حرفه‌ای رمان بازگشته از مرگ | Kiarash70 کاربر انجمن نگاه دانلود

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
بنام خالق یکتا

نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: بازگشته
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ز مرگ

نام نویسنده : Kiarash70 کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر: اجتماعی، عاشقانه ، معمایی

ناظر رمان : P_Jahangiri_R

سطح رمان: حرفه ای

خلاصه:
دو کودک به نام های فرهاد و گلرخ، در روستایی دور افتاده ، به دست فردی بدخواه ، زنده به گور می شوند. طی اقدام یکی از اهالی روستا ، این دو نفر از مرگ نجات یافته و متواری می شوند. در این میان ،گلرخ به سبب اتفاق ناگفته و رمزآلودی که پیش از زنده به گور شدن، برایش رخ داده است؛ دچار بیماری روانی نادری شده است. پس از سال ها، با تغییرِ محدودِ زندگی فرهاد و گلرخ، اتفاقاتی رخ می دهد که ، مسیری به سمت روشن شدن حقایق گذشته و حرکت به آینده، می گشاید و در این بین، کابوس سالیان درازِ فرهاد، به وقوع می پیوندد.

تشکر فراوان از شیوای عزیز بابت طراحی زیباش
1imj_255374_53344690-b0d8-41c5-a538-0fe4a894b2af_(1).jpeg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
10/1/16
1,699
45,970
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
مقدمه:
در انتهای این شب سرد، اشک های یخ زده ات دوباره جان می گیرند. آن گاه به چشم خواهی دید، تا طلوع خورشید فاصله ای نیست...
****

فصل اول
-کالبد بی روح

سایه منحوسش را ، روی تنها تن پوشی که بدنم را در بر گرفته بود، حس می کردم. چشم هایم را بسته بودم؛ شاید از ترس، شاید از ناامیدی، یا شاید از عجز. با این حال، چشم بسته هم می توانستم جز به جزء وضعیت را تصور کنم. می توانستم تصور کنم که حالا، گذاشته شدن سنگ های رسوبی سفید، مختصر نوری که به درون قبر می تابید را، نابود می کند. دندان هایم از شدت سرما ، روی هم می رقصید. احساس تنگی نفس داشتم. چسب زمخت الصاق شده به دهانم، حتی حَقِّ هِق هِق کردن را هم، از منِ بینوا سلب کرده بود. صدای پرشدن بیل از خاک و خالی شدنش روی قبر، به وضوح شنیده می شد. خاک و سنگ ریزه هایی که از شکافِ بین سنگ های سفید، به داخل قبر رسوخ می کرد، روی تنِ نحیفم فرود می آمد و قلبم را در سـ*ـینه می لرزاند. هر لحظه بیش از پیش به واقعیت پِی می بردم. واقعیتی که تا ساعتی پیش، دعا می کردم کابوس باشد؛ ولی به روشنی روز حقیقت داشت. اشک هایم صورتم را پر کرده بود. دست های طناب پیچ شده ام را مشت کردم. کف پاهایم از درد شلاق می سوخت و بدنم از کبودی های بی شمار ، تیر می کشید. ولی مگر این همه درد، برای آن سنگدلِ بدخواه ، معنایی داشت؟
پوزخندی روی لبم نشست. قرآن قرائت می شد، آن هم توسط چه کسی؟ مَش قربان، قاریِ خوش صدای روستا . کلام خدا را ، سر قبر کسی می خواند که نَمُرده بود! کسی که بعد از تحمل دوازده سال مصیبت، حالا دست و پا بسته و کفن پوش، به مرگ محکوم شده بود. پلک زدم. چشم هایم تار بود . هر چند برای دیدن سفیدی کفن ، بینایی معنایی نداشت. حس می کردم میزان هوای درون قبر، هر لحظه کم و کمتر می شود. به نفس نفس افتاده بودم. راه بسته دهانم، اوضاع را وخیم تر می کرد. صدای جیغِ دخترانه ای که ناگهانی به گوش رسید، بند بند وجودم را لرزاند. اشک هایم سریع تر جاری شدند. التماس های دردآور گلرخ، دل سنگ را هم آب می کرد ؛ اما بر ذات سیاه او ، ذره ای اثر نداشت. قرآن همچنان تلاوت می شد. میرزا همیشه می گفت:« هر جا کلام خدا خوانده شود ، بی شک خدا آنجاست». دندان هایم را روی هم ساییدم. یعنی خدا این همه ستم را در حق دو طفل می دید و دَم نمی زد؟
فریادهای آمیخته به گریه ی گلرخ ، هر لحظه کم نوا تر می شد.
پلک های بسته ام را بیشتر به هم فشردم.
شاید حق با او بود . شاید خدا هم ، با او هم عقیده بود. شاید خدا هم ، از زنده به گور کردن دو کودکِ بی دفاع، راضی و خشنود بود...
واژه ها در ذهنم رژه می رفتند؛ واژه هایی از جنس کُفرگویی. همان واژه هایی که میرزا ، همیشه بچه ها را از آن انذار می داد.
**
روزنه خفیف نارنجی ، از پنجره مستطیلی کوچک و نزدیک به سقف اتاق می تابید و نوید غروب دیگری را می داد.قاشق فلزی را از برنج هندی داخل بشقاب پر کردم و به سمت دهانش بردم . هیچ واکنشی نشان نداد.
نگاهش کردم ، درست مثل تمام این سال ها ؛ ملتمس ، حسرت بار و ناامید .
موهای بلند مشکی اش ، آشفته و نامرتب، به دور شانه های نحیفش ریخته. لباس های نه چندان سفیدِ کهنه و چروکش ، به تَنَش زار می زد .دست زیر چانه استخوانی اش بردم و سرش را بلند کردم.
نگاهم کرد ، درست مثل تمام این سال ها؛ تو خالی ، بی تفاوت و ناامید.
-باید غذا بخوری گلرخ! سه روزه لب به چیزی نزدی.
پوزخند دست و پا شکسته ای زد. لب هایش بی رنگ بود و تداخل عجیبی با چاله های کبود زیر چشمانش داشت. صدای سردش، به گوش رسید.
-مُرده که غذا نمی خوره!
بوی شدید دهانش ، اخم هایم را در هم کشید. بازدمم را بی حوصله به بیرون فرستادم. قاشق را با خشم به داخل بشقاب شیشه ای رها کردم. از بی تفاوتی اش حتی به صدای جیغ شیشه بشقاب، کلافه تر شدم. دلم می خواست با زور به گلرخ غذا بُخُورانم، ولی ترس از تکرار فاجعه ای که تاکنون دو بار تکرار شده بود، عزمم را برای این کار، سُست می کرد.
زیر بازویش را گرفتم و به ایستادن وادارش کردم . اندکی مقاومت کرد ، اما توانی برای مقابله نداشت.
با کمی زور ، بدنش را با خود به سمت درب ورودی کشاندم . طول چهار متری اتاق ، در طولانی ترین زمان ممکن طی می شد. راه نمی آمد و علناً پاهایش روی موکت کِرِمی اتاق، کشیده می شد. سنگین نبود و دیگر مقاومت نمی کرد؛ اما مشکل آن جاست که ممکن بود، جسم شکننده و ضعیفش ، هر لحظه ازهم فرو بپاشد. با یک دست شانه هایش را در بر گرفتم و با دست دیگر ، دستگیره فلزی درب سفید را فشردم. درب با صدای خفیفی باز می شود. اشکان با فاصله کمی از درب ، تکیه بر دیوار سیمانی ایستاده بود. متوجه خروجمان از اتاق شد و کف کفش کتونیِ پای راستش، که به دیوار تکیه داده بود را، روی زمین گذاشت. ردّ خاکستریِ بر جای مانده روی دیوار ، در روشنایی بی جان راهرو، چندان مشخص نبود. ابتدا به من و سپس به جسدی که همراهم بود، نگاه کرد. حجم مردمک چشمانش دو برابر شد و بین لب هایش فاصله افتاد. از دیدن گلرخ وحشت کرده بود و این موضوع، چندان دور از انتظار نبود.
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
با خود که روراست باشم؛گاهی من نیز، از بودن کنارش وحشت می کنم، آن هم پس از ده سال .
اشکان همچنان با دهانی باز نظاره گر بود . به همراه گلرخ از چارچوب خارج شدم و خطاب به اشکان گفتم:
-کلید پشت دره. ورش دار ، در رو قفل کن.
اشکان همچنان در بهت و ناباوری بود. اما به سختی آب دهانش را فرو داده و به بدن خشک شده اش حرکت داد. دست زیر زانوهای گلرخ انداختم و بدنش را همچون کودک در آغـوش گرفتم. به سختی کفش های کهنه ام ، که جلوی درب افتاده اند را پوشیدم. بی آنکه منتظر اشکان بمانم، طول راهرو را طی کردم. دو طرف راهرو ، درب های سفید و چرک گرفته، با فواصل سه متر از هم قرار گرفته اند. لوله های آب و گاز و داکت های برق، به صورت روکار و نامنظم ،سرتاسر سقف و دیوارها را اشغال کرده اند. دومین لامپی که از سقف راهرو آویزان است، کم نور شده و چشمک زدنش، آزاردهنده بود. نگاهم را به صورت بی رنگ و روی گلرخ دوختم . ذهنم خالی بود و چشم اندازی برای آینده نداشتم؛ چه برای خودم و چه برای گلرخ. به راه پله متصل به طبقه همکف ، نزدیک شدم. مثل همیشه از موتورخانه زیر پلکان، صداهای عجیبی می آمد. همچنان به جلو گام برمی داشتم. اجساد سوسک هایی که به وفور روی موزاییک های بدرنگ کف راهرو افتاده اند، زیر کفش هایم لِه می شد. دستی روی شانه ام نشست.
-نمی خوای یه چیزی سرش کنی؟
پوزخندی می زنم و از اولین پله سنگی بالا می روم.
-به نظرت با این حال و روز و این قیافه ، حجابش جلب توجه می کنه؟
شانه ام کمی فشرده شد.
-نه! ولی کاش حداقل لباساشو عوض می کر...
مکث کرد و من بی توجه به حرفی که ناتمام گذاشت، از پله ها بالا رفتم.
-با این بلوز و شلوار و این قیافه، شبیه مِیِّت شده. انگار کَفَنِش کردند!
روی پله یکی مانده به آخر، میخکوب شدم. بلافاصله نگاهم به چهره گلرخ گِرِه خورد. با تمام بی جانی اش، لبخند محوی زد. دندان قروچه ای کردم.
با غیظ خطاب به اشکان غریدم :
-برو ماشینو روشن کن.
اشکان بیچاره، دیگر حرفی نزد و بدنش را از کنارم به سختی رد کرد. فاصله کوتاه راه پله تا درب آهنی ساختمان را دوید و در کسری از زمان از ساختمان خارج شد.
آهی کشیدم و سلانه سلانه، به سمت درب رفتم . گلرخ طبق معمول به خاطر ضعف جسمانی، از حال رفته بود و من طبق معمول، پس از یک روز کاری سخت، مجبور به تیمار و رسیدگی به کسی بودم که، گویا گرفتار نفرینی از جنس ابدیت شده بود.
***
-هیچ وقت حرفاتو باور نمی کردم.
پوزخند تلخی زدم و غریبانه خود را در آغـوش گرفتم.
-حالا باور کردی؟
جوابی نیامد. سرم را از دیوار آبی بیمارستان فاصله دادم و پلک زدم. تیله های قهوه ای چشمانش، درون حدقه می لرزید. با حالت خاصی نگاهم می کرد؛ آمیخته به ترحم های بی پایان.
صدای باز و بسته شدن درب به گوش رسید. سرم را به طرف راست چرخاندم. دکتر کاظمی، از اتاق بیست و هشت خارج شده بود و به سمت پذیرش می رفت. دست هایم را روی زانوهایم فشاردادم و ایستادم. چهره جدی و بی حوصله دکتر، از نمای نیمرخ کاملا مشهود بود. به طرفش قدم برداشتم. کارتابل طوسی رنگی، روی کانتر پذیرش بود و دکتر با روان نویس مشکی اش، مشغول یادداشت مطلبی در آن بود. صدای قدم های اشکان را از پشت سر می شنیدم. دکتر گویی متوجه ام شد . سرش را کمی چرخاند و با ابروهایی درهم پیوسته ، از زیر عینک بی فریمِ طبی اش، بدبینانه نگاهم کرد.
در چند وجبی اش ایستادم و سر به زیر گفتم:
-سلام دکتر!
دکتر همچنان با اخم، نگاهم می کرد. با اکراه سر تکان داد و مواخذه کنان گفت:
-مگه نگفته بودم نباید خونه تنها بمونه؟
مثل کودکی خطاکار، انگشتان دستم را در هم گره زدم و با شرمساری گفتم:
-به خدا مجبورم. تا ساعت چهار عصر، کارم طول می کشه.
آهی کشیدم و با صدای آرام تر ادامه دادم:
-محل کارم خارج شهره. تا برسم خونه، ساعت شده پنج.
نگاهِ مواخذه کننده ی دکتر، ذره ای از موضِعَش کوتاه نمی آمد. روان نویس را درون جیب روپوش سفیدش قرار داد و با جدیت گفت:
-من نمی دونم می خوای چکار کنی؟ ولی این رو بِدون، اگه اوضاع بخواد همینجوری پیش بره، از شدت گرسنگی و توهم، حتما تلف می شه.
با اتمام حرفش، گویا سطل بزرگی از آب سرد ، بر سرم آوار گشت.دکتر بی توجه به قیافه ماتم زده من، در عرض راهروی بیمارستان به راه افتاد.
سر جایم خشکم زده بود. درمانده بودم، بیش از همیشه.خدایا چه خاکی به سرم بریزم؟ این دیگر چه مرضی است که گریبان گیر این دختر مصیبت دیده شده است؟! صدای خفیف اشکان، از کنار گوشم شنیده شد:
-باید چکار کنی فرهاد؟
جوابی ندادم. چه جوابی داشتم که بدهم؟ پس از سه سال کارگری در کارخانه و جان کندن، تازه شش ماه بود که به صورت رسمی، استخدام شده بودم و حالا به خاطر گلرخ...
آهی جانسوز کشیدم و پلک هایم را محکم روی هم فشردم. ذهنم خالی بود و نمی خواستم با دیدن چهره همیشه زرد و بیمار گلرخ از پشت شیشه اتاق بیمارستان، عاجز تر شوم.
دست اشکان روی شانه ام نشست.
-بهتره با آقای رضوی حرف بزنی.
سرم را تکان دادم و از هوای آلوده بیمارستان، نفس عمیقی کشیدم.
**
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
[HIDE-THANKS]

حس بی نهایت بدی داشتم. حس وصله ای ناجور که به عظمت این کاخ، دهان کجی می کرد. باد کولری که از دریچه بالای آشپزخانه می آمد، بوی عطر های گران قیمت صاحبان خانه را، در محیط پراکنده می کرد. گلرخ مثل گوشتی بی جان ، روی مبل کِرِم رنگِ دو نفره، کنارم افتاده بود. تیپ نامرتب و عجیبش با آن موهای شلخته و گره خورده در هم، خجالت زده ترم می کرد. دسته ای از موهایش را ، دور انگشت اشاره دست راستش پیچیده بود و مدام به داخل دهانش می برد و همراه با درآوردن صداهای عجیبی، موهای رطوبت گرفته را ، از دهانش خارج می کرد. سنگینی نگاه دختر خانواده، بیش از هر چیز دیگری آزارم می داد. جوری به من و گلرخ نگاه می کرد که، گویا با دو موجود غیربشر طرف است. صدای سرفه مصلحتی به گوش رسید. دندان قروچه ای کردم و بی میل، سرِ افتاده ام را بالا آوردم. بلافاصله خود را در تیررس چهار نگاه خیره یافتم و حس بدم افزون تر شد. محسن شاهرودی یا به عبارتی پدر خانواده ، جفت همسرش، روی مبل سه نفره ، با اقتدار نشسته بود و دو فرزندش، روی مبل های تک نفره، دو طرف جایگاه پدرشان، جا خوش کرده بودند. نگاه محسن شاهرودی هم، مثل دیگر اعضای خانواده اش، تنها حس منفی منتقل می کرد و بس. با دست عینک بی فریم روی چشمانش را به عقب فرستاد و با جدیت پرسید:
-شرایطِ کار رو می دونید؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
همسر شاهرودی، رشته کلام را از شوهرش ربود و با لحن بدی گفت:
-کارِ نظافتِ حیاط و استخر و باغبونی با شماست. در ضمن توی این خونه مهمونی های زیادی برگزار می شه. باید تو تمیزکاری و پذیرایی از مهمونا، به نرگس کمک کنید.
چشم چرخاندم و زنی قدکوتاه و نسبتا لاغر را، پشت کانتر آشپزخانه یافتم. حدودا شصت ساله بود و از آنجایی که شخصا من و گلرخ را، از محدوده حیاط به داخل خانه همراهی کرد، پس یقینا خدمتکار اینجا بود.
حس می کردم، اندک غروری که داشتم، هر لحظه بیشتر شکسته می شود. کار در کارخانه کجا و بردگی اینجا با حقوقی به مراتب کمتر کجا؟
لب های خشکم را از هم فاصله دادم و با صدایی خشدار گفتم:
-بله. می دونم.
همسر شاهرودی که پاسخ من، گویا به مزاجش خوش نیامده بود، دستی به موهای مِش کرده و کوتاهش کشید . با چشمان ریمل خورده اش، چشم غره ای نثارم کرد و با ترشرویی گفت:
-و این دختر خانم...
انگشتی که به طرف گلرخ از دور نشانه گرفته بود، همچون خنجری در قلبم فرو رفت.نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد و با قاطعیت گفتم:
-دلیلم برای کار کردن به عنوان سرایدار در خونه شما، فقط همسرمه.
جز محسن شاهرودی، چشمان سه نفر دیگر خانواده ، از تعجب به اندازه توپ، گِرد شد. حق هم داشتند. در شرایطی که حتی جوان های مُتِمَوِّل هم ، تا سنین بالا به ازدواج فکر نمی کنند، چگونه می شد حدس زد فرد آس و پاسی مثل من، مزدوج باشد؟! آن هم با چه کسی؟! زنی که هیچ چیزش شبیه زنان متاهل نبود.
بی توجه به شگفتی جمع ، دست دور شانه گلرخ انداختم و به طرف خود کشیدم. حالت بدن وِلو شده اش روی مبل، کمی مرتب تر شد . سرش را روی شانه ام گذاشت. در دل به کارهای بچگانه اش خندیدم. به هر نحوی سعی داشت، تا قضیه کار کردنم را در این خانه بی در و پیکر، منتفی کند. چه زمانی که می خواستیم از جنوبی ترین نقطه تهران به مقصد یکی از اعیان نشین ترین نقاط شهر بیاییم و چه الان که سعی می کرد، با حرکات غیرعادی و غیرنرمالش، در دل خانواده شاهرودی ، ایجاد تنفر کند .
محسن شاهرودی که صورت تلفنی، از جریان زندگی من و گلرخ مطلع گشته بود، دوباره به سخن درآمد و با اطمینان گفت:
-آقای مَوِدَّت به خاطر مشکل خانومشون، باید در طول روز مواظبشون باشند و به همین خاطر، از کار تو کارخونه استعفا دادند و ...
صدای هیجان زده دختر خانواده، پابرهنه میان کلام پدرش دوید:
-شما تو کارخونه دایی اصلان کار می کردید؟
سعی کردم به پوشش نامتعارف دختر جوان نگاه نکنم. شاید هم از نظر منی که تنها زن زندگی ام گلرخ بود و همیشه خدا، او را با بلوز و شلوار و ژولیده می دیدم، پوشش دختر عزیزکرده و پولداری مثل دختر شاهرودی، نامتعارف می آمد.
صدایم را پایین آوردم و زیرلب گفتم:
-بله ،درسته. من یکی از کارگرهای کارخونه آقای رضوی بودم.
تاپ پشت گردنی صورتی رنگ و شلوارک جین جذبش، اندام خوش فرمش را زیباتر جلوه می داد.
دست هایش را محکم به هم زد و با نگاهی کنجکاو و لحنی کنجکاوتر پرسید:
-خانمتون چه مشکلی دارند؟
جوابی ندادم.از دست خودم عصبانی بودم و چشمانم مثل نوجوان های چشم ناپاک، مدام به سمت موهای طلایی بافته شده اش که، روی شانه بی پوشِشَش افتاده بود، دوخته می شد. زبانم را گاز گرفتم و چشمان عصیانگرم را، از رصد هیکل دخترجوان، رهانیدم و به دام نگاه جدی محسن شاهرودی و همسرش انداختم.
لب هایم را کمی تَر کردم و با صدایی نه چندان پایدار، خطاب به محسن شاهرودی گفتم:
-تلفنی هم خدمتتون عرض کردم. گلرخ صبح تا شب توی خونه سرایداری می مونه و آزاری برای کسی نداره. فقط من باید تو طول روز چند بار بهش سر بزنم .


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
[HIDE-THANKS]
دستم میان انگشتان بی جان گلرخ، فشرده شد. نگاهش نکردم. به خیال خودش می خواست کارشکنی کند؛ ولی کور خوانده بود! این تو بمیری، از آن تو بمیری ها نبود! خودش مقصر بود. وقتی با خستگی ناشی از کار، مجبوربودم ساعت ها التماسش کنم تا غذا و داروهایش را بخورد و شب ها عین جغد بالای سرم بیدار نشیند؛ باید فکر این روز را می کرد. باید می دانست که تحمل هر کس حدی دارد؛ حتی شخصی که نُه سال ، شوهرش بود.
محسن شاهرودی به معنای تایید حرف هایم، سرش را حرکت داد و گفت:
-بسیار خب! حقوق ماهانه تون طبق چیزی که تلفنی توافق کردیم، با توجه به اینکه قراره همینجا سکونت داشته باشید، هشتصد تومنه.
نامحسوس از سر نارضایتی، نفس نیمه عمیقی کشیدم. هشتصد هزار تومان خیلی کم بود، طوری که مطمئن بودم حتی در تامین پول داروهای گلرخ هم، کم خواهم آورد. ولی گویا چاره ای نبود. با شرایط گلرخ، نمی شد موقعیت بهتری به دست آورد. همین که حالا با واسطه گری آقای رضوی اینجا بودم، باید کلاهم را به هوا می انداختم.
محسن شاهرودی از جا برخاست. پیروی او، همسر و دخترش هم برخاستند. پسر ده- یازده ساله اش که از همان بدو ورودمان به خانه، مشغول میوه خوردن بود، همچنان به لُمباندن مشغول بود. دستپاچه دست گلرخ را گرفتم و از روی مبل دوطرفه بلند شدم. محسن شاهرودی به طرفم آمد و دستش را به سمتم دراز کرد. لبخند محوی زدم و با او دست دادم. فکرش را هم نمی کردم که همه چیز به راحتی پیش برود. البته الحق و الانصاف، آقای رضوی به طور ویژه سفارشم را کرده بود و باعث شد تا این جلسه معارفه، کاملا فرمالیته باشد.
محسن شاهرودی لبخند دوستانه ای به چهره ام زد و با لحنی ملایم گفت:
-می تونید تشریف ببرید.
لبخند روی لبم وسعت گرفت و از ته قلب و خشدار گفتم:
-از لطفتون ممنونم آقا.
محسن شاهرودی به مدت چند ثانیه ، چشم هایش را بست. سرش را به سمت راستش چرخاند و با صدای نیمه بلندی صدا زد:
-نرگس!
زن میانسال ، چاقوی بزرگی که در درست داشت را، در ظرف کریستال سالاد ، میان کاهوهای خرد شده، رها کرد. دوان دوان از آشپزخانه به سمتمان دوید.
پرواز دامن چین داری که روی شلوارش پوشیده بود ، خنده دار به نظر می رسید؛ اما نه خنده دار تر از بلوز و شلوار سفید با عروسک های خرسی ای که ، گلرخ به تن داشت!
در دو قدمی محسن شاهرودی ایستاد و مطیعانه و سر به زیر گفت:
-بله آقا!
محسن شاهرودی دست راستش را روی شانه ام گذاشت و خطاب به خدمتکار منزلش گفت:
-راهنماییشون کن.
به فاصله کسری از ثانیه، صدای نرگس به گوش رسید:
-چشم آقا!
دلم گرفت و به چهره تکیده زن میانسال نگاه کردم. روسری مشکی و رنگ و رو رفته ای که موهای خاکستری اش را پوشانده بود، چهره اش را شکسته تر نشان می داد. پیراهن آبی و دامن بنفش و شلوار مشکی اش، هیچگونه همخوانی ای با هم نداشت. سر و ریخت محقرانه اش، تفاوتش را با خانواده اربابش فریاد می زد. حداقل ده سال از محسن شاهرودی بزرگتر بود و مجبور بود شبانه روز مقابل او وخانواده اش خم و راست شود. چین و چروک های مشهود صورتش، بی تفاوت به دست های پینه بسته من نبود ؛ آن هم منی که جای نوه اش را داشتم.
با صدای نرگس، خفیف به خود لرزیدم:
-آقا؟ تشریف نمیارید؟
آن قدر غرق مقایسه اختلاف طبقاتی افراد بودم که، متوجه رفتن محسن شاهرودی و خانواده اش نشدم. زیر لب عذرخواهی کردم . به همراه گلرخ و پشت سر نرگس، به سمت درب شیشه ای سالن به راه افتادم. جلوتر از محدوده مبلمان سلطنتی، دسته ای مبل شکلاتی رنگ راحتی قرار داشت که مُشرف به تلویزیونی غول پیکر ، با تمام تجهیزات جانبی بود. در دل پوزخندی به احوال خود زدم. یادم نمی آید در طول عمر بیست دو ساله ام، رنگ تلویزیون به خود دیده باشم. زمانی که سن کمتری داشتم، آرزو داشتم شانس بیاورم تا در یکی از روزهای هر ماه، کاری برای تمیز کردن محیط و شیشه های مغازه لوازم برقی، به پُستَم بخورد و بتوانم یک دل سیر، به برنامه های تبلیغاتی ای که از تلویزیون های فروشی پخش می شد، نگاه کنم. صدای آه کشیدن گلرخ را شنیدم. با تعجب سرم را چرخاندم و به نیمرخش چشم دوختم. چشمان نمدارش، قلبم را به درد آورد. می دانستم که در ذهنش چه می گذرد ؟ مصیبتی که ده سال پیش بر سرمان آوار گشت، یقینا به گلرخ ضربه بیشتری زد. شاید به این دلیل که من، از لحظه تولد به فقر و فلاکت خُو گرفته بودم ؛ ولی گلرخ...
من هم آهی کشیدم و ناخودآگاه دست نحیف گلرخ را فشار دادم. سعی کردم به رها شدن قطره اشک روی گونه اش توجهی نکنم. قدم هایمان آرام بود. شاید می خواستیم با حوصله تر ، خانه ای که بی شباهت به موزه نبود را نگاه کنیم .دیوارها را ، کاغذ دیواری طرح دار نیلی رنگ پوشانیده بود و در فواصل منظم، دیوار کوب های کریستالی، چشم هر جنبنده ای را به خود خیره می کرد. گلدان های نقاشی شده با درختچه و گل های زینتی، دو طرف راهروی منتهی به درب خروجی را، تزیین کرده بودند.
پرده های حریر نیلی رنگ، کنار زده شده، نمای براق درب شیشه ای را، چشم نواز تر می کردند.چهره شاداب و سرسبز حیاط، از ورای مانع شیشه ای، روح و روان را نوازش می داد.نرگس دستگیره طلایی رنگ درب شیشه ای را به طرف پایین حرکت داد و دربِ به آن بزرگی، بدون کوچکترین صدایی باز شد. هر سه نفر از درب خارج شدیم. کفش هایم را پوشیدم و در کمال حیرت، گلرخ بدون مداخله من و به سرعت کفش های روباز و کهنه اش را پوشید. ابروهایم از تعجب بالا پرید. برای فرار از این محیط، تلاشش تحسین برانگیز بود!
سه پله عریض و سنگی جلوی درب را به پایین رفتیم. هر قدمی که برمی داشتیم، اختلاف اقشار جامعه، در ذهنم پررنگ تر می شد.
نرگس ایستاد و ما دونفر نیز بی هیچ سخنی، پشت سرش ایستادیم. البته ما دونفر که نه! گلرخ مدام دستم را می کشید و می خواست هر چه زودتر، به انتهای حیاط برسیم و از این کاخ تجملاتی، خارج شویم. ولی من، بی توجه به تقلاهای گلرخ، به بررسی محیط پیرامونم مشغول بودم.
حیاط جلویی خانه، به سه قسمت موازی تقسیم شده بود که با باغچه های طویل و کم عرض، از هم جدا می شدند. قسمت چپ حیاط، شکلی شیب دار داشت و به درب فلزی پارکینگ زیر زمینی ختم می شد. در قسمت میانی حیاط، زمینی مستطیلی با آسفالتی صاف و چشم نواز قرار داشت که بصورت اصولی خط کشی شده بود و تورِ کاشته شده در وسط آن، محدوده ای برای والیبال بازی کردن را نشان می داد. و در نهایت سمت راست حیاط، جاده سنگ فرش و کوچکی بود ، که به درب نقره ای و کوچک خروجی حیاط، منتهی می شد.
گلرخ همچنان تقلا می کرد و زیرلب، مثل همیشه موقع عصبانیت، ریز و خفیف جیغ می کشید.



[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
[HIDE-THANKS]
با چرخش نرگس به طرفمان، صداهای نامطلوب گلرخ، قطع شد. نرگس با دست به سمت راستِ پشت سرمان اشاره کرد و گفت:
-اتاق سرایداری پشت خونه ست.
دست گلرخ را با خشونت کشیدم و روی پا چرخیدم. پشت سر نرگس، از مسیر باریک و سنگ فرش شده کنار عمارت، گذشتم. پاهای گلرخ علنا روی زمین کشیده می شد و از راه رفتن امتناع می کرد. دیوار سیمانی سمت چپ، با پیچک های سبز، آذین بسته شده بود. طولی نکشید که به محدوده ای هم اندازه حیاط جلویی رسیدیم. دور تا دور حیاط خلوت با فاصله زیاد نسبت به دیوار، در باغچه های باریک به شکل حرف( U) یُوی برعکس، درختکاری شده بود. در مرکزی ترین نقطه حیاط خلوت، استخر روبازی به چشم می خورد ، که آب درونش از تمیزی برق می زد! دیوارهای سیمانی دور حیاط خلوت بر خلاف دیوارهای حیاط جلویی، ارتفاع بلندی داشت.شمال شرقی حیاط خلوت، درست بین حد فاصل باغچه و دیوار ؛ اتاق کوچکی قرار داشت که مساحتش به زور به بیست متر می رسید.نرگس به جلو حرکت می کرد و من با دختربچه ای لجوج، پشت سرش به سمت اتاق مذکور می رفتیم.
در چند قدمی استخر چهار دیواری دومتری ای قرار داشت که یحتمل، حمام استخر بود. تقلای گلرخ به نهایت خود رسیده بود و کلامی به التماس افتاده بود:
-فرهاد! تو رو خدا، تو رو خدا بیا بریم خونه. قول می دم ... قول می دم به حرفات گوش کنم.
نفس نفس زدنش موقع تمنا کردن و تلاش بچگانه اش برای منصرف کردنم؛ برایم خنده دار بود. معلوم نبود چقدر درمانده شده، که امروز بر خلاف دیگر روزها، از حریم زبانش تعدی کرده و واژه هایش از مرز ده تایی گذشته است ؟! گلرخ برای غرق شدن در توهماتش، به تنهایی و سکوت نیاز داشت و اینجا با وجود من و صاحب کارهای مرفه ، اصلا محیط ساکتی نبود.
دستش را محکم تر گرفتم و بدنش را با قدرت بیشتری به جلو کشیدم.
صدای هق هقش، دلم را می سوزاند، ولی بهتر از آن بود که هر روز صبح، با کابوس مرگش، از خواب بیدار شوم. بهتر از آن بود که هر روز التماسش کنم، ذره ای سخن بگوید. بهتر از آن بود که هر روز، عاجز شوم از کارهای عجیب و غریبش. بهتر بود، هم برای خودش و هم برای منی، که گاهی از سر استیصال، به سرم می زد وسط محلی ناآشنا و شلوغ رهایش کنم و از دستش خلاص شوم!
از شکافت میانی باغچه شمالی، رد شدیم و به سمت راست گام برداشیم. هر چه به آلونک سرایداری نزدیک تر می شدیم، حرکات تقلاگونه و گریه های گلرخ شدید تر می شد؛ ولی نه من توجهی می کردم و نه نرگس ، که گویا از قبل توجیه شده بود.
گلرخ شباهتی به ساعاتی قبل نداشت ، که توانایی اش کمتر از یک جسد بود. شستش خبر دار شده بود که چه قصدی دارم و از صبح که مطمئن شد مُصَمَّم هستم و قصد کارخانه رفتن ندارم، سرِ ناسازگاری پیش گرفت. آن از وقتی که با جیغ کشیدن و خود زنی حاضر نشد لباس هایش را عوض کند و آن هم از کولی بازی هایی که برای سوار شدن به تاکسی و رسیدن به اینجا، از خود دراورد. اما حالا، گویا قدرتی فراطبیعی نسبت به گذشته پیدا کرده بود و می خواست به هر طریقی که شده، من را از هدفم منحرف کند. اندک فاصله تا اتاق سرایداری ، آخرین و اوج تلاش هایش را به نمایش گذاشت. سعی داشت از من جدا شود و خود را به زمین بیاندازد. همزمان با جیغ های نیمه بلند، لفظ «نه» را بروز می داد. دستش را رها کردم ولی بدون آنکه فرصتی به او بدهم، دست دیگرم را جلوی دهانش گرفتم . دست چپم را نیز، دور شکمش انداختم و تقریبا در آغوشم نگهش داشتم. نرگس درب حلبی و خاکستری اتاق را باز کرد. بی توجه به اشک های گلرخ که دست راستم را خیس می کرد و لگد های بی جانی که با پاهایش به عقب می فرستاد، پشت سر نرگس، وارد اتاق شدم. در بدو ورودم ، تخت زوار در رفته ی فلزی، که متعلق به گلرخ بود، در انتهای اتاق به چشم آمد. ساکِ کهنه و مشکی روی تخت، بیش از هر چیز دیگری آشنا بود.
صدای نرگس، آرامش عجیبی به رگ هایم تزریق کرد:
-دوستتون زحمت کشید، وسایلتون رو آورد اینجا.
از داشتن رفیق با معرفتی چون اشکان، به خود بالیدم. تقلای گلرخ در آغوشم آرام گرفت و صدای هق هقش فزونی یافت. فهمیده بود که، راه بازگشتی وجود ندارد و حتی برای بردن اندک وسایل زندگیمان هم ، به انباری برنمی گردیم. فهمیده بود اینجا آخر خط است!
لبخند بی جانی زدم. این اتاق محقر ، در برابر آن انباری کثیف و خفقان آور، حکم قصر را داشت. با کفش روی موکت قهوه ای کف اتاق، به سمت تخت به راه افتادم.
-چیزی لازم ندارید؟
نگاهی به پنجره بالای تخت که رو به نمای دیوار سیمانی باز می شد، چشم دوختم. یک لیوان آب و ورق مسی رنگ قرص های آرام بخش، روی طاقچه ی لبه ی پنجره قرار داشت. همه چیز آماده بود! اشکان کارش را به نحو احسن انجام داده بود و من بی نهایت، قدردان مرام و معرفتش بودم.
سر تکان دادم و خطاب به نرگس، با لحنی رضایتمند گفتم:
-نه؛ ممنون. فقط لطف کنید در رو پشت سرتون قفل کنید!
اتمام جمله ام، با از نو شروع شدنِ حرکات بچگانه گلرخ ، همزمان شد. صدای نرگس را از پشت سرشنیدم:
-امروز رو استراحت کنید. آقا گفتن از فردا، کارتون شروع می شه.
زیر لب جواب دادم:
-ممنون.
صدای باز و بسته درب حلبی به گوش رسید و کمی بعد هم، آوای چرخش کلید درون قفل.
با اشکان از قبل هماهنگ کرده بودم که کلیدی از اتاق ، که قرار است دست من باشد را، با آهنربا زیر تخت مخفی کند. کف دستم سوخت و تیزی دندان های گلرخ را، روی پوست دستم حس کردم. دستم را از روی دهانش برداشتم و به دنبال آن، صدای جیغ های ممتد و گوشخراشش در فضای کوچک اتاق پیچید. با خونسردی روی تخت نشستم .گلرخ با ناخن های نیمه بلندش، به دستم چنگ انداخت و از آغوشم فرار کرد. دست هایش را مشت کرده بود و بی وقفه، به درب حلبی می کوبید و فریاد می زد:
-این در لعنتی رو باز کنید!
یک عدد قرص صورتی و کوچک را، از ورق آلومینیومی قرص ها جدا کردم و درون مشت بسته ام نگه داشتم. با چند گام کوتاه به گلرخ رسیدم و مثل فیلم های ترسناک، از پشت سر، دستم را به دور کمرش انداختم و بدنش را به سمت عقب کشیدم. جیغ هایش شدیدتر شد و بالطبع صبر من هم کمتر. روی تخت نشستم و گلرخ را به زور، روی پاهایم نشاندم. دو طرف فکش را فشار دادم و با دست دیگر، قرص را به طرف دهانش بردم. دوباره گریه اش شروع شده بود و با صدایی نامفهوم، مدام می گفت:
-نمی خوام!
همیشه از خوردن داروهایش سر باز می زدو همیشه مجبور می شدم، به زور متوسل شوم؛ آن هم با وضعیتی که تنها چند ساعت محدود، کنارش بودم.
بالاخره قرص وارد دهانش شد و قبل از تُف کردن قرص از دهانش به بیرون، به لطفِ تجربه ده ساله ام، لیوان را با سرعت از روی طاقچه برداشتم و آب را فورا به داخل دهانش ریختم. آب درون گلویش پرید ؛ مثل همیشه! تا آخرین قطره آب را به خُوردش دادم. در حالی که همچنان سرفه می کرد، با درماندگی و ترحم برانگیز گفت:
-خیلی نامردی!
تلخ خندیدم و نزدیک گوشش ، بی ربط گفتم:
-امروز خیلی خسته شدی. چند ساعت که بخوابی، حالت بهتر می شه.
گلرخ که خوب می دانست، دیگر راه چاره ندارد، تسلیم شد و پشت سرش را به قفسه سیـنه ام تکیه داد. نفس آسوده ای کشیدم .با دستم به آرامی موهای پریشانش را نوازش می کردم.همه چیز در ظاهر رنگ آرامش گرفته بود، جز هق هق های خفیف گلرخ، که کمی موجب آزردگی خاطرم می شد. یخچال قدیمی سمت چپ، که گویا متعلق به همینجاست و درب چوبی در سمت راست که به دستشویی و حمام کوچکی وصل می شد، خیالم را راحت تر می کرد. اتاق امکانات لازم را داشت و دیگر مجبور نبودم برای یک دستشویی رفتن ساده ، به صد نفر از اهالی ساختمان سفارش کنم ، که هر ساعت به گلرخ سر بزنند و در صورت لزوم برای رفتن به دسشتشویی کثیفی که کنار انباری مجاور راه پله بود، قفل درب انباریِ محل سکونتمان را باز کنند.
آرام تر شدن گلرخ، نشان از تاثیرگذاری آرامبخش داشت. در دقایق اول، گیج و مَنگ می شد و کم کم در عرض ربعِ ساعت، به خواب می رفت.
آن قدر موهایش را نوازش کردم، که صدای نفس های آرامَش به گوش رسید. روی گونه اش را بوسیدم و بدنش را روی تخت خواب خواباندم.
با احتیاط روی زانو خم شدم و کلید را از آهنربای چسبانده شده زیر تخت، جدا کردم. گلرخ حداقل تا سه ساعت دیگر می خوابید و زمان خوبی بود تا بروم و یک و نیم میلیون تومان، پولِ پیشی که بابت اجاره انباری داده بودم را، از صاحب انباری پس بگیرم.
**




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
[HIDE-THANKS]
_یازده سال پیش
درختان کهنسال ، گوشه و کنار ویلای میرزا، مثل چوبِ خشک، شده بودند و شاخه هایشان را برای گدایی باران، به سمت آسمان بلند کرده بودند. تصویر مردان قلیان کِش و فارغ از دنیا، تا حدودی از ورای شیشه های رنگی عمارت ، مشهود بود. زمین قحطی زده و خشک، جز علف های کم پشت، ارمغان دیگری نداشت. دید زدنِ ناواضحِ فضای داخل عمارت ، از فاصله چند ده متری آن و تصور گرمای لـ*ـذت بخش کُرسی، خود موهبتی بود. حاج عباس، آش پر خروش درون دیگ را ، با ملاقه بزرگش هَم می زد. یک دستش به ملاقه بود و یه دستش به سیگار برگ کشیدن. باد سردی می وزید و ابرهای در هم تنیده، چهره آسمان را در ظهر، نیمه تاریک کرده بود. ابرهایی که یازده سالی بود، با بهم پیوستَنِشان، دل خوشِمان می کردند ولی دریغ از بارش!
زانوهایم گز گز می کرد و مجبور بودم، در حالت نیمه نشسته روی زانوهایم، دور دیگ بچرخم و هیزم های زیرش را، با چوب بلندی که در دست داشتم، جا به جا کنم. سرمای زمستان از پشتِ سر و هُرم داغ شعله های آتش از جلو، آزارم می داد؛ جوری که بافتنی وصله دار قهوه ایم، نمی توانست شانه و کمرم را از سرما مصون بدارد و از طرفی، شدت گرمای پیش رویم را ، دو چندان می کرد. چرخش طواف گونه ام به دور دیگ مسی، با رسیدن به پاهای بلند حاج عباس، در جهت مخالف، دوباره از سر گرفته می شد. پشت گردنم سوخت. ناله بلندی کردم و دستم را به پشت گردنم بردم. صدای قهقهه زدن حاج عباس، چون پنچه گرگ، بر اعصابم چنگ زد.
سرم را بالا گرفتم و با نفرت نگاهش کردم. جوان شرور روستا، با آن سر و ریختِ زشتش، به سوختن گردنم توسط خاکستر سیگارش، می خندید. نگاه از دندان های زرد و کریهش گرفتم و دوباره سر به زیر انداختم. عباس همچنان به شیرین کاری اش می خندید و من سعی می کردم، برای رسیدن به اندک دستمزدی که قرار بود عایدم شود، مثل دوساعتی که گذشت، به کارم برسم.
عباس جوانک نوزده ساله ای بود که از هر نظر، پررو و لوس بارآمده بود. به هرحال تک فرزند بود و پس از مدت ها و به فاصله یک سال از بازگشت مادر و پدرش از سفر حَج به دنیا آمد. از آنجایی که همه او را هدیه الهی و حاصل از برکتِ زیارتِ کعبه می دانستند، به عباس لقب حاجی دادند و او مکه نرفته ، حاجی شد!
صدای جیغ و خنده دختربچه ها، توجه ام را به خود جلب کرد. مثل فرفره ، از بین درخت های خشک شده ویلا می دویدند و در خوشحالی خود غرق بودند. پوشش نَوه ی میرزا، میان شش دختر بچه قد و نیم قد، بیش از همه جلب توجه می کرد. لباس های نو و شیکش، بر خلاف دیگر دختر بچه ها، پشمی نبود .پالتوی کِرِم رنگ با خَزِ پوست روباه، اصالت خاصی به دخترکِ اشراف زاده می بخشید. قطار دختر بچه ها، به سرعت باد، دور دیگ چرخیدند و رد شدند. گلرخ به خاطر سنگینی پالتوی چرم و هیکل گِرد و چاقش، آخر صف مدام عقب می افتاد. آهی از حسرت کشیدم . میرزا آن قدر زمین و ثروت داشت که هر ماه، برای نوه عزیز دردانه اش، لباس های نو و رنگارنگ از شهر می خرید و منِ نگون بخت، تنها دلخوشی زندگی ام این بود، که می توانم به مدرسه بروم! حتی با لباس های دست دوم و اهدایی مردم روستا!
دوباره صدای منفور خنده عباس به گوش رسید. با پایش لقدی نثار پهلویم کرد و طعنه وار گفت: چشمم روشن! چپ چپ به نوه میرزا نگاه می کردی!
ضربه محکم دستش پسِ سرم نشست. آخِ بلندی گفتم و در دل فقر و بی کسی خود و عباس را، یک جا لعنت کردم.
قامت بلند نوه ی بزرگ میزا، امیرخان و پس از او دو برادرش ، از بالای پله های سنگی عمارت هویدا شد. اقتدار و جذابیت از چهره و تیپش می بارید. چشم های مشکی و نافذش، که دختران روستا همه شیفته اش بودند، در طول حیاطِ بی انتهای ویلا، جستجو وار می گشت. همزمان صدای نکره ی عباس در گوش هایم پیچید:
-ولی بچه جون،حواستو جمع کن که صاحابش داره میاد! امیرخان بفهمه کسی به دخترعموی خوشگلش که از قضا نشون کرده اشه، چشم داره، دمار از روزگارش درمیاره!
دندان هایم را روی هم ساییدم و با نفرت به چشمان دُرُشت عباس نگاه کردم. عباس بی توجه به من، ملاقه را درون دیگ رها کرد و دوان دوان به سمت عمارت سنگی میرزا رفت. در دل نیشخندی به عزت نفسش زدم. با آن کت پشمی و مسخره اش، بیشتر به گوسفندان شبیه می شد! بالفور خود را به بالای پنج پله سنگی رساند و چاپلوسانه، به دست های کار نکرده و سالم امیرخان بـوسه زد. ناخودآگاه به دست های سرخ شده ام از شدت سرما خیره شدم . بغض گلویم را خراشید. کجای زندگی عادلانه بود، که من در بیچارگی متولد شوم و نوه های میرزا، در میان خروارها ثروت و آسایش؟
امیرخان بی تفاوت نسبت به حرکت عباس، پالتوی پوستِ روی شانه اش را مرتب کردو با وُلوم بالایی صدا زد:
-گلرخ! بیا بالا! هوا سرده.
قطار دختربچه ها، ناگهانی وسط راه متوقف شد. گلرخ با حرص، کف چکمه های قهوه ایش را به سبزه های زردشده ی زمین کوبید و با تخسی گفت :
-نمی خوام! دلم می خواد بازی کنم!
قلبم از بی رحمی روزگار ، تیر کشید. کاش یک نفر به من می گفت:« فرهاد! بیا داخل خونه و زیر کُرسی بشین!»
امیرخان از آن فاصله، برای گلرخ خط و نشان کشید و با جدیت گفت:
-زود بیا تو خونه!
گلرخ که گویا قدرتی برای مخالفت نداشت و می دانست از پسِ پسرعمو و شوهر آینده اش برنمی آید، جیغی از سر عصبانیت کشید و با گام های کوبنده و خشمناک، به سمت عمارت رفت. خنده ام گرفته بود و کمی، فقط کمی دلم خنک شد!
امیرخان که حسابی از تاثیر کلامش کیفور شده بود، به همراه برادران دوقلویش، ازپله های عمارت پایین آمد. چشم چرخاندم و دنبال عباس گشتم. معلوم نبود کجا غیبش زده ؟ گلرخ و سه پسرعمویش، در پایین پله ها به هم رسیدند. امیرخان روی زانو نشست و در حالی که چهره اش ناگهانی مهربان شده بود، گونه سرخ و تُپُلِ گلرخ را نوازش کرد. گلرخ همچنان عبوس و طلبکار نگاهش می کرد و امیرخان، سعی داشت به آرامی و ملایمت با او سخن بگوید. طولی نکشید که گلرخ با خوشحالی ، کف دستان سفیدش را به هم زد و به سرعت، از پله ها به طرف بالا دوید. دو قلو ها خندیدند و امیرخان با افتخار و لبخند بر لب ، برخاست و روی پاهایش ایستاد. مثالِ «فیل و فنجان»، تنها چیزی بود که به ذهنم آمد! به هیچ وجه نمی توانستم تصور کنم ، پسر ارشد شاهین خان و نوه ارشد میرزا، بخواهد در سال های آتی، با دختری گِردالی و قدکوتاه مثل گلرخ ازدواج کند. آن هم با اختلاف سن دوازده ساله، که البته در روستا عجیب نبود.
یک دفعه، ضربه ای سیلی گونه بر پشت گردنم وارد شد و برق از چشمانم پرید! صدای خشمگین و ملامت گَرِ مَش رمضان ، روی سرم آوار گشت:
-حواست کجاست پسره ی نَحسی ؟! آش تَه گرفت!
از شدت دردِ گردن و قلبم همزمان، هاله ای از اشک روی چشمانم را پوشاند. مَش رمضان ملاقه را با تکه پارچه ی برداشته از روی زمین، به دست گرفت و به سرعت، مشغول هَم زدن آش شد. با دست هایم خود را در آغـوش گرفتم. صدای مَش رمضان، اِکووار در گوش هایم پیچید:
-نَحسی!
واژه ای که در تمام عمرم تاکنون، به دفعات از زبان مردم روستا شنیده بودم و باعث می شد، هر بار به سرنوشت پر مصیبتم، لعنت بفرستم .
**


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
[HIDE-THANKS]
-زمان حال
تی شرت قرمز رنگ را پوشیدم . موهایم را مقابل آینه گِرد و کوچکی که روی دیوار سیمانی و کنار درب حلبی اتاق نصب بود، با بُرِس سبز رنگم مرتب کردم. موهای موج دارم کمی چرب شده بود و ردِّ دندانه های بُرِس را به خوبی نشان می داد. روی پا چرخیدم و به سمت تخت رفتم. جوراب های مشکی ام، نخ نما شده بود و به پُرزهای موکت قهوه ای، گیر می کرد. کنار تخت فلزی و طوسی رنگِ تک نفره ایستادم . دستم را نوازش وار روی گونه گلرخ کشیدم. استخوان های صورت فوق العاده لاغرش، زیر انگشتانم لَمس می شد. ردِ اشک هایی که به تازگی جاری شده بود، روی پوستِ زرد صورتش، واضح بود. چشم هایش زیر حفاظ پلک های بسته اش، آشکارا می لرزید. کاملا مشخص بود که بیدار است و برای مواجه نشدن با من، حاضر به باز کردن چشمانش نیست. می دانستم کل دیشب را، زیر پتو و به آرامی گریه کرده است. به لطف گلرخ و اعمال غالبا بی صدایش، چند سالی بود گوش هایم تیز شده بود.
به اندام لاغر و شکننده اش، روی تشک آبی تخت ، نگاه کردم. قیافه و هیکلش، به هیچ عنوان قابل قیاس با، دخترکِ سرزنده ی ده سال پیش نبود. گوشه تشک تخت نشستم. از موقعی که به زورِ قرص و اجباری خوابید، تا الان که نزدیک دوازده ساعت می گذرد، همانطور ایستا و بی حرکت روی تخت دراز کشیده است و ذره ای تکان نخورده.
صدای پر شور فرزندان خانواده شاهرودی، درست از زمان طلوع خورشید، به گوش می رسید. گویا هر دو مدرسه ای بودند و برای خروجشان از منزل، از ساعتی قبل، به تکاپو می افتادند.
سعی کردم روز را، با انرژی شروع کنم. موهای ریخته شده روی پیشانی گلرخ را کنار زدم و با لحن ملایمی گفتم:
-گلرخ؟بیداری عزیزم؟
فشار ناگهانی پلک هایش روی هم، نَویدِ پاسخ جالبی را نمی داد. در دل به وضعیت خودم پوزخند زدم. هیچ چیزِ من و گلرخ، به زن و شوهرها نمی خورد. گلرخ درست مثل دختربچه ای ناآرام بود، که گویا هرگز بزرگ نمی شد. من هم حتما فلک زده ای بودم که، دخترک را یافته و وبالی به گردنِ خمیده اش، آویزان شده.
به سینی استیل گذاشته شده، کف اتاق روی موکت، نگاه کردم. عطر چای دارچین، هوش از سر می برد. محتویات سینی، جز چای، شامل یک ظرف پنیر و کَره ، چند تکه نان سنگک،یک پیاله کوچک عسل و ظرف قیفی شکلِ شکرپاش بود. نرگس لطف کرده بود، در اولین روزِ سکونتمان در اینجا، سینی صبحانه مختصری برایمان آورده بود.
صدای قار و قورِ شکمِ گلرخ ، باعث شکفتن لبخندِ محوی روی لبم شد. انگشتان دستم را بین امواج مشکی موهایش، حرکت دادم. گاهی حالش بهتر می شد و از توهم مرگ بیرون می آمد. جزوِ دلخوشی های محدودم این بود، که با میل خودش غذا بخورد.
دوباره صدایش زدم؛ ولی جز لرزش پلک های بسته اش، واکنشی ندیدم. آهی کشیدم. دلش نمی خواست مرا ببیند،آن هم تا اطلاع ثانوی! شاید چون به نظرش برای تصمیماتِ مربوط به زندگیمان، اهمیت نمی دادم. شاید هم به این خاطر که، به گفتهءِ خودش، درکش نمی کردم. و شاید چون باورش را، توهم می پنداشتم.
از روی تخت بلند شدم. بی توجه به سینی کف اتاق، از درب حلبی خارج شدم.
**
سه ساعتی بود، که مشغول رسیدگی به درختان حیاط جلویی بودم. آفتاب با زاویه می تابید و چشم هایم را می زد.صدای خش خش اَرِّه کردن شاخه های اضافی، از درختان نیمه بلند حیاط، ریتم جالبی داشت. زیر کفش هایم، پر بود از شاخ و برگ های اَرِّه شده. خوشبختانه خاک باغچه، رطوبت نداشت و کفش های مشکی ام، گِلی نشده بود. به آخرین درختِ ردیفِ باغچه وسط حیاط نگاه کردم. نهال جوانی بود که به تازگی کاشته شده و نیازی به هرس نداشت. نفس عمیقی کشیدم . پایم را از درون باغچه ، روی سنگفرش حیاط گذاشتم. بازوهای درد گرفته ام را کمی در هوا تکان دادم.
-خسته نباشی!
با شنیدن ناگهانی صدای دخترانه، از جا پریدم. قهقهه های دختر از شوکه شدنِ من، اخم هایم را در هم کشید. از ذهنم گذشت که مگر به مدرسه نرفته بود؟ این وقتِ روز، در خانه چه می کند؟!



[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
2/1/17
569
56,834
901
24
تهران
[HIDE-THANKS]
بدون آنکه به طرف صاحب صدا برگردم، زیرلب «سلامت باشید» گفتم.
مثل گربه جلویم پرید و دست به کمر و با پررویی پرسید:
-اسمت چیه؟
چشمانم از شدت حیرت گِرد شد. سعی کردم سر به زیر نباشم، تا چشمم به پاهای برهنـه اش زیر پاچه های شلوارک صورتی نیفتد. آب دهانم را به سختی قورت دادم و با خود گفتم:« بدتر شد که!»
تاپ جذب طوسی اش، آنقدر کوتاه بود که، روی شکمش را نمی پوشاند. حلقه ای که انگار از درون نافش رد شده بود، زیر نور خورشید برق می زد. ناخودآگاه به یاد حلقه هایی که از دماغ گاوها آویزان می کنند، افتادم و خنده ام گرفت.
-چرا می خندی؟! الو؟
لغت «الو» را کشیده و با حرص گرفت. صدای خفیفِ ناشی از شیرجه زدن در استخر، از جانبِ حیاط خلوت به گوش رسید. نیشخندی زیرپوستی زدم. همین را کم داشتم! خودشان رفته بودند پِیِ تفریح و شنا، دخترشان هم اینجا به جان من افتاده بود.
سرم را بالا گرفتم و ناچار به صورتش نگاه کردم. دستش را چند بار جلوی صورتم تکان داد و با تمسخر گفت:
-خوابی عمو؟ گفتم اسمت چیه؟
ناخن های دست و پایش را، لاک مشکی رنگ زده بود. صورتش با آن ابروهای کمانی و تمیز شده، بینی عمل شده و لب های رژ خورده و صورتی اش، زیبا به نظر می رسید. دوباره نامحسوس آب دهانم را قورت دادم و در دل گفتم:«البته به چشم خواهری!»
سعی کردم صدایم نلرزد.
-فرهاد.
چشمان وَق زده ام به دست درازشده اش دوخته شد.
-منم مُژده م.
مات شدم. انتظار داشت با او که اولا دختر و ثانیاً فرزند صاحب کارم بود، دست بدهم؟! آن هم چه کسی؟من؟!
دلم می خواست از رصد چشمان نافذ زمردی اش بُگریزم. موهای بلند طلایی و لَختَش، دلِ هر مردی را می لرزاند؛ چه برسد به منِ بی جنبه، که تنها زن زندگی ام گلرخ بود و فاقد هرگونه جذابیت!
چشم از نگاه گیرایش گرفتم و پاهای خواب رفته ام را تکان دادم تا از کنارش رد شوم.
-ببخشید. من باید به کارهام برسم.
به قدم هایم سرعت دادم و به سمت کُنده قطور و کهنسالی که چسبیده به دیوار حیاط، در باغچه راستی قرار داشت حرکت کردم. صدای تق تق صندل های پاشنه دارش، روی سنگفرش حیاط، به گوش رسید. دندان قروچه ای کردم و با آرام ترین حالت ممکن، زیر لب گفتم:
-چه سیریشیِه این!
اَرِّه را روی کُنده درخت گذاشتم. خم شدم و پلاستیک مشکی بزرگی، که کنار کُنده افتاده بود را برداشتم و سرش را باز کردم.
-داشتم باهات حرف می زدما! یهو سَرِتو عینِ دوگوش انداختی پایین و رفتی!
لبم را از داخل گاز گرفتم. این دختر ول کن نبود. انگار هیچ احدی هم نبود ، تا محض رضای خدا، صدایش بزند و شَرَّش را از سر من کم کند.
توجهی به کلامش نکردم و روی زانو خم شدم، تا شاخ و برگ های ریخته شده در باغچه را، جمع کنم و داخل کیسه پلاستیک بریزم. آوای نفس کشیدن عصبی اش را، از پشت سرم شنیدم.
-زَنِت چِشه؟!
پوزخند غلیظی روی لبم نشست. لحنش بی ادبانه بود، اما بهرحال او هم مثل همه، گلرخ را همسر من می دانست. چیزی که هیچ گاه باورش نداشتم.
توده ای از شاخه های بُریده شده را، مثل کودک بَغَل کردم و کمر خم شده ام ، صاف گشت.
-چیزیش نیست.
کمی به سمت راست چرخیدم، تا شاخه ها را درون کیسه بریزم.
_چیزیش نیست و عینِ روانیا دوساعت وایساده جلو استخر، زُل زده به آب؟
گوش هایم سوت کشید و شاخه ها، یک جا از میان دست هایم رها شد. صحنه ی خروجم از اتاق سرایداری، در ذهنم تداعی شد. لعنتی! چطور فراموش کردم ، درب را قفل کنم؟!
از باغچه خارج شدم و به سمت راهروی واسط بین حیاط جلویی و حیاط خلوت دویدم و فریاد زدم: گلرخ!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: