درحال تایپ رمان آیهان | لونآ کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: لونــℓunAـــآ

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
بسم الله الرحمن الرحیم
نام
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
:
آیهان
ژانر:فانتزی_عاشقانه_طنز
نام نویسنده: لونــℓunAـــآ کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر:*یـگـانـه*
خلاصه:
دختری است که هیچ نمی‌داند از هویت غریب خود! هویتی که عجیب بوی استقلال می‌دهد برای جهانی دیگر،بوی شجاعت، بوی قهرمانی! حال، وقت آن فرا رسیده که برای کشف حقایق زندگی‌اش، پا گذارد به جهانی دیگر؛ جهانی که ناباورانه بوی آشنایی می‌دهد.

لینک تاپیک نقد:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

تاپیک نقد منتظر انتقادهای شماست!

پ.ن : آیهان اولین رمان منه ، هرچند هم که من براش وقت گذاشتم و سعی کردم رمان رو با قلم خوب و بدون نقصی براتون قرار بدم، ولی قطعا عیب و نقص های آشکاری داره، به همین دلیل واقعا خوشحال میشم اگه نظری در مورد رمان دارید، چه نقطه قوت باشه و چه ضعف، اون رو با من درمیون بزارید تا بتونم بیشتر روش کار کنم. به امید اینکه نگاه ها و نظرات گرمتون تا پایان رمان همراهیم کنند:):aiwan_light_heart:
 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار ادبیات و موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
#پست اول
مقدمه: آوای زندگی بخش امید تا اعماق گوش‌هایم طنین می اندازد! لبخند پنهانش، آشکارا مرا فرا می‌خواند به سوی هرچه هستم؛ شاید هم ناشناخته‌ای از جنس آیهان!
***
نفس‌نفس زنان بر سرعت خود افزود. شاخ و برگ درختان بی‌رحمانه بر سر و صورتش چنگ می‌انداختند و قطرات پرقدرت باران، توان حرکت را از او می‌گرفتند؛ اما هق‌هق خفه‌ی کودکِ درون آغــ*ــوشش، جانی تازه به او می‌بخشید. صدای قدم های جانوران تاریکی از چند متری گوش هایش را می‌آزرد و قلبش را همچون گنجشکی در انتظار شکار، به تپش می‌انداخت.
کودک گریان را بیشتر در آغـ*ـوش فشرد و زیر لب از پروردگارش کمک خواست. چند متر دورتر، سر جای خود ایستاد؛ هراسان چرخید و اطرافش را از نظر گذراند، گویی نگاهش چیزی را جست‌وجو می‌کرد. ناگهان متوقف شد؛ هیجان زده نفس عمیقی کشید و با سرعت به سوی درخت کهنسالی که نزدیکش قرار گرفته بود، قدم برداشت. حفره‌ی کوچکی درون تنه‌ی درخت به چشم می‌خورد. کودک تقریبا 3_4 ساله را درون آن پناهگاه امن پنهان و با صدای لرزانش چیزی دم گوش او زمزمه کرد. کودک، معصوم سرش را که زیر پتوی کوچکی پنهان بود به نشانه تایید تکان داد. زن جوان سرش را خم کرد، گیسوان بلند طلایی رنگش، چهره نامعلومش را پوشاندند و بـ*ـوسـه ای بر روی پیشانی کودک کاشت. سریع بلند شد و با بوته ای سبز، حفره را ماهرانه پوشاند. چند قدم از درخت دور نشده بود که یکی از آن شنل پوشان تاریکی، روبه‌رویش قرار گرفتند. لبخند خبیث آن جانور تاریکی را در میان چهره سراسر گم شده‌ی کریهه‌اش در سیاهی شب حس می‌کرد. از پشت بر روی زمین افتاد و هق‌هقش اوج گرفت. چشمان فیروزه‌ای و اشک آلود کودک، مابین برگ های پهن بوته، از پشت زن جوان ترسیده را نظاره گر بود. همراهان شنل پوش به او پیوستند؛ آرام‌آرام به زن جوان نزدیک شدند و ....
***
با جیغ بلندی از خواب پریدم. نفس‌نفس زنان تو جام نشستم و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم راه باز کرد. با میـ*ـل اکسیژن رو به داخل ریه‌هام می‌فرستادم تا ضربان بی‌قرار قلبم آروم بگیره. بازهم اون کابوس مرموز لعنتی! در اتاق به شدت باز و قامت عمه آرتمیس تو چهارچوب در نمایان شد. وحشت زده به سمتم اومد و گفت:
- چی شده دخترکم؟!
با صدای تحلیل رفته ای لب زدم:
- کابوس بود؛ همون کابوس همیشگی!
سرم رو بین دستام گرفتم و چشام رو بستم. صدای پای عمه آرتمیس رو شنیدم که از اتاق بیرون رفت. بعد چند دقیقه چشمام رو باز کردم که دیدم با یه لیوان پر از آب به طرفم میاد. روبه روم ایستاد و لیوان رو به سمتم گرفت. دستم رو آروم جلو بردم و لیوان خنک رو از دستش گرفتم. آب داخلش رو یه نفس سر کشیدم که باعث شد کمی از التهاب و وحشت درونم کم بشه. سرم رو بالا آوردم و تو چشمای غمگین آرتمیس خیره شدم. اصلا معنی این غم تو نگاهش رو بعد از هر کابوسی که می‌دیدم نمی‌فهمیدم؛ چشم‌های مشکیش به قدری ناراحت بودن که برق همیشگی شون رو از دست داده بودن! با صدای گرفته ای آروم گفتم:
- عمه؟
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
#پست دوم
انگار که می‌دونست می‌خوام چی بپرسم؛ با صدای لرزونی جواب داد:
- جانم؟!
لبامو از هم باز کردم تا سوال همیشگیم رو بپرسم. ولی هیچ صدایی از حنجره‌ام خارج نشد. انگار مغزم می‌دونست بازهم جوابی نمی‌گیره؛ واسه همین سکوت رو ترجیح می‌داد. نا‌امید روی تختم دراز کشیده و نگاه منتظرم رو بهش دوختم. فهمید چی می‌خوام؛ مثل همیشه لبخند شیرینی رو لباش نشست و نیم خیز کنارم دراز کشید. دستاش رو آروم بین موهای بلند نقره‌ایم به حرکت در آورد و زمزمه وار لب زد:
- بخواب دخترکم، من کنارتم!
لبخندی روی لبام جا خوش کرد و با رضایت چشمامو بستم. چند ثانیه نگذشته بود که فکرم به سمت کابوس عجیبی که همیشه مهمون خواب‌هام بود پر کشید؛ کابوسی که شخصیت‌های اصلیش رو؛ زن جوونی با چهره ی نامشخص و بچه‌ای با چشمای اشکی فیروزه‌ای که حتی دختر یا پسر بودنش هم معلوم نبود تشکیل می‌دادن. اصلا سر در نمی‌آوردم که این آدمای غریبه چه ارتباطی با من دارن؛ هرچند شاید حسم می‌گفت از هر آشنایی می‌تونن آشناتر باشن.
با یاد اینکه فردا باید صبح زود بیدار بشم پوف آرومی کشیدم و با نوازشای دست عمه آرتمیس به خوابی بدون کابوس فرو رفتم!
***
- دخترم؟ نمیخوای بیدار شی؟ ساعت 7 صبحه.
با حرص غلتی زدم و خودم رو زیر پتو مخفی کردم. چند ثانیه بعد با حس اینکه عمه آرتمیس از اتاق بیرون رفت لبخندی زده و گوشه‌ی پتومو بغـ*ـل کردم. مغزم وقتی برای تجزیه تحلیل پیدا کرد؛ یک دفعه با چشم‌های گرد، شوک زده تو جام نشستم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم. وای خدا جدی جدی 7 بود. با حالت زاری سریع از جام پریدم و به سمت سرویس رفتم. بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم. با تمام سرعتی که میتونستم، لباس فرممو پوشیدم و موهامو شونه نکرده با یه گیره بالای سرم جمع کردم. مقنعه سرمه ای رنگمو سرم کشیدم و بعد از برداشن کوله پشتیم تقریبا شوت شدم تو آشپزخونه. با صدای حرصی به آرتمیس که تو آشپزخونه با لبخند برام ساندویچ پنیر درست می‌کرد غر زدم:
- اَه دیرم شد؛ عمه آخه الان چه وقت بیدار کردنه؟ امروز دیگه واقعا اون فلاحانی بی اعصاب پرتم میکنه بیرون.
با خنده پرید بین حرفام و گفت:
- آخه اگه زودتر بیدارت می‌کردم که بیدار نمی‌شدی عزیزم، می‌شدی؟
قانع شدم! ولی برای اینکه کم نیارم چشم غره ای رفتم و بعد با حال زار گفتم:
- آره می‌تونستی زودتر بیدارم کنی اونوقت می‌دیدی که بلند می‌شم یا نه.
با لبخند قشنگی ساندویچو تو یه پلاستیک و بعد تو کیفم گذاشت. کفشای ورزشی مشکیم و پوشیدم و از در خونه کوچیکمون دویدم بیرون. لحظه آخر صدای بلند عمه رو شنیدم که گفت:
- مراقب خودت باش دخترم!
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
#پست سوم
از خونه تا مدرسه راه زیادی نبود واسه همین همیشه پیاده می‌رفتم. همینجوری که اطرافمو نگاه می‌کردم که کسی موقع دویدن منو نبینه به فلاحانی هم بد و بیراه می‌گفتم. بالاخره بعد ربع ساعت رسیدم دم مدرسه. نفس‌نفس زنان موهام رو فرستادم زیر مقنعه و نگاهی به ساعت مچیم انداختم. با دیدن عقربه های ساعت که 7:40 رو نشون می‌داد هینی کشیدم و با صلوات وارد حیاط بزرگ مدرسه شدم. نگاهی به اطراف انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم خانم فلاحانی، ناظم بداخلاق و سختگیر مدرسمون اون اطراف کشیک نمی‎ده؛ لبخند پهنی زدم که همه دندونام رو به نمایش گذاشت. خوش و خرم سرمو بالا گرفتم و راه افتادم سمت کلاس. هنوز چند قدم نرفته بودم که یهو یکی مثل عجل معلق پرید جلوم. با وحشت جیغی کشیدم و سه متر پریدم هوا. با چشمای گرد به قیافه قرمز فلاحانی که به خاطر عصبانیت زیاد از تو دماغش دود بیرون میومد نگاه کردم. همونجور تو شوک بودم که با صدای جیغ جیغوش یه قدم به عقب پریدم.
فلاحانی:- الان چه وقت اومدنه خانوم؟ ساعت هفت و چهل دقیقه است و دبیرها همه سر کلاسن. دیگه شور بی انضباطی رو درآوردی خانوم صادقی!
با دهن باز داشتم نگاش می‌کردم و تو ذهنم تجزیه تحلیل می‌کردم که این یهو ازکجا پیداش شد؟ با صدای پوزخند خبیثش به خودم اومدم و دهنم رو بستم. فهمیدم که متوجه شده دیروز من تو کفشش مارمولک گذاشتم و الان دنبال تلافیه. منم خونسرد و با پررویی تمام گفتم:
- خیلی ببخشیدها خانوم، از قصد که دیر نکردم؛ خواب موندم!
بعدش‌هم لبخندی تحویلش دادم. دیگه واقعا کارد می‌زدی خونش در نمیومد. تند تند نفس عمیق می‌کشید که یک دفعه به طرز عجیبی آروم شد. لبخند خبیثی زد و با صدای نحسش گفت: الان میبرمت پیش خانمِ مدیر تا تکلیفت مشخص بشه.
با حرص نفسم رو فوت کردم بیرون و تو دلم تا هفت جدشو مورد لطف قرار دادم. دلم میخواست خفش کنم. با فکر اینکه یه سال تمام از دستم حرص خورده و منتظر فرصت بوده تا بره پیش فارابی چغلی من رو بکنه لبخند بدجنسی رو ل*بام نشست؛ همینطور که دنبالش می‌رفتم، تو دلم قاه‌قاه بهش خندیدم. تقه ای به در دفتر مدرسه زد و بازش کرد. خندشو جمع کرد و رفت داخل. قبل از اینکه چیزی بگه پشت سرش رفتم تو دفتر که چشم غره‌ی وحشتناکی رو بهم رفت.
خانم فارابی عینک گردِ بزرگش رو از رو چشماش برداشت و نگاه گذرایی بهم انداخت. بعدش با آرامش رو به فلاحانی گفت:
- مشکلی پیش اومده خانم فلاحانی؟
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
#پست چهارم
فلاحانی با لحنی شاکی جواب داد:
- بله خانم فارابی، این خانوم دیگه بی انضباطی رو از سر گذرونده. علاوه بر شیطنت هاش دیرهم میاد مدرسه. آخه شما یه نگاه به ساعت بندازین، الان وقت اومدنه؟ همه دبیرا سر کلاس تشریف دارن اونوقت ایشون بهونه میاره که خواب مونده.
فارابی باصدای آروم و خونسردی گفت: خیلی خوب خانم فلاحانی، شما بفرمایید من خودم رسیدگی میکنم؛ ایشون هم حتما تعهد میدن که دیگه این بی انضباطی تکرار نشه.
فلاحانی ناامید از اینکه خانم فارابی تنبیهی برام در نظر نگرفته، با لب و لوچه آویزون تشکر کرد و ازدفتر رفت بیرون. منم بعد از اینکه کمی توسط فارابی سرزنش شدم، تعهد دادم که دیگه دیر اومدنم رو تکرار نکنم و بالاخره اجازه دادن با خوبی و خوشی برم سر کلاسم.
چند دیقه بعد دم در کلاس ایستاده بودم که صدای دبیر شیمی مون رو از تو کلاس شنیدم. اوه! اینکه الان راهم نمیده تو کلاس.آب دهنمو با سر و صدا قورت دادم و تقه ای به در زدم و بازش کردم. آقای بهمن؛ رو صندلیش لم داده بود و سرخوش درس میداد. با شنیدن سلام بلندم سرش به سمتم چرخید. عینک بزرگش رو کمی تا وسط بینیش پایین آورد و از بالاش بهم نگاه کرد. لبخند گشادی زد و با صدای بلندی گفت:
- به به! خانم صادقی؛ بالاخره تشریف آوردید؟ مشرف فرمودید. خبر میدادین مرغی، خروسی، کبوتری سر می‌بریدیم!
نه مثل اینکه امروز خیلی شارژه.
با پررویی نیشم رو باز کردم و گفتم:
- اختیار دارین، شرمنده می‌کنین.
بهمن: نه آخه اینجوری که بد شد. ناراحت شدیم.
با همون پررویی جواب دادم:
- حالا خودتونو ناراحت نکنین، انشاالله به جاش ناهار مهمونمون می‎کنین.
خندید و روبه بچه ها گفت:
- پس همگی ناهار مهمون خانم صادقی!
عجب پیرمردیه ها، ماشاالله کم نمیاره که! همچنان با نیش پاره گفتم:
- اختیار دارین، جیب من و شما نداره! شما حساب کنین انگار من حساب کردم.
با خنده سرشو تکون داد و گفت:
- امان از دست زبونِ دراز؛ برو بشین سر جات تا بیرونت نکردم.
شنگول درو بستم و رفتم سر جام، تو ردیف دوم که درواقع همون ردیف آخر بود نشستم. آقای بهمن هم ادامه درس رو شروع کرد که البته مدیونین فکر کنین هیچی ازش نفهمیدم.
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS][
#پست پنجم
کلاس شیمی با شوخی های بهمن و پارازیت های بچه ها تموم شد. وقتی از کلاس بیرون رفت، کش و قوسی به بدنم دادم و با صدای بلندی همونطور که خمیازه می‌کشیدم گفتم:
- آخیش...
هنوز دهنمو کامل نبسته بودم که شترق! با سر رفتم تو صندلی جلوییم. با چشمای گرد شده صاف نشستم و به مهسان که محکم پس کله‌ام و مورد عنایت دستاش قرار داده بود نگاه کردم. دلشو گرفته بود و قهقهه می‌زدم. بین خنده هاش بریده بریده گفت:
- وای..... خدایا خیلی....باحال بود.
و خنده اش شدت گرفت. تازه به خودم اومدم و حرصی با جیغ گفتم:
- ای کوفت، رو آب بخندی دختره‌ عفریته. هنوز این مشکل روحی روانیت رو درست نکردی؟بابا ضربه مغزی شدم؛ اَه!
با هر کلمه‌ من خندش شدت میگرفت و رو اعصاب من خط می‌کشید. دیدم نه، این همینجوری ساکت نمیشه. اطرافم رو نگاه کردم که چشمم به یه سیب بزرگ خورد که رو دسته‌ی صندلیش افتاده بود. با لبخند سیب رو برداشتم و خیلی یه دفعه‌ای نصفشو به زور تو دهنش جا کردم که باعث شد خندش قطع بشه و خشکش بزنه. چشمای قهوه ایش گرد شدن و بهم نگاه کردن. حالا نوبت من بود که خبیثانه بخندم. با هر زوری که بود یه گاز از سیب گرفت و خورد. با قیافه در هم فکشو با دست ماساژ داد و کلمات گوهر بارش من رو مورد عنایت قرار دادن.
بعد از برداشتن ساندویچم با لبخند بزرگ همیشگیم از کلاس بیرون رفتم که مهسان دنبالم اومد. همینطور بیکار تو حیاط نشسته بودم و مهسان واسه خودش حرف میزد. حتی یه کلمه از حرفاشم نمی‌فهمیدم! داشتم با خودم فکر می‌کردم که این ساعت حوصله زبان رو ندارم و کم کم هم آه می‌کشیدم و افسوس می‌خوردم که سرمو بالا آوردم و با صحنه ی خیلی قشنگی روبه رو شدم! خانم صالح، دبیر زبان انگلیسیمون کیف به دست داشت از مدرسه می‌رفت بیرون! عین برق گرفته ها از جا پریدم و بعد چند ثانیه وقتی کامل لود شدم نیشم باز شد! انگار که دنیا رو بهم داده باشن با صدای جیغ مانندی همونطور که ذوق زده دست می‌زدم گفتم:
- آخیش؛ راحت شدم خدا!
مهسان با نگاه عاقل اندر سفیهی بهم گفت:
- دیگه کاملا از دست رفتی!
با نیش گشادم هیجان‌زده جواب دادم:
- مژده بده خانومی؛ صالح رفت!
با چشمای گرد شده بهم خیره شد که ابروهامو با خوشحالی براش بالا انداختم. با لحن ناباوری گفت:
- دروغ؟!
با خنده جواب دادم:
- دروغم کجا بود دختر؟ باور نداری برو چک کن!
مهسان همینطور داشت مثل شوک زده ها بروبر نگام می‌کرد و منم بهش لبخند تحویل می‌دادم؛ یک دفعه تو جاش پرید و جیغ بنفشی زد، بعدم مثل فشنگ دوید تو کلاس خبر ببره.
هنوز چندثانیه نگذشته بود که صدای جیغ و هورا از تو کلاس بلند شد؛ چرا؟
چون اصلا غیر ممکن بود این دبیر کلاس ما رو از دست بده؛ تا حدی که یه بار ساعت هفتم زبان داشتیم، نیومده بود مدرسه؛ بعد دقیقا همون لحظه که بار وبندیلمون رو جمع می‌کردیم بریم خونه، دیدیم با یه لبخند ملیح داره از در مدرسه مشرف می‌شه!
همینطور داشتم از رفتن صالح لـ*ـذت می‌بردم و واسه خودم نقشه می‌کشیدم و لبخند خبیث تحویل در و دیوار می‌دادم که دیدم یه دست بی‌ادب، با قدرت تمام مغزمو از پشت سر هدف قرار داده. دقیقا آخرین لحظه‌، طی یه حرکت انتحاری خودم رو کشیدم کنار؛ مهسان که آمادگی این حرکت رو نداشت، تعادلش بهم خورد و پخش شد کف حیاط!

][/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS][/hide-thanks]
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS][
#پست ششم
همینجوری داشتم بهش می‌خندیدم که با کلی آه و ناله بلند شد. در همون حال که دستاش رو ماساژ می‌داد با قیافه درهم گفت:
- ای بابا؛ بسه دیگه ترکیدی، انقد نخند.
چشماشو ریز کرد و ادامه داد:
- به جاش بگو باز چه نقشه ای کشیدی اونطوری تو هپروت بودی؟!
با شنیدن این سوالش نیشم شل شد و با هیجان گفتم:
- تصمیم گرفتم خیلی یهویی برم دور دور.
مهسان با لحن گیجی گفت:
- خب الان که نمیشه چون تو مدرسه ...
همینطور که داشت حرف می‌زد کم کم تُن صداش کمتر می‌شد و بعد حرفش رو قطع کرد. بعد چند ثانیه مشکوک گفت:
- ببینم، باز که نمی‌خوای جیم بزنی؟
با لبخند سرمو به نشانه تایید تکون دادم. با صدای کنترل شده‌ای ادامه داد:
- دختره‌ی دیوونه هنوز دوهفته هم از گیر افتادنت موقع جیم زدن نگذشته؛ بعد الان دوباره می‌خوای دردسر درست کنی؟
بیخیال جواب دادم:
- چقد ترسویی مهسان! دفعه قبل فرق داشت؛ اون موقع کلاس داشتیم متوجه نبودنم شدن، البته به لطف سوتی جناب‌عالی. تازه این ساعت دبیر نداریم، ساعت بعدم که خودت می‌دونی دبیر ورزش کلا هروقت با ما کلاس داره جیم می‌شه، با این وضع چجوری می‌خوان بفهمن؟ حالا فرض کنیم که بفهمن؛ مثلا چیکار می‌تونن بکنن؟ انقدر الکی جو نده به همه چی.
چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت:
- باشه؛ اصلا هرکاری دلت می‌خواد بکن، دردسرش مال خودته. فقط یادت باشه...
کلافه پوفی کردم و پریدم وسط حرفش:
- وای مهسان انقد مثل پیرزنا غرغر نکن مخم رو خوردی؛ بابا فهمیدم دیگه، چقد می‌گی؟
با قهر چشم غره‌ای بهم رفت و برگشت تو کلاس. نفس عمیقی کشیدم و زیر ل*ب زمزمه کردم:
- من که می‌دونم خودت بعدا آشتی می‌کنی!
لبخندی زدم و اطرافم رو از نظر گذروندم. بعد ازاینکه دیدم فلاحانی اون اطراف پرسه نمی‌زنه بلند شدم و یواشکی کیفم رو از تو کلاس برداشتم و به سمت راهروی پشت مدرسه، تنها جایی که هیچ دوربینی بهش دید نداشت، حرکت کردم. وقتی رسیدم، نگاهی به اطراف انداختم و مطمئن شدم که خلوته. لبخند بدجنسی رو ل*بام جا خوش کرد که با دیدن دیوار تقریبا بلند روبه‌روم، بادم خالی شد و با ل*ب و لوچه آویزون به دوربینایی که یک هفته از نصبشون گذشته بود، لعنت فرستادم.
- من الان چجوری از این برم بالا؟
پوفی کشیدم و زیر ل*ب گفتم:
- هرچه باداباد!
چند قدم رفتم عقب و گارد گرفتم؛ با شماره سه یه قدم برای دویدن برداشتم که خیلی غیر منتظره از پشت پخش زمین شدم!
]
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS][
#پست هفتم
با چشمای هنگ کرده به باعث و بانی افتادنم، نیلوفر که از پشت یقم رو کشیده بود خیره شدم. با لحن شوخی گفت:
- نچ نچ نچ، نداشتیم آویسا خانوم؛ حالا دیگه بی من جیم می‌زنی؟!
با چشم غره‌ی وحشتناکی از جام بلند شدم و حرصی جواب دادم:
- مردشورتو ببرن هیچوقت مثل آدم نیستی، این چه طرز اعلام حضوره بیشعور؟
با نیش گشاد گفت:
- خیلی خب باشعور، انقد ورور نکن پاشو برات قلاب بگیرم تا گیر نیفتادیم.
با شنیدن این حرفش درد کمرم رو فراموش کردم و نیشم شل شد. سریع رفتم کنار دیوار و با نیلوفر کوله پشتیمون رو پرت کردیم اون ور. برام قلاب گرفت و به کمکش پریدم رو دیوار. خم شدم و دستاشو که به سمتم دراز شده بود گرفتم و کشیدمش بالا. بعد از اینکه مطمئن شدیم کسی اون اطراف نیست، پریدیم تو کوچه‌ی پشت مدرسه. کیفامون رو برداشتیم و با تمام سرعتمون از اونجا دور شدیم. بعد پنج دقیقه، نفس‌نفس زنان کنار خیابون ایستادیم تا نفسی تازه کنیم. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که یه پارس کنار پامون ترمز کرد. نگاهی به داخلش کردم و با دیدن پسر جوونی که پشت فرمون نشسته بود اخمام رفت توهم. پسره با یه لبخند چندش گفت:
- خانوما بفرمایین بالا برسونمتون!
از قیافش معلوم بود چه چرت و پرتی تو سرش رژه می‌ره. نگاهم به نیلوفر افتاد که با نیش باز می‌خواست بره سوار شه؛ سریع دستشو کشیدم و قبل اینکه حرفی بزنه رو به پسره گفتم:
- بفرما داداش خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!
نیلو رو دنبال خودم کشیدم و از اونجا دور شدیم که با لحن حرصی گفت:
- چته دیوونه؟طرف می‌خواست برسونتمون، پروندیش!
با چشم غره جواب دادم:
- برو بابا توهم حوصله داری! ندیدی قیافشو؟ خطری می‌زد؛ منم الان حوصله دردسر ندارم.
چپ چپ نگام کرد و بعد چند دقیقه گفت:
- می‌گم آویسا، یه هفته است نرفتیم عشق و حال؛ پایه‌ی یه پارتی هستی؟
کمی فکر کردم و چیزی نگفتم وقتی دید چیزی نمی‌گم با نیش باز گفت:
- یه زنگ به پویا بزنم؟ حتما یه چیزی تو آستینش داره!
شونه ای بالا انداختم و بی‌حوصله جواب دادم:
- الان که نمی‌تونیم بریم لباس نداریم؛ بعدا هم نمی‌شه، عمه ازم قول گرفته امروز رو نرم ولگردی!

با قیافه‌‌ی آویزون سری تکون داد و چیزی نگفت. بعد تقریبا نیم ساعت رسیدیم به پارک ساحلی که اون موقع از روز زیاد شلوغ نبود. رفتیم کنار دریا، کفشامون رو در آوردیم و آروم پاهامون رو گذاشتیم تو آب خنک! از آرامشی که تو وجودم رخنه کرد لبخند ملایمی رو لبام نشست. چشمامو بستم و فکرم پر کشید به سمت خاطراتی که فراموششون کردم؛ به سمت خانوادم؛ خانواده‌ای که هیچی ازشون یادم نبود! آدمایی که حسرت دیدنشون رو تو قلبم دفن کردم. شاید هیچ خاطره‌ای از پدر و مادرم تو ذهنم باقی نمونده باشه، ولی هنوز هم گاهی دلم براشون تنگ می‌شه؛ برای بودنشون!
تو افکارم غرق شده بودم که با شنیدن اسمم از زبون نیلوفر به خودم اومدم. سوالی نگاش کردم که با ابروهای درهم بهم گفت:
- معدم پوکید بابا؛ پاشو بریم یه چیزی برای خوردن بگیریم.
در همون حال که کفشامو می‌پوشیدم پرسیدم:
- مثلا چی؟
با یه لبخند گشاد جواب داد:
- بستنی؛ مهمون تو!
با لبخند پیروزی ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:
- پس مهمون تو؛ من کیف پولم کپک زده!
پنچر شد و با لب و لوچه آویزون گفت:
- خب منم که امروز پول ندارم!
پوکر نگاش کردم. داشت روشو برمی‌گردوند که یهو خشکش زد!

][/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS][/hide-thanks]

[HIDE-THANKS][
#پست هشتم
نیشش باز شد و آروم گفت:
- جور شد!
با تعجب رد نگاهش رو دنبال کردم، با دیدن دو پسر جوونی که از رو نیمکتِ چند متر اونور تر با لبخند بهمون زل زده بودن، نیشخندی زدم و رو به نیلو گفتم:
- پاشو که وقت شکاره!
آروم از جامون بلند شدیم و کولمون رو انداختیم رو شونه‌هامون؛ وضعمون رو درست و به سمتشون حرکت کردیم. همونطور که از کنارشون رد می‌شدیم، نیلوفر چشمکی بهشون زد و خواست از کنار نیمکت بگذره که صدای یکیشون متوقفمون کرد:
- ببخشید خانوما؟
پوزخند پیروزی زدیم و سوالی به سمتش برگشتیم؛ تو چشمای قهوه ایش خیره شدم که لبخندی زد و ادامه داد:
- میشه چند لحظه وقتتون رو بگیریم؟
نیلوفر لبخند ملیحی زد و با لحن ملایمی گفت:
- بفرمایین؟
دوستش که تا اون موقع ساکت بود با لبخند گفت:
- من کاوه هستم...
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- می‌شه خواهش ما رو برای رفتن به کافه بپذیرید؟
حوصله فیس و ناز نداشتم، پس لبخند آرومی زدم که کمی از دندونام و به نمایش گذاشت؛ با ناز، تکه ای از موهای لختم رو فرستادم زیر مقنعه که دوباره لیز خورد و اومد گوشه صورتم. با کمی عشـ*ـوه جواب دادم:
- البته؛ چرا که نه! خوشحال می‌شیم باهاتون آشنا شیم.
با خوشحالی سمت کافه‌ی کوچکی که چند متر اونطرف تر بود، اشاره کرد و گفت:
- پس بفرمایید در خدمت باشیم.
باهم وارد کافه شدیم و رو یه میز چهارنفره، گوشه‌ی کافه نشستیم. بعد از اینکه نگاهی به منو انداختیم، گارسون اومد و سفارشامون روگرفت. منتظر نشسته بودیم که دوست کاوه با خنده گفت:
- خب یادمون رفت خودمون رو معرفی کنیم؛ اسم من سهنده و افتخار آشنایی با چه بانوهای زیبایی رو دارم؟
لبخند ملایمی زدم و جواب دادم:
- من آویسا هستم؛ و دوستم نیلوفر.
سهند و کاوه لبخندی زدن و همزمان ابراز خوشبختی کردن که در جوابشون با لبخند سری تکون دادیم. کاوه دهنشو باز کرد چیزی بگه که همون لحظه گارسون سفارش‌ها رو آورد؛ چهارتا آیس پک با تزیین شکلات!

][/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS][/hide-thanks]
 
آخرین ویرایش:

لونــℓunAـــآ

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS][
#پست نهم
با رفتن گارسون مشغول خوردن شدیم که کاوه با کنجکاوی پرسید:
- میشه بپرسم چند سالتونه؟
بیخیال و جدی تو چشماش زل زدم وگفتم:
- البته؛ بفرمایین!
منتظر داشتم نگاش می‌کردم که سرشو انداخت پایین و ریز ریز خندید. یه دفعه درد وحشتناکی روی پام حس کردم. با نفس حبس شده و چشمای خشمگین به نیلوفر که پاشنه‌ی کفششو رو پاهام فشار می‌داد خیره شدم؛ با لبخند حرصی، جوری که اونا متوجه نشن چشم غره ای بهم رفت وپاهاشو برداشت. با ناز رو به کاوه گفت:
- ببخشید، آویسا جان یکم شوخه، ما 18 سالمونه و سال آخر دبیرستان هستیم؛ شما چطور؟
سوالی بهشون نگاه کردیم که سهند به حرف اومد:
- راستش من 20 سالمه ولی کاوه یه سال ازم بزرگتره؛ هر دومون دانشجوی رشته شیلات هستیم.
سرمو تکون دادم که نیلو دوباره پرسید:
- چه خوب؛ همینجا درستونو ادامه می‌دین؟
کاوه با لبخند تایید کرد؛ با چشمای گرد شده از حرص بهش نگاه کردم که پشت چشمی نازک کرد. تو دلم گفتم:
- آخه دختر این سوالای مسخره به چه دردت می‌خوره که می‌پرسی؟
ولی حیف که نمی‌شنید.
بعد تقریبا نیم ساعت که قشنگ ور ور کردن، برای رفتن بلند شدیم. بعد از اینکه حساب کردن از کافه اومدیم بیرون. خواستیم خداحافظی کنیم که سهند با تردید پرسید:
- ببخشید، می‌شه شماره‌هاتون رو داشته باشیم؟
اوخی عزیزم، چه مظلوم! با نیشخند گفتم:
- البته، خوشحال می‌شیم اگه شمارتون رو داشته باشیم.
با نیش باز کارتشون رو بهمون دادن و گفتن:
- منتظر تماستون هستیم خانوما!
با لبخند گفتم:
- حتما...
و تو دلم ادامه دادم:
- به همین خیال باشین!
کاوه با یه نگاه شیطون پرسید:
- اگه اجازه بدید شما رو برسونیم؟
پوزخندی تو دلم زدم؛ مگه دیوانه ایم آخه؟
با لبخند ملیحی گفتم:
- خیلی ممنون، نزدیکه ترجیح میدیم پیاده بریم!
ناامید لبخندی زدن و بعد از خداحافظی از اونجا دور شدن. پوفی کشیدم و رو به نیلوفر گفتم:
- عجب مسخره هایی بودن؛ اصلا ازشون خوشم نیومد!
خنده ای کرد و گفت:
- نه بابا خیلی بامزه بودن که!
همیشه از پسرها متنفر بودم و از اینکه سرکارشون می‌ذاشتم، غرق لـ*ـذت می‌شدم. پوزخندی زدم و همونطور که با کلافگی حاصل از گرمای بندرعباس از پارک خارج می‌شدیم، کارتشونو انداختیم تو سطل زباله.
***

][/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS][/hide-thanks]
 
آخرین ویرایش: