در حال تایپ رمان ایهام | rahir کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Rahir

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
به نام قهارترین روایتگر

نام رمان:ایهام
نام نویسنده: Rahir کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:اجتماعی_عاشقانه

نام ناظر: rita.ros
خلاصه: گاهی اجبار زندگی بر هم میزند .
گاهی اجبار زندگی میسازد.
گاهی هردو!
گاهی مجنون عاشق لیلی میشود.
گاهی لیلی عاشق مجنون میشود.
گاهی هر دو !
شاید روایت بر هم خورد زندگی لیلا و خراب شدن کاخ آرزو هایش باشد.
شاید داستان ساختن کاخی زیباتر یا باز ساختن همان کاخ کمی مستحکمتر.
شاید هیچ یک !
هر داستانی برای خود هم یک پایان خوش است و هم یک تراژدی ، بستگی به آن که نگاهش میکند دارد؛ نوید یا کبیر ؟ اما از من میپرسی ، از دید خودت نگاه کن که هم خوشی ببینی و هم ناخوشی که مکمل ها اغلب در کنار هم جِلوِه گرند.

__________
بخوانید چون قطعا این رمان ، این مضوع، این هدف ، این پیام ارزش خوانده شدن و دیده شدن دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
#پارت اول
____بسم الله الرحمان الرحيم
قصه ى عشق همچنان هم تازه بود
سوز آه و غربت و سالهاى انتظار
لذتش جاويد و بى اندازه بود
قصه اش جذاب و پرآوازه بود
ليلى و مجنون رفتند
اما عشق...
همچنان هم تازه بود
"بودن و رفتن"
مقامش نزدِ عاشق
هر دو يك اندازه بود
هر كه بر عشق ، يوروشى خمصانه بُرد
بى گمان در سايه اى بيگانه ، مُرد
سالهاى بى كسى ، رنگ از رُخ عاشق نَبُرد
آنكه مُرد، عاشق نبود و
آنكه عاشق بود ، نَمُرد...!
" كامبيز دستگير"

لبهايم را پى در پى ميجوم ، مطمئنا حالا همان رژ كمرنگ صورتى كه صبح براى خالى نبودن عريضه زده بودم هم از بين رفته
آخر شيفت كاريست و من بايد قبل از نويد به خانه برسم اما اين كار نيمه تمامى كه انجامش جرئت می طلبد ، دقيقه هایم را تلف ميكند
با انگشتانم روى ميز ضرب ميگيرم و با تلقين چندين و چند بار ميگويم : طورى نميشود -قرار نيست هيچ اتفاق خاصى بيفتد اما به يكباره دوباره اتفاقات روزه اول جلوى چشمانم تكرار ميشود مردى كه ديوانه وار نعره ميزد "ولم كن " ، شخصى مجازى را حيوان خطاب ميكرد و مكررا فرياد ميزد حيوان ولم كن ،به شخص فرضى اش در هوا مشت ميزد و وسايل اتاق را هدفمند به يك نقطه پرتاب ميكرد ، كسى توان مهارش را نداشت و حتى مشت سهمگينى حواله ى چشم راست آقاى حاتم ،سرپرست بخش شد اما در اخر با تلاش بچه ها و سماجت ستودنى آقاى حاتم توانستند به تخت ببندندش و با ارامبخش هاى فوق العاده قوى خوابش كنند...
دوباره به ساعتم نگاه ميكنم انگار ثانيه ها از پى هم ميدوند و من بايد حواسم به شرطى كه با نويد بسته ام هم باشد
نفس عميقى ميكشم و اين بار مصمم تر زمزمه ميكنم : اون الان حالش خوبه مثل اين دو روز كه هيچ خطرى نداشت، من فقط قراره چند دقيقه برم اين قرص هارو بهش بدم همين.. همين...همين
متزلزل از جا بلند ميشوم دست خودم نيست هميشه كمى محتاط بودم و البته جان دوست ، نميدانم با كدام عقلى اين شغل كه هيچ سنخيتى با من ندارد را انتخاب كردم..!
كيفم را از روى ميز برميدارم و با احتمال زنگ نويد گوشيم را به جاى كيف در دست نگه ميدارم ، در آخر سينى قرص را هم با دست هايى لرزان برميدارم و به سمت اتاقى كه منبع ترس من در اين چند روزه اول كاريست ميروم ،
حتى خودم هم ميفهمم كه از قصد با پايين ترين سرعت ممكن و كوتاهترين گام هايم حركت ميكنم .موقع رسيدن به در بسم الله ى ميگويم و دستگيره را با آرنج ميكشم تا در باز شود براى بار دهم نفس عميقى ميكشم اما بازاحساس تنگى نفس دارم ،از گوشه ى چشم ميبينم كه خيلى آرام نشسته و كتابى ميخواند .ترسم كمى ميريزد و انگار بهتر ميتوانم نفس بكشم ، اين بار مستقيم تر نگاهش ميكنم كه هنوز كاملا بى توجه به ورود من ، به كتاب خواندنش مشغول است جلد كتاب در دستش را از ده فرسخى هم كه ببينم ميشناسم ، بارها و بار ها خوانده ام و باز هم حالا هـ*ـوس خواندنش به سرم ميزند "سپتامبر بى باران" كه شايد در سليقه ى خيلى ها نباشد اما من ديوانه اش هستم!
سينى قرص و موبايلم را روى ميز پايه بلند كنارتختش ميگذارم و آرام سلام ميكنم ، جوابم راميدهد و باز مشغول ميشود، به نسخه ى درون سينى نگاهى ميكنم امروز فقط بايد "اولانزاپين" و "رسپيرودون"بخورد
- جديدى ؟ هميشه اون دوتا بومرنگ ميمدند!
دلم نميخواهد با او صحبت كنم فقط دوست دارم زودتر كارم را انجام دهم و بروم ، علاوه بر آن از اين كه در ديدار اول ، تو خطابم كرد خوشم نمى آيد ، صرف نظر از اينكه لحن بیانش چقدر گستاخانه بود...
-سه روز هست كه به اين بخش اومدم
سرى تكان ميدهد و كتاب بسته شده اش را كنار دستش ميگزارد ، من هم براى اطمینان خاطر اخرین نگاه را به نسخه اش میکنم
موبايلم شروع به زنگ زدن ميكند و نگاهم را به دنبال خود ميكشد ، نام " عزيز ترين " مدام روى آن خاموش و روشن ميشود ، دستى سريع تر از من گوشى را بر ميدارد
خونم به جوش مى آيد ، صرفا داشتن بيمارى روانى دليل خوبى براى انجام چنين جسارتى نيست اما مدام جمله ى آقاى پرورش در گوشم زنگ ميخورد" به هيچ وجه حق پرخاش به بيمار رو ندارى ، يادت باشه كه اونا بيمارند!"نه فقط اين جمله ، بلکه ترسی عمیق از فرد مقابلم جلوى بروز هرگونه جيغ و دا دى از جانب من را ميگيرد
تنها با حرصى مشهود در صدايم ميگويم : ميشه موبايلم رو بديد؟؟!
بى توجه به من به اسم روى گوشيم خيره شده
-عزيزترين...! يعنى كسى كه از همه بيشتر دوست دارى؟
از زير دندان هاى قفل شده ام به زور "بله" اى خارج ميشود و دستم را دراز ميكنم تا گوشى ام را پس دهد
بى توجه به دست دراز شده ام دوباره ميپرسد
-خب حالا اين عزيز ترينت كيه؟
«به شما مربوط نيست» مناسب ترين جواب براى اوست ، البته اگر جراتش را داشتم! دست دراز شده ام را مشت ميكنم و به پايم ميكوبم ، اين بار با حرصى واضح تر ميگويم
-مادرمند
ابروهايش را بالا مى اندازد.
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت دوم
قيافه ى متعجبى به خود ميگيرد
-يعنى هيچ كسى رو بيشتر از مامانت دوست ندارى!؟
نميدانم كجاى اينكه "كسى مادرش را بيش از همه دوست داشته باشد" تعجب دارد ، شايد منظورش شخص خاصى است مثلا همسرى، دوستى یا..! با همين تصور ميگويم : همسرم رو هم خيلى دوست دارم اما نه به اندازه ى مادرم...
-به غير از همسر و مادرت ...يعنى كس ديگه نيست!!؟ تعجب، در صدايش رانميفهمم ، دنبال چه شخص خاصى است كه دوست داشتنش تعجب نداشته باشد..!
گيج مى گويم : البته پدر و برادرم هم خيلى برام عزيزند نا اميد پوفى ميكشد و زمزمه ميكند " بعد مردم به ما ميگند ديوونه " اخم ميكنم و طلبكارانه ميپرسم
-اونوقت خود شما چی؟كی رو بيشتر از همه دوست داريد؟ بى مكث و مطمئن ميگويد : خودم رو ... خودم رو بيشتر از همه دوست دارم لعنتى نثار خودم ميكنم كه ايستاده ام با يك ديوانه بحث ميكنم كه اخرش بيايد بگويد "عزيزترينش خودش است!" تصميم ميگيرم موبايلم را كه حالا به جاى قبلى اش باز گردانده ، بردارم و بروم اما بازهم صداى آقاى پرورش در ذهنم ميپيچد " هميشه مدتى رو با بيمارا گپ بزن تا به عنوان يه دوست و همزبون روت حساب باز كنند ، نه زندانبان اين زندانى كه توش گير افتادند..." كاملا بى ميل و فقط براى رفع تكليف "چرا " اى ميگويم -مشخصه ، چون خودمم كه بيشترين زمانو با خودم ميگزرونم، خودمم كه همه ى رازاى خودمو ميدونم، خودمم كه بيشترين مراقبتو از خودم ميكنم، خودمم كه وقتى درد دارم بيشترين درد و ميكشم ، خودمم كه وقتى ناراحتم براى خودم بيشترين غصه رو ميخورم ، خودمم كه ... او ميگفت و ميگفت و من هر لحظه حيرت زده تر از قبل نگاهش ميكردم چرا من هيچوقت به خودم فكر نكرده بودم ؟ چرا هيچوقت جزو گزينه هاى دوست داشتنى ام نبودم؟ چرا هميشه نسبت به كسى كه آن طرف آينه عاشقانه نگاهم ميكرد بى تفاوت بودم؟ چرا هميشه دنبال كسى غير از خودم ميگشتم براى دوست داشتن؟ مگر "خودم"همان كسى نبود كه هميشه داشتمش...؟!
نميدانم چگونه قرص هايش را دادم و از انجا بيرون زدم يا چگونه تا خانه رانندگى كردم ، حتى وقتى رسيدم دقت نكردم كه ماشين نويد هست يا نه ... فقط مدام در سرم تكرار ميشد" اين همه سال گذشته و من تازه فهميدم كه هيچكس اندازه ى خودم مستحق دوست داشته شدن نيست" ، احساس پوچى ميكردم ... فكر ميكردم كه در همه ى عمرم ظلم عظيمى به خودم كرده ام در اينه ى آسانسور لبخند عميقى تحويل خودم ميدهم به جبران تمام اين سال هايي كه ناديده گرفته امش ..
از اسانسور پياده ميشوم و به سمت تك واحد اين طبقه كه در ان اقامت داريم ميروم ، با فرض اين كه نويد نيست در را با كليد باز ميكنم اما سر وصدا هايي كه از بدو ورود از آشپزخانه به گوش ميرسد ثابت ميكند فرضيه ام اشتباه بوده بلند سلام ميكنم كه او پر انرژى تر جوابم را ميدهد قصد دارم لباس هايم را عوض كنم که ميگويد : ليلا يه لحظه بیا آشپزخونه ؟
قدم هايم به سمت اشپزخانه كج ميشوند و به محض رسيدن چشم هايم گرد ميشوند ، با تعجب به اطراف نگاه ميكنم ! علارقم مدرن بودن خانه ، آشپز خانه مان اپن نبود و من تا قبل از آن متوجه كيسه هاى خريد ميوه و شيرينى كه دور تا دور كابينت ها گذاشته شده بود ، نشده بودم
-واى نويد اينا چيه ؟ اينجا چه خبره ؟ چرا اينقدر چيز گرفتى ! سريع دكمه هاى مانتويم را باز ميكنم و با مغنعه ام روى يكى از كابينت ها مى اندازم ، با همان تيشرت سفيدم به كمك اويي كه سخت مشغول شستن كوهى از ميوه است و تمام پيرهن صورتى اش خيس از آب شده ميروم
-بدو خانمم اينا رو بشوريم كه كلى كار داريم دستكش هايم را دستم ميكنم و شدت شيرآب را كم ميكنم تا لباس هايمان خيس نشود
-بلاخره ميگى چه خبره؟ اين خريدا چيه ، اينقدر زياد ؟ چرا عجله دارى!؟
-مامان عصر ناقافل زنگ زد گفت شب دور و بر ٩ با ناهيد اينا مياند اينجا.. پرتغال از دستم مى افتد و تقريبا جيغ ميزنم
-چيييى ؟؟؟! مامانت اينا تا يكى دو ساعت ديگه دارند ميان اينجا تو تازه به من ميگى؟؟؟!
پرتغالى كه از دست من افتاده و آخرين ميوه ى مانده است را ميشورد و آب را ميبندد، دو ور شانه ام را ميگيرد و شمرده شمرده ميگويد
-آروم باش ليلا خانومم ، اولا غريبه كه نيست مامان اينا اند ، دوما من همه ى كارا رو كردم كار زيادى نمونده ، سوما من بيشتر از ده بار زنگ زدم ، برنداشتى ! منم چون وقت زياد نبود ميخواستم خونه رو مرتب كنم به مامان فريبا گفتم بهت بگه كه انگار اونم تلفنشو برنداشتى . حالا هم الكى استرس نداشته باش ، فقط مونده اين شيرينيا رو تو ظرف بچينيم و خودمونو مرتب كنيم اصلا اينارم من ميچينم تو برو به خودت برس. اضطرابم كمى برطرف ميشود اما باز هم درمانده نگاهش ميكنم كه بينى ام را فشار ميدهد و با لبخند " نگران نباشى ميگويد" ، نفس راحتى ميكشم
-راستى... پس به مامان فريبا اينا هم گفتى؟
-بله بدون خانواده ى شما كه صفايي نداره ، تازه براى اون بهرام كله خر هم ميخوام آسين بالا بزنم
آسوده ميخندم ، عاشق اين اخلاقش بودم هيچوقت ميان خانواده ى من و خودش فرق نميگذاشت ، اگر خانواده ى خودش را دعوت ميكرد حتما خانواده ى من هم دعوت بودند بهتر آنکه در هر شرايطى ميتوانست من استرسى را آرام كند!
-غذا چيزى سفارش دادى ؟
-خيالت راحت ، پيتزا سفارش دادم
-كاش جوجه كبابى چيزى ميگرفتى ، فست فود ، اونم براى شب درست نيست...
-يه امشبو بيخيال خانوم پرستار ، به خاطر پرنيا كه دوست داره گرفتم ،عشق داييشه ديگه!
چشم هايم غمگين ميشود به خاطره عشق و محبتى كه به بچه ها دارد و من هم اتفاقا دارم ، اما خودمان هنوز بعد از هشت سال ... نگاهى به قيافه دست پاچه اش ميكنم ميدانم خودش را تا شب هزاران بار به خاطر حرفى كه بى هوا زده و حالمان را خراب كرده سرزنش ميكند اما نياز به پنهان كردن كه ندارد اگر هيچ چيز هم نگويد ، مگر خودم نميفهمم هر جا ميرويم چقدر چشمش دنبال بچه هاست و به هر كدامشان كه ميرسد چقدر محکم و با حسرت بغلشان ميكند ؟مگر كورم كه نبينم در مهمانى ها هر از گاهى از جمع فاصله ميگيرد و خودش را قاطى بازى بچه ها ميكند؟
-ليلا ...
نميخواهم حرفى بزند و الكى دلدارى دهد ، چشمان خيسم را از او ميگيرم و سريع از آشپزخانه خارج ميشوم زير دوش هرچقدر كه ميتوانم براى اين حسرت چند ساله مان زار ميزنم هر چقدر هم كه نويد بگويد ما اصلا بچه نميخواهيم و خودمان براى هم كافى هستيم اما مگر ميشود يك زن آرزوى مادر شدن ، و يك مرد آرزوى پدر شدن را نداشته باشد؟! تازه به غير از آنكه نگاه ها هر روز سنگين تر ميشود و هركس به ما ميرسد سراغ بچه ميگيرد و گوشزد ميكند كه كم كم دارد دير ميشود، انگار كه خودمان نميدانيم براى من ٣٢ ساله و نويد ٣٨ ساله دارد دير ميشود..!!
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
_______بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت سوم
براى انتخاب لباس شك دارم ، نميدانم همسر ناهيد که معمولا حجم کاریش به او اجازه ی شرکت در مهمانی ها را نمیدهد هم می آید یا نه!
با صداى بلند از نويد كه سر و صدا ها ثابت ميكند هنوز مشغول كار است ، سوالم را ميپرسم
-نه ، نمياد اتفاقا چند دقيقه پيش باز هم زنگ زدم كه بياد ،ولى عذر خواهى كرد گفت كارش سنگينه .
تاپ و شلوارى لی ميپوشم و براى آرايش باز به همان رژ هميشگى بسنده ميكنم نگاهی در آینه می اندازم ، میشد گفت آثار پیری هنوز در چهره ام جلوه گری نکرده بود ، به جز چند چين كم رنگى كه گوشه ى چشمانم بود و وقتى ميخنديدم عمیق ميشد ، نوید میگفت دوستشان دارد و مهربان نشانم میدهند ، نميدانم شايد هم او اغراق ميكرد و فقط براى بيننده ام، نشانه هايي از پير شدن بود...!
براى نويد پيرهنی آبى با شلوار لى روى تخت می گذارم و بيرون میروم.
-پس الكى به من گفتى فقط شيرينى چيدن مونده؟
-نه باور كن خونه تميز بود من همين طورى فقط يه جارو مصلحتى زدم .
لبخند سپاس گزارى ميزنم و ميگويم
-دست شما درد نكنه فقط سريع برو آماده شو نيم ساعت ديگه اينا ميرسند .
سرى تكان ميدهد و به طرف اتاق راه مى افتد ، سريع ميفهمم باز ميخواهد از زير دوش گرفتن در برود ، اصلا نميفهمم چرا اين مرد اينقدر از حمام فرارى است البته حقيقتا تنش زود بو نميگيرد و كثيفى اش آزادهنده نيست اما امكان ندارد بیخیالش شوم، بازويش را ميگيرم و به طرف حمام ميروم ، او هم وانمود ميكند كه دارد دنبال من كشيده ميشود و توان مخالفت ندارد ، هر چند ميدانم اگر نخواهد يك سانت جابه جايي اش هم برایم محال است اما به هر حال اين بازى برایم لـ*ـذت بخش است ، به داخل حمام حولش ميدهم و در را ميبندم غر غر كردن ها و نامرد ، نامرد گفتن هايش از پشت در باعث خنده ام ميشود ، اين مرد در استانه ى ٤٠ سالگى هم دست از بچه بازى هايش برنميدارد اخرين ظرف ميوه را هم روى ميز ميگذارم و پيش دستى و كاردش به وسیله ی نوید كنارش قرار ميگیرد كه صداي زنگ خبر آمدنشان را میدهد. باهم به استقبال ميرويم ، ظاهرا دو خانواده با هم رسيده اند و از قبل سلام عليكشان را كرده اند. زود تر از همه پرنياى شيرين عسل وارد ميشود و خودش را در آغـ*ـوش نويد‌ تمام قد نشسته ، پرت ميكند ، لبخندم به يكباره كاملا مصنوعى ميشود نه اين كه با پرنيا مشكلى داشته باشم ، شيرينى اين دختر برايم مثل عسل است و اتفاقا شيرين عسل هم صدايش ميكنم اما محبت بيش از حد و همراه با حسرت نويد به او دائما بزرگترين كمبود زندگيمان را برايم تداعى ميكند ، بعد از پرنيا خانواده ى خودم وارد ميشوند با آن ها دست میدهم و روبوسى ميكنم ، به جز بهرام که وسواس دارد و قطعا روبوسی را بهداشتی نمیداند !
پدر نوید، بابا رضا مثل همیشه سرد رد ميشود ، اين راهم ميفهمم كه چقدر بیزار است از "بابا" گفتن های من و هميشه ميگويد به جاى اين ادا اطفار هاى لوس ، "حاج آقا"صدايش كنم رفتار مادر شوهرم، "مامان كتايون" متعجبم ميكند ، او خيلى گرم با من احوالپرسى ميكند و حتی گونه ام را بـ..وسـ..ـه میزند و اين كار واقعا از او كه در اين چند سال اخيرهميشه با كنايه و خصومت رفتار كرده زیادی بعيد است! هرچند كه بابا رضا از همان اول معتقد بود اين ازدواج يك اشتباه جبران نشدنيست اما مامان كتايون تعريف و تمجيد از من را لحظه اى رها نميكرد و مدام عروس عزيز تر از جانش خطابم ميكرد ، اين رفتار سال هاى اخيرش هم كه خب معلوم بود براى چيست....
ناهيد آخرین نفر است و قطعا این زن فرشته ای بی مثل در زندگی اطرافیانش است.
ساعتى ميگذرد و همه مشغول گپ زدن هستند ، البته همه جز بابا رضا كه فقط با اخم گوش ميكند و تلاش بقيه براى وارد بحث شدن با او بى نتیجه است! نگاهم به نويد مى افتد كه طبق معمول دارد سر به سر بهرام ميگذارد ،لبخند میزنم ، مطمئنم مضوع بحثشان ازدواج بهرام است ، بهرام به دليل وسواسش حتى با وجود سنی نسبتا زیاد، زیر بار ازدواج نمیرود و این بهانه ای شده تا نوید او را مدام دست بیاندازد. بابا رضا بلاخره به حرف مى آيد و خطاب به همسرش ميگويد :خانم ... ما براى خوش و بش و بطالت وقت اينجا نيومديم ، كار مهمتر از اين داريم!
به وضوح دست پاچه شدن مامان کتایون را حس میکنم ، سریع چشم و ابرویی مى آيد كه من معنيش را نميفهمم اما انگار بابا رضا ميفهمد و ديگر حرفى نميزند !
نويد كه تاهمین حالا حواسش نبوده در تاكيد حرف پدرش ميگويد -اره مامان چیشد بعد اين همه وقت ، افتخار دادید اومديد اينجا..؟!
مادرش كلافه لبخندى ميزند و چشم غره اى هم به بابا رضا ميرود
-چیزی نشده قربونت برم ! فقط اومدیم یه سر به شما بزنیم و يه حرف كوچيك هم هست بعد بايد به تو و ليلا بگم، فعلا جاش نيست
ذهنم درگير ميشود اما ميدانم مادر شوهر آبرو دوستم، عمرا اگر جلوى پدر ومادرم مسئله ی مهمی را بازگو کند.
ساعت ها ميگذرد ، شام سرو ميشود و مهمانى به پايان ميرسد باز هم دو خانواده با هم قصد رفتن ميكنند، خانواده ى من كمى زودتر .
خداحافظى بى نهايت خشك مامان كتايون به من ميفهماند كه همه ى انها حفظ ظاهر بوده و نبايد برداشت غیر منطقی براى خودم كنم ، اهى ميكشم و مگر دست من بوده این اتفاق؟!
پرنياى شيرين عسل که بیرون میرود، دستی برایش تكان میدهیم و در را میبندیم.
_دستت درد نکنه خانمم خیلی خسته شدی.
-چرا الكى تشكر ميكنى وقتى همه ى كارا رو خودت كردى اخه!؟
نفس عميقى ميكشد و با محبت نگاهم ميكند و من آن اوایل، چه احمقانه سعی در انکار عاشق تر بودنش میکردم!
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
بسم الله الرحمان الرحیم

#پارت چهارم

نويد سرش به بالش نرسيده خوابش مى برد اما من ذهنم درگير است، درگير آن مريضى كه جدا از شادى و هوروش ، آقاى حاتم در اخر وقت کاری مسئوليتش را به من سپرد ،مريضى كه از روز اول ترس در جانم می انداخت و اتفاقا هنوز هم از تصور دوباره ى عود جنونش به خود ميلرزم اما همين مريض واقعا خطرناك ، امروز يكى از بزرگ ترين حقیقت هاى زندگي را به من آموخت ، در حالى كه من هنوز اسمش را نميدانم و يادم نيست حاتم او را چه صدا كرد! ذهنم درگير حرفيست كه پدر شوهرم ميخواست شروع كند و مادر شوهرم براى حفظ آبرو از ادامه اش جلوگيرى كرد ، قطعا چيز مهمى بود كه كتايون نميخواست جلوى خانواده ام مطرح شود. نميدانم چطور ميان ان همه فكر و دلواپسى ، اما بلاخره خوابم برد!
-پاشو ليلا جان ، ديرت ميشه ، پاشو عزيزم تا من سر راهم برسونمت .
خوب آلود ميپرسم
-ساعت چنده؟
- ديرته يك ربع ديگه شيفتت شروع ميشه و تو هنوز توى رختخوابى.
"اى واى" اى ميگويم و حولزده بلند ميشوم ، بعد از پوشيدن عجله ايه لباس هايم بدون خوردن حتى قطره اى آب از واحد بيرون ميزنم خوشبختانه آسانسور در همین طبقه است و معطلى ندارد ، به پاركينگ که میرسم تقریبا به سمت ماشينش پرواز ميكنم ، خدا را شكر خودش ميخواهد من را برساند و گرنه نميدانم با اين همه دست پاچگی، چگونه رانندگى ميكردم!
-ببينم تو اصلا چيزى هم خوردى ؟!
-عه نويد حالا وقت اين حرفاست داره ديرم ميشه حركت كن.
ماشين را به حركت در مى آورد و از در خارج ميشود .
-پس كى وقتشه؟ خانم پرستار خودت ميدونى فشارت پايينه و صبحونه خوردن چقدر برات ضروريه ولى بازم توجه نميكنى.
-رسيدم اونجا يه چيزى ميگيرم ميخورم حتما.
ابرويش را بالا مى اندازد و از گوشه ى چشم نگاه معنادارى به من مى اندازد كه يعنى كاملا فهميده دارم بلوف ميزنم و هيچوقت همچين كارى نميكنم.
-نياز به اين كار نيست ، خودت كه حواست به خودت نيست من بايد حواسم به تو باشه ، در داشبرد واز كن .
كنجكاو ، داشبرد را باز ميكنم كه با لقمه ى پيچيده شده اى در پلاستيك روبرو ميشوم ، تمرکز حواسش رویم، احساساتى ام میکند ،خم ميشوم و گونه اش را ميبوسم قهقهه ميزند و با دست كنارم ميزند.
-نكن خانوم خانوما حواسم پرت ميشه
لبخندى ميزنم و تا رسيدن به بيمارستان مشغول لقمه ميشوم
- ممنون ، خداحافظ
- خودم ميام دنبالت ، هفت خوبه؟
- اره خوبه بازم ممنون.
- خواهش ميكنم ، مواظب خانم من باش ...خداحافظ.
برايش دست تكان ميدهم و به طرف بيمارستان پا تند ميكنم گرچه به لطف نويد ديرم نشده و به موقع رسيده ام.
موقع پوشيدن روپوش سفيد باز هم زیر لب به جان اقاى حاتم غر ميزم كه چرا همچين سايز بزرگى را به من داده! روپوش، بدجور در تنم زار ميزند و حسابى بد تيپ و خنده دارم ميكند ، درست مثل بچه هايي كه لباس والدينشان را ميپوشند!
از كمدم پوشه هاى بيماران و برنامه هاى داروييشان را بيرون مى کشم و طبق معمول ، اولين نفر برنامه ى هوروش را روى تخته شاسى مرتب ميكنم و به سمت اتاقش ميروم تقه اى ميزنم و داخل ميشوم که ميبينم با جديت و خشم مشغول فشار دادن زخم ها و از بين بردن بخيه هايش است ، شاسى و پوشه هايم را روى زمين رها ميكنم و به سمتش ميدوم ، دو دستش را با تمام توانم ميگيرم تا از ادامه ى كارش باز بماند
-هوروش...
عجز و اخطار صدايم را ميفهمد كه سرش را بلند ميكند و به چشمانم با نفرت زل ميزند در همين حين تقلاهايش براى آزاد كردن دست هايش از بند من بيشتر ميشود ، به حدى كه در اخرين تلاشش من را محكم حول ميدهد و من از پشت به زمين پرت ميشوم ، دردى كه در بدنم ميپيچد براى من كمى لوس ، قابل وصف نیست اما مهمتر از آن متوقف كردن هوروشيست كه زخم هايش جدى وعميق هستند و باز كردنشان خطرات جبران ناپذيرى برايش به همراه دارد .
سريع از جايم بلند ميشوم كه درد با قدرت زوزه ميكشد اما بى توجه ، به سمت بسته هاى قرصش ميروم و انها را به همراه يك "نيترا پازام " در مشتم مخفى ميكنم آرام از پشت سر به اويى كه باز هم وحشيانه درحال ور رفتن به زخمش است نزديك ميشوم و در يك حركت ناگهانى با يك دست موهايش را به شدت ميكشم ، ناله اش در مى آيد و آسيب زدن به خودش را متوقف ميكند تا قبل از آن موهايش را از شر دست من خلاص كند اما من خيلى سريع آن يكى دستم را جلو میبرم و قرص هاى داخل مشتم را در دهان از درد بازمانده اش ميريزم ، دستم را هم روى دهانش فشار ميدهم تا نتواند قرص ها را بيرون بياندازد و مجبور به قورت دادنشان باشد، چند دقيقه اى ميگذرد و كم كم چنگ هايى كه برای رهایی مویش ، به دستم ميزند كم جان تر و بى حال تر ميشود و اين يعنى نيتراپازام مثل هميشه خيلى سريع عمل كرده است، به جسم بى حالش كمك ميكنم روى تخت دراز بكشد .
درد در بدنم همچنان می تازد و مچ دستم از چنگ هایی که به آن زده ميسوزد اما باید بپذیرم که اين ها جزوى از اين شغل است و من با انتخابش ، بايد پى همه چيز را به بدنم ميماليدم !
هر چند که روشم بسيار غير حرفه اى بود اما تنها چيزى بود كه آن لحظه به ذهنم رسيد ! حتى شايد اگر آقاى پرورش مضوع را بفهمد توبيخ جديى برايم در نظر بگيرد ، به هر حال كاريست كه شده و من خود، ناراضى نيستم!
حقیقتا نميفهمم چرا باز اين حالت به سراغ هوروش آمد ، من كاملا مطمئنم ديروز قرص هايش را درست و به وقت به او دادم و او بايد حالا ، حالش نرمال مى بود ولى نبود و اين نشانگر شیطنت خود هوروش بود که قرص ها را قورت نداده وفقط در حضور من آن ها را در دهنش نگه داشته ، بايد از اين به بعد بيشتر مراقبش باشم!
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
_______بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت پنجم
شاسى و پوشه هايم را از زمين بر ميدارم و برنامه ى شادى را روى تخته مرتب ميکنم ، بى رمق از اتاق هوروش بيرون ميزنم و به اتاق شادی كه درست کنار هوروش است ، میروم. تقه اى به در ميزنم كه با صداى نازش "بفرماييدى" ميگويد ، وارد ميشوم که در سلام كردن پيش دستى ميكند ، جوابش را ميدهم و گونه اش را ميبوسم
-احوالات شما شادى خانوم؟
لبخند خجولى ميزند و با صداى ريزش ميگويد
-خيلى ممنون ، شما خودتون خوبيد؟
دلم ضعف ميرود براى ادب و لفظ قلم حرف زدنه اين دخترك نه ساله ، حقيقتا وقتى به اينجا آمدم دلم براى هيچ كس به اندازه ى شادى نسوخت . دختر ريزه ميزه و مهربانى كه فقط با نه سال سن بايد در همچين محيط متشنج و نا آرامى باشد ، آن هم به خاطر سندرم عجيبى كه گرفتارش كرده . به شدت معتقدم سندرم "دست بيگانه"كه در کل دنيا بسيار ناياب و در ايران مبطلانيش انگشت شمار هم نيستنند ، براى شادى نه ساله زيادى بى انصافى است و حق همچين فرشته ى معصومى "اين "نيست!
-منم خوب بودم ولى وقتى شما دختر خانوم خوشگلو ديدم ، عالى شدم.
ميخندد و من اين بار با نگرانى كه كمى رنگ و بوى مادرانه دارد مى گويم
-شادى جونم يه وقت فكر نكنى اينجا تنهايي كسى رو ندارى ، من هميشه هستم ، خاله ليلات قول ميده كه هميشه هست و اينجا مواظبته اما تو هم بايد قول بدى اگه يه وقت خدايي نكره اتفاقى افتاد، حتى اگه كوچولوى كوچولو هم بود بهم بگى ، باشه ...قول ميدى به خاله ليلات تا خيالش راحت بشه؟
ميدانم كه منظور مرا درست نميفهمد و نمیتواند تصور کند که من به چه اتفاقاتى فكر ميكنم و نگرانيم از چيست اما حالت جدى به صورتش ميگيرد و ميگويد
-قول ميدم خاله ، خيالتون راحت.
لبخندى ميزنم و گونه اش را ميكشم ، از وقتى دیدمش، اين نگرانى را دارم كه اگر يكى از بيمار ها كنترلش را از دست بدهد و بيايد اين عروسك كوچك را اذيت كند ، شادى ، ضعيف و مظلوم چه دفاعى ميتواند از خودش داشته باشد ؟! كاش پدر و مادرش به جاى اينجا در خانه درمانش ميكردند..! داروهاى شادى يك روز در ميان است و امروز دارويى برای مصرف ندارد و من صرفا براى اطلاع از وضعيتش به او سر میزنم. داستان كوتاهى برايش تعريف ميكنم و در مقابل اصرار هايش براى ماندنم، ميگويم كه تا آخر امروز باز هم به او سر ميزنم و حالا بايد پيش بيمار ديگرم بروم ، قبول ميكند و قول ميگيرد كه از اين به بعد بيشتر به سراغش بروم. به اتاق استراحت ميروم تا شاید خستگى رفتار هوروش را بتوانم کمی رفع كنم ، به غیر از آن بایدبراى سر و كله زدن با جديدترين و خطرناك ترين بيمارم هم نفس جمع کنم!
چايى براى خودم مى ریزم و آخرين پوشه ام را باز ميكنم ، در ميان انبوهى از كاغذ ها به دنبال اطلاعات بيمار ميگردم كه بعد از دقايقى سر و كله زدن با برگه ها ، به دستش می آورم ، درش مى آورم و جلوى دستم، روى ميز ميگذارم ، نوشته ها را از نظر میگذرانم، ميفهمم اسمش كبير نوايي است و از بقيه ى بيمارانى كه مسئوليتشان با من است كه شامل هوروش ١٩ساله و شادى ٩ ساله میشوند ، با ٣٤ سال سن بزرگتر است ،حتى از خود من ...! بيمارى اش، جنون هاى كم شدت و جنون هاى ناگهانى فاجعه بار با اسكيزوفرنى كم خطر و خفيف است. همینطور ١٢سالى هست كه براى معالجه اقدام كرده و به غیر از دارو درمانى از رفتار درمانى هم استفاده كرده اما متاسفانه هيچ كدام تا به حال افاقه نكرده و در اخر فقط دو ماه است كه به اينجا آمده.
نگاهی به داروهای تجویزی توسط دکترش می اندازم:(كلوزاپين-اولانزاپين-كوتياپين-آرى پيپرازول-رسپيرودون-زيپراسيدون) .
پفى ميكشم ، به نظرم اسم كبير خيلى به او مى آيد ،نميدانم چرا شايد به خاطر موها و ريش بلند خرمايى اش ، که مرا ياد تصاوير فرضى به جامانده از داريوش و كوروش "كبير" ، مى اندازد، شايد هم به خاطر ابهت ذاتى اش!
سنش را همين حدود حدس زده بودم و در همان روز اول تقريبا فهميده بودم كه دچار جنون آنى و كمى اسكيزوفرنى ست. دكترش بهتر ميدانست اما به عقيده ى من ، مصرف آن همه قرص قوى با هم، بعد ها برایش مشكلاتی جدى از جمله زوال عقل و آلزايمر به وجود مى آورد ، به هر حال که تجویز در حیطه ی کاری من نبود و نميتوانستم هم در تجويز پزشكش کوچکترین دخالتی كنم!
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
______بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت ششم
بعد از شستن ليوان خاليه چاى، پوشه ها و شاسى را برميدارم و به سمت اتاقش حركت ميكنم ، نميتوانم به خود دروغ بگويم هنوز هم اضطراب رفتارش را دارم و از او ميترسم اما اين مسئله که برخورد ديروزش ، تاثیر زیادی در کمرنگ شدن این حس ها داشته ،يك مسئله ى کاملا انكار ناپذير است، در ميزنم و منتظر "بفرماييد" نمى مانم ، قطعا همه در سطح شعور و متانت شادى نيستند! در را باز ميكنم و ميفهمم از اتاق خالى هم نبايد انتظار جواب دادن به تقه ى در را ، داشته باشم ، اما جدى جدى هيچ كجاى اتاق نيست حتى داخل مستر اتاقش را هم سركى ميكشم و نيست... كمى نگران ميشوم ،در اين چند روز خيلى كم ديده ام از اتاقش خارج شود ، سينى قرصى كه برايش آماده كرده ام را با وسايل خودم، روى تختش ميگذارم تا بروم اين جناب كبير را پيدا كنم ، خوب ميدانم كه به موقع خوردن قرص هاى بيماران جنون آنى ، مخصوصا از نوع حاد چقدر براى كنترلشان حياتى و ضرورى است. اول از همه به سراغ بوفه ى بخش ميروم و ميبينم بوفه امروز كلا بسته است .
از چند نفر در راهرو سراغش را ميگيرم و همه شان به اتفاق ميگويند كه اصلا چنين فردى را با اين مشخصات نديده اند! پيش خودم فكر ميكنم كه شايد از محيط بى روح اينجا خسته شده است و براى عوض كردن حال و هوايش به حياط محوطه رفته ، ولى هر قسمت را كه ميگردم نيست حتى به پشت محوطه ى خاكى بيمارستان كه كاملا بلا استفاده است هم ميروم ولى آنجا قو هم پر نميزند! نميدانم چرا يكهو دلشوره به جانم مى افتد و نگران شادى ميشوم ، فكر اينكه نكند دوباره جنونش عود كرده و چون اتاق شادى نزديك ترين اتاق به اوست به آنجا رفته ، مثل خوره به مغزم مى افتد ، با تمام توانم شروع به دويدن به سمت اتاق شادى ميكنم و در راه رسما به چند نفر تنه ميزنم و يك نفر را هم پخش زمين ميكنم ولى بى توجه به داد و قالى كه هر كدامشان راه مى اندازند به مسير ادامه ميدهم، همين كه ميرسم دست گيره را به شدت پايين ميدهم و در را خيلى ناگهانى باز ميكنم ، با ديدن صحنه ى روبرويم با دو زانو روى زمين مى افتم، انگار تمام انرژيم در همين حد بوده كه بيايم و فقط ببينم شادى در امنيت است ، به پهناى صورتم لبخند ميزنم و هزار بار خدا را شكر ميكنم كه اشتباه فكر ميكردم، دلم ميخواست شادى به جاى اينكه در خواب ناز باشد الان بيدار ميبود و من با تمام وجود بغلش ميكردم ، احساس مسئوليتم به شادى قطعا از حس مادرانه اى سرچشمه ميگرفت كه در وجودم بود ومن نميتوانستم به پاى كسى بريزم . خدا را شكر كه شادى از صداى در بيدار نشد ، روى پاهايم مى ايستم و باز هم ميروم به دنبال اين بيمارى كه ، نا خواسته برايم پر از دلشوره است ! هرچه ميگردم پيدايش نميكنم و هر لحظه مضطرب تر از قبل ميشوم ، ميترسم نخوردن به موقع دارويش باعث عود بيمارى اش شود و هرجايى كه هست مشكلى درست كند. چند قدم بیشتر، از پله هاى وسط سالن منتهى به پشت بام ، دور نشده ام كه ذهنم فرمان عقب گرد صادر ميكند ، چرا كه در پله ى چهارم كتابى را ديده ام كه ديروز ميگفتم از ده فرسخى هم ميشناسمش و از قضا دست همين كبير گم گشته بود. باز هر چه فكر منفيست به سمت مغزم روانه ميشود ، پر رنگترينشان اثر قرص "اولانزاپين"ست كه براى كنترل جنون فوق العاده عمل ميكند اما مضرات جانبى مثل افسردگى و ميل شديد به "خودكشى" را در پى دارد و اين احساس تا پنجاه ساعت بعد از مصرفش همچنان پايدار است. تنم از اين تصور يخ ميكند ، آخر چه دلیل دیگری میتواند داشته باشد به پشت بام رفتنش؟ چند پله ى اول را آرام ، با ترس و لرز ولى بقيه را تقريبا پرواز ميكنم ، در پشت بام نيمه باز است و همين لرزان ترم ميكند، به محض وارد شدن ميبينمش، روى سكوى فوقالعاده نازك لبه ى پشت بام نشسته است و باد مو هاى بلندش را كه بر عكس ديروز، نبسته بود تكان ميدهد، نميتوانم خود را كنترل كنم و خونسرد بمانم مگر چند نفر را يك قدمى خودكشى ، از نزديك ديده بودم كه حالا بتوانم خونسرد رفتار كنم ؟ آرام به طرفش ميروم نميدانم چه كنم يا چه بگويم ميترسم هر كار و حرفم نتيجه ى عكس بدهد يا او را بيشتر تحريك كند . چند قدمى اش مى ايستم و با بغض و اشك شروع ميكنم
-ببين من میدونم زندگى بعضى وقتا چقدر غير قابل تحمله ، چقدر زجر آور و بى رحمه ، اره بعضى وقتا آدم دوست داره ديگه تموم شه ، ديگه نباشه ، آدم دلش ميخواد ديگه برای هیچی نجنگه و بره يه جا كه اصلا مجبور نباشه بجنگه ،الان تو خسته اى ، ناراحتى ، نا اميدى ، قبول ! ولى از كجا معلوم فردا هم همين حس ها رو داشته باشى ؟از كجا معلوم فردا بهترين اتفاق زندگيت نيفته و همه ى زندگيت و تحت الشعاع قرار نده ؟ ميدونى كبير ، هميشه بهترين اتفاق ها زمانى مى افته كه انتظارشم ندارى ،زمانى كه نا اميدى و فكر ميكنى هيچ چيز حالتو خوب نميكنه ولى دقيقا همون موقع اتفاقى مى افته كه حالتو خوب مى كنه، اینا رو من نمیگما یکی از این آدمای خیلی معروف گفته که حرفاش خیلی برو داره و میگند کارش درسته از همین آدمایی که یه خط در میون کتابای روانشناسی حرفاشو میارن ، ازینایی که فقط اسم خالیش اینقدر پیچیده هست که لاقل من با این حافظه ی معیوب هیچوقت نتونستم حفظش کنم .
میفهمی منظورمو؟ میخوام بگم اینا رو یه آدم گیج ترسو بهت نمیگه ، اینا حرفای یه آدمه بزرگیه که اینجا نیست اما اگه بود اینا رو میگفت، بدون شک...
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
____بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت هفتم
بغض گلویم را میفشارد و کسی چه میداند مخاطب حرف هایم در اصل خودم بودم؟ انگار که خود صبورم داشت برای خود ضعیفم خط و نشان میکشید که هی فلانی یادت که هست ؟ این ها را که میدانی ؟لازم نیست که باز تکرارشان کنم؟ من حرف هایی میزدم که خودم چه ساده فراموششان کرده بودم ! اشک از زندان چشمم زیرکانه میگریزد وصدایم خش میگیرد
-من خودم تجربشو داشتم خيلى وقتا خسته شدم از آدما ، طعنه هاشون ، نگاه هاى سنگينشون ، از بى دركيشون ،باور کن بعضی وقتا از خودم میپرسم" آخه مگه میشه اینقدر نفهم باشن؟!" اما ميگذره اگه تاحالا هم نگذشته اميد داشته باش كه ميگذره ، شنیدی که میگن آدم به امید زندست ؟ عین حقیقت ، آدم بی امید دو قرونم زندگیش نمی ارزه. خودكشى ، بزرگترين ظلمه نه فقط به خودت ، به اطرافیانت ، به رسالتی که رو دوش تو هست و شاید تو هنوز پیداش نکردی و ندونی چیه، همون رسالتی که کل زندگیت و شکل میده. حرف هايم ته میکشند و نميدانم اين سخنرانى طولانى تائثيرى روى او گذاشته یا فقط وقت تلف کرده ام ، او هم حرفى نميزند تا نتیجه را بفهمم. چند دقيق اى در سكوت مطلق مى گذرد و من هیچ ایده ای ندارم ، این سكوت خوب است يا بد ..!
ميبينم كه شانه هايش شروع به تكان خوردن ميكنند و لحظه به لحظه این لرزش بيشتر ميشود ! كم كم از لبه ى سكو فاصله ميگيرد و اهسته بلند ميشود ، كش اش را از جيبش در مى آورد و پشت به من موهايش را ميبندد ، با چهره اى كاملا جدى به سمتم بر ميگردد و من هیچ ردپايي از اشك در صورتش پیدا نمیکنم ، متوجه ميشوم كه گوشه ى لبهايش هى به طور غير ارادى به سمت بالا ميرود و چند ثانيه بعد پقى زير خنده ميزند . چشم هايم گرد ميشوند ، اگر بگويم انتظار هر چيزى را داشتم الى اين "يكى" را ابدا دروغ نگفته ام ! ميان قهقه ى بلندش برايم دست ميزند و همزمان در محور فرضی دایره ای شکلی چند بار دورم ميگردد. بلاخره روبرويم مى ايستد و با رگه هاى واضحى از خنده ميگويد
-خيلى خوب بود ،اصلا منصرف شدم ... نه خب نمیشه اسمشو گذاشت منصرف شدن به هر حال برای منصرف شدن اول باید قصدشو داشت اما به جون خودم اگه تصمیمشو داشتم حتما پشيمون ميشدم .
دوباره ميخندد که با اخم نگاهش ميكنم ! گيج شده ام ، نميدانم چه اتفاقى دارد مى افتد؟
-تو يكيو آخه ورداشتند از كجا آوردند ؟! آخه خود كشى ؟! اونم من با سى و اندى سال سن و تجربه ى پستى ، بلندى ؟! به شکل نمایشی دستى به ريش و بازوان ورزيده اش ميكشد و ادامه ميدهد : نه ، خدايي اصلا به اين هيبت مياد اينقدر ضعيف باشه كه همچين بزدلى كنه؟
نفس عميقى ميكشم تا خونسردی را دوباره در کنترل بگیرم ، با دو دست نم چشم هايم را ميگيرم و تخس میگویم
-واقعا كه ..! وقتى رفتيد نشستيد اونجا ، انتظار داريد آدم چه برداشتى بكنه غير از اون چيزى كه من كردم؟! بعد هم درك ميكنيد وقتى بى اطلاع يك دفعه اى غيب ميشيد منى كه مسئول شما هستم و اگر هر اتفاقى براتون بيفته من بايد جواب پس بدم ، چه قدر نگران ميشم ؟! ميدونيد كه با وجود حجم زياد كاريم و بى توجه به دو بيمار ديگم ، نزدیک به دو ساعته دارم دنبال شما ميگردم؟
-هى ، هى پياده شو يه لحظه با هم بريم ، اولا : مگه وقتى اومدى صداى ساز رو نشنيدى ؟! كسى كه ميخواد خودكشى كنه ميشينه دم آخرى براى خودش ساز ميزنه؟ نميفهمم منظورش كدام ساز بود ؟! نگاه گنگم را كه ميبيند دست راستش را بالا مى آورد و من تازه متوجه فلوت جيبى سياه رنگش ميشوم !
-دوما : واقعا اون همه وقت كه داشتى سالن و راهرو ها رو متر ميكردى و ميگشتى ، دنبال من بودى ؟ يعنى ميخواى باور كنم نديدى ، روى پله ها كتاب ميخوندم؟!
دلم ميخواهد اين چند قدم فاصله را تا لبه ى پشت بام طى كنم و همين حالا خودم را به پايين پرت كنم تا براى هميشه از ديد آدم روبرويى ام محو شوم! جوابى ندارم كه بدهم ، به طرز وحشتناکی آدم گیجی بودم و این جای بحثی نداشت . خجل از حواس پرتى خود، ميگويم
-بيايند اتاقتون تا داروهاتون رو بدم‌.
خودم جلو تر از او حركت ميكنم و او پشت سرم مى آيد ، در راه ميفهمم كه كتابش را از روى راه پله بر ميدارد و فلوتش را لاى آن مى گذارد .
قرص هایش را می دهم و همینکه میخواهم بروم ، میشنوم که میگوید
-ببين ... نميدونم اسمت چيه ولى جدا از شوخى ،آره درست ميگى ! "اميد به روزاى بهتر" مهمترين ركن زندگيه كه اگه نداشته باشيش به فنا رفتى ، در ضمن قشنگ حرف میزنی ، خانم پرستار!
آن حس بدی که به خودم دارم از بين ميرود ، لبخندى خرجش ميکنم و با گفتن "سپاس" از اتاقش خارج میشوم .
 
آخرین ویرایش:

Rahir

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
12/2/19
41
440
171
_____بسم الله الرحمان الرحیم
#پارت هشتم
به خاطر قولم به شادى، بقيه ى تايم كاری را با او سپرى ميكنم ، کسی چه میداند که بازی با او چه خلا هایی را در من پر میکند... ؟
با تك زنگ نويد از محوطه خارج ميشوم و به سمت ماشينش ميروم ، در را از داخل برايم باز كرده ، از اين عادتش خوشم مى آيد!
-سلام
بر عكس هميشه كه او در سلام كردن پيش قدم ميشد، اين بار من اول سلام ميدهم و او هم سلام زير لبى در جواب ميگويد.
چهره ى متفكر و سكوت عميقش وادارم ميكند بپرسم:
-نويد ...اتفاقى افتاده؟
-نه خانمم اتفاق ، براى چى!؟
لحن بى رمق و ناراحتش ، داد ميزند كه دروغ ميگويد اما وقتى خودش دوست ندارد حرفى بزند من هم ديگر چيزى نميگويم.
-برم رستوران يا خونه؟
بعد از اين همه تنش امروز حال آشپزى ندارم اما از چهره ى او هم مشخص است حال رستوران آمدن ندارد...
-برو خونه .
سرى تكان ميدهد و تا رسيدن به مقصد هر دو ساكت ميمانيم ، درست بر عكس هميشه! در خانه غذايى حاضرى آماده ميكنم و صدايش ميزنم ، اول ميگويد ميل ندارد ولى بعد با اصرار هاى من سر ميز حاضر ميشود ، بشقابش را جلويش ميگذارم كه مچ دستم را ميگيرد و با صداى خش دارى ميپرسد
-دستت چى شده ...ليلا؟
دروغ چرا انتظار داشتم زودتر بفهمد ، فكر ميكردم اويى كه مرا بيشتر از خودم بلد است خيلى زودتر از اين حرف ها متوجه زخم هاى واضح روى دست و مچم شود!
-چيز خاصى نيست ، ضربه شست يكى از بيماراست‌ !
در سكوت با شصت روى زخم هايم را نوازش ميكند و بعد دستم را رها ميكند ، آهسته ميگويد
-گفتم كه با اين كار ، آسيب ميبينى .
همين؟! اخطارش را به من ياد آورى ميكند ...؟! من را بگو كه در بيمارستان همينطور نگران بودم داد و قال راه بياندازد و حتى نگذارد ديگر بيايم ... نه اينكه از واكنشش ناراحت باشم اما متعجب بودم !یادم است قبلا بحث سلامتى من كه ميشد حتى در حد يك زمين خوردن ساده ، چه آسمان ها که به زمین نمیدوخت و چه پرخاش ها که نمیکرد ! اما انگار حالا از آن عصبانيت هاى وحشتناك خبرى نبود، شانه ام را بالا مى اندازم و چه بهتر ، امروز ظرفيتم تكميل بود. بى ميل شامش را ميخورد و بعد مستقيم به اتاق ميرود تا بخوابد ! نميدانم بايد چه كار كنم ، در طول اين هشت سال تا اين حد ساكت و مغموم نديده بودمش ، بعد از دقيقه ها كلنجار رفتن با خود ، تصميم ميگيرم خلوتش را بر هم نزنم و لاقل از جانب من تحت فشار قرار نگيرد ، اگر خودش بخواهد که مشكلش را با من شريك می شود و اگر نه، بچه نیست و احتمالا خودش از پس مشکلاتش بر می آید!
خودم هم زودتر از هميشه به رخت خواب ميروم و خيلى زود خوابم ميبرد. صبح بعد از لباس پوشيدن و خوردن يك صبحانه ى مختصر به اتاق ميروم تا نويد را كه در کمال تعجب هنوز خواب است، بيدار كنم.
-نويد ...آقا نويد نميخواى بلند شى ؟
-بيدارم ليلا !
صدايش بى نهايت گرفته و خش دار است به حدى كه ميگويم
-ببينم نكنه سرما خوردى چقدر صدات گرفته؟
گلويش را صاف ميكند و سرش را به حالت نفى تكان ميدهد.
-خيلى خب پس پاشو شركت دير شد.
-نميرم! از لحن تخسش تعجب ميكنم و با اخم ميگويم
-يعنى چى كه نميرم !؟ خجالت نميكشى ، تو اينجا بخوبى اونوقت بابا رضاى بيچاره با اين سنش دست تنها شركت به اون بزرگى رو چى جورى اداره كنه؟! پاشو نويد ، گـ ـناه داره پيرمرد.
پوزخند تلخى ميزند و پتو را روى سرش ميكشد ، به ساعتم نگاه ميكنم دارد ديرم ميشود ، همانطور كه به سمت در ورودى ميروم با اخطار ميگويم
-نيام ببينم نرفتى ها.
از زير پتو داد ميزند - نميرم ، برگردى هم با همين صحنه مواجه ميشى!
پوفى ميكشم واقعا ديگر وقتى براى بحث كردن برايم نمانده ، نميدانم چه اتفاقى افتاده فقط اميدوارم خودش سر عقل بيايد.
آن روز هيچ اتفاق خاصى در بيمارستان نمى افتد و همه چيز در امان باقى ميماند ، قرص هاى هر كدامشان را ميدهم و ساعت ها با هم گپ ميزنيم ، هوروش ميگويد اگر كاملا بهبود يابد ميخواهد در كنكور شركت كند و مهندسى تهران را بياورد ، استقبال ميكنم و از او ميخواهم اسم كتاب هايي كه خودش ميداند به دردش ميخورد را برايم روى يك كاغذ بنويسد تا تهيه كنم ؛ در لا به لاى حرف هايش بار ها معذرت ميخواهد و قول ميدهد كه ديگر از اين مدل شيطنت ها نكند ، من هم در جوابش ميگويم كه روى قولش حساب جدى باز ميكنم ! شادى از تنهايى و بى كسى اش در اينجا پيش من گله ميكند و از كابوس هايش ميگويد ، او را در آغـ*ـوش ميگيرم و ميگزارم با گريه كردن ، سبك شود ؛ با هم بازى ميكنيم كه او نقش سفيد برفى را بر عهده ميگيرد و من نامادرى بدجنس ميشوم ، خودش كه خيلى لـ*ـذت ميبرد و من هم از نقشم كه نه ، اما از ديدن لبخندهاى بى غيد و شرط او قطعا لـ*ـذت ميبرم.
كبير خودش بحث كتابى كه تازه فهميده ام مورد علاقه ى جفتمان است را پيش ميكشد و گفت و گوى داغمان شروع ميشود ، گاهى نويسنده را به خاطر نوشتن قسمتى ستايش ميكنيم و گاهى براى قسمتى ديگر، نظر ميدهيم كه اگر چطور بود بهتر ميشد . تعريف ميكند كه زمانى دوست داشته خودش هم كتاب بنويسد اما نشده و ادامه نداده ، بى تعارف به او ميگويم كه كلام پخته و دلنشينى دارد و اگر دست به قلم ببرد بى شك موفق خواهد شد ، تشكر ميكند و حتى ميگويد روى اين مضوع فكر ميكند! آن روز جزو يكى از بى حاشيه ترين و آرام ترين روزهاى بيمارانم است و خودشان از اين وضعيت کاملا راضى به نظر مى آيند ، به خانه كه ميرسم اثرى از نويد نيست خيالم آسوده ميشود كه سر عقل آمده ... اما وقتى براى تعويض لباس به اتاقمان ميروم او را مشغول كار كردن با تبلتش ميبينم
-نويد؟!
-جانم !؟غر نزن ديگه تروخدا ليلا ، من خودم بيشتر از تو كلافه شدم صبح تا حلا تنها توى اين چار ديوارى بيكارم.
-چرا چيزى به من نميگى ، هان ؟مگه غريبه ايم !خب بگو منم بدونم چيشده اعتصاب كردى سر كار نميرى ، اونم تو كه عشقته و كاركردن ... اگه بابا رضا حرفى زده ، تو به دل نگير بنده خدا سنش بالا رفته به هر حال طاقتش كم شده يه چيزى ميگه .
-بى منظور!؟ ولم كن ليلا تو اگه ميدونستى دهنشو باز ميكنه چيا ميگه كه الان نصيحتو ول میکردی که هیچ خودتم میمدی تو جناح من!
- جناح نوید ؟! جنگ مگه؟ باباته...
-باشه هر خرى كه ميخواد باشه ، كسى حق نداره با ارزش ترين چيز زندگيم كه شخص خودت باشيو ازم بگيره ....ميفهمى ؟؟!حالا بخواد بابام باشه يا هركى ديگه.
از دادش جا ميخورم نويد واقعا نمونه ى يك آدم صبور و آرام بود ، حالا چه بر سرش آمده يا آورده اند كه اينگونه نا آرام و پريشان است !حرف هايش در وجود من هم اضطراب وارد ميكنند ، چرا حرف هاى بابا رضا مرتبط با گرفتن من از نويد است ، اصلا چرا اگر فقط يك حرف معمولى و روى هواست نويد زيادى صبور اينگونه بهم ريخته است
-لااقل به من بگو چى شده شايد كارى تونستم كنم .
جلو مى آيد و صورتم را با دست هايش قاب ميكند - دِ اخه اگه ارزش تكرار كردن داشت كه بت ميگفتم عزيز دل ، نميخوام ذهنت درگير اين مسائل الكى بشه ...خب؟ بهم اعتماد دارى؟
مگر ميشد اعتماد نداشته باشم به مردى كه بار ها ثابت كرده بود حاضر است تمام خار ها و تيغ هاى عالم را به جان بخرد تا حتى يك دانه اش مرا ازرده خاطر نكند..؟!
-هميشه دارم..
 
آخرین ویرایش: