونه تک و تنها بشینی ، بدبخت !»
آرش خنده اش را خورد و چیزی نگفت . تاجلی بیگم به بچه ها نگاه کرد و گفت :«کمی از خودتان بگویید ، از کجا آمده اید و اینجا چه می خواهید ؟»
نارسیس اجازه نداد مجید زودتر جواب دهد و خودش در جواب دادن پیش قدم شد :« ما از شیراز اومدیم ، خیلی خوشحالیم که شما رو می بینیم»
تاجلی بیگم : «قصد ملاقات با چه کسی را دارید ؟»
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
مجید : «قصد ملاقات با کسی رو نداشتیم ، یعنی شما جوری ما رو غافلگیر کردین که قصد سفر یادمون رفت
تاجلی بیگم : گفتید که از شهر شیراز آمده اید ، در تبریز چه می خواهید ؟»
نارسیس با تعجب گفت :« تبریز ؟ مگه ما اصفهان نیستیم ؟»
تاجلی بیگم با تعجب به نارسیس نگاه کرد اما آرش جواب داد :« درسته اینجا تبریزه چون اولین پایتخت صفویان تبریز بود»
نارسیس : «اما من همیشه فکر می کردم اصفهان تنها پایتخت صفویان بود»
مجید : «صفویان چند تا پایتخت عوض کردن ، اولیش تبریز بود و دومیش قزوین ، بعداً اصفهان رو انتخاب کردند»
آرش : «اصفهان هم بعدها بدست محمود افغان محاصره سختی شد تا اینکه سقوط کرد»
زمانی که بچه ها حرف می زدند ، تاجلی بیگم و ندیمه هایش با تعجب به صحبت های آنها گوش می دادند چون بچه ها از چیزهایی صحبت می کردند که هنوز اتفاق نیفتاده بود و این باعث شگفتی همه حضار در تالار شده بود . بعد از اینکه صحبت آرش تمام شد تاجلی بیگم با تردید پرسید :« راستش را بگویید ، شما کی هستید و منظورتان از سخنانی که گفتید چیست ؟»
بچه ها با ترس به یکدیگر نگاه کردند و متوجه اشتباهشان شدند . طبق معمول مجید پیش قدم شد و گفت :«چیزه ... تاجلی بیگم خانم ، تو رو خدا اینایی که بهتون میگم ، جایی نگید ها ! حتی به شاه اسماعیل هم نگید ، باشه ؟»
تاجلی بیگم نگاهی به مجید کرد و گفت :« بسیار خب ، به کسی چیزی نمی گوییم»
مجید : «ببینید تاجلی بیگم ، این آرش ما ، پیشگویی بلده ، تمام وقایع دوران شما و شاه اسماعیل و بقیه شاهانی که بعد از شاه به تخت می شینند ، می دونه ، حتی می دونه آخر و عاقیبت شما چی میشه . مگه نه آرش ؟»
مجید برگشت به آرش نگاه کرد اما دید آرش با اخم غلیظی به او نگاه می کند . مجید سریع برگشت سمت تاجلی بیگم و گفت :«خانم جان ؟ فعلاً آرش در حال تمرکز بر روی صور فلکیه تا بتونه پیشگویی کنه ، یه خورده هم برزخی شده»
نارسیس و پریا سعی کردند جلوی خنده شان را بگیرند ، آرش بطور نامحسوس یه نیشگون از مجید گرفت که باعث شد مجید یکه بخورد . تاجلی بیگم به آرش اشاره کرد و گفت :« جناب پیشگو ؟ لطفاً پیش بیایید تا با شما بیشتر آشنا شویم»
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
آرش مردد مانده بود ، نگاهی به مجید و بقیه کرد و بعد از اینکه با اشاره چشم ابرو برای مجید خط و نشان کشید ، به سمت تاجلی بیگم رفت . تاجلی بیگم لبخندی زد و گفت :« جناب پیشگو ؟ اگر شما پیشگوییتان درست باشد ، بگویید تا چند وقت دیگر چه رخدادی بر ما پیش می آید ؟»
آرش تو ذهنش منابعی را که درباره تاریخ صفویان مطالعه کرده بود ، مرور کرد ، ناگهان به یاد وقایع جنگ چالدران افتاد . حس کرد تمام وقایع دوران صفوی را به خوبی به یاد دارد و حتی می تواند عاقبت تاجلی بیگم و بعضی از بانوان دربار صفوی را بگوید . لبخندی زد و گفت :«علیاحضرت ! برای گفتن وقایع یه سری شر و شروط دارم»
تاجلی بیگم : «چه شرطی ؟»
آرش : «اول اینکه به دقت به حرفام گوش بدین ، دوم از هیچ کدوم از حرفام عصبانی نشین»
تاجلی بیگم : «بسیار خب . شرط شما را می پذیرم»
آرش : «پس با اجازه شما بعضی از وقایع دوران شما رو میگم . از مهمترین وقایع شما ، واقعه جنگ چالدرانه . بزودی جنگ سختی در منطقه چالدران بین شاه اسماعیل و سلطان سلیم عثمانی اتفاق می افته که متأسفانه باعث شکست ایران میشه»
تاجلی بیگم با نگرانی گفت :« این امکان ندارد ، لشکریان ما از ذبده ترین هستند ، چگونه است که از سپاه عثمانی شکست می خورد ؟ نه این حرف شما را قبول ندارم»
آرش : «اما تاجلی بیگم ! اتفاقات ناخواسته ای تو جنگ می افته که باعث شکست ایران میشه»
تاجلی بیگم : «مثلاً چه اتفاقی ؟»
آرش مجبور شد تمام وقایع را بطور مفصل برای تاجلی بیگم تعریف کند :
سلطان سلیم با سپاهی که شمار آن را در حدود دویست هزار نفر نوشته‌اند به سوی ایران شتافت تا اینکه به دشت چالدران در شمال غربی خوی رسید و در آن جا اردو زد. موقعیت سوق‌الجیشی منطقه چالدران و عدم رویارویی با متجاوزان در دشت باز از مزیت‌های سپاه ایران بود. شمار قشون ایران را در این جنگ حدود ۲۹۰۰۰ تن نوشته‌اند. پیش از نبرد، شاه اسماعیل و فرماندهان سپاه برای تعیین استراتژی تشکیل جلسه دادند. نورعلی خلیفه لو و محمدخان اُستاجلو به دلیل آشنایی قبلی با روش‌های جنگی عثمانیان و قدرت ویرانگر توپخانه پیشنهاد کردند که پیش از آنکه دشمن موفق به تکمیل آرایش دفاعی خود گردد حمله را از پشت به آن‌ها آغاز کنند. این نظر منطقی با مخالفت شاه اسماعیل و دورمیش‌خان استاجلو مواجه شد که نتیجه آن شکستی سخت بود.
شاه اسماعیل به عثمانیان فرصت داد تا آرایش دفاعی خود را کامل کنند. دوازده هزار ینی چری مسلح به شَمخال در پشت زنجیره‌ای از توپ‌ها قرار گرفتند، مانعی که همانند سدی نفوذ ناپذیر در برابر سپاه غالباً سوار ایرانی عمل نمود. با آغاز جنگ جناح راست سپاه ایران ، جناح چپ عثمانی را در هم کوبید و فرمانده آنها حسن پاشا نیز کشته شد.
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
صلابت نخستین یورش ایرانیان به حدی بود که سلطان سلیم لحظاتی پس از شروع درگیری به گمان این که کارش با شکستی برق آسا به اتمام رسیده در پی گریز از کارزار بود. کثرت سپاه عثمانی و محدودیت فضای نبرد به قدری بود که عثمانیان برای رویارویی با سپاه ایران پشت نیروهای خود مدت‌ها به انتظار می‌ایستادند.
با آغاز به کار توپ‌ها ، نتیجه جنگ به سرعت به سود عثمانی تغییر کرد. آتش توپخانه برای ایرانیان مصیبت‌بار بود. بسیاری از سپاهیان ایران و فرماندهان و صاحبان مناصب در میدان جنگ کشته شدند و شاه اسماعیل با فداکاری چند قزلباش جان سالم به در برد. سلطان سلیم یکم پس از در هم شکستن سپاه صفوی به دلیل ترس از وجود تله به تعقیب ایرانیان نپرداخت و تنها چند روز بعد به تبریز وارد شد. تلفات جنگ چالدران ۲۷ هزار تن از ایران و ۴۲ هزار تن از سپاه عثمانی بود. با شکست سپاه قزلباش، درفش ارتش ایران به دست سپاه عثمانی افتاد.
در اين جنگ، که اولین نبرد دولت صفوی با عثمانی بود، بر اثر كثرت سپاه عثماني و مجهز بودن به تفنگ و توپخانه، لشكر ايران عقب نشيني کرد و تعداد زيادي از دو طرف كشته شدند. شاه اسماعيل تا حدود همدان عقب نشست و سلطان سليم تبريز را اشغال كرد ولي به زودي بر اثر مقاومت ملي مجبور شد تبريز و آذربايجان را تخليه كند. پس از بازگشت سلطان سليم، شاه اسماعيل بار دیگر به آذربايجان و تبريز رفت و به تعمير خرابي‏‌هاي به جا مانده از لشكريان عثماني پرداخت. گفته اند بعد از اين واقعه، ديگر كسي شاه اسماعيل را خندان نديد.
تاجلی بیگم با تأسف آهی کشید و گفت :« خداوندا ! سرورمان چه مشقتها که تحمل نخواهند کرد»
از روی تخت بلند شد و با ناراحتی و شتابان به سمت در رفت و گفت :«باید هر چه زودتر سرورمان را آگاه کنم ، باید او را در این راه همراهی کنم»
مجید : «اما تاجلی بیگم ! هنوز اصل مطلب آرش تموم نشده»
تاجلی بیگم برگشت و به مجید نگاه کرد و گفت :«اصل مطلب ؟ اصل مطلب چه می باشد ؟»
آرش : «اصل مطلب خودِ شمایین»
تاجلی بیگم با تعجب گفت :«خودِ من ؟ درباره من چه می خواهید بگویید ؟»
آرش : «تاجلی بیگم ! شما هم در این جنگ شاه اسماعیل رو همراهی می کنید اما بدست عثمانیها اسیر میشین
تاجلی بیگم : اسیر خواهم شد ؟ آن هم بدست یک مشت عثمانی ؟ هرگز ! هرگز دستان کثیف یک عثمانی به من نخواهد خورد »
آرش : «اما اسیر میشین ولی باز هم با درایت خودتون می تونید از دستشون فرار کنید»
تاجلی بیگم با قدم های آهسته به سمت آرش رفت و پرسید :« چگونه ؟»
آرش : «اجازه بدین من نگم و اون لحظه خودش اتفاق بیفته»
نارسیس : «آرش بهشون بگو تا اتفاق نیفته»
 
آخرین ویرایش:

fatima Eqb

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
آرش : «تو تمام این سفرها که رفتم متوجه یه چیز شدم و اونم اینکه تاریخ قابل تغییر نیست ، قبلاً هم خیلی سعی کردیم یه قسمت از تاریخ رو عوض کنیم اما نشد ، الانم بهتره بذاریم تاجلی بیگم خودش این قسمت از تاریخ رو تجربه کنه ، من و شما هیچ کمکی نمی تونیم بهشون کنیم ، فقط می تونیم نظاره گر باشیم»
پریا : «حق با آقا آرشه ، ما چه بخواییم و چه نخواییم ، نمی تونیم هیچ کاری کنیم چون تاریخ اجازه تغییر نمیده»
مجید قیافه فیلسوفانه ای گرفت و گفت :« به قول هِگِل "خدای تاریخ با ارابه اش بر روی اجساد مردگان می تازد"»
تاجلی بیگم حس کرد پاهایش سست شده . به یکی از ندیمه هایش اشاره کرد و او هم کمک کرد تا بانویش بر روی تخت بنشیند . تاجلی بیگم با دست هایش دو طرف سرش را گرفت و با غصه گفت :« نباید بگذاریم سرورمان نابود شود ، من شهبانوی این مملکت هستم ، اجازه نمی دهم سرورمان آسیب ببیند»
آرش : «تاجلی بیگم ! وضع شما که خوبه ، بیچاره اون یکی همسر شاه ، اسمش چی بود ؟ آهان ! بهروزه خانم . ایشون هم همزمان با شما اسیر میشن اما وضعش خیلی بدتر از شما میشه»
تاجلی بیگم با شتاب پرسید :«مگر چه بر سر او می آید ؟»
آرش : «اونم اسیر میشه اما مجبورش می کنن با قاضی عسکرِ عثمانیها ازدواج کنه»
نارسیس با ترس گفت :«زن بیچاره ، مگه نمی دونستن همسر شاه اسماعیله ؟»
آرش : «می دونستن اما صیغه طلاق براش می خونن و بعد به عقد قاضی عسکر درش میارن . بعد از مدتی قاضی عسکر فوت می کنه و بهروزه خانم از آدرنه به استانبول میره و بعد از اون دیگه کسی نمی دونه چه به سرش اومد»
پریا : «این که فاجعه اس برای یه ملکه ایرانی»
نارسیس : «دقیقاً»
مجید یک دانه سیب از ظرف میوه خوری برداشت و همینطور که به سیب گاز می زد گفت:«عجب اوضاعیه ، حس می کنم وسط کاخ خرم سلطانم»
نارسیس : «چه ربطی به خرم سلطان داره ؟ بازم چرت و پرت گوییت شروع شد ؟»
مجید : «ناری جونم ! اوضاع حکومت صفوی با حکومت عثمانی شبیه به هم بود . هر چی جنابت اونجا میشد عین همونم تو کاخ صفوی می شد»
پریا : «دلم براشون می سوزه ، نمیشه یه کاری کنیم جنگ نشه ؟»
مجید پوزخندی زد و گفت :« تو دلت به حال اینا نسوزه ، به حال خودمون بسوزه که از این به بعد افتادیم وسط دسیسه و جنایت و شاهزاده کُشی»
نارسیس : «یعنی چی ؟»
مجید : «یعنی اینکه ، دوره صفوی فقط هنر و ادب و زیبایی نبود ، تو عمق وجود این دوره همش قتل و دسیسه بود خانم !»
 
آخرین ویرایش: