office ترجمه رمانAy Çocuğu | 4N1K کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Ay Çocuğu

Ay Çocuğu

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/2/17
4,047
27,522
856
روز یکشنبه که از راه رسید، همینکه از خوب بیدار شدم هر چی که برای مسابقه لازم بود رو برداشتم و به خونه ی علی اینا رفتم. فکر کنم چون روز موعود بود هیجان عجیبی توی وجودم بود. نمیتونستم سرجام وایسم. از مرحله ی غلط زدن روی فرش بالاتر رفته بود. مثل یه پاندا روی کاناپه، توی راهرو، یا هر جا که پیدا می کردم غلط می زدم. گاه گاهی هم بلند میشدم و می پریدم بالا، بعد مثل دیوونه ها می دویدم، یا روی بروبچه ها می پریدم. به نظرم به طرز فجیعی هیجان زده شدم. تا سر شب تک تک کارایی که انرژیم رو تا ته مصرف میکردن رو انجام دادم. اوعوز و گوکهان همش مسخره ام میکردن، علی و سینان هم به خاطر اینکه شب نخوابیده بودن تا دیر وقت خواب بودن. وقتی که ساعت مسابقه فوتبال رسید، همه مون آماده شدیم و به محل بازی که سه محله پایین تر بود، رفتیم و منتظر حریفامون شدیم. بر اساس حدسیات ما با هم تیمی های بسکتبالش می اومد و ما اون گل ها بسکتبال روی توی زمین دفن می کردیم. یکم بعد باریش و پشت سرش هم تیمی هاش اومدن. و ما فکر کنم به معنای واقعی کلمه با دهن هایی که دو متر باز بودن، ورود اونا رو تماشا کردیم. پشت سریاش اصلا طبق انتظار ما بچه های بسکتبال نبودن. بازیکنای فارغ التحصیل پارسال تیم فوتبال مدرسه بودن! بازیکنای قهرمان منطقه...! باریش که نارنجی پوشیده بود، با خنده پیشم اومد و پرسید: حاضریم بچه ها؟
ما هنوز توی شوک بودیم و به پشت سریای باریش نگاه می کردیم. با انگشت بهشون اشاره کرد و گفت: آها... اونا... از پارسال میشناسینشون مگه نه؟ کاپیتانشون دوست بچگیمه. دستش درد نکنه روم رو زمین ننداخت. امشب اونا من رو همراهی میکنن. امیدوارم مشکلی نباشه.
بود! یه مشکل خیلی بزرگ بود! سعی کردم جو سنگین تیممون رو یکم نرم تر کنم اما حال و احوال صفر بود.
-باشه... اصلا نگرانی نداره بچه ها. میتونیم ببریم...
-چه بردنی؟ الان رئال مادرید حریف تیم نوپای محلی هست! متوجه نیستی؟
سینان مثل همیشه رئالی! یکم زیادی رئالی!
با نا امیدی به هم نگاه می کردیم که علی با جدیت صداش رو بالا برد.
-حتی اگه رباط پاهامون هم پاره بشن باز هم مجبوریم این بازی رو ببریم!
-علی، رفیقم، والا اگه بدونم بازی رو می بریم عضو مورد علاقه ام هم فدای یاپراک باشه ولی بازیکنای فارغ التحصیل قهرمان منطقه مقابلمون هستن!
آروم به پشت گوکهان و سینان که کنارم ایستاده بودن، زدم و با لبخند گفتم: چیزیه که شده رفقا. حالا هر چی...
جفتشون به من نگاه کردن و بعد از دو طرف گونه ام رو کشیدن.
-چرت و پرت نگو دخترم. حتی اگه ببازیم، لازم باشه من میرم اون دیلاق و میبوسم. خودت در جریانی که... پسرا نمیتونن به من نه بگن.
بازوی گوکهان رو گرفتم و گفتم: گوکهان کوشوم، نخندونم.
-هر چی. زود باشین ببینم. پس میگیم...
دستم رو از بازوی گوکهان کشیدم و وسط گذاشتم. مه شون دستشون رو روی دست من گذاشتن و همه مون با هم گفتیم: هر جا، هر زمان، هر دلیلی، هر چی که بشه! همه مون برای دخترمون دخترمون برای همه مون!
***
بعد از اینکه حالمون ناجور گرفته شد، بازی رو شروع کردیم. وقتی که توی دقیقه ی پنجم گل اول رو خوردیم و از دقیقه ی شیشم خطاهای عمدی علی روی باریش شروع شد، فهمیدیم که بازی داره به سمت فلاکت میره. مسئله این بود که حریف مدام به دروازه ی ما هجوم می آورد و پشت سر هم گل ها رو ردیف می کرد ولی ما یکی دو تا گل علی جلو می رفتیم و هر پنج دقیقه یک بار علی و بقیه روی باریش به قصد کشت خطا می کردن. واسه ی همین هم تنش توی بازی زیاد بود. در حالی به به دقیقه ی نود نزدیک میشدیم که با اختلاف شیش گل داشتیم میباختیم. سخت تر بازی کردیم. از اول بازی هر وقت که باریش سمت من می اومد حداقل دو نفر از ما روش خطای عمدی میکردن و بعد هم با هر کی جلوشون می اومد درگیر میشدن. کار از فوتبال گذشته و به مسابقه کشتی آمریکایی تبدیل شده بود که بالاخره بازی تموم شد.
 

Ay Çocuğu

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/2/17
4,047
27,522
856
بعد از تموم شدن بازی، علی و سینان مثل یه بادیگارد سریع پیشم اومدن. باریش دورتر از من روی زمین دراز کشیده و لبخند می زد. مونده بودم به خاطر اینکه توی بازی بیش از حد مورد تهاجم قرار گرفت ناراحت بشم یا به خاطر این نیش گشادش عصبانی بشم. یکم بدون اینکه بلند بشه، همونجوری روی زمین موند. نفسش که سرجاش اومد با کمک یکی از دوستاش بلند شد و سمت من اومد. وقتی که بهمون رسید، علی و سینان خواستن برن جلو ولی مانعشون شدم و یک قدم جلوتر رفتم. فرار معنی نداره.
-مشکلی نیست بچه ها. گندیه که خودم زدم خودم هم تمیزش می کنم.
علی بازوم رو گرفت و گفت: یاپراک، چیکار می کنی؟
آروم بازوم رو از دستای علی کشیدم و با لبخند گفتم: چیزی نیست.
کاری از دستم بر نمی اومد. انگار یه چیزی مثل پودر آروم و بیصدا بودن مرده ها روم ریخته شده بود. بزرگترین بمبم تو دستای خودم منفجر شده بود. چند قدم من برداشتم... چند قدم اون... یه لحظه دلم خواست به پاهای دیلاق برق وصل کنم و با بالاترین ولتاژ بکشمش! گفت: تنبیه تو... جایزه ی من... حاضری؟
همونجوری توی دلم دعا می کردم که خدایا خواهش می کنم زلزله بیاد، طوفان بشه، سونامی بیاد، یه اتفاقی بیوفته که باریش بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید. اولین طوفان به پا شد! گوکهان از پشت روی باریش پرید. وقتی که اون سرش رو برگردوند، سینان با سر توی صورتش زد. عالیه! شروع می کنیم...!
قسم می خورم فقط و فقط توی ده ثانیه همه چی به هم ریخت. مامورای اونجا به پلیس زنگ زدن و ما رو به کلانتری محل بردن. حالا خوبه که بابای سینان اونجا سروان بود. اول مامورای دیگه یه چیزای فرمالیته پرسیدن و بعد همه مون رو اتاق عمو عمر فرستادن. عمو عمر مثل کسی که قطع امید کرده باشه، از من پرسید: این 4 تا رو میذاریم کنار! دخترم تو دیگه چرا؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: عمو عمر به خدا من کاری نکردم.
-دخترم، سر بچه رو گاز گرفتی. چطور میگی کاری نکردم؟
-والا عمو عمر...
با انگشتم به دیلاق که روی صندلی نشسته بود، اشاره کردم و ادامه دادم: من می خواستم سر این دیلاق رو گاز بگیرم اما قد ام نرسید. هر چقدر پریدم بالا نتونستم. من هم رفتم سراغ کسی که قدش به قد من بخوره و از حرص سر اون دوستمون رو گاز گرفتم.
با چشمایی که عذرخواهی می کردن، به اون پسری که کله اش رو گاز گرفته بودم، نگاه کردم. رد سی و دو تا دندونم هم روی پیشونیش مونده بود. چپ چپ بهم نگاه کرد که سرم رو برگردوندم.
-و تو... پسرم... فکر میکردم عاقل ترین بینشون تو باشی. دعوا کردن با پرچم کرنر دیگه چیه؟ یانکی هستی تو؟ مگه اینجا آمریکاست؟
-در واقع اونجوری نشد. هدفم این بود که پرچم کرنر رو توی یه جای خاص یکیشون کنم. قسمت نبود. هرکاری کردم نشد. منم گفتم دیگه هر چی بخواد...
عمو عمر با عصبانیت دستش رو روی میز کوبید و گفت: حرفا رو ببین! شما ها من رو روان پریش میکنین! هیچوقت قرار نیست بزرگ بشین؟
بعد به گوکهان اشاره کردو ادامه داد: و تو... تو... از جون پسر پشت تریبون چی میخواستی؟ حتی با بازی فوتبال هم کاری نداشت.
-عمو عمر اون قضیه یکم پیچیده هست...
عمو عمر با لحن آروم و ساختگی گفت: که پیچیده است... تعریف کن حلش کنیم پسرم.
-موقع دعوا که این پسره رو دیدم...
گوکهان یکم من و من کرد.
-فکر کردم چیزه...
چشماش رو چرخوند.
-دوست پسرجدید دوست دخترسابقم. یهو همیچین حسی همه ی وجودم رو گرفت. منم قاطی کردم. به خدا حواسم نبود. مروه رو هم نمیشناخت. معذرت میخوام.
بعد هم با خنده به پسری که کتکش زده بود، نگاه کرد که اون گفت: جناب سروان ایشون از من عکس گرفت. شکایت دارم.
-نیت بدی نداشتم عمو عمر. به خدا. فقط می خواستن به مروه بگم که ببین چجوری دوست پسرت رو گ...
قبل از اینکه دیر بشه با آرنجم به پهلوی گوکهان زدم.
-اهم... چیز... میخواستم بگم که ببین چجوری روش قدرت خشن پیاده کردم. خوشت اومد. واسه اون عکس گرفتم. به خدا... سریع هم پاکش کردم.
-والا لازمه همه تون رو بازداشت کنم!
بعد به سمت بچه های اون طرفی چرخید و گفت شکایتی دارین؟
اونا هم اول به باریش نگاه کردن و بعد سرشون رو به معنی "نه" تکون دادن.
 

Ay Çocuğu

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/2/17
4,047
27,522
856
فقط اون پسری که گوکهان کتکش زده بود، شکایت کرد که عمو عمر واسطه شد و بخشید. از ما هم کسی شکایتی نداشت. اول بقیه رو از اتاقش بیرون کرد و چند تا پند و اندرز و نصیحت بهمون گفت. بعد هم با یکی از پلیس ها ما رو تا خونه همراهی کرد. من زیاد چیزیم نشده بود اما بقیه هم به خاطر دعوا و هم به خاطر بازی له شده بودن! برای همین همه شون شب رو پیش علی موندن. ساعت تقریبا دو شب بود که دوش گرفتم و خودم رو به تختم رسوندم و تونستم یه حال و احوالی ازشون بپرسم.

4N1K Whatsapp Grup
یاپراک: بچه ها چطورین؟
گوکهان: دارم میمیرم... نمیتونم بشین. مثل اینکه موقع دعوا یکی باسنم رو گاز گرفته!
یاپراک: خنگ... نخندون...
گوکهان: بابا دارم جدی میگم. بنفش شدم. مثل شیر سفید بودما ولی الان به گاو بنفش میلکا تبدیل شدم!
سینان: رفقا من به تنفس نایی رو آوردم. ریه هام کلا کنسل شدن.
علی: تو از تنفس نایی چی میدونی آخه؟
سینان: اونقدری میدونم که باهاش شوخی کنم داداشم. پس چی فکر کردی...
اوعوز: امشب توان انجام اون فعالیتی که به صورت بیولوژیک انجام میدم رو هم ندارم. توی دست شویی همونطوری خشک و خالی نشسته بودم. رسما روده هام از بس توپ خورد به شیکمم خشک شدن.
یاپراک: بچه ها... همه تون رو خیلی دوست دارم.
گوکهان: اوه اوه یاپراک احساساتی شد. فرار کنین!
هرچند گوکهان مثل همیشه سعی کرد با شوخی خیال من رو راحت کنه ولی میدونستم چیزی که انا میخواستن بگن هم همینه! حتی اگه از خستگی رو به موت باشم، حتی اگه با اتفاقای امروز کلی حرص خورده باشم، باز هم با لبخند گوشیم رو زیر بالشم جا دادم و چشمامو بستم. چون هر کاری که کنم، تا وقتی که اونا هستن هیچ مشکلی پیش نمیاد.
***
روز دوشنبه بعد از ظهر، سر اولین درس یعنی فرهنگ دینی و دانستنی های اخلاق بودیم. همه مون به خاطر خستگی دیروز مثل ژله روی میزمون پخش شده بودیم. استاد ورقه ها رو از کیفش در آورد و گفت: بله بچه ها، هر چند کمی دیر شد ولی بالاخره ورقه هاتون رو تصحیح کردم.
بر خلاف میلم بلند شدم و خواستم به پهلوی علی بزنم که دیدم خوابش بـرده. دلم نیومد. یکی به سینان و اوعوز زدم و گفتم: بلند شین. استاد داره نمره ها رو میگه.
همه مون با چشم هایی که به خاطر خواب سرخ بود و گونه های همرنگشون، به نمره هایی که استاد میخوند گوش کردیم.
-علی تکعلی اوغلو 75
-گوکهان کارادمیر 58
-یاپراک آیواز 83
دو تا مونده به آخر، ورقه های اوعوز و سینان بود. استاد به اوعوز نگاهی کرد و پرسید: اوعوز اونال، چند میگیری؟
-ندانم ای معلم گرانقدر! هر چی خدا بخواد.
بعد از جواب اوعوز که با مسخره بازی گفته بود، استاد بهش چپ چپ نگاه کرد و گفت: 22 فرزندم! 22!
شوک! سینان به پهلوی اوعوز زد و طوری که فقط ما بشنویم دم گوشش گفت: توی دست شویی نون به دندون گرفتی؟ واسه خدا شریک گرفتی الان داری چوبش رو میخوری؟ به کتاب مقدس توهین کردی؟ روحت رو به شیطان فروختی یا چی؟ توی دینی 22 گرفتن دیگه چیه پسر؟
-سینان یورولماز، تو هم 15 گرفتی... احسنت!
استاد آخرین ورقه رو هم روی بقیه ی کاغذا گذاشت و بعد هم همه شون رو توی کیفش چپوند.
-مثل اینکه من هم وقتی اوعوز این کار ها رو انجام میداد همراهیش کردم...
 
آخرین ویرایش:

Ay Çocuğu

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/2/17
4,047
27,522
856
بعد از درس فرهنگ دینی، درحالیکه فرقی با یه گونی تو خالی نداشتم به حیاط، پیش معلم ورزشمون که صدام زده بود، رفتم. اونقدر خسته بودم... چند تا خبر بی اهمیت راجب درس داد. از حیاط به سمت ساختمان مدرسه می رفتم که علی رو پشت پنجره ی کلاسمون دیدم. براش دست تکون دادم و شروع به دویدن کردم. هر چقدر هم که حالم خوب نباشه نمیخوام اون بفهمه. کلاس هم الان شروع میشه پس در هر صورت باید عجله کنم. هنوز نیم متر هم نرفته بودم که یه نفر جلوم رو گرفت و متوقفم کرد. بلای جونم پسر دیلاق...
-زهره ترکم کرده! برو اون ور کلاسم دیر شد.
یه قدم به کنار برداشتم که اون هم همین کار رو کرد. خواستم از اون یکی طرف برم که باز هم راهم رو سد کرد.
-پسر! ولم کن!
-ولت میکنم اما... اول دو تا حق آرزوم رو پس بده دختر امازون گرامیِ چراغ جادو.
-اون چراغ جادو رو الان...
به خودم مسلط شدم و یه نفس عمیق کشیدم.
-برو کنار.
-به قولت عمل کن.
-ببین راجب اینا بدا حرف میزنیم باشه؟
سریع خواستم از کنارش رد بشم برم که این بار بازوم رو گرفت.
-الان به بر آورده شدن اون دو تا آرزوم احتیاج دارم. نمی بینی؟
به جای زخم هایی که از دعوای دیروز مونده بود، اشاره کرد. حس گـ ـناه کل وجودم رو فرا گرفت ولی بازم هیچی نگفتم. نگاهم سمت پنجره ی کلاسمون رفت. علی داشت ما رو نگاه می کرد.
-ببین علی هم...
من رو سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد. اونقدر محکم که حس کردم نمیتونم نفس بکشم. حتی اجازه نداد حرفم رو تموم کنم. خواستم یه چیزی بگم، فحشی بدم، مثل همیشه جیغ و داد کنم... ولی نتونستم. فکر کنم چن برای اولین بار یه پسر اینجوری بغلم کرده شوکه شدم. خدایا... این قدرت... قطعا راجب عضله های بازوش حرف نمیزنم. این قدرت که من رو اینجوری گرفته چیه؟ قبل از اینکه من از شوک خارج بشم و چیزی بگم، آروم بازو هاش رو شل کرد و بـ..وسـ..ـه ای روی موهام نشوند.
-واسه اینکه اینبار زیاده روی نکرده باشم جایزه ام رو از موهات گرفتم ولی بار دوم لبات به من بدهکارن. یادت نره...
دقیقا اون موقعی که میگفتم دیگه ولم میکنه یه بار دیگه محکم بغلم کرد.
-معذرت میخوام... این بغـ*ـل هم طلبت. توی این لحظه... به این احتیاج دارم...
نمیدونم نرمال بود که وقتی باریش دستاش رو دورم حلقه کرد یه حس عجیبی داشتم یا نه ولی چند ثانیه بعد اون حس پر کشید رفت. به خودم اومدم و کنترل بدنم رو به دست گرفتم. اولین کاری که کردم این بود که خودم رو از حصارش آزاد کردم و به عقب رفتم. اول به اطرافم نگاه کردم. خدا رو شکر ما حیاط پشتی مدرسه بودیم و چون الان دیگه زنگ کلاس میخورد، هیچکس نبود. نفس عمیقی کشیدم. باریش با چشمای خجالت زده نگاهم میکرد. لبخندی زدم و اشاره کردم بیا نزدیک.
-میخوام یه رازی رو بهت بگم...
تعجب کرد و قدم کوتاهی به سمتم برداشت. واسه اینکه نزدیک تر بیاد هنوز با لبخند انگشتم رو مثل کسی که می گفت"بیا نزدیک، بیا" تکون میدادم.
-در گوشی هست...
خم شد تا صورتش با صورتم توی یه ارتفاع باشه. با چشمای کنجکاوش بهم خیره شده بود. برای بار آخر لبخند زدم. بعد گوشاش رو محکم کشیدم و کله اش رو گاز گرفتم. ایول همینه! آخ آرومی گفت. دوندونام رو از کله اش و دستام رو از گوشاش جدا کردم.
-یه بار دیگه هرگز عالیجناب دیلاق ها! هرگز! بدون من اجازه ی من حق نداری بهم دست بزنی! وگرنه قسم میخورم کله ات رو تا جایی که کنده بشه گاز میگیرم!
 

Ay Çocuğu

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/2/17
4,047
27,522
856
در حالیکه هنوز دست باریش روی سرش بود و با چشمای درشت نگاهم می کرد، تابی ب موهام دادم و با دو از کنارش رد شدم. به گوشه نپیچیده بودم که صدای باریش رو از پشت سرم شنیدم:
-پس قراره خیلی سرم رو گاز بگیری یاپراک! چون تا وقتی که تو نزدیکم نمیشی من به زور هم که شده سمت تو میام.
وقتی به کلاس رسیدم، استاد درس رو شروع کرده بود. سریع معذرت خواهی کردم و سرجام نشستم. فکر میکردم همینکه بشینم علی باریش رو به فحش میبنده ولی اونطور که من انتظار داشتم نشد. بهم نگاه کرد و فقط با لبخند گفت: شب چه غذایی برات درست کنم؟ آخر هفته هیچ نتونستم بپزم. جبران میکنم.
با تعجب به چهره ی علی نگاه کردم ولی قبل از اینکه قضیه رو به سمت خرابکاری بره، بهش گفتم که هر چی دوست داره بپزه من کشته مرده ی هر چیزیم که اون درست کنه. من گفتم ولی... اون چرا اینقدر آروم بود؟ یعنی ندید؟ شاید هم فقط به روی خودش نمیاره. هر چی که هست اینطوری بیشتر به کار من میاد. نمیخوام اون لحظه رو به یادم بیارم!
-یادم بنداز موقع رفتن اول بریم خرید کنیم. این خیار های بی معده یخچال رو خالی کردن. اوعوز و گوکهان حتی بسته بندی های زمستون جویدن.
همینکه گوکهان اسم خودش رو شنید، چرخید عقب و از خودش دفاع کرد.
-چیکار کنم رفیق؟ گرسنه بودم. توی یخچال هیچی نبود. از فریزر آوردیم بیرون که بذاریم یخاشون باز بشه ولی... در اصل من بی گناهم آقا! چون اونطوری یخ زده خورده بودم تا سه روز موقع دستشویی کردنم قندیل به وجود می اومد.
-قسم میخورم به جای مغز پس مونده ی گوشت تو کله ی اینا هست.
با سرزنش نگاهش کردم و ادامه دادم: برگرد جلوت. استاد داره نگاه میکنه.
درسمون راجب بیولوژی بود. استاد بیولوژیمون از همون معلم هایی هست که پا تخته شروع به درس دادن میکنن، یه دستشون پاک کن و یه دستشون ماژیکه و هر ثانیه یه مبحثی رو توضیح میدن. توی دقیقه ی دهم کلاس مغز همه از گوشاشون بیرون می ریخت. یکم گذشت. نمیدونم دقیقه ی سیزدهم یا پونزدهم درس بود که به خواب رفتم...
زنگ تفریح، با داد و هوار اوعوز و سینان بیدار شدم. چشمام رو به زور باز کردم. سعی میکردم به نور عادت کنم که دیدم علی هم خوابش بـرده. وقتی که موفق شدم چشمام رو به طور کامل باز کنم، بلند شدم و پیش گوکهان، سینان و اوعوز که دور میز معلم بودن، رفتم. درحالیکه خمیازه میکشیدم، گفتم: چرا منو بیدار نکردین؟ انگار صد ساله خوابیدم.
هیچکدوم بهم اهمیت ندادن. منم به خاطر همین کله ی اوعوز و گوکهان رو به هم کوبیدم. گوکهان خواست فحشم بده که سینان از جلوی پنجره داد زد: گوکهان کلاس مروه اینا ورزش دارن اومدن بیرون. بدو!
گوکهان روزنامه توی دستش رو پرت کرد و مثل جت دوید پنجره رو باز کرد. انگار که چندین سال منتظر این خبر بود. یکم به مروه خیره شد و بعد با یه لبخند احمقانه شروع به حرف زدن کرد.
-یه آدم چجوری میتونه اینقدر قشنگ باشه آخه پسر... مثل یه پرنده است. یه پرنده ی کوچولو... بلوند من...
یه دفعه قیافه اش گرفته شد. سرش رو جلوتر برد و چشمای ریز به بیرون نگاه کرد.
-شلوار تنگ پوشیده اون؟
من هم سمت پنجره دویدم. وقتی که مروه دید داریم نگاهش میکنیم، از لج گوکهان ژاکت کش باف پشمی بلندی که پوشیده بود رو در آورد و فقط با همون تیشرت و شلوار تنگ ایستاد. گوکهان کنسل!
-مروه!
بدون توجه به معلمشون سرش رو از پنجره بیرون برد و داد زد: اون رو بپوش!
من بازوش رو گرفته بودم و سعی میکردم بکشمش کنار ولی اون سفت و سخت به پنجره چسبیده بود.
-هوی! تویی که آبی پوشیدی! کجا رو نگاه میکنی؟ برگرد جلوت. ببین مروه اون رو بپوش من رو دیوونه نکن. کاری نکن این مدرسه رو به آتیش بکشم. با تو ام!
وقتی که من تلاش میکردم گوکهان رو داخل بیارم، یک دست روی شونه اش نشست.
 

Ay Çocuğu

مترجم انجمن
مترجم انجمن
27/2/17
4,047
27,522
856
مدیر...

-کجا رو به آتیش میکشی دمیرلی؟
گوکهان از کنار به مدیر که شونه اش رو گرفته و اون رو به داخل میکشید، نگاه کرد.
-استاد من بی گناهم. وجودم آتیش گرفته...
-پسرم تو رسما زندگیت آتیش گرفته. کاری میکنی که حتما بندازمت. یکم آدم باش.
شونه ی گوکهان رو رها کرد.
-برو سر جات. در ضمن مگه نگفتم دیگه نباید اون چیز فلزی رو کنار ابروت ببینم؟ با آهن ربا پرتت میکنم بیرونا!

***

موقع تعطیل شدن مدرسه، گوکهان دپرس رو که توی زنگ ورزش از دور مروه رو تماشا میکرد، از پیاده رو های مدرسه جمع کردیم و به فروشگاه رفتیم. اصلا قصد نداشتیم اوعوز رو به خاطر کاری که دفعه ی قبل با دختر صندوق دار کرد، با خودمون ببریم ولی هر کاری کردیم ولمون نکرد. به خاطر همین وقتی وارد فروشگاه میشدیم، علی هشتاد و دومین اخطارش رو به اوعوز داد.
-ببین اوعوز! قسم میخورم کوچیک ترین کاری کنی، کوچیک ترین حرفی بزنی، میچپونمت توی ردیف قفسه ی گندمک ها بی سر و صدا میکشمت!
دیف گندمک ها؟ همون جایی که وقتی بچه ها یه چیزی میخوان مامانشون اونجا نیشگونشون میگیرن؟
- دقیقا همونجا. نیشگون هایی که یواشکی دور از چشم کارکنان، از بازو گرفته میشن... چشمای قرمزی که موقع حساب کردن منتظر پر شدن کیسه های خرید میشن...
-پسر اون نیشگون مامان ها دیگه خیلی درد کنه، موقع مهمونی هاست. نیشگون های زیر میز از پا و پچ پچ بذار برسیم خونه...
سینان یکی از سبد های چرخ دار فروشگاه رو که یه گوشه بودن، بیرون آورد. علی هم من رو گرفت و مثل همیشه بغلم کرد و توی سبد فروشگاه گذاشت. اینم از کار مورد علاقه ی من!
-خرید شروع بشه!
بعد از این‌که خریدمون تموم شد، با جر و بحث به خونه اومدیم. علی برامون غذا درست کرد. شکممون رو سیر کردیم. به خاطر اینکه هر کس توی عالم خودش بود، صدامون در نمی اومد. توی حالت نرمال باید به این طرف اون طرف قل میخورم اما با بیحالی روی کاناپه، کنار علی دراز کشیده بودم.
یکم با همون سکوت سر کردم ولی بعد طاقت نیاوردم و رفتم روی فرش، پیش اوعوز دراز کشیدم. چند دقیقه بعد گوکهان که حالش خراب بود، اومد پیشم. بعد علی و سینان رو هم صدا زدیم. مثل بچگیامون که روی چمن ها دراز میکشیدیم، پنج تامون کنار هم دراز کشیده بودیم.
-پسر اون ناحیه تحتانیت رو بکش کنار ببینم... قشنگ ترین عضوهام به خاطر تو بیرون موندن.
-ببین کی به کی میگه... پسر در واقع به خاطر تو جا نمیشیم. نمی دونم سینان کارداشیان هستی یا چی. والا اگه روم بشینی اولین نفری میشی که با باسنش یکی رو میکشه. تا اون حد!
-اوعوز! الان میشینم رو صورتت نفست بند بیاد ها!
-قبلا مودب تر بودین. بسه دیگه! یکم ساکت باشین. دو دقیقه نمیذارین آدم توی نوستالژی هاش زندگی کنه.
-باشه باشه. ساکت شدیم.
-دلم واسه اون مکان ما تنگ شده... انگار از اونجا آسمون فرق داشت...
-جلوی بچگیمون آپارتمان دوختن.
-بی خدا ها! همه ی بچگیم رو اونجا بازی کرده بودم. دفعه ی قبل دیدم. سومین ساختمون رو میساختن.
-یکم دیگه زیاده روی کنن شهر درست میکنن توی قد یه وجب جا... اعصابم خورد شد باز.
درحالیکه ما به آدم هایی که توی زمین بازی بچگیمون آپارتمان درست کردن فحش میدادیم، علی که تا اون لحظه سکوتش رو حفظ کرده بود بدون اینکه چشماش رو از سقف برداره، به حرف اومد.
-بچگیمون اونجا نیست.
همه مون به علی نگاه کردیم. با انگشت اشاره اش شقيقه هاش رو فشار داد و گفت: اینجاست...
حق با علی بود. بچگیمون توی قشنگ ترین قسمت ذهنمون بود. همون تک تک گفتیم که حق با علی هست. اون روز ساعت ها از بچگیمون حرف زدیم. یه جاهایی از خنده شکم درد گرفتیم و یه جاهایی احساساتی شدیم. وقتی از قدیم تا امروز رو به خاطر آوردم، یه چیزی رو بهتر فهمیدم. من واقعا خوش شانس ترین دختر دنیا بودم...
اون شب دیرتر از همیشه به خونه رفتم. هرچند بابام کمی عصبانی شد ولی چون روز خوشحالیم بود، با یه بـ*ـوس قصر در رفتم. به اتاقم که به خاطر خرت و پرت های جمع شده توی این چند روز مثل این بود که انگار یهو یه آدم از میون وسایل ها میپره بیرون، رفتم و مرتبش کردم. دوش گرفتم، دندونام رو مسواک زدم، پیژامه ام رو پوشیدم. همینکه دیگه میخواستم روی تختم بخوابم، یا پیام به گوشیم اومد. از طرف علی بود.
-یاپراک، میتونی از خونه فرار کنی؟ باید یه چیزی بهت نشون بدم.
***
-امروز دیر اومدم خونه، اگه بابام بفهمه توی این ساعت دوباره اومدم بیرون، اتفاقای خیلی شیرینی میوفته.
علی دستم رو گرفته بود و دنبال خودش میکشید. نصف شبی کجا میتونستیم بریم؟
-علی کوشوم، من رو کجا میبری؟
-یه چیزی بهت نشون میدم.
-اون رو فهمیدم... ولی آخه توی این ساعت چی نشون میدی؟
- یکم صبر کن.