در حال تایپ رمان نبض خاطره‌ها | *SAmirA کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: *SAmirA

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
به نام خالق بی همتا
نام رمان: نبض خاطره‌ها
نام نویسنده: *SAmirA کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر: P_jahangiri_R

خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
لمیرا دختری که از نوجوانی عاشق پسر همسایه می‌شود و امیر پسری که پاسخ عشق المیرا را می‌دهد. زمان می‌گذرد و سرنوشت تغییر می‌کند...
المیرا بعد از سال‌ها زندگی مشترک با وجود دختر بچه‌ای که کشمش‌های پدر و مادر قرار گرفته است، حالا به بن بست ماندن یا رفتن رسیده سرنوشت قرار گرفته است.
و عشق دوباره از راه می‌رسد؛ اما متفاوت‌تر از قبل...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

P_Jahangiri_R

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
31/12/17
1,024
9,501
606
Tehran

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
سلام. امیدوارم که حال دل همگیتون خوب باشه.
اول یه سری حرف و توضیحات دارم اونا رو بگم و بعد بریم سر پست اول .
سالها پیش یه رمان گروهی رو شروع به نوشتن کردیم که اتفاقا خوب هم پیش رفت؛ ولی خب یه سری مسائل پیش اومد و نشد ادامه بدیم و من تصمیم گرفتم که یکی از شخصیتهای اون رمان رو به تنهایی بنویسم و شروع‌ش هم کردم؛ ولی بخاطر حال بد روحی که اون زمان داشتم نشد ادامه بدم و حالا تصمیم گرفتم از اول شروع به نوشتن اون بکنم.
از شقایق عزیز که پیشنهاد دهنده این موضوع بود ممنونم اون بود که باعث شد دوباره این رمان رو شروع کنم.
از ناظر عزیز بابت تایید ممنونم و همینطور از سرپرست بخش کتاب فاطمه عزیز که یکم اذیتش کردم سر این موضوع خیلی تشکر می‌کنم
و یه تشکر خاص از یه رفیق و خواهر که باعث شد دوباره تو انجمن حضور پیدا کنم وگرنه می‌خواستم هم قید نوشتن رو بزنم و هم قید حضور در انجمن رو...؛ ولی درست زمانی که داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و هی خودخوری می‌کردم مهدیه با حرفاش بار دیگه بهم این روحیه رو داد که بجنگم و باشم و بنویسم. مرسی رفیق قدیمی که هستی

M-alizadehbirjandi@


****
مقدمه:
آدم‌ها می‌آیند...
گاهی در زندگی‌ات می‌مانند،
گاهی در خاطره‌ات!
آن‌ها که در زندگی‌ات می‌مانند،
همسفر می‌شوند...
آن‌ها که در خاطرت می‌مانند،
کوله پشتی تمامِ تجربه‌های آتی برای سفر...
گاهی تلخ گاهی شیرین
گاهی با یادشان لبخند می‌زنی
گاهی یادشان لبخند از صورتت برمی‌دارد!
اما تو لبخند بزن...
به تلخ‌ترین خاطره‌هایت حتی!
بگذار همسفر زندگی‌ات بداند،
هر چه بود؛ هرچه گذشت...
تو را محکم‌تر از همیشه و هر روز
برای کنار او قدم برداشتن ساخته است!
آدم‌ها می‌آیند...
و این آمدن،
باید رخ بدهد!
تا تو بدانی
آمدن را همه بلدند!
این ماندن است
که هنر می‌خواد...
عادل دانتیسم.

-باز که تو پشت اون سیستمی، معلوم نیست داری چه غلطی می‌کنی، اراجیف سرهم می‌کنی و به عنوان داستان میدی دست این و اون... هه، جمع کن بابا... پاشو برام چایی بیار.
با حرص از برنامه ورد بدون ذخیره کردن مطالب خارج شدم. لپ تاب رو عصبی بستم و از پشت میز بلند شدم همونطور که راهی آشپزخونه می‌شدم جوابش رو دادم.
-من برای دل خودم می‌نویسم کسی رو مجبور نکردم بیاد نوشته‌هام رو بخونه.
- به جای نوشتن این چیزهای مسخره، به خونه زندگیت برس.
از پشت آشپزخونه نگاهی به دور بر خونه انداختم حالت سوالی به لحنم دادم.
-خونه نامرتب و کثیفِ؟ غذا حاضر نیست؟ دخترم شلخته و نامنظمِ؟ دقیقا بگو چی کم داری؟
خواست دهن باز کنه که دوباره گفتم.
-سرویس شبانت هم که همیشه حاضره .
دست به سـ*ـینه نگاش کردم. دوباره کم آورده بود در مقابل حرفای منطقیم. همیشه همین بود گیرهای بیخود و الکی می‌گرفت تا من تحقیر کنه.
کنترل تلویزیون رو برداشت و بدون گفتن چیزی شبکه ها رو با صدای زیاد بالا پایین کرد.
کتری رو که پر آب کرده بودم رو روی گاز گذاشتم و خودم هم همونجا سرگرم شدم تا دوباره نبینمش.
طلا با سر و صدای زیاد از خونه همسایه که در واقع صاحب خونمون بود اومد و بغـ*ـل باباش پرید. رابـ ـطه پدر و دختری خیلی خوبی داشتند برعکس خودمون که رابـ ـطه زن و شوهری بدی داشتیم.
**
-المیرا؟
با صدای کمی بلندش به طرفش که پشت اپن از نشیمن ایستاده بود برگشتم.
-یکم یواشتر طلا تازه خوابیده.
-من خوابم میاد.
-خب برو بخواب... منم کارم تموم شد میام.
دستمال رو روی گاز کثیف کشیدم.
-نچ نمی‌شه، می‌دونی که بدون تو خوابم نمی‌بره، تو اصلا چرا طلا رو می‌خوابونی؛ ولی من رو نه؟
یه نگاه عاقل اندر سفیهانه بهش کردم که دوباره گفت.
-بیا دیگه من هر شب باید التماست رو بکنم!
-بخدا خیلی پرویی ناصر، خوبه خودت هم می‌دونی هر شبِ...
دندوناش رو نشون داد و به طرفم اومد و دستم رو گرفت و با خودش به طرف اتاق خواب برد، می‌دونستم اگه مخالفت کنم باز قهر می‌کنه و اعصاب برای من نمی‌ذاره؛ پس طبق معمول خفه خون گرفتم تا کارش رو بکنه.

 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
[HIDE-THANKS]لیوان شیر رو توی دستم چرخوندم، باز بی‌خوابی زده بود به سرم و همش فکر می‌کردم اگه بر خلاف خواسته پدر و مادرم، باهاش ازدواج نمی‌کردم؛ الان وضیعتم چطور بود.
دوباره صدای اس ام اس گوشیش اومد. از حرص دندونام رو بهم سابیدم. آدمی نبودم که تو گوشیش سرک بکشم برخلاف خودش؛ ولی این پیامک‌ها که نصف شبی می‌اومد اعصابم رو بدتر تحـریـ*ک می‌کرد. می‌دونستم داره یه شیطنتهایی می‌کنه؛ ولی وجود طلا دست و پام رو بسته بود. گاهی آرزو می‌کردم کاش بچه‌ای نداشتم و می‌تونستم راهم رو جدا کنم؛ حتی با وجود بابا و مامان؛ ولی بعدش از فکر نبودن طلا بغضم می‌گرفت. طلا، طلای زندگی من بود.
از لحاظ روحی شدیدا خسته شده بودم و اینکه نمی‌تونستم با کسی درد و دل کنم به جز چند دوست مجازی بدتر حالم رو خراب می‌کرد؛ حتی روی جسمم هم اثر گذاشته بود و وزنم هر روز کمتر می‌‌شد و این هم یه درد دیگه شده بود که مدام سرکوفت لاغری رو بهم می‌زدند.
ناصر آدم خوبی بود لااقل برای دور اطرافش، دوست و رفیق بدرد بخوری بود. همه با خوبی ازش یاد می‌کردند. پدر فوق العادهای بود طوری که زبونزد فامیل بود؛ ولی از نظر همسری نه! بارها بهش گفته بودم پیش مشاوری بریم همش که قرار نیست حال تو خوب باشه باید به خواسته های منم احترام بذاری وهمیشه حرفش این بود که چی تو زندگیت کم داری و نمی‌فهمید که من از شوهر، محبت همسری می‌خواستم همونطور که با بقیه دوست رفیق بود با منم باشه نه اینکه من رو فقط یه زن بدونه که باید فقط شباش رو براش بسازه. چند وقتی هم گیر داده بود برای بچه دوم که تونسته بودم تا حالا باهاش مخالفت کنم. نمی‌تونستم یه بچه دیگه رو هم درگیر مشکلاتم کنم. همین طلای پنج سالم برام کافی بود.
باقی مونده شیر رو یکجا سر کشیدم و به طرف اتاق خواب رفتم تا بلکه دو ساعت باقیمانده تا صبح رو بتونم بخوابم البته اگه آقا می‌ذاشت...
***
با عصبانیت گوشی رو قطع کردم باورم نمی شد، باز این آدم می خواد من رو دیوونه کنه هزار بار بهش گفتم به گوشیم دست نزن، لااقل دست می زنی بگو کی تماس گرفته؛ ولی گوشش بدهکار نیست.
این چندمین بارش بود که من رو پیش فامیل و آشنا سنگ رو یخ می کرد. اون از هفته پیش که دعوت خونه برادرم رو نرفت ...و رفتار چند روز پیشش توی خونه مامانش که پیش خواهر و برادراش ، من رو بخاطر نوشتن مسخره کرد و اینم از اعصاب خوردکنی امروز؛ دیگه داشتم می‌بردیم اینا فقط یه قسمت از مشکلاتم بود و من رفته رفته داشتم کنترلم رو از دست می‌دادم.
با صدای باز شدن در اشکی که داشت از چشمم می‌اومد رو پاک کردم و منتظر موندم تو خونه ی بیاد.
خونه طوری بود که یه ورودی هال مانند کوچیکی داشتیم تا برسه به نشیمن ، طرف راست ورودی دوتا اتاق کوچیک بود حموم تو اتاق خودمون بود و طرف چپ هم آشپزخونه بود تو همون هال هم نزدیک در ورودی دستشویی بود.
-ها چرا عین دیوونه ها زل زدی به اتاق؟
با حرفی که زد به خودم اومدم و دست از آنالیز خونه برداشتم عصبی شدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
-آره من دیوونم پس هر کاری از دستم بر میاد بیشتر از این دیوونم نکن.
لباسهاش رو همونجا تو نشیمن درآورد از این کارش به شدت بدم می‌اومد؛ ولی تو این چند سال هیچ وقت برای حرفم ارزش قائل نشد.
-چیه باز داری پاچه می گیری؟
با این حرفش به حد انفجار رسیدم؛ حتی دیگه رعایت طلا رو تو آشپزخونه بود رو هم نکردم
-آره اصلا من سگم، تو چرا با یه سگ داری زندگی میکنی؟ هان؟... لعنتی هزار بار گفتم دست به گوشیم نزن لااقل فضولیت رو ارضـ*ـا می کنی بگو کی تماس گرفته که سنگ رو یخ نشم چرا نگفتی سارا پیام داده و گفته باهاش تماس بگیرم ؟!
برو بابایی نثارم کرد که بدتر آتیشم زد همیشه همین بود هیچ وقت حرفی برای گفتن نداشت با عصبانیت گوشی رو کوبوندم تو دیوار و گفتم:
-به خدا قسم دارم برای آخرین بار بهت میگم یه بار دیگه از این کارها بکنی، کاری که خیلی وقته تو فکرشم رو عملی می‌کنم حالا دیگه خود دانی.
مات و مبهوت نگاهم کرد تا حالا اینجوری من رو ندیده بود؛ ولی دیگه بس بود.
به طرف اتاق رفتم و در رو محکم بهم کوبوندم.
دستام می لرزید تپش قلب گرفته بودم می‌دونستم فشارهم میوفته و دوباره سردرد میشم؛ ولی دیگه تحملش رو نداشتم ،خسته شده بودم خسته...
تا شب از اتاق بیرون نرفتم شام هم نپختم چند بار صدام کرد و اومد تو اتاق که برم بیرون؛ ولی نرفتم می‌دونستم دردش چیه نگران شبش بود که نکنه امشب از دستش بپره؛ ولی دیگه توانش رو نداشتم ، دلم برای طلا می‌سوخت که بین دو تا آدم مزخرف به دنیا اومده بود.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
خیلی برام جالب بود تعداد بازدید کننده‌ها و تشکراo_O

[HIDE-THANKS]-پاشو برو بیار دیگه، مگه چقدر راهه دوتا کوچه اونطرفتره!
آرزو خواهرم بود که از یک ساعت پیش داشت می‌گفت برم از خونمون پارچه‌ای که تازه گرفته بودم رو بیارم و من حوصله اینکه دوباره برم و برگردم رو نداشتم.
یه سیخونک نصیبم شد و بعد صدای بلندش دوبار اومد
-المیرا پاشو بهت میگم دختر تو چقدر تنبلی...
-اَه باشه بابا هی غرن بزن توام ، یه تیکه پارچه ست دیگه
-خیلی بی ذوقی بخدا
بی توجه به حرفش حاضر شدم و براه افتادم راست می گفت من تو این جور مسایل خیلی بی ذوق بودم برعکس خودش که پر از ذوق و شوق بود.
و این اتفاقات اخیر هم برام دیگه شوقی نذاشته بود؛ حتی رسیدگی به خودم، به یه آرایشگاه ساده هم نمی رفتم،
آرزو خیلی تلاش می‌کرد من رو یکم سرحال بکنه، کمی از مشکلاتم رو باخبرم بود؛ ولی نه همش رو. هیچ وقت نمی‌تونستم درست حسابی با کسی درد و دل بکنم و از مشکلاتم بگم.
با اینکه دو ماه از ماجرای تلفن گذشته بود؛ ولی هنوز از ذهن من پاک نشده بود .
بعد اون دعوا چند روز حتی سراغ گوشی که زده بودم به دیوار نرفتم و همونجور رو زمین موند.
هفته بعدش دوباره برام گوشی گرفت و روز از نو و روزی از نو، دوباره مثل قبل شد و رفتارهای زننده ای که از خودش در برابر کوچیک و بزرگ نشون می‌داد و خیلی راحت پیش همه از ایرادتم می‌گفت. متعجب بودم اون که من رو دوست نداشت برای چی باهام زندگی می‌کرد. این موضوع رو بهش گفتم؛ اما اون گفت من رو دوست داره، فقط اخلاقش اینطوریه.
برام تعجب آور بود که چطور این جور راحت از سراغ مسائل می‌گذره‌؛ حتی بعد هر بار دعوا اونه که به طرفم میاد هر چند بخاطر نیازهای خودشه؛ ولی بازم متعجب میشم از رفتارش، اصلا انگیزش از ازدواج چی بود خدا می داند.
تو این سالها چند بار جدی و منطقی نشستم باهاش حرف زدم و اونم همیشه حرفام رو تایید می‌کرد ؛ ولی فقط برای چند ساعت و دوباره همون آدم می‌شدو باز می‌گفت اخلاق من اینطوریه تو نباید ناراحت بشی.
رسیدم خونه و با کلید در رو باز کردم فاصله خونمون با مامان اینا فقط سه تا کوچه بود؛ ولی من تنبلیم می‌گرفت؛ احساس می‌کردم افسرده شدم ، امروز مامان هم می‌گفت چرا اینقدر بی حالی با اینکه اونم تا حدودی از مشکلاتم خبر داشت؛ ولی به روی خودم نیاوردم و ترجیح دادم سکوت کنم.
مستقیم به طرف اتاق خواب رفتم پارچه رو از کمد برداشتم یه نگاه به دوربرم کردم حس کردم اتاق یکم بهم ریخته هست نسبت به زمانی که از خونه خارج شدم ؛ولی چیزی که جا به جا شده باشه رو ندیدم حدس زدم ناصر اومده باشه خونه پس شونه ای بالا انداختم و دوباره به خونه مامان برگشتم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
[HIDE-THANKS]"دام !دام! دوتا سیب افتاد روی کله ی الاغ
الاغ بیدار شد و گفت :آخ سرم وای سرم !
عصبانی شد و به درخت گفت :چرا به کله ام سیب می‌زنی
درخت گفت :من نزدم هر وقت سیب هام می‌رسند خودشان می‌افتند .
دام!دام!دام!سه تا سیب افتاد روی کله الاغ
الاغ گفت :آخ سرم وای سرم
چشمم به طلا افتاد که بالاخره خوابید،کتاب داستانش رو بستم و روی میز کنار تخت گذاشتم. پتو رو مرتب کردم به صورت سفیدش نگاه کردم، می‌گفتند شبیه عمشه؛‌اما من زیاد شباهتی نمی‌دیدم. طلا موهایی خرمایی رنگی داشت با چشمهای مشکی و پوست سفید بینی و لب های کوچولویی هم داشت شبیه منم نبود، منم قیافه معمولی داشتم پوستم از طلا روشنتر بود موهام مشکی و چشمام هم قهوه‌ای معمولی بینی استخونی و کشیده ای داشتم خودم ازش بدم می‌اومد؛ ولی نه در حدی که بخوام عملش کنم به هرحال هر چی بود نقاشی خدا بود و منم شاکرش، لبام یکم برجسته بود و ازش خوشم می‌اومد. تنها عضوی که تو خودم دوست داشتم چشمام بود که با یه مداد مشکی خیلی قشنگتر و بزرگتر می‌شد،‌ ناصر‌ هم قد و وزن متوسطی داشت چشم و ابرو و مو هم کاملا مشکی؛ ولی همه اجزای صورتش بهش می‌اومد همشون متناسب باهم بودند و می‌شد گفت خوش قیافه هست.
دست از کنکاش اجزای صورتم برداشتم و از اتاق خارج شدم .مسواکم رو زدم و به اتاق خواب رفتم ناصر هم داشت روی تخت با گوشیش بازی می کرد.
پتو رو کنار زدم و روی تخت دراز کشیدم که ناصر هم گوشی رو کنار گذاشت و دستش رو دراز کرد و من رو کشید پیش خودش، مقاومت بی فایده بود پس حرفی نزدم تا هر کاری دلش می‌خواست بکنه ...
لباسم رو از رو زمین برداشتم و تنم کردم لیوان آبی خوردم و خواستم پتو رو مرتب کنم بعد بخوابم که چیزی روی زمین افتاد خم شدم از گوشه اش گرفتم و بهش نگاه کردم با تعجب ناصر رو صدا کردم
-ناصر؟!
-هوم؟
-این چیه ؟!
و اشاره به دستم که بالا نگه داشته بودم کردم
به سمتم چرخید تعجبش رو دیدم اتاق کمی تاریک بود؛ ولی مطمئنم رنگش هم کمی پرید.
-خب خب... از لباسهای زیر خودته دیگه.
پوزخندی زدم
-یعنی من لباسهای زیر خودم رو نمی‌شناسم دیگه؛ آره؟!
کمی عصبی جواب داد
-المیرا بیا بگیر بخواب من چه می‌دونم اون چیه خیالاتی شدی نصف شبی...
منم عصبی شدم تن صدام بالا رفت
-تو دیگه کی هستی خجالت نمی کشی روی تخت من، تو خونه من یه زن دیگه میاری، خوشیت رو می‌کنی، حالا هم با من ...، تو دیگه بخدا نوبری ...
از رو تخت پایین اومد دستم رو گرفت که زود کنار کشیدم
-الی آروم باش، داد نزن طلا خوابه؛ اصلا اون چیزی که تو فکر می‌کنی نیست این لباس هم به من ربط نداره بیا بخوابیم
داد زدم:
-برو کنار لعنتی چی رو به من ربط نداره تو تخت خودم لباس یه زن دیگه رو پیدا کردم پس به کی ربط داره هان ... من رو خر فرض کردی؟
دستام داشت می لرزید اعصابم بشدت خراب شده بود حتی صدام هم می‌لرزید کلافگیش رو دیدم دستی به سرش کشید
-ببین الی...
حرفش رو قطع کردم و باهمون حال که به زور سعی می‌کردم سرپا بایستم و صدام بیشتر از این بالا نره که طلا بیدار بشه گفتم:
-نه تو ببین ، دیگه تموم شد بهت هشدار داده بودم؛ ولی تو ... خیلی بی لیاقتی، من بخاطرت اینهمه سختی کشیدم که زندگیم از هم نپاشه؛ ولی تو ...
دلم از این می سوزه که چطور روت میشه بهم نگاه کنی تو تخت من با یکی دیگه هر غلطی خواستی کردی و بعد هم با من ... خیلی بی غیرت و بی شعوری...
لرزش دستام شدید شده بود حتی خودمم می‌لرزیدم ترس ناصر رو هم تو چشماش دیدم؛ ولی جرات نزدیک شدن بهم رو نداشت فقط نگاهم می‌کرد ،دیگه توان اینکه بایستم رو نداشتم؛ حتی توان اینکه خودم رو به تخت برسونم و بشینم هم نداشتم با صدایی که به زور از گلوم خارج شد گفتم:
-هیچ وقت نمی‌بخشمت...
و همه جا برام سیاه شد
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
[HIDE-THANKS]***
چرا داری بچه بازی در میاری، بخاطر یه چیز الکی مگه طلاق می‌گیرند؟
مستقیم به چشماش نگاه کردم؛ ولی اینقدر پر رو بود که هیچ تغییری توی وضعیتش نداد.
-بیا یه طور دیگه به ماجرا نگاه کنیم، تو یه روز میای خونه و توی خونه و از قضا بین لحاف تشک یه لبـاس زیر مردونه که متعلق به خودتم نیست پیدا کنی چیکار میکنی؟!
همونطور ساکت بدون گفتن حتی یه کلمه فقط بهم نگاه کرد.
پوزخندی روی لبم شکل گرفت.
-من طلاق می خوام دلیلم هم فقط این موضوع نیست، ما که همیشه بحث و جدل داریم و کمتر روزی پیدا میشه که در صلح باشیم تو هم فقط به فکر نیازهاتی پس هر کس دیگه ای هم می تونه این نیازها رو برآورده کنه؛ پس دست از سر من بردار، من فقط آرامش می خوام و دخترم رو؛ تو هم برو به عشق و حالت برس.
کلافه دستی به موهاش کشید وطول اتاق رو قدم رو زد، یه هفته می‌شد که از بیمارستان مرخص شده بودم و از همونجا مستقیم اومده بودم خونه مامانم. مامان چند بار گفته بود که چرا برنمی‌گردم خونه که من هم گفتم تو خونت اضافیم؟ و اون هم دیگه موضوع رو پیگیری نکرده بوده تا دو روز پیش که بعد شام به بابا و مامانم گفتم که طلاق می‌خوام. گفتم هیچ کس دلیلیش رو ازم نپرسه من بخاطر دخترم سکوت می‌کنم؛ ولی دیگه بر نمی‌گردم به اون خونه.
بابا یکم صداش بالا رفت و به تندی باهام حرف زد اینبار دیگه نترسیدم بهش گفتم که نمی‌خوام سربارت باشم کار می‌کنم و خرج خودم رو در میارم. یکم داد و بیداد شد که من سکوت کردم ودیگه حرفی نزدم. از وقتی خبر پیچید که طلاق می‌خوام هر روز یه سری آدم از خاله و عمو و دایی میان سراغم که منصرفم کنند خونواده عمه هم چند بار زنگ زدند و اومدند؛ ولی من حرفی برای گفتن نداشتم و همه رو مامان جواب می‌داد با اینکه می دونستم ته دلش راضی نیست؛ ولی از من دفاع می‌کرد .
با دستی که روی شونم نشست از فکر بیرون اومدم
-کجایی تو چند بار صدات کردم ؟
سری تکون دادم و از فکر بیرون اومدم.
-چی گفتی؟
-بریم بیرون یا اصلا بریم خونه اونجا حرف بزنیم.
- من جایی نمیام، همینجا حرفت رو بزن.
کلافه توی اتاق روبروم نشست.
- من به امید هم گفتم، دوستت دارم و نمی‌خوام تو و طلا رو از دست بدم .
-هه دوست داشتن برای تو چجوریه؟ هان؟ اینه هر روز من رو به تمسخر بگیری یا مدام ورد زبونت حرف رابـ ـطه باشه یا مدام تو گوشی من سرک بکشی یا با بقیه هم رابـ ـطه داشته باشی و وقتی میای خونه من باشم... تو به اینا میگی دوست داشتن؟ اینکه تو خونه من، توی خصوصی‌ترین نقطه خونه من با کسی دیگه بخوابی به این میگن دوست داشت؟ فکر نکن خبر از کارات ندارم فکر نکن خبر از اون گوشیت که دم به دقیقه زنگ میزنه و اس ام اس میاد ندارم. اگه تا حالا هم چیزی نگفتم فقط و فقط بخاطر طلا بود...این دوست داشتن نیست ... در ضمن فقط من رو از دست میدی طلا رو هر وقت بخوای می‌تونی ببینی...نمی خوام باهات زندگی کنم خسته شدم می‌فهمی . به همه هم میگم مقصر منم، تو شوهر خوبی بودی این من بودم که بد بودم. از تو هم هیچی نمی خوام با اینکه حقمه، طلا از همه چیز برام ارزشمندتره.
صداش بلند شد
-طوری حرف میزنی انگار من تو خونه، تو رو زجر کش می‌کردم ،فقط یه مهریه داری که اونم چون خودت طلاق می‌خوای بهت نمی‌رسه. طلا هم قانونا مال منه .
عصبی شدم؛ ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم تن صدام یکم بالاتر رفت
-ببین بالا بری پایین بیای من طلا رو از دست نمیدم به هر قیمتی که شده، اینو مطمئن باش. توی همه این سالها هم نه از وظایف همسری نه مادری کم نذاشتم،
تو شاید از نظر مالی من رو تامین کرده باشی که حتی اونم نکردی؛ ولی از نظر روحی روانی فقط صدمه بوده که بهم زدی نتیجش هم چند روز پیش دیدی.
-لعنتی آخه چرا اینطوری میکنی؟ به خاطر یه لبـاس زیر داری گند میزنی به زندگیمون .
-من گند زدم یا تو، صدام رو یکم آوردم پایین تو با یه زن دیگه بودی اونوقت من گند زدم ؟!
چقدر باهات در مورد مسائل و مشکلاتمون حرف زدم و تو چیکار می‌کردی هان یادت بیار چیکار می‌کردی؟ جز اینکه می‌گفتی بیا پیشم چه حرف دیگه میزدی؟
با اینکه می دونستی حق با منه؛ ولی دوباره روی اخلاق و رفتار نادرستت پافشاری می‌کردی.
چند بار از خونه تو اومدم خونه بابام، چند بار من رو تا مرز جنون رسوندی، چند بار من رو پیش فک و فامیل خراب کردی، اینا شاید از نظر تو هیچی باشه؛ ولی روح و روان من رو نابود کرد. من نمی‌ذارم دخترم هم مثل خودم بشه و تو خونه ای باشه که هر روز بحث و جدله، و پدرش هم همش به فکر شبهاش هست.
خسته شدم می‌فهمی؟!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
[HIDE-THANKS]اون روز بدون اینکه نتیجه‌ای بگیریم ناصر گذاشت رفت و دوباره من موندم و سیل حرف‌های که از اطرافیان نثارم میشد مبنی بر اینکه تصمیمم اشتباهِ و من باید کوتاه بیام. زندگی از این دلخوریها زیاد داره و باید زن خونه ندید بگیره.
در برابر حرف همشون سکوت می‌کردم نیازی به حرف بیشتر نبود وقتی ندونسته من رو محکوم می‌کردند. هیچ کس دلیل اصلی رو نمی‌دونست و من بخاطر آرامش طلا نمی‌خواستم کسی هم خبر دار بشه.
یک ماهی گذشته بود و من همچنان خونه پدرم بودم و این هم یه عذاب دیگه بود که هر روز باید قیافه اخموش رو ببینم و مرتب به طلا تذکر بدم که آروم باشه تا اعصاب بابا جون خراب نشه.
مادرم پا به پای من عذاب می‌کشید؛ ولی چیزی نمی‌گفت و داشت کمکم می‌کرد که رو پای خودم بایستم.
با کمک آرزو یه کار خونگی پیدا کردم. از بیرون پارچه بریده شده لباس می‌آوردم و می‌دوختم و اینطوری درآمدی هم برای خودم داشتم. نمی‌تونستم بیرون از خونه کار کنم. مدرک دانشگاهی هم نداشتم اون سه ترم دانشگاهی هم که رفته بودم دیگه ارزشی نداشت به لطف ناصر که نذاشت ادامش بدم. بهترین کار همین بود اینطوری حواسم هم به طلا بود. نمی‌خواستم پیش کسی بذارم و برم سر کار. نمی‌شد هم مهد گذاشت مهد رفتن خودش کلی پول نیاز داشت.
طلا هر روز باباش رو می‌دید همه تلاشم این بود این وسط طلا آسیبی نبینه. به زبون کودکی و در حدی که طلا درک کنه گفته بودم دیگه من و بابا جدا از هم زندگی می‌کنیم و تو هر وقت خواستی می‌تونی بابات رو ببینه. گاهی خیلی اذیت و بی‌تابی می‌کرد و من هم با همه توان سعی در آروم نگه داشتنش می‌کردم.
این چند وقت همه تلاشم رو کردم تا طلاق توافقی بگیریم؛ ولی ناصر داشت اذیت می‌کرد و راضی نمی‌شد با اینکه بهش گفته بودم هیچ چیز ازت نمی‌خوام؛ ولی بازم ادا در می‌آورد. می‌فهمیدم برای اونم سخته به هر حال بحث سر هشت سال زندگی مشترک بود و من و ناصر بهم عادت کرده بودیم.
حس دوست داشتن بینمون خیلی کم بود که اگه زیاد بود هیچ وقت کار به خــ ـیانـت نمی‌کشید و فقط تنها چیزی که بود عادت کردن به حضور هم تو زندگیمون بود.
از پشت چرخ خیاطی بلند شدم کش و قوسی به بدنم دادم و به طرف پنجره رفتم. ماه اسفند بود و هوا حال و بوی عید رو می‌داد. نفس بلندی کشیدم و گوشیم رو برداشتم و نگاهی به برنامه‌هام کردم. دو سالی بود که عضو انجمن رمان نویسی شده بودم و شدیدا هم بهش علاقه مند شده بودم. انلاین شدم تا سر و گوشی آب بدم .
بعد از کمی بالا پایین کردن پیام حامد رو دیدم. یکسالی بود که می‌شناختمش وکیل بود و بخاطر علاقش به نویسندگی عضو انجمن شده بود. اوایل شناختم اصلا باورش نمی‌کردم به خودش هم گفتم وکیل مملکت رو چه به یه انجمن نویسندگی و اون با دلیل و مدرک ثابت کرد که واقعا وکیل هستش . بخاطر علاقه‌ای که به رشته وکلات داشتم و خودم هم قبولی دانشگاهم همین رشته بود ارتباطمون بیشتر شد. من توی مشخصاتم نوشته بودم که متاهلم. و روابطم کاملا بر پایه یه دوستی پاک مجازی بود. دو هفته پیش به حامد پیام دادم و یه سری سوالات حقوقی ازش پرسیدم و وقتی توضیح دادم که برای چی می‌خوام. باور نمی‌کرد که می‌خوام طلاق بگیریم. بهم گفت فکر می‌کردم تو خیلی هم خوشبختی. خیلی هم باهام حرف زد تا بتونه زندگیم رو بدون از هم پاشیدگی نجات بده؛ ولی برای من دیگه دیر شده بود. اصلا دلم نمی‌خواست دوباره اون عذاب‌های روحی رو تحمل کنم. حامد وقتی دید مصمم هستم وکیلی از شهر خودمون معرفی کرد تا پیش اون برم و اون به طور قانونی کار رو دنبال کنه.
شبنم مرادی دوست صمیمی حامد خیلی کمکم کرد تا پروسه قانونی رو بدونم و بر اساس اون حرکت کنم. برای همین قرار شد خود شبنم قراری با ناصر بذاره و ببینه ناصر چی می‌خواد. اولین جلسه ‌ای که با ناصر چند روز پیش گذشت چندان خوب پیش نرفت و ناصر با شلوغ کاری خواسته بود شبنم رو بترسونه که موفق نشده بود و شبنم همچنان مسر دنبال کارها بود.
-مامان مامان.
با صدا زدنهای طلا از فکر بیرون اومدم و گوشی رو گذاشتم کنار.
-مامان ببین باز دستش اومد بیرون.
به عروسک توی دستش که باز یه دستش کنده شده بود نگاه کردم.
روی زمین نشستم و عروسک رو از دستش گرفتم.
-آخه دختر چه مشکلی با این عروسک ها داری که مدام سر و دستشون کنده می‌شه.
- مامان خودشون در میان من که کاریشون ندارم.
- باشه بذار بمونه تا درستش کنم. تو با یه چیزی دیگه بازی کن.
-من حوصلم سر رفته مامان نمیشه بریم خونه خودمون.
دستم رو دراز کردم و کشیدمش بغـ*ـل خودم.
- همون طور که باموهاش بازی کردم گفتم:
- خوشگلم من که بهت گفته بودم چرا اینجاییم. یکم دیگه تحمل کن بعد میریم خونه خودمون.
-بابا هم میاد؟
نفس عمیقی کشیدم.
-نه جونم. قراره بابا یه خونه دیگه داشته باشه من و تو هم یه خونه دیگه؛ ولی هر وقت خواستی می‌تونی بابات رو ببینی.
-یعنی هیچ وقت دیگه باهم نمی‌ریم بیرون؟
چند ثانیه‌ای سکوت کردم. سخت بود یه بچه پنج ساله درک کنه؛ ولی چاره‌ای نبود.
- نه دیگه باهم نمی‌ریم... حالا بدو برو بازی کن تا منم عروسکت رو درست کنم.
با رفتنش به دیوار تکیه دادم و دوباره دوباره مرور کردم تصمیمی رو که گرفتم. می‌ترسیدم اشتباه کرده باشم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
[HIDE-THANKS]گوشی رو قطع کردم و دوباره پشت چرخ خیاطی نشستم. سرم رو روی میز گذاشتم و دوباره حرفای شبنم وکیلم رو مرور کردم.
شبنم: ببین المیرا حرف زدن با ناصر بی فایده است. این سومین بار بود که باهاش حرف زدم و بازم همون نتیجه قبلی. قبلا هم گفتم باز میگم، تو مدرکی نداری که نشون بده ناصر داره خــ ـیانـت می‌کنه. آره میشه گوشیش رو پرینت گرفت؛ ولی اونم مدرک معتبری برای دادگاه نیست. در مورد مشکلاتی هم که میگی نهایتش اینه بفرستنتون پیش مشاور. اگه به این صورت بخوایم اقدام کنیم حداقل دو سه سال باید بری و بیای دادگاه تا بتونی ازش جدا شی...بهتره باز فکر کنی ببینی چطوری میشه با ناصر کنار اومد تا طلاق توافقی بگیرید.
سرم رو بلند کردم دوباره گوشی رو توی دستم گرفتم و پیامی برای امین ارسال کردم تا شب بیاد و یکم حرف بزنیم، شاید اون می‌تونست یه کاری بکنه.
دیگه بیشتر از این دلم نمی‌خواست تو خونه بابام بمونم. طلا خیلی بهانه گیر شده بود و مدام گریه می‌کرد. و وقتی بابام یا مامانم دعواش می‌کردند قلبم می‌شکست. باید هر چه زودتر از این خونه می‌رفتم. با شنیدن صدای گریه طلا پوفی کشیدم و به طرف نشیمن رفتم خدا رو شکر که بابام خونه نبود. روبرو شدن باهاش خیلی سخت شده بود.
***
-چرا شهلا رو نیاوردی؟
مادرم بود که مخاطبش امین بود.
-خونه مامانش بود منم میرم همونجا اومدم المیرا رو ببینم.
مادرم آهی کشید.
-بشین باهاش حرف بزن بلکه سر عقل بیاد الان دوماه از تو خونش اومده بیرون برای چی معلوم نیست. این بچه رو هم زابراه کردند.
خواستم جواب بدم که دهن باز شدم رو بستم و دوباره توی سکوت به طلا که داشت با گوشیم بازی می‌کرد نگاه کردم.
امین به طرفم برگشت.
-خب چی می‌خواستی بهم بگی.
دستی به صورتم کشیدم از جام بلند شدم
-بریم تو اتاق
پشت سرم اونم اومد و در اتاق رو بست.
نمی‌دونستم چطور شروع کنم.
تکیه به دیوار کردم و نشستم.
-امین فرض کن یه روز که کارت تموم شد میری خونه و می‌خوای بخوابی. همین که لحاف رو کنار می‌زنی یه... لبـاس زیر مردونه که مطلق به خودت هم نیست پیدا می‌کنی چه حسی پیدا می‌کنی؟
رنگ به رنگ شدنش رو دیدم که فوری اضافه کردم.
-امین این یه مثال هستش البته که به پاکی و نجابت شهلا نمی‌شه حرفی زد....من فقط می‌خوام بدونم تو چیکار می‌کنی اگه تو این شرایط قرار بگیری؟
نفسی گرفت
-اگه چیزی که تو منظورته؛ من طلاقش می‌دم.
چند ثانیه به چشماش نگاه کردم.
- و الان چرا من حق این رو ندارم که طلاق بگیرم؟... چون یه زنم؟ چون حق انتخاب ندارم؟ چون یه مادرم؟ چون یه زن و یه مادر باید خودش بسوزه و خاکستر بشه؛ ولی حرف از جدایی نزنه. چون من حق زندگی ندارم؛ ولی شما مردها دارید. چون من باید بخشنده باشم؛ ولی من نیستم، من بخشنده نیستم. من خسته‌ام. من خسته‌ام از اینکه هی کوتاه اومدم تا زندگیم رو نگه دارم...(اشکام صورتم رو خیس کردند) من می‌ترسم خیلی هم می‌ترسم که نتونم از پس زندگیم بربیام؛ ولی دیگه نمی‌خوام اون آدم رو به عنوان شوهرم ببینم.
روی صندلی چرخ خیاطی نشست.
-چرا تا به حال این موضوع روبهمون نگفتی؟
-امین من یه حرف بزنم میشه چهل حرف و توی همه فک و فامیل می‌چرخه و به صورت نادرست به گوش طلا می‌رسه. ناصر پدر خوبیه من نمی‌خوام وجهش پیش دخترش خراب بشه و هنوز برای طلا خیلی زوده این چیزا رو بدونه... این موضوع فقط آخرین تیر بود خودت می‌دونی که ما از قبل هم باهم مشکل داشتیم.... لطفا بین خودمون هم بمونه نمی‌خوام بازم کسی خبردار بشه...فقط ازت می‌خوام با ناصر حرف بزنی تا تمومش کنه دلم نمی‌خواد بیش‌تر از این تو این خونه بمونم.
سرش رو تکون داد.
-باشه؛ الان دیگه می‌دونم چطور باید باهاش حرف بزنم... با اینکه دلم نمی‌خواد؛ ولی تو هم حق زندگی داری... نگران هم نباش خودم هوات رو دارم.
لبخند خسته‌ای به روش زدم. بلند شد ازم خداحافظی کرد و رفت.
امیدوارم بودم که با خبرهای خوب برگرده.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*SAmirA

دستیار مدیریت
عضو کادر مدیریت
دستیار مدیریت
[HIDE-THANKS]***
-المیرا
همونطور که داشتم برنج رو توی آبکش می‌ریختم جوابش رو دادم.
-بله مامان؟ دارم برنج آبکش می‌کنم دستم بنده.
صداش از پشت سرم اومد.
-بیا برو من خودم می‌کنم. ناصر اومده. ببین چیکارت داره؟
ابروهام از تعجب بالا پریدند دستام رو شستم و به طرف اتاق رفتم که صدای طلا و ناصر می‌اومد. نمی‌دونم دیشب امین به مامان و بابا چی گفته بود که دیگه هیچ کدومشون حرف از برگشتن من به خونم نزدند و اتفاقا تا حدودی رفتارشون باهام ملایم شده بود مخصوصا مامان.
آروم سلام دادم ناصر یه نگاهی بهم کرد و بدون جواب دادن دوباره با طلا سرگرم شد. پوزخندی زدم و روی صندلی نشستم. ده دقیقه‌ای نشستم تا بازی پدر و دختر تموم بشه.
وقتی دیدم دیگه بازی نمی‌کنند رو کردم به طلا.
-طلا، مامان جان برو پیش مامانی تا من با بابات حرف بزنم. خوردنی‌هات رو هم ببر همونجا بخور.
طلا نگاهی به من و باباش کرد.
-می‌خواید دعوا کنید؟
چشم غره‌ای به ناصر رفتم قبلا بهش گفته بود که مامانت خودش نمیاد خونه.
-نه خوشگلم فقط می‌خوایم حرف بزنیم.
بلند شد و با اکراه بیرون رفت. بدون اینکه در رو ببندم رو کردم بهش.
-خب؟
-چی به امین گفته بودی که اومده بود سراغم؟
-واقعیت رو!
-کدوم واقعیت؟ تو دیوونه شدی؟ توهم زدی باید ببریمت تیمارستان. کدوم لبـاس زیر کدوم زن آخه؟!
خیره به پرویی وقیحش شدم.
-لااقل از پدر بودنت خجالت بکش. لااقل حرمت مادر بچت رو نگه دار. حرمت این چند سالی که باهم بودیم.
-برو بابا
سرم رو بخاطر این طرز فکرش تکون دادم. چیزی برای گفتن نبود. اون حاضر بود بخاطر خودش من رو نابود کنه و اَنگ دیوونه بودن بهم بزنه.
-لعنتی من دوستت دارم چرا نمی‌فهمی، نمی‌خوام طلاقت بدم.
- ناصر تو من رو دوست نداری تو فقط عادت کردی به وجود من. اگه من رو واقعا دوست داشتی چرا یه زن دیگه آخه مگه من چی برات کم گذاشته بودم؟
دستی به سر و صورتش کشید. از حرف کم آورده بود کاملا معلوم بود.
-پس طلا چی میشه؟
-طلا به وجود من نیاز داره سال دیگه باید بره آمادگی، باید پیش من باشه دیگه. من که قصد ازدواج دوباره ندارم؛ ولی مطمئنا تو داری و یه زنی که تازه ازداوج کرده باشه حوصله یه بچه رو نداره. برای طلا من بهترین گزینه‌ام.
-من بدون طلا نمی‌تونم.
- هر وقت خواستی می‌تونی ببینیش من مانع دیدارتون نمیشم.
-نمی‌تونی هم بشی، من باباشم.
دوباره سرم رو از روی تاسف براش تکون دادم. لحنش زهر بود و همیشه در حال نیش زدن.
چشماش رو تنگ کرد .
-نکنه پای یکی دیگه در میونه که تو اینقدر اصرار داری به طلاق؟
چهره‌ام سفت و سخت شد از جام بلند شدم.
- من مثل تو نیستم جناب، خوبه همین الان گفتم قصد ازدواج دوباره ندارم. همون تو یکی برای هفت پشتم بسه. به اندازه‌ای که از تو خوردم تا آخر عمرم کفایت می‌کنه.
-برای خودت جانماز آب نکش. اگه کسی نبود که صبح تا شب سرت تو کامیپوتر نبود. هی با گوشیت با این و اون چت نمی‌کردی.
عصبی شدم. تن صدام بالا رفت.
-ببین ناصر خان اگه چیزی بهت نمی‌گم بخاطر طلاست وگرنه همه پته هات رو می‌ریختم رو آب تا ببینی کی جانماز آب می‌کشه... حتی اگه پای کسی هم در میونه باشه حقمه. همونطور که تو توی همه این سالها داشتی. حالا هم پاشو برو دیگه نمی‌خوام ببینمت. لیاقتت رو باز نشون دادی.
اونم صداش رو بالا برد.
-تو حق هیچ چیزی رو نداری تو حتی لیاقت من رو هم نداری. معلوم نیست سرت کجا گرمه که هی میگه طلاق می‌خوام طلاق می‌خوام. فکر کردی نمی‌دونم تو اون انجمن با پسرها در ارتباطی. معلوم نیست چیکارها می‌کنید تو اون خراب شده که هوایی شدی.
دیوونه شدم صدام تا آخرین حد ممکن بالا رفت. برای اینکه خودش رو بیگناه نشون بده نجابت من رو داشت زیر سوال می‌برد.
-از این خون گمشو بیرون و دیگه هم هیچوقت نیا . تو یه آدم مزخرفی حال بهم زنی. تو یه نامردی یه نامرد.
-اینجا چه خبره؟
با صدای امین دیگه توانم رو از دست دادم و روی زمین نشستم.
-فکر کردم دیشب همه حرفام رو بهت زدم اومدی اینجا که چی؟ بازم این زن رو رونه بیمارستان بکنی؟
ناصر من منی کرد و هیچی نگفت. امین نزدیکش شد و آروم چیزی بهش گفت.
اتاق داشت دور سرم می‌چرخید. فشارم افتاده بود سرم رو به دیوار تکیه دادم. دهنم خشک شده بود. نمی‌دونم وضعم چطور بود که مامان جیغ کشید و به طرفم دوید.
-امین بدو آب بیار.
زیر لب داشت ناصر و لعن و نفرین می‌کرد. آب خنک به دهنم نزدیک شد چشمام رو کمی باز کردم؛ ولی بازم اتاق داشت می‌چرخید.
صدای امین رو شنیدم که به مامان می‌گفت یه چیزی سرم بندازه تا من رو به بیمارستان ببره.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: