در حال تایپ رمان ایهام | rahir کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Rahir

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله ارحمان الرحیم
#پارت نوزدهم
با فكرى مشغول به بيمارستان ميروم و اول از همه سرى به اتاق پرورش ميزنم كه او مضوع ماندن يا استعفايم را پيش ميكشد و من قاطعانه ميگويم كه ميخواهم بمانم و اين چند روز را هم برايم مرخصى رد كند !
بدون تعارف دلم تنگ شده بود براى اين روپوشى كه در تنم زار ميزد ، براى اين بوى نه چندان خوشايندِ استرس زا ، براى اين حجم از رنگ آبى وسفيد در يك مكان ، براى صحنه هايى كه هنوز عجيبند و تكرارى نميشوند ، براى اين آدم هايى كه هيچ كس نميداند به جرم زيادى فهميدن به اين زندان گرفتارند.
استرس گرفته ام ، درست مثل اولين روز كارى ، آن موقع مواجهه با بيمار ها برايم هيجان داشت حالا اما آشفتگى ام به اين خاطر است كه نميدانم غيبت و ناپديد شدن اخيرم را چگونه توجيه كنم ؛ منى كه به شادى قول داده بودم هميشه دركنارش بوده و مواظبش هستم ، منى كه با هوروش عهد خواهر برادرى بسته بودم بى آنكه همخون باشيم ، منى كه كبير را مطمئن كردم هیچ از او غافل نیستم و هميشه براى همزبانى كسى را دارد !
"چه كسى ميداند جرم عهد شكنى چيست در دنياى كسانى كه با تمام اعتمادشان پاى عهد نامه را امضا ميزنند؟"
-بلاخره برگشتى خانم خانما؟
صداى عسل افكارم را دور ميكند ، لبخندى ميزنم و به سمتش بر ميگردم
-بلاخره برگشتم ، قرار نبود براى هميشه برم!
لبخند متقابلى ميزند وشانه ام را ميفشارد
-خوش برگشتى. چيكار كردى با اين بنده خدا ها كه اينقدر بى قرارت بودند؟
باز برآشفته ميشوم
-خبرى ازشون دارى ؟وضعيتشون اين مدت خوب بوده؟
-ازشون خبر دارم؟ مثل اينكه اين چند وقته مسئوليتشون با من بوده ها، ميخواى خبر نداشته باشم؟
هوروش كه اصلا منو آدم حساب نميكرد و دم به دقيقه پاپيچ حاتم ميشد ببينه تو كجايى . از اون طرفم پرورش به همه گفته بود كسى حق نداره چيزى از مضوع به بيمارا بگه ! ديگه اينكه حاتم بدبخت به چه ترفندايى هوروش رو ميپيچوند بماند تا اينكه اعتصاب كرد و يه روز قرصش رو نخورد بلكه جواب بگيره ؛ خودت احتمالا ميدونى چه اتفاقى افتاد، هنوزم جاش روى صورت و يه قسمتايى از بدنش هست.
هينى ميكشم و اشك، چشم هايم را تر ميكند و من بودم كه ميگفتم كله ى هوروش بر عكس همسالانش باد ندارد؟
-شادى ؟اون چى؟
-نگو كه دلم براش خونه ، دختره بيچاره ! هى بيتابيتو ميكرد ؛ در اصل همين بيتابى هاى شادى هوروشو تحريك براى اون حماقت كرد، حالش بد ميشد و تو نبودى بغلش كنى بهش اطمينان بدى جيغ ميزد "خاله بيا نجاتم بده" ، "خاله من ميترسم قول دادى هميشه پيشم باشى"
قطره اشكم ميچكد و دست مشت شده ام را به پايم ميكوبم ، با تمام وجودم زمزمه ميكنم خاله قربون ترست بشه ، خدا خاله ى بى وفاتو لعنت كنه كه حواسش به وضعيت تو نبود.
-ليلا خوبى؟
-نه نميدونم ! كبير؟
-اگه بگم هر بار كه درو باز ميكردم ميديدم با اميد به در نگاه ميكنه و منو كه ميبينه نا اميد ميشه دروغ نگفتم!آخرشم طاقت نيورد و يه روز پرسيد"پس چرا ديگه خانم باطنى نمياند؟ " منم سرسرى گفتم در جريان نيستم آخه اون موقع يه سرى شايعاتى هم در مورد استعفا دادنت بود كه من حتى نميتونستم بگم يه مدت مرخصى گرفتى.
سرم را پايين مى اندازم ، آنها به من عادت كرده بودند و ...آه ... عادت..
" عادت ؟ جریان پیچیده ای دارد ، ملیون ها نفر هر روز دوست داشتن را زير سایه ی سنگین عادت مخفى ميكنند؛ جورى كه انگار نميدانند فقط به كسى ميشود عادت كرد كه دوستش داشت!"
به اتاق كبيرى ميروم كه ميدانم هيچ از آن ماجرا ها يادش نيست و احتمالا در این مدت خیلی ساده تر از شادی و هوروش با غیبت من کنار آمده‌.
دارد صبحانه اش را ميخورد و اين يعنى تازه بيدار شده
-خانم معرفت من چرا هر روز بايد به شما بگم اهل شير نيستم ؟ به جاش يه ليوان چايى ، نه اصلا چايى هم نه ، آب بذاريد.
لبخند ميزنم از بَرَمش ، بدش مى آيد از بوى شير و در عوض چايى خور قهاريست.
-ميترسى شير بخورى ، همه بهت بگند دهنت بو شير ميده ، بچه حسابت كنند؟
لقمه از دستش مى افتد و سرش را با ترديد بالا مى آورد، چند ثانيه خيره ميماند و بعد تلخ خندى ميزند
-آره ميترسم بچه حسابم كنند و پيش خودشون فكر كنند هروقت بخواند ميتونند برند ، و هميشه هم اجازه ى برگشتن دارند!
از تلخى اش لب ميگزم و حيف كه هيچوقت اين اجازه را به خودم نميدهم دليل اين غيبت را برايش شرح دهم.
-خب شايد بچه حسابت نميكنند و واقعا يه دليلاى موجهى داشته باشند.
لقمه اش را دوباره بر ميدارد و ميخورد
-دليل رو خواه نا خواه آدماى اطراف ميفهمند ، اسم كارى كه توش توضيح براى قانع كردن بقيست ، بهونست!
نميدانست كه آدم هاى اطراف ميدانستند و شرايط خودش و وجدان كارى آنها مانع از بازگوى آن روز منفور بوده.
-باشه !منم آدمى نيستم كه براى توجيه كسى بهونه بيارم .
سينى صبحانه را به آن طرف ميز هول ميدهد و بد خلق نق ميزند : نونش عين سنگ احمقا روز به روز ضعيف تر سرويس ميدند.
با تعجب به نون لواش نگاه ميكنم و هرطور كه حساب ميكنم نميدانم چطور امكان دارد لواش مثل سنگ باشد!
بلند تر ميگويد
-خب پس دليلى نداره الان اينجا بودنت تا اونجايى كه اين چند روز فهميدم مسئوليتم فعلا با خانم معرفته.
دلم فرو ميريزد از اين پس زده شدن غير مستقيم ، واى كه اگر شادى و هوروش هم اينگونه باشند من ديگر هيچ دليلى براى يك ثانيه ماندن در اينجا را ندارم.
"گفته بودم عادت كردن گاهى دو سويه است و بدون دليل ؟"
-كبير چرا يكبار حق رو به طرف مقابل نميدى ؟ يعنى يه درصد اين احتمالو نميدى اتفاقى افتاده و اجباراً...
حرفم را قطع ميكند و ميپرسد
-براى خانوادت اتفاقى افتاده؟
-نه اما...
-اما نداره ، تو ميدونستى كه ما ها از لحاظ روحى تا چه حد آسيب پذيريم و چقدر زود وابسته ميشيم . اصلاً من هيچى، حالِ اون دختر، پسرُ ميدونى ؟ میفهمی چقدر از غيبت يهويى تنها پناهشون ضربه خوردند؟ حتى روحتم خبر نداره كه اون پسر احمق چيكار كرد كه فقط بفهمه تو كجايى!
براى اولين بار دلم ميخواهد سرش فرياد بزنم ، اينقدر جمله رديف نكن پشت سر هم و در سرم بكوب وقتى خودت نميدانى تمامش تقصير خود توست ، وقتى نميدانى امروز با چند لايه كرم زخم لبم را پوشاندم و چقدر دارم از توانم مايه ميگذارم تا به قول نويد، مثل سكته اى ها حرف نزنم ! حتى نميتوانستم يك تلفن خشك و خالى بزنم تا شما از صداى عجيب و غير عاديم ، دلواپس نشويد حالا تو...
تمام حرصم در " لعنت " اى كه ميگويم جمع شده ، مخاطب هم ندارد نه لعنت به او ، نه لعنت به من بلكه لعنت به وضعيتى كه در آن گير كرده ايم ؛ لعنت به این زمان و لعنت به این مکان !
از اتاقش خارج ميشوم.
سرم را پايين مى اندازم و قدم هايم را سنگين بر ميدارم گويى كه وزنه هايى ده ها كيلويى را حمل ميكنم ، صادقانه بگویم هیچ انتظار اینچنین واکنشی نداشتم .
-يعنى اينقدر رو دارى! ايول بابا ... چرا دو باره برگشتى؟
-هوروش!
-عه پس اسمامون هنوز خاطرته ؟! احياناً اون شادى بخت برگشته رو كه همه دنياش شده بود خاله لیلاش رو هم يادته؟
- تو چيزى نميدونى
-چرا اتفاقا ميدونم! يعنى تازه فهميدم ، كبير روشنم كرد كه آدم قيد كسايى رو ميزنه كه براش ارزشى ندارند.
نفسم را عصبى بيرون ميدهم ، مثل اينكه كبير آتش بقيه را هم روشن كرده بود ، بدجور.
از ته دل نيست اما زير لب ميگويم "خدا لعنتت كنه كبير"
هوروش تلخترين نيشخندش را نثارم ميكند و با طعنه اى رد ميشود ، خودم را به ديوار ميرسانم و دست لرزانم را بندش ميكنم به خدا كه اين حق من نبود ! حق من ناجوانمردى كبير، بى معرفتى و ساده باورى هوروش برادر شده ، نبود!
جرئتش را ندارم ، نه منِ ضعیف جرئت روبه رو شدن با شادى را ندارم كاش نمى آمدم، كاش...
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیستم
اشك هايم سركشى ميكنند و هى بى اجازه از قلمرويى كه برايشان تائين كرده ام بيرون ميريزند.
يعنى اين دخترك نحيف شده ى پوست استخوان ، همان شادى لپ قرمزى من است كه چشم هايش در هر ثانيه برق ميزد؟
دخترى كه تا مرا ديد انگار نه انگار كه من بى وفا تمام اين مدت سراغش را نگرفته بودم ، سفت در آغوشم گرفت و من ميدانستم محكمتر كردن هر چند دقيقه ى دستانش دور بدنم ، از ترس دوباره رفتنم است
-خاله ليلا تو هم منو دوست ندارى نه؟ من بچم اما ميدونم دوست داشتنى نيستم ، واسه همينه كه خاله بهنوش وقتى منو ميبينه اخم ميكنه ، واسه همينه يهو شما ميريو ديگه پيدات نميشه ، واسه همينه كه پرستارا هر وقت منو ميبينن به همديگه ميگن " آخه ى اين بيچاره رو ولش كردند اينجا ... تو اين ديوونه خونه" ميدونى آخه خاله ؟ اونا هم دلشون برام ميسوزه كه كسى نيست دوستم داشته باشه...
#آخ كه چه سخته
هيشكى نباشه.
كه دوست داشته باشه.
با دست هاى كوچكش محكم اشكهايش را پاك ميكند آنقدر كه صورت سفيدش ،متورم و قرمز ميشود.
اينبار دستانش را جلو مى آورد و به نرمى اشك هاى مرا پاك ميكند
-خاله خدا هم دوستم نداره مگه نه ؟ برا همين مامان بابام رو از گرفت ؟ چون ميخواست من تو اين دنيا هى سختى بكشم و هيشكى هم نباشه كه دوستم داشته باشه ؟ آره تقصير منه اونا مردند، چون خدا از من بدش مياد ...
انگشت شصتم را روى لبش ميگذارم تا ادامه ندهد ، ميخواهم چيزى بگويم اما هق هق اجازه نميدهد ، آنقدر حرف هاى كودكانه اش سوز دارد كه انگار آب جوش روى قلبم ريخته اند و من به فجيع ترين حالت ممكن سوختن قلبم را حس ميكنم بى آنكه كسى بتواند ببيند.
مو هاى خرگوشى بسته شده اش را ناز ميكنم و به زحمت آب گلويم را قورت ميدهم با صداى وحشتناك خشدارى ميگويم:
-ميدونى آدم وقتى يكيو دوست داشته باشه طاقت يه لحظه دوريشم نداره ، مثل اين مدت كه من تو رو نميتونستم ببينم و هى غصه ميخوردم . خدا هم وقتى يكيو خيلى خيلى دوستش داشته باشه طاقت نداره اون همينطور ازش دور بمونه و توى اين دنيا سختى بكشنه پس اون رو ميبره يه جاى خيلى خيلى خوب كه بهشون خيلى خوش بگذره و نزديك نزديك خودش باشه ! ميفهمى چى ميگم شاديه خاله ؟ خدا تو رو دوست داره خيلى هم زياد اما ميخواد ببينه تو چقدر دوستش دارى براى همين يه سرى آدماى نزديكتو ميبره جاهاى قشنگ و خودش هواى تو رو داره تا ببينه تو ميتونى اينو درك كنى و عاشقش بمونی؟
تخس و اخمو سر بالا مى اندازد و نوچى ميكند
-نه من اصلا نميخوام دوستم داشته باشه ! كاش خدا مامان ، بابا رو هم دوست نداشت ... و اصلا اصلا اصلا هم از تو خوشش نياد كه هيچوقت نخواد برى پيشش !
نصيحتش نميكنم چه انتظاريست از يك بچه كه حتى درك كاملا درستى هم از آفريدگارش ندارد ، يك چيز هايى را بايد خود در جريانش قرار بگيرد و بفهمد ، نصيحت بيشتر من باعث گاردگيريه هرچه محكمتر او ميشود
لبخندى ميزنم و گونه اش را ميكشم
-اى شيطون خانوم ! تو رو نميدونم اما من دوست دارم ، خدا خيلى خيلى خيلى زياد دوستم داشته باشه، چون من كه خودم عاشقشم تو هم اگه بتونى بشناسيش عاشقش ميشى.
با چشم هاى ترسيده نگاهم ميكند و فكر ميكند كه خدا همين حالا من را از او ميگيرد تا پيش خودش ببرد
با اطمينان چشم هايم را برايش باز و بسته ميكنم
-نترس شادى خانم ! قرار نيست من برم پيش خدا ، اون چون تورو خيلى دوست داره بهم گفته فعلا بايد پيش شادى ما ، بمونى تا تنها نباشه
-واقعا ؟
-واقعا
در ناگهانى باز ميشود و هوروش كتاب به دست وارد ميشود
-ليلا
حيرت زده نگاهش ميكنم كه ابرويى بالا مى اندازد و ميگويد
-اين چند وقته اندازه يه كوه سوال جمع كردم كه تا اومدى بريزم سرت ؛ راه درويى هم نيست ، ميخواستى يهو غيب نشى كه اينا همه رو هم تلنبار نشه!
نگاهم رنگ شادى ميگيرد وتعجب ، اصلا تا باشد از اين زحمت ها كه رحمت است .
خم ميشود در گوشم ميگويد
-وقتى شادى با اين سنش اينقدر بزرگوارانه ميبخشه از خودم خجالت ميكشم ، اما ليلا هيچوقت هيچوقت اين كار رو تكرار نكن اگه مجبور هم شدى برى اينقدر بى خبر نرو ، باشه؟
سرم را با اطمينان برايش تكان ميدهم
دنياى عجيبيست آدم ها هرچه بزرگتر ميشوند ، قلب هايشان هم سنگى تر ميشود ، بخشش برايشان بى معنا و گذشت هيچ جاى لغت نامه يشان پيدا نميشود ‌.
شادى اصلا انگار وجود داشت براى بخشيدن ، هوروش با كمى مكث ، اما بخشيد ، ولى كبير انگار...
گوشى ام را به دست شادى دادم تا سرش گرم شود و خودمان با هوروش نشستيم و آنقدر در سر و كله ى مسئله ها زديم كه دست آخر مغز هر دويمان داغ كرد و بعد از حدود سه ساعت رهايشان كرديم.
شادى بر عكس ما اصلا از اين چند ساعت كار بى وقفه با گوشيم خسته به نظر نميرسيد اما به خاطره زنگ زدن و هماهنگ كردن با نويد مجبور شدم گوشى را با هزار كلك و قول از او بگيرم.
هوروش را به بهانه ى اينكه بايد قرص هايش را دهم از اتاق بيرون كشيدم
-چيزى شده؟قرص نبايد الان بخورم!
_ نه بابا میدونم! جلو شادى اونجورى گفتم .
-دارى نگرانم ميكنى ليلا .
-بذار حرفمو بزنم ، نگرانى نميخواد ! يادته ميخواستيم برا شادى تولد بگيريم؟
با چشم هاى غمگين نگاهم ميكند و سر تكان ميدهد
-ببين ميدونم دير شده اما من و نويد برنامه ريزى كرديم كه امروز اين كارو كنيم ، هستى كه؟
-اما...
-هستى؟
-كار براى خوشحال كردن شادى باشه و نه بيارم؟ معلومه كه هستم!طبق نقشه ى قبل؟
-طبق نقشه ى قبل!
#
شادى گنگ و هيجان زده به ما نگاه ميكند ، مايى كه ناگهان با شعر تولدت مبارك و كيك قلبى نسبتا كوچكى وارد اتاقش شديم
لبخندى به چشمهاى گرد شده اش ميزنم
-درسته با تاخير ، اما گرفتيمش.
چشمش تر ميشود و زود سرى تكان ميدهد سپس از تختش بلند ميشود و به سمتم ميدود و دستش را دورم حلقه ميكند
-خاله عاشقتم یه دنیا.
خم ميشوم و بـ..وسـ..ـه اى روى موهايش ميزنم
-من ده تا دنيا عاشقتم اما فكر مى كنم بايد از هوروش تشكر كنى ، به هر حال پيشنهاد اون بود.
با چشمانى براق به هوروش نگاه ميكند و از ته دل ميگويد:تو بهترين مرد دنيايى‌.
نويد ابرو بالا مى اندازد
-دستت درد نكنه شادى خانوم !ما هم كه اينجا هويجيم حداقل جلو من بهش نگو بهترين مرد دنيا!
مثلا به طنز ميگويد، اتفاقا شادى هم ميخندد و هوروش نيشخند ميزند اما من؟
مگر ميتوانم به طنز جمله اش بخندم، آن هم وقتى خروار خروار غم توى چشم هايش ريخته شده؟ وقتى هى انگشت شصتش را ميمالد ؟ به خيالش من نميدانم اين عادتش براى وقت هاييست كه از شدت ناراحتى دوست دارد زار بزند؟
شادى، شيرين زبان جواب ميدهد
-خب من كه نگفتم بهترين عموى دنيا!
شمع را با ذوقى انكار ناپذير فوت ميكند و بعد هى زير زيركى به كادوهاى چيده شده روى ميزش نگاه ميكند.
تصميم ميگيريم به خاطر دل شادى اول كادو ها را باز كنيم
من و نويد برايش يك لباس پرنسسى خاكسترى و يك مينى گيتار صورتى گرفتيم و از طرف نويد هم برايش يك ست بدل با سنگ هاى رنگ رنگى تهيه كرديم.
فقط خدا ميداند چقدر كادو ها ذوق زده اش كرد و هى مدام تشكر ميكرد
پيرهن خاكسترى اش را تنش كردم و بعدنگاهى به خودمان كه همگى خاكسترى پوش بوديم كردم درست مثل يك خانواده!
اصلا براى همين بود كه صبح خودم اجازه ى لباس عوض كردن هر سه تايشان را از پرورش گرفتم ، هرچند كه كبير...
با صداى تقه ى در ، من زودتر از همه براى بازكردنش داوطلب میشوم.
دستگيره را که پايين مى كشم با كبير مواجه ميشوم
كلافه است و هول زدگى از سر و كولش ميبارد.
-چيزه ...من فقط اومدم اينو بدم ، قبلا براش خريده بودم!
جعبه ى قرمز كادو پيچ شده ى دستش را نشان ميدهد
باور كنيد سخت است خنده ام را كنترل كنم آن هم وقتى دروغ به اين ضايعگى ميگويد!
ابروهايم را چند بار بالا و پايين ميدهم و نگاه مثلا كنكاش گرى به سرتاپايش ميكنم
-آهان ! براى همينم هست كه لباس بيمارستانو در اوردى و طبق تم ما خاكسترى پوشيدى.برانكه فقط بياى دم در كادوتو تحويل بدى، نه!؟
دستى به گردنش ميكشد و در چشمانم زل ميزند
-حالا كه مچمو گرفتى ،برو اونور بيام تو فقط به خاطر اون بچه.
سرم را تكان ميدهم و از جلوى در كنار ميروم
شادى تا او را ميبيند با خوشحالى عمو خطابش ميكند و اظهار دلتنگى ميكند و من گيجم كه كبير بدقلق كِى عموى عزيز شادى شده است؟ نويد از ديدنش اخم در هم ميكند و هوروش با لبخند به سمتش ميرود تا با او دست دهد
كبير محكم دست هوروش را ميفشارد و حال و احوال ميكند ، به نويد سلام آرامى ميدهد كه جواب متقابلى دريافت نميكند و البته او هم منتظر جواب نميماند و به طرف شادى ميرود و پيشانى اش را ميبوسد .
-خب پرنسس ، اين هم تحفه ى ناقابل ما به شما!
شادى با ذوق ميخندد و گونه ى كبير را ميبوسد
تا به حال انواع حالت هاى صداى كبير را شنيده بودم ، سرد ، شوخ ، جدى ، عصبى ...اما حالا اين لحن پدرانه ، به كل شكه ام ميكند!
شادى تند تند كاغذ كادو را پاره ميكند ، از حجمش حدس ميزنم كتاب باشد و پیش خود فکر میکنم کتاب به چه کار یک بچه ی نه ساله می آید؟
-آخ جون عمو تبلت! عاشقتم!
حدسم اشتباه بکو ولی اينكه تبلت چند مليونى را تحفه ى ناقابل به حساب مى آورد يعنى احتمالا حتى معنى اين دو كلمه را هم نميداند و عاميانه وار يك چيزى گفته !
با لحن كوچه بازارى جواب ميدهد
-ماچاكر شمام هستيم خانم خانما !
جلوى خنده ام را ميگيرم و با تشر ميگويم
-اولا كه براى چشمات خيلى خيلى بده ، دوما فكر نكنم آقاى پرورش اجازه ى استفاده ازش رو بهت بده.
كبير با خونسردى تمام ، بدون نيم نگاهى به من ، شادى را مخاطبش قرار ميدهد
-اگه شادى خانوم قول بده كه زياد باهاش بازى نكنه ، در عوض خاله ليلا هم قول داده اجازش رو بگيره!
چشم هايم گشاد ميشود ! آنوقت من كى همچين قولى داده بودم كه خودم يادم نبود!؟
نويد حرصى مرا به گوشه اى ميكشد و ميگويد جايى كار دارد و بايد برود .
خدايا من با اين بچه ى اشتباهاً مرد شده چه بايد كنم؟
میدانم حسودی اش شده به ذوقی که شادی در مقابل کادوی کبیر نشان داد ، از دست این مرد که هميشه دوست دارد مركز توجه و علاقه ى ديگران باشد درحدى كه گاهى حس ميكنم نويد مرض حسادت دارد !
خداحافظيه سرد و سرسريى با بقيه ميكند و بيرون ميزند.
صحبت هاى كبير و شادى هم ته ميكشد و سكوت برقرار ميشود ، در اين بين نميدانم جو فقط براى من سنگين شده است يا بقيه هم حس ميكنند اين سنگينى غير قابل انكار را !
نهايتاً كبير براى دهمين بار روى موهاى شادى را ميبوسد و آهنگ رفتن ميكند ، در بين راه هم انگار كه من غلام حلقه به گوشش باشم ميگويد كه سريع اين بند و بساط را جمع كنم و به اتاقش بروم، بايد حرف بزنيم!
دلم ميخواهد بگويم "من حرفى ندارم با آدمه نمك خورده و نمكدان شكسته كه حرمت چند ماه را به خاطر چند روز ميشكند و ميشود كاسه ى داغ تر از آش و دايه ى مهربان تر از مادر!" اما حيف، حيف كه از اَزل روى ذاتِ من، مُهرِ آبرو دارى زده بودند و من باز هم ناچار لب دوختم و سر تكان دادم.
با دلخورى وارد اتاقش ميشوم
-تصميمت چيه حالا؟
-راجبه؟
-ميخواى بيمار ديگه بگيرى؟
ابرو بالا مى اندازم ،مگر خودش همين را نميخواست؟حالا راجب تصميمم ميپرسد؟او كه خودش براى خودش دوخت و بريد و اتفاقا تن من هم كرد و گفت پرستار جديد دارد و نياز به برگشت من نيست.
-شايد ... نميفهمم ربط جوابِ اين سوال به تو چيه؟
-خواستم بگم لازم نيست، اين يارو جديده ...
با تمسخر و كشيده ميگويد"خانم معرفت"
-زيادى گيجه ، عصبيم ميكنه ، هر حرف رو هزار بار كه سهله صد هزار بار بايد براش تكرار كنى كه تفهيمش بشه.
در دلم پوزخند ميزنم كاملا زير پوستى دارد زمينه سازى ميكند كه بگويد سرپست قبليم برگردم ، احتمالا حتى حدس هم نميتواند بزند كه نويد سفارش أكيد كرده به هيچ عنوان زير بار مسئوليت اين به قولش "وحشى" ، نروم!
كاملا جدى ميگويم :
-به آقاى حاتم ميسپارم كه هر چه زودتر پرستار مسئولت رو عوض كنند ، فعلا بيمار هام منتظرمند و وجدان كاريم اجازه نميده بيشتر از اين از تايمشون بزنم !
و بيرون ميزنم! به همين راحتى!
نمیشود که هی لال بمانم و بگذارم بعد از آن قضاوت ها اینطور امر ونهی کند ! حتی اگر هی دلم بخواهد مثل همیشه برگردم و بگویم "هی آقا پسر ،برای بار هزارم ! چرا موهای بینواتو اینجور محکم دار میزنی؟ دوست داری فردا پس فردا کچل شی؟"
#
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست و یکم

_نوید وایسا دو ثانیه شرکت لنگ نمیمونه!
_نمیشه لیلا امروز برای شرکت خیلی روز بزرگیه ،قراره بزرگترین قرارداد امسالو ببندیم باید قبلش اونجا باشم بچه ها رو یه نظمی بدم.
_امروز روز بزرگیه و بدبختی و غم داره تو چشمات میرقصه؟ نوید تو عاشق کارت بودی! حرف کار که میشد چشمات برق میزد و لحنت هزار برابر شادتر، حالا این قیافه ی کلافه برای بزرگترین روز کارو چی جوری باید برای خودم توجیه کنم؟ بعد این همه سال نمیدونی شناختن ناراحتی تو چشات از آب خوردن برام راحت تره؟
لبهایش تکان میخورد انگار که میخواهند بی صوت و بی اجازه ی صاحبشان خبر مهمی را به من لو دهند و چه حیف که من هیچوقت کلام بی صوت نمیفهمیدم.
می آید نزدیک و پیشانی ام را میبوسد و میرود ، چه خیال باطلی بود حرف کشیدن از نویدی که خیال حرف نداشت.
به بهرام زنگ میزنم و میگویم به دنبام بیاید که هیچ حوصله ی رانندگی ام نیست.
مثل همیشه به محض نشستن در ماشینش ، اولین چیزی که توجهم را جلب میکند دستکش های پارچه ای است که موقع رانندگی دست میکند تا مبادا دستش به میکروب های روی فرمان آلوده شود!
_سلام
جواب نمیدهد و فکر میکنم نشنیده
_سلام!
_..
_بهرام جان جواب سلام واجبه در جریانی که ؟ چته قیافه گرفتی؟
_پر توقعیه اگه بگم جواب سلام ندادم به خاطر پدر مریضی که بیشتر از ده روزه سرش نزدی و وضعش کنترل نشده و من بی سوادم فکر میکنم داره بدتر میشه؟ یا مامان که تمام این روزا جواب تلفونشو یا ندادی و اگه ام دادی سریع پیچوندیش که یه وقت ازت نخواد بیای اونجا؟ هوم پرتوقعیه؟
راست میگفت نرفته بودم با دانستن اینکه وضعیت پدر باید هر روز کنترل شود ، راست میگفت پیچیده بودمشان با اینکه میدانستم خانواده ی چهار نفره ام چقدر محتاج دوزار سواد من و آن مدرک قاب شده به دیوارند هر چند که پزشکی نباشد و فقط کمی از اوضاع سر در بیاورم.
_فرق کردی لیلا ،فرق کردی ! ماهای اول از ۲۴ ساعت ، ۲۶ ساعتشو اونجا بودی ، عشق میکردی وقتی منو، مامان بابا رو میدیدی اما حالا هر چی نگاهت میکنم میبینم چقدر شبیه اونا شدی حقم داریا این همه سال سال زمان کمیم نیست انگار دیگه کلاست به ما ها نمیخوره.
_بس کن بهرام ، محض رضای خدا خجالت بکش! این طوری شناختی منو ؟ چرا یه بار از وقتی سوار ماشین لعنتیت شدم نپرسیدی" چرا نیومدی؟" به جاش همینطوری داری حدسیات خودتو میبری و میدوزی و تن من میکنی ؟ میومدم اونجا با اون ریختو قیافه که بابا یه باره سکته کنه و مامان بدتر از بابا ؟ چی بگم اینکه ده روز طاقت قیافه سکته ایمو خودمم نداشتم و رو آینه ها خونم پارچه انداختم؟ بگم الانم سه تا کرم زدم کبودی صورتمو بپوشونم یا اینکه تلفن جواب ندادم چون نمیتونستم پشت هم یه جمله رو بی مکث بگمو درد فکم امونمو نبره؟
بهرام سریع کنار میزند و پی در پی دست در مویش میکند
_وای وای الان چرا میگی ؟ به خداوندی خدا بفهمم کار اون نوید..‌
_چرت نگو اخه اون اصلا از این عرضه ها داره ؟ مظلوم تر پیدا نکردی؟
_پس چی؟
_فرض کن بخشی از شغلمه
روی فرمون پراید فک حسنی اش میکوبد و میگوید:
_این شغله پیدا کردی ؟ چقدر منو نوید توی گوشت خوندیم به درد بخور تونیست اما چی ؟خانوم مرغش یه پا داشت...

پدر با تمام دردش حرف میزند و از دلتنگی اش برای دختر بچه ی سی و چند ساله اش میگوید و من نگران وضع وخیم تر شده اش ، به این فکر میکنم مردی با جنب و جوش او چطور توانسته ۲ هفته خانه نشینی را تحمل کند؟
دست مادر را میکشم و به آشپز خانه میبرم
_باید عمل شه ، نهایت نهایتش تا ۲ ماه دیگه ، فردا حتما میرم وضعیت رو به دکترش هم میگم نظر اونم شرطه گرچه فکر کنم نظر اونم همین باشه .
مادر با شرمندگی چشم میبندد و قطره ی اشکش میچکد
_ خب ..خب.. پولش..
_مامان من! خوشگل من! یعنی من حق ندارم برای خوب شدن بابام یه پاپاسی هم خرج کنم؟
_ چی بگم مادر ؟ نمیخوایم تو هم جلو شوهرت شرمنده شی، اون بنده خدا وظیفه ای نداره.
_نویدو نمیشناسید؟ اگه بفهمه یه ثانیه هم نمیذاره بابا تو این وضع بمونه ! از خداشه اگه بتونه کمکی کنه.
مادر احساساتی ام جلوی خودش را نمیگیرد و محکم در آغوشم میگیرد ، شاید خانه ی نقلی ما اندازه ی یکی از اتاق های قصر کیهان ها هم نباشد اما مطمئنم در امپراطوری آنها هیچوقت هیچ مادری اینطور احساس خرج فرزندش نمیکند.
#
_لیلی!
چایم را همچنان با خونسردی سر میکشم انگار نه انگار که همین چند ثانیه پیش در را یوزپلنگوار باز کرده و در چارچوب در خیره و مبهوت مرا مینگرد .
میخواهد قدمی جلو بباید که با جدیت اخطار میدهم
_روی در رو بخون
گیج به جمله ی " ورود افراد متفرقه ممنوع" نگاه میکند و بعد انگار که با بی اهمیت ترین اخطار زندگی اش روبرو باشد ، وار میشود.
_چرا بهم نگفتی؟
_راجبه؟
_جدا من بلایی سرت آوردم؟ لیلی آسیب جدی که ندیدی؟ دیدی من بی لیاقت خودم اون بلا رو سرت آوردم و بعد اونقدر عوضی بازی در اوردم و حرف نزدی؟
در سکوت به آشفتگی اش نگاه میکنم و او ادامه میدهد
_چرا نزدی تو گوشم لیلی و قضیه رو بهم بگی؟ هان چرا؟
_دلم نخواست.. شاید چون حتی لیاقت اونم نداشتی!
کش موها یش را تا حد امکان صفت میکند و دم اسبی اش را از پشت میکشد
_من فقط
جمله اش را نیمه رها میکند و به سمتم می آید
با کنکاش و وسواس بین اعضای صورتم چشم میچرخاند و مطمئنم با این دقت متوجه آن کبودی ها، هر چند کمرنگ و روبه بهبود شده.
با بی رحمی مشتی حواله ی پیشانی اش میکند و سر زیر می اندازد
_ لیلی ببخش ، تو کل عمرم فقط میخواستم برعکس اون "لجن حرومی" به هیشکی هیچ آسیبی وارد نکنم اما این بیماری لعنتی انگار تمام توانشو به کار گرفته منو از این خواهش روحم دور کنه.
کاش میشد بپرسم آن " لجن حرومی" که صدایت لرزید وقتی یادش کردی ،کیست؟ اما صادقانه بگویم آنقدر شجاع نبودم که عواقب احتمالی بعد از یاداوری شخص موردنظر را به جان بخرم.
_میدونی کبیر ؟نمیدونم از کجا بو کشیدی و قضیه رو فهمیدی اما من تو را از مشت و لگدایی که زدی و تو کل این روزا فقط تیر کشیدن، قضاوت نکردم؛ چون عین روز برام روشن بود که این کبیر نوایی نیست که به باد کتک گرفتت ، بیماری موزی تو سر و روحش این بلا رو سرت آورد ، من تو را از روی حرفایی که با بی انصافی تمام دادی به خورد کسایی که میدونستی چقدر برام عزیز شدند ،قضاوت کردم و دلم ازت سنگین شد، شاید یه جورایی انتظارش رو نداشتم ، شیوت شیوه ی یه فرد بالغ نبود بیشتر به بچه ای میخورد که چون با دوستش بد شده میخواد بقیه هم اونو کنار بزارند!
سری از روی تاسف تکان میدهم و از کنارش میگذرم اما در یک قدمی چارچوب صدایش مرا از قدم بعدی باز میدارد
_گفتی کسایی که میدونستم چقدر برات عزیز شدن؟ پس من چی لیلی ؟ من مثل شادی و هوروش اونقدر عزیز نشدم که حالا نتونی بگذری؟نه؟
_ تجربشو داشتی کبیر ؟ بعضیا رو دوست داری همیشه برات عزیز بمونن ، بعد خودتو مجبور میکنی بگذری ازشون تا این عزیز بودن دست نخورده بمونه، تا خاطر خوباشون با موندن سیاه و داغون نشه.
قدم تند میکنم و دیگر برای جواب محلتش نمیدهم.
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست و دوم
_نوید آروم برون ... چرا اینطور میکنی؟
_ باشه حواسم نبود .
سرعتش را کم میکند اما اضطراب صورتش را نه!
_خوبی عزیزم؟ مهمونی امشب اینقدر عصبیت کرده؟
_فقط سرم درد میکنه ، عصبی نیستم.
اهی میکشم چه میشود کرد که این روز ها حرف هایش بوی دروغ و پنهان کاری میدهد .
وارد حیاط طویل امپراطوری کیهان ها میشویم و چند دقیقه بعد برای اولین بار در تمام مدت ازدواجمان میبینم "بابا رضا" پیش پیش به استقبالمان می آید و البته که تنها نیست و همراه زنیست به نظر همسن و سال من ، که شیک پوشی اش قادر به پنهان کردن آن چند کیلو اضافه وزن نیست!
و باز هم البته که" بابا رضا" مثل همیشه مرا نادیده میگیرد و یکراست به سمت نوید میرود .
_بفرما الهام جان نویدم اومد ، عادتشه همه رو منتظر خودش بذاره تا بیشتر حریص شند برای دیدنش!
پوزخند بلند نوید رشته کلام را پاره میکند و متقابلا اخم وحشتناکی از سوی پدرش نصیبش میشود.
الهام آنچنان نگاه خریدانه ای به نوید میکند که من بی اختیار دست نوید را به عقب میکشم تا لاقل به طرز ابلهانه ای کمی از او را در پشتم مخفی کنم.
_بله هرچی باشه من بهتر از همه این عادتو میشناسم ، مگه چیزیه که بشه فراموش کرد.
اخم های نوید در هم میرود و با نفرت نگاهش میکند در عوض اما انگار پدرش راضی از جواب الهام خنده ای سرمست سر میدهد.
بابا رضا همه را به داخل هدایت میکند و خودش پیشگام میشود و انگار این وسط من بودم که اصلا نیاز به معارفه نداشتم و جالب اینکه الهام اصلا کنجکاو نبود!
متوجه میشوم که ناهید نیست و جای تعجب دارد که ناهید مهربان مادرش را در مهمانی به این عظمت تنها بگذارد!
این به کنار امشب همه چیز عجیب است !
مثل همینکه یکبار ناخواسته شنیدم نوید به پدرش میگفت :"این ماجرا رو دوباره باز نکن ، اون فقط یه رابـ ـطه ی مسموم بود که چند سال پیش پروندش بسته شد " یا اینکه کتایونِ آبرو دوست چند بار جلوی همه از دست بابا رضا از کوره در رفت و مشخص بود که امشب اصلا با هم جور نیستند، مثل اینکه هرموقع به قصد کمک سمت کتایون میروم ، ماهرانه مرا میپیچاند و به شدت از نگاه به چشمانم فراری است و مثل اینکه ، " نوید" شوهر من به جای اینکه حالا در کنار من نشسته باشد ، کنار الهام نشسته هر چند به اجبار و تهدید بابا رضا هرچند با اخم عمیق و دست های مشت کرده هر چند سکوت کرده در برابر پرحرفی ها و نگاه مشتاق الهام !
دست آخر طاقت نمی آورد و بلند میشود با قدم های بلند به سمتم می آید و منی که از ابتدای مهمانی زنگ خطر های زنانه ام به صدا افتاده ، به هیچ وجه قصد کم محلی به او را ندارم.
#
دستش روی فرمان است و نگاهش روی من!
بی مقدمه میگوید :
_ ساکت نباش لیلا ! حرف بزن تا آرومم کنی.
_مگه نا آرومی الان آقا پسر؟
چیزی نمیگوید و حواسش را به جلو میدهد.

_نوید ! یه چیزی میخوام بپرسم فقط قبلش بگم که اصلا نمیخوام ادای این زن شکاکا که هر دقیقه یقه شوهرشونو میگیرند رو در بیارم، خب؟
سرتکان میدهد
_این الهام کی بود که از قبل میشناسیش ؟ اخه بابا رضا به ناهیدم خیلی کم میگه دخترم اما امشب الهام جون و دخترم از دهنش نمی افتاد!
_آشنای دور.
همین فقط یک آشنای دور؟ آشنای دور بود که پدرش مجبورش کرد از اول تا آخر کنارش بشیند تا خدای نکرده حوصله ی خانم سر نرود؟
_چرا بابات اینقدر حلوا حلواش میکرد؟
_نمیدونم
خودش میگوید حرف بزن حالا با جواب های یک کلمه ای انگار میخواهد حرف را تمام کند!
_ چند سالشه؟
_۲۹
با چشم های گرد شده نگاهش میکنم و جان میکنم سرش خراب نشوم که هی آقای شوهر تو سن دقیق یک آشنای دور را دقیقاً از کجا میدانی ؟
یک لحظه بر میگردد و چشمان گرد مرا که میبیند خودش هم چشم درشت میکند و هول زده میگوید:
_حدس میزنم یعنی فقط . همین حدودا بهش میخورد دیگه نه؟
حدس به آن قاطعیت؟
_اما من فکر میکنم همسن و سال خودم باشه تازه اگه بیشتر نباشه ، ۲۹ اصلا بهش نمیخوره!
_آره شاید من زیاد سر در نمیارم از این چیزا چرا حالا گیر دادی به اون؟
#
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست و سوم
صدای کبیر باز بخش را پُر کرده و غوغایی به پا کرده که بیا و ببین ! همکاران دیگر به محض شنیدن داد و بیداد ها به سمت اتاق دویدند و من خود را به سختی متقائد کردم فقط با گام هایی آهسته به سوی اتاقش روم بدون توجه به سرکشی پاهایم که میل به دویدن دارند .
تنها از درگاه در ، بیقراری ها یش را تما شا میکنم .
مثل همیشه دارد به آن شخص نامعلوم دری وری میگوید و هر شخص در نزدیکی اش را او تصور میکند ، به سمت پرستار مسئولش میرود و او را محکم به عقب هول میدهد که آن مرد به سبب بدن هیکلی اش تنها چند قدم عقب میرود ، خودم را تصور میکنم که اگر بودم، حالا پخش بر زمین بودم.
کبیر بی خیال نمیشود و دوباره به سمت پرستارش میرود و سیلی حواله ی گوشش میکند و آن مردک انگار روانی تر از بیماران اینجاست که یکهو غرش میکند و سیلی صد برابر پر زور تر به صورت کبیر که تنها جرمش بیمار بودن است مینوازد و کبیر بی نوا پرت بر زمین میشود
از بهت این صحنه زنان هین میکشند و مردان دقیقه ای دست از تلاش میکشند !
شرط میبندم اولین بار است که یکی از پرسنل اینجا چنین کاری میکند ، طاقت نمی آورم و به سمت آرامبخش ها میدوم و پر عجله سوزن سرنج را از یکی از آنها پر میکنم و در دست کبیر مبهوت از سیلی خالی میکنم.
حالا نوبت آن مردک عصبی است که به نظر، خودش هم باید اینجا بستری شود .
برای بار نخست در بیمارستان صدا بلند میکنم که ...
_ به چه جرئتی زدیش؟ نه میخوام بدونم با کدوم شهامت همچین غلطی کردی ؟ پرده ی گوشش پاره نشده باشه شانس آوردی! ماهی خدا تومن پول میده که مثلا تو این بیمارستان به اصطلاح خصوصیِ شیک ، درمان شه و این رفتار باش نشه، اونوقت توئه پَست ، عُقدت رو سر کسی که حالا یه درصدم شکل خود واقعیش نیست ، خالی میکنی؟
با اعصابی خراب از اتاق بیرون میروم و هیچ توضیحی هم برای این حمایت آتشین از کبیری که اتفاقا از او دل چرکین هم بودم ندارم!
به هوروش که میگویم ، او هم تائید میکند که چند باری دیده پرستار جدیدی که بعد از خانم معرفت آمده با کبیر بد حرف میزند و حتی به سبب هیکل و زور بازویش او را وادار به کار هایی میکند که خوشش نمی آید و اضافه میکند باید حس کبیر را درک کنم که نخواسته به خاطر غرور مردانه اش اعتراضی کند .
مصمم به اتاق آقای پرورش میروم و جریان امروز و حرف های هوروش را بازگو میکنم
آقای پرورش طبق همان سیاستی که همیشه در پیش میگیرد سکوت میکند و پر حوصله گوش میکند .
_ عجب ! آقای براتی ازشون بعید بود، آدم نمیدونه چی بگه والا، ضمن اینکه این کبیر نوایی هم بیمار کم دردسری برای ما نیست ، اون از قضیه ی شما ، اونم از قضیه ی خانم معرفت که برای آقا شخصیتشون باب میل نیست ، اینم که از این براتی...
_اون مورد اول و آخر که بنده خدا دست خودش نبوده ، خانم معرفتم گویا در مورد گفته های و تذکر هاش کمی بی حواسی میکردند.
باز هم طرفداری از کسی که مرا سخت آزرده بود!
_بله درست میگید با اینکه الان تمام پرستاران مسئول مشغولند اما من فردا خودم به شخصه با کبیر حرف بزنم تا به یکی از بچه ها رضایت بده هرچند که احتمالا جابه جایی هایی در پی داره.
تشکر میکنم و از اتاق خارج میشوم و مثل هر روز ، شیرین ترین قسمت کارم را با شادی عزیزم سپری میکنم.
#
نتوانسته ام جلوی کجکاوی مخلوط با نگرانی را بگیرم و به جای پارکینگ به اتاق پرورش رفتم تا نتیجه ی گفتگوی دیروزمان را جویا شوم و حال در کمال ناباوری آقای پرورش میگوید که کبیر به شدت گفته های مرا رد کرده و از آقای براتی کاملا راضی است! و مگر من بچه ام که نفهمم این حرف کبیر ، یک دروغ محض است آن هم وقتی امروز چندتا از همکاران هم راجب اخلاق گَند و عجیب براتی و تجربه های برخوردشان با او را برای یک دیگر بازگو میگردند و من به نتیجه ی قطعی رسیدم که چه بسا خود براتی بیماری جدی دارد!
میدانم که آرامش در محیط درمان برای یک بیمار حیاطی است و این کبیر انگار مغزش را در کل مرخصی داده و مگر میشود من قبل از رفتن به خانه او را سر عقل نیاورم؟
_ لیلی! چه افتخاری.
_حرف نزن کبیر حرف نزن.
به دور خودم میچرخم و با صدای بلندی میپرسم
_دیوونه ای؟
میخندد
_اینجا کجاست ؟وقتی اینجام پس آره.
_ چرتو پرت گفتی به پرورش ، چرت و پرت ! منِ احمق رفتم شیش ساعت چونه زدم با پرورش که آقا تو یه محیط آروم درمان شه اما تو چی میفهمی از این چیزا یه آدم لجباز سرتق که نگرانی آدمای دورش براش پشیزی ارزش نداره!
پوزخندش بعد از اتمام حرفم زیادی روی اعصاب است.
_آهان پس اون قضیس ! من که خوبم پس به اون آدمایی که میگی نگران اند و من نمیدونم کیند بگو الکی خودشونو به زحمت نندازند .
_ آخه بدبخت یه نگاه تو این آینه ی کوفتی اتاقت کن ، نصف صورتت از ضرب شصت اون روانی کبوده ! با این همه هزینه ای که میکنی این حقته؟! اینم من باید بهت بگم؟ خودت نباید از حق مسلمت دفاع کنی؟
دستش را روی کبودی پایینه چشمش میکشد و صورتش در هم میرود
_ یادم نمیاد چی شد اما حقمه ! البته ترجیح میدادم خود تو باعث این کبودی باشی ، از اونجایی که تو زیادی دل نازکی به همینم راضیم.
_ دِ نپیچون منو کبیر دارم میگم این یارو خودش بدتر از همه دیوونس برو با پرورش حرف بزن بگو سر عقل اومدی!
_درک نمیکنی لیلی. درک نمیکنی چون جای من نیستی ، که چه قدر وجدانم درد میکشه از اینکه وقتی اون هیولا که نمیدونم بخش واقعیه منه یا فقط یه بیماری موزی ، ظاهر میشه و من نه اون لحظه کنترلمو دارم نه حافظمو ، به چند نفر ممکنه آسیب برسونم؟ چند نفرو از خودم میرنجونم؟ که بعدش ممکنه چقدر تنها تر از قبل بشم؟
شکسته و غمگین نگاهم میکند و ادامه میدهد
_ هیچی از عذاب وجدانای بعدش نمیدونی که راحت میای منو نصیحت میکنی ، بابا منم آدمم ، حالم از خودم بهم میخوره وقتی به یکی مثل تو یا حتی همون خانم معرفت آسیب میزنم ؛ دیوونم؟ باشه! مغزم معیوب؟ درست میگی! اما منِ دیوونه با همین مغز معیوب تصمیم گرفتم اگه کسی قرار از این بی اختیاریا صدمه ببینه یکی مثل اون مرتیکه باشه تا شاید درد وجدانم کمتر بیچارم کنه!
درماندگی اش بغض بر گلویم میدواند ؛ به خدا که کبیر زیادی حیف بود برای اینچنین بیماری !
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
# پارت بیست و چهارم
با شوری وصف ناپذیر منتظر برگشتنش هستم ، زودتر از همیشه به خانه برگشته ام ، غذای مورد علاقه اش را پخته ام و زیباترین لباسی که داخل کمد یافته ام را تن کرده ام و باید اعتراف کنم حقیقتا این لباس شایسته ترم میکند .
هر چه نباشد حساسیت های زنانه ام بعد از آن مهمانی کذایی قلقلک آمده و پُر واضح هست که این نوع حس ها از آن دسته های شوخی بردار نیستند ومن هم قصد ندارم در آینده آتویی دستشان دهم.
به واکنش نوید فکر میکنم وقتی که مرا در لباسی که دوست دارد ، در خانه ای تزئین شده با شمع هایی که یکبار گفته حس خوبی به او میدهند و غذایی که بویش خانه را برداشته و برای مجنون کردن یک مرد گرسنه کفایت میکند ،میبیند ؛ احساسی ته دلم را قلقلک میدهد انگار همه چیز امشب رنگین تر شده !
زنگ در به صدا می آید و من با دندان نما ترین لبخندم در را برایش باز میکنم.
با تعجب و خنده ابرو بالا می اندازد و سرش را بامزه میخاراند ، چند ثانیه عمیق نگاهش میکنم و بعد با تمام توان در آغوشش میگیرم.
قلبم ، احساس میکنم یک ثانیه به معنای واقعی کلمه می ایستد و خنده ام جوری محو میشود که انگار این لب ها تا به حال رنگ خنده ندیده اند.
با حال خوب و چشمانی که از خوشی برق میزدند به آغوشش رفتم و حال با چشم های نمناک و مهمان ناخوانده ای به اسم شَک آغوشش را ودا می گویم.
با گیجی نگاهم میکند
-خوبی؟
اشک هایم میریزند و از نا باوری سر تکان میدهم ، نمیدانم کِی به پا هایم فرمان عقب عقب رفتن داده ام ، که بعد از چند قدم به خاطر بی ثباتیشان بر زمینم میزنند!
سامسونتش را همان دم در رها میکند و با کفش به سمتم میدود و کنارم زانو میزند .
-چیشد لیلا ؟ یهو اینطوری کردی چرا ؟
نمیخواهم حرف بزند ، کاش چیزی نگوید ! صدایش زیادی شبیه نویدِ من است ، ممکن است هر کس را به اشتباه بیندازد اما من را ؟ نه محال است! اصلاً مضحک تر از این نداریم مگر ممکن است پیراهنِ نویدِ من بوی همچین عطر غلیظ زنانه ای را بدهد که صاحبش من نیستم؟
پا هایم از سمت منبع نا مشخصی نیرو میگیرند و مرا به اتاق میکشانند .
لیلا لیلا کردن هایِ نگران آن غریبه پشت اتاق و ضربه هایش به در باعث نمیشود که در را به رویش باز کنم!
صبح با سر درد از خواب پا میشوم مانند یک رباط لباس هایم را میپوشم و از اتاق خارج میشوم تا مرا میبیند به سرعت بر میخیزد
- خیلی بی رحمی لیلا . میدونی از دیشب تا همین الان بیدار بودم اصلا خودم به درک، نگران حال خراب تو بودم ! نباید بهم بگی چرا یهو مستحق همچین مجازاتی شدم ؟ خورشت بامیه درست میکنی بعد یه کاری میکنی من شکمو دلم نیاد نزدیک آشپزخونه بشم؟ دلت نسوخت که از دیروز صبح لب به چیزی نزدم؟
دلم بسوزد؟ نه برای اولین بار دلم برای گرسنگی کشیدنش نسوخت!
کیفم را روی مبل میگذارم و در عوض پیراهنش را که روی میز انداخته به چنگ میزنم و آرام به سمتش میروم.
- میدونی چیه نوید؟ به درک ! به درک که چیزی نخوردی ، به درک اگه تا ده روز دیگه هم چیزی نخوری!
-چ... چی؟
-دلم سوخت؟ آره دلم سوخت از اینکه بعد این همه سال اینجوری زندگی و عشقمونو بازیچه کردی ، دلم سوخت که چرا توی لعنتی چیزی به من نگفتی دلم سوخت که چرا مجبور شدی اینقدر دروغ بگی و دم از عشق کزایی که برات وجود نداره بزنی.
کنترلم را از دست میدهم و با گریه وبغض پیراهنش را بالا میگیرم
- دلم سوخت که این لباس ، لباس شوهر من چرا بوی این عطر زنونه رو میده اونم نه هر عطری ، عطری که هر دومون خوب میدونیم چه جنس آدمایی ازش استفاده میکنند ! عطری که حتی زشت میدونم از توی ویترین مغازه هم نگاه کنم چه برسه..
گریه امانم را میبرد و با دو از خانه خارج میشوم.
#
_سر رفت.
_چی؟
قبل از اینکه جواب بدهد سردی آبی که از گوشه های لیوان روی دستم میریخت توجهم را جلب می کند، سریع دستم را پس میکشم که کمی آب روی زمین میریزد.
لیوان را از دستم میگیرد و یک نفس سر می کشد.
سری با تاسف تکان میدهم و کنارش میزنم
_کجا؟ گفتم الان جیغ و داد میزنی همین یه لیوان آبو کوفتمون میکنی.
_پس حسابی شانس آوردی که امروز اصلا حوصله ی این کارا رو ندارم.
_چرا؟
_چون چ چسبیده به را ! الان توی آنتراکمم میخوام فقط برم یه جا بشینم چشمامو ببندم ، حوصله ی حرف زدنم ندارم.
_بداخلاق
خودش جلو جلو می آید دستم را میکشد و به اتاقش میبرد و در را میبندد، شانه ام را میگیرد و به سمت صندلی هدایتم میکند
_خب حالا بشین بعدم بگو چته .
خودش درست روبرویم روی تختش مینشیند.
_ به فرض که بخوام راجب مشکلم با کسی حرف بزنم چرا باید اون فرد تو باشی؟
_معلومه که چرا ! نمیبیینی ؟ من ۲۴ ساعته اینجا بیکارم ، تلویزیون اتاقمم که خراب شده پس میتونم بجاش تو را یه مستند زنده فرض کنم البته با این که برنامه ی مورد علاقم نیست اما مجبورم تحمل کنم چون تنها کانالی هستی که فعلا موجوده!
_ کبیر! واقعا که!
_خیلی خب خیلی خب شوخی کردم ! دوست دارم اگه کاری از دستم بر میاد برات انجام بدم حتی اگه یه دردُ دل ساده باشه ، میخوام اون اشتباهای قبلی جبران شه.
_نیاز به جبران نیست . اگه خوشحال میشی باید بهت بگم حالم خیلی بده ، به زور سرپام ، گیج میزنم و نمیفهمم دور و برم چه خبره ! همه و همشم به خاطر اینکه حس میکنم نوید بعد این همه سال شروع کرده به دروغ گفتن و پیچوندن من! حتی...حتی حس میکنم داره بهم خــ ـیانـت میکنه.
بلند میشود برایم آب میریزد و خواهش میکند آرامشم را حفظ کنم.
_خودش از این حس تو خبر داره؟
_آره همین صبح فهمید
_ گذاشتی توضیح بده
پرخاشگرانه جبهه میگیرم
_ چی؟ توضیح؟ نیاز به توضیح نیست وقتی روی لباست ردِ عطر جنسیه ! آخه انصافاً خودتو بذار جای من ، ذهنت به سمت چه موضوعای دیگه ای غیر از خــ ـیانـت میره.
_آروم باش لیلی ! درست من توی شرایطِ تو رفتارم صد پله از تو بدتر بود اما منطقی فکر کن شوهر تو همچین آدمیه؟ اصلا بنده خدا قیافش به این چیزا نمیخوره ، من تو تولد شادی وقتی نگاهاشو به تو میدیدم تازه میفهمیدم خاطر خواهی واقعی یعنی چی ، من که بعید میدونم از اون آدم همچین کاری بر بیاد.
آرام تر شده نگاهش میکنم ، با اطمینان پلک بر پلک میگذارد و میگوید
_ بهش فرصت توضیح بده ! حداقل بعد دل خودت نمیسوزه سر هیچ و پوچ همه چی رو خراب کردی بهش یه فرصت بده بعد تصمیم بگیر، خب؟
سر تکان میدهم راست میگفت شوخی که نبود مسئله یک عمر زندگی دو نفره بود نمیتوانستم به خود اجازه دهم تا این حد بچگانه رفتار کنم.
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست و پنجم
_چی میخوری؟
چشم هایم را بی حوصله در کاسه میچرخانم
_پشیمونم نکن نوید ، گفتی میخوای توضیح بدی پس بجنب از دیروز تاحالا کلی وقت داشتی روی هر دروغی که میخوای بهم تحویل بدی فکر کنی حالا وقت حرف زدنه.
منو را میبندد و کنار دستش میگذارد
_خیلی خب فعلاً چیزی نمیخوریم اما وقتی لیلایِ من فکر میکنه هر چی بگم دروغه پس چه فرقی داره چی بگم؟
_تلاشتو بکن شاید باور کردم
پوفی میکشد و لبخند غمگینی میزند.
_هیچوقت فکر نمیکردم یه روز بیاد که اینجوری باهام حرف بزنی ، هیچوقت فکر نمیکردم این مشکلاتی که تو خانواده های دیگه میدیدیم دامن گیر خودمونم بشه! دیروز عصر مامان زنگ زد که بابات میخواد راجب کارای شرکت باهات حرف بزنه یه سر بیا اینجا ، من احمقم بی خبر از همه چی چندتا پرونده و پروژه ای که نیاز به تائید بابا داشتند رو برداشتم رفتم اونجا . تو حیاط این جوادِ بی دست و پا داشت چندتا گلدون جدید رو میبرد اون سر حیاط بکاره ، چند بار دیدم بعضی گلدونا داره لق میخوره رفتم کمکش اونم دستش خسته شده بود بی هوا چندتا گلدون انداخت بغـ*ـل من و لباسم گلی شد ، رفتم تو دیدم بله هدف از دعوت کردن من چیز دیگری بوده و این دخترِ الهام هم اونجاست ، سرُ وضعمُ که دید پیله کرد که لباستونو بدید من براتون بشورم تا وقتی میرید خشک بشه ، هر چی گفتم لازم نیست و اگه بخوامم میدم زهرا خانم که وظیفشه ، این میگفت نه من یه روش بلدم که جا لکه ابداً نمونه . منم خر شدم گفتم بذار بدم بش هم شَرش کم میشه هم پیرهن به این گرونی از بین نمیره.
پیش خدمت را صدا زد و برای هر دویمان موکا سفارش داد ، بعد ادامه داد
_اخه من از کجا میدونستم این زنیکه شیطون صفت به بهونه ی شستن لباسم میخواد چه آشوبی به پا کنه ، خودمم اتفاقاً وقتی پوشیدمش حس کردم بوی عجیبی میده اما فکر کردم مال شوینده ایه که استفاده کرده به ولله که روحمم خبر نداشت از این نوع عطرا ، در اصل اون موقع که پوشیدمش اینقدر بهم ریخته و عصبانی بودم که اصلا به این چیزا توجه نکنم.
_چرا بهم ریخته بودی؟
_ نپرس چون وقتایی که به تو دروغ میگم حالم از خودم بهم میخوره.
_ میدونی کامل نگفتن یه چیز بعضی وقتا همون دروغ حساب میشه؟
_میدونم اما بذار این دفعه خودم همه چیزو حل کنم ، بلاخره یه راه نجات برای خودمون پیدا میکنم.
_میدونی وقتی میگی مامان بابات با هدف کشوندندت اونجا و هدفشونم بی ربط به الهام نبوده یا وقتی میگی دختر به اون پر افاده ای اینقدر برای شستن لبای تو و خودشیرینی تازه با وجود یه خدمتکار حی و حاضر چقدر اصرار کرده یا وقتی داستانو اینجور میگی که یه زن غریبه که من فقط تو عمرم یه بار دیدمش همه ی توانشو به کار میبره تا رابـ ـطه ی من و تو خراب شه ، ذهنم به طرف چه حدسیاتی میره ؟ درک میکنی حال خراب منو؟
کیف را چنگ میزنم و نمی مانم برای جوابش ، داستان واضح است واضح تر از واضح چیزی که برایم حل نشده باقیست این عقب نشینی و تسلیم شدن نسبی نوید است ، من او را میشناسم درست عین کف دست ؛ میدانم او بدون من زنده نمی ماند، پس چرا کاری نمیکند آن هم وقتی از تمام این سناریوها بوی جدایی می آید؟
#
نوید هی زنگ میزند و پیام میدهد که چرا تا این وقت شب خانه نیامدم و حداقل چیزی بگویم تا از نگرانی در بیاید .
کلافه پیامک میزنم" خونه ی مامانم اینام"
نه اینکه بگویم این اولین بحثمان در این سالها بوده و من به محض وقوعش سریع به خانه ی پدری ام پناه بردم نه اتفاقاً برعکس ، ما هم مثل همه بحث داشتیم و گاهاً کارمان به صدا های بلند و داد و بیداد هم میرسید اما ابداً رسم اینکه برای مدت طولانی قهر کنیم و نخواهیم همدیگر راببینیم نداشتیم ، یعنی نه من آدم این اطفار ها بودم و نه نوید اجازه میداد ، اینبار ولی فرق میکرد ؛ نوید باید میفهمید که این قضیه جدی است و ادامه ی این داستانها و راه آمدن با اهداف پدرش نتیجه ای جز فاصله ندارد او باید خانه ی بدون من را تجربه میکرد تا حساب کار دستش بیاید!
_مامان این لیلا چرا اومده اینجا چترشو باز کرده ، مگه خودش خونه نداره؟
_بامزه
مادر مثل همیشه شوخی و جدی بهرام را تشخیص نمیدهد و از حیاط داد میزند
_بهرام ذلیل شده . نکن ناراحت میشه بعد یه عمر که اومده شب اینجا بخوابه . برا خودش که نیمده ، اومده حواسش به بابات باشه.
مادر راست میگفت بعد از ازدواجم اولین شبی بود که بدون نوید اینجا میماندم آن هم چه دروغی که تحویلشان نداده بودم ،حال پدر را بهانه کرده بودم و گفته بودم دکترش گفته باید این یکماه قبل از عمل را حسابی تحت مواظبت باشد، خدا مرا به خاطر این دروغ ببخشد ، آخرین چیزی که در حال حاضر ذهنم را درگیر خود کرده حال وخیم پدر است.
به سمت دست شویی میروم و بهرام را میبینم که تا مرز جان دادن دارد دندان هایش را با مسواک میسابد.
_وسواسی! تو هنوز همین جوری ؟ الان دندونات از جا در میان.
با دهان پُر کَفَش جواب میدهد
_ وسواسی باشم بهتر از اینه مثل تو باشم که ماهی یه بار میری دندونپزشکی، جیب شوهر بیچارتو خالی میکنی.
_چه ربطی داره ! جنس دندونام خوب نیست وگرنه در حد اعتدال همیشه مسواک میزنم .
بلاخره دهانش را میشوید و همینطور که از کنارم میگذرد با شعر و بشکن میگوید
_آفرین ، صد آفرین دختر خوبُ نازنین!
بی اختیار لبخند میزنم . آخ که من چقدر دلم برای این بحث ها و گیر های الکیی که بهم میدادیم تنگ شده بود.
_ لیلا جان مامان اگه بهرام چیزی میگه دلخور نشو ، خداشاهده وقتی زنگ زدی گفتی میخوای بیای اینقدر خوشحال شد ، دوید رفت کلی میوه و از این آت و آشغالایی که دوست داشتی برات گرفت.
نمیدانم این مادر عزیز بنده چه خصومتی با خانواده ی شکلات ها دارد که همیشه آت و آشغال صدایشان میکند، در نوجوانی معتاد انواع و اقسام شکلات بودم و بهرام تنها کسی بود که جرئت میکرد بر خلاف قوانین مادر برایم بخرد.
_نه قربونت برم دلخور چیه آخه ؟ برعکسِ شما وقتی شوخی میکنه من میفهمم ، اتفاقاً شیرینی رابـ ـطه ی خواهر برادری به همین چیزاست ، در ضمن مامان خانوم وقتشه بعد این همه سال دیگه دست از فرق گذاشتن بین من و اون وردارید ، بنده خدا را حتی با این سنش الکی به خاطر کارای نکرده هم سرزنش میکنید من به شخصه فکر میکنم وسواس بهرام یه جورایی ریشه در واکنش های افراطی شما هم داره.
_وا این چه حرفیه ؟ اولاد برا آدم فرق نداره ، هر کاری برا تو کردیم برای اونم کردیم ، هر رفتاری با تو داشتیم با اونم داشتیم ، عوض تشکر واسه اون همه زحمت، حالا که وسواس گرفته ما شدیم مقصر؟
بحث را کش ندادم تا مادر را آزرده خاطر نکنم اما حقیقت برعکس حرف او بود، همیشه به دلیل نا معلولومی در مقابل من لطافت بیشتری به خرج میدادند و درعوض بهرام همیشه مورد سخت گیری آنها قرار میگرفت " بهرام با پاهای کثیفت نیا رو فرشام بو میگیره ! بهرام عین آفریقاییا شده رنگ پوستت، میکروب کِوِره بسته کُل صورتتو ،چند روزه حموم نرفتی؟ بهرام نِمیری با اون اراذل و اوباش فوتبال بازی کنیا، عرق میکنی شب مهمون داریم ! بهرام چندش برا چی آلو ها رو نَشُسته خوردی حالا کِرم میشه تو دلت! بهرام چرا یاد گرفتی مثل عمت تو روبوسی ها به جای بـ*ـوس به طرفت تُف بزنی ،نمیفهمی چقدر میکروبیه! بهرام ... بهرام ... بهرام ..." هزار گیر بیهوده که متاسفانه در سن پایین به برادر بیچاره ام داده میشد و او حالا آینه ی زنده و متحرکِ تربیت محدود و اشتباه پدر مادرم شده بود.
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست وششم
امروز واقعاً توانایی آمدن سر کار را در خود نمیدیدم اما میدانستم ماندن در خانه هم قطعا دیوانه ام میکند.
شادی نمیدانم چطور، اما انگار حالم را فهمیده بود که خیلی آرام نشسته بود و با تبلتش بازی میکرد و من نشسته در صندلی روبرویش غرق در این فکر بودم که آیا مسئله به همان جدیّتیست که دلم هشدار میدهد یا فقط دارم همه چیز را زیادی بزرگ میکنم!
چطورش را نمیدانم اما یکدفعه به ذهنم میرسد شاید در شبکه های اجتماعی سرنخ به درد بخوری بتوانم پیدا کنم ، اینستایم را باز میکنم و سریع اسمش را سرچ می کنم ، خوشبختانه جزو نخستین پیج هاییست که می آورد و من راحت پیدایش میکنم ، به تاریخ تولدی که بالای صفحه اش زده نگاه می اندازم و وقتی پیش خود حساب میکنم میبینم حدس نوید از مال من دقیق تر است و او درست ۲۹ سال دارد!
کلی عکس بیخود از خودش و دوستانش که برعکس شیک پوشی او بسیار جلف و زننده اند دارد و چند عکس‌ از یک سگ غول پیکر که برخلاف کپشن های او اصلا هم زیبا و فریبنده نیست و حتی در عکس هم زهره ی آدم را میترکاند!
هر چه پایین تر میروم ، بیشتر از پیدا کردن یک چیز درست حسابی نا امید میشوم اما یکدفعه نگاهم روی یک عکس خشک میشود ، شصت لرزانم میرود روی عکس و آن را باز میکند ، همان سگ اما در اندازه ی خیلی کوچکتر در دست الهام سفید پوشی که آن موقع عین دو چوب خشک لاغر بوده ، روبرویش شخص سفید پوش دیگری است که با لبخند دستش را دراز کرده تا سگ را بگیرد ، کسی که زیادی شکل نوید است هرچند که صورتش به این جا افتادگی نباشد !
عکس زیبایی بود از همین هایی که اگر ببینی ته دلت با همه ی اینکه اصلاً نمیشناسیشان میگویی آه چقدر به هم می آیند کاش آخر به هم برسند ، کاش من همچین جفتی داشتم ، کاش...
روی عکس با یک فونت سفید و بزرگ نوشته بود "۵ سال پیش" و خود تاریخ پست هم مال ۴ سال قبل بود .
برایش کپشن گذاشته بود: "فقط میخوام بدونم چطور دلت اومد همچین خوشبختی ، همچین زندگی، همچین حسی رو خراب کنی لعنتی؟ وقتی من هنوز بعد این همه سال با این عکسا گریم میگیره..."
زیر پستش پر از کامنت هایی بود که نوید را بی لیاقت خطاب کرده بودند و به الهام یاد آور شده بودند ارزشش بیشتر از این حرف هاست!
نمیدانم چندین دقیقه بی حس و مبهوت به عکس خیره بودم که دستی با تکان دادن شانه ام مرا از غرق شدن نجات داد.
_لیلا! کجایی دختر؟
سرم را از گوشی بلند میکنم و به آقای حاتم چشم میدوزم که ظاهراً مدتسیت سعی در صدا کردن من دارد.
_ پاشو دختر ، پاشو دنبالم بیا . یه آقایی اومده میخواد ببینتت ، گفت تو حیاط محوطه منتظرت میمونه معطلش نکنی!
بی رمق و سر به زیر صرفاً برای رفع تکلیف دنبالش راه می افتم و وقتی قدم هایش می ایستد قدم های من نیز هماهنگ با او متوقف میشوند و به محض اینکه سرم را بلند میکنم با دومین شُک امروزم مواجه میشوم.
_بابا رضا؟
او اینجا چه میکرد؟ اصلا محل کارم را چطور پیدا کرده بود؟
_بشین دختر که تا همین الانشم کلی به خاطرت معطل شدم.
معذب روی انتهایی ترین قسمت نیمکت مینشینم.
چه کسی فکرش را میکرد روزی رضا کیهان حاضر شود با عروسی که به هیچ عنوان در شان خانواده اش نبود روی یک نیمکت زنگ زده بنشیند؟
_ حرفمو رک و راست بهت میزنم چون نه از روت خجالت میکشم و نه دلم ذره ای برات میسوزه ، از روزی که وارد زندگی پسرم شدی تا همین حالا یه تنه کل زندگیشو به گند کشوندی و همه ی موقعیتاشو گرفتی ، موقعیت اجتماعیت کم بود، بعد چند سال فهمیدیم خیر خانم بچه دارم نمیشه ، اینا رو میگم که خودت شرمنده شی . اگه واقعاً اونجور که ادعات میشد ،نوید رو دوست داشتی خودت چند سال پیش رات رو میکشیدی میرفتی تا نویدم به زندگی که حقشه برسه اما تو دندونگرد تر از این حرفایی.
دندان گرد بودم که با آن همه ثروت خانوادگیشان حتی یک سکه هم به عنوان مهریه قبول نکرده بودم تا ثابت کنم در زندگی مشترک دنبال ثروت نیستم؟ دندان گرد بودم که بعد از این همه سال علی رغم همه ی اصرار های نوید حتی یک وجب جا یا حتی ماشین زیر پایم هم به نامم نبود؟
بی رحمانه ادامه میدهد
_اونموقع من از پس این پسر الاغم بر نیمدم ، نتونستم جلو این وصلتی که جز ننگ و شومی برامون چیزی نداشتو بگیرم اما حالا تمام توانمو به کار بردم که نذارم بیشتر از این زندگیشو نابود کنه ، یه موقعیت جور شده که میتونم نجانش بدم آخر عمری دیگه حرص زندگی فنا شده ی این کله پوکو نخورم.
بی طاقت از این همه توهین با دلی که انگار دارد از غصه میترکد از جا بلند میشوم
_بشین
نمیخواهم! نمیخواهم بنشینم دارم خرد میشوم ، چرا هیچکس خرد شدنم را نمیبیند بلکه به فریادم برسد؟
عصایش را با خشم به زمین می کوباند وداد میزند
_گفتم بشین.
مینشینم! بی اراده ام دیگر چه میشود کرد ؟ از ترس آبرو مینشینم و خطر سکته ی قلبی از آن حجمِ درد را به جان میخرم.
بی توجه به اشک ها و هق هق خفیف من بی مکث و محکم ادامه ی نطقش را از سر میگیرد
_دو سال قبل از اینکه تو را ببینه برای اولین بار اومد پیش من و مامانش گفت خاطر الهامو میخوام ، من و مانش روی اَبرا بودیم دقیقا همونی شد که از بچگی براشون آرزوشو داشتیم مامانش میترسید شاید به خاطر اختلاف سنی الهام به چشش نیاد اما معلوم شد ناز و ادا های الهام کار خودشو کرده ، بابای الهام رفیق روزای سخت و نداریم بود ، اون بود که منو به اینجا رسوند مگه نه من الان یه پاپاسی هم ته جیبم نبود . سریع به خودمون جنبیدیم و حتی با اینکه الهام بچه بود نامزدشون کردیم ، دو سال تمام اینا ور دل هم بودند بدون هم نفسم نمیکشیدند یا الهام خونه ی ما بود یا نوید میرفت اونجا ! به نوید میگفتیم پاشو بریم شمال میگفت من بدون الهام جایی نمیام ؛ به الهام میگفتیم یه رنگ دیگه جز سفید تنت کن میگفت نه نوید گفته با سفید مثل فرشته ها میشی میخوام همیشه فرشتش بمونم!
یه طوری بودند این دو تا که مامانش روزی ده دفعه اسفند میچرخوند دور سرشون کسی چشمش نگیره به زندگی این دوتا اما...
نگاه پر تنفری به من میکند و با حرص سر تکان میدهد
_یه روز که الهام خونه مون بود به نوید گفت بابای یکی از دوستاش یه قنادی وا کرده ، کارش خیلی خوبه بره یه جعبه شیرینی بگیره بیاره برا عصرونه بخوریم ؛ نویدم مثل همیشه رو حرف الهام نه نیاورد ، پرید ترک موتورش و رفت.
یک ساعت شد دیدیم برنگشت ، دو ساعت شد برنگشت ، پنج ساعت شد ولی بر نگشت ، مامانش و الهام از نگرانی داشتند سکته میکردند گوشی تلفن یه لحظه از دستشون نمی افتاد اما نه گوشیشو بر میداشت و نه از اون در لعنتی میومد تو.
بلاخره برگشت اونم با چه وضعی انگار همون ثانیه از دیوونه خونه فرار کرده بود ، اولین بار تو عمرش بود که ساعت سه و نیم نصف شب میومد خونه ! این چیزا تو پسرا عادیه اما نوید من سربه زیر تر از این حرفا بود که عین این بی سر و پا ها تا نصف شب پی یللی تللی باشه.
من به خاطر حسابا شرکت بیدار مونده بودم ، مامانش و الهامم از نگرانی خوابشون نبرده بود ، الهام دوید سمتش ولی نوید برای اولین بار سر الهام داد زد " الهام تو رو به قرآن نیا جلو چشم ! من الان دیوونه میشم تو دیگه بدترش نکن." بعدم راشو کشید رفت تو اتاقش درو قفل کرد ! ما سه تا خشکمون زده بود ، اینقدر واکنشش غیر منتظره بود که حتی عصبانی نشدیم ، از اون شب دیگه هی الهامو پس میزد و با یه عذاب وجدان مشهودی از زیر دیدنش در میرفت ، اون موقع من نمیدونستم اما به مامانش گفته بود چشه ، اما متاسفانه این زن بی عقل و احساساتیِ من به خاطر دل پسرش به من چیزی نگفت تا حداقل من بتونم زودتر جلو این فاجعه رو بگیرم!
به خود جرئت میدهم و میپرسم
_چرا اومدید سراغ من ؟ مطمئناً برای نبش قبر گذشته که نیمدید!
_اومدم سراغت چون یکسال پیش فهمیدم نوید دوباره فرصت درست کردن زندگیشو داره ، بابای الهام اومد سراغم گفت الهام افسردگی شدید گرفته ، ازم خواست یه جور نویدُ برگردونم گفت براش مهم نیست زن داره یا هرچی فقط مهم دختر خودشه که داره از دست میره ! گفت اگه این اتفاق بیفته حتی حاضر نصف دار و ندارشو به نام نوید کنه.
با پوزخند وسط حرفش میپرم
_پس در اصل به خاطر اون حجم از مال و مناله وگرنه شما واقعا قصد جبران محبت دوست قدیمیتونو ندارین! مطمئن باشین نوید ذات کثیف شما رو نداره عمراً قبول کنه همچین چیزی رو ؛ درضمن ما هیچ چیز تو زندگیمون کم نداریم‌.
با انزجار و تنفر از کنار مردی که حاضر بود به خاطر پول زندگی پسرش را خراب کند پا میشوم و از گوشه ی چشم میبینم او هم پشت پای من بلند میشود.
_نه نوید این کارو نمیکنه ، تو میکنی!
اخم هایم به نشانه ی نفهمیدن در هم میرود و همانطور که پشتم به اوست با صدای خفه ای میگویم
_چی؟
_بعد یه عمر ، کم رابط ندارم تو این شهر ! شنیدم بابات نهایتاً باید تا یکماه دیگه عمل شه .
با شتاب به طرفش بر میگردم
ادامه میدهد
_اونم نه یه عمل معمولی ؛ عملی که تو ایران ۳ تا دکتر در کل از پسش بر میاند ! طبیعتاً پول زیادی میخواد راستی از کجا میارید؟
_ ب..بهرام میخواد از نوید قرض بگیره
قهقه ای که میزند نسبت به سنش زیادی پُر جان است.
_ از نوید بگیره؟ نوید پولش کجا بود ؟ فکر کردی من کاری رو بی برنامه میکنم عروس؟ از سال پیش به مدت ۶ ماه ذره ذره یه جور که نوید نفهمه سرمایمو از شرکت خارج کردم و نوید مجبور میشد خودش ذره ذره پول بیاره تو شرکت حتی سند خونتون الان گرو بانک به خاطر وام کلانی که نوید گرفته ، یعنی برات سوال نشد چرا نوید یهو هفته ی پیش تصمیم گرفت دو تا ماشین براتون زیاده و ماشینشو فروخت ؟ شرط میبندم فقط گفته با موتور راحت تره .
حتی روحم هم از چیزهایی که گفت خبر نداشت ؛ شاید به این خاطر که نوید همیشه ترجیح میداد راجب کارش در خانه صحبت نکند و من همیشه خیالم راحت باشد که در رفاه کامل به سر میبریم بی توجه به فشار هایی که خودش متحمل میشد!
همانطور که با رضایت از کنار من مبهوت رد میشود آخرین ضربه اش را نیز میزند
_دختر عاقلی باش نذار بابات و نوید قربانی خودخواهی تو بشند عروس!
بی رمق روی همان نیمکت نحس مینشینم . نمیدانم چه حسی دارم ! ناراحتم یا عصبانی یا شاید مضطرب! نمیدانم، گیجم گیجِ گیج! نارحتم از آن همه بی حرمتی؟عصبانی ام از نویدی که این همه سال داستان جدی اش با الهام را از من مخفی کرده بود و معلوم نیست اصلا چطور یک شبه آن همه خاطر خواهی اش ته کشید؟ مضطرب و دلواپسم از تهدید هایی که عملا جان پدرم را به خطر می انداخت؟
خسته چشم هایم را میبندم و ذهنم بی اختیار به روزی میرود که اولین بار نوید را دیدم‌...
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست و هفتم
(فلش بک)
/پیکان پدر یکهو وسط راه خاموش کرده بود و تنها شانسی که آورده بودم این بود که در آخرین لحظات ماشین را به گوشه ی خیابان کشاندم.
نا امید سرم را از کاپوت بلند میکنم و دستم را سایبان چشمانم میکنم و به اطرافم نگاهی می اندارم ، با اینکه نزدیک عصر بود اما آفتاب مستقیم میتابید و دمای هوا غیر قابل تحمل بود ، همین باعث میشد کسی داوطلب برای کمک کردن به منِ دست تنها نشود ، خودم هم فقط لباس هایم را کثیف کردم و گرنه مرا چه به درست کردن ماشین ؟
پیش خود فکر میکنم اگر من نیز مانند همکلاسی هایم موبایل داشتم حالا این طور سرگردان نبودم.
موتور گران قیمتی پیش پایم توقف میکند ، این نوع موتور ها را خوب میشناسم ، بهرام از نوجوانی اش تاحالا آرزوی خریدن یکی از این ها به دلش ماند و پسترهایش تمام دیوار های اتاق مشترکمان را پوشانده اما چه امید عبثی که خودش هم میداند پول همچین موتوری از قیمت برخی خودرو ها هم پیشی میگیرد!
_مشکلش چیه خانم؟
_نمیدونم والا خاموش کرد یهو ؛ من زیاد از این چیزا سر در نمیارم.
کلاه کاسکتش را در می آورد و از موتورش پیاده میشود.
_پس بذارید من یه نگاه بندازم
_زحمت میشه
همانطور که سرش را در کاپوت خم میکند میگوید
_چه زحمتی؟ الان من به شما کمک میکنم بعد هم یک نفر به ناموس خودم کمک میکنه.
او مشغول برسی ماشین است و من همه ی حواسم به کثیف نشدن لباس مارک سبز رنگش است ، قیافه اش داد میزند از آن بچه مایه دار هاییست که احتمالا پیکان را به عنوان یک ماشین به رسمیت نمیشناسند ، حالا حتما در دلش مرا به باد تمسخر گرفته.
غرق در افکار بیهوده ی خود هستم و حواسم نیست که چند دقیقه است به نیمرخ آن بنده خدا زل زده ام.
_بطری آبی چیزی دارید تو ما‌‌‌‌ش‌‌‌‌..
همینکه سرش را بر میگرداند و نگاه خیره ی مرا میبیند ، ادامه ی حرف در دهانش میماسد و منِ گیج هم تمام حواسم میرود به این که بفهمم سبزی چشمهایش شبیه کدام چشم سبز دیگریست که تا به حال دیده ام اما هیچ پیدا نمیکنم انگار که این رنگ انحصاری مختص اوست! به خود می آیم و نگاه از او میگیرم، عقلم برایم تشر می آید که چه غلطی دارم میکنم ؟جایِ مامان فریبایم خالی که ببیند دخترش با آن چشم های دریده، ۶ ساعت به چشم های پسر مردم زل زده !
متوجه میشوم که او هنوز مبهوتانه به مسیر نگاه چند ثانیه پیشمان زل زده است. هول میشوم و دستم بی اختیار سمت روسری ام میرود و الکی جلویش میکشم ، او نیز متقابلا از حرکت سریع دست هایم به خودش می آید و عجولانه نگاهش را به اجزای داخل کاپوت میدهد و برای چندین ثانیه مستقیم فقط به یکی از اجزای ماشین نگاه میکند.
_ چ..چیزی میخواستید؟
_من؟ آهان! آره آره میخواستم بگم آب دارید تو ماشین؟ احتمالا این جوش آورده.
_ اجازه بدید ببینم
از پنجره خم میشوم و در داشبورد را باز میکنم ، بطری آب کوچکی پیدا میکنم که تازه نصفش هم خورده شده، ناامید بیرون میکشمش و با لب های آویزان به او نشان میدهم
_خیلی کمه نه ؟
به حالت صورتم میخندد و جواب میدهد
_بله خیلی خیلی کمه.
شرمزده و پر خجالت میپرسم
_شما مبایل دارید؟ من زنگ بزنم خونه برادرم بیاد ، وقت شما همینجوریشم خیلی گرفته شد ، شرمنده پیرهنتون هم مثل مال من کثیف شده.
خودم میدانستم که بهرام وسواسی عمراً حاضر شود به وسیله های ماشین ور رود و آن را درست کند اما چه میشد کرد ؟ نمیتوانستم که تا ابد وقت پسر مردم را بگیرم.
_بله موبایل دارم ، متعلق به خودتونه اما وقتی من از پسش بر میام چرا شما اون بنده خدا رو تو این آفتاب بکشید بیرون از خونه؟
_آخه..
_بنی آدم اعضای یک پیکرند سرکار خانم ، من میرم دنبال آب ، گالن دارید؟
از صندوق عقب گالنی در می آورم و به دستش میدهم و او به دنبال آب راهی میشود.
در دل جوانمردی اش را تحسین میکنم چه کس دیگری حاضر بود در این آفتاب نگه دارد و مدت ها درگیر درست کردن ماشین یک غریبه شود؟
برمیگردد و باز مشغول میشود ، جوری حرفه ای و مسلط رفتار میکند که آدم شک میکند واقعا تعمیر کار باشد!
_الان درست شد؟
_نه یه هواگیری ام میخواد که به موتورتون آسیبی وارد نشه زیاد طول نمیکشه.
_شما تو این کار سررشته دارید
_چی من؟ نه بابا ! انقدر زدم ماشینمو ترکوندمو مجبور شدم باز درستش کنم، دیگه یه جورایی این کارا رو از برم. ناهید میگه با همین فرمون پیش برم از خیلی تعمیرکارای شهر جلو میزنم!
نمیدانم چرا جلوی کنجکاوی ام را نمی گیرم و میپرسم
_همسرتون؟
_نه خواهرمه ، آبجی بزرگه است. شما چی فقط یه برادر دارید؟
_بله بهرامه اسمش. دوسال ازم بزرگتره.
_خب اینم از این مثل روز اول تحویل شما.
_خیلی لطف کردید نمیدونم به چه زبونی تشکر کنم ازتون.
به جعبه ی شیرینی روی موتورش اشاره میکنم و ادامه میدهم
_انشالله دنیا همیشه به کامتون ،مثل این شیرینی ها شیرین باشه.
یکهو بر میگردد و آرام به پیشانی اش میکوبد
_آه به کل فراموش کرده بودم یک لحظه صبر کنید
باعجله میرود جعبه را می آورد و درش را باز میکند
_بفرمایید باور کنید اگر حواسم بود زودتر تعارف میکردم.
میخواهم خیلی خانمانه بگویم نمیخواهم اما همینکه چشمم به نارنجک ها میخورد حرفم را قورت میدهم و به جایش بزرگترینش را از جعبه را برمیدارد.
با لبخند میپرسد
_از اینا دوست دارید؟
_وای من عاشق اینام، حاضرم شبانه روز به جا همه ی وعده های غذاییم از اینا بخورم ! مامان اجازه نمیده بابا بخره برا خونه اما من و داداشم میریم قایمکی میخریم البته من سهم اون رو هم میخورم چه کنم که عشق اول و آخرم همیناند.
همینطور تند تند با شور فراوان راجب علاقه ی زیادم به این نوع شیرینی صحبت میکنم و او فقط با حیرت و خنده به حرف های بی سر و تهم گوش میدهد.
اصرار میکند یک شیرینی دیگر هم بردارم و من فقط محض آبرو داری میگویم
_باشه بر میدارم اما نگهش میدارم برای داداشم
_پس دو تا بردارید که باز مجبور نشید سهم اونو بخورید.
خجالت میکشم و لپ قرمز میکنم
_مچمو گرفتید ، همش هم به خاطرِ اینه که نمیتونم یه ذره خود دار باشم حق داره مامان هر چقدرم سرزنشم کنه.
میخندد
_عیب نداره . منم همینطورم.
نگاهم به ساعتم می افتد و در سرم میزنم
_وای دانشگاهم!
_قرار بود برید دانشگاه؟
_بله متاسفانه این کلاسم رو از دست دادم باید بجنبم که به کلاس بعدیم برسم ، خوشبختانه زیاد دور نیست !
_خیلی خب خیر پیش .موفق باشید
،خداحافظ.
_خداحافظ بازم میگم خیلی به زحمت افتادید ممنون./
چشم هایم را باز میکنم آیا آن روز همان روز نفرین شده برای الهام بود؟ آن روز نوید را چه شده بود ؟ تا نصف شب کجا پرسه میزد ؟ چه اتفاقی در آن روز نوید را از آن وابستگی آتشین سرد کرده بود؟
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
38
425
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت بیست وهشت
_چرا اومدی اینجا؟
_لیلا چرا برای جرم دیگران منو مجازات میکنی ؟ تاوان کارای بابام رو هم من باید بدم؟ دیشب چرا نیمدی خونه؟
_شاید تا دیشب به خاطر کار بابات بوده باشه اما از الان به بعد فقط و فقط به تاوان کارای خودته!
_یعنی چی این حرف ؟ چیکار کردم مگه من؟
تا میخواهم جوابش را بدهم ، بهرام وارد حیاط میشود و با نوید دست میدهد البته مطمئنم همین که برود تو دستش را میشوید !
_مامان گفت بیاین تو ؛ میخواد یه چیزی بپزه برای شب .
بدون در نظر گرفتن نظر نوید میگویم
_نه نوید کار داره میخواد بره ، همین بیرون هوا خوبه روی همین تخت میشینیم .
_خیلی خب میوه بیارم براتون؟
_نه نمیخواد . میدونی که من اهل میوه نیستم ، نویدم که مثل من.
سر تکان میدهد و به داخل برمیگردد
_بابا رضا امروز اومده بود بیمارستان.
_بیمارستان؟ آدرسشو از کجا میدونست!
_بابای توعه دیگه ، همه جا آدم داره.
_اومده اونجا که چی ؟ منو پیش تو خراب کنه؟
_نه بنده خدا اومده بود چیزایی که تو با زرنگی تمام این همه سال ازم مخفی کردی رو برام روشن کنه ، احساس میکنم از خواب زمستونی بلند شدم ، انگار اون همه اعتمادم بهت ، تو یه ثانیه دود هوا شد .
_هر چی اون پیرمرد روباه صفت گفته دروغه .
_بس کن نویدچی دروغه؟ الهام دروغه ؟ اون حسی که بهش داشتی دروغه؟ بی وفایی تو دروغه؟ یه شبه عوض شدنت دروغه؟ هان نوید دقیقاً کدومش دروغه؟ دارم فکر میکنم نکنه آهِ الهام دامن زندگیمونو گرفته؟ چه جوری بهت اعتماد کنم وقتی مطمئن نیستم یه روزی من رو هم مثل الهام بذاری کنار!
صدایم رفته رفته بلند تر میشود و نوید از ترس فهمیدن خانواده ام هی میگوید
_باشه لیلا جان ، عزیزم آروم باش . قربونت برم توضیح میدم، الان بابات میفهمه برا قلبش خوب نیستا...
اسم بابا را که می آورد یخ میزنم ، راستی این ماجرا ها را چگونه میتوانم به خانواده ام بگویم؟
محتاطانه جلو می آید و در آغوشم میگیرد و مثل نوزادی در بغلش تکانم میدهد
_هیش آروم باش خانمم ، همه چیز درست میشه ، همه چیز رو برات میگم ، بیا بشین حالت بهتر شه حرف میزنیم.
با هم روی تخت مینشینیم و او کمرم را نوازش میکند
_درست میگی در حق الهام بد کردم خیلی هم بد کردم نباید الکی اونقدر وابستش میکردم ، اما باور کن الهام برای من یه اشتباه بود ! یه جوزدگی حسی! یه تاثیر پذیری هیجانی از حرفای بزرگترا ! همش جلوی چشمم بود و از اونورم همینطور بقیه تو گوشمون میخوندند شما برای همید و چقدر به هم میاید و از این مزخرفات.
_بهونه ی الکیه همش . اون موقع الهام بچه بود اما تو که نبودی که بگم حالا هیجانات جوونی بهت غلبه کرده کاملا بالغ و عاقل بودی، با تجربه بودی و پخته !
_لیلا تو هم یادته اولین روزی که همو دیدیم؟
چه حرفی! خب معلوم بود که یادم است، خیر سرم همین امروز داشتم فکرش را میکردم .
سرم را به جای بله تکان میدهم
_یادمه رومو برگردوندم یه چیزی بهت بگم اما یه لحظه بعد انگار داشتم غرق میشدم توی عمق چشمات!
_اما چشمای الهام که خیلی قشنگتره، درشته و کشیده و‌‌..
_چی میگی تو برا خودت ؟ مگه آدم میاد وارسی میکنه چشم کی قشنگتره عاشقش بشم؟ آدم عاشق یکی میشه بعد به نظرش چشم اون از همه قشنگ تر میاد.
_شعار؟
_نه چون من از اون ثانیه به بعد هر جا رو نگاه میکردم چشم تو میمید جلو چشمام ، چندین و چند روز داشتم با این حس میجنگیدم ، دیوانه کننده بود.
_برا همین به ۵ روز نکشیده جلو در دانشگاهم ظاهر شدی؟
خیره نگاهم میکند و میدانم ذهن او هم مثل من میدود پی خاطرات آن روز.
(فلش بک)
/از دانشگاه در می آیم مثل همیشه تنها و بی هیچ دوستی .
ناراحت از سرزنش شدنم توسط استاد و ضایع شدن جلوی هم کلاسی هایم تند تند بغضم را قورت میدادم ، لعنت به من! چرا یکهو وسط مهم ترین بخش درس یادم به آن پسرک چشم سبز افتاد؟ فکرش را که میکنم فقط مثل عقب افتاده ها با آن لبخند احمقانه به تابلو زل زده بودم و استاد مکرراً صدایم میکرد ، حالم از خودم بهم میخورد .
_خانم
سرم را بر میگردانم ، وَه که چه حلال زاده بود همینکه فکرش آمد در سرم ، خودش هم جلویم ظاهر شد !
_شما؟ اینجا.
_سلام . منتظر یکی از دوستانم بودم ، شما رو دیدم گفتم بیام یه عرض ادبی کنم. حالتون خوبه؟
_ببخشید سلام،شما خوبید ؟
_شُکر، ماشین دیگه اذیت نکرد؟
_نه دستتون درد نکنه ، جوون مردی کردید درحقم.
_ای بابا اختیار دارید.
_دوستتون نیومد؟ گفتید منتظرشید.
_دوستم؟ آهان نه اون ...! میدونید؟ من بی خبر از خودش اومدم حالا که باهاش تماس گرفتم گفت امروز نیمده اصلاً!
_چه بد ، ماشین همراهتون دارید؟
_راستش نه! به امید ماشین اون اومده بودم که با یه ماشین برگردیم حالا هم اینطور شد.
_پس بفرمایید ، من ماشین همراهم هست بلکه جبران لطف شما بشه.
بی هیچ تارفی میپذیرد و دنبالم می آید ! عجب! مگر آدم ها معمولا در همچین مواقعی حداقل کمی تارف و بده بستان نمیکردند؟
_شاید پیش خودتون بگید این یارو چقدر پروعه اما باور بفرمایید که حالا حالا ها دم دانشگاه شما ماشین گیر نمیارم حتی تاکسی که من رسوند به زور قبول کرد تا همچین جای پرتی بیاد.
_بله در جریانم ، اتفاقا خوشحالم کردید!
سوار ماشین میشویم و به اصرار او در میان راه توقف میکنم تا با خرید وخوردن بستنی کمی گرمای پیکان بی کولر را قابل تحمل کنیم.
به انتظار آمدنش روی فرمان ضرب میگیرم ، راحت نیستم که هیچ ، خیلی هم معذبم ، نمیدانم او چطور میتواند مانند یک آشنای صد ساله با من رفتار کند که تازه بخواهیم با هم بستنی هم بخوریم!
برمیگردد و از پنجره ی ماشین دو بستنی دستم میدهد .
_بفرمایید
_ممنون ولی آخه واقعا لا زم نبود
_من الان دلم بستنی میخواست بدون هم پیکم اصلا چیزی بهم نمیچسبه پس چرا لازم بود!
زورکی میخندم، پرو بود دیگر!
دور میزند و باز سوار ماشین میشود
_به نظرتون زشت نیست حالا که با هم بستنیم خوردیم ،من هنوز اسم شما را نمیدونم؟
دو دلم که بگویم یا نه ، شک دارم که آیا نگفتن اسمم حیا ست یا بی احترامی؟
سرم را پایین می اندازم و آرام میگویم
_لیلا .
_قشنگه ! منم نوید.
_از کدوم ور برم؟
_شما فعلاً برو . تا هر جا که مسیر خورد من مهمون شمام اگه دیدم نمیخوره پیاده میشم بقیشو خودم میرم.
_نه اینجوری که نمیشه ، بگید دیگه.
_حالا برید تا ببینم چی میشه .
نمیدانم مرا چه شده است که تا این حد افتضاح رانندگی میکنم ، معمولاً دستفرمانم تعریفی بوده ولی حالا مثل یک مبتدی پشت سر هم گند میزنم و میدانم که این از تاثیر فردیست که روی صندلی بغـ*ـل نشسته و هرز چندگاهی نگاه به نیمرخم میکند .
کار به جایی میرسد که نزدیک است به پسر بچه ای بزنم اما خوشبختانه سریع افسار ماشین را کج میکنم!
خجالت زده و کلافه میگویم
_میشه به روبروتون فقط نگاه کنید.
حرفی نمیزند ، آرام سرم را بالا می آورم تا چهره اش را ببینم که متوجه لبخند آرامی در نیمرخش میشوم!
یعنی چه ؟ یعنی حالم را میدانست و از عمد هی نگاه میکرد؟ خودم را سرزنش میکنم که وای وای دختر آبرویت رفت ، این چه حالی بود عین این پسر ندیده ها.. اه!
_درس و دانشگاهتون چطوره لیلا خانم؟
_با رویا ها و بلند پروازی های نوجوونی فرق داری اما بدک نیست!
_همیشه همینطوریه یه غول خوشبختی میسازیم از دانشگاه که وای اگه واردش بشیم دنیا گلستونه اما ته تهشم هیچی نیست واقعاً مثل تمام برهه های زندگیمون زیادی معمولیه.
سری برای تائید حرفش تکان میدهم
_نمیخواید آدرس بدید؟ من دارم مسیر خودمو میرما!
_خدا رو چه دیدی؟ شاید وقتی به مسیرتون رسیدید همسایه از آب در اومدیم.
_فکر نکنم ، ما اون پایینا میشینیم.
_اونوقت چرا فکر نکنی ؟ از کجا معلوم من بچه ی بالا باشم؟
_از اونجایی که فقط قیمت موتورتون از در آمد کل ۲سال خانواده ی من بیشتره.
_شاید موتورو قرض گرفته باشم!
_آره شاید ، اما اگه بچه پایین بودید حتماً میدونستید که توی پایین شهر همسایه که سهله ، همه ده تا کوچه اینور تر و اونورترم همدیگرو میشناسند ، متاسفانه بنده شما را به جا نمیارم.
_تسلیم ، پس همینجا ها نگه دارید که فکر کنم اگه خودم با آبرو نرم ، شما پرتم کنید بیرون.
_نه به خدا ، ناراحت شدید ؟ من فقط میگم آدرستون رو بگید برسونمتون.
لبخند میزند و دستی در هوا تکان میدهد
_شوخی بود بابا ، جداً همینجاها پیاده میشم ، خیلی نزدیکه به مقصدم.
کمی جلو تر نگه میدارم و بعد از خداحافظی پایم را روی گاز میفشارم تا مادر بیش از این نگران دیرآمدگی ام نشود./
_____________________

(موقت)عزاداری های این چند روزتون قبول ، ما رو هم دعا کنید.