در حال تایپ رمان کومه | نارینه نویسنده انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 3K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: نارینه

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
نام رمان: کومه
نام نویسنده: نارینه کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
نام ناظر: P_Jahangiri_R

خلاصه:
زندگی
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رام مانلی با ورود سلیمه نامادری جدیدش وارد یک طوفان خانه برانداز می شود.
مانلی برای نجات زندگی شان، وارد بازی اسفندیاری می شود که همه هستی اش را ویران می کند.
حال با گذشت چندین سال، این بار اسفندیار و مانلی باهم در حالی روبرو می شوند، که کینه عمیقی میان شان است!
حال گردونه زندگی برایشان چه شانسی در نظر گرفته است؟ عشق؟ یا نفرت؟
کومه، به معنی خانه پوشالی کنار باغ...
 
آخرین ویرایش:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
10/1/16
1,700
46,082
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
٭٭٭
مقدمه:
زخم خورده ام تو شاهدی
تنم درد می کرد تو شاهدی
من هزاران بار به دیوار های دنیا خورده ام تو شاهدی
راه را نمی دانم چگونه پیدا کنم، تو که تقلای مرا شاهدی.
آدمی فرستاده ای نمی دانم کیست؟
نمی دانم عقوبت است یا پاداش،
تو تردید و دلهره مرا شاهدی
وقتی می گویم شاهدی
فکری خدایا فکری کن
تو که حال و روز این بنده را شاهدی.

***
بخش اول:" خانه ام را باد برد "
تنها کسی که از راز عاشقیم به اسفندیار خبر دارد؛ سلیمه نامادریم است!
من هیچ دلیل منطقی برای دوست داشتن اسفندیار ندارم، اگر ذره ای منطق و عقل در سرم بود، نبایستی ذره ای عاشق اسفندیار می شدم.
اینکه برای فرار از آن خانه منحوس ته بازارچه ضیا، باید عاشق مرد پولداری از شهر دیگر می شدم.
ولی هر روز صبح که با خستگی کرکره مغازه اسباب بازی فروشی را بالا می دهم، گویی من شاهزاده ای مفلس در شهری پر از گرد و غبار از عروسک ها ، توپ های پلاستیکی هستم که از پشت ویترین شیشه ای منتظر آمدن و بساط کردن بلال فروش در جلو مغازه می مانم.
این مغازه اسباب بازی فروشی در خیابان فرعی، کنار مغازه درب و داغون مشهدی جعفر تنها پناهگاه امنم در این دنیاست، هرچند که صاحب مغازه پیرمرد خسیسی است که سر ماه دستمزد فروشندگی ام را با دستان لرزانش صدباره می شمارد، بعد در کف دستم می گذارد.
از زیر کلاه مشکی عهد بوقش زیر چشمی اسکناس ها را تا کیفم دنبال می کند، هر عصر که نظام برای تحویل گرفتن دخل روز سراغم می آید، دلهره وحشتناکی را در شکمم حس می کنم، با آن چشمانی که گوشه آن ها را قی گرفته، اطراف مغازه حتی گرد و غبارش را می پاید، گویا حساب آن ها را نیز مثل چرتکه در ذهنش دارد.
اسفندیار، هربار که یاد نظام می افتم، ناخودآگاه تصویر تو نیز در ذهنم نقش می بندد!
به بسته چیپسم در پیشخوان چرک آلود نگاه، زیر لب ولخرجی نثارم می کند.
ولی نظام نمی داند من نظر متناقضی برای زندگی با او دارم، برای پاپتی مثل ما که ابتدا و انتهایش در خانه ای مخروبه زندگی می کنیم، حتی آرزویی برای یک زندگی بهتر را هم نداریم.
من عادت کرده ام هر روز ده ساعت تمام در این مغازه تنگ، که آفتاب همیشه درونش پهن است، باشم.
اینجا در تابستان از شدت گرما مثل جهنمی است که هر دم بخارپز می شوی، در زمستان هم از شدت سرما دندانهایم تلیک تلیک صدا می دهد.
چیزی غریبی ست که آدمی زاد مثل مایعی است که در هر ظرفی بریزند، بعد از مدتی شکل همان قالب می شود.
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]
اینکه هر ظهر لیوانم را پر از نسکافه فوری کنم و با بسکویت ساقه طلایی سق بزنم به هوای پلو و خورشت!
از بیکاری رمان های از هم پاشیده ای که از کتابخانه امانت گرفته ام، را برای بار هزارم بخوانم. به همه چیز عادت کرده ام!
روزهای بی شماری در دنیای تار عنکبوت بسته ام، مثل حشره ای در گوشه ای کز می کنم، به آن سان گرفتار شده ام.
یک روز گرم داغ مردادماه از شر مشتری بداخلاقی راحت شدم که کودکش را برای خرید یک کامیون پلاستیکی به مرز گریه رساند.از شدت گرما دم درب ایستاده ام.
لیوان آب ولرمی از کلمن خراب مغازه می خورم.
آن طرف خیابان جوانی با کوله سنگین سیاه زیر درخت بید مجنون ایستاد.
اینجا یک خیابان فرعی در کوچه ای کم تردد است، عادت به دیدن زیاد غریبه ها نداریم.
این غریبه تازه وارد با آن پوتین های سیاه چرک مرده، شلوار سبز و پیراهن آستین کوتاه سفید وصله ناجوری به نظر می رسید.
وقتی کوله اش را زمین می گذارد.می توانم صورت سیاه چرده اش را ببینم.
کلاه لبه دار نصف صورتش را از دیدگانم مخفی کرده است.
جوان پارچه سفیدی را از کوله بیرون می آورد.
آن را با نظم روی آسفالت پهن می کند.
مثل زن همسایه مان که دزدکی از پنجره اطاق رفت و آمد اهالی کوچه را رصد می کند، به حرکات آهسته مردک غریبه چشم دوخته ام.
وقتی فرفره های رنگی را با نظم روی پارچه می چیند، پوزخندی از زرنگی مردک بر لبانم نقش می بندد.
گره روسریم را کمی شل می کنم.
پنکه سقفی مغازه صدای تق تق ناهنجاری از خودش در می آورد.
موج گرمای مغازه را کمی جابجا می کند.کنجکاوی بدجوری نورون های فضولیم را قلقلک می دهد.
لحظه ای دلم بستنی یخی می خواهد، از آن بستنی ها که عطش وجود آدمی را فرو می نشانند.
کیف کوچکم را بر دوشم می اندازم.
موهای سیاهی کوتاهم را دور گردنم ریخته با کش مو مجکم می بندم.
اسفندیار من سالهاست که بعد از تو، دیگر گیسو کمند نیستم.
قفل مغازه را درون حلقه های فلزی می اندازم.
زبانه های چموش قفل، مثل همیشه خدا گیر می کند.
با جلو کشیدن درب آهنی سنگین، قفل در را جا می اندازم.
بعد از کشتی گرفتن صدای تق سهمگینی از درب مغازه بلند می شود.
مرد غریبه حتی نیم نگاهی هم به سر و صدایم نمی اندازد.
قسمت فضول ذهنم ترغیبم می کند تا عکس العمل جوان را دید بزنم.
ولی قسمت بی تفاوت مغزم پوزخندی نثارم می کند.
بی توجه به او کنار خیابان به راه می افتم.
درختان و گل های کنارش از شدت هرم گرما، پژمرده و پلاسیده شده اند.
کتانی های رنگ و روفته ام به توهمات عاشقانه پوزخندی نثار می کند.
اسفندیار اصولا آدم های بدبخت را چه به فانتزی ساختن بی در و پیکر!
آدم های مثل من که تنها تفرج گاهشان پارک محله است!
بستنی زعفرانی چوبی می خورم.
نگاهم به آسمان ابری با چند تا تکه ابر پنبه ای است.
سرسره زرافه ای شکلی وسط پارک است.
چند تاب آهنی عهد بوقش زنگ زده، با صدای قیژ اعصاب خرد کن است.
اینجا می توانم از هر پاتوق هم محله هایم را ببینم.
از نقی مواد فروش که دنبال مشتری زنجیری را دور انگشتش تاب می دهد، با چشمان ورقلمبیده اش اطراف را نظاره می کند.
طعم شیرینی بستنی که بر کامم می نشیند.
دسته ای از دختر بچه ها با دوچرخه های رنگی از روبرویم عبور می کنند.
صدای خنده هایشان در گوشم اکو می شود.
لحظه ای دلم برای نیان خواهر کوچکم می
سوزد، حتی از داشتن دوچرخه دست دومم هم محروم است.
چوب بستنی را درون سطل زباله کنار نیمکت می اندازم.
کاغذ بستنی چوبی سوم را باز می کنم.
اسفندیار خیلی سال است که دیگر جز خودم، ناراحتی و شادی دیگران برایم تفاوتی ندارد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]

#پارت3
شب که آسمان کمی رنگ دلش سرخ فام می شود.
با پای پیاده در خیابان های شلوغ، جلوی ویترین های رنگی به تماشا می ایستم.
به تماشای دخترکان کم سن با صورتی پر از آرایش، که آویزان بازوی دوست پسرهایشان هستند.
ریخت و قیافه ام به این آدم های بالای شهری نمی خورد.
ریخت و قیافه من به آدم های می خورد که تنهایشان اندازه آسمان بالای سرشان است.
دخترانی که سقف آرزوهایشان آن قدر کوتاه است مجبورند آن ها را در باغچه خانه شان چال کنند.
راه ها و سنگ فرش ها مرا دوباره به دخمه پایین شهر می کشانند.
خورشید که رختش را از آسمان چرک آلود شهر جمع می کند.
چهره پلید شهر هم کم کم از خواب روزانه اش بیدار می شود.
شهر خفته زیر لایه هایش هزاران حرف نگفته دارد.
وقتی که زنان کنار خیابان، برای رزق و روزی خود برای حراج تن به صف می ایستند.
شهر چشمان خود را برای دمی همیشه می بندد، تا مبادا کسی از رنگ های زشت نهفته درونش آگاه شود.
وقتی چراغ های چشمک زن شهر، یک به یک روشن می شود.
راهم را به توسری خورترین محله شهر کج می کنم.
آنجا که خط باریک فقر از همه جای دنیا جدا می کند.
بازارچه ضیاء یک دنیای دیگر است.
همین که پا به این خطه می گذاری.
دنیا با رسم الخط دیگری رنگ عوض می کند.
از خانه های آجری سه طبقه گرفته، تا دیوارهای کاهگلی که با اندک تلنگری فرو می ریزد.
بقالی کوچک آقا علی که اسم سوپر مارکت را رویش نهاده است.
حتی مغازه پنجر گیری سیاه احد ، ردیف به ردیف مثل خانه های لی لی پوتیا کنار هم سبز شده اند.
از پیچ کوچه که می گذارم.
از درزهای مغازه ساندویچی کثیف آقا رحیم، بوی همبرگر سرخ کرده دهانم را آب می اندازد.
کیف پولم را در می آورم، با حساب سر انگشتی پول سه ساندویچ را دارم، ولی بدبختهای دیگر باعث می شود تا تعلل پیشه کنم.
ولی معصومیت چشمان درشت نیان، جلوی دیدگانم نبض می زند.
لعنتی نثار دل نازکم می کنم.
درست که با نیان تنها خون مشترکی در رگ هایمان جاریست.
نقطه مشترک، احساسات مشترک مثل زنجیر دست هایم را بسته است.
وقتی وارد کوچه بن بست می شوم.
ته پلاستیکم ساندویچ همبرگری برای نیان خریده ام.
این خانه جهنمی در بن بست خادمی، برایم خود زندان است.
جهنمی که بابا با ازدواجش با سلیمه برایمان رقم زد.
سنگ فرش های فرو ریخته قرمز و نارنجی را می شمارم.
درست صد وسی و دو قدم، برای رسیدن به دو اطاق دود زده مان مانده است.
خانه ای که چند اطاق تو در تو دارد.
با حیاط بزرگ با زمین سیمانی، حوض پنج ضلعی که هیچی آب و فوره ای ندارد.
نه اینکه از این خانه با مردمانش متنفر باشم، نه فقط از تویی که جزیی از خانه ای متنفرم!
اسفندیار من سالهاست که مهر ریشه زده در قلبم به تو را، خشکانده ام.
من سالها در پی سراب واهی دنبال تو دویده ام.
ولی ریشه نفرتم از تو، اندازه درخت هزار ساله قوی شده است.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]

#پارت4
ده قدم مانده به خانه، موتور غول پیکر سیاهت مثل همیشه به دیوار تکیه داده ای.
چند قدم مانده را با سرعت طی می کنم.
لگدی نثار لاستیکش می کنم:
ـ یه بار نشد قبل من، صاحب وامونده ت نیادخونه!
نور زرد کم جان تیر چراغ برق، شبیه چراغ دزدهاست.
با قدم های آرام کلید را در قفل می چرخانم.
با صدای قیژ نابهنجاری در باز می شود.
پایم را که درون خانه می گذارم.
بوی تند و تهوع آور سیرابی زیر بینم می زند، مانده ام این غذا با این بوی وحشتناکش چه طعمی دارد که هر روز بویش از این خانه بلند می شود.
اسفندیار تو را می بینم باز روی ماشین لباس شویی عهد بوقت خم شده ای، پیچ و مهره ها روی زمین پش و پلا کرده ای، با دست های سیاه شده دنبال پیچ می گردی!
لامپ ایوان نور کمی به باغچه و حیاط پاشیده است.
سایه درخت توت کج و کوله ای روی زمین افتاده.
دیوارهای خانه با آجرهای نارنجی کهنه بر من دهان کجی می کنند.
خانه دو طبقه با پنجره های ارسی و شیشه های کوچک رنگیشان خوشامدم می گویند.
روی ایوان تخت چوبی عریضی گذاشتی.
نیان کوچک را می بینم با نرگس زن چاقت روی تخت نشسته اند.
نرگس خیلی زشت نیست، فقط دو چشم ریز مکارش در هیکل پت و مانندش گم شده است.
کاغذ پاره های چپیس و خرده های پفک روی زیلوی کهنه دورشان را گرفته است.
با عروسک های بافتنی که برای نیان بافته ام، باهم بازی می کنند.
لحظه ای به تماشای این زن به ظاهر ناقص العقل می ایستم.
نیان عروسک زشت و پاره نرگس را برمی دارد.
ابروان نازک نرگس از خشم مچاله می شود.
تغییر رنگش را از صورتی به قرمز کبود رویت می کنم.
نرگس با خشم عروسک را از دست نیان می کشد.
بازوان لاغر خواهرم دلم را ریش می کند، موهای طلایی گوریده اش نیاز به شست و شو دارد.
نیان دهانش را نیم متر باز می کند، صدای گریه اش در حیاط می پیچد.
صدای نرگس از خشم دو رگه می شود.
ـ بچه احمق، چند بار بگم به این یکی دست نزن!
صدای گریه نیان بیشتر به قشقرق کولی ها می ماند.
نرگس از گریه اش جری تر می شود. نیشگون محکمی از بازوی بی جانش می گیرد.
ـ یتیم چ، اون صدات رو ببر!
دیو خشمگین دو سری درونم زنده می شود.
با آرامش روی زمین خم می شوم، آچار بزرگی را از میان وسایل بر می دارم.
رنگ نرگس با دیدنم مثل زردچوبه می شود.
بافته موی کلفتش را با اضطراب روی سـ*ـینه اش تاب می دهد.
ـ مانلی ، به خدا محکم نزدمش!
آچار را با حالت نمایشی بالا می برم:
ـ می خوای همچین با آچار بزنم تو مخت، قشنگ سیمات درست اتصالی کنه؟
دستی روغنی بازویم را در هوا محکم می گیرد.
لبهایم از خشم به لرزه در می آید.
به لکه روغنی سیاهی که روی مانتو رنگ روشنم نشسته با اخم زل می زنم.
از میان لب های درشت که از سیگار وینستون سیاه شده، می غری:
ـ دعوا راه ننداز، اعصاب و حوصله چندانی ندارم.
ولی من سالهاست از تو عصبانی هستم.
سالهای که منتظر آمدنت بودم، ولی تو مثل گرد و غبار بیابان محو شدی!
بازویم را به شدت از میان دستانت بیرون می کشم.
ـ اسفندیار خان، این زن کم عقلت رو جمع کن... نیان مریضه، زنت نمی بینه حال و روزش رو؟
از لای دندانهایت می غری:
ـ باشه، من زنم رو جمع می کنم، عوضش توام بهتره به این نامادری خوشگلت بگی کمتر تو این محل برا بقال و چقال سوسه بیاد!
آقاجونم تو این محل آبرو داره!
همه آدم ها یک خط قرمزی در زندگی دارند.
هر کسی این خطوط را بشکند، بی شک دیگ خشم طرف را سرریز می کند.
در تیله های براق سبزت استهزا را می بینم.
دست خودم نیست که سیلی می شود، روی صورت سبزه ات می نشیند.
بهت و ناباوری را در چشمانت می خوانم.
تای ابروی سیاه پرپشتت را بالای می بری.
با خشم لب می زنم:
ـ وقتی اسم خانواده م میاری، اون دهن کثیفت رو آب بکش!
اسفندیار رگ های بازوهای چون کنده درختت، کم مانده از ورم غیرت بترکد.
ـ به ولای علی قسم، تو هر روز بدتر از قبل میشی! اگه مرد بودی...می دونستم باهات چیکار کنم.
با خشم چند قدم عقب می روم.
کف دست به سوزش افتاده ام را زیر بغـ*ـل می زنم:
ـ تو خیلی وقته روی نامردا رو سفید کردی!
با چشمان آماسیده از یورش گریه، به طرف پله های بد ریخت منتهی به پشت بام می دوم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]

#پارت5
باید در این مواقع جایی باشد، بغض و نفرت از آدمیان را از دلم بزداید.
یا دست مهربان کسی باشد که دست گرد شانه های لاغرم بیندازد و بگوید:
«عزیز دلم همه چیز درست می شود»
صدای خشم آلودت را از پشت سرم می شنوم:
ـ نمی دونم چه هیزم تری بهت فروختم که دشمن خونیم شدی!
جوابش را خیلی خوب می دانم.
راه پله های فروریخته را با تمام توانم بالا می روم.
نه به گریه های نیان کوچک وقعی نهادم.
نه به خودشیرینی ها نرگس که برایت ناز می کند:
ـ من کاریش نداشتم، حتی براشون کتلت پختم.
بالای پشت بام، کنار لانه حصار توری کبوترها دو زانو می نشینم.
صدای بغبغوی کبوترها سکوت را در هم می شکند.
سرم را به طرف آسمان سیاه و پر از ستاره های کم سو بالا می برم.
این زندگی بی در و پیکر من است.
زندگی که بدون بابا خسرو کویر لوت است.
سالها قبل با بودنش زندگی مان شیرین و پر از میوه های آبدار انار بود.
نیان می داند که این جور ماقع نباید سراغم بیاید.
چون دیو خشمم به صغیر و کبیر رحم نمی کند.
دیو خشمی که سر منشا آن تو هستی.
پدرم عاشق بود.
عاشق قمار کردن سر زندگی خودش و ما!
خانواده بابا خسرو پر از تنی و ناتنی های نامهربان بود.
بوی رب گوجه فرنگی بی بی جیران مشامم را نوازش می دهد.
ته دلم برای غذای خانوادگی مالش می رود.
صدای پیس پیس گنگی در ساحل گوشم می نشیند.
با تعجب سرم را به طرف آت و آشغال های کپه شده در گوشه پشت بام بر می گردانم.
خودم را به طرف لبه پشت بام می رسانم.
به زمزمه های ناآشنا گوش می سپارم.
ـ عرفان، چند دفعه بگم بی بی ازم خوشش نمیاد، من عذاب وجدان دارم... این صیغه لعنتی مثل یه طناب دار برام شده.
ـ راحیل جان باید یکم بهم فرصت بدی! من تازه از سربازی اومدم. نمی تونم به بی بی بگم بیاد خواستگاریت.
ـ عرفان جان، تو واقعا من رو دوست داری؟
من حاضرم تو همین دوتا اتاق با بی بی زندگی کنم، اصلا می تونم کلی ترشی درست کنم.
ـ راحیل جان، تو باید بهم فرصت بدی.
آخ عزیزمن، تو مگه از ناراحتی قلبیش خبر نداری؟
من چطور بی مقدمه برم بگم عاشق یه زن مطلقه با بچه معلولش شدم.
ـ عرفان، قبلا از این حرفا نمی زدی.
من یه زن مطلقه ام، واست لقمه آسونی بودم؟ مزه دهن بی بی روم میدونم، نکنه اون مانلی عفریته رو واست زیر سر گذاشته!
با شنیدن اسمم، خودم را بیشتر به لبه بام می رسانم.
ـ مانلی؟ کدوم مانلی؟ باز تو توهم برت داشت که من چشمم دنبال دخترای این محله اس؟
ـ چرا نباشه؟ من جنس خراب شما مردها رو می شناسم، تا یکی جوونتر و خوشگلتر پیدا می کنین آب از دهن تون جاری میشه.
ـ راحیل تو چقدر منفی باف شدی. هر چی تو ذهن بی بی می گذره، به خودش مربوطه!...من فقط عاشق جیـ*ـگر خودمم!
ازلحن لوس پسره ابروهایم را درهم می کشم.
لحن راحیل خشن و تند می شود:
ـ هدیه، خودش از بی بی شنیده که می خواین برین خواستگاری مانلی!
ـ باز تو رفتی سر خونه اولت!
خانمم، من از این دختره ورپریده خروس جنگی با اون زبون نیش مارش بدم میاد...معلوم نیس از چه تخم و ترکه ای!
آتش زیر خاکستر خشمم دوباره شعله ور می شود.
دبه پلاستیکی آبی را که اسفندیار برای کبوترهایش آب پر کرده، را کشان کشان لب پشت بام می برم.
آب که بر سرشان سرازیر می شود.
فحش و جیغ و ناسزایشان تا آسمان هفتم می رود.
نگاهم را به کوچه بن بست نیمه روشن می دوزم.
قهقهه زنان می گویم:
ــ دفعه دیگه روتون بنزین می ریزم.
عرفان موهای کچلش را با کف دست پاک می کند.
راحیل شال خیسش را با با دست تکان می دهد:
ـ چه مرگته تو ورپریده؟
دندان خشم بر دندان می گزم:
ـ راحیل اون دهن قلمبت رو می بندی یا خودم بیام برات گلش بگیرم؟
ورپریده منم یا تو؟
هی میگم این دهنم رو باز نکنم، تو و اون خواهرت هدیه معلوم نیس چند چند تا شوهر می کنین،
اون هدیه تون که همش بزک دوزک می کنه...
صدای چه خبره ات، اسفندیار زبانم را که به فحش و ناسزاگفتن باز شده، را می بندد.
با آن کله پر از موهای سیاه به هوا جسته ات، با خشم به من آویزان از لبه بام می گویی:
ـ با کی معرکه راه انداختی؟
دو قدم به طرف لبه پشت بام می آیی:
ـ با کی دعوا می کنی؟
شالم را روی سرم مرتب می کنم:
ـ حتما تا حالا فلنگ رو بستن!
سرت را به کوچه نیمه تاریک خم می کنی:
ـ کی بود؟ آشنا بود؟ با غریبه دهن به دهن گذاشتی؟
بی حوصله راه خروج از پشت بام را پیش می گیرم:
ـ فکر نکنم به تو یکی ربط داشته باشه!
صدای متحیرت سکوت را می درد:
ـ به خدا که یه تخته ات کمه، چقدر کینه ای بودی تو.
پوزخندی بر مهربانی باد کرده ات می زنم:
ـ من یکی جزء اون بدبختای نیستم که تو بنگاه خیریه ات بهشون می رسی.
زیر لب حتما دعای صبر می خوانی.
دعای صبرت را باید هم بخوانی.
من سالهاست صبرم را در مزرعه آفتابگردان جا گذاشتم.
صدایت خیلی نرم و گوش نواز است:
ـ قبلترها مهربون تر بودی، مانلی اون دختر رو کجا جا گذاشتی؟
به ستاره های که یک در میان سو سو می زنند، می نگرم:
ـ اون مانلی رو کنار قبر بابام جا گذاشتم، اون مانلی رو تو با نامردیت کشتی!
[/HIDE-THANKS]
عاشق این رمان با فضاش شدم، این سبک من تو رمان نویسیه...بعد زمهریر دلم واسه این مدل نوشتن تنگ شده بود،
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]
تو هم جوابی برای من نداری.
حتی دنیا هم جوابی برای من ندارد.
در سکوت از پله های کج و کوله خانه جعفر ترابی پایین می روم.
بابام عاشق بود.
عاشق زود رسیدن، عاشق یک شبه راه هزار ساله را رفتن!
بابام عاشق قمار کردن هم بود.
عاشق باختن دار و ندارش پای بازی ورق...
گاهی فقط اوایل کودکیم را به یاد می آورم.
تنها خانه بزرگ ویلایی با ستون های سفید که پیچک های نیلوفرش را یادم مانده است.
روزهای که بی هیچ دغدغه ای در میان باغچه گل سرخ دنبال پروانه برقصم.
اتاقمان در این خانه، دوتا لانه موش سه در چهار است.
سلیمه زن با سلیقه ای ست که پنجره های اینجا را با پرده های بنفش با گل های ریز صورتی آراسته است.
دوتا گلیم رنگ و رو رفته وسط اتاق پهن است.
نیان با عروسک پاره در دست گوشه اتاق سرش را روی بالش گذاشته، خواب خواب است.
حتما خواب هزار پادشاه را می بیند که گاهی در خواب گوشه لبهایش چین می خورد.
چه بد که کودکی اش در قرض و فقر نکبت باری می گذرد.
قرض های کمرشکنی که سلیمه برای مداوای مریضی ناعلاجش، از جعفر ترابی گرفت.
پای دردناکم را روی پتوی کهنه دراز می کنم.
هر شب به اندازه قرن ها خسته هستم.
خستگی که نه با خوابیدن کم می شود، نه با فراموشی!
«زمستان یعنی ..
تو رفته ای
بهارِ باغ دیگری شده ای»
اسفندیار من سالهاست که ظاهرسازی را خوب یاد گرفته ام.
ماسکی که هر روز صبح بر چهره می زنم تا دردی که سالها با نبودنت روی هم انباشته ام کم شود، ولی تو همیشه جزئی از خاطرات پوسیده ام بودی.
خاطراتی که در صندوقچه ذهنم نه کهنه می شوند، نه کپک می زنند.
٭٭٭
بخش دوم « آدم و سایه هایشان»
زندگی در شهرستان کوچک هم مزایا و معایب خاص خودش را دارد.
وقتی در شهری کوچک جزء فامیل سرشناس باشی.
همه آدم ها از تمام جیک و پوک اتفاقات زندگیتان خبر دارند.
اسفندیار زندگیم در اوان بیست سالگی، با دیدنت پر از تنش های عجیب و غریب شد.
تا قبل از فصل بیست سالگی فقط دنیایم در خانه ویلایی سفید بود.
عمو محمدعلی که آوازه زنباره گیش در تمام فامیل پیچیده بود.
زن اولش سال ها قبل طاقت هــوس های عمو را نیاورد و طلاق گرفت، با پسرش کنعان راهی تاجیکستان شدند.
زن دومش آذین نام داشت، زنی فتان و زیبا رو، با چشمان سبز درشت شبیه گربه!
اوایل ازدواجشان فقط شبیه مجسمه های مومیایی گوشه ای می ایستاد.
گاهی هم می دیدمش، دم غروب مثل دیوانگان بالای پشت بام خانه سیگاری دود می کرد.
مدتها به غروب خورشید و آسمان هزاران رنگ قرمز و نارنجی زل می زد، مثل انسان های که هزاران سایه در پشت سر خود داشتند.
با بدنیا آمدن بابک بیشتر غرق در خرید و پاساژگردی یا شاید خوشبختی باد آورده اش شد.
آن روزها من غرق در سقف کاذب خوشبختی هایم بودم.
اصلا بابا را زیاد نمی دیدم.
من هم مثل آذین در خواب خرگوشی ندانستن غرق بودم.
اینکه بعدها فهمیدم ندانستن چه نعمت فوق العاده ای است.
اسفندیار اولین روزی که دیدمت، عصر یک روز بارانی آذر ماه بود.
خسته و گرسنه از کلاس فلسفه ساعت چهار دانشگاه پیام نور، استادش طبق معمول نیامده بود، به خانه بر می گشتم.
ابرهای سیاه آسمان تمام شهر را پوشانده بود.
قطرات درشت و سرد باران تمام لباس هایم را خیس کرده.
به هــوس شاعری خودم لعنت می فرستادم که در روزی بارانی غوغا کرده بود.
سربالایی خانه را با تمام سرعت می دویدم.
آب داخل کتانی هایم سفیدم شده، صدای شلپ شلپ کل کوچه را برداشته بود.
چند قدم مانده تا به خانه برسم.
جلوی شمشادها سایه جوانی را دیدم.
جوان شلوار و پیراهن جین اش خیس از باران بود.
گویا شانه هایش ازسنگینی درد وحشتناکی به طرف زمین مایل شده است.
از مشت های گره کرده اش قطرات آب به زمین می چکید.
با آستین مانتویم خیسی صورتم را گرفتم.
با قدم های لرزان به طرفت آمدم.
اسفندیار من از توی غریبه ایستاده در باران نترسیدم.
حتی با خشمی سهمناک به درب بزرگ خانه مان چشم دوخته بودی.
تشعشات نفرت عمیق ات را در شانه های عریض را حس می کردم.
سرت را میان موهای خیس از باران مخفی کرده بودی.
با تعلل چند قدم لرزان به طرفت برداشتم.
لرز وحشتناکی از سرما در تارو پودم جاری شد.
ـ آقا با کی کار دارین؟
سرت را به آرامی بلند کردی.
تار موهای بلندت روی صورتت چسبیده بود.
امان از چشم های سبزت که برق جنون و تاریکی درونشان دیده می شد.
با انگشت رعشه گرفته خانه ویلایی را نشانم دادی:
ـ خونه شماست؟ آذین رستگار رو می شناسی؟
با شنیدن اسم آذین ابروهایم از تعجب درهم گره شد:
ـ آره، زن عمومه، شما از فامیلشی؟ برادرشی؟
صدای تلیک تلیک دندانهایت از سرما را می شنیدم:
ـ واقعا اینجا خونشه؟
از سرمای قطرات باران سردم بود.
ـ اگه فامیلشی، بزار صداش کنم.
به طرف آیفون خانه دویدم.
دست بر زنگ بردم، خبر خودم و انتظار غریبه ای برای دیدنش را به آذین دادم.
صدای متعجب و گرفته آذین را خوب یادم است.
وقتی درب خانه به آرامی باز شد.
کیفم را برای حفاظت از باران بر سرم گرفتم.
آذین با چتر سفیدی در دست پشت درب بود.
وقتی تو را که هنوز به تیرِ چراغ برق تکیه داده بودی، نشانش دادم.
رنگ رخسارش شبیه مردگان شد.
چشمانش در آنی از چند ثانیه سکته کرد.
به تویی مبهوت و آذین یخ زده در باران نگاه کردم.
بی شک تو از گذشته تلخ یا شیرین آذین بودی!
همان غریبه ای که آذین تو را در گذشته اش جا گذاشته بود.
هیچ کدامتان قدمی برای نزدیک شدن برای هم جلو نگذاشتید.
شاید میانتان فاصله ای به اندازه "گذشته“ جا مانده بود.
تو آدمی از گذشته زن عمویم بودی که انگار محبتی برای دیدن، یا به آغــوش کشیدنت نداشت.
تو هم تاب نگاهمان را نیاوردی ، با خشم شروع به دویدن در سیلاب باران را کردی.
زن عمویم مثل برق گرفته ها چتر را به زمین انداخت.
با لباس های گرانقیمتش روی زمین خیس آوار شد.
اشک های داغش از نبودنت را باور نمی کردم.
یا آسودگی خیالش که سیــنه اش را با درد چنگ می زد!
آن روز به حال آذین غصه می خوردم.
او فقط پوسته یک زن خوشبخت را داشت.
بقیه اش زنی با سایه های جامانده در گذشته بود.
سایه های طویل و درازی که هر کدام در تاریکی پنهان می مانند و منتظر فرصتی برای رخ نمایی می گشتند.
اسفندیار سالها بعد فهمیدم سایه های آدمیان حتی از خودشان هم مهمتر است.
چون سایه ها یک عمر بر ســینه و جانم آدم سنگینی می کردند.
آذین آن روز مثل اشباح داخل عمارت سفید اتاق به اتاق گشت.
آن روزها نمی دانستم آذین پیوند دهنده من و تو خواهد بود.
«کاش اینجا بودی!
همین کنار خودم..
و من یادم می رفت
که خسته ام
خوابم
ویرانم…»




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
[HIDE-THANKS]
#8
آلاچیق سفید خانه با پیچکهای نیلوفری که دور ستون هایش پیچیده بود.
صندلی گهواره ای قهوه ای رنگ، مأمن همه تنهایی هایم بود.
آن روزها همه دلخوشی ها و تنهایی هایم در آنجا می گذاشت.
کاغذها و کتاب های داستانم را روی میز شیشه ای تلنبار می کردم.
ماگ پر از قهوه خوش طعم و نسکافه ای که با شیرینی های لطیفه رنگارنگ می خوردم.
دنیایم پر از بی خبری محض به اتفاقات جاری در خانه بود.
همه دخترها بابایی هستند، همه آنها در رویاهای کودکی شان بابایشان را بت خودشان می کردند؛ با تمام وجود زندگی خودشان را به دستان پر تدبیر پدرشان می سپردند.
ولی خواب شاه پریان من در صبح سرد یک روز پاییزی بر باد رفت.
نمی دانم چند سالم بود که مادرم را در گورستان سرد میان خاک های نم خورده تنها گذاشتیم.
چیز زیادی یادم نیست فقط عروسک طلایی باربیم میان خاک ها تنها افتاده بود.
صورت بابا از خشم و غضب سیاه و کدر، درست همرنگ خاک های اطراف گورستان بود!
دلتنگی یعنی...
جاذبه برعکس شود؛
وزن زمین روی دلت سنگینی کند...!"
بعد در میان رویاهای سپید پوش زندگی ام، زنی آمد که نقش مادرم را بازی کند!
زن با چشمان همیشه سرمه کشیده و صورت مهربان پیچیده در لباس سیاه جنوبی بود.
وقتی سلیمه آمد اجاق خانه سردمان پر از غذاهای جنوبی با طعم تند شد. قلیه ماهی که من هیچ وقت دوست نداشتم؛ همه غذاهایش را درون باغچه کوچک پشت خانه می ریختم.
بابا ولی عاشق سلیمه شد، وقتی شب ها خسته و کوفته از شرکت صادرات فرش می آمد، درون پاکت های میوه اش سیب های سرخ و آبدار برای سلیمه می آورد.
ورود سلیمه باعث شد تا از خانه بزرگ و اشرافی مان کوچ کنیم.
دیگر عمو محمد علی برایم کلوچه های پر از کشمش نیاورد.
حتی دیگر خواب آن باغچه پر از گل های رز را ندیدم.
آن روز عصر پاییزی دم آلاچیق پوشیده از پیچک های گل شیپوری، عمو و بابا مثل دو دشمن خونی، مثل هابیل و قابیل به جان هم افتاده بودند.
عمو محمدعلی سیبل سیاهش را تاب می داد:
ـ خسرو این زن بیوه رو از کدوم گداخونه ای پیدا کردی؟ حاج بهمن می گفت شوهرش قاتل بوده که زده یه دختر بچه رو کشته، انوقت تو رفتی با کسی ازدواج کردی که از سر تا همش بدنامی و شره؟ چطور می تونه زندگی تو بسپری به دستش؟
همه زندگیت رو پی عیاشی بودی!
من دیگه از رفت و روب زندگی تو یکی خسته شدم.
خشم بابا خسرو را هیچ وقت به آن عیانی ندیده بودم :
ـ اون زن به بی گناهی برگ گل سرخه!
اون چه گناهی داره که یه شوهر جانی نصیبش شده؟ تقصیر زبون این مردم شهره که آبروی بی گـ ـناه و با گـ ـناه رو باهم می ببرن؟
واسفا به انصافت... برادر خوش غیرتم!
عمو محمد علی چنان فریادی کشیده بود، هنوز هم بعد از گذشت این چند سال هنوز گوش هایم زنگ می زد :
ـ پس این مایه ننگت رو از این خونه ببر بیرون!
مایه ننگش سلیمه بود؛ مایه ننگش عشق پدرم به سلیمه بود!
وقتی با دلی پرغصه ساختمان سفید را پشت سر گذاشتیم، کینه نیز مثل ماری زهر آگین در درونم رشد کرد.
سلیمه ما را از خانه سفید به خانه ای معمولی در دل شهر کشاند.
هر چقدر مهر جاری سلیمه به ما بیشتر می شد، دیوار نفرتم از او آجر به آجر بالا می رفت.
سلیمه با آن بیماریش زنی قابل ترحم بود. ولی دیو درون من هیچ وقت او را به خاطر ازدواجش با پدرم نبخشید، سال ها بعد که نیان کوچک را بدنیا آورد فهمیدم هدیه ای جاندار برایم آورده تا جای خالی نداشته هایم را پر کند.
وقتی همه چیز آرام آرام خوب می شد. فاجعه ای بزرگ دوباره کشتی زندگی مان را به گل نشاند!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نارینه

نویسنده ویژه انجمن + شاعر آزمایشی
نویسنده انجمن
#پارت9
شاید علت نفرتم از سلیمه بیشتر این بود که دیگر به آن کتابخانه بزرگ پر از کتاب های که آذین برای چشم و هم چشمی خاله زنک های ثروتمند درست کرده، دسترسی به آن نداشتم.
منی که بیشتر وقت نوجوانیم غرق کتاب های داستان بود.
الان باید در خانه قدیمی اجاره ای وسط شهر زندگی می کردم.
خانه ای که نقشه ساختمانی عجیب و غریبی داشت.
یک سالن بزرگ خالی و متروک در انتهایی حیاط داشت، پنجره های بزرگ و آفتاب گیرش از چند جا شکسته، با کارتن های یخچال پوشانده شده بود.
دو اتاق سه در چهار و با آشپزخانه کوچک در طرف دیگر خانه خودنمایی می کرد.
از همه بدتر یک درخت کج و کوله توت، درست وسط حیاط بر من دهان کجی می کرد.
هیکل بابا خسرو شبیه کشتی گیرهای قدیمی بود.
با هیکلی چهارشانه و تنومند، با گوش های که شکسته شده بود.موهای سیاه و سفیدش را مثل عمو به عقب شانه می کرد.
به قول عمو بابا چشم و چراغ خاندان روشن، در شهرستان بود.
دو سالی از ازدواجش با سلیمه می گذشت.
صبح های خیلی سرد بهمن ماه باعث می شد تا بیشتر لحاف و پتوی گلبافت قهوه ای را دور خود بپیچم.
اولین چیزی که بعد از بیدار شدن می دیدم، ردیف کتاب های داستان چیده شده کنار دیوار بود.
روز قبل آذین آن ها را با وانت نیسان آبی همسایه پس فرستاده بود.
می گفت کتابخانه را تبدیل به کارگاه سفالگری کنعان پسرعموی تازه از خارج برگشته ام کرده است.
در عجب بودم آذین با پسر هوویش چگونه رفتار خواهد کرد.
هر چند آذین اهل بازی کردن رو نبود.
باهزاران خدعه و نیرنگ عمو محمدعلی را علیه بابا شورانده بود.
حتما با خودش فکر می کرد من چیزی از سایه مانده در گذشته اش به عمو خواهم گفت.
والا ازدواج بابا با سلیمه آن قدر وحشتناک و غیرقابل بخشش نبود، که عمو سهم بابا از ارث پدریشان را جیرینگی در مشت اش بریزد.
به شعله های بلند بخاری کرم رنگ زل
زدم.
از گرسنگی دلم به قارو قور افتاده بود.
نور خورشید از لابه لای پرده پنبه ای سفید رنگ به داخل افتاده بود.
ساعت رومیزی طلایی رنگم عقربه هایش روی نه صبح چفت شده است.
با آهی بافت سیاهم را تن زدم.موهای شلخته رها شده از گلسرم را دوباره جمع کردم.
پاهایم از سرمای کف گلیم به گزگز می افتد.
امروز باید برای دیدن استاد راهنمایم یک سر به دانشگاه پیام نور می رفتم.
درب سالن را که باز کردم.
سوز سرد زمستانی با تمام وجود به صورتم برخورد کرد.
به برف انباشته در پشت درب آهنی نوچی کردم.
سلیمه پوشیده در پالتوی سیاه بابا، برف های انباشته شده گوشه حیاط را پارو می کرد.
سرفه های خشک اش را پشت شالگردن سفیدش مخفی کرد.
با سرفه ای انگار روح از جانش بیرون زد.
گنجشک های چاق و چله روی ایوان با خرده های ریز نانی که سلیمه برایشان ریخته، برای خودشان جشن گرفته بودند.
سلیمه هنوز هن هن کنان توده برف را پارو می کرد.
عصبی از سرفه های ناتمامش لب زدم:
-بیا برو تو، سرما خوردگیت بدتر میشه، باباخسرو بعدا پارو می کنه!
سلیمه با نگاه مستاصل به برف ها و من دوباره سرفه خشکی کرد:
-چیزی نمونده که، بابات این روزا کلی کار داره!
شال بافتنی قرمز رنگ را روی سرم جلوتر کشیدم.
سرمای برف از میان دمپایی خیس دوباره پام را خیس کرد.
- بیا تو، بهم صبونه بده!
صدای گریه نیان چند ماهه باعث شد تا دیگر منتظرش نمانم.
از دوتا پله سیمانی خانه بالا رفتم.
سلیمه دست های سرخ از سرمایش را برهم مالید.
پتوی کلفتی را که بابا برای جلوگیری ازورود سرما به درب زده، کناری زدم.
صدای سوت بی وقفه کتری روی بخاری را شنیدم.
هال کوچک پر از عروسک های رنگی بافتنی سلیمه است.
سفره گلدار سرخ روی زمین پهن است.
پیاله های مربای انجیر و به بزاق دهانم را جاری کرد.
توری گهواره نیان به کناری رفته، خواهرکم با چشمان درشت گریان نگاهش به من است.
دستهایش را به نشانه بغـ*ـل کردن به طرفم دراز کرد.
لبان صورتی کوچکش را ورچیده، آماده شلیک گریه دوباره بود.
جسم کوچکش را با ملایمت در آغـ*ـوش
گرفتم.پیراهن و شلوار نارنجی رنگش او را شبیه هویج کوچکی کرده است.
در حال بازی کردن با زنجیر آویز گردنم است.
موهای کرک مانند طلایی اش را با دست نوازش کردم.
لقمه مربای و کره برای خودم پیچیدم.
-نیان کوچولو تو چرا همش گریه می کنی؟
بابا خسرو همیشه اینقدر بداخلاق نیست، فقط یکم این روزا وضع جیبش بده!
نیان محلی به حرفهایم نداد، با آب دهانش با ریشه های شال رنگیم مشغول است.
- اون روزا بابا کشتی گیر افسانه ای بود، تو احتمالا بزرگم شدی یادت نمی مونه، همه شهر برای دیدن کشتی هایش تو میدون امام شهر جمع می شدن، بعد که بابا پشت حریف رو به خاک می زد، برام از اون پفکهای توپوق بزرگ می خرید.
شیرینی مربای با بغض گره کرده در گلویم گره خورد.
انگار روزهای زندگیمان با رکورد گره خورده، نه خبری از خنده های از ته دل بابا است.
نه من غرق در خیال بافی دو سال قبلم هستم.
حتی دیگر مدتهاست دفترهای رمانم در زیر خروارها روزنامه خاک می خورد.
 
آخرین ویرایش: