در حال تایپ رمان وقت تاریکی | soren4z4 کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: soren4z4

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان : وقت تاریکی
نویسند:soren4z4 کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:ترسناک،تخیلی
نام ناظر:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

طراح جلد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
استان زندگی یه پسر به اسم علی که توی سن 17 سالگی متوجه میشه موجودات وحشتناکی اذیتش میکنن.زندگی آرامش بخشش تبدیل به جهنم میشه.باید بخاطر اشتباه و کنجکاوی یه نفر دیگه تاوان پس بده.

 
آخرین ویرایش:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
اخرین روز مدرسه هم تموم شد.از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.با بچه ها داشتیم میرفتیم خونه.
به فکر تعطیلات بودم.داشتم برنامه ریزی میکردم که چیکار کنیم.معمولا تعطیلاتو با دوقل و محسن سر میبرم.
مهرزاد: بالاخره تموم شد...
_خداروشکر!
مهرزا: واقعا خلاص شدیم.
_من تا چند روز فقط کابوس امتحان میبینم!
بهزاد: ولی خدایی امتحانا رو خوب دادیم.
_نه بابا؟!باریکلا!
مهرزاد: من که قبول شم خدارو شاکرم.
بهزاد: ولی من خوب امتحان دادم.
_باشه داداش فهمیدیم.نمیخواد مثل طوطی تکرار کنی.
مهرزاد: من که شیش هفتا درسو میفتم.
_ شما دوقلوها فقط شکلتون شبیه هم هست. وگرنه اخلاقتون کوچک ترین شباهتی نداره.
نمیدونم چرا وقتی به دوقلو بودنشون اشاره میکنم بدشون میاد.
مهرزاد:ول کنین.اونجارو نگاه.
به چندتا دختر اشاره کرد که دم یه بستنی فروشی وایساده بودن داشتن بستنی می خریدن.وای باز شروع شد!.مهرزاد هم فقط دنبال دختره.
_باز تو دوتا دختر دیدی جوگیر شدی!
مهرزاد: بریم پیششون؟
بهزاد: بیکاریا!
مهرزاد: اوسکلین شما بخدا.نگاشون کنین،ببین دارن مارو نگاه میکنن.حیفه.
_ حیف اون مغزیه که تو کله توعه. خب نگاه کنن.
بهزاد: طرز نگاه کردنشون مهمه دادا.الان دارن سیگنال میفرستن.
_او چه تخصصی!سیگنال یابت کجات قرار داره دقیقا؟
بهزاد: عرض کنم که...
مهرزاد پرید وسط حرفش
مهرزاد: داداش ول کن نمیخواد زشته.واقعا بی لیاقتین!
_من شرمندتم.
مهرزاد: حداقل باهام بیا.
_گفتم که شرمنده. من یه بار اینکارو کردم به غلط کردن افتادم!حالا بایدبه هفت پشتم بخندم اینکارو بکنم.
بهزاد: خودت برو .ما همینجا وایسادیم.
مهرزاد: خودم میرم.راستی علی باید درباره اون یه بار صحبت کنیم.
_باشه حالا.بعدا میگم.
به بهونه بستنی خریدن رفت سمت دخترا. یه بهونه ای پیدا کرد باهاشون سر صحبتو باز کد.اونا هم بدشون نمیومد.صداشونو نمی فهمیدم چی میگن.گل میگفتو گل میشنفت.مهرزاد حرف میزدو اونا میخندیدنو جوابشو میدادن.آخر که مهرزاد سه تا بستنی گرفت،شماره رو داد به یکیشون.بعد یه چیزی گفت و اومد.
بهزاد: عوضی.
مهرزاد: حال کردی؟
_واقعا حوصله داری.یادم باشه یه شکلات بهت بدم.
مهرزاد: بی مزه.ولی اون دختر قد بلنده چشش تو رو گرفته بودا.
_براش متاسفم که چشمش منو گرفته.
بهزاد: مگه چیت کمه؟قیافه نداری که داری.خوشتیپ نیستی که هستی.
بستنیو یه جا نشستیم خوردیم.
بهزاد: امشب چیکاره ای؟
_بیکار.بقیه هم میخوان برن ولایت.
مهرزاد: ماهم بیکاریم.
بهزاد: تو از کجا میدونی من کار دارم یا نه؟شاید داشته باشم.
مهرزاد: داری؟
بهزاد یکم فکر کرد بعد گفت:
بهزاد: خب... نه ندارم.
مهرزاد: پس ببند اون دهنتو.
_میگم شما بیکارین منم تنهام شب بیاین اینجا به محسن هم میگم بیاد.
_بهزاد: حالا ببینیم چی مشه.
_دیگه ببینیم چی میشه نداریم اگه میایین بیاین اگه نمیایین می خوام نیاین سرکار نذارین.
مهرزاد: اوکی داداش آروم باش!چرا جوش میاری؟
بلند شدیم و راه افتادیم. به بحثای مزخرف دوقولو ها گوش میدادم.موقعی که باهاشون آشنا شدم یک ماه طول کشید تا تونستم تشخیصشون بدم.با اینکه یکم خول میزنن ولی باحالن.فقط باید تخمه بگیری بشینی بشکنی به اینا کرکر بخندی. از دبستان با همیم .من 17 سالمه.
از دور دیدم مردم دور یه چیزی جمع شدن.به نظر میاد یکی داره شیرین کاری میکنه.یکم رفتیم جلوتر دیدم که یه پیرمرد فال میگیره.
_بیا بریم ببینم چه خبره.
مهرزاد: ول کن بابا همش پول می کَنن از مردم.
بهزاد: حالا بریم ببینم چی میگه.
رفتیم ماهم یه جمعیت پیوستیم.تازه قیافه فالگیرو دیدم.دور و بر 70 سال.موهاش کلا سفید بود.لباس سبز عجیب غریبی داشت.کف دست مردمو نگاه میکرد مثلا آیندشونو میگفت.
چشمش به من افتاد.
فالگیر: جوون بیا فالتو بگیرم.مطمئن باش پشیمون نمیشی.
_سلام.
_علیک سلام.
_زیاد اعتقاد ندارم.
_حالو بیا پشیمون نمیشی.
جهنمو ضرر.دستمو بهش دادم.کف دستمو نگاه کرد.
فالگیر هی دستمو این بر اون بر میکرد پاک میکرد.
میخواستم بگم گرد و غبار داره پاکش کنم!ولی گفتم زشته.
_چی شده؟!
فالگیر: یه لحضه.
احتمالا وقت سرهم کردن چرت و پرت میخواست
_باشه.
بادقت به کف دستم نگاه کرد.آخه چیو داره نگاه میکنه. دستمو ول کرد.مردم با دقت منتظر حرفش شدن.اومد جلو خیلی آروم گفت:
_من نمیتونم آیندتو پیش بینی کنم. یه نیرو نمیذاره درست کارمو انجام بدم.
با این حرفش خندم گرفت.ولی کنترلش کردم.
فالگیر: یه مشکل بزرگ توی زندگیت پیش میاد که من نمیتونم متوجه بشم چی هست.معلوم نیست چجوری شده.من آیندتو نمیبینم.هیچ چیز واضحی نمیبینم.
مسخرم اومد.جلو خندمو گرفتم.
_ای بابا شانس از فال هم نداریم !
_من چون نتونستم خیلی از آیندت بگم چیزی از تو نمیگیرم.ولی مراقب باش.
_باشه ممنون.
خواستم راه بیفتم صدام زد
فالگیر: علی.
اسممو از کجا میدونه؟!
ابروم تعجب بالا بردمو گفتم:
_اسم منو از کجا فهمیدی؟!
فالگیر: اینو بگیر.
یه گردنبند بود که اسم الله رو روش نوشته بود.گرفتمشو تشکر کردم.گردنبندو گذاشتم داخل کیفم.
از جمعیت فاصله گرفتیم.گیج شده بودم.
_شما وقتی داشت فالمو میگرفت اسممو صدا زدین؟
مهرزاد: نه چطور؟چی گفت مگه؟
_هیچی بابا چرت پرتای همه ی فالگیرا.
بهزاد: گفتم که.
_آره.
بهزاد: چرا پول نگرفت؟!
_نمیدونم گفت نتونستم آیندتو ببینمو از این حرفا.
مهرزاد خندید.
مهرزاد: چه آینده پیچیده ای بوده که این مرده قفل کرده!
بهزاد: چه عجیب!اگه الکی بود می تونست چندتا چرت و پرت سرهم کنه بهت بگه و پولشوبگیره.
_راست میگی.ولش کن حالا حوصلشو ندارم.
از گرسنگی ضعف کرده بودم.
بهزاد: علی خون دماغ شدی.
مهرزاد: عه راس میگه.
_جدی؟!
بازم این حساسیت.کلافم کرده دیگه.چند روزه همینجوری میشم.مهرزاد رفت دستمال گرفت بهم داد.
_دمت گرم.
بهزاد: چرا اینجوری شدی؟!
_برا حساسیتیه که دارم. لعنت بهش.
مهرزاد: اها.سرتو بگیر بالا.
_نمیخواد بابا بند اومد.بعضی وقتا اینجوری میشم.
رسیدیم به جایی که از همدیگه جدا میشیم.از هم خدافظی کردیمو بهشون گفتم ساعت 8 بیان.
کنار خیابون وایسادم یه تاکسی گرفتم.سرمو تکیه دادم به شیشه و دستمال گذاشتم داخل دماغم.این چه مرضیه دیگه.انگار تموم انرژیم خالی شده بود.
به کوچمون که رسیدم پول تاکسی و دادمو پیاده شدم.مثل همیشه کوچه خلوت.عاشق کوچمون بودم که خلوت خلوت بود.
رفتم داخل کوچه .کوچه سوت و کوریه.کناره های کوچه پر از درخت نارنجه.خونمون وسطای کوچه هست .کلا اینجا همسایه ها کاری به کسی ندارن.قبل اینکه برسم خونه دستمالو از دماغم در آوردمو با یه دستمال دیگه خونای قبلیو پاک کردم وگرنه 2 ساعت بازجویی میشدم.بلاخره رسیدم.زنگ زدمو منتظرموندم.
_کیه؟
_منم بازکن.
_خب کی هستی؟
_ببند اون حلقتو.حوصلتو ندارم. درو باز کن.
خنده ریزی کرد درو باز کرد.اینی که پشت آیفون بود خواهرمه 15 سالشه.
رفتم داخل حیاط.حیاطمون نسبتا بزرگه.از در که وارد میشی سمت راست یه باغچه ای هست که درخت انار و انگور داره.درخت انگو کل دیوار پشتشو پوشونده بود.یه آبی به دستو صورتم زدم کفشمو درآوردم رفتم داخل.پنج شیش تا پله میخوره تا بری داخل خونه.بعد سمت چپ حال 24 متری پشتش هم آشپزخونه اوپن.تلویزیون کنج پدیرایی هست که سمت راستش یه پنجره قدی روبه حیاطه.یه مبل چهار نفرا روبرو تلویزیون سمت چپو راست مبل یه نفره یه عسلی بزرگ هم روبرو مبلا بود.توی حال یه راهرو هست که اتاق اول سمت چپ برای خواهرمه.روبروش یه اتاقه که نمیدونم مال کیه.اتاق من که آخر راهرو سمت چپ که بهترین اتاق خونس برا منه.روبروش هم اتاق مامان بابام.چه معمار عجیب غریبی داشته.
_سلام.
مامان_سلام.خسته نباشی.
_سلامت باشی.
_بالاخره تموم شد؟!
_اگه خدا بخواد اره.خلاص شدم!
_امتحانت چطو بود؟
_خوب بود.
_وای به حالت که معدلت پایین باشه.
اومدم برم داخل اتاق نرگس جلوم سبزشد (خواهرم).
_چته مثل روح سبزمیشی جلوم؟
نرگس_هه.ترسیدی؟!
_علیک سلام.
_سلام.
_آفرین.
_میگم...
منتظر چرت و پرتاش نشدمو رفتم داخل اتاق.نمی دونم با من چه مشکلی داره.لباسامو عوض کردم.خودمو ولو کردم روی تخت.صدای گوشیم در اومد رفتم نگاه کردم محسن یه فیلم فرستاده.از دوربین مدار بسته داخل اتاق یه نفر گرفته شده.شب هست مرده روی تختش طاق باز خوابیده در اتاقش باز هست.چند ثانیه هیچ اتفاقی نمیفته بعد یه چیز غیبی یا همون جن پای مردو میکشه! ولی هنوز از خواب بیدار نشده دو باره اون موجود این کارو تکرار میکنه یارو بیدار میشه مثل منگلا نگاه به دور و برش میکنه ولی بی خیال میشه و دوباره میخوابه.عجب خریه! ولی اون جونور بی خیال نمیشه پتو رو با شدت روش بر میداره.یارو بهت زده روی تختش میشینه، بلند میشه و میخواد از اتاق بره بیرون ولی در هم با شدت بسته میشه بعد همون موجود غیبی به در می کوبونتش و فیلم قطع میشه،
فاتحه!
تو همین لحظه مامانم با یه حرکت ضربتی اومد تو.دومتر پریدم بالا انگار دزد گرفته.قلبم داشت تو گلوم میزد!
مامان_بیا ناهار.
_مادرمن سکته کردم!یه اهمی یه اوهمی قلبم اومد تو دهنم!
مامانم خندید کم مونده بود زمینو گاز بگیره.میون خنده هاش گفت:
_زود بیا ناهار.
خداروشکر مامانم دیوونه نبود که اینم شد!خدا بدونه کی نوبت من برسه!
_باش الان میام.نمیری ؟!سکتم دادی!
از خنده هاش منم خندم گرفت.
_خب.زود بیا.
_باش.
کم مونده بود خودمو خیس کنم.مامانم همیشه همینه در نمیزنه یهو میاد داخل که سکته خفیف میزنی .فکر میکنه مثلا من داخل اتاق چیکارا میکنم.ضربان قلبم که آروم شد بلند شدم رفتم پای سفره.همیشه دوست داشتم که مجردی زندگی کنم.نه اینکه از خانوادم بدم میاد ولی تنهاییو بیشتر دوست دارم.
_بابا نمیاد؟
نرگس_یه ساعت دیگه میاد.
مامان_امشب میای بریم؟
_نه شرمنده حالشو ندارم.
_بیچاره بیا یکم هوات عوض شه دوتا آدم ببینی روحیت باز بشه.
_نه دستت درد نکنه مامان جان من با حیوانات راحت ترم.
نرگس_منظورت از حیوون کیه؟
_تو چرا به خودت میگیری؟نکنه شک داری از انسان بودنت؟مامان جوری گفت آدم من فکر کردم اینایی که من میبینم الاقو قاترو اسبه!
مامان_منظورم اینه که هوات عوض شه.یه ساله نیومدی به اونجا سر بزنی!
_قربونت من راحتم بخدا.بعد اگر بخوام برم اونجا تنها میرم.به حسین هم سلام برسون.
حسین برادر بزرگمه 28 سالشه 7 ساله عروسی کرده یه دختر 6ساله هم داره. داخل روستا زندگی میکنه.اونجا کشاورزی میکنه.کمک حال مامان بزرگم هم هست.
مامان_باش هرجور راحتی.
نرگس_نچسب.
_باز تو حرف زدی؟
ادامو در اورد
نرگس_باز تو حرف زدی؟!
واقعا تحملش سخته!ادم دلش میخواد از دستش کلشو بکوبه به دیوار.
_چقدر تو بی تربیت شدی!
مامان: بسه دیگه عه!
_دوقلوها با محسن میخوان بیان.
مامان: خوبه.
دو تا پیشدستی غذا خوردم. کم سابقه بود برای من!.بلند شدم رفتم تو اتاق.خودم انداختم روی تخت
گوشیو برداشتم شماره محسن گرفتم.
محسن:الو؟
_الو؟
_سلام.
_علیکم.
_چته؟
_این چه فیلمی بود دیگه؟!
_کیف کردی؟
_بعد اینکه فیلمو دیدم مامانم مثل همیشه که، اومد سکته زدم!.
شروع کرد به خندیدن.بعضی وقتا خوش خنده میشه.بعضی وقتا باید جونت دراد تا بخندونیش.خنده های عجیب غریبی داره محسن.با صدای بلند قهقه میزنه شونه هاش بالا پایین میشه بعد یهو آروم میشه
محسن: اینو داخل یه گروه دیدم برات فرستادم.
_کس دیگه ای نبود؟
_نه.
_خب ول کن. میخواستم بگم امشب میای؟دوقل هم میان.
_اوکی میام.
_باش فعلا.
_فعلا.
قطع کردم.
محسن پسر خالمه 21 سالشه.تو یه شرکت مشغول کار.رشتش تاسیسات بود از طریق آشناهاش رفته سرکار.خونه مجردی داره ما هم اکثر روزای تعطیل اونجا چتریم.کلا یه کلید داده من.وقتی عشقم کشید میرم اونجا.
همونجوری ولو شده بودم روی تخت و از زانو به پایینم بیرون تخت بود،خوابم برد.
هوا خیلی خیلی سرده.استخونام داشتن یخ میزدن.پاهام لخته.همه جا پراز مه شده تواین منطقه کلی درخت کاجه،از سردرگمی دارم دور خودم میچرخم.یه جهتو انتخاب کردم همینجوری جلو رفتم.یه محوطه بزرگی از اونجا درخت نبود.به اونجا نزدیک تر شدم. اون جلو یه قبرستون خیلی قدیمی بود. یه نفرو از دور دیدم که وایساده بالای یه قبر.پشتش به من بود.دویدم سمتش داشتم بهش نزدیک میشدم.بهش نزدیک که میشدم کم رنگ میشد.تا جایی که ناپدید شد.نم نم بارون داشت رو صورتم میریخت و این سردترم میکرد.
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
همینو کم داشتیم.کم کم بارون شدت میگرفت همینجور داشتم میرفتم که زیر پام خالی شد افتادم.
چشمام باز کردم.از تخت افتاده بودم پایین.بدنم یخ زده بود انگار واقعا اونجا بودم،عرق کرده بودم.
ساعت 5:38 بود.سریع بلند شدم یه دوش 15 دیقه ای گرفتم اومدم بیرون.وایسادم جلو اینه مثل همیشه موهامو یه بر بالا زدم.به سر تا پام نگاه کردم.محسن راست میگه که من به آدمای بیستو سه- چهار ساله میخورم.فقط هم محسن نگفته.یکمی ادکلن زدمو رفتم بیرون.در اتاق نرگس باز بود یه نگاه انداختم دیدم داره اماده میشه.
نرگس: اوف ترسیدم!
_کی میخواین برین؟
_ساعت7.
_تو از الان داری آماده میشی؟!
_مشکلیه؟
_نه موفق باشی.
رفتم داخلو بابا رو دیدم که پای تلویزیونه. مامان هم معلوم نیس تو آشپزخونه چیکار میکنه.
_سلام.
بابا: سلام. از این ورا؟شنیدم که نمیای!
_از کلاغا شنیدی؟
_نه.
_درست شنیدی.
_خوب کاری میکنی نمیای.منم بودم نمیومدم.
(یه چشمک زد)
گفت: میدونی که؟
_آره میدونم.
ولی نمیدونستم. الکی گفتم میدونم.
ساعت 7:20
یه نیم ساعتی میشد که رفته بودن منم پای تلویزیون که صداشو قطع کرده بودم نشسته بودم داشتم به خوابم فکر میکردم.هوا تقریبا تاریک شده بود و باد میومد.چشممو از تلویزیون که نورش یه ذره خونه رو روشن میکرد گرفتم از پنجره نگاه به درخت انگور و انار حیاط میکردم که باد تکونشون میداد و بهم ارامش میداد.صدای باد سکوت خونه رو میشکوند و آرامش خاصی داشت.
تو همین حال و هوا بودم که تلویزیون خاموش شد و کل خونه تاریک شد یه چند ثانیه ای طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کرد البته فقط دستمو میدیدم.زحمت کشیدم.گندش بزنن حالا وقته برق رفتن بود.نمیدونم چرا روزا برق نمیره؟!
گوشیمو هم داخل اتاقم جا گذاشته بودم از رو مبل بلند شدم راه افتادم به سمت اتاق.
از رو مبل بلند شدم و راه افتادم چند بار هم به مبل و در و دیوار خوردم با هر بدبختی بود خودمو به راهرو رسوندم.خیلی یواش داشتم راه میرفتم.انقد تاریک بود که انگار یه چیزی بستن جلو چشمم.همینجور ادامه دادم ولی با احتیاط بیشتر.
هوای خونه سرد شده بود.یه لحظه حس کردم که یه نفر پشت سرمه.ناخدآگاه یادم به اون فیلمی که محسن فرستاده بود افتادم.لعنت به تو محسن.
_بیخیال!
هیچ چیز دیگه ای نبود یادت بیاد؟
وایسادم.سریع چرخیدم به عقب.چه فکر احمقانه ای آخه هیچی نمیبینی تو!
یه نفس عمیق کشیدم.برگشتم به راهم ادامه دادم باید هرچه سریع تر گوشیمو پیدا کنم.
صدای قدم هاشو از پشت شنیدم که اروم از دور داشت به سمت من میومد.ای خدا این چه وضعشه.سرعتش یکم زیاد شد صدای نفس هاش هم شنیدم ولی هیچی نمیدیدم.سرعتم بیشتر کردم.اونم سرعتشو بیشتر کرد.پام خورد به فرش افتادم.لعنت بهش.با بی دستو پایی سریع بلند شدم دویدم.فاصله دوقدمیم بود و راحت صدای نفسشو میشنیدم.با صورت خودم به در.بلاخره رسیدم سریع درو باز کردم رفتم داخل.با هر بدبختی بودگوشیو پیدا کردم سریع فلششو روشن کردم و همه جای اتاق انداختم هیچ کس نبود خداروشکر.ولی صدای قدم هاش از راهرو میومد.
_کارم ساختس این دیگه کیه؟!بیخیال هم نمیشه.
رفتم از کشو خیلی اروم چاقو ضامن داری که محسن برام هدیه گرفته بود در اوردم.حالا فهمیدم براچی خریده،به جون محسن دعا کردمو یکم خیالم راحت شد. رفتم سمت در نور گیشو خاموش کردم.با هر ترس لرزی بود رفتم تو راهرو که صدای قدمش متوقف شد منم سریع نور گوشیو روشن کردم ولی هیچی ندیدم.
با دو رفتم تو حال.یه نفس راحت کشیدم.
_این برقا چه مرگشونه؟!
رفتم جلو پنجره دیدم که همسایه ها برق دارن فقط ما نداریم!
لعنت بهش تو این موقعیت فیوز پریده اَه!
آرامش به ما نیومده.
ساعتو نگاه کردم 7:46 بود.بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن تصمیم گرفتم برم پایین فیوزو بزنم.فیوز برق روی دیوارپشت درخت بود.اخه کدوم احمقی اینو اونجا گذاشته؟.یواش یواش ازپله ها میرفتم پایین و نورو همه جا مینداختم.بلاخره رسیدم به حیاط.رفتم سمت درخت دو قدمی درخت یه چیز سیاه مثل فرفره جلوم رد شد.
قلبم اومد تو دهنم.لعنت بهش.گربه سیاه بود.زمین و آسمون و مور و ملخ همه بسیج شدن که منو سکته بدن.
_خاک برسر ترسوت کنن.بسه دیگه!
از خودم شاکی شدمو سریع رفتم فیوزو زدمو برق حیاطو روشن کردم.
_هوف بالاخره.
یهو یه صدای بلندی اومد که پریدم هوا.صدای در بود.این کار محسنه.
_یواش بیشعور اومدم!
رفتم در رو باز کردم.
_مگه گاو...
یه دختر 18_19 ساله پشت در دیدم.شال آبی ،لاغر،لاغر که نه روی فرم. قدش تقریبا 170هست.تقریبا تا پیشونی من.جلوموهاشو انداخته یه طرف صورتش با آرایش متوسط مانتو آبی نفتی.کلا تیپش آبیه.حتی چشم هاش هم آبیه. باصداش به خودم اومدمو از زل زدن بهش دست برداشتم .خودم جم و جور کردم.
دختر: سلام.
_ سلام.امم ببخشید فکر کردم پسر خالمه.
_نه من معذرت میخوام که اینجور در زدم.
_خواهش میکنم.بفرمایید.
_الهه هستم.تازه اسباب کشی کردیم این محله.
_اها یادم اومد.محسنی درسته؟
_بله درسته.
_خوش اومدین.
_ممنون.میخواستم بگم آچار فرانسه دارین؟
_آچار فرانسه؟آره الان میرم میارم.
_ممنون آخه لوله کشی خونه یکم مشکل داره.
_خواهش میکنم.
صدای خندشو وقتی داشتم میرفتم شنیدم.
هوف چه گندی زدم شانس آوردم دختره کوتاه اومد.وایسادم مثل گاو دارم نگاش میکنم.
رفتم داخل زیرزمین آچارو پیدا کردم آوردم دم در
_بفرمایید.
_دستون درد نکنه ببخشیدا.
_خواهش میکنم.
_خدافظ.
_خدافظ.
اومدم درو ببندم دیدم یکی پاشو گذاشت لای در.
محسن: عه وایسا!
_به!بلاخره تشریف آوردین؟
_کشته مرده توام که سلام بلد نیستی.
_خفه شو!
_راستی اون دختره کی بود شیطون بلا.
_ببند.همسایه جدیده آچار فرانسه میخواست.
_مطمئن باش فردا پیچ گوشتی میخواد.
_درو ببند اگه لازم دونستی بیا داخل.
_اوکی.
رو مبل نشسته بودمو محسن داشت جلو آینه با ریشو موهاش ور میرفت.یکی از اهنگای معین میخوند.
محسن: چته داداش رنگت پریده؟جن دیدی؟
_هان؟
_حواست هم که نیس.عاشق شدی نکنه؟!
هرهر خندید.
منم خندیدم از خندش.واقعا نمیشه خندشو بشنویو خندت نگیره.
_ببند نیشتو.راستی فک کنم یه نفر داخل خونست یا بود!
محسن با قیافه متعجب از آینه برگشت نگاه من کرد
گفت: چطور؟!
از حالتش خندم گرفت.آیفون زنگ خورد.
_حتما دوقلوها هستن.
رفتم آیفون زدم.
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
محسن: خب تعریف کن.
_وایسا بیان برا همتون تعریف میکنم.حوصله ندارم برا تک تکتون تعریف کنم.
اومدن داخلو سلام دادن.
مهرزاد: آقا محسن بلاخره گل رویت رو دیدیم.کم پیدایی؟
محسن: اره دیگه من مثه شما الاف نیستم که همه جا چتر میشین.
_بهزاد.
قیافه بهزاد پکر بود.حتما باز با باباش بحث کرده.زیاد به هم نمیسازن.
بهزاد: هان؟
_چته تو؟!
_هیچی.
_خیل خب من برم چاییو بذارم یکیتو بساط بازیو راه بندازه تا من بیام.
مهرزاد هم اومد توی آشپزخونه کتریو پرکردم گذاشتم رو اجاق.
_ببینم اون چه مرگشه؟
مهرزاد: هیچی باز با بابام بحث کرده.
_ میدونستم.
چایی روبه راه کردیمو سینی گذاشتم رو عسلی
_برین اونور که سرورتون اومد. اول من و محسن بازی میکنیم چون دیر اومدین.
بهزاد: قبول.
محسن: میخورمت کوچولو.
دو دستی پرتم کرد روی مبل میخواستم باهاش درگیر شم که پشیمون شدمو با یه فحش بسنده کردم البته به شوخی جرات ندارم .چون محسن از بقیه هیکلش ورزیده تره.به هیکلش میرسه. چشمای عسلی.ریش بلند.موهاشو مثل من یه بر بالا میزنه ولی موهاش بلندترِ.تیپشم بیشتر موقع مشکیه.به ریشش هم میرسه و روش حساسه.
_میبینیم.
محسن: خیل خب چی برمی داری کوچولو؟
_ بارسلونا.
_اوکی. من هم پاریس.
تا ساعت 1 صبح بازی میکردیم طوری که همه یه جا ولو شدیم از خستگی.نرگس زنگ زد که امشب نمیایم فردا شب میایم.مثل همیشه وقتی میرن یکی دو روز میمونن.
اخه خونه داداشم 90 کیلومتر دور از مرودشت هست.ما مرودشت(یکی از شهرستان استان فارس 45 کیلومتری شیراز 5 کیلومتری تخت جمشید)زندگی میکنیم.ینی خونه کل فامیلامون داخل روستا هست.
محسن: آخر کی بیشتر برد؟
_فک کنم من.
بهزاد: از این فکرا نکن دیگه.
مهرزاد روی مبل لم داده بود و خروپف میکرد. ماهم سر و صدا نکردیم تا بخوابه.
محسن: راستی علی گفتی یه نفر داخل خونه بود؟
_نمیدونم شاید توهم زدم چون برقا رفته بود یکم جوگیرشدم.
بهزاد: بنال ببینم چی شد.
تمام داستانو براش تعریف کردم دوتاشون با دقت گوش میکردن.
بعد که تموم شد بهزاد داشت میترکید ولی جلو خندشو میگرفت.
_ببند اون نیشتو ابله.
خندش ترکید بعد اینکه اروم شد گفت:
_نه. من به این خندم میگیره که حال و روزت اون موقع چطور بوده.
_خب خندت تموم شد؟
_اره ببخشید.
محسن که تا الان ساکت بود گفت:
_نگفتم این چاقو یه روز بدردت میخوره؟!بعد هی بگو نمیخوام .
_ینی تو از این ماجرا فقط به این نتیجه رسیدی؟!
محسن: میخوای چه نتیجه ای بگیرم معلومه که دزد اومده.
_چه ریلکس!اگه دزد بود یه چیزی اید از خونه کم میشد.
یهو مهرزاد سر جاش نشست
مهرزاد: نکنه جن بوده؟!
همگی با تعجب بهش نگاه کردیم.
محسن: مگه تو خواب نبودی بی مغز.
مهرزاد: نه خواب و بیدار بودم.
بهزاد:جن؟!
مهرزاد: احتمال داره.من یه حا خونده بودم که...
دیگه داشت به جاهای باریک کشیده مشید.
_اه ببندیدن دیگه مثلا من میخوام اینجا زندگی کنما.شما زیاد فیلم میبینین.
بهزاد: بیچاره راس میگه دیگه آخه جن با این چیکار داره؟!
سریع بحثو عوض کردم آخه هیچ نتیجه ای جز ترس بیشتر نداشت.
_بگذریم من برم تشکارو بیارم.یکی هم بیاد کمک.آماده خورنباشین.
محسن: باشه اومدم.
رفتیم داخل اتاق که تشکارو بیاریم.
محسن: میگم تو فکرتو درگیر این ماجرا نکن.
_میدونم.
_به حرف اوناهم گوش نده.مخشون رد داده.
_باشه بابا فهمیدم دیگه گذشت رفت.
_آفرین.
تشکارو بافاصله سی سانتی داخل حال انداختیم.من سمت پنجره ی قدی که روبه حیاط بود خوابیدم.همیشه هم تو هرموقع از سال باشه حتما پتو میندازم.سمت راستم محسن بعد مهرزاد بعد بهزاد خوابیده بود.حدس میزنم که همشون خوابن.
ساعت 2:36 دیقه صبحِ و من هنوز بیدارم.بیرون هوا ابریه و داره نم نم بارون میاد.فکرم همه جا کار میکنه.انواع فکرای چرت و پرت میومد تو سرم،خواب زده شدم.راه چارش فقط اهنگ گوش دادنه.گوشیمو به زور پیدا کردم هندزفری رو که روی مبل درست بالا سرم بود برداشتم وصل کردمو اهنگو پلی کردم.
10 دقیقه ای خوابم برد.
نور افتاب مستقیم تو چشمم بود با غرغر پتو رو روی سرم کشیدمو زیر پتو نگاه به ساعت گوشی کردم.اوه ساعت 2:03 بعد از ظهره.پتورو برداشتم از خواب شدید چشمام باز نمیشد.طبیعیم بود..یادم به بچه ها افتاد.صبح زود بیدار شده بودن بالا سر من پچ پچ میکردن. نگاه بقل دستم انداختم.تشکشونو جمع کردن خبریم ازشون نیست.بلند شدم رفتم توی آشپزخونه هم گشتم نبودن.رفته بودن.رفتم سمت تشک که جمعش کنم.خشکم زد.بادیدن صحنه بدنم قفل شد.خودمو داخل تشک دیدم که خوابم.صدام بالا نمیومد.انگار صدام روی سایلنت بود اصلا بالا نمیومد.ترس کل وجودمو گرفته بود.
یهو چشمامو باز کردم. تا حدی که ریه هام جا داشت اکسیژن کردم داخلش.به سرفه افتادم.باترس بلند شدم.پشتمو نگاه کردم که نکنه دوباره همونجوری باشه.یه نفس راحت کشیدم.همچی مثل خواب یا هرچی که دیده بودم سر جاش بود.گوشیو برداشتم شماره نرگسو گرفتم.
نرگس: الو؟
_الو؟ قصد اومدن ندارین شما؟
_نه.پس فردا شب عروسی معصومه.
_معصومه کیه؟
_دختر خاله مامان.
_خیل خب فهمیدم ینی دوروز دیگه میایین؟
_نه فردا باید تو بیای.
_من چرا بیام؟!
_مامان و بابا گفت باید حتما بیای.
_تا ببینم چی میشه.
_تاببینم چی میشه نه حتما باید بیای.
_هو باشه بابا خدافظ.
قطع کردم.
وقتی اختیارت دست خودت نباشه همینه دیگه.
زنگ زدم به محسن
محسن_جان؟
_کجا رفتین شما؟
_مثل اینکه یادت رفته من کارو زندگی دارم!
_اوه اوه نه بابا؟!
_اره.
_خبر بهت رسید؟
_اره اره.
_تو میری؟
_اره توچی؟
_اره نرم کلمو میکنن.پس یه کاری کن امشب وسایلاتو بیار خونه فردا باهم بریم.
_باش فکر خوبیه.
_خوبه.ساعت چن میای؟
_ساعت 8.
_باش خدافظ.
_خدافظ.
اگه محسن نمیومد که من اصلا نمیرفتم.یه نیم ساعتی بود که مشغول جم و جور کردن خونه بودم انگار بمب منفجر شده بود!رفتم بیرون کیسه آشغالا رو ریختم سطل آشغال سر کوچه. موقع برگشت اون دخترو دیدم.الهه.داشت میرفت بیرون.ایندفعه تیپ مشکی زده بود.قبل اینکه بفهمه بهش زل زدم سرمو انداختم پایین که مثلا ندیدمش.
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
الهه_سلام.
_سلام خوبین؟
_ممنون.
_مشکلتون حل شد؟
_کدوم مشکل؟!
_اومدین آچار گرفتین.
خندید گفت:اهان اره اچار.ممنون.
_خواهش میکنم.
_من دیگه باید برم خدافظ.
_خدا...فظ!
خندم گرفت.خیلی اروم گفتم:
_نه به سلامش نه به خدافظیش.
حس میکنم صدامو شنید.چون زد زیرخنده بعد کنترلش کرد.آخه مگه میشه؟من خودم به زور شنیدم.
بسم الله.
ساعت 4:05 تا الان خودمو با کارای مختلف سرگرم میکردم الان هم دارم تلویزیون نگاه میکنم.زیرنویس تلویزیون زد که بازی استقلال ساعت 4:30 شروع میشه.من یه استقلالی شدیدم.اصلا خونم آبیه.محسن هم استقلالیه مهرزاد هم همینطور فقط بهزاد اهل فوتبال نیس.
رفتم بیرون تخمه گرفتم اومدم پای تلویزیون.بازی شروع شد.با هیجان تخمه میخوردمو نگاه می کردم.همین اول بازی دقیقه 14 برا استقلال پنالتی نگرفت.
_ای بابا زد پای بازیکنو به فنا داد مگه کوری!
_وای!
یه نگاه به دقیقه کردم دقیقه 34 بود یه زده حمله برای استقلال.
_گل! ماشالا.
کل بازیو با هیجان نگاه کردم اخر هم 3-0 استقلال برد.
تلویزیون خاموش کردم.هوا یکم تاریک شد.برقارو روشن کردم.جدیدا با اتفاقی که افتاده از تاریکی میترسم.توی حال به مبل تکیه داده بودم و باگوشیم ور میرفتم.که یه صدای توجهمو جلب کرد!
صدای پچ پچ چند نفر از اتاق نرگس شنیدم بعد چند ثانیه قطع شد.اول بی خیال شدم ولی دوباره شروع شد.قلبم شروع به تند زدن کرد.به شدت داغ کرده بودم.هوای اتاق سنگین بود.صدای قلبمو میشنیدم.خیلی اروم رفتم داخل آشپز خونه یه کارد برداشتم.رفتم داخل راهرو هنوز هم نمیدونم چی میگن.صداشون همه جا میپیچه ولی اصلا معلوم نبود چی میگن.یواش خودمو نزدیک اتاق کردم .وقتی رسیدم دم در یهو صدا قطع شد.سرم سوت کشید که نکنه متوجه من شدن!.دلمو زدم به دریا یهو درو باز کردم.
هیچی نبود.پنجره باز بود.سریع رفتم از پنجره نگاه بیرون کردم بازم هیچی.صدای دوییدن یه نفر داخل راهرو شنیدم سریع پنجره رو بستم دوییدم سمت صدا رفتم بیرو ولی بازم هیچی نبود.وسط پذیرایی سر در گم همه جارو نگاه میکردم.دیگه دیونه شدم از دست اینا.باز صدای پچ پچ ها شروع شد.ایندفعه همشون ازدور و برم میومدن صدای کلفتی داشتن.حدس میزنم 5 یا 6 نفر باشن.سرم سنگین شده بود.با صدای زنگ ایفون پریدم بالاصدای پچ پچ ها قطع شد.هرکسی هس عجله داره چون پشت سرهم داره زنگ میزنه سریع ایفون برداشتم.
_ک...کیه.
داشتم نفس نفس میزدم بیشتر برا ترس بود.
الهه:میشه بیایین دم در؟
_الان.
این دختر بلد نیست چجوری در بزنه.سکته کردم.ولی بازم خداروشکر اومد وگرنه دیوونه میشدم.
رفتم پایین درو باز کردم.
الهه: سلام ببخشید اینجوری زنگ زدم.
این حرفشا با سرک زدن داخل حیاط گفت.
یه لبخندی زدم گفتم:
_خواهش. مشکلی پیش اومده؟!
به وضعش اشاره کردم .
با سر در گمی گفت:
_نه فقط میخواستم...
آچارو به طرفم گرفت گفت:اینو بدم
عجب آچاری شده.
آچرو گرفتم.
_واسه این عجله داشتین؟
_نه واسه یچیز دیگه بود.
_اها.
_عه ببخشید از دماغتون داره خون میادا!
_ای بابا!
دستمو گرفتم زیر دماغم .دستم از خون قرمز شد!
_آخ ببخش...
یهو سرم گیج رفت میخواستم بیفتم که درو گرفتم خودمو کنترل کردم.
سریع اومد داخل زیر بغلمو گرفت.
_حالت خوبه؟چت شد؟
_وایسادم خودمو کنترل کردم گفتم:
_خوبم چیزی نیست.
بعد رفتم سمت روشویی که نزدیک در حیاط بود.همینو کم داشتم.آب زدم صورتم خون روی صورتم و دستم و دماغمو شستم تا بالاخره بند اومد.تو این مدت هم اون داشت نگاه میکرد.تیشرتم کلا خونی شده بود.
الهه_میخوای بریم بیمارستان؟
_نه حالم خوب شد لازم نیست.برای حساسیتیه که دارم.
_فک نکنم حساسیت باشه!
_شاید.حالا که خوبم.
_مطمئنی؟
_اره خوبم ممنون.
رفت سمت در
الهه_خواهش میکنم.
از خونشون یه دختر اومد بیرون و گفت:
_الهه کجایی بیا دیگه.
_اومدم.ولی یه دکتر برین.خدافظ.
_خدافظ.
درو بستم
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
راست میگفت حساسیت اینطوری نیس باید یه دکتری برم.
رفتم تو حال یادم به پچ پچ ها افتاد.ینی اینا واقعیت داشته یا توهم بوده؟.ولی مگه میشه؟!.سریع این فکرارو از ذهنم دورکردم.یه نگاه به ساعت کردم ساعت 7:25 بود.
رفتم داخل اتاقم لباسمو عوض کردم. خودمو انداختم روی تخت.
زنگ به محسن زدم
محسن: الو؟
_سلام کجایی؟
_سر کوچتون.
_ماشینو میخوای بیاری داخل؟
_نه همون دم در میذارم.
_اوکی.
قطع کرد
صدای آیفون اومد.درو باز کردم. اومد بالا.
_سلام.
محسن_سلام خوبی؟
_خوبم.
_رنگت پریده!
_خوبم بابا.
_اوکی.
_ بیا بشین.
رفتم رو مبل تکی روبرو تلویزیون نشستم اونم روی مبل بغلی
محسن: خب؟
داشتم فکر میکردم که ماجرارو بهش بگم یا نه.نه بهتره که نگم.
_چیزی میخوری؟
_نه.
_باش.
_امشب قبل اینکه بیای خون دماغ شدم.
_چرا؟
_نمیدونم فک کنم بخاطر همین رنگم پریده.
_پس یه دکتر برو.شاید جدی باشه.
_اوکی.راستی داخل اون پلاستیک که دستته چیه؟
_به نکته خوبی اشاره کردی.این تخمه.چیپس و پفک و از این چیزا،بعد اینم تنبکو و ذغاله
از جیبش یه فلش دراورد.
محسن: اینم فیلم جدید که ببینیم.
_ایول!
_برو قلیونو چاق کن بکشیم.
_من تو ترکم.
_باش فقط من میکشم.
قلیون چاق کردمو فیلم گذاشتم.تا 2 نصف شب فیلم نگاه میکردیمو منم هر از گاهی یه پوک از قلیون میزدمو هلوهوله میخوردیم.یه نگاه به محسن کردم دیدم روی مبل خواب رفته بود.منم یه چند دقیقه بیشتر نکشید که خوابم برد.تلویزیون برا خودش روشن بود.
هواخیلی سرد شده.بلند شدم داخل اتاق پتو بیارم که متوجه شدم اصلا خونه نیستم.یه جای خیلی خیلی تاریک که اصلا هیچی معلوم نیست.انگار که چشمام بستس.زیر پام خیسه.مثل اینکه تا مچ پام آبه.
راه افتادم به یه سمتی تا بالاخره راه چاره ای پیدا کنم.خیلی آروم و با احتیاط راه میرفتم و دستمو روبه جلو میگرفتم که به دیوار نخورم.با صدای شلپ شلپ آب فهمیدم که جز من یه نفر یا شاید چند نفر دیگه هم بامن هست.وقتی به این نتیجه رسیدم موهای بدنم سیخ شد.سرعتم بیشتر کردم.صدای آب از جلوم هم میاد.از پشتم.از همه طرف.همشون دارن به طرف من میان.هرچی سعی میکردم نمیتونستم چیزی ببینم.صدا ها با فاصله سه متریم قطع شد.حس میکنم همه به من زل زدن.مثل دیوونه ها فقط دورو برمو نگاه میکنم.هیچی نمیبینم.کسایی که اطرافم بودن شروع به صحبت کردن کردن.خیلی اروم حرف میزدن.واضح نبود چی میگن.بینشون انگار که دو نفرشون زن هست.اشکم میخواست در بیار.کسایی که با هم حرف میزدن شدوع با راه رفتن کردن همونجور که اون فاصله رو رعایت میکردن داشتن میرفتن پشت سرم.موج زیر پاشون میدیدم.که بلاخره متوقف شدن.انگار همشون دور هم جمع شدن.
همینجور که داشتم به اونجایی که حدس میزدم وایسادن نگاه میکردم که یهو یه دستی اومد روی شونم
خیلی اروم و درگوشی با صدای کشیده و زنانه گفت:
_علی
سریع برگشتم جوری که نزدیک بود بیفتم روی زمین ولی هیچی ندیدم.دوباره یه نفر جوری باسرعت فاصله یه قدمی از پشت سرم رد شد که آب پاشید پشت سرم.برگشتم پشت سرم ولی هیچی نمیدیدم.یه نفر دیگه دوبار زد روی شونم منو صدا زد این دفعه باصدای عادی و مردونه کلفت.قلبم داشت میومد تو دهنم.احساس میکنم هنوز پشت سرمه.چشمامو بستم.سریع برگشتم.با دیدن اون صحنه میخواستم بیهوش شم.دستام بدجور میلزید.یه مرد خییلی قد بلند که قدش حدود 2 متری و هیکلی با فاصله 2 متری از من وایساده که فقط بدنشو سایه میبینم.چشماش گرد بود ازش آتیش بیرون میزد با یه نقطه اندازه عدس داخل چشمش به من زل زده بود.باخشم به من نگاه میکرد.داخل چشمش زجرو میدیدم.عذابو میدیدم.نا امیدیو میدیدم.
این نمیتونه یه خواب باشه.اشکم خود به خود سرازیر شد.داشتم زجر میکشیدم.
چشمامو بستم.نفس عمیق کشیدم.خدایا کمک کن.چشمامو باز کردم که یه چیزی با سرعت خورد به قفسه ی سینم.با ضربه اون پرت شدم روی زمین.نفسم بالا نمیومد.انگار قلبم با ضربه ای که بهم زد ترکید.
چشمامو باز کردم خودمو از مبل انداختم پایین.به سختی نفس میکشیدم.سرفه هام بند نمیومد.صدای محسنو شنیدم که ازم حالمومیپرسه و میگه چت شده.بدون اینکه دیگه چیزی برسه با سرعت رفت آب آورد.کل آب داخل لیوانو خوردمو چن تا نفس عمیق کشیدم که بهتر شدم.جلو اشکمو میگرفتم که نریزن.خیس عرق بودم.حدس میزنم چشمم قرمزشده.چون بد جور سوز میومد.
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
محسن: بهتری؟
_آره بهترم.
_خواب دیدی؟
_نه. کرم دارم اینجوری میکنم کرمم بریزه.
_توی این موقعیت شکرپاش شدی؟این چه خوابی بود دیگه؟
_ببین بهتره یادم نیاری حالم خرابه.
_باش ببخشید.چشمات قرمز شده چیزی میخوای؟
_نه دمت گرم.
نگاه به ساعت کردم 6:15 بود.تلویزیون هم خاموش کرده بود.
_توکی بیدار شدی؟
محسن: باتو بیدار شدم.
_تلویزیون تو خاموش کردی؟
_نه. مگه تو خاموش نکردی؟!
_چطور؟!
_دیشب دیدمت که اومدی خاموش کردی.
ترس برم داشت.گفتم:
_اها یادم اومد خودم خاموش کردم.
محسن: واقعا خول شدی!
تا الان نگاه سر کله محسن نداخته بودم.وقتی نگاه کردم زدم زیر خنده.موهاش به هم ریخته. چشماش پف کرده. خوابالو. از ترس، رنگ پریده!
وقتی فهمید به اون میخندم گفت:
_ببند نیشتو بخدا بلند میشم با کمربند میفتم به جونت.سر صبحی مثل آدمای جن زده بیدار شدی نزدیک بود سکتم بدی حالا میخندی؟!
خندم شدید تر شد.
_احمق بیشعور.این چه وضع بیدار شدن از خوابه؟!خدا به داد خانوادت برسه!
خندمو به زور قورت دادم گفتم:
_ببخشید. اولین باره اینجوری شدم.
_اره دیگه،شانس منه دیگه.
با کف پا هولم داد گفت:
_بلند شو برو یه دوش بگیر آماده شو بریم.
_باش الان.
رفتم توی حموم میخواستم تیشرتمو دربیام، جای دوتا دست روی سینم دیدم که کبود شده بود! اعصابم بهم ریخت.
مگه میشه؟هرچی پیگیرش باشم بیشتر میترسونتم.نمیدونم ولی فعلا بیخیالش میشم برای یه موقع دیگه.
موهام مثل همیشه یه بر بالا زدم.عطرمو هم زدم.عاشق این عطرم.هیچوقت ازش خسته نشدم.رفتم توس حال دیدم محسن داره با مامانم حرف میزنه.
محسن: باشه خاله.
..................
_آره بگو.
.................
_خیل خب.
.................
_آره دو سه ساعت دیگه اونجاییم.
.................
_کاری نداری؟
.......
_خدافظ.
نفسشو با کلافگی داد بیرون و گفت:
_آماده ای؟
_آره.چی میگفت؟
_مثل همیشه میگه حواسم بهت باشه.
همه چیزو چک کردم از خونه اومدیم بیرون درو قفل کردم.رفتیم سمت ماشین محسن.ماشینش پژو پارس سفید هس.عاشق ماشینشم.
_من بشینم پشت فرمون؟
_نه. من هنوز هزارویک ارزو دارم.
_خفه شو.رانندگیم بده؟
_ نه راس میگی ولی حوصله هیجان ندارم.صبح به اندازه کافی هیجان بهم وارد شد.
_خیل خب بابا توام. تند نمیرم.
_خیالم راحت باشه؟
_آره نترس تند نمیرم.
سیوچو انداخت طرفمو گرفتمش
محسن: جهنمو ضرر. خدایا بخیر بگذرون!
بانیش باز گفتم:
_سوار شو حرف نزن.
سوار ماشین شد گفت:
_بسم الله الرحمن الرحیم.
یه اهنگ گذاشتمو ماشین روشن کردم راه افتادم. یک ساعت و نیم راه هست.درسته گواهی نامه ندارم ولی رانندگیم خوبه محسن پیاز داغشو زیاد میکنه.فقط یکم تند میرم.یکسال دیگه مونده تا به سن قانونی برسم و گواهی نامه رو بگیرم.موقعی که 8 سالم بود بابام منو توی بغلش میذاشت پشت فرمون فرمون توی دستم بود باقی کارارو خودش انجام میداد و به من اعتماد میکرد.یادش بخیر!از اون موقع کم کم دیگه یاد گرفتم.
نیم ساعت بعد.
توی حال خودم بودم به آهنگ گوش میدادم که محسن داد زد:
_یا حسین مواظب باش.
با این کارش پریدم بالا و فرمون برا چند لحضه از دستم ول شد بعد سریع به خودم اومدم.
_احمق بیشعور نزدیک بود بیفتیم توی دره!
دو سه تا فحش آبدار بهش دادم.
قش کرد از خنده.واقعا عقل نداره!
_اخه اینجا؟!
میون خنده هاش گفت:
_ببخشید فک نمیکردم اینجوری بترسی!
_واقعا که احمقی!
صدای آهنگو که بخاطر حرف زدن باهم پایین بـرده بودم زیاد کردم سرعتمو یکم کم کردم.از گردنه اومدیم بیرون.
باز خون دماغ شدم.زدم کنار پیاده شدم.
نفسمو با کلافگی دادم بیرون
محسن: چی شده چرا وایسادی؟
_خون دماغ شدم.
_ای بابا!اینم که فرتو فرت ازش خون میاد!
با دستمال کاغذی مشغول پاک کردن خونا شدم.بعد پنج دقیقه بند اومد.رفتم سوار ماشین شدم که بریم.
محسن: علی اگه حالت خوب نیس من بشینم پشت فرمون.
_نه خوبم.
_باش.
ماشینو روشن کردم راه افتادم.
نیم ساعت بعد بالاخره رسیدیم.یک ساعتو ربع شد کلا.
محسن: خیل خب یه جا بزن کنار من بشینم.اگه خاله ببینه کله منو میکنه.
زدم کنار و جابجا شدیم.حرکت کرد سمت خونه داداشم.توی روستا گاز کشی نشده که از کپسول استفاده میکنن.زمستون هم از انواع چراغ نفتی استفاده میکنن.
اینجا نصف خونه ها کاهگلین.خونه داداشم تازه ساخته.خونشون خیلی بزرگه.حیاطشون به یه باغ بزرگی وصله که پر درختای انگور و انجیر و سیبه.از در ورودی وارد حیاط بشی سمت راست باغه سمت چپ خونه.طبقه بالا پله هاش توی حیاطه که وارد یه تراس بزگ میشی.طبقه بالا سه تا اتاق بزرگ داره.طبقه پایین هم که وارد میشی یه راهرو کوچیکه بعد حال سمت چپ هم پذیرایی که با حال و پذیرایی یه Lبرعکس میشه.دستشویی توی حیاطه.
بغـ*ـل حال یه آشپزخونه اوپن بزرگ.طبقه پایین سه تا اتاق داره.داداشم کلا با مبلو تخت خواب حال نمیکنه برا همین تو خونش از این چیزا پیدا نمیکنی.دور تا دور خونه بالش.عاشق سبک زندگی داداشمم.
بالاخره رسیدیم خونه داداشم.از ماشین پیاده شیدم.زنگ زدم.
_کیه؟
_وای وای صنمِ عمو.درو باز کن ببینم.
یه خنده نازی کردو دروباز کرد.وارد حیاط شدیم دیدم صنم با دو اومد توی بغلم. موهاشو عروسکی کرده بود.
_بیا بقل عمو ببینم. ماشالا چقد بزرگ شدی!
صنم: سلام.
_سلام روی ماهت.
محسن: سلام خشکل خانوم.خوبی؟
صنم: خوبم.
_کو مامان بابات؟
صنم: داخل.
رفتیم تو.بوی نفت همه جارو پر کرده بود.عاشق این بو ام.
احول پرسی کردیمو نشستیم.صنم توی بغلم نشسته بود داشت با عروسکش بازی میکرد.
زن داداشم با یه سینی چایی اومد.
زن داداش: صنم بلند شو عموت خسته میشه.
_نه بابا چه خسته ای.کو بقیه؟
حسین: رفتن خونه ننه.
یه کشو قوسی به خودش دادو ادامه داد.
حسین: بالاخره از لونت اومدی بیرون.
_اره دیگه.چه کنیم.
زن داداش سینی چاییو گرفت جلومو برداشتم.
_دستت دردنکنه. کی عروسیه؟
_فردا شب.
_باور کن معصومه کیه؟،تاحالا ندیدمش.
_اشکال نداره.
_حالا معصومه چه ربطی به من داره؟
_گفتم بیای یکم خوش بگذرونی.یه تنوعی هم میشه.
_آره.این روزا مخم درگیره.
_چرا؟
محسن تا الان سرش توگوشیش بود.واقعا این بشر خجالت سرش نمیشه با همه راحته.
محسن: از تنهایی مخش رد داده مشکل خاصی نیس.
_آره راس میگه.
حسین: معلومه که راست میگم.
_حسین خوابم میاد بدجور من کجا برم ولو شم؟
_مگه نخوابیدی؟
_چرا ولی درست حسابی نبود.
محسن زد زیر خنده زد رو شونم به حسین گفت:
محسن: وای امروز صبح نزدیک بود هم خودش سکته کنه هم منو سکته بده!
رفتم یه گوشه بالش انداختم خوابیدم.محسن هم داشت جریان خواب دیدنمو تعریف میکرد دوتاشون میخندیدن که خواب رفتم.
محسن: علی.علی بلند شو ناهار بخور. بلند شو.
بلند شدم چهار زانو نشستم.
_ساعت چنده؟
محسن: دوازده و نیم.
دوساعت خوابیدم. چقدر حال داد. کل خستگیم در رفت. مامان بابا اومده بودن.
_کی اومدن؟
محسن: یه ساعتی میشه.تو مثل زیبای خفته خوابت بـرده بود تکون هم نمیخوردی نفهمیدی.
_هرهرهر.
_برو گم شو صورتتو بشور بیا الان ناهار میارن.
بابام و حسین توی حال نشسته بودن و درباره زمین و کشاورزی و این چیزا حرف میزدن.مامان و نرگس هم داخل آشپزخونه بودن.یه سلام بلند به همه دادم.همه جواب دادن.
بابا: به به ساعت خواب؟!
_دیشب درست و حسابی نخوابیدم، یکم خسته بودم.
رفتم صورتمو شستم اومد پیش محسن که جدا از بقیه نشسته بود، نشستم.داشت با گوشیش ور میرفت.
_تو چیکار میکنی صب تا حالا همش سرت تو گوشیه؟
یه چشمک بهم زد گفت:
_یکی از رفیقامه گیر داده بهم.نمیشناسیش.
_نه بابا!
_آره عمو.
مشکوک میزنه.بالاخره معلوم میشه.
ناهارو خوردیم با محسن رفتیم داخل باغ قدم بزنیم.یه نفس خیلی عمیق کشیدم که به سرفه افتادم.
محسن: یواش بابا کل اکسیژن این منطقه رو کشیدی تو!
 
آخرین ویرایش:

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
_نفس هم نمیتونم بکشم از دست تو؟!
یه سیگار روشن کرد گذاشت رو لبش
_نفس کشیدنت هم مثل اداما نیست.
بعد سیگارو روشن کرد.به سیگار اشاره کرد گفت:
_میخوای؟
_گمشو.
_بخوای هم نمیدم.شده نخی پونصد تومن.باید فیلترش هم بکشی.
_میگم نظرمثبتت چیه ترکش کنی؟
چن ثانیه فکر کرد و گفت:
_نمیدونم.حالا ببنم چی میشه.
_از من میشنوی ولش کن.
_من که ولش میکنم اون منو ول نمیکنه.
بعد روی تخته سنگ نشست منم به درخت بقل سنگ تکیه دادم.خندید گفت:
_هنوز خوابتو نمیخوای بگی؟
_یادم رفته.
_مگه میشه؟
_حالا که شده.
_بی مغز.کنجکاوی خودم کنترل کردم که حالت بهتر شد بپرسم، که یادت رفت.
_خواستی همون اول بپرسی.
سیگارش تموم شد و انداختش زمین با پاش لهش کرد.بلند شد و گفت:
_بلند شو بریم.
_بریم.
_ساعت چنده؟
_ساعت هم، سه و نیم.
راه افتادیم سمت خونه.گوشیمو دراوردم پیامارو چک کردم.نرگس پیام داده بود کجایین.منم جوابشو دادم.
محسن: علی.
_بله؟
محسن: هان؟!
_چته؟!
_تو چته؟!
_اسکل کردی؟
_اسکل نکردم، اسکل شدی.
_بی خیال بابا صدای تو بود!
_من چیزی نگفتم!
_مگه میشه؟!
_نمیدونم من چیزی نگفتم.
_هه. خول شدم بخدا!
_قبول دارم.
یه نیم ساعتی بود که رفته بودیم یکی از اتاقای طبقه بالا دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم. فکرم همه جا میرفت.محسن هم دومتر اونورتر خوابیده بود.هیچ صدایی نمیومد.حتی صدا گنجشک.ساکتِ ساکت،در آرامش.هیچیو با این عوض نمیکنم.
گوشیمو برداشتم یه اهنگ گذاشتم.قرص خوابم.بعد از پنج دقیقه خوابم برد.
توی یه جنگل بودم.برام آشنا بود.قبلا اینجا بودم خوابشو دیدم.هوا روشنه.یه جمعیتیو حدود 100 متر اونور تر دیدم.همه سیاه پوش بودن.انگار دور یه چیزی جمع شدن.یکم جلو تر رفتم،داشتن گریه و شیون میکردن.فهمیدم! اونجا قبرستونه.همون قبرستونی که توی خواب دیدم.رفتم سمت جمعیت.
صداها آشنا بود.صدای نرگس.صدای مامان.قلبم وایساد.ترس کل وجودمو گرفت.با دورفتم جلوتر.نکنه بابا...
نه خداروشکر بابام هم توی جمعیته.
مامان،بابا،نرگس و حسین بودن.خداروشکر اونا سالمن ولی کی مرده که اینجوری گریه میکنن؟! داشتم سکته میکردم.
محسن.محسن توی جمعیت نیست.نگاه دور و بر کردم ولی ندیدم.بغض گلوم گرفت.اشک جلو دیدمو گرفته بود.یواش از گونه هام اومدن پایین.همه جارو نگاه کردم.با دیدن محسن که پشتم وایساده بود و داشت زار زار گریه میکرد،خیالم یکم راحت شد.
با بقض گفتم:
_محسن.چی...چیشده؟کی مرده؟!
اصلا نگاهم نکرد.داد زدم
_محسن گفتم چی شده؟!
کوچک ترین واکنشی نشون نداد.
داخل قبرو نگاه کردم.جسدو دیدم.صورتشو کفن پوشونده بود.داشتن میذاشتنش داخل قبر.
از هیکلش معلوم بود که مردِ ولی کیه؟.نفسم بالا نمیومد.
روی صورتشو باز کردن.
اون جسد من بود!نگا به دور برم انداختم.هیچکس منو نمیبینه.زانو هام شل شد و زانو زدم.از تعجب داشتم شاخ در میاوردم!
_این من نیستم!
کم کم با بیل قبرو پر میکردنو من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.
جسدمو دفن کردن.همه رفته بودن فقط مامان و نرگس ومحسن مونده بودن.مامانم سر قبرم نشسته بود بهش زل زده بود.محسن نزدیک یه درخت نشسته و تکیه داده بود و پشت هم سیگارمیکشید.بابام هم رفته بود.نرگس بغـ*ـل دست مامان نشسته بود و گریه میکرد.
یه نفر دیگه هم بود.سیوشرت مشکی با شلوار لی مشکی پوشیده بود.کلاه سیوشرتشو انداخته بود رو سرشو صورتش معلوم نبود و سرشو انداخته بود پایین.تا چشمم بهش افتاد سرشو اورد بالا. فقط چشم گرد و زردش که زل زده بود به من دیدم.
صدای اهنگ کم کم تو گوشم پیچید.چشمامو باز کردم.تو اتاق همونجور که خوابم بـرده بود بیدار شدم.انگار دنیارو بهم داده بودن.یه نفس راحت کشیدم.مثل همیشه از دماغم خون اومده بود.کل بالش خونی شده بود.دیگه کلافه شدم ازاین اتفاقا.سرم داشت منفجر میشد.
توان بلند شدن نداشتم.کابوسی که دیدم اومد جلو چشام.چقدر ترسیده بودم!معمولا از مرگ نمیترسیدم ولی الان فهمیدم همش حرفه.
از دلتنگی میترسیدم.مامانم،با اینکه نشون نمیده ولی خیلی دوسم داره همیشه از دور حواسش به من هست.بابام.نرگس، رو اعصابه ولی خیلی بهم وابستس.
یکمی که جون گرفتم بلند شدم.نگاه به ساعت انداختم 5:40 بود. خیلی اروم بلند شدم که محسن بیدار نشه ولی بیدار شد. بخشکه این شانس!تا بیدار شد به اولین چیزی که نگاه کرد صورت خونی من بود.
محسن: یا حسین.
_آروم بابا.
سریع بلند شد اومد سمتم.
محسن: باز خون دماغ شدی؟!
_نه رنگ زدم به صورتم تا تورو بترسونم.چه سوالا چرتی میپرسی!
_بالش کلا خونی شده.چه خبرته؟!
_نمیونم.فقط بقیه چیزی نفهمن.
_گیریم که من چیزی نگم ولی گندی که به بالش زدیو میخوای چیکار کنی؟
_حالا یواش بریم پایین صورتمو بشورم بعد یه کاریش میکنیم.
_من میگم بالشو بندازیم دور.
_چی؟!واقعا عجب فکری کردی.
_خب عقل کل میخوای چیکارش کنی؟طوری که تو گند زدی بهش هیچ جوره نمیشه درستش کرد.
_خیل خب.
رفت بالشو برداشت باهم یواش رفتیم بیرون.
محسن: ماشالا چقد خون داری!
_هیس!
یه نگاه انداختم. کسی توی حیاط نبود.رفتیم پایین.
محسن بالش از رو دیوار انداخت بیرون.جلوی خودمو گرفتم که بهش فحش ندم. حوصله سر کله زدن برا اینکارشو نداشتم. واقعا مخ نداره.یه راست رفتم دستشویی. محسن هم رفت تو.منم صورتمو شستم رفتم.
ساعت 7 بعدازظهر.
حوصلم بدجور سر رفته بود.فک کنم محسن هم همین حسوداره.خانوما هم داشتن سریال میدیدن.مزخرف ترین سریالی بود که دیدم.معلوم نیس کی شوهر کیه.اون شهر ننه اینه این شوهر ننه اونه.داشت حالم بهم میخورد.حسین و بابام هم رفتن بیرون.کلا بابام بیشتر با حسین جوره.زیاد با من حال نمیکنه.
محسن بلند شد گفت:
_پاشو.دو دقیقه دیگه اینجا بمونم دیوونه میشم!
با گفتن این حرفش انگار از جهنم بیرونم آوردن.ولی با اینکه خوشحال شدم ولی روی خودم نیووردم.
_کجا؟
_نمیدونم.فقط بریم.
_باش.
تا بلند شدیم نرگس مثل جغد کلشو چرخوند گفت:
_کجا؟
محسن: بیرون.
نرگس: بیرون؟
گفتم:
_میریم یه هوایی بخوریم اجازه میدی؟
نرگس: اره.
چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:
_خدایا صبرم بده!
رفتم سمت در که مامان گفت:
_زود بیایین خالت اینا میخوان بیان اینجا.
امیدوارم اون خاله ای که من فکر میکنم نباشه
_کدوم خاله؟
مامان: مریم.
همینو کم داشتیم.
_باش اوکی.
از خونه زدیم بیرون به یه طرف حرکت کردیم.قصدمون فقط دور شدن از اونجابود.هوا گرگ و میش بود.از خونه های کاهگلی میگذشتیم.
محسن: هوف پوسیدم تو خونه.
_منم. حالم داشت بهم میخورد.با اون سریال مزخرفشون.
زد زیر خنده و گفت:
_واقعا.
یه سیگار روشن کرد منم نور چراغ گوشیمو. رو یه سنگی بغـ*ـل یه خونه کاهگلی نشستیم.
محسن: میگم خالت میخواد بیاد میخوای چیکار کنی؟
_هیچی چیکار میخوام بکنم؟
_احتمالا لیلا هم میاد.
_بیاد.اون موضوع تموم شد رفت.
_خوبه.
تا یه مدتی ساکت بودیم.به آسمون زل زده بودم.تو فکرم داشتم غرق میشدم.
محسن: به چی فک میکنی؟
_هان؟
_میگم چرا مثل بز یه جا خیره شدی؟
_مگه بز به یه جا خیره میشه؟!من تاحالا ندیدم.
_منم ندیدم.حالا ولش کن.
_هیچی.دارم فکر میکنم که اون موقع چقد احمق بودم.
_واقعا خیلی احمق بودی.
_چی بگم.
_راستی من اخر داستانو نفهمیدم از چه قراره.چطوری شد اصلا؟
_ینی نمیدونی؟!
_نه.
_پس این زرت و پرتا چیه میگی؟!
_یه یه چیزایی میدونم.
_خب دوسال پیش من به لیلا گفتم دوسش دارمو احساسمو بهش گفتم. اونم همین حسو داشت.البته میگفت همین حسو دارم.
محسن دستشو گذاشت روی چونش به حرفام توجه کرد.
محسن: خب؟
_خب به جمالت. من نمیتونم خیلی احساسی توضیح بدم که اشکت در بیاد.خلاصه تا یه سال برا هم جون میدادیم الان وقتی یادم میاد میخوام بالا بیارم خلاصه...
 

soren4z4

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
9/2/19
41
735
241
شیراز
گوشیم زنگ خورد.
محسن: ای بابا!کیه؟
_فکر میکنی کیه؟شوهر ننمه دیگه.
_نرگس؟
_اره.
جواب دادم.
_بله؟
نرگس: کجایی؟
_بیرون.
_مگه نمیای؟
_ببین خواهر گلم. از من شیر میخوای؟
_خواستم بگم زود بیاین دارن میان.
_باش.
قطع کردم
_عجب!
محسن: خب ولش کن ادامشو بگو.
_کجا بودم؟ اها یادم اومد. منه خر فکر میکردم واقعا دوسم داره.ولی یه روز اومد بهم گفت دوست ندارمو یه نفر دیگرو دوست دارمو از این حرفا.بعد از اون دوبار دیدمش.ولی دیگه کلا فراموشش کردم رفت.
محسن: چه فیلم هندی حال بهم زنی بود.
_اره واقعا.
_عجب خری بودی!
_خیلی.
_خیلی گاو بودی.
_بسته دیگه. عه!
چند دقیقه دوتامون رفته بودیم تو فکر.
محسن: اوه اوه ساعت چنده؟!
_ساعت هشته بریم دیگه.
_اوکی راه بیا.
آروم آروم حرکت کردیم سمت خونه.اصلا دلم نمی خواست برم.گوشیم زنگ خورد.
محسن: کیه؟
_الو؟
نرگس: کجایین مگه نمیخوای بیاین؟
_داریم میایم.
_زود باش.
_خب.
قطع کردم.
محسن: اومدن؟
_نگفت.
_خوبه.
_چیش خوبه؟
_همینجوری.
بلاخره رسیدیم.دم در سه چهارتا ماشین بود.
_یا خدا!
_مطمئنی قرار بود فقط خاله بیاد؟
_احتمالا داییا اومدن با خاله نسرین اینا.
_اوه اوه اوه!این دایی رضا هروقت منو میبینه به من گیر میده.
_خوب کاری می کنه.
_ببند.
_حالا باید با تک تکشون روبوسیو حال و احوال پرسی کنی.
زنگ زدم.
_کیه؟
_باز کن.
درو باز کرد.رفتیم توی حیاط.
محسن: میگم این کی بود جواب داد؟
_علیرضا.
علیرضا پسر، دایی رضا هست.بیستو چهار پنج سالشه.خاله نسرین سه تا بچه داره. دوتا پسر یه دختر.محمد، بیست سالشه.مهرداد، بیست و پنج به بالا باید باشه.دخترش الناز هم چهارده پونزده سالشه.
خاله مریم هم سه تا دختر داره.لیلا بزرگ ترینشونه 18 سالشه.نازنین پونزده شونزده سالشه.ریحانه سیزده سالشه.
دایی فرهاد هم دوتا بچه داره حمید بیست و شش سالشه فاطمه بیست و چهار سالشه.
دایی امین هم یه بچه پنج شیش ساله داره.خانواده مادریمو بخوام بشمارم باید یه روز وقت بذارم.
_میگم محسن تو برو منم الان میام.
محسن: کجا؟
_با اجازت یه سر به دستشویی بزنم. کاری نداری؟
_نه سلام برسون.
خندیدو رفت تو. صورتمو آب زدم. با آستیتم صورتمو خشک کردم.با دست موهامو درست کردم که...
محسن: علی؟
_هان؟
_بیا.
_وایسا.چی میخوای؟
اومدم بیرون ولی کسیو ندیدم.
_محسن حال شوخیو ندارم بچه نشو.چی میخوای؟
هیچ صدایی نیومد.دو قدم به سمت باغ رفتم.
_بی خیال.
هیچ اتفاقی نیفتاد.یه صدای از باغ اومد.باغ تاریک تاریک بود.اتفاقات اخیرو یادم اومد و بیخیال کاراگاه بازی شدم.ترس برم داشته بود.پشت در وایسادم.یه بسم الله گفتم رفتم تو.
تو راهرو یه نگاه یواشکی به حال انداختم.یه نفس برا حال احوال پرسی گرفتم رفتم تو.
_سلام...
خلاصه بعد از 10 دقیقه احوال پرسیو رو بوسی رفتم پیش محسن نشستم.احمق یه جا نشسته بود که همه دید داشتن.همه به من زل زده بودن.
خاله نسرین: علی آقا کم پیدایی؟نزدیک یه ساله ندیدمت.
_چیکار کنیم درگیر درسو زندگی بودیم دیگه.
خاله مریم: تو این یه سال ماشالا بزرگ شدی.اصلا نشناختمت.
انگار داره با یه بچه پنج ساله حرف میزنه.با یه لبخند جوابشو دادم.تازه متوجه لیلا شدم.پیش مامانش نشسته بود.
شوهر خاله نسرین شروع کرد به خاطرات گفتن
آخ.به جونش دعا کردم.
علی رضا سمت راستم نشسته بودو محسن سمت چپم.داشتم به خاطرات شهرام (شوهر خالم)گوش میدادم.همه داشتن باهم صحبت میکردن.خانوما یه طرف غیبت میکردنو مردا هم یه طرف.دایی رضا در اومد گفت:
_خب لیلا خانم کی عقد میکنه؟
باشنیدن این جمله چشم همه رفت سمت لیلا.چه زود!.محسن هم نگاش افتاد رومن.یواش بهش گفتم:
_چته؟
محسن: هیچی میخواستم واکنشت چیه.
_تو میدونستی؟
_اره.
خاله مریم در جواب دایی گفت که هنوز زوده.
یه نگاه به لیلا انداختم گفتم:
_مبارک باشه.
لیلا: ممنون.
دایی فرهاد: توام وقتشه ها.
_نه بابا خدانکنه!
با این حرفم زدن زیر خنده.
خاله مریم:این حرفا چیه ایشالا یه دختر خوب گیرت بیاد.
_ممنون.
سرگیجه شدید گرفتم.برا اینکه برطرف بشه سرمو به دیوار پشتم تکیه دادم چشمامو بستم.
محسن: علی!
_هان؟
_باز که خون دماغ شدی!
جوری بلند گفت که همه نگاهشون افتاد رو من.
زیر لبی بهش گفتم:
_نمیتونی یواش تر صحبت کنی؟
دستم گرفتم زیر دماغم.لعنتی.هرکی یه سوال میپرسید دورم جمع شده بودن.سریع بلند شدمو گفتم
_ببخشید.
رفتم بیرون محسن هم باهام اومد بیرون.صورتو دماغمو شستم.تاخونش بند اومد.بدنم بی جون شده بود.روی تیشرتم دوتا قطره خون ریخته بود.رفتم توی حیاط یه نفس عمیق کشیدم.
محسن: بهتری؟
_آره.
_دیگه دارم کلافه میشم.رفتیم مرودشت یه راست میریم دکتر.
_باشه.یهو سرم گیج رفت.
_من موندم این همه خونو کجات میاری؟!
_هیس! حالا هیچی نگو.
همین موقع دایی رضا و علیرضا با لیلا اومدن بیرون.
دایی رضا: چت شد؟!
لیلا: بهتری؟
_خوبم فقط یه ذره سرم گیج رفت اینجوری شد.
محسن: کجا خوبی؟چند روزه هی خون دماغ میشه.به هیچکس هم نمیگه.
علیرضا:ینی چی؟!
لیلا: اینکارا چیه؟!
_حالا یکم بیایین اینورتر الان صداتونو میشنون فک میکنن چه خبره.
از دردور شدیم.
_گفتم که چیزی نیست با محسن که رفتیم مرودشت میریم دکتر.بخاطر اینکه کسی الکی نگران نشه به هیچکس نگفتم.
دایی: خیل خب حالا که همه فهمیدن. نباید اینجور چیزا رو قایم کنی و بی توجه باشی.
_باشه چشم.حالا برین منم الان میام.
رفتن تو.روی پله نشستم تا یکم هوا بخورم.دیدم محسن اومد بغـ*ـل دستم نشست ویه سیگار روشن کرد.
_راحت شدی؟
محسن: اره واقعا!
سیگارش که تموم شد گفتم:
_خیل خب بریم تو.اول نیم ساعت بازجویی بشم بعد لباسمو عوض کنم.
_نترس دایی همه چیو بهشون میگه سوال پیچت نمیکنن.
_خوب کاری میکنه.
با ترس و لرز رفتم تو.
مامان: بهتری؟
_آره خوبم.یه سرگیجه ساده بود.
_خوبه حالا برو لباستو عوض کن.بعد استراحت کن.
_باش.عروسی کیه؟
_فردا شب ساعت هفت میریم.
_اوکی.
رفتم لباسامو عوض کردم.اومدم بیرون.طبق معمول کنار محسن نشستم.داشت باعلیرضا کل کل می کرد.علیرضا همیشه فک میکنه همه چی سرش میشه ولی برعکس هیچی سرش نمیشه.بچه های خاله نسرین خودشونو میگیرن بالا کلاس میذارن ولی مهرداد بینشون خوب دراومده.خاله نسرین اینجوری نیست اونو از خاله مریم بیشتر دوست دارم.بچه های خاله مریم هم خوبن.بچه های دایی هام همینطور.
داشتم به حرفای محسن و علیرضا گوش میدادم .حوصلم سر رفت.
بلند شدم رفتم توی یکی از اتاقا.تکیه دادم به بالش و چشمامو بستم.صدای باز شدن در اومد.محسن پشتش علیرضا بعد لیلا،محمد،مهرداد،حمید،فاطمه همه اومدن نشستن.محسن بغـ*ـل دستم نشست.
_چیزی شده؟میخوای خفتم کنین؟
همه زدن زیر خنده
مهرداد: نه نمیخوایم خفتت کنیم.
لیلا: یه تصمیم گرفتیم که از تو بپرسیم میای یا نه.
_اوکی چی هست؟
محسن: میخوایم بریم شمال.
_کجا؟!
حمید: مجردی میخوایم بریم شمال.
_موافقم.ولی کجای شمال؟
محسن: حالا یه جاش میریم.
_اوکی هستم.کی میریم؟
محمد: شاید هفته دیگه.
_موافقم شدید.
محسن: داداش خودمی.
ساعت 10:35
روی تشک دراز کشیده بودم به سقف نگاه میکردم این چن روزه چقدر به سقف زل زدم!.محسن سمت راستم خواب بود.چشمام سنگین شده بود که صدای یه چیزی تو ذهنم پیچید.
_نفرین شدی.مراقب باش.قدرتت...
چشامو باز کردم.صداش آشنا بود ولی کی بود؟منظورش چی بود؟!
با کلافگی بلند شدم رفتم توی بالکن.دوتا آرنجمو تکیه دادم به نرده به سیاهی باغ نگاه میکردم شبا واقعا اینجا سرده.به صدای جیرجیرکا گوش میدادم.صداشون همه جارو گرفته بودن.انقدر که به تاریکی باغ نگاه کردم چشمام خسته شده بود.محو تاریکی شده بودم.
چشمام مالش دادمو به خودم اومدم.
با دیدن دوروبرم مو به تنم سیخ شد.سردرگم و گیج شدم.
من توی باغم!
داشتم دیوونه میشدم.دنبال جواب منطقی برای این موضوع میگشتم.
آره شاید تو خواب راه رفتم.ولی سابقه نداشته!
قبل از اینکه یه اتفاق دیگه بیفته تصمیم گرفتم برگردم.
میخواستم برم که صدای له شدن برگ شنیدم.با شنیدن صدا سریع عکس العمل نشون دادمو به سمت صدا که پشت سرم بود برگشتم.نور مهتاب یه ذره هوارو روشن کرده بود.ولی هیچ چیزی ندیدم.به نفس نفس افتاده بودم.دوباره همون صدا اومد ولی این دفعه رو بروم ولی هیچ چیزی نبود.با اینکه هوا سرد بود ولی عرق کرده بودم.
میخواست بدوم ولی چیزی که دیده بودم بدمو میخکوب کرده بود. یه مرد داشت میومد به طرفم.مرد که چه عرض کنم یه موجود قد بلند که شبیه انسانه ولی بدنش پراز مو و چشاش تقریبا داشت از حدقه بیرون میزد.اصلا دماغ نداشت!یه لبخند وحشتناک روی صورتش داشت همینجور ادامه میداد.
***محسن***
از بس خسته بودم سرپا خواب بودم.روز خیلی طولانی یود.رفتم تشکارو پهن کردم.علی رفت دراز کشید.منم ک تشکم بغـ*ـل دستش انداختم و دراز کشیدم ده دقیقه ای میشد که به سقف زل زده.این روزا بیچاره خیلی فکرش درگیره.علی برام مثل یه برادر کوچیکه که همیشه باید مواظبش باشم. خیلی دست و پا چلفتیه.باید تا اخر عمرم هواشو داشته باشم.
چشمام سنگین شد و خواب برد.
صدای باز و بسته شدن در شنیدم.حتما علی رفت دستشویی.
غرق خواب بودم که یهو صدای داد و بیداد شنیدم. سیخ نشستم.صدا از باغ میومد. صدای علی بود که کمک میخواست.باسرعت برق رفتم توی حیاط یه چوب روی زمین پیدا کردم دویدم سمت باغ بابای علی هم پشتم اومد.رسیدیم وسطای باغ.ترسم شدید تر شد و استرس کل وجودمو گرفت چون صدای علی قطع شد.صدای هیچی نمیومد.داشت اشکم درمیومد.هنوز صدای کمک خواستنش تو گوشمه.
احساسمو کنار زدمو منو عمو مصطفی شروع به گشتن کردیم.با دقت نگاه کردم.با دیدن بدن بیجون علی روی زمین نفسم بند اومد.
_یا حسین! عمو اینجاست.
دویدیم سمتش.سرو صورتش خون آلود بود.کی اینکارو کرده؟ دورو برمو نگاه کردم ولی هیچکس نبود.با ترس لرز نبضشو گرفتم.نبضش نمیزنه!
 
آخرین ویرایش: