پرطرفدار رمان دلبران | بهارگل نویسنده انجمن نگاه دانلود

آیا قادر به خواندن ادامه رمان در کانال تلگرام هستید؟

  • بله...(مشکلی نیست، فرقی نمی کنه)

  • خیر...(به هیچ وجه امکانش نیست)


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
نام رمان: دلبران
نویسنده: بهارگل ( بهاره گندمی) | کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
ناظر: P_Jahangiri_R
سطح رمان: پرطرفدار
خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ختری به نام دلدار به طور اتفاقی باعث مرگ نامزدش میشه...از این رو مجبور به فرار میشه و ماجراهایی که در این بین واسش اتفاق میوفته تصویر جدیدی از دلبران رو بازگو می کنه.


jyxt_دلبران.jpg
(اطلاعیه...)
رمان سقف کاغذی: نوبت چاپ : نشر علی.
رمان لانه ی ویرانی در نوبت چاپ قرار گرفت : با نشر ارینا انتشارات علی
...انشالله زمانی که چاپ شد می تونید انلاین با ارسال رایگان از سایت نشر علی خریداری کنید. پس در این مورد نگران نباشید.:aiwan_light_blumf::aiwan_light_blumf:
نکته دوم...
رمان دلبران قبل از پی دی اف شدن اول مورد بررسی چاپ قرار می گیره...پس دوست داشتین انلاین بخونید تا بعدا مشکل و سوالی پیش نیاد.
نکته سوم: به هیچ عنوان به جز انجمن نگاه و کانال تلگرامم در هیچ سایتی فعالیت نمی کنم. کپی برداری حرام و غیرقانونی محسوب میشه!. هرجا متوجه بشم یکی از رمان ها
(سقف کاغذی، دلبران و لانه ویرانی 2) کپی شده نه تنها بیشعوری کاربراش رو می رسونه بلکه از طریق ناشر شکایت میکنم...به خصوص لانه ی ویرانی2!
نکته چهار: برای اولین و اخرین بار انتخابم انجمن نگاه باقی میمونه پس سوالی در این مورد نکنید! من همیشه اینجا و کانال تلگرامم فعالیت می کنم. می تونید از این دو طریق پیدام کنید.
امیدوارم از دلبران خوشتون بیاد...اما این کار متفاوت تر از رمان های قبلی نوشته شده تلخی و شیرین های خودش رو داره :NewNegah (6)::NewNegah (6)::NewNegah (6)::NewNegah (6)::NewNegah (6): هم اشکتون رو در میاره و هم لبخند به لب هاتون میاره...پایان: خوش.
از اینکه تا الان همراهم بودید...سپاسگزارم. :aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
565
42,058
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
مقدمه...

"دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری" *
ناز را افزوده ، با نازت توانم می بری
سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود
تا ته قلب من و تا استخوانم می بری
می زنی چشمک نهانی، جان تو! جان خودم!
با تکان پلک خود تا بی کرانم می بری
تا که می خواهم بگویم راز خود را ناگهان
دستهای مهربان را بر لبانم می بری
می کنی ساکت مرا با بـ..وسـ..ـه های بی هوا
شعر را با بـ..وسـ..ـه از روی زبانم می بری
تو شبیه دلبران هستی ولی جور دگر
دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری...
* مصطفی ملکی


بنام خدا دلباخته ها...


گوشه ناخون هامو از بس جویدم قرمز شده بود. دهنم طعم خون می داد. دست از این بیچاره ها برای این کُندی زمان نمی کشیدم؛ فقط می خواستم به حس ازار دهنده مرد کناریم بی توجه باشم. حتی نمی دونستم این موقع شب تو ماشینش کجاییم و قرار اخر این مسیر به کجا ختم بشه. بابام حسابی به این شازده اعتماد داشت که چندساعته منو دستش سپرده تا بزم خودش و رفیقاشو کامل کنم. خیابونا خلوت بود. پرنده َم پر نمی زد چه برسه به ما الکی خوش که واسه سیاه شدن شناسنامه هامون بوق بوق می کردیم و لایه می کشیدیم. اصلا چه لزومی داشت واسه دو خط خطبه وصال، کارناوال راه بندازن و راهو بند بیارن.
حالا خوبه رخت عروسی تنم نبود. مامان هی اصرار می کرد سفید بپوش، فلان کن...اما راضی ام از اینکه با یک مانتو ، شال قهوه ای و یک دسته گل سفید قضیه رو هم آوردم. گلام کم کم پژمرده شدن؛ مثل من...مثل منی که خیلی بی رحمانه چیده شدم.
نیم نگاهی از گوشه چشم بعد چند ساعت ویراژ دادن و رقصیدن بهش می اندازم. هنوزم خیس عرق بود. از بس رفیقاش تو خیابون راهو بند اوردن تا قری به کمر بده. سرخ شده بود و با دهن نفس می کشید. چند کیلویی امشب کم کرده بود. حداقل کت و شلوار سفید تنش دیگه بهش چسب نبود.
ولی بی خیالی ام عالمی داشت، ها. اون برعکس من با دمش گردو می شکست انگار نه انگار هردومون بدبخت شدیم شایدم هنوز نفهمیده...داغه!. چه بزمی ام گرفته برای هر لحظه با من بودن.
کم افتخاری ام نبود. مفت و مجانی پیشکشم کرده بودن. عروس کم و سن و سال و افتاب مهتاب ندیده.
به قول "مامانم، مامانش، بابام، باباش،خود ناجنسش..." دختر تا دانشگاه نرفته باید متعهد بشه تا گول اقا گرگا اطرافشو نخوره!؛ این وسطم گور بابای نظر دلدار....
کلافه پوفی می کشم. یک ماهه این فکرا خوابو خوراکو ازم گرفته. الانم رسیدم به جایی که باید عطر تندو تیزشو با بی مزه بازیاش تحمل می کردم. کِی می خواست این مسخره بازیو تموم کنه؟
انگار نه انگار "یک" نصفه شبه. اقا با دوستاش کورس گذاشته. حالا کی بچه بود؛ من یا این ...
خیرگی نگاهمو میزاره، روی توهمات پوچ خودش. لبخنده محوی تحویلم میده و با لب تر کردنی میگه:
_ دلدار تازه بعد از چندسال خیالم راحت شد مال خودم شدی.
سرمو به پشت تکیه میدم و نگاهمو ازش می گیرم. حرفاشو دیگه حفظ بودم. تو این شهر به این کوچیکی، کی از عشق طوفان خبر نداشت؟ این اخریا حتی خجالت می کشیدم پامو بیرون بزارم. از بس باید پچ پچای خاله زنکای محلو تحمل می کردم. "این همون دخترست؟... میگن طوفان واسش هرروز گل میخره!... کدوم پسری جرات داره واسه خواستگاری در این خونه رو بزنه! بابا این سرتره! حیف طوفان واسه این دختره از دماغ فیل افتاده "
اینا فقط چند نمونه سادش بود؛ که باید هرروز تو گوشم پنبه می کردم تا کمتر حرص بخورم.
_ شاید از همون روزی که قنداق پیچ بغلت کردم عاشقت شدم...درکی از احساسم نداشتم ولی هرروز ارزو می کردم مال خودم باشی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
چشم غره ای به حرفای غلمبه شده عاشقانه اش میرم. اخه نصفه شبی کی حوصله داشت؛ که این داشت؟. خدایا کرمتو شکری تو دلم میگم" ی سالمشو قسمتم می کردی...!"
صدای بوق موتوری که از کنارمون می گذره و جیغ سرخوشش یک متری از جا می پرونم.
_ مبارکت باشه طوفان...بالاخره به عشقت رسیدی
دستی روی قلبم میزارم. نفسی گرفته فحش رکیکی میدم و چشمام گرد شده می چرخه به سمتش. یک بند انگشت با ماشین فاصله داشت تا به طوفان تبریک بگه!. این کی بود دیگه ! دوستاشم مثل خودش دیوونه بودن!. نیش طوفان باز میشه، حرف دلشو زد. جواب دوستشو با تک بوقی میده و دستی از شیشه واسش بیرون میبره.
_چاکر اقا مرتضی...
موتوری که مرتضی باشه گازی میده و با یک تک چرخ جلو ماشینمون شیرین بازی در میاره. صدای بوق ماشینای پشت سرمون بین گم گم صدا ضبطا گم میشه. سرنشینا سرشونو از ماشینا بیرون اوردن و مرتضایی که هنرنمایی می کرد با سوت و دست تشویق می کردن . جز تاسف کاری از دستم برنمیاد تا جایی که فرمون موتور از دستش خارج شد و لحظه ای بین کله ملق زدن فاصله ای نداشت.
یکدفعه طوفان روی ترمز زد و یا حسینی گفت. تو خیابون سکوت مطلقی شد و همه کپ کردن. دریک لحظه همه این اتفاقا افتاد؛ اما زیاد طول نمیکشه مرتضی با دستی که به ارنج گرفته از روی زمین بلند میشه و با شصتش سلامتیش رو اعلام میکنه.
نفس از سر اسودگی طوفان دلم رو قرص کرد...اگر می مرد؟ حتی در اون لحظه به ماشین اجاره ای که توش نشسته بودیم فکر کردم به جز رانندگی طوفان که اگر بهش میزد قتل عمد محسوب می شد.
از دیدن این صحنه و قلبی که از ترس نبض دار میزد به سمتش می چرخم و صدام بی اختیار بلند میشه و شمرده شمرده میگم:
_به دوستات بگو تمومش کنن...نمی خوام کسی واسه من شادی کنه.
عصبی بودم و خسته. این همه تنش واسه امشبم کافی بود.
سری تکون میده و باشه ای زمزمه میکنه؛ اما برخلاف تصورم فقط حرکت کرد.
انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش چه اتفاقی قرار بود بیوفته! لحنش رو دوباره خونسرد و شاد میگیره.
_ قربون خانم خوشگلم بشم که خسته ست. الان می رسیم.
همیشه این بی توجه ای ازارم می داد. با من مثل بچه ها برخورد می کرد. اصلا نظرم مهم نبود فقط می پیچوند تا بفهمم هست یا اینکه چقدر دوستم داره و صلاحم رو میخواد.
پوفی می کشم و به صندلی چسبیده به خیابونا خیره میشم.
خیلی غیر منتظر از سکوتی که به لبام زدم دستمو نرم میگیره و نزدیک لباش می رسونه. از تر شدنش مورمورم میشه؛ ولی بی تفاوت خودمو میگیرم تا بلکه از رو بره. برای اولین بار بی میلی و سردیم رو از دمای بدنم می فهمه. به روی خودش نمیاره...مثل همه این روزایی که گذشت.
دستم رو روی دنده، زیر دستای بزرگ و پهنش میزاره و سرعتش رو بیشتر میکنه. از گوشه چشم دوباره دیدم میزنه و میگه:
_ بهت حق میدم خسته باشی ولی یک امشبو بداخلاقی نکن.
سکوتمو گذاشتِ پای خستگی. سرمو با نفس عمیق و بلندی به سمت پنجره کج میکنم و چشم رو هم میزارم.
_ اینام ول کن نیستن.
صدای بوق بوق ماشینای پشت سرمون بیشتر روی حس و حال نداشتم رژه می رفت. طوفانم حس شوماخر بودن بهش دست داده بود و ویراژای خرکی می رفت. دستاشو روی بوق گذاشت و با تک بوقی سرخوش حرف رو عوض میکنه:
_ دوستمو دیدی؟ همون قد بلنده، قراره این ماه شرکتشو بزنه. ی خر پولیَن حد نداره.. بلیط رفتو برگشت گرفته فقط واسه امشب. دوتاسکه بهمون داد. اگر قبول کنه منم واسش کار کنم...
بشکنی زده حرفشو میخوره. چقدر حرف میزد. خب از ادم راحت طلبی مثل طوفان مشخص بود چی تو ذهنش می گذره. هر چیزیو اسون می خواست نمونه اش من.
اما جالب بود...دوتا سکه، اونم واسه یک محضر و یک چلو کباب! به مغزم فشار میارم تا از بین دوستای شاخش، قد بلند و پولدار پیدا کنم؛ ولی بیشتر خزو خیلای شهر جلوی چشمام جون می گیرن که متاسفانه همشون دوستای طوفان بودن. انگار فهمید حواسمو جلب کرده.
_ حالا عروسی کردیم...می برمت تهرون. باهش بیشتر اشنا می شی. یادت باشه فقط دانشگاهای اونجا رو بزنی. میخوام کنار خودم باشی.
مطمئنم دوباره از اون لبخنده های عریضو طویل شرکی میزنه.
_ ترمای اخرم بچه دار می شیم. خودم کمکت میکنم.


 

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
[HIDE-THANKS]
چشم غره م برای بار صدم تشدید میشه. برنامه بچه ام داشت...! خدایا... اول بزار ببین می تونم تحملت کنم بعد... اینو تو دلم میگم و همچنان سکوت می کنم. دوباره لحنش نرم میشه.
_دلدار نمی دونی امشب چه حس خوبی دارم..لحظه شماری می کنم برای روزی که پا تو خونه ام بزاری.
انگار برای من فرقی می کرد مدام از این حرفا میزد. من تو دنیای خودم بودم. چه فرقی به حال روزم می کرد. یکی تو گوشم محکم سیلی میزنه و با تلنگری میگه:
وقتی از محضر پاتو بیرون گذاشتی یعنی زنش شدی...باید کنار بیای.
اهی می کشم. صداش شبیه مامان بود. هنوزم نفهمیدم چرا بله گفتم.
حرفاش بیشتر شبیه جوک بود. دختری به سنو سال من اول مهری باید به فکر درس مشقش باشه. حالا بماند هوششو داشتم ولی زیاد اهل درس نبودم.
نیشخندی می زنم. تنها حُسن مزدوج شدن.
در حال حاضر الان خواب می چسبید با یک ماگ قهوه و...اووم شایدم با کمی شیطونیای مهران.
ترجیحا با پیاما عاشقانه ای که اخرش مثبت هیجده می شد؛ تنها چند خط از اونا می تونست حالمو عوض کنه.از یاداوری پیام دیشبش سرخ میشم.
با طوفان حرف میزدم و طبق معمول نطقش باز شده بود و از رویای عقدمون و از اینکه دل تو دلش نبود می گفت، گوشی به دست با انگشتام و حواس جمع پیامای مهرانو می خوندم. هرموقع ام دلم قیلی ویلی می شد طوفان رو حساب حسو حال خوشم میزاشت و قربون صدقه ام می شد.
_ خودم واسه کنکور ثبت نامت میکنم. عمو بدش نمیاد.
گفته بودم. طوفان پسر عمومه؟. همین نسبتا منو بدبخت کرد. از اونایی که مامان بابام راضی نبودن دختر یکی یدونشونو دست غریبه بسپرن. طوفانم ناجی ارزوهای مُردم شد. به قول مامان از خدامم باید باشه میون این همه دختر عاشق من ایکپیری شده.
_ ماه دیگه یکم زودتر میام تا هرچی لازم داری بخریم. تا اون موقع پول دستم میاد.
لحنش روی جمله اش عجیب چندش اور بیان میشه.
_ حتی از اون لباس خوشگلا.
چشمام بی اختیار باز میشن. دست خودم نیست هنوزم بهش الرژی دارم؛ فکر اینجاشو نکرده بودم.
صاف می شینم. به سرعت واکنش نشون می دم و اخمی میکنم.
_ خیلی خسته ام زودتر منو ببر خونمون.
جا خوردنشو می فهمم و به درکی حواله اش میکنم. از امروز باید عادت می کرد منم بلد بودم زندگی یکیو با عشق نداشتم سیاه کنم. برعکس اونی که باعشقش منو به سمت نابودی برد.
باشه کوتاهی لب میزنه. تعجب میکنم از اینکه چرا اینقدر در برابر من کوتاه میاد. از عشق نبود. طوفانو می شناختم از صبوری و متانتش بود. می دونستم اگر عصبی ام بشه کسی جلودارش نیست. تاحالا به خاطر من چندبار گلاویز شده بود. این کوتاه اومدنشم فقط محض راه اومدن من بود. کم هوش نیست که نفهمه علاقه ای بهش ندارم.
زیاد طول نمیکشه که همه رو پشت سرش جا میزاره و به سمت خونمون راه کج میکنه. همینکه پارک می کنه میخوام از ماشین پیاده بشم که دستم رو محکم می گیره. چیزی نمی گم عادتش بود تا جای در بدرقه م کنه. زنگ درو میزنم. با صدای تیک در طوری که نشه تعارفی زد بین در می ایستم و به سمتش می چرخم. مکثی میکنم. چشماش شیطون شدن.
_اووم...خب شبت بخیر.
حتی تا نوک زبونم نمی چرخه از شب خوشی که واسم ساخته تشکر کنم. چشماش برق میزد. از اونایی که ازش متنفر بودم... از اونایی که عشقشو فریاد میزد.
_برو دیگه...
به پشت ماشینش اشاره زدم. ابرویی بالا می اندازه.
_کجا... منم امشب اینجام...زنعمو دعوتم کرده.
چی...! چشمام گرد شد. مامان در هر شرایطی واسه طوفان می مرد.
از شوک زدگیم خندش میگیره و لحنش مهربون میشه.
_من دیگه بهت محرم شدم...کم کم باید عادت کنیم کنارهم باشیم.
سعی میکنم کمی به خودم مسلط بشم. کلمات بدون فکر تو زبونم می چرخن.
_ ما از این رسما نداریم طوفان...
_...
_اووم... مامان روش نشد بهت بگه گفت تو رودبایسی گیر کرده توام رو هوا زدی لابد.
برعکس تصورم لبخنده ملیحی تحویلم داد و باشه ای گفت. شاید فهمید دروغ تحویلش دادم که خیلی راحت قبول کرد. مامانو بهتر از من می شناخت. دستشو میزاره روی دستی که رو در حفاظ کرده بودم و با ارامش خودش میگه.
_ میخوام ی قولی بهم بدی دلدار...
منگ سری تکون میدم...این یعنی چه قولی؟
نفس میگیره...مردد بود و کمی شرمگین.
_ اوایل زندگیمون شاید سخت بگذره ولی همین که کارو بارم بگیره زندگی خوبی واست می سازم. به قدری ام عاشقت هستم که نزارم کمبودی حس کنی.
مکثی میکنه.
_فقط تو، دل به دلم بده.
گونه هام تب دار شد. هیچ وقت این مدلی باهم حرف نزده بود. همیشه به نظرم مضحک ترین ادم روی زمین میومد اما امشب...چشماش برق داشت نفسش گرم بود. من چه مرگم شده بود؟
حتی نفهمیدم چطور در پشت سرم می بندم و پله های خونمونو دو تا یکی بالا میام حتی جواب مامان که پشت سرهم "طوفان طوفان کو" راه انداخته نمیدم.
یک راست میرم تو اتاقم. میدونم بهش زنگ میزنه و بدتر دروغم درمیاد. روی تختم بلاتکلیف میشینم. به این فکر می کنم اخرش چی میشه؟.
صدای درینگ پیام گوشیم زیاد فرصت فکر کردن نمیزاره اسم لاله دلمو کمی اروم میکنه و بی معطلی پیامو باز می کنم.
_ فردا بپیچون بریم پیش مهران و پیروز.
می دونست امشب عقد کردم با این وجود منو به خونه مهران دعوت کرده بود. لبو لوچه ام اویز میشه، ارزویی که همیشه داشتم حالا با اسم طوفان توشناسنامم....
بارها خود مهران ازم خواسته بود... خب تنها می ترسیدم و از اینکه کسی به گوش طوفان برسونه؛ اما اینبار فرق می کرد لاله و پیروز بودن. دودوتا چهار تا میکنم و بی فکر میزنم.
_ بیا دنبالم.
قبل از این که تیک ارسال بخوره هدفم از رفتن میشه گفتن از عقدم به مهران.
خودم رو بی حال روی تخت می اندازم. باید این رابـ ـطه تموم می شد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
تو فکر بودم که دوباره صدای پیام گوشیم با یک میس کال بلند میشه. اینبار اسم طوفان اشوب تو دلم به پا میکنه.
_ هرجا خواستی بری به من بگو!...دوستت دارم دلدار.
تمام پیام ها از جانب طوفان اخرش ختم می شد به دوستت دارم هایی که اعتقادی بهشون نداشتم و به تمسخرم درمیومدن. اما امشب پیامش...حس و حالش... شایدم من اشتباه می کردم! هیچ وقت سابقه نداشت تاکییدی در مورد کنه!
پوزخندی زده بی اختیار انگشت هام شروع به تایپ می کنن؛ شایدم اثرات عقده که دوباره رگ غیرتش باد کرده و حس اقا بالا سر بودن بهش دست داده.
_ چرا من طوفان؟ چرا کسی که دوست نداره انتخاب کردی؟
این سوالی بود که مدت ها بیخ گلوم گیر کرده بود؛ اما به قصد نوشتن دو بار انگشت هام صفحه رو لمس کرده نیمه راه کلمات پاک میشن. نمی خواستم امشب رو به خودم، به خودش زهر کنم. واسه پرسیدنم چند ساعتی دیر شده بود.
بی حوصله با ذهنی متشنج چهره شاد امشبش رو مقابل چشمام تجسم میکنم و از اخر تایپ میکنم.
_ باشه.
حقش نبود شبش رو خراب کنم.
*****
ساعت 6 رو رد کرده بود. هوام تاریک شده بود. پیراهنم رو با بلوز و شلوار جینی عوض کردم. هرکار کردم وجدانم رضایت نمی داد پیراهنی کوتاه در برابر مهران بپوشم. قرار بود فقط حرف بزنیم. اصلا شاید احتیاجی به دراوردن مانتوم نباشه. اهی کشیدم و دپرس شده مقابل ایینه ایستادم. دریق از یک رژ که لب های بی روحم رو رنگی کنه.
ترس از طوفان مریضم کرده بود. من اصلا از این اخلاقا نداشتم که هرلحظه منتظر مچگیرش باشم.
برای اولین بارهم از صبح پیام نداده بود؛ حتی پیام صبح بخیری که عادت چند ساله ش بود. منم با خیال راحت تری با لاله هماهنگ کردم؛ اما حالا مضطرب شده بودم و نمی دونستم کارم درسته یا نه؟ پیام دیشبش رو چندبار از صبح خونده بودم. لعنت بهت.
دستی روی گونه م گذاشتم. بدنم یخِ یخ بود. فشارم افتاده بود...شبیه یک میت حاضرو اماده برای دفن شده بودم.
از دیشب یک لحظه ام از فکر زندگی با طوفان بیرون نیومده بودم. اگر بفهمه چی؟ اگر دوستاش چیزی بهش گفته باشن چی؟ چرا باید نصفه شب چنین پیامی بهم بده؟
به چهره م تو ایینه زل میزنم...بارها بارها این سوال میشه ملکه ذهنم؛ من چی داشتم که این همه سال به پام مونده بود؟
"چشمام درشت بود و بی حالت؛ شاید اصلا به نظر خودم زیبایی نداشت اما طوفان می گفت چشمای درشتت جذاب و گیراست. به نظر خودم تنها زیباییم پوستِ سفیدم بود بدون هیچ لک و جوشی؛ صافِ صاف به قول طوفان سفید برفی با موهای فر و ابروهایی پهن و مشکی؛ ورژن شرقیش!
حالام مثل میت ها شده بودم. مردمک های مشکیم که همیشه طوفان می گفت از صدتا چشم ابی قشنگ تره و واسم شعر دختر چشم مشکی رو می خوند حالا تیره تر و بی فروغ شده بود. لب برچیدم.
یکی تو چشمای بی فروغ و سردم فریاد میزنه؟
" قرار تا اخر همین شکلی باشی؟ مطیع و حرف شنو یکی؟ یکی که فقط دوست داره؟ پس خودت چی؟ جوونی که ازت گرفتن؟ مگه چندسالته؟ مگه میخوای اونجا چیکار کنی؟"
بی اختیار اخم کردم...حالم به هم خورد هر دقیقه طوفان طوفان...کیف لواز ارایشم رو باز کردم و با کینه ای که تو دلم بود حسابی به خودم رسیدم. باید بهش ثابت می کردم منم تو این زندگی نقشی دارم.
همین که از چهره رنگ شدم احساس رضایت کردم لاله تک زنگی زد. کیفم رو به همراه بارونیم برداشتم و بیرون زدم.
 

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
[HIDE-THANKS]
خیلی اهسته با ولوومی که لرزش مشخص نباشه میگم:
_ من رفتم.
به ثانیه ای نمی کشه مامان متعجب از تو اشپزخونه بیرون میاد و کفگیر به دست به سرتاپام خیره میشه.
_کجا به سلامتی! شام طوفان میاد.
عصبانی سرجام می ایستم. پس دلیل پیام ندادن امروزش همین بود...قرار امشب بیاد!
نمیدونم از کجا با حرصی که میخوردم و با ارامشی که فقط حفظ می کردم دروغ به این بزرگی رو میگم:
_ باخودش قرار دارم...الانم اومده دنبالم بیرون منتظره.
به نشونه خداحافظی دستی بالا می برم و با نگاهی خجالت زده به سمت در پاتند می کنم. برای اولین بار جسارت دروغ گفتن رو پیدا کرده بودم! می دونستم اگر ذره ای بو می برد با لاله قرار دارم جلو دارم می شد.
مامان لحظه ای مشکوک نگاهم کرد اما اخر با جیغی پشت سرم میاد و تند تند میگه:
_دختره ور پریده باز نری بهش بگی ما رسم نداریم روش نشه شب بمونه...با این کارات دو روز نشده این بچه رو سرد میکنی...اخلاقتو درست کن دلدار هیچ کس نمیتونه با این گند دماغیت کنارت بمونه چه به این پسر بیچاره.
فقط سکوت میکنم گوشم از این حرفا پر بود.
نفسی گرفته دستی به موهای خوش حالت لختش میزنه و با لبخندی نرم می پرسه:
_ حالا قرار کجا برین؟
از نرمشش تعجب کردم واقعا فکر می کرد با یکبار بیرون رفتن رابـ ـطه من و طوفان درست می شد؟! با یاداوری حرف دیشب طوفان لبی تر می کنم و با من من میگم:
_ قرار واسم لباس بخره.
انگار دوزاری مامان خیلی زود جا میوفته که گل از گلش میشکفه و اهانی کش داری میگه.
_ زیاد خرج رو دست بچه نزاری.


همیشه طرفدار اون بودن. پوزخند زدم. حتی بند کفشامم نبستم تا بیشتر از این بشنوم. جواب دندون شکنی ام نداشتم اول و اخر طوفان ادم خوبه داستان می شد.
*****
لاله پشت ماشین نشسته بود. از دیدنم لبخند زده سری تکون داد. خندیدم و با دلی گرفته به طرفش پرواز کردم.
لاله باهمه دوستام فرق می کرد. ازاد بود و بی قیدو بند. صد و تا هشتاد درجه متفاوت تر از من. بماند که من اصلا دوستی نداشتم. اخلاقم خاص بود. با هرکسی نمی پریدم. ادمایی که مثل خودم رویا پرداز بودن کم دورو برم بود. ادمایی که مدت ها در کنارشون خوش بگذرونی و اینده ت رو تو فلان هتل اروپا بچینه یا از فلان مارک و برند صحبت کنی. من اهل غیبت یا زیاده گویی نبودم بیشتر رویا می بافتم و سکوت می کردم در برابر حرفایی که به نظرم بی معنی بود. تو این دنیا تنها ادمی که تحمل من رو داشت لاله بود که پابه پام به دلم راه میومد.
تو ارایشگاه باهش اشنا شدم. اولین روزی که مامان اجازه داد کمی از ابروهامو وردارم. اونم با اجازه بابا و مشورت طوفان که ایا خوشش میاد همسرش قبل از عقد دستی به سرو صورتش بزنه یانه؟ بیچاره طوفان...گاهی فکر میکنم مامان و بابا از روی دوست داشتن چقدر معذبش می کردن. هنوزم چهره معتجبش یادمه که با شرم و خجالت خودش گفت "دلدار باید خودش واسه صورتش تصمیم بگیره نه من!...اونجا بود تازه مامان بابام کمی دوزاریشون افتاد منم هستم.
اون روز لاله مثل من منتظر نوبت بود. به قدری گفتیم و خندیدیم که اخر رسید به شماره و بیرون رفتنایی که چشم گوش من رو باز کرد.
نه مامان نه بابا و صد البته طوفان از لاله خوششون نمیومد؛ اونم بابت تیپ و ظاهر متفاوتش. روسری که تا فرق سرش می رسید یا پیراهنی که جای مانتو استفاده می کرد. طوفان تا قبل از عقد علنا مخالفتش رو اعلام می کرد. هیچ وقت دلیلش رو نفهمیدم. اما بعد از رسمی شدن همه چیز؛ خیلی جدی گفت" اگر زندگیمو دوست دارم لاله رو باید فراموش کنم"...یکی از شرطای قبل از عقدش بود. خب منم اون لحظه سکوت کردم و حرفی مبنی بر مخالفت نزدم؛ مثل هربار. پشت گوش انداختم ؛ مثل خیلی از نصیحتاش. با اینکه همیشه سکوت می کردم اما همیشه کار خودم رو می کردم. این کم حرفیمم شده بود بهانه ای برای گند دماغیم.

[/HIDE-THANKS]
 

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
[HIDE-THANKS]
بالافاصله با نشستنم پاش رو روی گاز میزاره. کمربندم رو روی یک حرکت غیر ارادی می بندم که خنده اش میگیره.
_ سلام بر موش موشک....
حرفش رو خورده سوتی میکشه.
_او ابروهاشو...قیافشو...چه کردی با طوفان. چه می کنی با مهران!
چشم غره ای بهش میرم.
باید بهش میگفتم دیگه دوست ندارم حرفی از مهران بزنه.
_ خوشگل شدی ناقولا...
لبخند زدم. می دونستم خیلی فرق کردم. اما با خودم هنوز بیگانه بودم. این چهره اصلاح شده مال یک نوجوون 17 ساله نبود. من هنوز بچه بودم. هنوز درک نمی کردم ازدواج یعنی چی یا طوفان همسرم شده. شاید این گنگی و نقشی که هنوز درکش نکرده بودم باعث فرار از طوفان می شد.
_ بزار بشینم بعد نمک بریز.
_دختر اصلا فکر نمی کردم اینقدر خوشگل بشی.
از این تعریف دلم غنچ میره و بی ربط با ذوقی که میزدم پرسیدم:
_ میریم خونه مهران؟
اخمی کرده از گوشه چشم نیم نگاهی می اندازه.
_تو از کجا می دونی؟
کمی دستپاچه سرخ وسفید میشم.
_قبلا بهم گفته بود قرار تو و پیروز دعوت کنه و منم ...خب منم...
نزاشت ادامه بدم.
_طوفان می دونه؟
_فکر کن یک درصد...
پوفی کشید. کمی به نظرم چهره ش گرفته شد و صداش لرزید.
_دیگه تموم شد یا...
متوجه منظورش شدم. بی خیال از همه جا پوزخند زدم.
_ بابام قبول نکرد فقط محرم بشیم...گفت فقط عقد...طوفانم از خدا خواسته رو هوا زد.
لحظه ای بینمون سکوت شد که با خنده چشمکی زد. خیلی سریع تغییر حالت داد.
_ خب حتما از اتیش تنده طوفان ترسیده!.
لب برچیدم به خوش خیالیش.
_ اره اتیشی که فقط من توش میسوزم.
خندید.
به حال لاله غبطه می خوردم با اینکه دوسالی از من بزرگتر بود ولی نصفه دغدغه های منم نداشت. ناخنای مانیکور شدش دور فرمون دلم رو ضعف کرد و به یاد تعصبات طوفان ادامه دادم.
_ نمی تونم باهش کنار بیام...می دونم از فردا خونم تو شیشه ست. به خصوص مامان و بابا هواشو خیلی دارن. منم اونقدری زبون ندارم تا از خودم دفاع کنم. هر حرفیم میزنم میگن از غرور زیادته.
اهی میکشم و مستقیم خیره به روبرو نگاهم ماتم زده میشه. خود به خود سرعت ماشین رو زیادتر میکنه و پشت سرهم ویراژ میره و بوق میزنه. عصبی شده بود و با اخم پررنگی مابین صدای بوق ماشینا میگه:
_ من نمیفهمم پس چرا بهش جواب دادی؟
حرفی نمیزنم...چون...
_ تو خوشگلی دلدار. تک دختر و پولدار. می دونی خیلیا دوست دارن به دستت بیارن. همین مهران کم پاپی من نشد تا شمارتو گیر بیاره.
یادمه....من از اصلا اهل این حرفا نبودم. کسی که من رو با مهران اشنا کرد لاله بود. اون بود که از علاقه مهران به من گفت. علاقه ای که قرار بود به ازدواج ختم بشه. خدا شاهده از ترس طوفان فقط صحبتامون به پیامک و تلفن ختم می شد. بدم نمیومد کسی رو وارد زندگیم کنم که دوستش دارم بابا همین که شک کرد به تلفنای گاه بی گاهم با یک تو گوشی ؛ قرارعقدو با طوفان گذاشت. پوزخند زدم.
_می دونی تو این شهر دخترای هم سنه تو ارزوشونه مهران بهشون ی نیم نگاه بندازه؟ تا حالا به این فکر کردی چقدر به هم میاین؟ ولی تو و طوفان چی؟ چیتون به هم میاد؟
_...
_الانم دیر نشده دلدار... می تونی خیلی راحت از دستش خلاص بشی. مگه تو چی کم داری ؟ طوفان چی داره؟ جز ی سرباز دانشجو که از صبح تا شب سگ دو میزنه تا بتونه کرایه خونه دربیاره ؟ پدر درست درمونی داره؟ مادرشم که زمین گیره دوروز دیگه تو باید جمعش کنی...مادر پدرت چی فکر کردن که تو رو دو دستی تقدیمش کردن؟ فقط کافی لب تر کنی تا مهران ساپورتت کنه ازش طلاق بگیری...بعده طلاقتم اختیارت با خودته...فقط به پا کار دست خودت تو عقد ندی.
اهی میکشم...حرفاش مثل یک خوابِ شیرین بود؛ شایدم یک تلنگر برای بدبختیم.
_ای کاش همه چیز به قشنگی حرفا تو بود من اگر می خواستم از دستش راحت بشم این چند سال می شدم.
درحینی که راهنما میزد به سمت چپ میپیچه و با لبخنده مرموزانه ای میگه:
_ تو فقط بخواه میشه.
به نیمرخش دو به شک خیره میشم. من بخوام؟ شدنی بود؟ می تونستم بعد طلاقم یکی بشم مثل لاله...روسری ساتن ابریشمش روپشت گوشش زده بود و موهای طلایی رنگش عجیب دلبری می کرد. رژ لب قرمز کبودش و سایه دودی که زده بود صورت گردِ عروسکیش رو خواستنی تر کرده بود. لاله زیبا بود...اما با عمل های متعدد...عمل بینی...پروتز لب، گونه و زاویه فک...به قول طوفان برعکس من که خدا ارایشگرم بود.
مقابل درب پارکینگی توقف کرد و با گوشیش شماره ای رو گرفت و بالا فاصله با الو گفتن طرف گفت: "ما اومدیم"
چند دقیقه بعد درب پارکینگ با ریموت باز شد. همین طور که نگاهش به روبرو بود ماشین رو به حرکت درمیاره میگه:
_به مهران چیزی نگو...نزار امشبمون زهر بشه.
به مهران...! اما من قرار بود امشب همه چیزو بهش بگم. سکوت می کنم و این سکوتم میشه دیدن قامت مهران روی تراس خونه ش که منتظر ایستاده بود و لرزیدن دلی که ناشی از دل شیطون بود.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
همیشه فکر می کردم مهران مستثنا از همه پسرایی که مامان ازشون به عنوان اقا گرگِ تو دوران بچگی و نوجوونی یاد می کرد بود. اون شخصیتی ورا تصورم رو داشت. مهربون، خوش تیپ و مردی سوار بر اسب سفیدی که مدام از میون حرفاش از اینده و خوشبخت کردن من می گفت. وقتی کمی جلوتر میون حیاط نسبتا بزرگ خونه ش پارک کردیم چشم ریز کرد تا دختر کنار دست لاله رو ببینه. از ابروهای بالا رفته ش مشخص می شد خیلی سریع من رو شناخته. لبخنده پررنگی زد و دست به سـ*ـینه ایستاد. خجالت کشیده چشم بهش دوختم و لب گزیدم. دستم روی کمربند خشک شد. چشم تو چشم شدم و با سر بهش سلام کردم.
_ به قران اگر چیزی بهش...
توجه ای به حرفش نکردم. زودتر پیاده شدم. من تصمیمم رو گرفته بودم. قرار نبود طوفان رو به این شکل اذیت کنم. به طرف مهرانی که یک لحظه م نگاهش رو از صورت غرق ارایشم نمی گرفت قدم برمی دارم. زیر نگاهش در حال اب شدن بودم و حقیقتا از کارم پشیمون شدم. مادر بیچارم حتما فکر کرده واسه طوفان اینقدر غلیظ دستی به صورتم کشیدم که چیزی بارم نکرد.
کیفم رو با دست می گیرم و خجول مقابلش می ایستم؛ اینبار سلام نسبتا بلندتری میکنم. با گرمکن سفید و حاشیه قرمز بسیار برازنده و تو دلبرو شده بود. لاله حق داشت خیلی از دخترها شهر واسش می میردن. دلم گرفت از اینکه عشق طوفان نذاشت این ادم رو مال خودم کنم.
دستی به سرش میکشه و موهای نم دارش رو دستپاچه مرتب می کنه. خندم میگیره. خودمم می دونستم امشب شبیه خودم ظاهر شدم. ظاهر پلید و شیطونی دلدار که از توجه مهران لـ*ـذت میبرد.
چشم هاش برق خاصی میزنه از دیدنم...از حضورم. بریده بریده با اون صدای کشیده و بمش میگه:
_دلدار از دیدنت شوکه شدم... اونم اینجا...فکر می کردم لاله یکی...
پوفی میکشه و دستش رو بالا میبره...هول شده بود!
_ بی خیال خوش اومدی...بیا تو.
_باید باهت صحبت کنم.
نمی دونم چطور اینقدر قاطع این جمله رو اون هم بدون اینکه به تعارفش قدمی از قدم بردارم میگم...تعجب کرد. کج ایستاده بود واسه تعارف یا راهنما یا هرچی که ادب میهمان نوازیش رو می رسوند.
_ بزار واسه بعد دلدار جون تو چقدر هولی دختر...
تق تق پاشنه های کفشش که با شتاب و غیظ قدم برمی داشت رو عصابم میره. رشته افکارم رو پاره میکنه. به ثانیه ای کنارم می ایسته و بازوم رو به زور بین ناخون هاش جا میده تا هرچه زودتر داخل برم. ناله م رو خفه میکنم.
رو به مهران با لبخنده مضحکانه ای میگه:
_ تو برو تو مهران جان، ما میایم.
مهران بی خیال تر از این بود که به این اداهای من توجه کنه...دیر فهمیدم و خیلی بدهم فهمیدم. من دختری نبودم که حرف و نظرم واسه کسی معتبر و حجت باشه. شخصیتی قاطع و محکمی بار نیومده بودم که از خودم اختیاری داشته باشم.
لاله کارش رو اسون کرد. می دونست قراره من رو به زور یا خر کردن راهی خونه ش کنه و قرار نیست با نازای من سرو کله بزنه. شایدم می دونست لاله قرار واسه ش دختری جور کنه.
با "خوبه" گفتنی مارو تنها گذاشت. لاله بالافاصله تو چشم هام تیز براق شد.
_ معلوم هست چه مرگته...؟
دستم رو از زیر دستش بیرون میکشم...عصبی شدم عین خودش.
_ اگر بفهمه می دونی در موردم چه فکری میکنه...خودت گفتی شاید کمکم ...
با ویشگونی که از پهلوم می گیره حرف تو دهنم می ماسه. صورتم از درد جمع میشه با اخی که از زبونم میشنوه. به طرفم خم میشه و تو گوشم زمزمه میکنه:
_ فقط کافی امشبو بهم زهر کنی...خودم به طوفان لوت میدم.
از تهدیدش چشم هام گرد میشه. بهش خیره میشم. پوزخندی میزنه و به سرعت از کنارم می گذره و داخل میشه. هاج و واج به رفتنش خیره میشم. قرارمون این نبود...زور، تهدید یا پرخاشگری. لاله بهتر از هرکسی می دونست من چقدر از این رفتارا بیزارم...اما اون...
کمی تعلل میکنم. مستاصل چشم هام بین در ورودی و پارکنیگ می چرخه. حالا که اینجا بودم نمی دونستم قرار چی پیش بیاد اما حداقلش قرار بود تا اخر شب سرگرم بشم و طوفان رو نبینم...چی بهتر از این؟ مگر واسه همین به اینجا نیومده بودم؟
نفسی میگیرم و با همون حس پلیدم داخل میشم.
 

بهارگل

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
21/6/16
823
306,149
1,251
در پناه خدا❤
[HIDE-THANKS]
همین که وارد میشم بوی دود غلیظ قلیون و سیگار چشمم رو میزنه. دستم رو جلوی بینیم می گیرم و با اکراه قدم هام رو شل می کنم. بزرگی و مجلل بودن خونه خیلی کم بین مه ای که راه انداخته بودن به چشم میاد. پیروز روی مبل سه نفری نشسته بود و لاله هم با لوندی تو گوشش چیزی رو زمزمه میکنه و کنارش نشسته پکی میزنه. چندشم میشه و سعی میکنم رفتارش رو نادیده بگیرم. پیروز غش غش به این حرکتش می خنده.
مهران از اشپرخونه اپن مانندی بیرون میاد با ظرفی پر از میوه؛ همین که من رو سرپا دم در میبینه با لبخنده عمیقی "بیا تو دلداری" میگه.
بیشتر از این تعلل نکردم. درو پشت سرم بستم و کفش هامو دراوردم.
_نیازی به دراوردن اونا نیست راحت باش.
خنده پر تمسخر لاله به حرف مهران بهم یاداوری کرد من خیلی متفاوت تر از اونام و فقط دوست دارم شبیه به اونا باشم. خجالتم بیشتر شد.
روی مبل سه نفری روبرویی در نشسته بود. _مبل های کرم شکلاتی با کاناپه های هم رنگش. فرش های کرم قهوه ای و لوستر های طلایی. اشپزخونه سمت چپ ورودی و دو اتاق خواب مقابل در قرار داشت با حال و پذیرایی که با میز تلویزیون جدا شده بود_ اهسته به طرف لاله که در حال دراوردن مانتو و شالش بود رفتم و کنارش نشستم. پیروزم اصلا من رو ادم حساب نمی کرد و با نگاهی خنثی رصدم می کرد. برعکس لاله اصلا نه چهره زیبایی داشت نه تیپ درست حسابی تنها حسنش پول تو جیبی زیادش بود که نصفش خرج لاله می شد.
مهران مبل تک نفره مقابلم نشست و پا رو پا انداخت. با کمی مکث تو چشم های سیاه شدم میگه:
_خوشگل بودی خوشگل تر شدی.
تعریفش بهم اعتماد به نفس بیشتری میده که خودم رو راحت تر تو مبل رها می کنم. متاسفانه در این مدت منو به خوبی می شناخت. کمبود و عقده های من عیان بود.
_ممنون...
_پاشو مانتوتو در بیار...
لاله با ابرویی بالا رفته نگاهم می کنه. منتظر واکنشم بود. چشم های مهرانم...
بی خیال تربیتم از اینکه به تمسخر در نیام و واکنششون رو ببینم بلند میشم و با طمانینه زیر نگاه های خیرشون بارونیمو درمیارم. مهران علنا از دیدن بلوز تنم و موهایی که ابشار خوش رنگی رو به نمایش دراورده بود دستپاچه میشه.
با نیم خیزی قصد گرفتن بارونیم رو کرد.
_ بده به من.
تشکر کوتاهی می کنم و بارونیم رو به دستش میسپرم. لحظه ای چشم تو چشم میشیم. بی طاقت خم میشه و تو گوشه م با لحن کش داری که اصلا من متوجه نمی شم زمزمه میکنه:
_ خیلی خاصی.
با صورتی سرخ سرجام میشینم و توجه ای به سکوت یکدفعگی لاله و پیروز نمیکنم. قندی بود که تو دلم اب می شد.
ثانیه ای بعد مهران بشاش تر روی میز رو پر از شیشه های رنگی میکنه. لاله و پیروز جاماشونو سریع پر میکنن و با خنده و لودگی به سلامتی عشقشون سر می کشن.
مهران با ریز بینی زیر نظرم داشت که هر لحظه از بوی دود و رفتارهای زننده لاله و پیروز بالا میارم.
_خانواده ت میدونن اینجایی...؟
از صدای زیادی نزدیکش یکدفعه از جا پریدم. قلبم به شدت میزد. فهمید ترسیدم و تعجب کردم. لبخند زد و طره ای از موهام رو به بازی گرفت. اینبار فاصلشو کم تر کرده بود.
_طوفان چی...میدونه عشقش کجاست؟
تو این شهر به این کوچکی امکان نداشت مهران از طوفان ندونه...خودش بارها گفته بود قبل از اون به خواستگاریم میاد و همه چیزرو رسمی میکنه. می دونست نامزد اسمی منه اما با این وجود چیزی به نام ناموس و غیرت نداشت تا دست از سرسادگی و بچگی من برداره.
از شنیدن اسمش دلم لرزید. بدتر رنگم پریدم. ترسیدم... مثل سگ از طوفان می ترسیدم.
سری اهسته تکون دادم.
لبخنده پلیدی زد فهمید دروغ میگم. لیوان قرمز رنگ بین دستش رو بالا میاره.
_نمی خوری؟ مزه ش خوبه.
_ نه... ممنون.
با همون نیم من عقلم می فهمیدم نباید لب به اونا بزنم.
لاله خودش رو به طرفم خم می کنه و تو گوشم خیره به مهران لب میزنه.
_سعی کن بهت خوش بگذره.
بینشون خلا صلاح شده بود. بی اختیار به دستش چنگ میزنم و طوری که مهران نشنوه میگم:
_سرم درد میکنه بیا بریم.
چشم هاش یک جوری بود. خمارو قرمز. لبخنده محوی زد و با چشمکی رو به مهران حله ای میگه و قرصی از کیف کنارش بیرون میکشه و به دستم میده.
_بخور خوب میشی...مال دودُ دمه...عادت نداری.
_من باید قبل از نه خونه باشم لاله...
_حالا که تا اینجا اومدی...نیم ساعت دیگه میریم.
یکم خوش گذرونی بد نبود بود؟ باز تا اخر شب قرار بود طوفانو تحمل کنم. مصیبتی که بهم رسیده بود.
سری با ترس و لرز تکون میدم و با لیوان ابی که مهران مقابلم میگیره قرص رو میخورم. من به لاله خیلی اعتماد داشتم...خیلی. نفهمیدم چی شد که...

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: