در حال تایپ رمان کوسه ها | Bluebell.Dean کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 714 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Blue song

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346

به نام خدا

نام رمان:کوسه ها
نویسنده: Blubell.Dean | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر داستان:فانتزی
نام ناظر: @سییما

خلاصه:
کِنی وِست پنهان شده...
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
تمام تلاشش اینه که به دست دشمنانش نیفته.
دشمن هایی که به نام کوسه ها معروفن و به خون کِنی تشنه ان
و ظاهرا کِنی چیزی به جز یه ماهی کوچیک توی اقیانوس نیست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه انجمن
5/7/16
572
42,682
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
مقدمه:تو این دنیا انواع مختلف کوسه وجود داره.
بعضیا تو اقیانوس، بعضی تو آب های کم عمق...
ولی خطرناک ترین نوع کوسه توی خشکی زندگی می کنه.
خیلی راحت داری زندگیتو می کنی و بعد برمی گردی ، یه کوسه ی خشکی پشت سرت ایستاده.
یه لبخند منجمد
و دندون های تیز
و خون

هر جا کوسه ی خشکی باشه خون هم هست. این یه اصله.


[HIDE-THANKS]فصل اول
کِنی
چرا این اسم را انتخاب کردم؟
کِنی. کِنی وِست. کِنی وِست، یک دختر معمولی با زندگی معمولی و دوستان معمولی.
قبول دارم، سلیقه ام در انتخاب هویت چندان جالب نیست. ولی وقتی تا حد مرگ وحشت زده و نگرانید مغزتان زیاد کار نمی کند؛ من هم استثنا نبودم. این شد که من با کِنی وِست گیر افتاده ام.
با این حال... اگر از جنبه ی دیگری به قضیه نگاه کنید قضیه خیلی هم عاقلانه به نظر می رسد.
اگر هویت یک دختر پولدار ناز پرورده و موبور به نام لتیشیا اِوِرلی را انتخاب می کردم احتمال اینکه پیدایم کنند چند برابر می شد، چون کوسه ها فقط با قشری سروکار دارند که توی کامیون های پر از اسکناس( و نه وان حمام پر از اسکناس) غلت می زنند و خاویار می خورند(با وجود بدمزه بودنش) و اگر قدمت شرابشان به حداقل سی و هشت سال قبل نرسد حسابی از کوره در می روند.
احتمال اینکه یک دختر خیلی ساده مثل کِنی وِست ( با کیف پول خالی از اسکناس و در عوض سرشار از قبض های تهدید آمیز) را پیدا کنند خیلی کمتر بود.
عینکم را به چشم زدم تا بتوانم نوشته های پشت جلد کتاب را بخوانم و همزمان و زیرلب چند ناسزای آبدار نثار ایدن کردم. مشکلی با کک و مک های روی گونه ام و همچنین لب های زیادی درشتم نداشتم، ولی این حقیقت که ایدن من را عملا وکاملا بی دلیل کور کرده بود کمی اعصابم را خورد می کرد. (اگر اصرار داشت من عینکی باشم نمی توانست شماره ی عینک را کمی پایین تر در نظر بگیرد؟)
-هی کِنی! چه خبرا؟
سرم را بلند کردم و به طرف برنیس چشم غره رفتم:می دونی ساعت چنده؟
برنیس با بیخیالی حلقه ای از موی بورش را دور انگشتش پیچید و گفت:نمی دونم. من به ساعت مچی اعتقاد ندارم.
اگر بیست وپنج سال پیش بود اعتقاد نداشتن به ساعت مچی می توانست بهانه ی خوبی برای همیشه دیر رسیدن برنیس باشد، ولی حالا ما چیزهای خوب و مفیدی مثل اسمارت فون داریم که کمبود ساعت مچی را جبران می کنند... در نتیجه بهانه ی برنیس از پایه مزخرف بود.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]-گوش کن ببین چی می گم...قرار نیست هر دفعه نیم ساعت دیر برسی و من جورتو بکشم...اگه یه بار دیگه آقای جونز بپرسه تو کجایی و من بگم دستشویی مطمئن باش با همین کتابا انقدر توی سرم می زنه که بمیرم.
نیشخند زد:مرسی عزیزدلم...تو یه دوست فوق العاده ای.
گمانم قسمت های منفی حرفم را نشنیده بود که یعنی کل حرف هایم را نشنیده بود. شاید هم فقط اهمیت نمی داد. من روی دومی شرط می بستم.
پالتوی سبز و خزدارش را از تن بیرون آورد و گفت:چقدر غم انگیز که ما اصلا مشتری نداریم.
مرد چاقی که درست یک متر از برنیس فاصله داشت و کتابی را ورق می زد با حیرت سرش را بلند کرد و به برنیس خیره شد. باور نمی کرد که برنیس او را ندیده باشد چون اگر بخواهیم روراست باشیم او اصلا کوچک و فسقلی نبود. شاید با خودش می گفت که برنیس احتمالا او را با دکور مغازه اشتباه گرفته است.
لبخند دندان نمایی به مرد زدم تا زیاد دلخور نشود و هرکتابی که دستش بود را بخرد. اگر آقای جونز ورشکسته می شد من هم باید دنبال شغل دیگری می گشتم.
قدمی به طرفم برداشت و گفت:امشب برنامه چی داری؟
گفتم:نمی دونم.
اوه چرا خوب هم می دانم. باید لباس های کثیفی را که حدود دو ماه روی کاناپه ام تلنبار شده بودند می شستم. من کثیف نیستم. فقط زیاد به کار خانه عادت ندارم و این سه سالی که از زندگی جدیدم گذشته هم باعث نشده عادت کنم.
با لبخند گفت:هیلی مهمونی داره. توام با من میای.
از آنجایی که مشتری توی مغازه بود نمی توانستم عق بزنم. با این حال حتی حضور مشتری هم نمی توانست جلوی صورتم را از مچاله شدن به خاطر شنیدن اسم هیلی بگیرد.
سعی کردم مثل ببر غرش نکنم و صدایم را طبیعی جلوه بدهم:هیلی؟...خیلی دلم می خواد بیام برنیس ولی متاسفانه یکی دو تا کار هست که ترجیح می دم به جای رفتن به مهمونی هیلی انجام بدم. یکیش اینه که با اسید دوش بگیرم و دومی ام این که روی ریل قطار دراز بکشم و وقتی قطار بهم نزدیک شد و نورش چشمامو کور کرد...
برنیس توی حرفم پرید:یه لحظه حرف نزن. تایری ام اونجاست.
وانمود کردم هیجان زده ام:اوه خدای من جدی می گی برنیس؟پس چرا زودتر نگفتی؟ حالا که تایری ام میاد یه مورد دیگه به لیستم اضافه می شه: بشینم تو خونه و تک تک رخت چرکامو بکنم تو حلقم.
وقتی به اینجا رسیدم مشتری(همان مشتری چاق نادیده گرفته شده توسط برنیس) با حالتی جالب و حاکی از انزجار نگاهم کرد و من هم در جواب لبخندی بزرگ تر از قبل تحویلش دادم. من دو نوع لبخند دارم و بنا به موقعیت و به طور ناخودآگاه یکی از این دو نمود پیدا می کنند. لبخند شماره یک: لبخندی جذاب و ملیح و معصومانه که کمک شایانی به جذابیتم می کنند.
لبخند شماره دو:لبخند کوسه ای ام که کمی بیش از حد معمول ترسناک است و جذابیت های به دست آمده از لبخند شماره یک را تبدیل به عامل رعب و وحشت می کند.
از حالت صورت مشتری فهمیدم که متاسفانه لبخند شماره ی دو را تحویلش داده ام.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]وقتی مشتری کتاب را سرجایش گذاشت و از فروشگاه با قدم های تند بیرون رفت آه کشیدم:یه مشتری دیگه ام پرید برنیس...
-من می برمت. حتی اگه شده به زور.
-من نمیام من نمیام من نمیام. من نه تنها از هیلی و تایری بلکه از مهمونی و شلوغی هم حالم بهم می خوره.
برنیس با قاطعیت گفت:تو باید با آدمای جدید آشنا بشی. چرا موقعیتا رو از دست می دی؟
دلیل موجهی داشتم:من قایم شدم!
با بد خلقی ادامه داد:تو خوشگلی. چرا ازش استفاده نمی کنی؟
-جدی من خوشگلم؟
لبخند گشادی زدم ولی اخم های برنیس بدتر توی هم رفت:آره تا وقتی این خنده ی هولناکت رو، رو نکنی.
دهانم به طور اتوماتیک بسته شد و برنیس با اوقات تلخی سرتکان داد. آنقدر این لبخند را دیده بود که دیگر نمی ترسید.
ولی خوب...من روراستم و خوشگل هم نیستم،حتی بدون لبخند کوسه ای. زشت هم نیستم ولی بین خوشگل بودن و زشت نبودن بین آسمان تا زمین فاصله هست.با این حال من از صورتم راضی ام و اگر کسی هست که راضی نیست به من چه ربطی دارد.
در باز شد و ورود مشتری من را از دست برنیس(به طور موقت) نجات داد.
زنی میانسال با ظاهر رسمی و موی مشکی بود و دنبال کتاب شکار اکتبر سرخ می گشت. کتاب را برایش پیدا کردم(هرچند فقط کافی بود به قفسه ی کتاب های جاسوسی نگاهی بیندازد تا پیدایش کند.) و گفتم:کتاب معرکه ایه.
زن گفت:من عاشق تام کلنسی ام.
به کت و شلوار اتوکشیده مشکی و موهای مرتب و سنجاق شده به پوست سرش نمی آمد که عاشق تام کلنسی باشد. ولی از ظاهرکه نمی شود همه چیز را فهمید، نه؟
زن پول کتاب را حساب کرد و رفت، و به محض رفتنش رو به برنیس گفتم:چه بد که این روزا هیچکس کتاب نمی خونه. همه سرشون تو نتفلیکس و توییتره و ما هم که...
برنیس حرفم را قطع کرد:تازه فقط تایری نیس...آلیو هم اونجاست.
آلیو؟...کسی به اسم آلیو نمی شناختم.
-متاسفم برنیس، اصلا نمی دونم از چی حرف می زنی.
چشم هایش را رو به بالا چرخاند:آلیو. همونی که یه آپارتمان محشر داره و دنبال همخونه می گرده.
با شنیدن کلمات آپارتمان محشر و همخانه ناخودآگاه گوش هایم تیز شد.
برنیس ادامه داد:از اونجایی که آپارتمان مال عموشه اجاره واقعا منصفانه اس...شایدم بیش از حد منصفانه.
-سر در نمیارم...چرا این آلیو باید بخواد با من همخونه شه؟
چون اگر راستش را بخواهید، حتی خودم هم علاقه ای به همخانه شدن با خودم نداشتم. من کمی شلخته، کمی بی پول و کمی پرسروصدا هستم و تازه شیر را هم از بطری می نوشم.
-واسه همینه که می گم باید به این مهمونی بری. میتونی با آلیو آشنا شی و بعد من مسئله ی آپارتمان رو پیش می کشم و در مورد اینکه تو چه همخونه ی خوبی هستی سخنرانی می کنم.
برنیس مشخصا ترسی از دروغ گفتن ندارد.
به آپارتمانم فکر کردم. به آپارتمان کوچک و دلگیر و احمقانه ام. پیشنهاد یک آپارتمان بهتر خیلی خوشمزه به نظر می رسید.
گفتم:من به این مهمونی کوفتی میام...ولی تا بتونم هیلی رو می چزونم و اگه ازم بخوای برقصم می کشمت.
-قبول.
عینکم را روی بینی ام جابجا کردم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]قانون های زندگی من ساده اند. یکی از مهم ترین هایش این است:شبا بیرون نرو و تو فضای امن خونه ات بمون.
این جمله را مغزم هرچند وقت یکبار یادآوری می کند و اگر قلب خوشگذرانم معصومانه بپرسد:چرا؟
آن وقت مغزم قاطعانه می گوید:برای اینکه وقتی هوا تاریک می شه موجودات شب بیرون میان ای احمق نفهم پرسروصدا.
قلبم قانع می شود. ولی هر از گاهی، که از فضای دلگیر خانه خسته می شود می گوید:آخه..یه ذره بیرون رفتن که اشکال نداره...اونا که نمی دونن من می تونم ببینمشون. حوصله ام سر رفته.
و مغزم با عصبانیت جواب می دهد:یعنی تو به خاطر اینکه حوصله ات سر رفته می خوای رو زندگیت ریسک کنی؟ احمق جون فقط یه حرکت اشتباه کافیه تا کوسه ها پیدات کنن. می خوای بهت یادآوری کنم کوسه ها با دشمن چیکار می کنن؟
قلبم از ترس می لرزد و می گوید:نه...نمی خواد یادآوری کنی.
مغز با لحنی عالمانه می گوید:خیلی خوب. پس فکر بیرون رفتن بعد از تاریکی رو فراموش کن و یکم به سر و وضع این آشغالدونی که بهش می گی خونه برس. ببینم اون جعبه ی پیتزا چند وقته که رو زمینه؟
و الی آخر.
با این حال...امشب زیاد هم خطرناک نیست. برنیس ماشین دارد، بنابراین فقط کافی است در مسیر رفتن از خانه به مهمانی و مسیر بازگشت از مهمانی به خانه را توی ماشین بنشینم و بیرون را نگاه نکنم. اینکه یک آپارتمان ارزان و خوب پیدا کنم ارزشش را دارد، نه؟
خانه ی فعلی ام، یک اتاق خواب کوچک، یک حمام کوچک، یک هال کوچک و یک آشپزخانه ی کوچک دارد. با وجود کوچک بودنش حشراتی که هرازگاه سر وکله شان پیدا می شود اصلا کوچک نیستند. می دانید بدبختی کجاست؟ اینکه من نصف وقت ها اصلا نمی دانم که حشره واقعا حشره است یا یک جاسوس لعنتی.
برنیس با نگاهی به وضعیت آشفته ی خانه ام گفت:می دونی...اگه آلیو خونه ی تو رو ببینه یکم ترغیب کردنش به همخونگی با تو سخت می شه.
در دفاع از خود گفتم:دقیقا همین امشب برنامه داشتم تمیزش کنم که تو نذاشتی.
-آره حتما. کیف لوازم آرایشت کجاست؟
برنیس خوشگل است و همیشه آرایش می کند. موهای بور لطیفش همیشه مرتب اند و تقریبا همیشه خط چشمی دور چشم های درشت سبزش خودنمایی می کند. و من؟...اوه خواهشا حرفش را نزنید. قبلا که کِنی وست نبودم به هیچ وجه نیاز به آرایش نداشتم و الان که شاید نیاز به آرایش دارم به هیچ وجه حوصله اش را ندارم.
گفتم:فکر کنم یه رژ لب یه جاهایی زیر این لباسا باشه.
برنیس چشم چرخاند و گفت:این دفعه از مال من استفاده کن. ولی اگه هرچه زودتر یه کیف کامل لوازم آرایش نخری دوستی منو تو تموم می شه.
برنیس مجبورم کرد موهایم را بشویم(این حرکتش کمی توهین آمیز بود.) و به جای عینک لنزهایم را بگذارم و یک تاپ و شلوار جین به همراه بوت های پاشنه بلند برنیس را بپوشم.
بعد آرایشم کرد.رژ لب قرمز و ریمل. نگذاشتم بیشتر از این پیش برود.
کیف دستی ام را برداشتم. برنیس گفت:زیادی بزرگه...خدایا چرا همیشه این کیفو برمی داری؟
من بدون وسایل محافظتی ام بیرون نمی روم و حجم وسایل زیاد تر از آن است که در کیف های کوچکی که برنیس می پسندد جا شود.
-خوب...آماده ایم.
نگاهی به ساعت کردم.هشت و پنجاه دقیقه.
گفتم:می ریم و آلیو رو گول می زنیم تا قبول کنه با من همخونه شه و بعد از اون پارتی کوفتی می زنیم بیرون.
نمی خواستم نیمه شب توی خیابان ها باشم. نیمه شب یعنی ساعت اوج برای موجودات شب.
تمام مدتی که به همراه برنیس از ساختمان خارج و سوار ماشین گران قیمت برنیس می شدم سرم پایین بود.
برنیس رادیو را روشن کرد و گفت:با اینکه همیشه کتونی می پوشی خیلی خوب با کفشای پاشنه بلند راه می ری.
راه رفتن؟ من در گذشته با بالدارهای استخوانی مبارزه می کردم؛ کفش پاشنه بلند به پا و یک شمشیر مقدس در دست. البته شمشیر مقدس اصلا مقدس نبود، ولی خوب، هزاران سال پیش کوسه ها اسمش را گذاشته بودند مقدس و من تمایلی به عوض کردن اسمش به تیغ سیاه شوم و فوق العاده شیطانی نداشتم. اصلا به من چه مربوط.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]گفتم:آره زیاد سخت نیست.
برنیس که سرش را با ریتم آهنگ تکان می داد گفت:وقتی رسیدیم اونجا یکی رو پیدا کن و باهاش حرف بزن. من آلیو رو پیدا می کنم و باهم میایم پیش تو. یه جوری وانمود کن انگار نمی دونی قضیه چیه.
-یعنی وانمود کنم اصلا از قضیه ی آپارتمان خبر ندارم؟ حتی با اینکه تنها دلیل رفتنم به این مهمونی آپارتمان آلیوه؟
-تو که نمی خوای مثل یه فرصت طلبِ حریص به نظر برسی؟ می خوای؟
با اینکه من دقیقا یک فرصت طلبِ حریص هستم ولی پنهان کردن احساسات واقعی و مقاصد و اهداف برای من یکی که خیلی ساده است.
گفتم:اصلا از کجا می دونی وقتی ما برسیم آلیوم اونجاست؟
-خودش بهم اس ام اس داد و گفت که رسیده.
-درباره ی من چیزی می دونه؟
-یه چیزایی...شاید.
امیدوار بودم چیزهای خوبی باشد.
نیویورک در شب زیباتر است. ولی من نگاهم را به دستان قفل شده روی زانوانم دوخته بودم. دلم نمی خواست از پنجره به بیرون نگاه کنم و برای مثال دو مَه پیما را موقع گپ زدن غافلگیر کنم. می توانستم تصور کنم که مَه پیمای اول با دیدن من که نگاهم را می دزدیدم به رفیقش می گفت:هی بنیگی...اون آدمیزاده می تونه ما رو ببینه؟
مه پیمای دوم:نمی دونم لاردون. قیافش که به آشناها نمی خوره. چطوره بریم و از نزدیک مطمئن شیم؟
بعد بنیگی و لاردون به سمتم می آمدند. سرشان را توی ماشین می کردند و همچنان که من را بو می کشیدند به چشمانم خیره می شدند تا بفهمند می توانم ببینمشان یا نه. و من، وحشت زده به جلو خیره می شدم، به درون چشمان و صورت ابرمانند و محوشان که با لبخندی تیز نگاهم می کردند.
بنیگی می گفت:بوی آشنا نمی ده.
و لاردون جواب می داد:نه...ولی گمونم می تونه ما رو ببینه.مطمئن نیستم.
و دوباره در یک سانتی متری صورتم به من خیره می شدند و چیزی نمی گذشت که یکی از آنها فریاد زنان می گفت:می بینه! می بینه! و بوی آشنا نداره! خائن خائن خائن!
بعد...خوب بعد یک اتفاق خیلی بد برایم می افتاد و من هیچ دلم نمی خواست به آن اتفاق فکر کنم.
برای اینکه فکر مه پیماها و کوسه ها و همچنین دیگر موجودات مرگبار را از سرم بیرون کنم گفتم:
یه چیز دیگه...اگه دوباره سعی کنی اون پسره ی دماغو رو به من قالب کنی یا خودمو می کشم یا تو رو...یا تایری رو.
-تایری اونقدرام بد نیس.
همین که برنیس، تایری را مناسب من می دانست نشان می داد که به فلاکت افتاده بودم. خوب، می دانم که دنیا همیشه یک جور نمی چرخد، ولی من یک جورهایی کم مانده بود زیر این چرخ له شوم.بعد از آن همه سالی که وقتم را در بالاترین نقطه ی چرخ سپری کرده بودم این شرایط کمی سخت بود.
پس از کمی رانندگی برنیس گفت:رسیدیم.
همیشه با مهمانی هایی که در مکان های کوچک برگزار می شوند مشکل داشته ام. یک عالمه آدم توی شلوغی های اعصاب خورد کن در هم می لولند و صدای موسیقی و صدای همهمه ی آدم ها گوش را کر می کند و معمولا به جز کمی چیپس و نوشیدنی خوراکی دیگری نیست.
به محض اینکه پا به مهمانی هیلی گذاشتم صورت احمقانه ی هیلی جلویم سبز شد:اوه...عزیزم توام اومدی؟
من هم لبخند زدم:چه سوال جالبی...از اونجایی که جوابش زیادی مشخصه به خودم زحمت جواب دادن... راستی رژ لبت مالیده شده به دندونات.
لبخند هیلی پاک شد و با عجله رفت که دندانش را پاک کند. دقیقا نمی دانم چطور حرفم را باور کرد.
برنیس به دنبال آلیو در جمعیت گم شده بود. آهی کشیدم و همانطور که برنیس گفته بود به دنبال کسی گشتم تا با او صحبت کنم. با دیدن تایری که برایم دست تکان می داد، انتخاب هم صحبتم با عجله صورت گرفت، و نتیجه این شد که من رو به پسری لاغر و قدبلند با خط چشم مشکی کردم و گفتم:چه خط چشم کاملی. تو بَندی چیزی هستی؟
پسر سر تکان داد:من گیتار بیس می زنم.
کنارش به دیوار تکیه دادم و گفتم:چه قدر جالب.
-آره. اسم بَندم تصادف با مرسدس شیطانه. ما متالیستیم.
اوه...خوب شد به این موضوع اشاره کرد وگرنه من او را با نوازنده ی گروه موسیقی سنتی کاستاریکایی اشتباه می گرفتم. تصادف با مرسدس شیطان...دقیقا نمی دانستم منظورشان چیست.
تایری روبرویم ایستاد و لبخند زد:سلام کِنی.
ای خدا.
-سلام تایری.
-میخوای برات یه نوشیدنی بیارم؟
-حتما. عجله نکن.
مهمانی ها مزخرف اند.
تایری رفت و من همانطور که وانمود می کردم به حرف های گیتاریست گوش می دهم، به روبرو خیره شدم.
چطور بعضی ها می توانند توی شلوغی خوش بگذرانند؟ قبل تر ها پدرم می گفت:تا وقتی مجبور نشدین هیچ وقت وارد جمعی نشین که نشه تک تک افراد رو زیرنظر داشت.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]من مجبور نبودم به این پارتی بیایم و جای گفتن نیست که توان بررسی تک تک افراد را هم نداشتم... ولی خوب...خیلی وقت است که من دیگر از پدرم اطاعت نمی کنم و تا امروز هم دوام آورده ام.پس مشکلی نیست...فعلا.
-راستی اسمت چیه؟
کمی مکث کردم تا فکرم را جمع و جور کنم و گفتم:کِنی.
-کِنی؟ مخفف کندراست؟
-نه. فقط کِنی.
لبخند گشادی زد:جالبه...می دونی کِنی...تو از اون دخترایی هستی که می شه راجع بهش ترانه نوشت.
لبخند ملایمی روی لب هایم نشست:تعریف جالبیه، ممنون.
-جدی می گم. من وقتی یه دختر که بشه راجع بهش ترانه نوشت رو ببینم می شناسم.
خوب...چه ترانه ای؟ لابد یک چیزی مثل این را به قافیه در می آورد:کِنی ای دختر معمولی...مثل موش قایم شدی و دعا می کنی پیدات نکنن...کِنی ای دختر دروغگوی احمق...معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ می خوای پیدات کنن؟...کوسه ها می کشنت و تیکه پاره ات می کنن و بعد تیکه هات رو می سوزونن...وای کِنی چرا تو خونه ات نمی مونی؟ برگرد خونه و دعا کن پیدات نکنن، بعد می تونی به مرگ طبیعی بمیری. لالالالالالا....
آهنگ خوبی از آب درمی آمد؛ صادقانه و خیلی خیلی هم دقیق.
برنیس را دیدم که داشت به طرفم می آمد، کنارش یک پسر جوان قد بلند هم بود.
زیر لب غرغر کردم. مگر قرار نبود آلیو را بیاورد؟
برنیس گفت:کجا بودی؟ سه ساعته دارم دنبالت می گردم.
بی حوصله گفتم:من همینجا بودم.
رو به پسر گیتاریست گفتم:یه لحظه می بخشی؟...خیلی خوب برنیس، چی کار داشتی؟
برنیس بازوی آن پسر جوان را گرفت و گفت:می خواستم آلیو رو بهت معرفی کنم.
هوم...آلیو کمی با تصوراتم فرق داشت. مثلا اینکه قدش بلند بود و به جای تاپ و کفش پاشنه بلند یک ژاکت مشکی پوشیده بود. تازه...آلیو اصلا دختر نبود. چقدر جالب توجه.
بگذارید یک اصل را بیان کنم:پسرهایی که دنبال همخانه ی دختر می گردند عجیب و غریبند.
همانطور دست به سـ*ـینه و تکیه داده به دیوار گفتم:سلام آلیو.
آلیو(که هنوز هم پسر بودنش کمی توی ذوق می زد) گفت:سلام کِنِدی.
-اسم من کِنیه.
با خونسردی گفت:فکر می کردم کِنی اسم پسره.
-منم فکر می کردم آلیو اسم دختره. چه تفاهم جالبی.
برنیس چپ چپ نگاهم کرد که یعنی:نمی تونی دوست داشتنی باشی؟
-در واقع آلیو بین دختر و پسر مشترکه.
-شرط می بندم تو مدرسه مسخره ات می کردن.
-نه...هیچ کس جرئت نمی کرد مسخره ام کنه.
-زیاد خطرناک به نظر نمی رسی.
-می خوای امتحانم کنی؟
برنیس با خنده ای مصنوعی وسط حرفمان پرید:هی کِنی...می دونستی آلیو دنبال همخونه می گرده؟
-نه نمی دونستم. اخیرا روزنامه ها رو چک نکردم.
این حقیقت که دیگر علاقه ای به آپارتمان آلیو نداشتم باعث شده بود کمی بیش از حد معمول نیش و کنایه بزنم و باور کنید اصلا هم بد نمی گذشت.
برنیس گفت:من فکر کردم شاید تو بتونی با آلیو همخونه شی.
نه ممنون.
رو به آلیو گفتم:چرا؟ همه ی آدمای مذکر مُردن؟
می توانستم بگویم که برنیس می خواست من را خفه کند. خوب...تقصیر من که نبود. من که نمی دانستم آلیو دختر نیست، می دانستم؟
آلیو گفت:می خوام بهت لطف کنم.
-هوم...چه مهربون. ولی گمونم لطفت رو رد کنم. این مهمونی یکم داره خسته کننده می شه، نه؟ بریم برنیس.
برنیس گفت:الان خیلی زوده. چرا یکم با آلیو حرف نمی زنین؟ منم می رم نوشیدنی بیارم.
-تایری حدود یه ربع پیش رفت برام نوشیدنی بیاره و هنوز سروکله اش پیدا نشده.
برنیس با چشم غره ای به طرفم ترکمان کرد.
آلیو کنار من به دیوار تکیه داد:خوب...علایقت چیه؟
علایق من؟...خوب...مدت زیادی می شد که علایقم را دنبال نکرده بودم.
-خوب...می دونی...چیزای معمولی. موزیک و اینجور چیزا.
با خونسردی گفت:بهت نمی خوره اینقدر خسته کننده باشی.
-توام فضول تر از چیزی هستی که به نظر می رسی.
نگاهم کرد. موهای مشکی اش کوتاه بود و رد محو یک زخم هم روی لبش خودنمایی می کرد.
-من دنبال یه همخونه ی خسته کننده ام. یکی که سرش به کار خودش باشه و اهل پارتی گرفتن و تمرین رقـ*ـص وسط نصفه شب نباشه.
-چه بد. من هر شب از ساعت یازده تا دو صبح تمرین تپ دنس دارم.
-کارتم رو بهت می دم...باشه؟
-صبر کن ببینم...تو اصلا منو نمی شناسی.
شانه بالا انداخت:برنیس می گفت تو بی دردسر ترین همخونه ای هستی که یه نفر می تونه داشته باشه.
خیلی خوب ولی برنیس که من را کامل نمی شناخت، نه؟ وگرنه می دانست که من یک آهنربای جذب خطر هستم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]کارتش را توی کیفم انداختم.
-من دیگه می رم.
رو به پسر گیتاریست گفتم:از آشناییت خوشحال شدم.
لبخند زد و گفت:راجع بهت یه ترانه می نویسم. همین امشب.
من هم لبخند زدم. گمانم لبخندم از نوع یک بود.
برنیس توی آشپزخانه بود و به محض دیدنم به طرفم حمله کرد:می شه بگی دقیقا چی تو سرته؟
-تو به من نگفته بودی آلیو دختر نیست.
-خوب که چی؟ اون بیشتر وقتا بیرونه، خودش بهم گفت.
-هرچی.
بعد با لحن التماس آمیزی گفتم:منو برسون خونه.
-هنوز اول شبه.
-من می خوام برم خونه.
هیلی از ناکجاآباد پیدایش شد و گفت:می تونی سر خیابون تاکسی بگیری.
چشم غره ای به طرفش رفتم که با نیشخند مسخره ای گفت:می تونم پولش رو برات حساب کنم.
-پولتو واسه یه ریمیل بهتر خرج کن تا روی مژه هات گلوله نشه. من رفتم برنیس.
برنیس بازویم را گرفت:دلخور نشو.
-نیستم. فردا می بینمت.
از آپارتمان بیرون زدم.
خوب...چیز خاصی نبود. فقط باید سرم را پایین می انداختم و با قدم های تند به سر خیابان می رفتم. تاکسی می گرفتم و برمی گشتم خانه. همین.
راه افتادم.
خیابان زیادی خلوت بود. جرئت نداشتم سرم را بلند کنم ولی حس می کردم که هیچ آدمیزادی آنجا نیست.
قدم های بلند برمی داشتم و به این فکر می کردم که امشب را کاملا به بطالت گذراندم و البته این موضوع که ساعت حدودا ده بود و من تنهایی توی خیابان بودم.
چیزی به من نزدیک می شد. یک گربه ی سیاه؟ نگاهش نکن کِنی.
گربه داشت به طرفم آمد. آیا گربه یک موجود شب بود یا یک گربه ی معمولی؟...نمی دانستم.
نادیده بگیرش، نادیده بگیرش، نادیده بگیرش.
گربه چند قدم با من فاصله داشت که صدایی از دهانش درآمد. بلند و واضح:بدبختی بدبختی بدبختی.
و من با کمال حماقت به طرفش برگشتم، آن هم با صورتی که انگار می گفت:چی گفتی؟
گربه ایستاد و به من چشم دوخت. همانطور که از ترس خشک شده و نگاهش می کردم، به طرز عجیبی حس می کردم که صداهای ذهنش را می شنوم: شنید؟چطوری؟ ولی بوی آشنا نمی ده...بوم!خائن خائن خائن!
می توانستم صدای آژیرهای ذهنش را هم بشنوم. گربه از جا پرید و دوان دوان پا به فرار گذاشت. و من، با کفش های پاشنه بلند و دستانی یخ کرده از ترس به دنبالش دویدم.

فقط یک چیز در ذهنم بود:جلوی اون گربه رو بگیر.
اگر من را لو می داد به دست کوسه ها می افتادم... این یعنی مرگ و نه الزاما مرگی بدون درد.
گربه جیغ کشید:خطر خطر خطر!
گربه را بگیر. بگیرش.
سرم را پایین انداخته بودم و می دویدم. گربه تند و تیز بود، ولی من هم با دویدن بیگانه نبودم.
-خطر خطر خطر!
نه گربه کوچولو. بعد از این همه زحمت نمی گذارم یک گربه ی احمق گیرم بیندازد.
باید سریع عمل می کردم. فقط کافی بود یکی از موجودات شب آن دور و بر ها باشد و صدایش را بشنود. کارم تمام بود.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Blue song

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
18/2/18
113
1,736
346
[HIDE-THANKS]با این فکر، همچنان که می دویدم نشانه گرفتم( نشانه گرفتن یک گربه ی درحال دویدن خیلی سخت تر از چیزیست که فکرش را می کنید) و کیفم را، کیف سنگین و گنده و عزیزم را به طرف گربه ی لعنتی پرت کردم.
پرتاب خوبی بود و گربه پخش زمین شد.
قبل از اینکه بتواند به خود بجنبد گرفتمش، او را که با تمام قدرت تقلا می کرد و جیغ می کشید توی کیفم جا دادم(کار خیلی سختی بود، به هر جایی از بدنم که دستش رسید چنگ می انداخت) زیپ کیف را بستم.
-منو بیار بیرون ای خائن پست فطرت! کمکم کنید! یه خائن منو گرفته!
نفس نفس زنان گفتم:اگه خفه نشی سر فسقلیتو با مشتم له می کنم. گرفتی چی گفتم؟ صداتو ببر.
سریع تر از چیزی که فکر می کردم ساکت شد. خوب...چون زندگی اش در دستان من بود و گویا نمی خواست برای لو دادن یک خائن سر جانش ریسک کند.شاید هم لحن من زیادی تهدید آمیز بود.
نفس نفس زنان گفتم:به نفعته کسی صداتو نشنیده باشه.
از توی کیف صدای پرحرصش به گوشم رسید:امیدوارم بریزن رو سرت و تیکه پاره ات کنن...در این لعنتی رو باز کن دارم خفه می شم.
نگاهی به اطراف انداختم. خیابان هنوز کاملا خلوت بود و هیچ اثری هم از موجودات عربده کش دیده نمی شد. بعید می دانستم کسی صدایش را شنیده باشد چون اگر آژیر کشیدن گربه به گوششان می رسید بلافاصله یک سیل هیولا روی سرم آوار می شدند.
-هی خائن...منو بیار بیرون.
حالا که فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کرده بودم متوجه شدم که صدای گربه بیشتر از اینکه شبیه صدای موجودی بالغ باشد شبیه صدای پسربچه ها بود. عالی شد. یک بچه را توی کیفم حبس کرده بودم.
گفتم:ساکت باش. در مورد اینکه کله ات رو له می کنم کاملا جدی ام.
هرچند حالا که می دانستم بچه است آنقدر ها هم جدی نبودم.
-تو چند سالته؟
صدای عصبانی اش به گوشم رسید:من به خائن ها اطلاعات نمی دم.
اطراف را بررسی کردم. حالا باید چه خاکی توی سرم می ریختم؟ او من را دیده و شناخته بود. اگر آزادش می کردم بیچاره می شدم و اگر آزادش نمی کردم...چطور می توانستم آزادش نکنم؟ گمان نکنم جای مخصوصی برای گربه های جاسوسی که فراری ها را شناسایی می کنند باشد.
-هی...هی خائن. من واقعا نمی تونم نفس بکشم.
کلافه نفسم را فوت کردم و زیپ کیف را کمی، فقط کمی برای ورود هوا باز کردم.
-حالا می خوای با من چیکار کنی؟
به نظر نمی آمد زیاد ترسیده باشد و بیشتر از اینکه نگران باشد عصبانی بود.
گفتم:تو چند سالته گربه؟
-چرا؟ اگه به سن قانونی رسیده باشم منو می کشی؟ اگه منو بکشی قبل از اینکه بمیرم یه کاری می کنم گیر بیفتی، قسم می خورم.
به نسبت گربه هایی که توی تله می افتند زیادی تخس بود. این هم از شانس مزخرف من...حتی یک گروگان ترسو و مطیع هم به تورم نمی افتاد.
با این گربه چه کار کنم؟ خدایا به من بگو با این گربه ی بچه سال عوضی چه کار کنم؟
از دست خودم عصبانی بودم. آنقدر عصبانی که اگر دست هایم مشغول محکم نگه داشتن کیف نبود حتما موهای خودم را می کندم.
مغزم نهیب زد:این بود اون مراقبت و احتیاطی که ازش حرف می زدی؟
تلاش کردم توجیهش کنم:حالا که چیزی نشده...به خیر گذشت.
مغزم از خشم دیوانه شد:به خیر گذشت؟ به خیر گذشت؟ توی احمق فقط یه قدم با گیرافتادن فاصله داشتی...الانم که با این گربه هه گیر افتادی که می خواد سر به تنت نباشه و اگه ولش کنی صد در صد لوت می ده. حالا می گی به خیر گذشت؟
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: