درحال تایپ رمان وقت تاریکی | soren4z4 کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: soren4z4

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
66
1,129
326
شیراز
تلگرام

داشتم توی اینستا چرخ میزدم که یه پیام از تلگرام برام اومد.نگاه کردم دیدم یه نفر که اسمشو « … » گذاشته بود پیام داده.پروفایلش هم عکس نوشته دار و این شر و ورا بود.معلوم نبود دختره یا پسر.
_«سلام»
...: «خوبی»
_«مرسی.شما؟»
...:«یه بنده ی خدا»
_«این بنده خدارو من میشناسم؟»
...:«فکر نمیکنم.»
_«بفرمایید؟»
...:«اسمت مهرزاده دیگه؟»
_«آره.تو منو میشناسی؟»
...:«تا حدودی.»
این کیه که منو میشناسه ولی من اونو نمیشناسم.
_«نگفتی چی میخوای؟اصلا شمارمو از کجا آوردی؟»
...:«بماند...»
_«میگی چی میخوای؟»
...:«رفیق علی هستی دیگه؟»
_«علی رو از کجا میشناسی؟!»
...:«تو به اون کاری نداشته باش.»
_«از کی میشناسیش؟»
...:«هفت_هشت ساعت پیش.»
_«ببینم چیزی زدی؟»
...:«نه.»
_«اسکلی؟.»
...:«اگه میدونستی من کیم همچین حرفی نمیزدی.»
_«خب بگو ببینم کی هستی.»
...:«ایندفعه رو گذشتم.دفعه بعد خونت گردن خودنه.»
_«اوه اوه.نگو میترسم.چی از علی میدونی؟»
...:«هرچقدر که لازمه.»
_«برای بار هزارم.چی میخوای؟»
...:«کنجکاویتو کنترل کن وگرنه کار دستت میده.»
_«منظور؟»
...:«طبقه بالا نیا وگرنه سلاخیت میکنم.»
ترس وحشتناکی وجودمو گرفت.
...:«من همونم.»
_«کی؟»
...«همونی که توی تویله دیدی.طبقه بالا دیدی و همونی که توی تاریکی احساس میکنی.»
از ترس،عرق وحشتناکی کرده بودم..نگاهی به اون ته انداختم.
_«تو کی هستی؟»
...:«من محافظ این خونه م.»
دارم خول میشم!
...:«من کاری باهات نداشتم.توی تویله هم میخواستم بهت بگم به حرف میلاد گوش کن.از همه مهم تر،تو رابط دو بُعدی و یه کاری باید برام انجام بدی.ولی کولی بازی در آوردی.»
از اینکه گفت کاری باهام نداره خوشحال شدم.
_«رابط دو بعد چیه؟!چه کاری؟!.من دارم با یه جن چت بازی میکنم!!!!»
...:«انسانی دیگه... دنیا چند بعد داره.تو میتونی با بعدی که جن ها زندگی میکنن ارتباط برقرار کنی.رابط دو بعد شدی.»
_«حالا چه غلطی کنم؟»
...:«این یه مزیته.»
_«میخوام ببینمت.»
...:«مطمئنی؟»
_«آره.لطفا چهرت وحشتناک نباشه.»
یه آن دیدم توی اتاق طبقه ی بالا هستم.کل اتاق پراز شمع بود و اتاق رو روشن کرده بود.
_بیا بشین.
یه پیرمرد رو دیدم که اون ته نشسته و یه میز کوچیک که چندتا شمع روبروش بود،روبروش بود.اشاره کرد به بالش که روبروش،پای میز بود کرد.با شک رفتم و آروم نشستم.قیافش عادی به نظر میرسید.فقط قدش کوتاه بود.اگه بلند میشد تا آرنجم میرسید.
پیرمرد: اسمم اورانوسه.
_منم...
_چقدر خنگی.میدونم.
سینشو صاف کرد و ادامه داد:
_یه اتاق روبروی آشپزخونه هست که درش قفله.
_اونجا اتاقی نیست که!فقط دیواره.
_طلسم شده.توجه کنی میبینیش.
یه کلید از جیبش درآورد وگذاشت روی میز.
اورانوس: با این بازش کن و بالای کمد یه صندوق کوچیک هست.اونو بردار و از اتاق بیار بیرون و بدش به من.
_میخوای چیکا؟اخم کرد و گفت:
_تو کارتو بکن.به توچه؟!
یکم فکر کردم.توی صندوق چی میتونه باشه که خودش نمیتونه از اتاق بیارش بیرون؟!همین لحضه این جملو تو سرم پیچید«طبقه ی بالارو بابابزرگم قفل کرده.کسی هم اجازه نداره بالا.»آره خودشه!
_از کجا بفهمم اگه اونو برات بیارم منو نمیکشی؟
خندید و گفت:
_اگه میخواستم بکشم همون اول کارتو یه سره میکردم.
_نه خیر.چون بهم نیاز داری فعلا کاری باهام نداری.از کجا معلوم خرت از پل گذشت منو نکشی؟
_من میتونم همین الان بکشمت و به یه نفر دیگه بگم.
_من میدونم که تورو گیر انداخته و طلسمت کرده که خواسته هاشو برآورده کنی.تو رندانی اونی.میتونی منو بکشی و وایسی تا یه رابط دو بعد دیگه بخوره به پستت.
خندید.
اورانوس: خوشم اومد.من بهت قول شرف میدم که نکشمت.
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
66
1,129
326
شیراز
تلگرام

چه ارزشی داره آخه؟!باید همه جوانب رو درنظر میگرفتم.داشتم به عواقب احتمالی هر کاری که کنم فکر میکردم.تمام کارایی که میتونه انجام بده رو در نظر گرفتم.
اورانوس: پسر جون زود باش.چی شد؟
_واقعا چهره واقعیت اینه؟
_نه.میخوای چهراه واقعیمو ببینی؟
_به هیچ وجه!
_خوبه.
_چندتا شرط دارم.
دستشو کوبوند روی میز و گفت:
_هیچ شرطی دیگه ای قبول نیست.من مسخره ی تو نیستم!باید انجام بدی.
_من هیچ اعتمادی ندارم به تو.
_باید انجام بدی.
_میتونی منو بکشی.
دندوناش محکم بهم فشار داشت.داشتم قشنگ روی اعصاب یه جن لی لی میرفتم.هرلحضه امکان داشت قید آزادیشو بزنه و تیکه تیکم کنه.
اورانوس: تا اینجا هم من چند بار کمکت کردم.
_چه کمکی؟به حرفای میلاد گوش کنمو میگی؟!مگه من حرفاشو بو میکنم؟یا اینکه رابط دو بعد دنیا هستم؟خیلی اسم مزخرفی گذاشتی براش.اگرم واقعیت داشته باشه اینو بهم نمیگفتی هم خودم بالاخره میفهمیدم.
اورانوس: نمکدونیتو بذار کنار.چه شرطی؟
اینو که شنیدم خیالم راحت شد.
_یکی اینکه من آزادت کردم،نه به من،نه به خانوادم،نا با این خانواده اصلا هرکسی که من باهاش در ارتباطم نباید اذیتشون کنی.هرکار دیگه ای مثلا زندگیشونو خراب کنی و اینا... نباید انجام بدی.
_این یکی قبول.قول شرف میدم.
_قولت رو قبول ندارم.
اخم کرد و گفت:
_ببین دارم بیش از حد تحمل میکنم.نذار قیمه قیمه ت کنم!
_باید قسم بخوری.به قرآن باید قسم بخوری.
اورانوس: من فقط میخوام آزاد باشم و قصد انتقام ندارم.ولی باشه.من به قرآن قسم میخورم که کاری به کار خودت و خانوات و فک و فامیلت یا هرکسی که باهاش در ارتباط هستی نداشته باشم و اگر عکسش عمل کردم،همون قرآن نابودم کنه.
_دوم اینکه مشکلات منو حل کن.
_من مشکل تو رو حل نمیکنم.
_تو قول دادی شرطارو قبول کنی!
_من قول ندادم شرطارو قبول کنم.من گفتم چه شرطی؟.ببین همین راهی که میری درسته.به موقعش یه راهنمایی میذارم سر راهت.تمومه؟
_تموم...
همین که حرفم تموم شد،جلوی آشپزخونه سبز شدم.فقط روبروی آشپزخونه دیوار میدیدم.چشمام رو بستم و یه در تجسم کردم و چشمامو باز کردم.در رو دیدم.کلید رو انداختم و در رو باز کردم.چیزای عجیب غریبی اونجا بود.همه چیز اتاق از چوب سرخ درست شده بود.کمد ته اتاق بود.صندوق کوچیک رو بالاش دیدم.برداشتمش و خیلی سریع اومدم بیرون و در رو قفل کردم.یه نگاهی به دستم انداختم و دیدم غیب شد!اورانوس رو روبروم تو تاریکی دیدم.احساس کردم میخواد بزنه زیر قولش.یکم نزدیک شد.
_گرفتیش؟
آروم گفت:
_آره.
_چیشد؟
_آزاد شدم.کاریت ندارم.میتونستی خیلی کارا ازم بخای ولی نخواستی.حتی میتونستی منو غلام خودت کنی.
_نه بابا.من توی این فازا نیستم.فقط میخوام از این چیزا بکشم بیرون.
_مطمئن باش یه روز دینمو بهت ادا میکنم.یادت نره تو به اون اتاق نزدیک نشو!.این اتفاقا بخاطر کشته شدن رفیقته.اونا میخوان... ولش کن.
غیب شد.عجب روزگاریه!دوباره معما؟!توف توی معماهای مسخره!آخه که چی؟!.خداروشکر که کاری نکرد.با یه جن رفیق شدم!وای خدا!جنی که چند ساعت پیش میخواست سکتم بده...هه!

نگاهی به میلاد کردم و دیدم خواب رفته.رفتم توی تشک.با اینکه کولر خاموشه ولی هنوز سرد بود.پتو رو تا گردن انداختم روم.تا حدودی جواب داد.خیلی خوابم میومد.فقط به خواب فکر میکردم...

یه پسر 20_21 ساله با ریش و موهای بلند و بور که به پشت بسته بودش،درحالی که گوشی رو گرفته در گوشش،با عجله از خونه میزنه بیرون و سمت ماشینی که دم در بود میره و سوارمیشه.
_لعنتی!مهدی جواب بده ترو خدا.
ماشین رو روشن میکنه و حرکت میکنه.چهرش زار میزنه که خیلی نگرانه.تا جایی که میتونست تند میرفت.
_الو مهدی،دیدی گفتم جواب میده.ببین من فهمیدم اون تصاویر چیه؟!
...
_درباره برادرمه...
...
_آره.پیداش کردم.
...
_بخدا!.ببین یه چیز بد دربارش فهمیدم.دارم میرم پیشش.نمیخوام قبل اینکه...الو؟مهدی؟الو؟.لعنتی!
همینکه گوشیو پرت کرد روی صندلی،فرمون بی دلیل چرخید و بوق کامیونی که داشت باهاش شاخ به شاخ میشد،بلند شد و بعد...
از خواب پریدم...
انگار که واقعا تصادف کردم!قلبم روی هزار میزد.چه خوابی!انگار داشتم فیلم سه بعدی نگاه میکردم.نگاهی به اتاق انداختم و تازه فهمیدم کجا هستم.میلاد نیستش.چقدر خوابیدم!ساعت 12 بود.کش و قوصی کردم رفتم بیرون.نگاهی به آشپزخونه انداختم،اتاقارو هم نگاه انداختم ولی کسی نبود.از توی حموم،صدای آب میومد.نگاهی به در حموم انداختم و دیدم درش بازه.یکم نزدیک شدم.
_زن عمو؟...
کسی جواب نداد.
_میلاد؟...کی توی حمومه؟
کسی جواب نداد.یه لحضه فکر کردم دارم دوباره کابوس میبینم ولی مطمئنم که نیست.
_خیلی خب هرکی هستی اومدم داخل.
وارد رختکن حموم و بعد وارد حموم شدم.آب بیخودی باز بود.خول شدم!شیر آبو بستم و برگشتم.همین که پامو گذاشتم بیرون دوباره باز شد.سریع برگشتم بلکه چیزی ببینم ولی بی فایده بود.زدم توی گوش خودم تا مطمئن شم خواب نیستم.دردشو حس کردم.دوباره شیر آب رو بستم رفتم بیرون و خواستم درش رو ببندم ولی نشد.انگار در گیر کرده بود.هرچی زور زدم بسته نشد.یهو دیشب رو یادم اومد.اورانوس گفته بود که رابط بین دو بعد و این مزخرفات هستی.واقعا مسخرس!عصبی شدم و بیخیالش شدم.
_اصلا گور بابات.اه!
آخه این چه ارتباطیه خب؟!رفتم توی حیاط.سه تاشون روی تراس دیدم،کلشون رو چسبونده بودن به پنجره و داخل اتاق رو نگاه میکردن.احتمالا محدثه بهشون گفته بود.خیلی آروم رفتم بالا و رفتم درست پشت سرشون.انقدر آروم رفتم که اصلا متوجه نشدن.داد زدم:
_چیکار میکنین؟!
سه تاشون مثل گربه دومتر پریدن بالا.زن عمو یه جیغ بلند کشید.از خنده داشتم نرده هارو گاز میگرفتم.همه از خنده های من خندشون گرفت.میلاد یه پسکله ای بهم زد و اومد حمله های بعدی رو انجام بده که از دستش فرار کردم.
میلاد: آشغال.
میون خنده هام گفتم:
_اینجا چیکار میکنین؟
میلاد: بگو کِی؟
_ها؟
میلاد: بگو کی؟
_چی میگی؟
میلاد: بگو کو؟کجاس؟
_چی کجاس؟نمفیهمم.
میلاد: بگو کِی... حالمو بد نکردی؟بگو کِی...راهمو سد نکردی؟بگو کِی...؟
_لعنتی بگو کِی...؟بگو کِی روزمو شب نکردی کِی تو جمع منو موذب نکردی بگو کِی...؟
زن عمو سری تکون داد و گفت:
_واقعا براتو متاسفم.یکی از یکی روانی تر.امیدوارم خدا شف بده.
میلاد: ما هم همینطور.
زن عمو: محدثه جریان دیشب رو تعریف کرد.اومدیم یه نگاه بندازیم.
_خب چرا نمیرین داخل؟
محدثه: قفله.
بازیگری رو شروع کردم.
_قفله؟!دیشب باز بود که!
محدثه: منم همین رو میگم دیگه!
میلاد رفت در رو امتحان کرد.
میلاد: میبینین که قفله.
_بخدا باز بود.
میلاد: نمیگم دروغ میگی.میگم الان قفله.
_اصلا چرا بابات اینو قفل میکنه؟
زن عمو: نمیدونم.
یه نگاهی به داخلش انداختم.
_بی...بیخیالش.من برم صورتمو بشورم.
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
66
1,129
326
شیراز
تلگرام

تا وسطای کوه رفته بودیم بالا و روی تخته سنگ بزرگی نشسته بودیم و پاهامون رو آویزون کرده بودیم.قشنگ روستا زیر پامون بود.نور خونه ها صحنه ی قشنگی رو درست کرده بود.هوا دیگه کامل تاریک شده بود.کمپمون پایین بود.از اینجا با اینکه خیلی ازش فاصله گرفته بودیم،نور لامپی که روشن کرده بودن از لای درختا معلوم بود.
میلاد: یعنی میگی میبینیشون؟
_نه همیشه.
_چه شکلین؟
_شکلا مختلفی دارن.بعضیاشون وحشتناک،بعضیاشون عادی.
_آخرین بار کی دیدیشون؟
_سه روز پیش.خونه ی زن عمو اینا.صبح اومده بودیم بالا داشتیم اتاق رو نگاه میکردیم؟...
_آها.خب؟
_وقتی نگاهی به داخل اتاق کردم،قشنگ جلوی پنجره ی اتاق،روبروم وایساده بود.با انگشت بلند استخونیش بهم اشاره کرد که برم پایین.منم بهتون گفتم برم صورتمو بشورم.خوبیش اینه که قیافه وحشتاکشون از یادت میره.
سرشو روبه آسمون کرد و نفس عمیقی کشید.
_چیزی نداری بگی؟
میلاد: نه.
_هیج سوالی نداری که بپرسی؟
_فعلا نه.بیشتر میشنوم زیاد وراجی نمیکنم.وقتی خودم میذارم جای تو،میدونم که خیلی دوست نداری توضیح بدی.کم کم همه چیو میفهمم.رگباری سوال نمیکنم.فعلانه به اندازه کافی فهمیدم.
_ایولا.
_البته بعضی سوالام دردی رو دوا نمیکنه.
_به هرکی میگفتم این چیزارو از تعجب شاخ در میاورد.
_میگفت تو روانیی.ولی یخورده آشنا بودم با این چیزا.بیخیالش.میگم من یکیو میشناسم...
_دعانویس فایده نداره.
_بذار من گ... مو بخورم بعد بگو به منم بده!
نیشخندی زدم و گفتم:
_بخور بخور.
میلاد: دعا نویس نیست.توی یه همچین مایه هاییه.
_یعنی چی؟
_جنگیر.
_جنگیر؟!من هنوز کسی داخلم نرفته.
_مَیه من گفتم که کسی داخلته؟!کارش که فقط جنگیری نیست!اصلا خیلی دانشش درباره ی متافیزیک بالاس.
یه لحضه صدای اورانوس توی ذهنم پیچید:«به حرف میلاد گوش کن.»حرف مزخرفی که زده بود فکر کنم منظورش همینه!یادم به حرف خودم افتاد «مگه من حرفاشو بو میکنم؟!» و زدم زیر خنده!
میلاد: زهر مار.کجاش خنده داره؟!
_من به تو نمیخندم.یادم به یچی اومد.
_همین الان یادت اومد؟
_کجا هست؟
_رفتیم مرودشت میریم پیشش.
_فقط بخاطر تو.
یه مدتی ساکت موندیم فقط به منظره نگاه میکردیم.
_میگم...
میلاد: بگو.
_از خودت چه خبر؟همه چی خوبه؟
_هی...چی بگم.
_همچین گفتی هی،دلم کباب شد.چی شده؟
_میخوام برم خدمت که دور باشم از همه چی.
_چی؟!چرا؟
_مشغله فکری ولم نمیکنه.میخوام از خونه و خونواده دور باشم.
_الان زوده که؟!
_میدونم.ولی میرم.
_مشغله واسه چی؟
_خسته شدم از همه.میخوام تنها باشم.حال تورو هم که دیدم فهمیدم نسلمون نسل سوختس.
_تعریف کن.
_باخونه و آدمای توش نمیسازم.کم آوردم دیگه.واسه همینه که میخوام برم خدمت که تنها باشم با خودم.درسم تموم شد،دفترچه پست کردم برا خدمت و میرم.میخوام یکم به مغزم استراحت بدم.
_ایناهم میگذره.بالاخره تموم میشه.اگه واقعا از ته دلته،میدونی که اینجوری راحتی،برو؛ولی اگه دودلی،شک داری،بشین یکم فکر کن بعدا پشیمون نشی.
_دو دل نیستم.از خدامه!
نفس عمیقی کشیدم...
_چی بگم؟!...واقعا حالم خراب شد.تو بودی،تو هم میخوای بری.
_آخ که نمیدونی تنها شدن با خودت چه حالی میده!
_قبول دارم.امیدوارم هرجا هستی خوش باشی.
_قربونت.
صدای زنگ گوشی بلند شد.
_الو؟
زهرا: کجایین شما؟
_بالا.
_هنوز بالایین؟این موقع شب؟
_آره.
_گرگ تیکه پارتون میکنه.بیاین پایین.
_نه عامو.ما خودمون گرگیم.
_مامان هم نگران شده.زود بیایین.
_باش.
قطع کردم.
_یواش یواش بیا بریم.
نورای گوشیمون رو انداخته بودیم جلو و یواش یواش میومدیم پایین.حالا که فکرشو میکنم خیلی خر بودیم تا این موفع این بالا بودیم.
میلاد: از اونور نرو.داری میری سمت پرتگاه.بیا اینور.
رفتم طرف میلاد.
_به پایین اومدنش فکر نکرده بودم.
میلاد:مواظب باش سر نخوری وگرنه از همینجا همینجوری میری توی بغـ*ـل بابات.
زدم زیر خنده.
_دهنتو... . حالا خودت مواظب باش نمیخواد به من بگی.
همینطور آروم داشتیم میرفتیم.ساکت بودیم و حواسمون به جلو پامون بود که میلاد وایساد.
_چی شد؟
میلاد: یه لحضه احساس کردم...
یه نگاهی به دور و بر کرد.
_چی احساس کردی؟
میلاد: که یه چیزی پشت اون درخته تکون خورد.
اشاره به درخت پایینی کرد که سمت پرتگاه،رشد کرده بود و میتونستی روی تنه ش وایسی چون کج بود.
_مطمئنی؟
میلاد: آره.حتما یه جونوری چیزی بوده.بیا.مواظب باش.
دوباره راه افتادیم و منم چشمم به همون درخته بود که پام رفت روی یه سنگ و سنگ سر خورد و پرت شدم پایین.همینطور داشتم میرفتم که شاخه همون درخت اومد توی دستم و محکم گرفتمش.نفسم نمیومد بالا.صدای میلاد میشنیدم که داشت داد و بیداد میکرد.فکر میکرد دارم هنوز میرم پایین.منو نمیدید.داد زدم:
_میلاد؟...
میلاد: کجایی؟خوبی؟!
_میلاد جون خودت زود بیا.به درخته آویزونم.نمیتونم خودمو خیلی نگه دارم.
صدای دویدنش رو شنیدم و نورش رو انداخت سمتم و روی درخت بالا سرم وایساد.
میلاد: یا ابلفضل!
روی درخت دراز کشید و دستشو دراز کرد.دستش نمیرسید.یه نگاهی به پایین کردم.اگه دستم ول میشد مرده بودم.
میلاد: یا خدا!
_میلاد دستم درد گرفته.داره ول میشه.
میلاد: تحمل کن.ترو خدا تحمل کن.
با چیزی که دیدم نزدیک بود دستم ول بشه.
_میلاد پشت سرت!
میلاد سریع برگشت و به دور بر نگاه میکرد.اونو نمیدید!بازوی سمت چپم بدجور زخم شده بود ولی با این حال به زور آوردمش بالا و دو دستی گرفتمش.یه مرد نسبتا قد بلند با یه ردای مشکی که توی باد تکون میخورد پشت سر میلاد بود.میلاد بیخیال نگاه کردن شد و پشت پاشو به یه شاخه درخت قلاب کرد و آویزون شد و دو دستی مچمو گرفت.باهم زور زدیم و اومدم بالا.دوتامون دارز کشیده بودیم و نفس نفس میزدیم.اون یارو رفته بود.دست و پام شل شده بود.میلاد نفس نفس زنان گفت:
_نزدیک بود...نزدیک بود بری بغـ*ـل بابات.
تک خنده ای زدم و گفتم:
_خفه شو.
میلاد: مگه نگفتم...حواست باشه...خر؟!درست دوثانیه قبلش گفتم!
_باشگاه میری؟
_ناموسا الان...این چه سوالیه؟!
_میری؟
_میرم کشتی.
_ماشالا خوب زوری داری.
_یا خدا!بازوت!
نگاهی به بازوم کردم و تازه وقتی دیدمش درد گرفت!تیکه چوب رفته بود داخلش!همینطور داشت از دستم خون میومد!
میلاد: چیکارش کنم؟
از حالت دراز کش در اومدیم و نشستیم.
_کمربندت روبده.
کمربندشو در آورد و با کمکش دستم رو محکم بستم تا جلو خونریزی رو بگیرم.
میلاد: مامانت کلمو میکنه.
_نه بابا.
_آخه خاک بر سر تو یه جا برو که چیزیت نشه.همش یا سرشه یا پاشه یا دستشه.
با هر بدبختی بود رفتیم پایین.رسیدیم پیش بقیه.اولین نفر عمو رضا اومد سراغمون.
عمو: این چه سر و وضعیه؟دستت چشه؟!
 
  • Like
Reactions: MASUMEH_EBADI