در حال تایپ رمان شاه عقرب | ف.شیرشاهی و فائزه.ا کاربران انجمن نگاه دانلود

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
" به نام خالق پیدا و پنهان که پیدا و نهان داند به یکسان "
نام رمان: شاه عقرب ( Scorpion King )
نویسندگان: ف.شیرشاهی و فائزه.ا کاربران انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی، معمایی، ترسناک، عاشقانه
نام ناظر:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


زاویه دید: اول شخص
لوکیشن:
1- یونان- شهر آمفیسا
2- فرانسه - ناحیه ی نرماندی علیا- شهر سن ماریتیم

خلاصه:
کلا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ا برک دخترکِ باستان شناس کلاسیک به همراه تیم تحقیقاتی پروفسور راشل برای کشف دنیایی جدید راهی آمفیسا می شود.

آمفیسا؛ پدیده ای کوچک در میان حجمی از ناشناخته ها! شهری در یونان باستان که موقعیت مکانی ناب آن، او را به یک پدیده ی عجیب تبدیل کرده و این پدیده؛ ناشناخته ها را در خود جای داده است.
ناشناخته هایی از جنس مرگ و نیروهایی که با طلسم مهر و موم شده و همه ی آن ها در دنیایی به نام سالونا مدفون شده اند.
کلارا ناخواسته پا در دنیای آشنایی می گذارد که سال هاست در جسم میرایش به دنبال اوست...

***
شاه عقرب ورای تخیلی بوده که با افسانه های یونانِ باستان ادغام شده و یک داستان را به نمایش گذاشته.

این رمان، اولین رمان گروهی ما ( من و فائزه ی عزیزم ) بوده و امیدوارم تا جایی که در توانمون هست؛ نوشته ای زیبا و بی نقصی ارائه بدیم.
تاریخ شروع: 11 آبان 1397 (جمعه)

لینک تاپیک نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
10/1/16
1,699
45,979
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg
نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مقدمه:
قلبم به شدت به قفسه ســینه ام کوبیده می شد گویی که انگار هر لحظه از بدنم بیرون خواهد زد.
ترس و وحشت سراسر وجودم را در بر گرفته بود. ترس نقطه ضعفِ آدم است، مرگِ آدم!
سخت دست و پا می زنم، انگار که جانم ذره ذره از جسمِ فانی ام محو می گشت. در حوالی غاری در عمق جنگل زندانی شده بودم. قطره های خشک شده ی خون روی تار و پودِ لباس هایم سخت آزرده خاطرم کرده بود، چشمانم از زور ضعف و سرما تار و مات می دید.
در همان نزدیکی ها و در پسِ تاریک و روشنِ فضا موجودی عجیب لحظه به لحظه نزدیک می شود. ترسیده خود را میان بوته و برگ ها پنهان می کنم. دیدم تار تر می شود و قلبم گویی قصد متلاشی شدن ســینه ام را دارد.
نزدیکی اش را به خود احساس کردم و سپس دردی که تمام وجودم را می بلعد!
غرش هشدار دهنده ای تکانم می دهد، تیزی برنده ای روی پوست تنم حس می کنم و روان شدن مایعی غلیظ را!
***
هر دو دانشجو به خواب عمیقی فرو رفته بودند. بی توجه به گرمایی که آن ها را کلافه خواهد کرد، دریچه ی کولر را به سمت خود تنظیم می کنم و اجازه می دهم آهنگ دلنشین فرانسیس روحم را نوازش کند. آقای تامس در حین رانندگی با خواننده همراهی می کرد و گاهی با ذوق و چشمانی برق افتاده، ادعا می کرد که صدای بهتری از فرانسیس عزیزم دارد و من تنها به لبخندِ ساختگی اکتفا کرده و سری به عنوان تایید تکان می دادم! هیچکس صدای فرانسیس را نخواهد داشت.
آقای تامس بوشارد؛ یکی از استادان محبوب من در دوران دانشجویی بود. مردی بامزه؛ با لبخندهای نمکین و چشم های گربه ای که در آستانه ی 40 سالگی بود و با وجود دو دخترِ بزرگ و داشتن همسری زیبا هنوز هم خواهانِ خاص خودش را داشت! ماه پیش وقتی بعد از دو سال فارق التحصیلیِ من در رشته ی مورد علاقه ام، من را در کافی شاپ نزدیک خانه ام غافلگیر کرد و خبر وسوسه کننده ای برایم به همراه داشت، اسم من به عنوان همراهِ پروفسور شارل، اولین نفر در لیست ثبت شده بود و تنها نگرانی من مخالفت پدر بود.
در این سال های اخیر من مانند پرنده ی پر شکسته ای بودم که در قفسی به نام سن ماریتیم زندانی شده و اجازه ی اوج گرفتن ازم صلب شده بود. اوه! سن ماریتیم! شهر کوچک و بی نام و نشانی که در یکی از ایالات فرانسه قرار داشت و بیشتر به روستایی قدیمی و دور افتاده شبیه بود تا یک شهر پیشرفته و به مُد. شاید تنها نکته ی مثبتی که آن را کمی به شهر و شهر نشینی نزدیک می کرد، داشتن یک دانشگاه و دو مدرسه و یک درمانگاه کوچک و یک شهردارِ دوست داشتنی که عاشق برگزاری جشن های فراوان و متفاوتی بود.
هفده ساعت پیش من خانه را با بحث و جدل ترک کردم و پدر این بار نتوانست با انواع و اقسام دردهای قلبی و ریوی من را وادار به ماندن در قفس همیشگی اش کند و حالا بعد از نشستن در هواپیما و ساعت ها پرواز در آسمانِ آبی و دیدن پرنده هایی که آزادانه پر می گشوندن و با لــذت پرواز می کردند، در فولکس اجاره ای و در کنار آقای تامسِ عزیز نشسته و با آمفیسا تنها 22 مایل فاصله داشتیم. از فکر ماجراجویی های چند روز آینده لبخند پر شوری صورتم را روشن می کند. دوست دارم از چند روز آینده ام به خوبی استفاده کنم و با خاطره ای زیبا به خانه ی پدری ام بازگردم.
- به چی فکر می کنی کلارای عزیز؟
نگاهم را از جاده ی سرسبز و نور خیره کننده ای که روی برگ های درختان می تابید می گیرم و به استاد نگاه می کنم.
- به اینکه چقدر خوشبختم که بالاخره به خواسته ی دیرینه م رسیدم و این رو مدیون شما هستم استاد.
- اوه، بهتره که تامس صدام کنی کلارای عزیز، تو دیگه دانشجوی منضبط و باهوشِ من نیستی.
آهسته می خندم و به برگ درختان که با وزش باد جابه جا می شدن؛ خیره می شوم. هوا نسبتا خنک بود اما با وجود فضای بسته ی اتومبیل؛ مجبور به روشن کردنِ کولر بودیم چرا که استادِ عزیز مخالف شیطنت های بی پایان دو دانشجوی خوابیده اش بود و اصرار داشت که باید آن ها را هر لحظه کنترل کند. سرم را به شیشه ی اتومبیل تکیه داده و ناخواسته افکارم به سال ها قبل پر می کشد.
- من همیشه آرزو داشتم به شهر های قدیمی مسافرت کنم، آثارهای باستانی هر کشور رو از نزدیک ببینم، کتاب های قدیمی و افسانه ای رو ورق بزنم و از رشته ای که انتخاب کردم لــذت کامل رو ببرم؛ اما... همیشه برام یه خواسته ی دور از دسترس بودن! هنوز هم باورم نمیشه چطور و با چه سرعتی ویزای مسافرتی م درست شده و همراه شما به این کشور اومدم!
آقای تامس لبخند مهربانی از سرِ همدردی روی لب می نشاند و با صدایی آرام و آهنگین زمزمه می کند:
- خوشحالم که تونستم بعد از این همه سال تو رو انقدر خوشحال و سرزنده ببینم خانمِ برکِ عزیز!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن

تابلوی زرد رنگ و کوچکی با فلشِ راهنمای تیره رنگ شهر آمفیسا را از اتوبان اصلی جدا کرده و جاده ی نسبتا تاریک و تونل مانندی را به نمایش گذاشته بود. آقای تامِس اتومبیل جمع و جورش را به سمت جاده ی باریک هدایت می کند.
درختان بلند قامت از هر دو طرف جاده به هم پیوند خورده و تونل نسبتا تاریک و سرپوشیده ای را تشکیل داده بودند. اشعه های نور از لابه لای برگ های درختان به داخل سرک کشیده و مانند نقاط ریز و کوچک بر روی آسفالت های ترک برداشته؛ می تابیدند. صدای گرمِ آقای تامس توجه ام را جلب می کند:
- سال پیش بود که پروژه ی آمفیسا کلیک خورد. پروفسور شارل چندین عکس از آثارباستانی اونجا همراه خودش آورده بود و ادعا داشت که این شهر کوچیک پر از ناشناخته هایی برای دانشجوهای کنجکاوه و بالاخره بعد از یک سال رفت و آمد؛ شهردارِ سخت گیر آمفیسا برگه ی ورود ما رو مهر و امضاء کرد. پروفسور بسیار مشتاق هست که تو هم در این پروژه باشی، هر چی باشه تو یکی از دانشجو های نابغه ی اون بودی.
لبخند بزرگی روی لب هایم جاخوش می کند، بی حرف نگاهم را از شیشه ی اتومبیل به بیرون می دوزم. من با توجه به علاقه ام گرایشم را باستان شناسی کلاسیک انتخاب کرده و هر دو مدرکم را در پایه ی BA و BSc با فشرده ترین حالت ممکن گرفتم.
* مدرک کارشناسی هنر (BA)، با دوره های علمی و عملی ارتباط دارد.
* مدرک کارشناسی علوم (BSc)، بیشتر بر مبحث علوم انسانی متمرکز است.

پدر جز درس خواندن اجازه خروج از خانه را از من صلب کرده بود و این کار تنها لطفی که به همراه داشت این بود که زود تر از هم کلاسی هایم کارشناسی ام را گرفته و در دانشگاه و در زمان حفاری های داخلی و کارهای میدانی فعال تر از همه حضور داشته باشم. رفتارهای ضد و نقیص پدر، من را از داشتن دوست بازداشته و من همیشه تنها در همه جا حضور پیدا می کردم، شاید یکی از حسرت های گذشته و الانم؛ وجود دوستی در کنارم است که هیچ گاه حسش نکرده بودم، شاید کناره گیری هایم در خیلی از جاها، قانون های سفت و سخت پدر جان بوده و من حتی در اینجا هم؛ ناخوداگاه از خیلی از آن قوانین غیرمنطقی اطاعت می کردم! دستی روی دوربین عزیزم کشیده و سعی می کنم از پشت شیشه ی تمیزِ فولکس چند نمونه عکس تهیه کنم.
آمفیسا شهری کوهستانی و پر از درختان سر به فلک کشیده بود و وجود همچنین درختان بلند قامت و سرسبزیِ آن دومین دلیلی بود که مرا به این شهر جذب کرده بود، اولینش همان ناشناخته هایی بود که امکان ماجراجویی را به من می‌داد و دوم سرزنده بودنِ و موقعیت مکانیِ شگفت انگیزِ آن.
تکان خفیفی می خورم و نگاهم را به روبرو می دوزم، تابلوی سفید رنگی نظرم را جلب می کند؛ که با خط درشت سیاه رنگی روی آن "آمفیسا" هک شده و جلوی نام شهر با خط درشت تری "10 مایل" نوشته شده بود هنوزم باورم نمی‌شد که توانسته بودم چندین هزار مایل یا بیشتر از آن از شهر سن ماریتیم دور شده و در کشور دیگری در حال نفس کشیدن باشم!
- کم کم داریم می رسیم، بهتر نیست بچه ها رو بیدار کنیم؟
آقای تامس نگاهی به صورت های پف کرده ی دو دانشجوی شیطانش می اندازد و زیر لب می خندد:
- اون ها به موقع بیدار میشن، نگران نباش دختر جان، بهتره که لباس گرمت رو از پشت اتومبیل بیرون بیاریم، آمفیسا به شهرِ کوهستان معروفه و حتی در گرمای سوزانش هم بادهای سردی می وزه!
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
- استاد ما کجاییم؟
لبم به لبخندی کج می شود. این صدای دو رگه و مشتاقِ یکی از همسفرهای خوش خوابم بود که ابتدا در همان لحظات اول که در فولکس نشستیم پس از کمی شیطنت که فریاد آقای تامس را به همراه داشت، چشم بسته و حالا با چشمانی باد کرده و مشتاق به جاده چشم دوخته بود.

آقای تامس از آینه به امیلیا که این سوال را پرسیده بود؛ خیره شده و با لحنی آرام و شمرده می گوید:
- ساعتی دیگه می تونی توی چادرت، توی آمفیسا به راحتی بخوابی امیلیای عزیز.
امیلیا معترض استاد را به اسم می خواند و خنده ی آقای تامس در فضای کوچک اتومبیل می پیچد. به عقب چرخیده و او را که خیره ام بود، نگاه می کنم. چشم های پف کرده و خوشرنگش را از نظر می گذرانم، تیله ای های آسمانی رنگش کنجکاوانه نگاهم می کردند. با نگاهی مهربان لبخندش را پاسخ می دهم. سرش را از بین دو صندلی جلو می کشد و خیره خیره براندازم می کند. دختر خوبی بود، پر از جنب و جوش و شیطنت هایی که من را یاد سال های اول دانشجویی ام می انداخت.
- کلارا تو خوابت نبرد؟
لبخند کم رنگی روی لبم جاخوش می کند، انگار او نیز از سکوت درون ماشین به ستوه آمده بود و کمی حرف زدن را طلب می کرد. تکه موی بازیگوشم را به پشت گوش رانده و با لبخندی کمرنگ جواب می دهم:
- اممم... نه، من ترجیح دادم که بیدار باشم تا از طبیعت اطراف لــذت ببرم و اینکه... و اینکه پروفسور گفته گزارشی از سفرم آماده کنم و هر لحظه باید هوشیار باشم، پروفسور در رابـ ـطه با کارش؛ مردِ سخت و نکته بینی هست، تا الان با این دوربین چندین عکس از محیط اطرافم تهیه کردم.
و دوربین پدر را که در دست داشتم، نشان می دهم. زیرلب "آهانی" می گوید و ساکت می شود. حقیقتش هم این بود و هم دلیلی دیگر!
راستش من از هیجانی که از اول سفر دچارش شده بودم، خوابم نمی برد و هم این که از سن ماریتیم راحت شده و در آخر لذتی که قرار بود با تک تک ناشناخته ها روانه ی روح و جانم شود. این افکار و لــذتِ اولین ها؛ باعث شده خواب به چشمانم نیاید و از لحظه به لحظه ی اولین سفر کاری ام استفاده ی لازم را بـرده و نُت برداری کنم.
کم کم علاوه بر سرسبزی که جاده را پوشش داده بود، خانه های رنگین و زیبایی نمایان می شوند. سر در ورودی شهر؛ تابلوی آبی رنگی نصب شده بود که با خط سفید درشتی رو آن جمله ی"به آمفیسا خوش آمدید" هک شده و دو مجسمه ی زیبا از اسب و گاو وحشی در کنارش قرار گرفته بودند.
با لبخند به آقای تامس خیره می شوم، زیر چشمی لبخندم را نظاره گر بود و با خنده ای کنترل شده پاسخ می دهد:
- برای تو پایین کشیدن شیشه های اتومبیل خلافِ قوانین نیست، این دو بچه زیادی به دست و پای من می پیچن.
با اعتراضی که در اتومبیل پیچ می خورد، خندان شیشه ی سمت خود را پایین کشیده و
از ورودی شهر عکس می گیرم. لبخند به لب به ساختمان های شهر نگاه می کنم. خانه ها و ساختمان ها به راحتی قدیمی بودنِ شهر را آشکار می کردند. استاد تامس با لحنی سرخوش ورودمان به شهر را اعلام می کند و باعث می شود نیک هم از خوابِ خوشش دست کشیده و گیج به اطرافش خیره شود. امیلیا معترض او را نگاه می کرد و معتقد بود که با خوش خوابی اش او را تنها و مظلوم میان ما؛ رها کرده است! پسرک حیران به ناز های ریخته شده ی دوست دختـرش خیره بود و من و آقای تامس ریز به گیجی پسرک می خندیدیم.
هر سه مشتاق و کنجکاو به دهان استاد چشم دوخته و هر جمله ای را که درباره ی شهر می گفت، به سرعت در ذهن می سپردیم. از پیچ و خم خیابان ها می گذریم وآقای تامس همچنان مشتاق هر نقطه ای شهر را برایمان تشریح می کرد. او با آن موهای پیچ در پیچ و درهمش که هر لحظه مانند فنر بالا و پایین می شدند و صورت کک مکی و چشمان روشن و خوش حالتش؛ یکی از استادان بامزه و خوش خلقِ کالج به حساب می آمد.

با دیدن میدان مخصوص که در اینترنت؛ عکسی از آن را پیدا کرده بودم، کنجکاو خودم را جلوتر می کشم و دوربینم را بالا می آورم. آقای تامس با دیدن حرکتم؛ گوشه ای از خیابان ماشین را پارک می کند و اجازه ی خروج از اتومبیل قدیمی را صادر می کند. اتومبیل دوم نیز در کناری پارک کرده و سه دانشجوی دیگر با نگاهی کنجکاو و خیره کنار هم می ایستند. دو پسر و یک دختر. دختری ظریف و کوتاه قد؛ با صورتی ملیح و خندان و موهایی هویجی رنگ که تا گودی کمرش می رسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
درود خواننده های عزیز:)
شاه عقرب کم کم در حال پیشروی و پست های اولیه محض آشنایی با محیط موجود، لوکیشن و شخصیت های داستان هست.
***



خیابان کم رفت و آمد و خلوت بود. گاه خانواده ای، پسر بچه ای و یا دختری جوان از کنارمان رد شده و نگاه کنجکاوش رویمان می نشیند. سوئیشرت طوسی رنگم را از آقای تامس گرفته و به سرعت می پوشم، وزش نسیم خنکی روی پوست صورتم می نشیند. امیلیا کنارم قرار می گیرد و آهسته زیر گوشم پچ می زند:
- من اینجا رو تو فیلما دیدم!
به صورت بانمکش نگاه کرده و با دیدن چشمان گرد شده اش آرام می خندم.
- اوه، کلارا چه زود قرمز شدی! لپ هات هم رنگ لب هات شده.
دستی به لپ هایم می کشم و آهسته زمزمه می کنم:
- سرده!
- نه! تو زیادی به تغییر آب و هوا حساسی.
- شاید.
- هیس! استاد داره نگاهتون می کنه.

آقای تامس خود را به کنارِ ما ایستاده و نگاهی به محوطه ی بزرگ می اندازد و خود را موظف می داند که هر چه می داند نیز به خُرد ما دهد:
- این آگورای معروفِ آمفیساست...
امیلیا با شوق دستی بهم می کوبد و با چشمانی درخشان جلوتر می رود:
-واو! اینجا فوق العادست، کلارا می تونی از من هم یه عکس بگیری؟ لطفا...
با لبخند سری تکان می دهم و او با لوندی مشغول ژست گرفتن های عجیب و غریبش می شود.
آقای تامس سری از تاسف تکان داده و قسمتی از میدان را نشان می دهد. در دو طرف میدان رواق های اختصاصی ساخته شده بودند.
- اونجا محل برگزاری دادگاهِ آمفیساست.
قسمت دیگری را از نظر می گذرانیم، ریسه های بلندی روی دیواره های آگورا قرار داشتند و چند چراغ پایه دار در میان رواق ها خودنمایی می کردند. روی دو پا می نشینم و با دیدن حواسِ پرت امیلیا؛ دوربین را روی ریسه های بلند و رواق های نقره ای رنگ تنظیم می کنم.
- علاوه بر داوری و قضاوت، در این محل مراسم های عمومی، مذهبی و جشن های باشکوهی برگزار می شه.
با لبخند و گوش هایی که هر جمله ی آقای تامس را می بلعید، سری تکان می دهم و آخرین عکس را از جمع دوستانه ای که بی توجه به آدم های متعجبِ اطراف، بر سر و کله ی هم می کوبیدند؛ می گیرم و بار دیگر دوربین را روی مجسمه های خاصی که دور تا دور محل قرار گرفته بودند فوکوس می کنم. مسجمه های زیبایی از خدایان یونانی. آقای تامس همچنان با شور و هیجان از گذشتگانِ این شهر سخن می گفت و بچه ها با وجود گوش دادن، هنوز هم کمی شیطنت می کردند. دوربین را روی مجسمه ای که بین دو رواق و بین دو دیوار بلند قرار داشت؛ تنظیم می کنم. با لـ*ـذت از هر مجسمه می گذرم.
از پوزئیدون، خدای دریاها که بر گردانه ای که اسبان دریایی آن را می کشند سوار است و نیزه ای سه شاخه همانند دشنه در دست دارد.
زئوس، پدر خدایان و فرمانروایان که بر تختی نشسته و تیری از آذرخش را به دست دارد و در کنارش هرا، شهبانوی زئوس که عصای زیبایی را به دست گرفته و به نقطه ی نامعلومی خیره شده است.
در بخشی دیگر مجسمه های آپولون و آرتمیس، آفرودیته و هستیا قرار داشتند.
پس از چرخی در آگورا، آقای تامس ما را مانند کودکانی شیطان و بازیگوش با دست به سمت دو اتومبیل هدایت کرده و باز به سمت مقصد معین شده مان حرکت می کنیم.
از دیدن پروفسور شارل؛ خندان جستی زده و به سمت او پرواز می کنم. بقیه ی دانشجوها مانند کودکانی مبتدی به صف شده و غریب به اطراف نگاه می کردند. موقعیت مکانی ما محیطی دور تر از آمفیسا بود، در جایی مابین شهر و جنگل زیتون و با پیاده روی تنها 20 دقیقه با آن خانه های رنگین و ساختمان های قدیمی فاصله داشتیم. چادر های تیره و بزرگی برپا شده بود و کارگران بی توجه به افراد تازه وارد به این سو و آن سو می رفتند و بی وقفه هر کدام مشغول به کاری بودند.
حال که به مقصد رسیدیم، خستگیِ راه تنم را می لرزانَد و چشمانم خمـار می شود ولی با آمدن دو فرد مجهول و غریبه مجبور به ایستادن در کنار پروفسور بودم. هر دو به آرامی سلام می دهند و من توجه ام به لهجه ی غلیظی که هنگام ادای کلمات داشتند؛ جلب می شود.
پروفسور به آرامی پسر غول پیکرِ اول را به سمت ما هدایت می کند:
- بهتره با راهنماهای خودتون آشنا بشید بچه ها، ایلیاد و توما.
ایلیاد همان مرد غول پیکری بود که در لحظه ی اول ترسِ ناشناخته ای را به دلت می اندازد! او با چشم هایی عقاب مانند؛ تیز و با نفوذ تک تکمان را از نظر می گذارد و تنها سری تکان می دهد. شلوار کتان و جلیغه ی خاکی به تن داشت و کوله ی درشتی را بین انگشتان بلند و قدرتمندش گرفته بود. توما نیز شباهت ظاهری زیادی به ایلیاد داشت، هر دو آفتاب سوخته و درشت هیکل بودند ولی توما با آن چشم های روشن و موهای روشن ترش و نگاهی که کمی به شوخ بودن می رفت؛ کمی قابل تحمل تر از همکارِ سفت و سختش بود.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
پروفسور شارل با نگاهی هشدار دهنده که به خوبی می توان معنای آن را درک کرد می گوید:
- از این به بعد ایلیاد و توما شما رو برای تحقیقاتتون همراهی می کنن.
به آرامی می خندد، چشمانِ روشنش در زیر نور آفتاب برق می زند.
- امیدوارم از پسِ هم بر بیاید عزیزانم.
همان طور خندان به همراه آقای تامس دور شده و در پس چادری غیب می شوند. ایلیاد پس از از نظر گذراندن ما از لیزرِ نگاهش گلویی صاف می کند و با آن صدای دورگه و خشمی که نمی دانم ریشه اش از چیست، می گوید:
- پایگاه افلاطون قوانین خاص خودش رو داره، برای هر کدوم از حفاری ها آقای شارل برگه ی امضا شده ای به عنوان کسب اجازه به همراه داره ولی همه چیز فقط یک مهرو امضا نیست! ما اینجاییم تا از هر گونه نافرمانی جلوگیری کنیم و علاوه بر این، اینجا اتفاقات زیادی میوفته که جون آدما رو به خطر می ندازه، باید محتاط عمل کنید و در آخر... از حیوانات وحشیِ جنگل غافل نشید، اینجا آدمای زیادی زیر دست همین حیوان ها از بین رفتن!
پوزخندی روی لبم می نشیند. پروفسور خوب آدمی را برای جمع و جور کردن دانشجوهای بازیگوشش انتخاب کرده بود. این مرد انگار خودِ خود قوانین بود.
بچه ها از شنیدن قوانین سفت و سختِ پایگاه کسل و مایوس به نظر می رسیدند، به گمانم آن ها انتظار داشتند همانند مولکول های گاز به این طرف و آن طرف بروند و کسی مخالفشان نباشد. البته من انتظار اینکه برایمان قوانین بگذارند را داشتم ولی نه در این حد! اینطور قوانین دیگر به ما اجازه ی آزادیِ عمل نمی داد. ما گروهِ کاوش داشتیم و کنجکاو بودن یکی از ویزگی های مهم در رشته ی ما به شمار می رفت.
ایلیاد ما شش دانشجو را به دو گروه سه نفره تقسیم کرد، گروه A شامل دخترها، و B، نیک و دو پسر دیگر بودند.
قبل از اینکه با دو دختر هم گروهی خود به سمت چادر خود برویم، بی توجه به نگاه ریز شده ی ایلیاد از کارکنان پایگاه و چادرهای بر پا شده و چیپ های خاکی رنگ عکس گرفتم و سپس به همراه امیلیا و دخترک خندان و ملیح که گاه و بی گاه به کارهایم خیره می شد، به سمت چادر نسبتا بزرگی که برای ما آماده شده بود؛ راهی می شویم.
داخل چادر را سه تخت و یک کمد دیواری کهنه و تیره رنگ و یک قالیِ بی رنگ پر کرده بود. خسته به سمت اولین تخت رفته و کیف پر حجمم را روی آن می اندازم، به پیروی از من امیلیا و دخترکِ خندان نیز همین کار را انجام می دهند و خودشان نیز در کنار کیف و کوله ی همراهشان بر روی تخت آوار می شوند. همزمان نفس عمیقی کشیده و هر سه نگاهی به یکدیگر می اندازیم، امیلیا پر شور کمی خودش را به سمت دخترکِ ملیحِ غریبه می کشاند:
- من چند باری تو رو تو دانشکده دیدم، اسم تو چیه؟ سال بالایی هستی؟
لبخند می زنم، این دخترِ پر شور بسیار عجول بود. اینطور برای هم ناشناس بودند و برای عکس گرفتن در کنار هم سر و دست می شکستند!؟
- من النام؛ ترم اول ارشد، ارائه ی فعالیت هام به عهده ی استاد تامس بود. وقتی استاد فهمید با تام و توماس در مورد آثار باستانی یونان و دوران وسطی این کشور در حال تحقیق هستیم، ما رو به پروفسور شارل معرفی کرد تا با جزئیات بیشتری آشنا بشیم. استاد قبل از سفر گفته بود همسفرهایی داریم که سال آخر هستن.
خب دیگر به گمانم این دختر برایم مجهول نیست! امیلیا نیز پیشینه ای از خود و دوست عزیزش نیک تعریف کرد و دلیل آمدنش به آمفیسا. نگاهم خمـار و خسته بود، با دیدن نگاه کنجکاو و جستجوگرانه شان لبخندی روی لب می رانم:
- من هم کلارا هستم، دو سالی هست مدرکم رو گرفتم و معرفم هم پروفسور شارل بود.
یه جمله ی نسبتا طولانی با توضیحاتی جامع و مفید، به گمانم همین ها برای ارضای کنجکاوی دخترانه شان کافی باشد.
ساعت مچی سفید رنگم 7 غروب را نشان می داد، آفتاب در حال غروب کردن بود و هوا رو به تاریکی می رفت. اشعه های ضعیف از پشت کوهی که نیمی اش پشت جنگل و درختان سرسبز پنهان شده بود، پهنای آسمان را به رنگ نارنجی درآورده بود. ایلیاد بعد از توضیحِ بند به بندِ قوانینش برای بازدید اولین حفاری اخطار داد راس 8 صبح به صف باشیم، درست مثل نظامی ها!
از خستگی تنم تیر می کشید و درد در تمام سرم می پیچید. ساعت ها در ماشین نشسته و کلی هم از فکر و ذهن خسته ام کار کشیده بودم، با این حال خواب به چشمانِ خسته و خمارم نمی آمد، بی خوابی کلافه ام کرده بود. ساعتی گذشته و هیچکدام چشم نبسته بودیم، انگار جای ناآشنا کار خودش را کرده بود!
از جا بلند شده و دوربین کوچکم را از آویز بالای تخت بر می دارم، شاید با دیدن عکس ها کمی سرگرم شده و گذر ساعات را حس نکنم. دوربینم را از کیف مخصوصش بیرون آورده و مشغول دیدن عکس ها می شوم. با دیدن عکس دسته جمعی که در کنار آگورا از بچه های شر و شیطانِ آقای تامس گرفته بودم، می خندم.
امیلیای شیطان زبان درازش کرده و از سر و کول پسرک مو بور بالارفته بود. زوج بامزه و دوست داشتنی به نظر می آمدند.
- به چی می خندی کلارا؟!
با لبخند نگاه از عکس رنگارنگِ دوربین گرفته و به النای کنجکاو چشم می دوزم، با دست دوربین را نشان می دهم:
- از زمانی که سوار هواپیما شدیم، از هر جایی که حس می کنم به درد می خوره وفضای مناسبی برای عکس برداریه، عکس تهیه کردم. اینجا رو ببین... بذار نشونت بدم، ایناها... توی فرودگاه مردم از هر سمت و سویی هستند، لباس های رنگارنگ و مدل های مختلف، سفید و سیاه، انسان ها ظاهرهای متفاوتی دارن، فقط دو پا بودن و عقل کمی که تو سرشون دارن اونا رو کمی شبیه به هم کرده!

النا چشمی برایم درشت می کند:
- اوه، کلارای عزیز تو چقدر به انسان ها لطف داری.

هر دو به آرامی می خندند و به روی تختم می خزند و سر به دوربین می برند. با خنده ی آرامی دکمه ی Next را می فشارم. با دیدن عکس های عجیب و غریب خودشان با خوشی می خندند و ژست های مسخره شان را با هم مقایسه می کنند. امیلیا با شوق از عکس خودش و پسر قد بلند و بامزه ی کنارش تعریف می کند و بالاخره متوجه می شوم پسرک موبور سال هاست که دخترکِ زبان دراز را دوست دارد و همچنان خواهان اوست، نیک پسر خوبی برای آینده ی امیلیا به نظر می آمد.
هر کدام از عکس ها نظری را به دنبال داشت و بیشترین بحث برای امیلیای حراف و النای خندان بود. گاهی به وجد می آمدیم و گاهی بحثی طولانی بر سر هر عکس پیش می آمد و من تنها به مشاجره شان می خندیدم.
- اوه، خدای من... این عکس رو تو گرفتی کلارا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن

النا متعجب و کمی شگفت زده به عکس نگاه می کرد. نگاهی به عکس می اندازم، منظره ای از فضای بیرون چادر بود که قبل از آمدن به داخل گرفته بودم. درختان بلند قامت و تنه های پهن و شاخه های کشیده شان مانند نگهبانی بودند که تونل های تاریکی را در خود پنهان کرده بودند.
- چه چیز این عکس تو رو متعجب کرده النا؟
النا با آن چشمان آبی و براقش، خیره به عکس نگاه می کند و با هیجان لب می زند:
- عالیه، عکس خیلی جالبیه. واقعا از همین جا عکس گرفتی؟ از همین جنگل رو به رو؟! پس چرا من متوجه ی همچین چیزی نشدم!؟
به عکس خیره می شوم. چندین راهِ باریک که توسط درختانِ جنگل پنهان شده و برگ های بزرگ درختان که بر اثر تابش نور خورشید مانند الماس می درخشیدند. آب و هوای اینجا فوق العاده معطر و تمیز بود به طوریکه انعکاس نور به زیبایی در عکس رخ می نمود.
امیلیا:- خوشحالم که فردا قراره همچین جایی رو از نزدیک ببینم.
النا متفکر چینی به بینی اش می اندازد:
- من شنیدم آمفیسا پر از آثار باستانی قیمتی و قدیمیِ، مجسمه ها، کتیبه ها... امیدوارم طی این سفر مقاله م رو تکمیل کنم.
بی توجه به آن ها به عکس خیره می شوم، نوری آن وسط چشمم را کور کرد!
***
محل حفاری در 4مایلی آمفیسا قرار داشت. پل قدیمی و پوسیده ای که میان دو دره قرار گرفته و آن طرف دره گودال های بزرگِ حفاری شده و مجسمه های قیمتی و بزرگی که نیمی از آن ها در میان خاک و سنگ ها پنهان شده بودند، قرار داشتند. کارگرها با بیلچه های مخصوص خاک را جابه جا می کردند. صدای فریاد ناظرانی که بالای سر آن ها ایستاده و دستور می دادند، به گوش می رسید. فضای مسکوت را سر و صدای انسان ها در بر گرفته بود!
با هشدارهای ریز و درشت توما و ایلیاد از ماشین پایین آمده و مانند دانش آموزان؛ به صف و به ترتیب پشت راهنمایمان به راه می افتیم.
النا سر تو گوشم فرو می برد و با صدای هیجان زده می گوید:
- کلارا اونجا رو نگاه کن! قشنگ نیست؟ دوربینت همراهته؟
مجسمه ی بلند قامت؛ سر و بالی از یک عقاب داشت و تنی به ظرافت یک آهو و دمی همانند یک اسب. وسوسه ی لمس طلایی رنگِ مجسمه عجیب به جانم نشسته و من را به آن سمت می کشید! عکسی در چند زاویه از مجسمه ی طلایی رنگ می گیرم، پاهایش هنوز در زیر خاک مدفون شده بود.
سایه ای هیکلی و بلند بالایی را در کنار حجم کوچک خود می بینم. ترسیده ناگهان به سمت صاحبش بر می گردم، ایلیاد با چشمانی خشمگین بالای سرم ایستاده و هشدار آمیز خیره ام شده بود. معذب قدمی به عقب بر می دارم.
- خانم برک شما اجازه نداری بی خبر از گروه جدا بشی، اینجا رو نگاه...
در چند اینچیِ جایی که ایستاده بودم نخی نامرئی بر روی زمین به سمت مجسمه کشیده شده بود. ترسیده و نگران قدمی به عقب بر می دارم، نخ به رنگ خاک بود و با کمی دقت می توانستی متوجه ی وجودش شوی، ترسان به ایلیاد و فک قفل شده اش خیره می شوم.
- اگه قدم از قدم بر می داشتی یا بلایی سر خودت می اومد یا سر اون مجسمه ی قیمتی! اینجا پر از تله های خطرناک هست، اون راه رو نگاه... اونجایی که دوستانت ایستادن محل عبور و تله هایی که میونه ش بوده، از سر راه برداشته شده.
مبهوت نگاهش می کنم و او دستی به صورت سرخش می کشد، حس نارضایتی از چهره اش به خوبی پیدا بود:
- آه، خدای من... نباید قبول می کردم!
نگاهم هنوز خیره ی نخ نامرئی است که به مجسمه ی طلایی رنگ ختم می شد. من چطور متوجه نشدم بودم؟ بی شک آن مجسمه ی خوش رنگِ براق حواسم را ربوده بود.
- بهتره آخرین باری باشه که از قوانینم سرپیچی می کنی خانم.
صدایش هشدارآمیز و خطرناک به گوش می رسد، بی حرف به سمت بچه ها پیش می رویم و من ذهنم به سمت نگاه خشمگین و تیره ی ایلیاد می رود. این همه خشم و شاید نفرتی که در میان تیره رنگ های چشم هایش جولان می دهد، عادی است!؟
کنار امیلیا می ایستم و گوشی اش هزارمین سلفی را می گیرد. دستی دور گردن نیک می اندازد و او را به طرف خودش می کشد، بـوسـه ای بر روی گونه ی ملتهب دوست پسـرش می نشیند و باز عکسی دیگر... او بی شک بیمارِ سلفی بود!
یکی از ناظران کنار توما آمده و تیغه ی تیزی را به او می دهد، کنجکاو پیش تر می رویم. توما نگاهی به تیغه ی شمشیری مانند می اندازد و توضیح می دهد:
- این تیغه، سر نیزه های سربازهای شاه آفِن در دوران وسطی هست، تا به حال چندین سرنیزه از اینجا کشف شده که از جنس طلا و نقره های خالص هستند.
کنجکاو می پرسم:
- سر نیزه هایی که جمع آوری شده رو چکار می کنید؟
از زیر مژه های بلندش نگاهم می کند و لبخندی روی لب های بی رنگ و خشکش می نشیند:
- سرنیزه ها توی موزه ی شهر و درون یه باکس شیشه ای قرار دارن و در معرض دید عموم هستن و... این یکی هم در کنارشون قرار می گیره!
نگاهم مشتاق روی سر نیزه ی نسبتا بزرگ و براق می نشیند.
- دوست داری لمسش کنی؟
در کنارم جای گرفته و نگاهش صلح جویانه بود. نسیم ملایمی از حوالی مان در حال گذر بود. نیمی از موهای نسبتا بلندش را کلاه مشکی رنگی پوشانده بود و اندک دسته ای از تارهای تیره رنگش روی پیشانی اش بازی می کرد.
آب دهانم را فرو داده و نیزه را خیره نگاه می کنم. ممکن بود لمسِ او؟


 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
نیم نگاهی به ایلیاد می اندازم، حواسش به گودالی بود که چند کارگر در آن در حال جابه جایی خاک ها بودند.
محتاط زمزمه می کنم:
- ایلیاد گفت اجازه ی لمس هیچکدوم از اجسامِ اینجا رو نداریم!
سرنیزه را جلو تر می آورد و با لبخندی دلنشین که به صورت و هیبت غول پیکرش نمی آمد، می گوید:
- تا به حال چندین بازدید کننده به اموال اینجا آسیب رسوندن و بر عکس! آدم هایی اینجا اومدن که با سر به هوایی و کنجکاوی های بی موردشون از بین رفتن. ایلیاد فقط نگرانِ که باز اون جریانات تکرار بشه.
- پس برای همین اون برای ما همیشه عصبی و اخم آلوده؟
- خیلی از کاوشگر ها سر یه بی احتیاطی کوچیک سرشون رو از دست دادن دختر جوان!

لحنش جور خاصی بود، سرمای آنی تنِ ظریفم را در برمی گیرد. می فهمد و آرام می خندد، سپس سرنیزه را درون دستانِ باز شده ام قرار می دهد. جسم سخت و داغ روی پوست یخ زده ام قرار می گیرد و از داغی اش کمی پوست کفِ دستم می سوزد، اخم می کنم:
- اوه، اون داغه!
متفکر سری تکان می دهد و صورتش را کمی به سرنیزه نزدیک می کند و انگار می خواهد درون او را کشف کند:
- درسته، منشا داغی که هیچوقت متوجهش نشدیم. این نیزه ها همیشه داغ هستن، حتی اگه توی سرمای مرگ آوری فرو برن!
- من فکر می کنم که میزان حرارت اون ها کم و زیاد میشه!
چشم های متفکرش روی لب هایم ثابت می ماند. لب هایم را تر کرده و ادامه می دهم:
- حس کردم که حرارتش با تماس با کف دست من تغییر کرد.
- یعنی میگی که... اینطور نیست! اون ها همیشه داخل جعبه ی شیشه ای قرار دارن و همچنان داغ هستن!

بی تفاوت شانه ای بالا می اندازم:
- من فقط چیزی که حس کردم رو گفتم، اون لحظه ی اول خیلی خیلی داغ بود، اما الان گرمی ملایمی رو کف دست هام حس میکنم.
توما بی هیچ حرفی به فکر فرو می رود.

نیزه، سری تیز و براق داشت و با یک خط صاف و برنده که به انتهای چند سانتی اش می رسید؛ انگاری ازهم جدا شده بودند، طلایی رنگِ جنسش براق و برنده به نظر می آمد و دریغ از ذره ای غبار!
- من دیدم که یه کارگر این رو به شما داد وخب... این خیلی تمیزه!
به آرامی می خندد. این مردک منهای پیکر غول آسایش هیچ هم ترسناک به نظر نمی آمد و انگار خنده جزء لاینفک صورتش بود:
- نمی دونم چقدر از دنیای باستانی اطلاع داری، بعضی از شی ها هستن که انگار از دنیای دیگه ای هستن، یه دنیای دیگه و به علاوه ی اون تو دنیای ما ازشون محافظت میشه...
با نزدیک شدن ایلیاد مکثی می کند و سپس ادامه می دهد:
- جنس سَر نیزه ها اجازه ی نشستن غباری بر روشون نمی ده، انگار که یه روکش نامرئی داشته باشن که از اون ها در برابر غبار، ضربه و خراش محافظت می کنه. ما یکبار یکی از اون ها رو امتحان کردیم، با چاقو و اون همچنان سطح صاف و براقی داشت.
مات و مبهوت به نزدیک شدن ایلیاد خیره می شوم و جمله های مبهم توما را در ذهنم حلاجی می کنم. ایلیاد بر روی تیغه ی طلایی مکثی می کند و قبل از اینکه دهان باز کند، صدای فریاد و وهم آلودی از میان سر و صدا ها عبور کرده و در گوشمان می پیچید. هر سه لحظه ای خیره ی یکدیگر شده و با فریاد دوباره ای متعجب و ترسان به دنبال منشا صدا به اطراف چشم می دوزیم. صدای جیغ النا و دویدن بچه ها به سمتی هوشیارمان می کند. عاج مجسمه ی سفید رنگ شکسته و حفره ی تو خالی در میان گرد و غبارِ بر پا شده، به چشم می خورد. با هشدار ایلیاد بچه ها در نزدیکی حفره می ایستند و توما پیش تر می رود.
در زیر مسجمه حفره ی عمیقی ایجاد شده بود و گرد و خاکی که به پا شده بود، هوا را مه آلوده کرده و راهِ نفس کشیدنمان را بند کرده بود. از بی حواسی ایلیاد استفاده کرده و نزدیک تر می روم، کناره تکه شی براق می نشینم و رنگ از رویم می پرد، چند قطره خون سرخ رنگ روی سفیدی عاج خودنمایی می کرد.
ناله ی نا آشنایی به گوش می رسد، جلوتر می روم و چشمانم از ترس گشاد می شود. گودال پر از تیغه های ریز و تیز بود، یکی از سه پسری که همراهمان بود، با سر و صورتی خون آلود و لباس هایی تکه تکه شده در میان تیغه های تیز ناله می کرد. خون روی زمین راه گرفته بود و پسر با چشمانی نیمه باز و لب هایی ورم کرده نگاهمان می کرد و ناله سر می داد.
- اون... اون...
وحشت زده به پسرک نگاه می کردم. او کاملا له به نظر می آمد.
- تو اینجا چکار می کنی؟ برو عقب، برو عقب.
با فریاد ایلیاد، توما تن لرزانم را عقب کشید، مات زمزمه می کنم:
- اون...
نیزه ی بزرگی در کنار پسرک بر روی زمین می رقصید!
اون...
توما: چیزی نیست کلارا، برو عقب، برو پیش بچه ها، ما دوستت رو بیرون می آریم.
خطر از بیخ گوشش رد شده بود! آن نیزه در کنارش بود! پسرک با سر و صورتی خون آلود کف گودال پهن شده بود. نفس کشیدن برایم سخت و دردناک شده بود!
ایلیاد با طنابی که به دور کمرش پیچ خورده، به درون گودال رفته و جسمی خون آلود و خموده را بیرون می کشد. تیغه های تیز و براق در تن پسرک فرو رفته و از میان پیراهن نصفه اش خون سرخ رنگی به بیرون فواره می زد، جای سالمی در تنش باقی نمانده بود.
جیغ های النا و امیلیا گوشم را خراش می دهد، گوشه ای مات و مبهوت میان خاک ها می نشینم و به صحنه ی روبه رویم خیره می شوم، وضعیت اسفناکی بود.
امیلیا هق می زند:
- اون مرده.
النا کنارم می افتد:
- اون توماسِ! خدای من برادرش...
ایلیاد بر سر کارگرها می غرد، صدای غرشش همه را مچاله کرده و کسی از ترس حرف نمی زند، سکوت ایجاد شده را فقط غرش های پر خشم ایلیاد در هم می شکست. تام برادرش را میان خون ها پیدا کرده و ترسیده از کنارش تکان نمی خورد.
ایلیاد:- باید ببریمش پایگاه، اونجا دکتر هست.
توما نبض توماس را چک می کند:
- نفس می کشه، از درد و ترس بی هوش شده، دستش ضرب دیده و به احتمال شکسته، تو ببرش من اینجا می مونم.
ایلیاد نگاهی خشمگین حواله مان می کند و تام را به کناری می راند و پسرک به بغـل به سمت ماشین می دود. تام مستاصل می ایستد، توما با دیدن حال و روزش اجازه ی رفتن صادر می کند و تام مانند پرنده ای از قفس رها می شود!
ماشین هر لحظه دور تر می شود و ما هنوز میان حجمی از بهت و ترس بر روی زمین آوار بودیم، صدای جابه جایی خاک ها می آمد، خون بر روی زمین راه گرفته بود و توما با اخمی ملایم نگاهمان می کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F.sh.76

مدیر تالار جلد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
توما بعد از دور شدن ماشین رو به بچه ها با لحنی آرام اما پر خشم می گوید:
- خانوما و آقایون... از این به بعد پشت سر گروه راه میوفتین و هیچکدومتون حق خارج شدن از گروه رو ندارین.
مکثی کرد و سپس با نیشخندی که روی لب هایش نمود پیدا کرده بود، ادامه می دهد:
- پا گذاشتن رو خط قرمزها همین بلایا رو به دنبال داره!
بچه ها هنوز اتفاق لحظه ی پیش را هضم نکرده بودند. هق هق ضعیف امیلیا بر اعصابم خدشه وارد می کرد، روی پاهای لرزانم می ایستم و النا نیز با چنگ زدن بر لباسم خود را به سمت بالا می کشد. آب دهانم را قورت می دهم و دست النا را می گیرم و سعی در آرام کردنش دارم.
کارگران بی توجه به حال زار ما چند نفر،مشغول درست کردن صحنه بودند، انگار این اتفاق ها برایشان امری عادی شده بود. توما هنوز بالای سر گودال ایستاده و به تیغه های برنده و ریزِ داخل گودال چشم دوخته بود، بی خبر قدمی به سمتش بر می دارم که ناگهان گیرایی شی براق و درخشنده ای نگاهم را خیره می کند. شی عجیب همان عاج شکسته ای بود که بر روی زمین و در نزدیکی گودال رها شده بود. هنوز قطره های خونِ توماس بر رویش خودنمایی می کرد ولی نور خیره کننده اش وسوسه ی عجیبی را به جانم می اندازد، نیرویی مرا به سمتش فرا می خواند! کنجکاو نگاهش می کنم، عاج؛ سفید و براق بود و در میان ترک هایی که به چشم می خورد نقره گون هایی دیده می شد. وسوسه ای عجیب به برداشتن و لمس کردن آن داشتم. مانند کلاغی شده بودم که شی براقی را دیده و برقش چشمش را گرفته و خواهان آن است.
به اطرافم نگاه می کنم، بچه ها مشغول جمع و جور کردن خود بودند و توما نیز با خشمی مهار شده بر سر کارگرها غر می زد. از فرصت استفاده کرده و آرام و با احتیاط از مسیر خارج شده و به سمت عاج پرواز می کنم. قلبم تند می زد و ترس و نگرانی راه نفسم را گرفته بود. محتاط تر از قبل شی را میان دستانم می گیرم و قبل از اتفاق ناگوار دیگری آن را در کیف جای داده و قدمی به عقب بر می دارم.
ترسِ دیدن توما و ما بقی افراد سرعت گردش خونم را چندین برابر کرده بود، وای به حال روزی که؛ کسی بفهمد من شی ارزشمندی را از این حفاری به غارت بـرده ام، بی شک بیچاره ام خواهند کرد!
- کلارا؟
با وحشت و جیغی خفیف که از گلویم بالا آمد به سمت صدا بر می گردم و توما را با چهره ای درهم و سرخ شده در دو قدمی ام می یابم، او اینجا بود! مرا دیده بود! لبم می لرزد و عرق از تیره ی پشتم روان می شود.
- می تونم بپرسم اینجا چیکار می کنی کلارا؟
مات و صامت نگاهش می کنم.
- کلارا!؟
بازوهایم میان دستانش کشیده می شود و قدمی نزدیک تر می آید، صدایش پر از خشم بود و از آرامشی که تا قبل از وقوع حادثه در وجودش جولان می داد، خبری نبود. صدایش پر از تردید بود و نگاهش در اطرافم دو دو می زد! چنگی به دستانش می زنم و با لکنت می گویم:
-راسش... من... من... اومـ...
دستش راستش را بالا آورد و مانع ادامه حرفم می شود، با دیدن رنگ و روی پریده ام سری از تاسف تکان داده و کمی از منِ بی حال فاصله می گیرد.
- لازم به توضیح نیست ولی آخرین باره که بیرون از گروه می بینمت، متوجه ای دختر جوان؟
- بـ... بله.
دقیق به چشمانش خیره شده بود.
- اون دوستت... اون باید آزمایش بده.
گنگ خیره اش می شوم، هنوز از هوای گناهم درنیامده و ذهنم جانِ پرادزش چیزی را نداشت. متوجه بی حواسی ام می شود و اخمی پیشانی اش را در بر می گیرد.
- اون تیغه های نقره ایِ توی خاک، فکر نکنم الکی اونجا جاسازی شده باشن، شاید سمی بوده باشن.
نگاهم رنگی از ترس می گیرد.
- نمی خواد نگران باشی، دکتر پایگاه تجربه ی خوبی توی درست کردن پادزهر های سمی داره و من فقط نظرم رو گفتم، شاید هم اینجور که من فکر می کنم نباشه. در هر صورت اون خوب میشه.

لبخند ملایمش را که می بینم، نفسی از سر آسودگی می زنم، هم خودم از خطر دیده شدن نجات یافته و هم از خبر پسرک بیچاره کمی قلبم جان می گیرد. سریعا خود را به گروه می رسانم و به آن ها ملحق می شوم. توما نزدیک گروه می شود و با صدای بلندی رو به بچه ها می گوید:
- همگی بی سر و صدا پشت سر من راه بیوفتید، هیچکس از گروه جا نمونه، جاده ای که می ریم، از قسمتی از جنگل می گذره و کمی خطرناکه، پس بازیگوشی رو کنار بذارید و با دقت زیر پاهاتون رو نگاه کنید. باید حواستون به همه جا باشه.
همگی که گویی از اینکه بلایی که سر توماس آمده بود، سر آن ها نیز بیاید، حرف توما را بدون هیچ اعتراضی قبول می کنند، ترس از دست دادن جان هم بد ترسی است! گاهی موجب می شود تا از بد و بدترین، بد را انتخاب کرد!
با راهنمایی های توما به سمت مخالف آن مکان به راه می افتیم، بی صدا پشت سر توما حرکت می کردیم، راه پیچ در پیچ و طولانی به نظر می آمد، همانند یک هزار توی سرد و نمناک!
دوربینم را از کیفم بیرون آوردم و همان طور که عکس می گرفتم حرکت هم می کردم.
- بر خلاف آفتاب سوزانِ بیرون، داخل جنگل سرد و نمناکِ! عجیب نیست؟
به صاحب صدا خیره می شوم و به فکر فرو می روم، جنگل با آن درختان پهناورش هیچ ردی از خورشید به جای نگذاشته بودند و حالا، در میان دیواره های کاه گلی و بلندی که قرار داشتیم تاریکی وهم آلودی اطرافمان پرسه می زد.
پوزخندی روی لب می نشانم:
- اگه فکر کنی در کل هوای اینجا متفاوت و تا قسمتی عجیبه. به لباس هامون نگاه کن، ما بافت و سوئیشرت پوشیدیم در صورتی که خورشید بالای سرمون بود ولی انگار درست وسط برف ایستاده بودیم! به نظر من که توی جنگل و با نبودِ خورشید، آب و هوای مناسبی داره.

نگاه النا رنگی از تایید می گیرد و مشعلِ آتشی که به همراه داشت را به سمت جلو هدایت می کند. ریمل زیر چشم هایش را سیاه کرده و صدایش هنوز لرزان و غمگین بود. بی توجه به ترسی که در جانم خودنمایی می کرد به دیواره های بلند و طرح های برجسته و به هم پیوسته ای که روی آن ها نقش بسته بودند؛ اشاره می کنم و به آرامی می گویم:
- گودالی که توماس داخلش افتاد رو دیدی؟ خاک های داخلی نمناک بودن، فکر کنم ما هم داخل یکی از اون حفاری ها قرار داریم. این خطوط رو نگاه کن، مثل نوشته های قرون وسطی هست، فکر کنم اینجا قبلا مکان عبادت بوده!
- درست حدس زدی خانم جوان.
با دستی بر روی قلبم از جا می پرم و حیران به صورت برنزه ی توما که میان من و النا قرار گرفته بود خیره می شوم. در میان تاریک روشن فضا چشمانش برق می زد.
- ما الان در 4 فوتی از زمین قرار داریم و هرچی جلوتر می ریم، بیشتر از پیش قدم به درون زمین می ذاریم، تا الان بیشتر از 17 بت سنگی و چوبی از اینجا استخراج شده، اینجا قبلا محل پرستش بوده و بعد از جنگِ تارون و اعتراضات مردم به یکباره اینجا زیر خاک ها مدفون می شه. کلارا اونجا بت بزرگی هست که هنوز جا به جاش نکردن، می تونی ازش عکس بگیری.
النا ترسیده بند بازویم شده بود، فضای تاریک و سرد زیاد خوشایند باستان شناس تازه کارمان نبود! با صدای توما دست از عکس گرفتن کشیده و نگاهم را به سمتش سوق می دهم.
-چند لحظه همین جا متوقف می شیم!
بچه ها به اجبار سرجای خود ایستادند، صدای دویدن می آمد، سایش کفش های سنگین با مرمر های زمین و نفس های تندی که انگار مسافت زیادی را طی کرده بود، سیاه پوستی با چشمانی درشت و سبز رنگ به سمتمان می دوید و اخم هایش در هم و رنگ نگرانی در چشمانش بی داد می کرد. صدایش وز وز مانند به گوشمان می رسید. توما را گوشه ای هدایت کرده و سر در گوشش فرو می برد.
بی توجه به حالت نگرانشان مشغول بررسی فضای نسبتا بزرگ اطرافم می شوم، مجسمه ی بزرگی که به میانه ی دو دیوار بزرگ چسبیده بود و مشعل های روشنی که فضا را غرق در نور کرده بودند. صدای جیرینگ جیرینگ ابزار های تزئینی و چوبی می آمد، نسیم ملایمی آن ها را به حرکت درآورده بود. دوربین را روی طرح هایی که با زبان یونانی بر روی دیوار به زیبایی به نمایش درآمده بودند؛ نشانه می روم.
-چی؟ شما چیکار کردین؟ خدای من...
صدای فریادش در مکان تاریک و خلوت پیچ خورد و وهم آلود در گوش و جانمان نشست، صدای جابه جایی خاک ها نفسم را حبس می کند، سیخ شدن موهای تنم را حس می کنم وکنجکاوی نیز کنار اخم و نگرانی قرار می گیرد.
- احمق ها، شما به چه اجازه ای...
نفس عمیقی می کشد و سعی کرد که آرام باشد؛ دستی به میان موهای پر پشت و براقش می کشد. سیاه پوست لرزان سر پایین انداخته و داد و فریاد مرد عصبانی رو به رویش را تحمل می کرد.
- برو، برو به اندازه ی کافی به قضیه گند زدید، بگو دست به چیزی نزنن تا من بیام... می گم برو...
به دیوار رو به رویمان تکیه داده بود، چهره های رنگ پریده و تن لرزانمان را از نظر گذراند و با دیدن احوالاتمان به صدایش کمی نرمش می بخشد:
- من واقعا معذرت می خوام بچه ها، همین الان به من خبر رسید که یک حفاری بدون اجازه ما انجام شده و...
میانه حرفش مکثی می کند و سپس با صورتی گرفته می گوید:
- باید برگردیم، شما با چیپِ دوم همراه سعید بر می گردید پایگاه تا منم برم ببینم ماجرا از چه قراره.
کلامی از دهان کسی خارج نشد، روز اولِ حفاری به اندازه ی کافی برایمان بدشناسی آورده بود که هر کدام به اندازه ی یک خرس قطبی نیاز به استراحت و خواب مداوم داشتیم!
***
النا روی تخت نیم خیز شده و نگران لب می زند:
- خدای من! یادم رفته بود، توماس!
توماس؟ لحظه ای چهره ی خون آلود و تنِ بی جان پسرک در ذهنم جان می گیرد. چقدر درد را متحمل شده بود.
- قبل خواب بهتر نیست بهش سر بزنیم؟
امیلیا بی جان تر از آن بود که تکانی به خود دهد، همراه نیک و النا به سمت چادر امداد راه می افتیم. پروفسور و مردی ناشناس در کنار تخت پسرک نشسته و مشغول پچ پچ بودند و برادر پسرکِ مجروح بر روی تخت کناری اش در خواب عمیقی به سر می برد.
دلم با دیدن صورت زخمی اش به هم پیچ می خورد. صورتش پر از زخم های ریز و درشت بود، دست راست و نیمی از پای راستش در میان کوهی از گچ خودنمایی می کرد و خون خشک شده بر روی لباس هایش او را ضعیف و ناتوان تر از هر لحظه نشان می داد. نفس هایش لرزان و پر از ناله بود و چشم هایش بی فروغ؛ آمدن ما را نظاره گر بود.
لبخند دلسوزانه ای روی لب می نشانم:
- اوه... توماس چطوری؟
سوالم را با یک کلمه جواب می دهد:
- افتضاح!
پایش با بانداژی سفید رنگ از میله ی بلندی آویزان بود! النا نگران بالای سرش ایستاده بود. توما درست می گفت، آن تیغه های تیز و کوچک سمی را در بدن پسر جوان به جریان انداخته بودند و او تا حدی بی حس و حال بود. دکتر اِرَون تذکر داده بود که او نباید زیاد حرف بزند و تا جایی که می تواند بی حرکت بماند. همچنین پنهانی اطلاع داده بود که پادزهری که قرار است فردا به او تزریق شود حجمی از درد را به جانش مهمان می کرد.
 
آخرین ویرایش: