پرطرفدار رمان وارث عشق | یلدا علیزاده کاربر انجمن نگاه دانلود

دوستان به نظرتون تا الان سیر داستان چطور بود؟

  • خوب بود:)

  • متوسط بود.

  • یکم ضعیفه.


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
نام رمان: وارث عشق
نویسنده: یلدا علیزاده کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه-طنز
ناظر: @*یـگـانـه*
سطح‌رمان: پرطرفدار

خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ین داستان، داستان زندگی دختر پسرنمایی است که بعد از فوت خانواده اش مجبور شده تا به پسر بودن تظاهر کند، طی اتفاقاتی گمان می کند که باعث مرگ پسر ثروتمندی و مغروری به نام عرشیا رادمنش شده، اما روزی که به عنوان پرستار سه کودک در عمارتی شروع به کار می کند متوجه می شود وارث محبوب این عمارت کسی نیست جز...

لینک نقد رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!



 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
به متن روی جلد کتاب خیره شدم و آرام زمزه اش کردم:
_به نام خدا و دیگر هیچ، تنها انسان باش و دیگر هیچ.
خودکار را در دست گرفتم و اولین صفحه را خالی گذاشتم و در دومین صفحه از دفترچه آبی رنگ نوشتم:
چشمان او لشکر هیتلر بود و قلبِ من لهستان بی دفاع!
با لبخندِ محوی یک خط پایین تر ادامه دادم:
دخترک، لیوان قهوه اش را روی میز گذاشت و با لبخند رو به او لب زد: عشق کشکه.
وارث مغرور عمارت دست هایش را در جیبش گذاشت و پوزخندی زد. به چشمان پرستارِ سرخوش خیره شد و گفت:
عشق کشکه، زندگی هم آش؛ آش که بدونِ کشک مزه نداره. داره؟


دستی به صورتم کشیدم و رو به نازنین گفتم:
-امروز صبح قبل دانشگاه، با ماشین اکبر، دوبله پارک کرده بودم، بعد یهو دیدم یکی از پشت بلندگو داد زد راننده پراید؛ آقا منو میگی، یه لحظه قلبم ایستاد، برگشتم دیدم راننده وانتیه؛ میگه خربزه مشهد دارم نمی خوای؟ شیرینه.
_ برای چی استرس گرفتی؟
نگاه اندر سفیهی بهش کردم. من برای خریدن آدامس هم باید پولم رو جیره بندی کنم، دیگه جریمه جای خود دارد.
نازنین سرشو خاروند:
_آهان. از اون لحاظ.
لبخند دندون نمایی زدم و خودم رو روی صندلی ول کردم و به سقف و پنکه که بی مهابا دوره خودش می چرخید خیره شدم. از بچگی به این فکر بودم که اگه بیوفته سر چه کسایی رو قطع می کنه.
_میگم، امروز چندمه؟
_فکر کنم...
حواسم پرته بچه های کلاس شد که بقیه حرفشو نشنیدم.
_هان؟
نازنین با صدای بلندی گفت:
-بیست و نهم بابا، بیست نهم.
همنجور که به سقف خیره بودم اروم خندیدم.
_باشه بابا، چرا می زنی؟
همونجور آرام می خندیدم، که یهو سرجام سیخ شدم و مسخ شده داد کشیدم:
_چی؟بیست و نهم؟
نازنین پرید و دستش رو گذاشت روی قبلش.
_چرا یهوجن زده می شی؟ آنفارکتوس کردم بابا.
با کفه دست زدم تو سرم و دوباره روی صندلی ولو شدم و به سقف سفید رنگ کلاس خیره شدم. فکر کنم رنگ صورتم باهاش یک رنگ شده باشه.
نازنین با نگرانی پرسید:
_مانی؛ چیزی شده؟ چک برگشتی داری؟
با حال زاری گفتم:
_ برو بابا. من ننم چک باز بود یا بابام؟ پس فردا باس اجاره عمو رو بدم؛ اسیدی پول لازمم.
نازنین اروم گفت:
_اسیدی؟
پیشونیم رو خاروندم.
_اسیدی همون شدیده.
به رو به روم خیره شدم:
_این شعر رو شنیدی؟ " دل در غم تنهایی می سوزد و می سازد"
با خنده ادامه دادم:
_من باید بگم " دل در غم بی پولی می سوزد و می سازد"
نازنین سرش رو روی میز گذاشت و با صدای بلندی خندید‌که سر چند نفر به سمتمون چرخید.
بعد از چند ثانیه که خنده اش تموم شد تک سرفه ای کرد و صداش رو صاف کرد.سرش رو بلند کرد:
_میگم مانی، تا پس فردا می خوای چیکار کنی؟اوم، می خوای من...
سریع سر جام نشستم و پریدم وسط حرفش:
_نه نه اصلا حرفشو هم نزن.هنوز پول اون دوماه پیش رو بهت ندادم، ننه بابای تو چه گناهی کردن که گیر همچین دوستِ پلشتی افتادی؟
نازنین سرشو کج کرد و لباشو جلو آورد:
_حالا واسه من افه نیا، هر وقت دستت اومد بده. بلاخره دوستیم.
با چهره بشاش وخندونی گفتم:
_چرا آبگوشت به بالا حرف می زنی؟ بیخیال بابا، از اکبر می گیرم. راستی رهام خاک بر سر کدوم گوریه؟
نازنین با خنده پشت چشمی نازک کرد:
_درباره نامزدم درست حرف بزن.
_آره دیگه، رهام که آمد به دانشگاه مانی شد دل آزار؛ حالا خوبه هنوز خواستگاریش هم نیومده پسرهِ آبگوشت. جدی کجاست؟ با اون یکی نامزدش قالت گذاشته؟
نازنین با نامردی کوبید به کتفم:
_جو نده. می گفت مادرش مریضه.
_بنده خدا. الان که این رو گفتی تو دلم تانکر تانکر خون جمع شد. اینجوری نگاه نکنا، دارم جدی میگم.
_او مهم نیست، ببین مانی تو جدی جدی نمی خوای به رهام بگی؟ ناسلامتی چند ساله دوستین.
فکم رو جلو دادم و شالم رو باز کردم و در حالی که خودم رو باهاش باد می زدم جواب دادم:
_بهش بگم که چی بشه؟ بگم داش رهام من یه بچه فقیر یتیمِ بدبختم که تو اون پایین پایینای جنوب شهر تو زیر زمینه خونه عموم می زیستم؟
_چه ربطی داره؟ درسته اون ازت نمی پرسه ولی مطمئن باش اونم می خواد بدونه دوستش کیه؟چیه؟
نیشخندی زد:
_اون حتی نمی دونه اون مانی که انقدر روش حساب باز می کنه فقط تو دانشگاه مانتو می پوشه و بقیه جاها یه پا پسره. مانی تو برای اون مثله یه خواهری ک..
_هی هی یه مین تنفس بده به خودت؛ انقدرم حرص نخور آنفارکتوس می کنی. مهم نیست، خودم یه جور راست و ریستش می کنم. فوقش بعدش ایکی ثانیه با خاک یکیم کنه.
و با دست به پشتش کوبیدم. نازنین خودشو کشید عقب و گفت:
_هی، شکوندی کمرمو.تازه این کلمه آنفارکتوس رو یاد گرفتی؟ آبگوشت به بالا چه صیغه ایه دیگه؟ اه توهم با این حرف زدنت.
پوفی کشیدم:
_صیغه نیست طلاقش دادیم رفت؛ میگم چرا سطح بالا حرف میزنی جیـ*ـگر؟
نازنین با ذوق نمایشی به خودش اشاره کرد:
_جیگر؟‌با من بودین آقا؟
با انگشت اشاره ام به خودم اشاره کردم و گفتم:
_با من بودید خانم؟
نازنین با لبخند پر رنگی سرشو تکون داد.
_نه ابجی؛ من که یادم نمیاد همچین چیزی گفته باشم.‌حتما مگس پرونده.
به چشمان میشی اش خیره شدم. ناخواسته در سیاهی چشمانش غرق شدم و به فکر فرو رفتم. این بار نمی تونستم از زیرِ بار اجاره دادن در برم.
نازنین سرش را کج کرد که از فکر بیرون آمدم.
به صندلیش تکیه داد و زمزمه کرد:
_دلت هم بخواد. الان هزار نفر صف کشیدن که من باهاشون باشم و یه نیم نگاهی بندازم بهشون.
آروم دره گوشش با خنده ریزی زمزمه کردم:
_"هرکه هستی هرچی هستی باش، با من نیز باش"
"خوشه ی مهری درین آشفته خرمن نیز باش"
نازنین با تعجب و لحنی آمیخته در خنده گفت:
_اوه، تو این شعر هارو هم بلد بودی و رو نمی کردی شیطون؟ حالا از کجا یاد گرفتی؟
_" شعر ما حاصل معماریِ صد قرن دل هاست"
" توهم اگر اهل دلی، معجزه را کامل کن"
_ولی جدی بعضی وقت ها این حرف زدنت خیلی رو مخ میره مانی، این قدر با اون ارازل اوباشا نگرد. یکم دختر باش، منو نگاه کن، همین شکلی.
و پشت سر هم پلک زد که خودش هم به خنده افتاد.
_زرشک؛ باش آقا اصلا ما تف شما آبشار نیاگارا، ول کن حالا‌، حال داری؟
خواست چیزی بگه که با صدای کسی ساکت شد.
 
آخرین ویرایش:

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
_سلام.
به دختری که رو به روم بود نگاهی انداختم. مشخص بود که بچه مایه داره.
_علیک سلام.
_آم. ببین اسمت مانی بود؟
_ از اسمم خوشت میاد؟
خندید و گفت:
_ من جلسه قبل نبودم. می خواستم ببینم می تونی جزوه تو بهم قرض بدی؟
گردنمو خاروندم و گفتم:
_همراهم نیست؛ جلسه قبل به ایشون دادم.
و با سر به نازنین اشاره کردم.
نازنین هم شونشو بالا انداخت:
_فرشته جون، شرمنده. خونه جاش گذاشتم. جزوه خودمم خونه ست.
به سمتش برگشتم و بدون توجه به دختره گفتم:
_اصلا مگه ازت جزوه تو خواست آدرس میدی؟هان؟ آها راستی، جاش گذاشتی؟
_بابا آروم تر؛ فر خوردم.
فرشته دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی ساکت شد. به جاش دستش رو خاروند و با حالتِ گنگی رو به نازنین گفت:
_فر خوردی؟ یعنی چی؟
نازنین لبخند زد:
_یعنی ترسیدم،‌از مانی یاد گرفتم عزیزم.
_تو هم که چقدر شصت تیر(سریع) یاد می گیری.
فرشته لبخندِ ملیحی زد و رو به نازنین گفت:
_چه الفاظ جالبی.
و جفتشون به من که بیخیال روی صندلی لم داده بودم نگاه کردن. نمی دونم تعریف بود یا تیکه.صاف نشستم و رو به فرشته گفتم:
_شاید.
لبخندی زد:
_خب، در هر صورت مرسی. فعلا.
_بسلامت.
نازنین متقابلاً بهش لبخند زد:
_خدافظ عزیزم.
آروم و زیر لب گفتم:
_ای خاک تو سرت بریزم.
بعد از اینکه فرشته ازمون دور شد ود. دو تا صندلی جلوتر تر نشست رو به نازنین گفتم:
_ چه عجب، یکی تو این کلاس با من خوب بود.
نازنین نیشخندی زد:
_ از بس خاصی.
_بگو جونه مانی؟ ایول بابا.
نازنین جوابی نداد که متوجه شدم حوصله کل کل نداره. حتما تو فکره این بود که رهام کی قراره رسماً بیاد خواستگاریش.
سرمو تکون دادم و به بچه ها نگاه کردم، کلاس انقدر شلوغ بود که هیچکس حواسش به ما نباشه. پشت گردنم رو خاروندم و به زمین خیره شدم، درسته که به نازنین گفته بودم از اکبر قرض می گیرم ولی نشدنی بود، هم به اکبر بدهکار بودم هم به اصغر.
توی فکر بودم که در باز شد. اکبری وارد کلاس شد و به خاطر شلوغیه کلاس با عصبانیت داد زد :
_اینجا طویله ست؟
با صدای آروم ولی رسایی گفتم:
_نه استاد اشتباه اومدی؛ اینجا دانشگاه ست.
سریع لبمو گاز گرفتم، خندم گرفته بود. آخه همون لحظه که من اینو گفتم اینا باید ساکت می شدن؟ این چی بود من گفتم؟
اکبری دستش رو به دکمه پیراهنش کشید و اخم کرد.
با عصبانیت در رو بست و سمت میزش اومد؛ دست هاش رو روی میز گذاشت و کمی خودش رو جلو کشید.
_این بلبل زبون که این حرف رو زد خودش پاشه بره بیرون، سریع.
نازنین از زیره چشم نگاهی بهم انداخت و روش رو برگردوند که اکبری خنده شو نبینه.
اکبری بعد از یک دقیقه نفس عمیقی کشید:
_خانم صالحی، کی این حرفو زد؟
صالحی با من و من گفت:
_م..من..از کجا بدونم استاد.
یکم خودمو بالا کشیدم تا ببینم صالحی کیه. دیدم همون دختره فرشته ست.
فرشته از زیره چشم نگاه کوتاهی بهم انداخت و برگشت. غیرتتو دختر.
اکبری سرشو تکون داد و گفت:
_خب پس که اینطور،از همه...
می دونستم که الان از همه نمره کم میکنه. جوگیرانه بلند شدم و گفتم:
_من بودم استاد.
 

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
با خودم گفتم الان به خاطر شجاعتم تحسینم می کنه.
به خاطر این فکرم ناخواسته لبخند محوی رو لبم اومد.
اکبری عینک ته استکانیش رو به چشمش زد و با تاسف سر تا پام رو نگاه کرد:
_بیرون
دوباره از کلاس برم بیرون؟ حالا یک روز من خواستم غیبت نکنم.
سرم رو خاروندم و صورت لاغر و استخونیش زل زدم:
_ چی؟ استاد حا...
_خانم. بفرمایین بیرون بذارین من با خیال راحت تدریسمو کنم.
ابروهام رو بالا بردم و با تعجب پرسیدم:
_مگه تا الان با خیال ناراحت تدیریس می کردین؟
در عوضه حرفم اخم پر رنگ تری تحویلم داد و به در اشاره کرد.
احتمالا با خودش گفت:
"جواب ابلهان خاموشی ست"
لبخند دندان نمایی زدم و کولم رو برداشتم و به سمت دره کلاس رفتم.
یک قدم مونده بود به در، زیره لب زمزمه کردم:
_مرتیکه آنگول.
تا این حرف رو زدم یکی از پاهام تو پای دیگه ام گره خورد و با نشیمن گاه نقش بر زمین شدم.
صدای خنده ها بلند شد که لبم رو گاز گرفتم. گاو پیشونی سفید شدم.
کوله ام رو از زمین برداشتم و بدون توجه به بچه ها که هنوز می خندیدن خودم رو جم و جور کردم و بدون اینکه به روی خودم بیارم، برگشتم و با لبخند دندون نمایی رو به کریمی گفتم:
_استاد پدرم همیشه یه شعر رو برام می خوند:
"خوشا به حاله شمایان که شعرِ تر دارید"
"کتاب زیر بغـ*ـل، رو به سوی دانشگاه"
"به شوق مدرسه بس شوق ها دارید"
شعر رو که تموم کردم رو به کریمی که با ابروی بالا رفته نگاهم می کرد ادامه دادم:
_بنده خدا نمی دونست بچه اش قراره هر روزه هفته رو پشته دره کلاس و تو حیاط سر کنه وگرنه هیچوقت دله خودش رو به اینا خوش نمی کرد. شماهم دستتون درد نکنه هر هفته من رو می ندازین بیرون. با اجازه استاد.
بچه ها زدن زیره خنده که سریع عقب گرد کردم و از کلاس بیرون اومدم تا کریمی چیزه دیگه ای رو بارم نکنه.
تو محوطه حیاط رو نیمکت نشستم و با لبخند دندان نمایی به نازنین اس ام اس دادم و شعری براش فرستادم:
_ چوب معلم گله؛ هر کی نخوره خله.
سرخوش خندیدم و از جام بلند شدم.
یک راست، از دانشگاه مستقیم رفتم خونه و لباسم رو عوض کردم و رفتم تو نقش پسرونه و مسافرکش خودم.
پول ها رو شمردم، بیست تومن شد.اگه همین ماشین اکبر و مسافر کشی نبود باید تو جوب زندگی میکردم.
_اوس کریم شکرت.
گوشیم تو جیبنم لرزید که بیرون آوردمش. اکبربود.
_بنال
_ادبت کجاست بچه؟
_به به عرض سلام و احترام خدمت داش اکبر. لطفا بنالید.
اکبر خندید:
_ببند دهنتو جوجه، واسا ببینمت. ببین امروز ماشین رو دو تا چهار راه بالاتر از دانشگاهت تو کوچه نظامی پارک کن.
_باش. کاری نداری؟
_نه زت زیاد.
سرم رو خاروندم. باید دوباره بر می گشتم نزدیکه دانشگاه. هر چی اومد توکه زبونم نتونستم به اکبر بگم از کلاس شوتم کردن بیرون و تازه رفتم محله تا لباسم رو عوض کنم.
بعد از این که ماشین رو پارک کردم شروع کردم به قدم زدن. یکم پیاده روی بد نبود. احتمالا تازه بچه ها از دانشگاه زدن بیرون، باید از یه کوچه دیگه برم که یکیشون من رو با این لباس نبینه و آبرو حیثیتم بره.
سرم رو پایین گرفتم و با عجله حرکت کردم تا به ایستگاه برسم. خودم رو بیشتر توی سوییشرت چرم کهنه و رنگ و رو رفته ام جمع کردم. یکم توی تنم زار می زد ولی اون قدر نبود که مشخص باشه.
ذهنم بهم ریخته بود و برودت و سرمای هوا، مغز منجدم رو، بیشتر از کار می نداخت.
گام برداشتنم، روی سنگ فرش لق پیاده رو، رگباری، صدا ایجاد می کرد.
_مانی، مانی.
برگشتم که دیدم اکبر پیشه ماشین ایستاده و صدام می کنه. خدایا شکرت، الان دیگه لازم نیست پول اتوبوس بدم. لبخند دندون نمایی زدم. حدود صد متری تا ابوقراضهِ یخچالی رنگ اکبر فاصله بود و مسیر انگار، هر لحظه کش می اومد.
سنگینی دستی رو روی شونم حس کردم:
_هی، آقا پسر.
مثل برق گرفته ها سر جام خشکم زد. نفس تو سـ*ـینه ام حبس شد.صدای یکی از پسر های دانشکده بود. اگه یکی از بچه های دانشکده منو با تیپ و قیافهِ پسرونه می دید آبروم می رفت.
_کیف پولت از جیبت افتاد.
این صدا برام از آشنا هم آشنا تر بود .شک نداشتم.
دندون هام رو روی هم فشردم. سرم رو بیشتر توی یقه ام فرو کردم.
_آقا با شما هستما ، نمی خوای برگردی؟
حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟ این صدا خیلی بیشتر از یکم آشنا بود. یه آشنای چند ساله. با دستم از پشت کلاه کاپشنم رو بیشتر جلو کشیدم اما سریع دستم رو پایین آوردم. شک نداشتم که انگشتر چوبیه تو دستم رو دیده. لب هام رو به فشردم و چشمام رو بستم.
رهام با یک حرکت بر گردوندم و با تعجب و دهن باز بهم زل زد و با چشمان از حدقه بیرون زده لب زد:
_مانی.
کلافه انگشتام رو روی ابروهام کشیدم.
_مانی، منو نگاه کن. این چه تیپ و قیافه ایه؟هان؟ با توام!
_رهام من...
رهام با عصبانیت شونه هام رو گرفت و تکونم داد:
_تو چی؟هان؟ این چه تیپیه؟ می خواستی چی رو ثابت کنی؟ که توام رو مدی؟ که توام خیلی خفنی و می تونی شبیه این دخترای پسرنما بپری؟ که هر خری اومد یه زهرماری بارت کنه؟ هان با توام؟ منو نگاه کن.
ناخودآگاه خندم گرفته بود. لب هام رو گاز می گرفتم تا صدای خنده ام بلند نشه و بیشتر از این عصبانی نشه.
با عصبانیت دوباره تکونم داد که دست تپل و گوشتالویی از پشت دستش رو گرفت و فشرد.
اکبر همونجور که با تمام وجود دسته رهام رو می فشرد با اخم گفت:
_ولش کن بینم بچه ژیگول. تو غلط می کنی دست..
با کلافگی گفتم:
_ اکبر ولش کن.
اکبر با تعجب گفت:
_چیو ولش کنم این ژیگولو؟ مزاحمت شده؟ جلدی اتوش می کنم برات.
_اکبر، دوستمه، ولش کن؛ رهام، نامزدِ نازنین. همون که برات تعریف کرده بودم.
اکبر با تعجب به صورت سرخ شده و اخم های درهمِ رهام خیره شد و با لحنی آمیخته به شک و تهدید گفت:
_شرمنده داداش. فکر کردم مزاحمی.
حالا باید با رهام چیکار کنم؟ نفس عمیقی کشیدم و لبخند دنون نمایی زدم که تا پرده دیافراگمم معلوم شد:
_داش رهام، من بعدا واست تعریف می کنم که درست ملتفت شی. البته می تونی از اون نامزد گلابیت هم بپرسی. زت زیاد داش.
کیفِ پولم رو که پر از خالی بود رو از دستش کشیدم و از پشت دستی براش تکون دادم و با اکبر هم قدم شدم. رهامم در عین ناباوری ساکت موند و با اخم به رفتنمون خیره شد.

***

بلند شدم و در کمد رو باز کردم. از توش یه بالشت برداشتم.
قبل از اینکه دراز بکشم به اتاق نگاه کردم،خب اتاق که نه، زیر زمینه خونه عمو بود که برای همونم اجاره می دادم.
به زور 15متر میشد.
به جز یه بخاری برقی و کمد وگاز پیک نیک و یه تلویزیون قراضه و یه بدبخت علاف که من باشم چیزی توش نبود.
همونجوری با لباس دراز کشیدم که صدای زنگ در حیاط بلند شد.
لامصب مثل ناقوس بود، حالا مگه اونی که پشت در بود ول میکرد؟ انگار انگشتشو با چسب به زنگ چسبونده بودن.
همونجوری که دراز کشیده بودم داد زدم:
_زن عمو اقدس؟ممد؟هیچکی نیست این دره صاب مرده رو وا کنه؟ ای بابا.
بلند شدم و دمپایی قرمز رنگه توی حیاط رو پوشیدم.
_لا الا الله، اومدم بابا اومدم، داداش سوزوندی اون زنگه صاب مرده رو.
درو باز کردم که یه دختره 17، 18ساله رو دیدم.
 

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
دخترِ سرشو پایین انداخت.با صدای آروم و اخم ظریفی که روی صورتش جا خوش کرده بود، ظرفِ آش رو به طرفم گرفت.
_سلام،نذریه، بفرمایید.
واقعا گشنم بود.لبخند بزرگی زدم و کاسه رو گرفتم.
اومدم بگم مرسی اشتباهی گفتم:
_سلام،خداروشکر.
سریع لبمو گاز گرفتم، الان دختره میگه این بدبخت چقدر گشنه ست،‌دختره هم خنده اش گرفته بود و خبری از اخم چند لحظه پیشش نبود.
_مرسی
دختره با لبخند محوی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
_نوش جان، راستی ما همسایه بغلیتون هستیم،‌تازه اومدیم این محله.
بعد با ناراحتی به کوچه نگاه کرد،‌احتمالا بدبختا کوتاه اورده بودن.‌وگرنه این محله و این جنوب شهر جای چندان خوبی برای زندگی نیست.
_بسلامتی!
دختره چند ثانیه به صورتم خیره شد و بعد با عجله آش رشته رو داد بهم و گفت:
_خب با اجازه.
با تعجب بهش نگاه کردم. چرا انقدر عجله داشت؟
در رو بستم ولی هنوز چند قدم از در دور نشدم که دوباره زنگه در رو زدن.حالا شده خونه کدخدا،‌مگه ول میکنن؟
در رو باز کردم که دیدم همون دختره ست.‌یه ظرفه دیگه گرفت جلوم.
_بفرمایید.
_آم،به من که دادید،این واس عمومه دیگه؟
دختره با زبونش لباش رو خیس کرد:
_عموتون؟نه،‌برای خودتونه بفرمایید.
_بابا ابجی میگم به من دادی.
دختره بشقاب رو داد دستم و بدون هیچ حرفی سریع به سمت خونشون رفت.
آروم زیره لب زمزمه کردم:
_ این چرا این ریختی رفتار کرد؟
احتمالا این فضولای آنتن محل در موردم چرت و پرت به دختره گفته بودن که به خودش جت موتور وصل کرده بود.
بلند بلند خندیدم.
با اون خداروشکری که من گفتم فکر کرد ازسومالی فرار کردم. با دیدن آش نیشم باز شد. سریع دمپاییمو در اوردم و پریدم توی زیر زمین و تند تند دو تا کاسه اش رو خوردم.
_اوف، ترکیدم. خدا خیرش بده.
خوابم دیگه پریده بود.‌لباسام رو برداشتم و رفتم تو حیاط و دره حموم باز کردم.
تو آیینه خودمو نگاه کردم،‌یه صورت معمولی داشتم با موهای مشکی کوتاه، یکم خم شدم و به رنگ چشمام دقت کردم. بین قهوه ای روشن و عسلی بود. ابروهامم مشکی بود و هنوز بهش دست نزده بودم. لبامم کوچک و غنچه ای بود.
از وقتی که بابا و مامان فوت شدن سعی کردم دیگه اون ظرافت های دخترونم رو بندازم دور.
الان تنها کسی که پشتم هست فقط خودمم.
لباسام رو پوشیدم و در رو باز کردم که سوز بدی به صورتم خورد. جَلدی بیرون پریدم و دستم رو دراز کردم که برق حموم رو خاموش کنم که...
فریاد بلندی زدم و خودمو پرت کردم عقب.
همون لحظه زن عمو در حیاط رو باز کرد و اومد تو.
_صدای جیغت تا کوچه بغلی میاد. باز چه گندی بالا اوردی؟هان؟جون به جونت کنن باز پشت سر هم گند بالا می آری.
بدون توجه به حرفاش آروم سلام کردم و از روی زمین بلند شدم و به سمت زیر زمین رفتم؛ وسط راه برگشتم و گفتم:
_فکر کنم این کلید برقِ حموم مشکل داره،تازه اومدم خاموشش کنم برق گرفتتم.
زن عمو چینی به بینی گوشتیش داد:
_برق هم برقای قدیم، تا می گرفت ادم رو جَلدی خشک میکرد.
با طعنه گفتم:
_ آره یا من هفت جونم یا اونا چینی شدن.
دره زیر زمین رو باز کردم و دمپایی هام رو در اوردم.
تا بابا و مامان بودن نمی گفتن بالا چشات ابرواِ، حالا چی؟
حالا خوبه خرجمم نمی دن،یه زیر زمین بهم دادن تازه نمی گن فامیله جوونه بذار همین رو بهش بدیم،اجاره اش رو هم می گیرن.
بی خیال شونه بالا انداختم. همیشه اوضاع به همین منوال نیست. به دنیا اومدیم که خوشبخت بشیم و خوش زندگی کنیم. ماهم یه روز با تمام وجود طعمه خوشبختی رو می چشیم. البته اگه نامردی نکنه و اون مارو نچشه.
"از کوتهی توست که دیوار بلند است"
نمی دونم تا کی باید سگ دو بزنم تا به این خوشبختی برسم.
دراز کشیدم و با هزار تا فکر و خیال چشمام رو بستم ولی فقط یک جمله تو ذهنم رژه می رفت.
"خوشبختی را به بها می دهند، نه به بهانه"
 

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
سر جام نیم خیز شدم و خمیازه بلندی کشیدم.
گوشی دکمه ایم رو از کنار بالشت برداشتم و صفحه شو روشن کردم. چشمام درشت شد، پنج ساعت خوابیده بودم.
با کف دست زدم به پیشونیم، الان می تونستم برم مسافر کشی به جای اینکه بگیرم مثلِ خرس قطبی بخوابم.
بلند شدم و پتو و بالشت رو پرت کردم گوشه اتاق؛بلاخره دوباره که باید می خوابیدم. در کمد رو باز کردم.
خب چی بپوشم؟
با خنده رو به آیینه گفتم:
_چقدرم که تو لباس داری که بخوای انتخاب کنی چی بپوشی.
معمولا تو محل مانتو نمی پوشم. قضیه اعتقادات دینی و این جور چیزا نیست. دیگه وقتی بیشتر وقتت رو با ارازل اوباشای محله بگذرونی بهتر از این هم نمی شی.
به جز ی تیشرت مشکی و خاکستری، یه سوییشرت و یه کاپشن مشکی چرم کوتاه و دو دست مانتوی مشکی رنگ و رو رفته لباسه دیگه ای نداشتم.‌
حداقل نه مثل دخترای هم سن و سالم که کمدشون جا نداره و در حال ترکیدنه.
شلوار لیِ رنگ و رو رفته مو با تیشرت و سوییشرت مشکیم رو پوشیدم. کلاهم رو روی سرم گذاشتم و موهام رو توش جمع کردم که معلوم نشه.
کلاه سوییشرتمم روش کشیدم.
کتونیم رو پوشیدم و در رو قفل کردم. حالا انگار مثلا چیز با ارزشی توشه.
دستامو تو جیبم کردم و به سمته ته خیابون حرکت کردم. بچه ها مثلِ هر شب سر کوچه آتش روشن کرده و دورش نشسته بودن.
اینا از منم علاف ترن. اینجا پاتوق همشیگیِ بچه های محله ست که ته خیابونِ که ۲۰ متر اون ور ترش هم بیابون و جاده است.
به شخصه نصفه شبی تنها بیام این جا بیست بار سکته ناقص رو پشت سر هم می زنم.
صدای خنده هاشون تا اینجا میومد و هرکی می دید فکر می کرد چقدر همشون شادن.
اکبر سرشو برگردوند که دید دارم میرم سمتشون.
اکبر دمبه:به داش مانی.
همه شون برگشتن سمتم.
یه سلام بلند و کلی دادم. اصغر بغچه رو هل دادم و وسط بغچه و اکبر دمبه نشستم. وقتی دیدم اصغر هچ اعتراضی به کارم نکرد سرم رو برگردوندم و به صورت لاغر و چشمای ریزِ اصغر نگاهی انداختم.
_چطوری اصغر؟ پکری! باز با ننت دعوات شد؟
اصغر سرش رو با ناراحتی تکون داد.
_اره بابا،هر چی به این ننه بلقیس میگم بابا من زن نمی خوام ، گوش نمیده. من خودم بدبختم یه بیچاره دیگه رو هم بدبخت کنم؟ گیرِ سه پیچ داده میگه میترشی.
خندیدم که اکبر زد رو پام.
_هوی، مگه داری تمبر می چسبونی گلابی؟
_اخ مانی، باز این بغچه، بغچه شو جمع کرد که من میرم. ننه بلقیس هم عین همیشه گفت برو نبینم ریختت رو ترشیده.
حرفه اکبر رو قطع کردم و با خنده گفتم:
_بازم مثلِ همیشه دید هیچ لونه مرغی پیدا نمیکنه، چپید سر جاش.
و با دست زدم رو شونه ی اصغر:
_بیخیال اصغر، بلاخره درست میشه.
حمید مارمولک با پوزخند گفت:
_درست نشه،تموم که میشه.
_خب حالا توهم، مثله این بچه بالا شهری های افسرده، فاز میدی.
ناصر سیم تلفن رو به حمید مارمولک گفت:
_هی پسر.تازه یادم اومد.چرا بت میگن مارمولک؟
حمید زیرِ چونشو خاروند:
_چون اون موقع ها خیلی زیر زیرکی کارامو انجام می دادم،شایدم چون خیلی ریز چاقو می کشم.
با نیشخند نگاهش کردم:
_بابا چاقو کش.یوقت خط خطیمون نکنی.
اصغر با لبخند گفت:
_امروز رو آنتن هستیا مانی، این ننه میخواد همه رو از ترشیدگی در بیاره. فردا میاد سراغه توها.
به آتش نگاه کردم و با ابروی بالا رفته گفتم:
_منو ازدواج؟بیخیال بابا. کی به فکر این چیزاست؟ هیچکی چشم نداره منو تو این محل ببینه، چه برسه که به فکر این چیزا باشه.
با نیشخند ادامه دادم:
_عشق و عاشقی کیلو چنده؟ لیلی و مجنون واسه من فقط یه قصه ست...
همیشه به این حرفم اعتماد کامل داشتم. ولی بعد از یه مدت متوجه شدم به هیچ چیز و هیچ کس نمی شه اعتمادِ ساکن داشت.
"به باد هم نتوان اعتماد ساکن داشت"
"به یک اشاره، ز سر می برد کلاهم را"
ناصر سیم تلفن گفت:
_هی مانی...
_هان؟
_می دونستی غلام الیچ(حشیش) رو گرفتن؟
_خدا خیرشون بده. همون که با امام عمل(معتاد کهنه کار)الیچ میفروختن؟
_اره خودشه.
_دستشون درد نکنه. داشت بچه های مردمو به فنا می داد.
سرم رو خاروندم و به شعله های آتش خیره شدم.
به یاده روزایی افتادم که با بابا و مامان می اومدیم به این محل تا به عمو اینا سر بزنیم.
بابا زیاد با این جا حال نمی کرد اما هیچ وقت ندیدم از این محله و مردمش بد بگه.
درسته خیلی چیز ها رو از دست داده بودم ولی خیلی چیزهای دیگه به دست آوردم.
مثل آتیش. هم می سوزونه هم گرما واسه خیلی هاست.
آب هم غرقت می کنه هم رفعه همه تشنگی هاست.
ننه بابام و اون لحظه های خوب رو از دست دادم ولی این رو فهمیدم خیلی از غریبه ها هستن که با تمام وجود سعی می کنن کمکم کنن.
اما خب با این حال تنها کسایی که واقعا تو این محل پشتمو دارن اصغر و ناصر و اکبرن.
برعکس بقیه که می خوان سر به تنم نباشه.
حاج یوسف هم خدا خیرش بده.
تو فکر بودم که یهو احمد چشم چرون پرید بالا و با نیشخند گفت :
_جون؛ بروبچ اون دختره رو، نکبت چقدر جیگره!
سرمو با کلافگی تکون دادم. کار همیشگیش بود. زمان تقسیم غیرت به همه یه نمه غیرت دادن به این گونی سیب زمینی. با اون قد درازش.
_وای چقدر سفیدِ لامصب.
با خنده درِ گوشه اصغر گفتم:
_چجوری تو این تاریکی می بینه؟ نکنه این ژنه جغد و خفاش داره تو خودش؟
اصغر هم آروم گفت:
_ از بس درازه. یکم سرشو بیاره بالا کله تهران زیر پاشه.
برگشتم و یکم چشمامو تنگ کردم ببینم کی تو این موقع شب اومده بیرون. چشمام درشت شد. این که همون دختر ست که آش اورده بود.
احمد بلند گفت:
_خانومی،نصفه شبی این جا چیکار می کنی خوشگله؟می خوای همراهیت کنم؟جیـ*ـگر نمیتر..
دستمو گذاشتم زیر چونمو با خونسردی پریدم وسطه حرفش:
_می شه خفه شی؟
احمد با اخم نیم نگاهی بهم انداخت که خمیازه ای کشیدم و در همون حال گفتم:
_اون دهنتم ببند. از بس بو میده فاضلاب جلوش کم میاره.
اصغر خندید و دستی به صورتش کشید که احمد دستشو به معنی برو بابا تو هوا تکون داد و دهنشو باز کرد که تیکه بندازه یا چیزی بپرونه. به دخترِ نگاه کردم که دیدم راه رفتنش با دوییدنش فرقی نداشت.
_ خانومی امش...
دستی به چونه ام کشیدم و بعد ناخودآگاه مثلِ مارِ حلقه زده پریدم و یقشو گرفتم؛ تکونش دادم و با دندون غروچه گفتم:
_خجالت نمی کشی مرتیکه شلنگ؟ تو مگه خودت ناموس نداری؟هان؟
_بکش اونور بینم، نکنه جدی جدی فکر کردی این لقب" بی کله" که بهت دادن همه جا کار سازه؟ ببین جوجه باید تو این مورد تجدید نظر کنن، جوجه خیلی بیشتر بهت می خوره.
و پشت سرش با لوندی خندید و با پوزخند به چشمام خیره شد.نیشخندی زدم:
_ببین جوجه ژیگول، یا الان شرتو کم میکنی یا سیبیلاتو می تراشم جاش سرخاب می مالم برات. ملتفتی که؟فکر کردی این قدر بی غیرتم که بذارم هی جلو خودم به همجنسم تیکه بار کنی، منم مثله مترسک سر جالیزتون هی نگاهت کنم؟اره مرتیکه؟
"نر بودن جنسیتِ، مرد بودن هویت"
 

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
دووووستاااااااان بی زحمت وقتی پست هارو می خونید اون تشکر رو بزنید خواهشا...البته اگه خوشتون اومد:aiwan_light_give_rose::aiwan_light_good2:دستتتون طلا...منه منتظر رو منتظر نذارین..و لطفا گزینه پیگیری موضوع رو هم بزنید تا از گذاشتن پست های جدید مطلع شید.:aiwan_light_paratrooper_girl:

احمد با اخم به دستام که یقشو چنگ زده بودن نگاه کرد:
_تو رو سننه مانی؟ بکش کنار بینم. چرا الکی خودت رو مثله قاشق نشسته می ندازی وسط؟
_ببین داری نافرم میری رو مخما. ببین اسکلت برقی من امروز رو آنتن نیستما.
احمد با کلافگی سعی می کرد دستم رو از یقش جدا کنه. نه می تونست جلوی این همه نفر یه دختر رو بزنه، نه جرئتشو داشت که کاری کنه.
دختره هم ایستاده بود و با دهن باز نگاهمون میکرد. انگار کنجکاو شده بود که آخرش قراره چی بشه.
احمد چشماشو روی هم فشار داد و خودشو عقب کشید:
_کیشمیش، دارم بهت میگم بکش کنار تا نزدم ناکارت نکردم،واسه من مگسی(عصبانی)میشه.
_زرشک، ببین چهل بار بهت گفتم اون چشمای بی صاحابتو جمع کن، نکردی هم به کفه پای چپم، فقط تو این محل بخوای دیدبان بازی در بیاری خودم مختو میذارم لای جناق سینت دل وجیگرتم بین همسایه ها خیرات میکنم. خر فهم شدی؟ یا خودم ملتفتت کنم اشکول تپه؟
_میگم به تو ربطی نداره، تو کجای این دایره ای اصلا افلاطون؟ بکش اونور تا آش و لاشت نکردم.
_ببین منطق من دو حالت داره، یا حق با منه، یا خودم بهت میفهمونم که حق با منه چاقال.
اکبر دمبه با عصبانیت گفت:
_هی، احمد، این مانی داره راست میگه دیگه، یه کلام بگو چشم دیگه. مگسیش نکن.
ناصر سیم تلفن با اخم بازوی احمد رو چنگ زد:
_ولش کن بینم نردبون، ول کن قاله قضیه رو بکن دیگه.
بچه های دیگم ایستاده بودن و نگاه میکردن. بلاخره هر هفته باید چند تا دعوا پیش میومد تو این محله. که توی بعضی از اون ها مانیه پسرنما یه نقشه کمرنگی ایفا میکنه. ولی امشب نه. نقشه اصلی این نمایش خوده خودمم.
نمی تونستم اجازه بدم هم جنسه خودم احساس بی امنیتی کنه.
احمد با خنده تمسخرآمیزی گفت:
_ببین جوجه خیلی چیزا مثل همین گنده بازی ها در حد تو نیست.ملتفتی که؟
_آره خیلی چیزها در حد من نیست، مثل حرف زدن با تو.
ناصر تا چند ثانیه داشت به این حرف می خندید که حمید مارمولک نیشخندی زد:
_ببین مانی، داره راست میگه دیگه این احمد بنده خدا، چشمش دسته خودشه، یه نگاه هم حلاله، این دختره هم اگه کرم نداشت نصفه شبی رژه نمی رفت تو خیابون یه چادرم بذاره سرش؛ توهم خیلی وقت نیست اومدی اینجا فکر کردی از همه چی خبر داری، ولش کن بینم، جوجه دختر می خواد درسه ادب به ما یاد بده ، حالا فک...
با عصبانیت فریادی کشیدم:
_می بندی در گاله رو یا بیام ته بندیش کنم برات؟ بوزینه مگه با تو بودم؟ هان؟ هر وقت گفتن خر بپر بگو عر!
حمید با عصبانیت دستش رو توی جیبش گذاشت و جلو اومد که اکبر اخمی کرد و به سـ*ـینه اش کوبید و هلش داد عقب:
_بکش کنار بینم مارمولک، به تو چه؟ بپر کنار تا خط خطی نکردم اون صورتِ ناناست رو.
اکبر نگاهی به هیکل بزرگ اکبر انداخت و با اخم خودش رو کنار کشید و دو قدم عقب رفت.
اصغر برگشت سمته دختره و دهنشو باز کرد که چیزی بگه که ماته دختره شد. چنان به دختره نگاه می کرد که دختره سرخ شد و سرشو پایین انداخت.

" بیا با عبور عشق بر بام دل ها"
"پلی پیوسته و سنگین بسازیم"


اکبر هم که دید اصغر تو حاله خودش نیست کوبید تو کتفه اصغر:
_پسر، خوردیش دختره مردمو، مانی داره با احمد دعوا میکنه بعد ما..لا اله الا الله.
اصغر به خودش اومد و سرش رو انداخت پایینو رو به دختره گفت:
_آبجی، زشته نصفه شبی. شما بفرما ما خودمون قضیه رو فِیصَله می دیم.
دختره زیره لب اروم تشکر کرد و یه نگاه به من و احمد کرد. چادرش رو کشید جلوی صورتش و سرش رو پایین انداخت و با قدم های بلند به سمت کوچه خودمون رفت.
اصغر تا لحظه آخر چشم از دختره بر نداشت و بهش خیره شده بود.

"من اهل دوست داشتنم؛ تو اهل کجایی؟ "

احمد وقتی که دید کِنِف شده با عصبانیت دستم رو از یقش کند و پرتم کرد رو زمین. با دندون غروچه گفت:
_ولم کن جوجه دزد؛ همین مونده که توی بی پدر و م...
با عصبانیت داد زدم:
_با کی بودی مرتیکه؟
بلند شدم و مشتی حواله صورتش کردم و..

‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ *****

یخ رو روی لبم گذاشتم که اصغر با سرزنش گفت:
_اصلا مگه اون نردبون ادم بود که تو باهاش زد و بند کردی؟هان؟آخه بچه به هیکله خودت نگاه کن بعد برو دعوا. بابا مانی تو این موقع ها به این فکر کن که تو واقعا پسر نیستی.
بدون توجه به حرفاش رو به اکبر گفتم:
_ولی اکبر خدا وکیلی خیلی خفن زدیش. یه مشت این ور یه مشت اونور، ولی حاجی اصلا استاندارد نزدیشا، یهو اون دماغه خرطومیش، خرطومی تر می شد می خواستی چیکار کنی؟ ولی خوشم اومد، خوب زدیش. ازت راضیم.
و به هیکل گنده و چاق اکبر دمبه نگاه کردم و خندیدم.
اکبر با خنده سرشو تکون داد وگفت:
_پاشو اصغر، پاشو این دختره باز زده به سرش.
اصغر زیره لب زمزمه کرد: دختره...
_اره، واسه خودمم داره باورش سخت میشه یه دخترم.
اصغر دوباره از روی قصد و با خنده شیطنت آمیزی گفت:
_دوباره میگم، نباید دعوا می کردی.
_ای بابا، اصغر تو دعوا که حلوا خیرات نمی کنن.
_این قدر میگم که ملکه ذهنت شه.
_آره والا من هر وقت تو رو می بینم گلاب به روت خارش ذهنی می گیرم.
اصغر شونه ای بالا انداخت که اکبر دستش رو کشید و بلندش کرد و در رو باز کرد.
_اکبر؟
اصغر سرشو آورد تو و با خنده گفت:
_هان؟ چته؟ میخوای تو رو هم بزنه؟
بی صدا خندیدم که اکبر اصغر رو پرت کرد بیرون و گفت:
_گفت اکبر، نگفت اصغر که، قاشق نشسته. هِرّی.
برگشت سمتم و با لحن مهربونی گفت:
_چیزی میخوای مانی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
_آم، میگم می شه فردا هم ماشینت رو با خودم ببرم؟ باید پوله عمو رو بدم. اسیدی پول لازمم.
_فکر کردم چی می خواد بگه انقدر آب گوشت به بالا صحبت می کنه. بیا بابا.
و سوییچی که ظهر بهش پس داده بودم رو به سمتم پرت کرد که رو هوا قاپیدمش.
_مخلصتم به مولا.
اصغر دوباره سرش رو آورد داخل و گفت:
_داش اکبر، بریم؟
دستمو رو هوا براش تکون دادم و خمیازه ای کشیدم.
_برو برو شرت کم.
اصغر خنثی نگاهم کرد که یه تای ابرومو براش بالا انداختم و لبخند دندون نمایی زدم.
درسته که تو موقعیت خوبی نبودم ولی نمیتونستم فازه افسردگی بگیرم؛ مثل فوت مامان بابا. بلاخره باید با هرچیزی کنار اومد.
اصغر با ناراحتی ظاهری به سقف اتاق نگاه کرد:
_هی خدا، این کی بود دیگه دادی به ما؟ شیرین میزنه. از تو حراجی درش آوردی؟
_خر چه داند ارزش نقل و نبات.
اصغر با نیشخند گفت:
_باش؛ ما بتمرگ شما بفرما.
خندیدم و با لبخند گفتم:
_ما آپارات، شما یوتیوب.
اصغر دستش رو توی جیبش کرد:
_آقا ما مارمولک، شما تمساح.
و منتظر نگاهم کرد.
_اصلا ما آفتابه، شما اقیانوس؛ چطور بود داش اصغر؟
_ببین من الان خوابم میاد ولی فردا جوابتو میدم.
اکبر سری تکون داد:
_ماشالله زبونتو دختر؛ از فرش قرمز دراز تره.
سینمو سپر کردم و با غرور گفتم:
_چاکریم داش لوتی.
اکبر جدی گفت:
_مانی پول مول میخوای تعارف نکنا.
اصغر هم لباش رو غنچه کرد و سری تکون داد:
_راست میگه.
_حالا نمی خواد شما دو تا واسه من از کیسه خلیفه مال ببخشید. انگار من نمی دونم اینام تو جیباشون عنکبوت بالانس میزنه.
هر دو لبخندی زدن و از در بیرون رفتن که اصغر دوباره در رو باز کرد و سرشو اورد داخل:
_ای بابا، داش اصغر، آهنرباتو اینجا جا گذاشتی؟ بابا داداش من، من کی تعارف کردم بمونی؟
سرمست خندیدم و منتظر بودم که اصغر چیزی بگه که دیدم با قیافه جدی گفت:
_میگم مانی، این دختره که امروز احمد بهش تیکه انداخت رو می شناختی یا همینجوری غیرتی شدی؟
_واس چی میپرسی؟
_همینجوری.
_مشکوک می زنی؛ همسایه بغلیمونه.
_خب؟
_ به جمالت، دیروز برامون آش آورده بود. فقط انگار بهش جت موتور وصل کرده بودن. معلوم نیست این همسایه ها چی در مورده من بلغور کردن باز.
یهو دسته اصغر کشیده شد و اکبر سرشو اورد داخل و تند تند گفت:
_مانی یکی از پنجره های خونه عموت روشن شده ما جَلدی جیم شیم.
و بدون اینکه به من فرصتی بده رفت و در رو هم بست. حق داشتن بترسن. عمو بعضی اوقات خیلی کله خراب میشد.
یاده اون لحظه می افتم خندم می گیره.
اکبر با مشت کوبید تو دهنه احمد. ناصر هم که بی اعصاب. بی خیال نشد، یقشو گرفت که یه مشت دیگه حرومش کنه که بچه ها جلوش رو گرفتن.

‌ ‌‌‌‌*****

دمه دستشویی ایستاده بودم و بالا پایین می پریدم. هم صبح بود، هوا هم خفن سرد. این ممد هم که از دستشویی بیرون نمی اومد. چند تقه به در زدم.
_ممد ترکیدم. بپاش بیرون دیگه.
_وایستا الان میام.
تا ممد در رو باز کرد و اومد بیرون که بدون هیچ حرفی فقط خودم رو پرت کردم توی دستشویی.
اوف، راحت شدم. اخ؛ گلاب به روتون انگار یه بشکه اب ریخته بودن تو شکمم.
ممد پسر عمومه. حالا نه اینکه خیلی تعریفی باشه ولی یکم از ننه باباش بهتره. به این میگن ممد اپاراتی به باباش که همون عموی من میشه میگن مهدی اپاراتی.

اومدم بیرون و این دفعه با احتیاط بیشتری برق رو خاموش کردم .سرم رو برگردوندم که ممد رو دیدم که جلوی ایینه مسواک می زد.
_سلام.
دهنش رو شست و نگاهم کرد:
_سلام،چطوری؟
_اگه جنابعالی دو دقیقه دیگه نمیومدی بیرون به جای اینکه جلو ایینه باشی، سره قبرم بودی. بابا ناکِس مگه اون تو حلوا خیرات میکردن؟ یکم زودتر می اومدی دیگه.
ممد بلند بلند خندید که زن عمو در حال رو باز کرد. دمپاییش رو پوشید و از دست به کمر از پله پایین اومد. دستی به کمر لاغر و استخونیش زد و چینی به ابروهای نازک و پیشانی خط افتاده اش داد.با سرعت به سمتم اومد و با عصبانیت گفت:
_ به پسره من چی گفتی که اینجوری قاه قاه می خنده؟هان؟
معلوم بود امروز از دنده چپ بلند شده و تصمیم داره مثله همیشه من رو چپ و راست کنه.
نفس عمیقی کشیدم و با خنده ای که نمی تونستم کنترلش کنم گفتم:
_ببین زن عمو، من هیچی به شازده پسرتون نگفتم. الکی بزرگش نکنین. این مردمم که همیشه دمه پنجره ان و مثله دیدبان دارن همه محل رو دید می زنن؛ شما که خودت بهتر می دونی. پس خواهشا جون عمو شر درست نکن.
زن عمو بلند تر از قبل گفت:
_اسم مهدی رو به زبونت نیار.
لبخند دندون نمایی زدم:
_لا اله الا الله، من کی اسمشو گفتم؟ گفتم عمو.
_مگه نمیگم اسمه مهدی رو نیار دختره ی بی چشم و رو؟ یکم خجالتم بد نیست. به فکر ابروی خودت نیستی به فکر آبروی ما باش چشم سفید. دیشب رفتی با پسر زهرا خانم دعوا راه انداختی که چی بشه؟ هان؟ آبرو حیثیت ما رو بردی تو این محله با این کارات.
به دیوار سیمانی پشت سرم تکیه دادم و دستام رو توی جیبم گذاشتم:
_چه کارایی اونوقت زن عمو؟ آهان ملتفت شدم. شما از اینکه من از خودم دفاع می کنم ناراحتی. اره؟
 

یلدا علیزاده

حامی انجمن
عضو انجمن
17/1/19
212
15,716
606
[HIDE-THANKS]
_نخیر. همین که تا بوق سگ بیرونی. وقتی هم که میای جلدی می پری کنار دست اون ارازل اوباشا و ور دل پسرا می شینی، دعوا هم که می کنی، الان هم که داشتی دمه گوش پسره من قدقد میکردی و زیر پاش عشـ*ـوه می ریختی.ای خدا من دردم رو به کی بگم؟ ایهاالناس من این درد بی درمون رو به کی بگم؟ هان؟ یکی جواب من رو بده؛ ای خدا، برات کم گذاشتم؟ هان؟ که الان نشستی داری رو پسرم کار می کنی؟هان؟ جوابه منو بده.
زن عمو بدون این که فرصتی برای حرف زدن بهم بده یه نفس داد و فریاد می کرد. محکم با کف دست روی دست سفید و گوشتالوش کوبید:
_آخ بکنه این دستی که نمک نداره.
_خب زن عمو شما ایکی ثانیه فرصت بده، یه نفس بگیر من جوابت رو می دم قربون اون اخلاقت، منه بدبخت که همیشه گل پسرتون رو دمه دستشویی دیدم.
این رو که گفتم و کوتاه خندیدم.
زن عمو با جیغ گفت:
_ای مار خوش خط و خال. کاری نکن از خونه پرتت کنم بیرون.
دوباده کوتاه خندیدم و با تمسخر گفتم:
_"از خانه برونم مکن که از بختِ خوش امروز"
"گویند که در خانه ی ما مهر برونست"
نگاهی به دور و ورم انداختم.
یا همه اومده رو پشت بوم یا اونایی که تو کوچه بودن نگاهمون میکردن. در حیاط هم متاسفانه طاق باز بود.
همون لحظه عمو اومد توی حیاط و بدون اینکه در رو ببنده رو به زن عمو گفت:
_چیشده اقدس؟ چرا انقدر جیغ میکشی زن؟ صدات تا دو تا کوچه اونورتر هم میاد.
یادم اومد زن عمو هم دیروز همین جمله رو بهم گفت. جلوی خندم رو گرفتم. ولی لبخند محوی روی لبم نشست.
اقدس تا لبخندم رو دید با عصبانیت اومد سمتم و دوباره با همون صدای بلندش گفت:
_می خندی؟ اره؟ یعنی واقعا مرحبا به اون مادرت با این بچه تربیت کردنش.
عمو اخم کرد و گفت:
_پشت سره مرده حرف نزن اقدس، آروم تر، آبرو حیثیتمون رو بردی.
لبخندی زدم و بیخیال رو به زن عمو گفتم:
_اوهوم راس میگه؛ هیس، آروم تر.
زن عمو آتیشی رو به عمو گفت:
_بذار مردم بفهمن، بذار بفهمن چه ماری تو این محلشون زندگی میکنه، مادرت عرضه یه بچه تربیت کردن هم نداشت؟
با اخم گفتم:
_متوجه حرف زدنت باش،تا الان با اینکه هیچ کاری نکردی واسم، با اینکه ابرو حیثیتم رو بردی و هرچی تو دهنت بود بهم
گفتی احترامت رو نگه داشتم ولی بهت اجازه نمیدم به ننه بابام چیزی بگی؛ شیر فهم شدی؟
زن عمو با عصبانیت اومد سمتم و دستشو بالا برد تا توی گوشم بزنه.
بی هوا دستش رو تو هوا گرفتم که با عصبانیت داد زد:
_دختره بی پدر مادر عوضی.
دستشو محکم فشار دادم و با عصبانیت داد زدم:
_ساکت شو.
میدونستم چشمام قرمز شده،نمیدونم بغض کرده بودم یا عصبانی بودم؛ از این همه بی کسی....این زن عمو، زن عموی گذشته های من نیست.
زن عمو ناله ای کرد که دستش رو ول کردم. خم شد و دستش رو گرفت و با خشم بهم خیره شد. که عمو بعد از دیدن صحنه اومد و با عصبانیت سیلی محکمی به گوشم زد. دستم رو سریع به دیوار حموم گرفتم تا جلوی اون همه ادم نیوفتم. تا بیشتر از این خوار نشم. تا بیشتر از این غرورم خرد نشه. این برای اولین بار بود که از عمو کتک می خوردم.

"باید قبول کرد در متن زندگی"
"احساس ما ز خواسته دیگران جداست"

_کارت به جایی رسیده که زن من رو می زنی دختره حیوون؟ اره؟این بود جواب تمام کمکام بهت؟ هان؟ گمشو از خونه من بیرون. نشنیدی؟ هری.
هیچکس نیومد جلوش رو بگیره، هیچکس. اگه پدرم بود این اتفاق میوفتاد؟ اگه پدرم بود مهربون ترین عموی دنیا این شکلی میشد؟ اگه پدرم بود عموی که همیشه از سر و کولش بالا میرفتم اینجوری میشد؟

"بهتر که نیاری به لب آن سوز درون را"
"ترسم شود این شعله ی جان سوز، جهان سوز"

چشمامو بستم و آروم سرمو بلند کردم. با دست مشت شده به چشماش زل زدم و لبخنده دردناکی زدم.
عمو با چشمای قرمز یقمو گرفت و به دیوار کوبوندم.
_واسه من لبخند میزنی؟ مگه نگفتم برو وسایلتو جمع کن؟هان؟ وایستادی منو نگاه میکنی؟
حس خفگی بهم دست داد که خودش متوجه شد و با اخم یقه ام رو ول کرد. دستم رو به دیوار گرفتم وپشت سر هم سرفه می کردم. مگه نمی دونست که من دخترم؟ مگه همیشه به بابام نمی گفت که مانی جای دختره منه؟ مگه همیشه نمی گفت من غلط کنم بالاتر از گل به دخترت بگم؟
همون لحظه نادر و اصغر و اکبر مردم رو کنار زدن و اومدن تو. همه جمع شدن بودن و نگاه میکردن. انگار فیلم سینمایی بود، من و عمو هم دلقک نامبروان فیلم بودیم.
هر سه تا سریع اومدن و کنارم ایستادن. هرسه تاشون نفس نفس میزدن.
ناصر با اخم به گوشه لبم نگاه کرد:
_مانی چیشده؟ما تازه رسیدیم. چی شده؟ هان؟
اما من فقط به عمو نگاه میکردم.
حاج یوسف مردم رو کنار زد و اومد توی حیاط. دسته عمو رو گرفت و با شماتت گفت:
_زشته مرد. حرمت این دختر رو نگه دار. این بچه یتیمه. بسه این همه قضاوتی که در مورده این طفل مظلوم کردین.
عمو سرشو انداخت پایین و به حاج یوسف گفت:
_حاجی بزرگه همه مایی، احترامت واجبه. ولی من باید این دختره رو آدم کنم. اینا فیلمشه. شما این دختر رو نمی شناسین.
حاج یوسف عمامه اش رو صاف کرد و با ناراحتی گفت:
_چرا، خوب می شناسمش. حداقل این رو می دونم که این چیزایی که بهش نسبت می دین با این دختر صنمی نداره.
_نه حاجی شما این رو خوب نشناختین. حاجی دیگه ما رو ببخشین، به خاطر این دختر شرمنده شماهم شدیم.
و رو به من فریاد زد:
_گمشو از خونه من بیرون دختره چشم دریده.
بعد پوزخندی زد و گفت:
_جوابه تمامه کمکام این بود؟ اگه بهت خونه نمی دادم باید تو جوب زندگی می کردی.
این همه پررویی هم دیگه خیره کننده بود.
اکبر اروم گفت:
_ول کن مانی شر میشه. بیا بریم.

"دیدی که مرا هیچ کس یاد نکرد"
"جز غم، که هزار آفرین بر غم باد"
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: