در حال تایپ رمان جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani کاربر انجمن نگاه دانلود

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: جای مادر
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
زندان نیست
نویسنده: maryamalikhani کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه
ناظر: @*یـگـانـه*
خلاصه: روژان خان زاده ایست اصیل که در پی یک دعوای قومی و قبیله ای از سرزمین مادری اش کوچ می کند و اما در این میان ناخواسته وارد گروه و دسته ای می شود که زندگی اش را به کلی متغییر می سازد و عشق همیشه شروعی دوباره نیست…
لینک نقد:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


 

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
مقدمه:
به تو که فکر میکنم ، قلبم می سوزد، تو از کدام دیار به من رسیدی؟ عشق تو چون آتشفشانی در قلبم فوران کرد اما تو کجایی تا ببینی چطور یک یک استخوانهایم در این عشق می گدازد اما نمی گذارم چاوان عزیزت دستش سمت این آتش دراز شود!
#پارت_اول
هرچه فکر می کنم نمی توانم به خاطر آورم عاشقی را کی آموختم که چنین دیوانه وار عاشقت شدم؟ که یادم رفت که بودم و از کجا آمده ام؟ شاید همان زمان ها که با شوق دست زیر چانه ام می زدم و پدر بزرگ برایم قصه لیلی و مجنون و خسرو و شیرین می خواند ،ذرات عشق تو در حال پیوند خوردن با سلول های روح و تنم بود که تورا نیمی از وجودم که نه ،تمام وجودم پنداشتم.
کاش اینقدر برایم از رکسانه همسر اسکندر کبیر نمی گفتی و یا حداقل رکسانه بودن را به من نیز آموخته بودی تا من هم می توانستم وقت خطر فرزندت را به دندان بگیرم و از این دیار لعنتی بگریزم .
نمیدانم چرا بازهم منتظر معجزه هایت هستم. منتظرم تا فرهاد کوه شکن من , سـ*ـینه سنگی کوه غصه هایم را بشکافد و شیرین اسیر بندش را از این دخمه تنگ و تاریک رها سازد.
عشق بی همتای من! می خواهم بدانی در این واپسین لحظات عمرم تنها یک آرزو دارم و آن اینکه چاوان نیز چون من روزی بتواند در حصار امن آغوشت مأوا بگیرد.
سرم را به سوی سقف این سلول تنگ و تاریک بلند میکنم و سعی میکنم صورت چاوان و آراز را در کنار هم تصور کنم. دوست دارم آخرین تصویری که می بینم نقش چشمان درشت و مژگان سیه فام آراز باشد.
صدای زندانبان در اتاق خالی چند متری می پیچد.
_چیزی لازم نداری بگم برات بیارن؟
بخاطر حماقتش, لبخند تمسخر آمیزی روی لبم نقش می بندد. کسی که با مرگ فقط چند ساعت فاصله دارد چه چیزی می تواند احتیاج داشته باشد؟
***************************************************
آفتاب از ستیغ کوه بلند بیستون بالا آمده و در ایل هیاهوی عجیبی بر پاست. در چادر بغلی تمام مردان ایل با خان بزرگ جلسه دارند و زنان در چادر ما هریک گوشه ای زانو به بغـ*ـل گرفته اند و سکوت پیشه ساخته اند.
به پروانه ای که روی دستم نشسته است نگاه می کنم و دلم برای آن همه آزادی که دارد قنج می رود. صدای دایه خاتون که بلند می شود ،پروانه از روی دستم می پرد و از لای درِِ باز چادر سیاه رنگ و نخی ، راه به بیرون می گیرد.
_خدا به خیر کنه، باز بوی خون و باز نام*و*س مردم! یاشار ،خیر نبینی که این طور همه رو گرفتار کردی!
مادرم دامن چین دار بلندش را بیشتر به روی زانو هایش پایین می کشد و دستانش را دور زانوهای تا شده اش گره می زند و کمی با اخم با همان لهجه کردی جوابش را می دهد
_یاشار خان زاده ست، اصیله ،کم کسی نیست .نوه بزرگه خانه.لابد یه چیزی بوده که این طور شده… ما خبر از هیچی نداریم پس کسی هم حق نداره حرف مفت بزنه پشت سر نوه ارسلان خان!
نگاه های سنگین زنان را روی سر و صورتم حس می کنم. نوه خان هم که باشی باز هم وقتی همچین بلایی دور سرت بچرخد، هزاران دشمن در میان دوستانت خواهی داشت.
کاش یاشار را قبل از اینکه با مردان به جلسه بروند دیده بودم و از اتفاقی که افتاده با خبر می شدم و لااقل موضوع را آن طور که واقعا بود، می دانستم. اما یاشار از سپیده صبح تا الان در چادر پدربزرگ مثل یک اسیر ,قرنطینه شده و مردان مسلح و محافظ قبیله از دیشب تا حالا پلک بر هم نزده اند و اطراف چادرها نگهبانی می دهند.
می دانستم شب پیش تب داشت. می دانستم بازهم بر سر ازدواجش با دختر اتابک خان بزرگ با دایی بحث کرده بودند. می دانستم هنوز هم با وجود اینکه شیلان عروس بردیا, پسر ارشد یوسف خان شده است، عاشق اوست. می دانستم دیشب در حالت مـسـ*ـتی از چادر بیرون زده و می دانستم شیلان مرده است. اما هیچ یک از دانسته هایم نمی توانست دلیلی بر آن باشد که باور کنم شیلان به دست یاشار کشته شده باشد.
زن دایی خیلی وقت است که برای پسرش بی قراری می کند. پدربزرگ که لای چادر را باز می کند و قدم به داخل می گذارد ،صورت می خراشد و زیر لب ناله میزند.
ارسلان خان ابروهای سفید و پرپشتش را بهم گره می زند و تابی به سبیل های بلندش می دهد. نگاهش را از میان زنان می چرخاند و دقیقا روی صورتم متمرکز می کند.
_روژان پاشو بیا بیرون میخوام باهات حرف بزنم.
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
# پارت _دوم
تا از چادر پا بیرون می گذاریم ،صدای شلیک گلوله و فریاد زنان در هم می آمیزد و گوشهایم را می خراشد.پدربزرگ دستم را به سوی چادری که آن سوی چادر خودش بر پا شده بود می کشد و مرا در آن پرت می کند و خودش با فریاد بلند محافظان مخصوصش را صدا می زند و به آن ها دستوراتی می دهد.
به محض ورود ناگهانی ام ،یاشار را می بینم که پریشان سر بر زانو گذاشته است. سرش را که بالا می گیرد،اولین چیزی که نظرم را جلب می کند چشمان سرخ رنگ و صورت رنگ پریده اش است.
خودم را روی زمین به سوی او می کشم.
_یاشار؟ حالت خوبه؟
دوباره سر به زانو می گیرد. چند دقیقه می گذرد ،اما جوابم را نمی دهد. صدای گلوله هایی که میان دو ایل جا به جا می شود امانم را بریده است.
گوشه ای از چادر می خزم و از لای در رفت و آمد مردان را تماشا می کنم.
انگار آتش بس اعلام شده و خان بزرگ مشغول رفتن به بالای تپه ای کوتاه است ،تا از آنجا با خان ایل بردیا صحبت کند.
پدر بزرگ تفنگش را بالا می برد و آن را بر زمین می اندازد. و اندکی بعد مردان و بزرگان هر دو ایل به تقلید از او سلاح ها را زمین می گذارند.
خان فریاد می زند .
_یوسف خان، ما هیچ جنگی با شما نداریم. گـ ـناه یاشار از جانب ما قابل چشم پوشی نیست. من به شما قول میدم همون طور که رسم و رسوماتمون می گـه مسبب این رسوایی رو تا ظهر فردا تحویل ایل می دیم .تا هر طور که تصمیم دارید باهاش رفتار کنید. اما تا فردا ظهر،حتی اگر یکی از مردهاتون اطراف چادرهای ما بیان خونشون به گردن خودشونه…
یوسف خان که لباس سیاه بلندی بر تن کرده و شال سیاهی به پهلو بسته است بردیا را با دست پس می زند و خود یک قدم جلو می آید .
_ارسلان خان ؛همه ایل کرد تو رو میشناسن ،جد و آبادت هم میشناختن. نه تو و نه پدرانت تا حالا لب به دروغ باز نکردید. قولت قبول و حرفت برای ما سنده, تا ظهر فردا صبر می کنیم اما اگر خلاف حرفت عمل کنید ،خون همه قبیله ات به گردن خودته .
پدربزرگ اخم غلیظی می کند
_مرد قول نمیده ،اگر قول داد،قول و ناموسش واسش یکیه!
بردیا از میان جمعیت فریاد می زند
_شما مگه ناموس می شناسید؟ اگر قول و ناموستون یکیه که از همین الان وضع ما روشنه!
یوسف خان به سوی او بر می گردد و قبل از اینکه پدربزرگ حرفی بزند دستش را در هوا می چرخاند و با صدای بلند فریاد میزند
_همگی بر می گردیم، تا ظهر فردا هیچ کس حق نداره اطراف چادرهای خان بزرگ بیاد.
سرم را که سمت چادر بر می گردانم، یاشار از چند لحظه قبل خیلی پریشان تر است.
سرش را از روی زانو بر میدارد و غمگین نگاهم می کند.روی زانو، خودم را به سمتش می کشم .
_یاشار اینا چی میگن؟ چی شده؟ چه بلایی سر شیلان اومده؟
دوباره سر روی زانو می گذارد و مظلومانه جوابم را نصفه و نیمه می دهد.
_ شیلان مرده .روژان؟ باورت میشه ؟من شیلانو کشتم،همین دیشب با دستای خودم…
سر از زانو بلند می کند. دستهایش می لرزد .آن ها را مقابل صورتم می گیرد.
_می بینی روژان؟ دستام خونیه! خون شیلان روشونه، هرکاری می کنم پاک نمیشه ،خونیه .دستام خونیه
دستش را میان دو دستم می گیرم . هنوز تب دارد و دستهایش داغ داغ است .
_چی میگی یاشار؟ داری هذیون میگی؟ تو هیچ وقت نمی تونی شیلانو بکشی…
هنوز جمله ام کامل نشده است که پدر و پدربزرگم وارد چادر می شوند . به جای یاشار پدر بزرگ جوابم را می دهد.
_چرا دخترم می تونسته، مـسـ*ـت که باشی هر کاری ازت بر میاد ،به ناموس مردم دست د*ر*از*ی کرده ،دختر بیچاره هم خودشو کشته…
بی اختیار از شدت شرم و وحشت لبهایم را زیر دندان می گیرم . دستهای یاشار را از میان دستهایم رها می کنم و شرم زده ،گوشه ای می نشینم.
پدر بزرگ دست بر شانه پدرم می زند.
_شک به دلت راه نده اسفندیار ،راهی که گفتم بهترین راهه ،هر درد و داغی رو میشه فراموش کرد اما داغ ناموس همیشه روی دلت سنگینی می کنه، آبرو چیزی نیست که اگر بر باد بره بتونی باز به دستش بیاری ،آبروی من آبروی همه ایله ،ناموسم هم ناموسشونه ،روژان تنها نوه دختری منه .ما فردا ،پس فردا بر می گردیم ده .این دختر هم باید بره شهر تا به درس و مدرسه اش برسه .خیال می کنی تا کی می تونیم اینجوری ازش مراقبت کنیم؟ یوسف خان داغ ناموس روی دلشه حتی اگر یاشار رو تحویلشون بدیم اینا دست بردار نیستن .تو که بهتر می دونی!
پدرم دستی به لوله تفنگش می کشد و چشم بر زمین می دوزد . انگار از چشم در چشم شدن با خان بزرگ پروا دارد
_چی بگم خان؟شما صلاح همه مارو بهتر می دونید.ولی روژان فقط چهارده سالشه کجا در به در غربتش کنم؟ مادرش بفهمه پس میوفته!
خان اخم غلیظی میکند
_قرار نیست زن ها چیزی بدونن .روژان هم دیگه بچه نیست. بهترین سوارکار ایله .دختر خان بزرگه ،من همه چیز رو فراهم کردم براش .روژان باید بره…من امین ترین آدم هامو همراهش می کنم. نگران هیچی نباشید . خون از دماغ کسی نمیاد . فقط وقت تنگه باید زودتر آماده بشیم .
گیج حرفهایشان هستم. خطای یاشار چه ربطی به من دارد؟ کجا باید می رفتم؟ این دو مرد که هریک به تنهایی بزرگ ترین اسطوره های زندگی ام هستند چرا اینقدر شکسته و درمانده به نظر می آیند ؟. پدر بزرگ میان من و یاشار می نشیند و سر هردویمان را روی زانوهایش می گذارد و موهایمان را نوازش می کند .
_یاشار خطا کردی, خطا! نباید مـسـ*ـت از چادر بیرون می زدی.چرا رفتی ده؟ با خونه و ناموس بردیا چی کار داشتی تو؟ نباید سمت چادرهای ایل یوسف خان میرفتی .نباید به ناموس مردم دست د*ر*از*ی می کردی .تو می دونی با این کارت چه آتیشی بین دو قبیله به پا کردی؟ جون و ناموس تمام ایل در خطره، من چه باید بکنم پسر؟ چطور عزیزمو تحویل اونا بدم؟
یاشار ؛بی امان اشک می ریزد و لرزش اندامش کاملا واضح است
_خان تورو به خدا منو تحویلشون بده .من دیگه طاقت ندارم .وقتی شیلان مرده، من برای چی باید زنده باشم؟
پدر بزرگ سر او را به سـ*ـینه اش می چسباند و سعی می کند او را آرام کند .
_مرد باش پسر. تو خون کُردی توی رگته ،مرد اشک نمی ریزه! الان باید فکر روژان باشیم .بیشتر از همه اونه که در خطره!
یاشار سر بلند می کند و با چشمان خیس و سیاهش غریبانه نگاهم می کند .
_روژان من زندگیتو تباه کردم .حلالم کن!
از حرفهایشان چیزی نمی فهمم . لبهایم را جمع می کنم و سرم را به حالت پرسش تکان میدهم .
پدر بزرگ دستی بر سرم می کشد و با جمله اش تیر خلاص را به هردویمان می زند .
_امشب باید از مرز رد بشی دختر .اینجا دیگه برای تو امن نیست .من تا فردا از یوسف خان مهلت گرفتم که خیالم از بابت تو راحت بشه. با گرشا و سیامک راهیت می کنم اما هیچ احدی نباید از این موضوع با خبر بشه حتی مادرت!
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
#پارت_سوم
صدای شلیک گلوله های پیاپی ،بوی خون و باروت و دست مردی که به یکباره مرا در میان شکاف کوه کشید ،آخرین چیزهایی است که از آن کوهستان نفرینی به خاطر دارم . تمام لباس های آن مرد سیاه بود. حتی دستمالی که با آن سر و صورتش را پوشانده بود. از آن منجی که هنوز نمی دانم دوست بود یا دشمن، فقط نقش چشم هایش است که تا ابد در خاطرم خواهد ماند.
پنج سال گذشته است و در این مدت همه چیز و همه کس را فراموش کرده ام. یادم رفته ،که بودم و از کجا آمده ام! شاید فراموشی بهترین راه بود برای تحمل درد دوری و جدایی, و با خود می پندارم تمام کس و کارم هم همین راه را در پیش گرفته اند که در تمام این مدت کسی سراغم را نگرفته است و شاید هم گمان می کنند در آن کوهستان مخوف و در آن درگیری شبانه به دست مردان ایل یوسف خان کشته شده ام!
نمی دانم و دیگر نمی خواهم چیزی از گذشته بدانم. آنچه حقیقت دارد این است که من در کشوری بیگانه در سن نوزده سالگی تنهای تنها هستم. سالهاست که برای امرار معاشم خواسته و ناخواسته دست به خلاف های کوچک و بزرگ زده ام و بعد از پنج سال تبدیل شده ام به دختری سرکش و طغیانگر که مهارتش در باز کردن انواع گاوصندوق های موجود در بازار زبانزد تمام خلاف کاران ایالات آمریکاست!
دو سال است که همراه ده ،پانزده دختر و پسر مثل خودم برای کسی به نام جهانگیر که یک ایرانی دورگه است کارهای خلاف و در واقع دزدی می کنیم و در عوض از او در یک خانه دور از شهر جای خواب می گیریم!
از زندگی ام راضی نیستم. نه به خاطر دزدی هایی که انجام می دهم، دلم می خواهد در هر کاری بهترین باشم . حتی دزدی! مدتهاست که از یک گروه خلاف کار و پر آوازه می شنوم . تنها دوستی که اینجا دارم ،دختر سرخ پوستی ست به نام جاسمین ،که شاید حرف های او در مورد آراز ، رییس گروه شوالیه های سیاه بود که مرا اینچنین شیفته ورود به آن گروه ساخته. مدتهاست که رویای حضور در آن گروه و رویارویی با آراز را در سر می پرورانم اما این آرزو همچنان برایم در حد یک رویای شیرین دخترانه باقی مانده است.
صدای داد و فریاد پسری که یک مهاجر آلمانی ست و با وجود ،جاسمین دومین خارجی گروه ما محسوب می شود. تمام آن خانه متروک را پر کرده است .کلافه از خواب بر می خیزم و از پلکان طبقه بالا به سمت سالن طبقه پایین خم می شوم.
_هوی ،چتونه هوار ،هوار می کنید؟ اگر گذاشتید یه دقیقه کپه مرگمونو بذاریم؟
جهانگیر تا نگاهش به من می افتد نیشش را تا بناگوش باز می کند و گوش آن پسر بیچاره را بین زمین و هوا رها می کند.
_سلام خانوم خوش*گله.تو کی بیدار شدی؟
مدتها ،تنها زندگی کردن به من آموخته ،که چطور باید خودم را از شر حیوانات کثیفی چون او حفظ کنم. صورتم را جمع می کنم و با بی اهمیتی دستم را در هوا تکان می دهم و از پله ها پایین می آیم
_خفه بابا. باز چه مرگت شده که گیر دادی به این بدبخت صداشو در آوردی؟
نگاه زشتش را به سویم نشانه می رود
_آخه همه که مثل تو خوش حساب نمیشن خوش*گله! این لندهور یه هفته ست هیچی دشت نکرده .گدا خونه که باز نکردم .اینجا واسه من کلی هزینه داره جون تو !
نگاه گذرایی به پسرک مو بور که معنی هیچ کدام از حرفهای مارا نمی فهمد و فقط پی در پی لاله گوشش را می مالد ،می اندازم
_جون خودت .تو که راست میگی!
قصد بیرون رفتن از در خروجی را دارم که جلوی راهم را می گیرد
_کجا به سلامتی؟
دستش را پس میزنم و اخم می کنم
_هیکل گنده ات روبکش کنار میخوام رد شم .فقط همینم مونده که به تو هم جواب پس بدم
صورت چاق و پر چین و چروکش را کج و کوله می کند
_قرار نشد بداخلاقی کنی، مگه نگفتی آرزوته وارد گروه آراز بشی؟ خب منم می خوام به آرزوت برسونمت دیگه ،امشب یه کم زودتر بیا تا ببینی جهانگیر حرفش حرفه.
دست روی موهای سه سانتی کوتاه شده پسرانه ام می کشم
_دو ساله همینو میگی ،عرضه اشو نداری خمره !
از نسبتی که بخاطر چاقی اش با خمره به او می دهم ,غش ,غش می خندد .
_این بار دیگه حقیقت داره ،خوش*گل بد اخلاق .چون آراز خودش فرستاده دنبالت.
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
#پارت_چهارم
زندگی بازی های عجیبی دارد. گاهی ناخواسته وارد بازی می شوی که پر از رمز و راز است و وقتی به خودت می آیی ،وسط این بازی مثل یک سوپرستار حرفه ای مشغول نقش آفرینی هستی!
آراز و گروهش و دیدن هیبت و شوکت آن خانه افسانه ای ،بزرگ ترین آرزوی تمام لحظه های عمرم بود، که هرگز گمان نمی کردم روزی این رویا جامه حقیقت بر تن کند.
پشت به پلکان سنگی ایستاده ام ،از شیشه دکور چوبی و بزرگ گوشه سالن نشیمن بی سر و ته خانه آراز ,ظروف آنتیک چیده شده در ویترین ،را تماشا می کنم ،که صدایی بم و مردانه با آهنگی پر صلابت مرا به خود می آورد .
_تا الان کدوم گوری بودی جهانگیر؟
به سمت صدا بر می گردم. مردی بلند قامت را می بینم .حدودا سی و پنج ،شش ساله با موهایی فرم گرفته و خوش حالت که در طرفین شقیقه اش چند تار سفید خودنمایی می کند و صورتش را جا افتاده تر نشان می دهد. بینی قلمی و باریک و پوست آفتاب سوخته اش از او ترکیب جذابی در نظر ببینده می سازد و ابروهای پر پشت و کاملا مشکی اش با آن اخم عمیقی که بر پیشانی نشانده ،نگاهش را پرنفوذ تر و چشمان سیاهش را جذاب تر نشان می دهد . خوب که نگاهش می کنم ،این مرد، با چیزهایی که جاسمین از او برایم گفته بود و تصویری که من از او در ذهنم ساخته بودم،فرق های بسیاری دارد. چنان با جذبه و نافذ ،نگاه می کند که مهلت فکر کردن به هیچ چیز را به جز خودش ،از طرف مقابلش سلب می کند.
جهانگیر دست بر سـ*ـینه می گذارد و سرش را به نشانه تعظیم کمی پایین می آورد. آراز روی آخرین پله سنگی ایستاده و دستش را از جیب کت و شلوار سیاهش بیرون می آورد . نگاهی به ساعت مچی طلایی اش می اندازد و سمت جهانگیر سر کج می کند.
_تو قرار بود یک ساعت قبل اینجا باشی، تو که می دونی من چقدر از بد قولی بدم میاد ،پس دلیل این تاخیر چیه؟
لبخند دندان نمایی بر ل**ب جهانگیر می نشیند.
_قربان عف کنید .تا من این شکار چموش شما رو پیدا کنم و با خودم بیارم یه کم طول کشید .
آراز بی آنکه نگاهم کند و یا مهلت حرف زدن به ما بدهد ، پا سمت در خروجی تند می کند. جهانگیر چند قدم به جلو بر میدارد و تا نزدیک در او را همراهی می کند.
_قربان جسارته ،جایی قراره تشریف ببرید؟
آراز دست روی دستگیره نقره ای در آبنوس و دو لنگه خروجی می گذارد و قبل از خروج جواب سوال او را با بی تفاوتی می دهد.
_پس خیال کردی منتظر تشریف فرمایی جنابعالی بودم؟ مردک ،تو کی هستی که من وقتمو واسه تو تلف کنم؟
لحن جهانگیر کمی ملتمسانه می شود.
_جسارته ولی خودتون فرمودید روژان رو بیارم خدمتتون! نکنه پشیمون شدید؟
اخم نشسته بر پیشانی آراز عمیق تر می شود.
_یادم نمیاد تا حالا از حرفی که زدم پشیمون شده باشم! بله من گفتم دختره رو بیاری اینجا .اما یک ساعت پیش نه الان!
آراز که پا بیرون می گذارد؛ پشت سرش جهانگیر روانه می شود.
_آراز خان حالا می فرمایید چی کار کنم؟ ببرمش یا بمونه؟ تکلیف چیه؟
تا جلوی در خروجی پیش می روم ،اما بازهم نگاهم نمی کند و همان طور که سوار لیموزین آخرین مدلش می شود، جواب جهانگیر را می دهد.
_دختره رو میذاری اینجا می مونه .خودت هم زحمتو کم می کنی .به نازی و آنا گفتم :که باید چی کار کنن .خودشون همه کارهارو انجام میدن .تا شب که برگردم ،یه کاری هست که باید انجام بده اگر موفق شد می مونه. توهم دیگه هرگز این طرفی پیدات نمیشه .اگر هم نتونست بر می گرده به همون جایی که بوده!
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
#پارت _پنجم
هیچ وقت از جا به جایی و ورود به جایی که برایم غریبه است ،خوشم نمی آمد.گوشه تختخواب چوبی که نزدیک پنجره اتاقی حدودا بیست متری قرار دارد،نشسته ام و زانوهایم را به شکم گرفته ام. گاهی سر بالا می کنم و چشم به سقف چوبی اتاق می دوزم و گاه از گوشه پرده توری سفید رنگ اتاق ،حیاط بزرگ ویلای آراز را در پی او می کاوم. آفتاب در حال غروب کردن است اما هنوز او بر نگشته است.
ساعتهاست که جهانگیر رفته و من تنهای تنها گرفتار سکوت مرموز این ویلا هستم. احساس می کنم به جز نازی که به دستور آراز ،را به این اتاق راهنمایی کرد ،در بقیه اتاق ها ،عده ای حضور دارند اما از هیچ جای ویلا کوچک ترین صدایی به گوش نمی رسد.
دست در جیب شلوارک جین گشادم می کنم و کلافه دوبار طول اتاق را می پیمایم. از صدای ترمز اتومبیلی که در ویلا متوقف می شود ،به شوق می آیم و باز از پنجره به سوی حیاط سرک می کشم. چشمم که به آراز می افتد ،که مشغول پیاده شدن از اتومبیلش است ،چنان از حضورش به وجد می آیم که با عجله از پله ها پایین می روم و قبل از ورود او ،روی کاناپه چرمی قرمز رنگی می نشینم و آماده استقبال از او می شوم.
آراز اما بی توجه به حضور من ،با عجله سمت پله ها می رود . سه پله بیشتر بالا نرفته که روی پاشنه می چرخد و روی سمت من می گرداند ،کتش را از یک دست به دست دیگرش می دهد و آرام از پله پایین می آید. اخم هایش چنان درهم است که برعکس صبح،جذبه اش کمی مرا می ترساند . چپ ،چپی نگاهم می کنم و صدای فریادش بلند می شود
_نازی، آنا،شاهرخ ،کامران…
هنوز با تعجب مشغول تماشای او هستم که هر چهار نفری را که صدا زده بود مثل چهار سرباز آماده به خدمت ،رو به رویش می ایستند .اخم آراز انگار لحظه به لحظه عمیق تر می شود .نگاه تندی به نازی می اندازد و باز صدای فریادش بلند می شود .
_مگه من به تو نگفتم :این دخترو ببر اتاق مهمون و بهش جا بده تا من بیام؟پس این اینجا ،وسط سالن پذیرایی چه غلطی میکنه؟ هیچ معلومه شماها کدوم گوری هستید؟
نازی موهای عـریـ*ـان و قهوه ای تیره اش را پشت گوش هایش جاساز می کند و لبهای ر*ژ خورده اش را م*ی م *کد و آهسته جواب می دهد.
_شما که رفتید ،من اتاقشو بهش نشون دادم ،نمی دونم کی اومده پایین ،رییس!
آراز انگشت شستش را آهسته روی ل**ب پایینش می کشد و چشمانش را تنگ می کند .
_جالبه! خیلی جالبه! پس این دختر عین شبح سرگردان توی خونه من می چرخه اما شماها معلوم نیست کدوم گوری بودید که از هیچی خبر ندارید؟ اصلا هم براتون مهم نیست کسی توی خونه هست یا نه؟
پسری که موهای خرمایی و تاب دار بلندی تا روی شانه دارد ،یک قدم به سمت آراز بر می دارد و همین که به او نزدیک می شود, آراز با اشاره سر و دست او را از خود دور می کند .
_هیچی نگو کامران! هیچی نگو،از تو دیگه انتظار نداشتم وقتی که من نیستم اینجارو ول کنی به امان خدا و بری دنبال کار خودت!
پسری که حالا میدانم نامش کامران است., من،من کنان جواب می دهد:
_بچه ها تقصیری ندارن .همگی توی اتاق من بودن .داشتیم روی اون پروژه ای که خودت گفتی کار می کردیم .به بچه ها گفتم زمان بگیرن برام تا من کارمو انجام بدم .می خواستم زمان کم کنم!
آراز انگار از این توضیح ،کلافه تر می شود و پفی می کشد . نگاه مختصری به من که هنوز روی کاناپه نشسته ام می اندازد.
_کامران یعنی تو واقعا برای رقابت با این یه الف بچه داشتی تمرین می کردی؟
قبل از اینکه کامران جواب دهد از جا بر می خیزم و سمت آن ها می روم . صدایم را صاف می کنم و با اراده جواب او را می دهم .
_بهتون توصیه می کنم ,این ی الف بچه رو دست کم نگیرید!
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
#پارت_ششم
آراز عصبانی است و انگار هروقت تا این حد عصبی می شود،خود به خود یک تای ابرویش بالا می رود. دست روی شانه ام می زند.
_بهت توصیه می کنم هیچ وقت جلوی من حرفی رو اینجوری با اطمینان به زبون نیار .چون اینجا عواقب بدی در انتظار کسی که حرف و عملش یکی نباشه .
دلم می خواهد خودم را به او ثابت کنم . من هیچ وقت کاری را که از عهده آن بر نیایم قبول نخواهم کرد. دوست دارم بگویم سالهاست که آرزوی رسیدن به این تشکیلات را در سر داشته ام و حالا که خود را در میان آن ها می بینم ،نمی توانم این فرصت طلایی را از دست بدهم.
سعی می کنم نگاهش کنم.اما او به صورت هیچ کس نگاه نمی کند.
_ولی من به کارم اطمینان دارم
خسته به نظر می رسد. کت شیک و گران قیمت سیاهش را روی ساعدش می اندازد و با انگشت اشاره زیر بینی ام می زند و راه کج می کند.
_امیدوارم همین طور باشه .چون در غیر این صورت باید تا صبح نشده زحمتو کم کنی!
نگاهی گذرا به بقیه می اندازم و حس میکنم همگی لبخند تمسخر به ل**ب دارند.
سرم را به سمت آراز که در حال بالا رفتن از پلکان است می چرخانم
_به همتون ثابت می کنم .فقط بگید چی کار باید بکنم تا بهم اطمینان کنید ؟
آراز به مسیرش ادامه می دهد و در همان حال حرفش را می زند.
_امیدوارم .توی گروه من جایی واسه آدم غیر حرفه ای وجود نداره .اشتباه اول ،آخرین اشتباهه .اینو خوب توی گوشت فرو کن.
به بالای پلکان که می رسد ،جلوی نرده ها می ایستد و مقتدرانه یک ،یک نفرات را نگاه می کند و بعد نگاهش را روی کامران ثابت نگه می دارد .
_راس ساعت نه ،همگی اتاق جلسات! کامران و روژان باید گاوصندوقی رو که من بهشون می گم باز کنن .اگر روژان زمان کارش از کامران بیشتر شد ،از همون جا بر می گرده و کل امروز رو از یاد می بره ،انگار نه انگار که اینجا اومده و مارو دیده…
جمله اش که تمام می شود ،حس می کنم جای کش چشم بندی که صبح جهانگیر از میانه راه به چشم هایم زد تا مرا به اینجا بیاورد ،سوخت. و بی اختیار شقیقه هایم را با انگشت می مالم .
وقتی حرف می زند همه ساکت اند و فقط در تایید حرفهای او سر تکان می دهند . و هر بار هم که من حرف می زنم مثل مجرمی که به گناهش اعتراف کرده, نگاهم می کنند .
_اگر برنده شدم چی؟
صدایم در تالار می پیچد و هر چهار نفر به سمت من سر می چرخانند . آراز اما با همان لبخند تلخی که انگار گوشه لبش خشک شده است جوابم را می دهد.
_اگر موفق شدی ،اونوقت بچه هارو بهت معرفی می کنم .بعدش کامران و بقیه ،مقرراتو بهت می گن .درباره بقیه اش هم بعدا صحبت می کنیم
کمی از نرده پلکان دور می شود اما باز بر می گردد و دستش را در هوا تکان می دهد.
_منتظر چی هستید؟ همگی برید توی اتاقهاتون تا قبل از ساعت نه, هیچ کس پایین نباشه لطفا!
رفتار گروهش در مقابل او به نظرم مسخره می آید. مانند گله ای گوسفند بی چون و چرا فقط از اوامر او اطاعت می کنند. هیچ کس بی اجازه حرف نمی زد،هیچ کس با اراده خودش کاری انجام نمی دهد،انگار حتی بدون خواست و اراده او نفس هم نمی کشند!
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
#پارت_هفتم
اینجا تگزاس است. شهری بزرگ و بی در و پیکر با آدم های جور و واجوری که انگار همه با هم غریبه اند.اینجا تگزاس است و من نوه نامی ترین خان کرد، در میان هیاهوی این شهر گم شده ام. انگار چیزی به ذهنم تزریق کرده اند و هرچه را که مربوط به گذشته است از خاطرم زدوده اند. روزی هزاربار با خود تکرار کرده ام که "من می توانم "و باور کرده ام که باید روی پایم بایستم و به هیچ کس و هیچ چیز اتکا نداشته باشم. روزی که آن شبح سیاه پوش مرا در این دیار غربت که سیاهی اش حتی از بالاپوش او هم بیشتر بود، رها کرد و رفت ،تنها چهارده سال داشتم اما در سخت ترین شرایط زندگی از پای ننشستم زیرا من روژان هستم نوه ارشد ارسلان خان! پس این بار هم من هستم که پیروز این میدان خواهم بود.
عرق ،آرام روی رگ های بیرون زده پیشانی ام به سمت شقیقه هایم راه می گیرد. حتی فرصت پاک کردن آن را هم ندارم . تند, تند نفس می کشم و سعی می کنم به هیچ چیز جز کاری که انجام می دهم ،توجهی نداشته باشم . حتی چشمهایی که خیره و بی حرکت نگاهم می کنند ،نمی توانند تمرکزم را بر هم بزنند.
در گاوصندوق آهنی و مدرنی که مقابلم قرار دارد ،تقه ای می کند و در میان حیرت حاضران به آرامی باز می شود. آنا ؛با همان لبخندی که کنج لبهای خوش فرمش جا خوش کرده است ،دکمه کورنومتری را که در دست دارد ،می فشارد و رو به آراز که نزدیک در خروجی با خونسردی ،دست به سـ*ـینه ایستاده است ،ل**ب میزند.
_سه دقیقه و سی ثانیه!
نفس راحتی می کشم و گوشه لبهای پایینم را بالا می دهم . انگشتهایم را لای موهای کوتاه و پسرانه ام می کشم و شستم را به نشانه پیروزی به بالا می برم. کامران آه می کشد و سر به زیر می اندازد .
گره ابروهای آراز انگار لحظه به لحظه عمیق تر می شود و نگاهش را ترسناک تر از همیشه می کند. فقط چند قدم با کامران که گوشه اتاق ایستاده است ،فاصله دارد و همین فاصله را هم با چند قدم کوتاه طی می کند و خودش را به او می رساند. نزدیکش که می شود ،دستهایش را از جیب شلوار فاستونی تیره اش بیرون می کشد و روی شانه کامران که هنوز سرش را بالا نیاورده ،میزند .
_یک دقیقه و ده ثانیه عقب موندی کامران خان! عجیبه! خیلی عجیبه! تو مشابه این گاو صندوق رو قبلا توی زمان خیلی کمتری باز کردی!
سرش را به گوش کامران نزدیک می کند .
_پروژه سن دیگو رو که یادت نرفته؟
کامران ل**ب می گزد و آه می کشد .
_نمیدونم چرا اینطوری شد؟ یه جای کارم انگار می لنگید. تا به خودم جنبیدم زمان از دستم رفت!
رفتار آراز برایم عجیب است. مثل کسی با او حرف می زند, که انگار به تمام زوایای شخصیتش اشراف کامل دارد و با برخوردش سعی می کند, چیزی را به او بفهماند . آهسته به سمت من می آید و نازی و آنا که جلویم،ایستاده اند و با نگاهشان مشغول کند و کاو سراپایم هستند ،برایش راه باز می کنند .
نزدیکم که می شود بوی عطر خاصش که شبیه بوی چوب صندل سوخته است ،بیشتر مشامم را پر می کند. مثل چند ساعت پیش ،باز هم نگاهم نمی کند و فقط با آن صدای بم گوش نوازش یک جمله مهمانم می کند.
_به گروه ما خوش اومدی ،بچه جون !
بچه؟ اینکه مرا با این لحن خطاب می کند به مذاقم خوش نمی آید .
_من بچه نیستم .
آنا هین کوتاهی می کشد و نازی فورا لبش را زیر دندان می گیرد . آراز گردنش را سمت من کج می کند .
_ظاهرا خیلی چیزها رو باید یاد بگیری. اما قانون اولو خودم یادت می دم . وقتی باهات حرف میزنن لازم نیست فورا زبونتو به کار بندازی.
سرش را به چپ و راست می گرداند و همان طور که پشتش را به ما می کند خطاب به نازی و آنا می گوید:
_وسایل این دختر رو ببرید طبقه پایین ،اتاقش ما بین اتاق خودتونه!
رفتارش و سکوت و فرمانبری سایرین حالم را بهم میزند . مثل این است که غرور سنگی اش دقیقا شیشه دلم را هدف گرفته است. قبل از اینکه از در خارج شود ،یک لحظه می ایستد و انگشت اشاره اش را به سویم نشانه می رود .
در ضمن اینو هیچ وقت فراموش نکن که من هر حرفی رو فقط یه بار میزنم !
 
آخرین ویرایش:

maryamalikhani

حامی انجمن
عضو انجمن
27/10/17
185
3,859
416
20
#پارت_هشتم
یک ماه است که در این خانه اسرار آمیز تحت آموزش های مختلف هستم.اینجا همه چیز مانند یک پادگان نظامی می ماند. تمام ساکنین خانه راس ساعت شش صبح بیدار می شوند و پس از یک ساعت پیاده روی و نرمش , بعد از صرف صبحانه ،هریک به دنبال اموری که آراز به آن ها محول کرده است می روند و ظهر همه در موسسه خیره او جمع می شوند و گزارش کارهایشان را به رییس بزرگ می دهند! شب ها بعد از صرف شام حتما باید در اتاق مخصوص مذاکرات حاضر شویم و دو ساعت بعد , همه جا در خاموشی مطلق فرو می رود! از آن ساعت به بعد هیچ کس حق ندارد از اتاقش بیرون بیاید و هیچ صدایی نباید شنیده شود. همه جا در سکوت و تاریکی مطلق فرو می رود و این برای من آزار دهنده ترین ساعات زندگی ام در میان آن هاست.
در این یک ماه با هیچ یک از نفرات این گروه استثنایی نتوانسته ام ارتباط برقرار کنم . نه از لوس بازی ها بی مزه آنا خوشم می آید و نه از سردی و مرموز نازی. کامران چندین بار سعی کرده است تا با عناوین مختلف خودش را به من نزدیک کند اما هر بار لوده بازی هایش باعث می شود تابیشتر از قبل از او فاصله بگیرم.
تنها کسی که توانسته است توجهم را به خود جلب کند خود آراز است. شخصیت مرموز و سردش و حتی سختگیری های پدرانه اش مرا سخت مجذوب کرده ،یکی از چند قانون این گروه این است که هیچ یک حق ازدواج و جدایی از گروه را ندارند و برایم جالب است که همه بی هیچ چون و چرایی آن را پذیرفته اند.
یک هفته است که گروه ،خود را برای یک عملیات سرقت آماده می کنند و هر شب نقشه ها و امکاناتشان را به شکل های مختلف کنترل می کنند. با آنکه این سرقت عملیات بزرگی نیست و فقط قصد آن را دارند تا به یک بانک محلی دستبرد بزنند اما من اجازه حضور در این عملیات را ندارم .
گوشه اتاق کنفرانس کز کرده ام و به حرفهای خسته کننده آن ها گوش می دهم. ساعت هاست که سگ ها در باغ بزرگ خانه آراز باز هستند و پشت سر هم پارس می کنند. همه چیز برایم کلافه کننده شده است. بی توجه به سایرین ،صندلی ام را عقب می دهم و از پشت میز بلند می شوم. به سمت در که می روم آراز زیر چشمی نگاهم می کند
_کجا روژان؟
مانند مردان قبیله ام اسمم را کاملا غلیظ و با لحجه کردی صدا می زند و با هر بار صدا زدنش مرا در رویایی عمیق فرو می برد. به سوی او سر می گردانم
_خسته شدم . می خوام برم بیرون یه کم هوا بخورم.
نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد و همزمان ،نگاه تمام اعضای گروه به سوی من نشانه می رود. کامران گوشه لبش را زیر دندان می گیرد و با شیطنت خاصی سراپایم را ور انداز می کند و لبخند می زند. طرز نگاهش خاطرم را مشوش می کند .اخم می کنم و نگاهم را به لبهای آراز می دوزم.
_تا ساعت خاموشی یک ساعت دیگه باقی مونده. بهتره یا بری بخوابی یا همین جا بمونی و به حرفها و نظرات بچه ها گوش بدی که البته این برات خیلی بهتره!
خونسردی و بی تفاوتی اش دیوانه ام می کند.
_من از حرفهاتون سر در نمیارم. تازه قرار نیست من توی این عملیات همراهتون باشم . ترجیح می دم برم توی باغ و یه کم هوا بخورم.
دستی روی نقشه شهری و کاغذی مقابلش می کشد و بی آنکه نگاهم کند جوابم را می دهد
_نگفتم هـ*ـوس چی کردی، دوتا پیشنهاد بهت دادم زودتر یکی رو انتخاب کن .وقت مارو هم بیشتر از این نگیر بچه جون !
از این لحن تند کلامش و اینکه همیشه مرا بچه خطاب می کند, هیچ خوشم نمی آید. نمی دانم چرا اما خیلی دوست دارم با او لجبازی کنم و در پذیرفتن حرفهایش سر سختی نشان دهم . به عادت همیشه ام دست لای موهایم می کشم و دوباره در خواستم را تکرار می کنم.
_ولی من می خوام برم توی باغ هوا بخورم. می خوام یکم قدم بزنم چون اصلا خوابم نمیاد.
کلافه ,نچی می کشد و روان نویسی را که لای انگشتش قرار دارد , روی همان نقشه کاغذی رها می کند و کمی صندلی اش را عقب می کشد و با اخم نگاهم می کند.
_بچه جون , تو مگه زبون آدمیزاد حالیت نیست؟ صدای پارس سگ هارو نمی شنوی؟ پا توی باغ بذاری , تیکه, تیکه ات می کنن احمق!
حتی وقتی عصبانی نگاهم می کند ،دوست ندارم نگاهم را از نگاهش بر گیرم. سر تکان می دهم و فورا جوابش را می دهم .
_از سگ نمی ترسم.
کامران سرش را پایین می اندازد تا خنده بی صدایش را کسی نبیند . نازی فورا ل**ب ور می چیند و قبل از آراز جواب می دهد.
_این سگ ها رو واسه ترسوندن تو یا بازی کردنت نگرفتیم عزیزم . این سگ ها, هار اند . به جز آراز هرکی نزدیکشون بشه تیکه ،تیکه اش می کنن .حالا اگه تنت می خواره ،بفرمایید , می تونید تشریف ببرید .
کامران لبهایش را غنچه می کند و حرف آخر نازی را برایم به طور خاصی تکرار می کند.
_اگه تنت می خاره بفرمایید. البته اینم بگم این سگ ها فقط مردهای زشت و گنده رو می خورن با زن های خوشگل و ریزه میزه کاری ندارن خیالت راحت.
آراز نفس عمیقی می کشد و با بالا آوردن دستش کلام او را قطع می کند و از جا بلند می شود.
_خیل خب کافیه.
به شکل خاصی نگاهم می کند .و سر تکان می دهد
_اگه حوصله ات سر رفته برو توی اتاقت خودم یه ساعت دیگه میام بهت سر میزنم.
این بار آنا قیافه حق به جانب به خود می گیرد و با همان لوندی و عشـ*ـوه گری که در آن استاد است ، تابی به سر و گردنش می دهد و موهای بور و صافش را از پشت سر به روی شانه اش می کشد و می گوید:
_خدا شانس بده والا. حالا اگه ما همچین غلطی کرده بودیم فورا تنبیه می شدیم چه برسه به اینکه رییس بیاد توی اتاقمون.
آراز صندلی را که از آن بلند شده است پشت میز جای می دهد و با پوزخندی که کنج لبهایش به زیبایی خاصی جا خوش کرده است پاسخ او را می دهد.
_بعد از پنج سال اگه همچین کاری می کردی حتما گردنتو می شکوندم ولی اگر حافظه بلند مدتت ایراد پیدا نکرده, بد نیست یه سری بهش بزنی . شاید یادت بیاد که وقتی اومدی توی این گروه ،خیلی بیشتر از اینها باهات مدارا کردم.
خنده احمقانه و رضایت بخشی تحویل آراز می دهد و از دور برایش بو*س*ه ای حواله می کند.
_عاشقتم رییس
آراز دستگیره در را پایین می دهد و مرا به بیرون دعوت می کند و قبل از اینکه خودش خارج شود یک جمله دیگر خطاب به او می گوید:
_در ضمن من هر شب قبل از خواب به تک,،تکتون سر می زنم. فکر نکنم این موضوع چیزی مهمی باشه که تو بخوای بهش حسودی کنی
اخم های نازی و آنا در هم فرو می رود و کامران بلند،بلند می خندد.
 
آخرین ویرایش: