در حال تایپ رمان مرهم دل | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم. در باز کردم، صدای شاد شانلی اومد:
سوپرایز!
با چشم های گرد به یزدان و شانلی نگاه می کردم،
خندیدو تو اومد، یزدان چمدون هاش رو تو گذاشت و گفت:
شانلی بیا وسایلت رو تو ببر!
از توی حال داد زد:
باشه
_ این جا چه خبره؟!
یزدان: والا دیشب آغا زنگ زد، گفت شانلی میفرسته تنها نباشی.
_ چی شده تنهاییم براشون مهم شده؟
یزدان:عزیزم...
بی حوصله از شنیدن حرف های تکراری، گفتم:
تو نمیای؟
یزدان: نه، کار دارم.
_باشه
یزدان: می بینمت عزیزم
سری تکون دادم و در بستم. چشم هام بستم وبه در تکیه دادم. اگه یک روز عمه الین پشت در باشه تعجب نمی کنم.
شانلی:آتی کجا موندی؟
از کلافگی پوفی می کشم، تو میرم .
شانلی: آتی من وسایلم کجا بزارم؟
اتاق خواب ها رو نشونش می دم و می گم:
توهر کدوم که دلت می خواد، می تونی بزاری.
شانلی: اوکی
بلند میشه و سمت یکی از اتاق ها می ره ، روی مبل می شینم .
شانلی: خوب آتی چه خبرا؟!
با تعجب بهش نگاه می کنم ، کی لباس عوض کرد؟!
_خسته نیستی؟!
لبخند می زنه ومی گـه:
نه بابا من خستگی ناپذیرم، کلی انرژی دارم .
_مشخصه
خندید و یک دفعه انگار چیز مهمی رو یادش اومده ، گفت:
راستی آتی نبودی قیافه خاله رو وقتی فهمید سامان اول اومد تورو ببینه، ببینی.
گفت سامان، حرف های آخر سامان یادم اومد.
شانلی برای خودش حرف می زد، درمورد هر کی که به ذهنش بهش می رسید حرف زد و نظر داد.از جام بلند می شم و می گم:
من شرکت میرم، استراحت کن .
شانلی با لبخند نگاهم کرد و گفت:
باشه
سریع آماده می شم و سریع از خونه بیرون می زنم.
وارد شرکت که می شم ، آسلی با تعجب می گـه:
چرا این قدر زود اومدی؟
دستی به سر درد ناکم می کشم و می گم:
میشه یک لیوان چای به من بدی؟
آسلی :الان برات میارم
تو اتاقم می رم، روی مبل دراز می کشم . قبل از اومدن آسلی چشم هام گرم میشه وخوابم می بره.
شانلی : الهی بمیرم ، این قدر تو خونه حرف زدم نذاشتم استراحتش بکنه.
یزدان:بیدارش کنم.
شانلی:نه بزار بخوابه ، خسته است .
با صدای حرف زدنشون از خواب بیدار شدم ، اما چشم هام باز نکردم .وقتی از اتاق بیرون رفتن، پوفی کشیدم و روی مبل نشستم. از روی مبل بلندشدم و سمت میزم رفتم و پشتش نشستم. با نگاه کردن به ساعت فهمیدم، یک ساعته خوابیدم.
دست هام یکم می کشم و مداد طراحیم بر می دارم و شروع می کنم به طراحی کردن .
******
در باشدت باز می شه ، شانلی تو میاد ومی گـه:
اِ ...از کی بیداری؟
_ این چه طرز در باز کردنه؟!
یکم نگام کرد و گفت:
به جون تو یک دقیقه فکر کردم آقاجون تذکر داد.
پوفی می کشم ومی گم:
چی کار داری؟
شانلی: پاشو می خوام بریم بگردیم.
_ یک مقدار از کارهام مونده
شانلی: حالا یک امروز بی خیال شو دیگه .
آسلی: ای بابا شانلی کجا موندی ؟!
شانلی:آتی می گـه کار دارم
آسلی تو اتاق اومد وگفت:
پاشو دیگه آتاناز
_شما برید، من یک مقدار از کار هام مونده باید انجامشون بدم.
شانلی:ای بابا بیا دیگه
آسلی:بقیه اش بزار برای روز دیگه. من با رضا هماهنگ کردم زانیار رو بیاره ببینی .
پوفی کشیدم و گفتم :
باشه
شانلی:پیش به سوی گردش
نیشخندی به سر خوشیش زدم.
*******
پشت میز نشسته بودیم.آسلی و یزدان با شانلی و امیرحسین باهم کل کل می کردن و می خندیدن ، فقط من بودم که ساکت نشسته و بی حوصله به دریا زل زده.
آسلی: اوناهاش، اومدن .
به سمت مرد جوونی اشاره کرد که بچه ای تو بغلش به میزمون نزدیک می شد.
آسلی: رضا چه قدر دیر کردی؟!
رضا: معذرت می خوام ، آماده شدن کوچولو طول کشید.
امیرحسین از جاش بلند شدو زانیار رو بغـ*ـل کرد و گفت:
عشقم رو بده ببینم
تا نشست شانلی سمتش خم شد و دوتایی شروع به ناز کردن، زانیار کردن.
با صدای رضا نگاه هم رو از امیرحسین وشانلی که خیلی صمیمی باهام رفتار می کردن برداشتم.
رضا: آتانازخانوم شمایید پس؟
_ بله، چطور؟
رضا:تعریفت رو از بچه ها زیاد شنیدم. از آشنایی باهات خوشوقتم.
_ ممنون ، همچنین
امیر حسین:آتاناز ببین چه قدر نازه!
لبخند محوی می زنم و با انگشتم دست زانیار رو ناز می کنم، زانیار انگشتم رو سفت می گیره. خنده از روی لبم می ره ، دلم یک جوری می شه وقتی به چشم های دریاییش زل می زنم. یک حس ناآشنا تو وجودم احساس می کنم.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
یک ماه از اومدن شانلی گذشته بود، روزهای اول به خاطر پر سر وصدا بودنش و این که آرامشم بهم می زد تحمل کردنش سخت بود اما کم کم به حضورش عادت کردم و وقتی نبود جاخالیش بد مشخص می شد.
مداد رو تو دستم می گیرم و بی هدف مداد رو روی کاغذ می کشم. وقتی به کاغذ نگاه می کنم ، صورتش رو می ببینم. لعنتی چرا هیچ وقت نمی تونم چشم هاش رو اون جوری که بود، بکشم!با بغض به چشم هاش زل می زنم و مثل همیشه کاغذ از وسط پاره می کنم. سرم روی کاغذخرده ها می ذارم و چشم هام می بندم. دلم امروز بهونه گیر شده بود ، کاش همراه بچه ها رفته بودم .
با باز شدن یک دفعه ای در ، سرم رو از روی میز برمی دارم . صدای عصبی شانلی اومد که به امیرحسین می گفت:
برو بابا!
امیرحسین: شانلی!
شانلی با عصبانیت سمت اتاق رفت، به قدری عصبی بود که متوجه من نشد .
بچه ها که تو اومدن ، با تعجب به قیافه گرفته اشون نگاه می کردم.
_ چی شده؟
یزدان: چیزی نیست یکم باهم بحث کردن.
اسلی حرف رو عوض کرد و گفت: تو چیکار می کردی؟
نگاهی به کاغذ خرده ها می کنم و می گم: هیچی داشتم طراحی می کردم .
کاغذها رو از روی میز جمع کردم وبلند شدم، سمت آشپزخونه رفتم. کاغذها رو تو سطل می ریزم و سمت کابینت می رم تا چای بزارم.
در اتاق شانلی باز می شه و سمت سالن می ره .
شانلی: این چرا این جاست؟!
امیرحسین از عصبانیت نچی می کشه ، یزدان با تحکم می گـه:
شانلی !
شانلی آروم اما پر از حرص می گـه:
چیه ؟ خوب راست می گم این چرا این جاست ، چرا پیش دوستی که ازش دفاع می کنه نمی ره.
امیرحسین با حرص می گـه : من کی ازش دفاع کردم، فقط می گم یکم صبر کن خودش سر موقت مناسب میاد .
شانلی: چی میگی امیرحسین این موقت مناسب پس کی می رسه؟ من الان یک ماه این جام همش میگین موقت مناسب پس این موقت مناسب لعنتی کی می رسه.
امیرحسین : این مسئله به ما ربطی نداره! خودش باید تصمیم بگیره که موقع اش کی هست .
شانلی : به ما ربطی نداره؟! پس چرا همونو درگیرش کردین ، اصلا می دونی زانیار هم درگیر این ماجراست تا کی این بچه باید از مادرش دور بمونه ، اون قدری خودخواهی که حتی نمی خواهی به اون بچه فکر کنی .
امیرحسین با کلافگی می گـه:می گی من الان چی کار کنم؟
یزدان با عصبانیت می گـه: یعنی چی می گی من الان چی کار کنم ؟ حق با شانلی، بگو این مسخره بازی رو تمومش کنه .
امیرحسین: باشه
سرفه ای می کنم و وارد سالن می شم . آسلی با دیدنم گفت:
مرسی عزیزم ، چرا زحمت کشیدی؟
با حرفش همه رو متوجه حضورم کرد، سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم:
خواهش می کنم
شانلی: تو کجایی بودی، ندیدمت؟
_ همین جا نشسته بودم ، اما اونقدر حواست پرت بود که من رو ندیدی .
شانلی: ببخشید عزیزم یک فکر مشغول بود.
_متوجه شدم . مشکلی پیش اومده ؟
شانلی نگاهی به بقیه کرد، پوفی کشید و گفت:
مشکل رضاست!
_رضا؟!
شانلی: آره، خیلی وقته می خواد بره با مامان زانیار حرف بزنه برش گردونه اما نمی ره.
_ خوب تو چه چرا دخالت می کنی ؟ هروقت بخواد می ره با زنش حرف می زنه.
امیرحسین: آخ قربون آدم با فهم!
شانلی چپ چپ امیرحسین رو نگاه کرد وگفت:
تو یکی ساکت شو!
امیرحسین: ای بابا
شانلی بی توجه به امیرحسین می گـه: من دلم برای زانیار می سوزه تا که باید از مامانش دور باشه .
_ خوب حتما یک چیزی هایی می دونه که فعلا دست نگه داشته . شایداین جوری بیشتر به نفع زانیار باشه.
شانلی از روی بی میلی سری تکون داد و چیزی نگفت. آسلی برای عوض کردن جو جمع گفت:
بریم ساحل ؟
جوری بهش نگاه کردن که فهمید حرف بی ربطی زد، شونه ای بالا انداخت وگفت :
فقط خواستم جو عوض بشه.
شانلی: نمی خواد بعضی ها نباشن ، جو عوض می شه!
امیرحسین : واقعا که شانلی خانوم
از جاش بلند شد و ادامه داد: پس من می رم تا جو عوض بشه .
یزدان: ای بابا امیرحسین شانلی حالا یک چیزی گفت، تو چرا جدی گرفتی؟
امیرحسین : نه داداش بهتره من برم ، می بینمتون بچه ها.
امیر حسین که رفت ، شانلی با بغض گفت:
خیلی بیشعوره!
پاشد و تو اتاقش رفت. آسلی و یزدان یک ساعت پیشم می موندن ورفتن .
*******
روی زمین دراز کشیده بودم ولالایی متین گوش می دادم . صدای در اتاق شانلی اومد وکمی بعد بابالش کنارم وایستاد .
شانلی: می تونم کنارت بخوابم.
_بخواب
بالشش رو کنار بالشم گذاشت و دراز کشید. بغلم کرد و گفت:
لالایی گوش می کردی؟
_ آره
شانلی :می زاری منم گوش کنم.
دوباره لالایی و پلی می کنم، شانلی با بغض می گـه:
امیرحسین خیلی بیشعوره! بهش زنگ می زنم جواب نمی ده.
ناخودآگاه مو هاش رو ناز می کنم و می گم: فردا برو باهاش حرف بزن
سرش رو روی شونم می ذاره و زمزمه می کنه:
چه قدر تو بوی مامانم می دی !
نگاهی بهش می ندازم ، می بینم چشم هاش بسته و خوابیده . دوباره به سقف نگاه می کنم و به لالایی گوش می دم.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
شانلی:اَ...لعنتی چرا هی می افتی؟!
چشم هام باز کردم، باصدای شکستن چیزی از جام بلند می شم و سمت آشپزخونه می رم.
با تعجب می گم : این جا چه خبره؟!
شانلی: سلام، صبح بخیر
نگاهی به آشپزخونه انداخت وگفت:
دارم صبحانه آماده می کنم.
نگاهی به آشپزخونه بهم ریخته می کنم ، قبل از این که حرفی بزنم می گـه:
می دونم خودم تمیزش می کنم.
_حتما همین طوره!
موه هاش رو پشت گوشش می زنه ومی گـه:
بیا دیگه
پشت میز می شینم ، شانلی بشقاب نیمرو رو جلوم می ذاره. نگاهی به قیافه عجیب نیمرو می ندازم و یک لقمه می گیرم ومی خورم. قیافه ام از شوری بیش از اندازه اش توهم می ره.
_این چرا این قدر شوره؟!
شانلی:شوره؟
یک لقمه برای خودش می گیره و می خوره، یکم نگام می کنه و می گـه:
خیلی شوره!
*********
از در شرکت که تو میریم ، شانلی می گـه:
من با امیرحسین کار دارم.
سری تکون می دم و سمت اتاقم می رم . از سکوت شرکت تعجب می کنم، امروز حتی آسلی رو هم ندیدم.
پشت میزم می شینم و طرح هام چک می کنه. با اومدن شانلی با تعجب بهش نگاه می کنم. روی مبل می شینه و با استرس پاهاش رو تکون می دادو هر پنج دقیقه نگاهم می کرد.
_چیزی شده ؟!
هول می کنه ومی گـه: هان...نه چیزی نشده، چطور؟
به پاهاش اشاره می کنم، پاهاش تکون نمی ده ومی گـه:
آتاناز ؟
_بله
شانلی : قول میدی ببخشیم؟
_ببخشمت؟! مگه کاری کردی؟
شانلی:قول می دی؟
قبل از این حرفی بزنم ، تقه ای به در می خوره و آسلی تو میاد. آسلی و شانلی نگاه ناراحتی باهم رد و بدل می کن.
آسلی:آتاناز رییس اومده ، می خواد ببینتت.
ابرویی بالا می ندازم ومی گم: چه عجب!
از پشت میز بلند می شم ، شانلی سریع می گـه:
خوب کارهات رو تمون کن بعد برو
_کاره هام رو بعدا انجام می دم.
با آسلی از اتاق بیرون میام، سمت اتاق رییس میریم . درمی زنم که صدای بفرمایید امیرحسین میاد .در باز می کنم و دم در خشکم می زنه ، چشم های مشکیش زل می زنم. خدای من این جا چه خبر؟! فقط چشم های یک نفره که باعث میشه قبلم این قدر محکم بزنه! خدای من اون این جاست، درست روبه روم !
یزدان:آتاناز ؟
گیج نگاهی به پشت سرم می کنم، نگاه نگران شانلی و یزدان و آسلی باعث میشه لحظه ای فکر کنم توهم زدم.
_آتاناز
با شنیدن صداش سریع برمی گردم. خدای من این توهم نیست !
لبخندی می زنه و قدم جلو میاد، یک قدم عقب می رم . با دلتنگی نگاهش می کنم؛ قدم بعدی که بر می داره، بهش پشت می کنم و با سرعتی که تو توانم بود ، می دوم وازشرکت بیرون می زنم.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
روی صخره می شینم و به دریا زل می زنم و گریه می کنم.
(( دوست دارم! تو گل عمرمنی...روی قلبش می زنه ومی گـه: این لامصب فقط برای تو می زنه! من خیلی عاشقتم... خواهر عروس خانوم...نگاه های ماتش، خواهر عروس خانوم... خواهر عروس خانوم...))
دست هام رو روی گوشم می ذارم و جیغ می زنم، صدای عاقد که خواهرعروس خانوم رو صدا می زنه تو سرم می پیچه.
سرم رو روی زانو هام می ذارم و خودمو تکون می دم، زیرلب می گم:
نه من دوستش ندارم، من ازش متنفرم! متنفرم!
بادیدنش که داره با سرعت سمتم میاد، چشم هام با بی حالی می بندم و باز می کنم، با بی بغض اسمش رو آروم صدا می زنم:
سالار
چشم هام بسته میشه ، صداش که اسمم روصدا می زد می شنیدم اما نمی تونستم جوابش رو بدم.
******
آروم چشم هام باز می کنم، با دیدن اطرافم سریع روی تخت می شینه. با تعجب به عکس های خودم روی دیوار نگاه می کنم، در باز می شه و سالار تو میاد. با لبخند محوی می زنه و سمت تخت میاد و روش می شینه . دست هام تو دستش می گیره و می بـ..وسـ..ـه ، می گـه:
بیدار شدی عزیزم؟
هینی می کشم و می گم: تواین جا؟ این چه خبره ؟!
می خوام دست هام رو از دستش بیرون بکشم نمی ذاره و محکم تر می گیره.
سالار:تو هر وقت آروم شدی ، من برات توضیح می دم .
به خودم میام و باحرص دستم رو از دستش می کشم، می گم:
توضیح ؟! چه توضیحی می خوای واسه این مسخره بازی که راه انداختی بدی؟ چه توضیحی می خوای بدی هان ؟
اشک هام می ریزه و با گریه ادامه می دم:
چه توضیحی رو می خوای واسه این دوسال تنهاییم بدی؟ تو...تو چه توضیحی می خوای بدی، من عروسی تورو با چشم های خودم دیدم!
دستش رو جلو میاره تا اشک هام پاک کنه ، عقب میرم وبا بغض میگم:
بهم دست نزن، تو...توشوهرِ...خواهرمی!
سالار: عزیزم بزار من برات توضیح بدم!
_ چه توضیحی ، چه توضیحی ؟!
محکم روی سـ*ـینه ام می زنم ومی گم:
خودم دیدم، با چشم های خودم دیدم که مرد من، عشق من با خواهر ازدواج کرد.
سالار: تو...
سریع از جام بلند می شم و وسایلم رو از میز برمی دارم .
سالار: آتاناز!
جیغ می زنم : هیس ... اسمم رو صدا نزن!
از اتاق بیرون میام، همگی تو پذیرایی نشسته بود. با تعجب بهشون نگاه می کنم، یزدان از جاش بلند می شه و با نگرانی اسمم رو صدا می زنه:
آتاناز
با بغض می گم: هیس ... هیچی نگو، تو دیگه چرا یزدان؟!
خواست حرفی بزنه ، سریع سمت در وردوی می رم و در باز می کنم . شوکه به در خونم زل می زنم، خدای من مرد همسایه سالار بود!
سالار بازوم می گیره ومی گـه:
آتاناز بیا باهم حرف بزنیم
بازوم رو از دستش بیرون می کشم ومی گم:
من با تو حرفی ندارم!
سمت در خونه می رم و در باز می کنم. تو میرم و در رو با شدت می بندم، به در تکیه می دم و روی زمین می شینم. سرم رو روی زانوهام می ذارم با صدای بلند زیر گریه می زنم.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
تقه ای به در می خوره و صدای سالار میاد:
آتاناز در رو باز کن باهم حرب بزنیم ، بزار این سو تفاهم برات برطرف کنم.
با شنیدن صداش گریه ام شدت می گیره، محکم به در می زنه ومی گـه:
آتاناز گریه نکن ، عزیزم در رو باز کن باهم حرف بزنیم.
آروم می گم: برو!
سالار: آتاناز، عزیزم، خانومم....
دستم رو روی گوشم می ذارم وجیغ می زنم:
برو، برو!
سالار: باشه ، باشه تو آروم باش من می رم.
با صدای در، از جام بلند می شم و در رو قفل می کنم و سمت پذیرایی می رم.
روی مبل دراز می کشم، با گریه وحرص م روی قلبم می زنم و می گم:
لعنتی محکم نزن! نزن لعنتی اون ممنوعه، اون دیگه مال تو نیست. تورو خدا این قدر محکم نزن!
چشم هام می بندم و می گم: نزن لعنتی ، نزن!
*************
از استرس گوشه ای مانتوم رو تو مشتم گرفته بودم وفشار می دادم، اما سعی می کردم جلوی آغا خودمم رو محکم نشون بدم.
آغا به میز گوشه ای اتاق اشاره کرد ، گفت:
اون میز رو می بینی؟
_بله
آغا: مال توِ، بعد از مدرسه میای و این جا کار می کنی.
_کار می کنم؟!
آغا: باید خرج خودتو در بیاری.
شوکه می گم: یعنی چی ؟!
آغا: یعنی همین از فردا میای و این جا کار می کنی، کجاش رو متوجه نمی شی؟ می خوای خرجت رو روی دوش یک پیرزن بذاری؟
اخم می کنم ومی گم: نه نمی خوام
آغا: خیلی خوب ، برو از فردا سرکار بیا.
_باشه
از جام بلند می شم، نگاه کوتاهی به میز می ندازم و با آغا خداحافظی می کنم واز شرکت بیرون میام. با دیدن ماشین متین، سوار ماشین می شم .
متین: چی شد، آغا چی گفت؟
_ گفت از فردا سرکار بیا
محکم روی ترمز می زنه ومی گـه:
چی سرکار بری؟ یعنی چی ، پس در ست چی میشه؟
_ گفت بعداز مدرسه بیا
متین: چی می گی آتاناز ؟ تو مگه می تونی هم درس بخونی، هم کار کنی؟ آغا دیوونه شده؟!
اخم می کنم ومی گم: متین!
متین با حرص می گـه: متین رو زهرمار، متین رو کوفت! تو چرا این قدر جلوی آغا بی زبون بازی در میاری هان؟ یک کلمه می گفتی نمی خوام من دارم درس می خونم، نمی تونم سرکار بیام. مگه من مردم که تو واسه دو قرون پول بری کار کنی!
_ در ک کن من نمی خوام دیگران خرجم رو بکشن.
متین: باشه آتاناز خانوم حالا ما دیگران شدیم، باشه.
_متین من...
متین: بی خیال دردونه بیا خونه برسونمت، جایی کار دارم.
تا خونه تو سکوت رانندگی می کنه و جلوی در هم با یک خداحافظی گازش رو می گیره و می ره.
****************
بعداز دوسال این اول جلسه ای برای بستن قرار دادی بود که آغا هم حضور داشت . تقربیا دوسال بود که همه کار ها رو به عهده من گذاشته بود و خودش تو خونه استراحت می کرد .
آغا: همه چی آماده است؟
_ بله همون جوری که خواسته بودی.
آغا: خوبه
خانوم داودی درمی زنه و تو میاد ، می گـه:
آقای بختیاری طرفین قرار داد اومدن
آغا: راهنماییشون کن
خانوم داودی:چشم
در باز می شه و دوتا مرد ویک مرد جوان وارد اتاق می شن. آغا از جاش بلند می شه و یکی از مرد ها که مسن بود ، بغـ*ـل می کنه ومی گـه:
چطوری رفیق؟
مرد محکم پشت آغا می زنه ومی گـه:
تو چطوری رفیق؟
هم دیگه رو ول می کن ، مرد دستش رو سمت مرد دیگه می بره و می گـه:
پسرم پاشا
آغا: چه مردی برای خودت شدی!
پاشا: ممنون عموجان، خوش حال شدم بعد از مدت ها می بینمتون! خوبین شما؟
آغا: شکر، ممنون
مرد به مرد جوان اشاره می کنه و می گـه: نوه ام سالار
سالار: سلام از آشنایی باهاتون خوش وقتم
آغا دوبار به پشت سالار می زنه ومی گـه:
ماشاالله جوان برازنده ای هست .
آغا دستش رو پشت کمرم می ذاره و به جلو میارتم و می گـه:
نوه ی من آتاناز
_ خیلی از آشناییون خوش وقتم.
همگی جوابم میدن ، نگاهی گذرا به سالار می کنم که چشم هام به چشم هاش قفل می شه . با صدای آغا که همه رو دعوت به نشستن می کنه ، از هم نگاه هامون می گیریم و سمت میز جلسه میریم.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
تقه ای به در می خوره و صدای شانلی میاد:
آتاناز، آتاناز عزیزم
با استرس می گـه : یزدان آتاناز جواب نمی ده!
یزدان به در می زنه و می گـه :
عزیزم در رو باز کن باهم حرف بزنیم .
شانلی: چرا جواب نمی ده؟
امیرحسین:عزیزم آروم باش
شانلی با حرص می گـه:
تو یکی حرف نزن ، که هر اتفاقی بیافته از چشم تو واون دوستت می بینم .
امیرحسین با کلافگی می گـه :
مگه خودت نگفتی بهش بگم که خودش رو نشون بده .
شانلی باعصبانیت می گـه:
گفتم اینجوری، یهویی بدون هیچ مقدمه یک روز صبح پاشه به کله اش بزنه و جلوی آتاناز ظاهر بشه.
یزدان دوباره تقه ای به در می زنه و صدام می زنه، دستم رو روی گوشم می ذارم تا صداشون نشنوم .
آسلی : بچه ها آروم باشید. بهتره بریم، بزاریم آتاناز یک کم تنها بمونه.
یزدان:یعنی چی تنهاش بزاریم ؟
آسلی: این جوری که این جا وایستادیم و شما جرو بحث می کنه بدتره، بزارید تنها بمونه تا بتونه با خودش کنار بیاد.
آسلی به زور راضیشون کرد و رفتن.
*****************
دومین ملاقاتم با سالار شب جشن بود، جشنی که ایل بیگی بزرگ به مناسبت شراکتش با آغا گرفته بود.
وقتی که ازشلوغی به بالکن رفته بودم و به ستاره ها زل زده بودم .
که یک دفعه در بالکن باز می شه وسالار کلافه تو بالکن میاد. کلافه کراواتش شل می کنه و زیر لب می گـه:
لعنت به این شلوغی !
با دیدنم ابرویی بالا انداخت، نزدیک اومد وگفت:
مشکلی پیش اومده؟
_نه
نگاه کوتاهی بهش می کنم و ادامه دادم:
منم مثل شما با شلوغی مشکل داشتم .
دستی به گردنش می کشه و می گـه:
نمی دونم چرا نمی تونم به این جشن ها عادت کنم، هر سری از سرو صدا و شلوغی این جا میام.
_ پس من بدون اجازه وارد پناهگاهتون شدم ؟
می خنده و می گـه: پناهگاه ، تاحالا این جوری بهش فکر نکرده بودم .
_ اگه دقت کنید این جا مثل یک پناهگاه ، وقتی که از شلوغی خسته می شید یا بی حوصله اید این جا پناه میارد.
با لبخند می گـه : دقیقا اگه بخوام حساب کنم یک جورایی این یک پناهگاهِ واسم هست.
لبخندی می زنم ومی گم: پس من با اجازتون میرم، مزاحم خلوتتون نمی شم .
سالار: خواهش می کنم
از در بالکن که تو میام ، نازیلا رو روبه روم می بینم.
نازیلا: کجا بودی؟
ابرویی بالا می ندازم و می گم:
رفتم یک هوایی بخورم .
با لبخند مشکوکی به بالکن نگاهی می ندازه و می گـه:
خیلی خوب برو آماده شو می خواهیم بریم .
سری تکون می دم و سمت اتاقی که لباس ها بود میرم .
موقع برگشت سوار ماشین تایلان می شم .
بانو دست هام می گیره ومی گـه :
عزیزم امشب پیش ما می مونی ؟
دست هاش رو بالا میارم و می بوسم ، می گم:
نمیشه بانو دایه تنهاست!
تایلان از تو آیینه نگاهی بهم می کنه و می گـه:
لوس نشو دیگه بیا، یک شب دایه تنها بمونه چیزی نمی شه .
_ نه دلم نمیاد تنهاش بزارم .
تایلان ادام در میاره ، آغا با تشر اسمش رو صدا می زنه :
تایلان !
تایلان با عشـ*ـوه می گـه : جونم آغا
آغا با جدییت می گـه : آدم باش
تایلان: نمیشه ، من فرشته ام
آغا: آره اونم از نوع فرشته عذاب
تایلان:اِ... آغا !
آغا:رانندگیت رو کن بچه
نگاهی به قیافه ناراحت بانو می کنم، زیرگوشش می گم:
ناراحت نباش بانو جانم ، اگه قول بدی برام از اون آش های خوشمزه ات بپزی با دایه میام دو روز پیشت بمونم.
می خنده و با شادی می گـه : راست می گی؟
_ معلومه تا حالا بهت دروغ گفتم
باذوق می گـه : نه
تایلان با کنجکاوی می گـه :
آتاناز چی به عشقم گفتی که خوشحال شدی؟
آغا: فضولی نکن بچه
تایلان :اِ... آقا جون امشب با من بد شدی !
آغا : تو آدم باش من بهت کاری ندارم.
تایلان مثل بچه ها می گـه: آنا!
بانو : آغامیر خان بچم رو اذیتش نکن
آغا تایلان رو چپ چپ نگاه می کنه ، تایلان نیش رو می بنده . تایلان از تو آیینه برام چشم و ابرو میاد ، لبخندی می زنم و سری از تاسف براش تکون می دم .
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
خسته وسایلم جمع کردم ، دلم می خواست خونه برم و سرم رو بزارم روی پای دایه ، دایه برام لالایی بخونه و راحت بخوابم . با زنگ گوشی نگاهی بهش کردم، تایلان بود .
_جانم
تایلان: کارت تموم شد؟
_ آره برای چی می پرسی؟
تایلان:دنبالت اومدم، بیا پایین منتظرم.
_ باشه
از شرکت بیرون میرم، تایلان به ماشین تکیه داده بود و با نیش باز نگام می کرد. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
_ تایلان دنبال دایه برو
تایلان: کجا کاری دایه و بانو منتظرن تو رو خونه ببرم .
*********
وارد سالن که می شم، شانلی سریع می گـه:
مادر جون بفرما آتاناز هم اومد ، یک کاسه آش بریز بخوریم .
شاهین چپ چپ نگام کرد وگفت:
نمی شد یک کم زود تر کارهات رو تموم می کردی و می اومدی؛ از بوی آش دل هممون ضعف رفت، امامادرجون گفت تا آتاناز نیاد کسی حق نداره به آش نزدیک بشه.
با لبخند به بانو که دستم تو دستش گرفته بود نگاه کردم، دستش رو بوسیدم .
_ دستت دردنکنه بانو جانم
دستی به سرم کشید و گفت:
برو عزیزم دست وصورتت رو بشور، برات آش بریزم.
از جام بلند شدم و پرسیدم: دایه کجاست؟
عمه سونای: تو اتاقش استراحت می کنه.
سمت اتاق دایه می رم و آروم در رو باز می کنم، وقتی می بینم دایه خوابِ در رو آروم می بندم وسمت اتاقی که قبلا توش بودم می رم. وسایلم رو تو اتاق می ذارم و بیرون می رم. شاهین وشانلی با دیدنم می گن:
آتاناز اومد مادرجون بریز.
سلامی به آغا می کنم، سری برام تکون می ده. بانو یک کاسه آش می ریزه جلوی آغا می ذاره، کاسه دوم رو جلوی من می ذاره و بعد برای همگی آش می ریزه .
بعداز خوردن آش همگی سمت پذیرایی میرن تادور هم باشن ، خستگی رو بهونه می کنم و تو اتاقم می رم. روی تخت دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم، کم کم خوابم می بره.
باصدای محکم بسته شدن در از خواب می پرم. در اتاقم رو باز می کنم صدای پراز حرص نازیلا می اومد که به سویل می گفت:
باز کدوم گوری رفته بودی که دو نصفه شب خونه اومدی؟
سویل:اَ...نازی ولم کن.
نازیلا: زهرمار نازی! باز اون کوفتی رو خوردی ؟ دهنت بو می ده احمق، می خوای همه متوجه بشن که میری مهمونی و مس*ت خونه میای؟ می خوای من رو دق بدی دختره بیشعور؟ چی برات کم گذاشتم....
در رو می بندم، نمی خواستم یواشکی به حرف هاشون گوش بدم . مثل بچگیم وسط تخت می شینم و از کشوی میز کنار تخت دفتر نقاشی و مداد رنگی هام رو بر می دارم و نقاشی می کشم. ناخودآگاه اتفاق شب مهمونی رو نقاشی می کنم، دختری که به نرده های بالکن تکیه داره و ستاره هارو می بینه و پسری کنارش وایستاده اونم مثل دختر به ستاره ها زل زده . تقاشیم که تموم شد لبخندی می زنم و دفتر رو روی میز می ذارم و روی تخت دراز می کشم و چشم هام رو می بندم، اما خوابم نمی بره. پتو مسافرتی و همراه با گوشیم و هندزفریم برمی دارم و آروم اتاقم بیرون می رم. آهسته از عمارت بیرون می رم و سمت حیاط پشت می رم . پتورو دور خودم می پیچم و روی تاب دراز می کشم، هندزفری تو گوشم می ذارم و آهنگی پلی می کنم. همون طور که تاپ می خورم به ستاره ها زل می زنم. دم دم های صبح بود که خوابم برد.
وقتی از خواب بیدار شدم روی تختم خودم رو دیدم.
من کی تو اتاق اومده بود؟! گیج از اتاق بیرون می رم ، ازپله ها پایین می رم . همگی دور میز صبحانه نشسته بودن .
_ سلام، صبح بخیر!
مثل همیشه بانو، دایه و تایلان جوابم میدن، آغانگاه کوتاهی بهم می کنه و صبحانش رو می خوره، دوقلوه ها هم سرشون رو تکون می دن البته دهنش پر بود و بقیه هم با بی خیالی صبحانشون رو می خورن.
آغا قبل از بلند شدن از پشت میز ، گفت:
فردا شب حمید (بابای نازیلا) آتیلا( ایل بیگی بزرگ) همراه خانواده واسه شام دعوت کردم. نمی خوام هیچ کوتاهی ببینم وهمگی باید حضور داشته باشن.
نگاهی به سویل کرد وگفت: متوجه شدی دختر؟
سویل :بله
نازیلا چپ چپ به سویل نگاه کرد.
تایلان: آتاناز پاشو بریم واسه فردا شب خرید کنیم.
شانلی: دایی از الان بگم من و داداشم هم میام.
تایلان: باشه شما مزاحم ها هم بیان.
شانلی جیغی کشید و شروع به کلکل با تایلان کرد.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
سلام دوستان بابت این کوتاهی چند وقته، عذر می خوام. از این به بعد سعی می کنم سر وقت پست بذارم.
*********
آروم پشت سرشون راه می رفتم و به دیوونه بازی هاشون نگاه می کردم، صدای خنده شانلی، شاهین وتایلان تو فروشگاه پیچیده بود. هرچی دم دستشون بود رو تو سبد می ریختند. باصدای گوشی نگاهم رو ازشون می گیرم و به گوشی رو جواب می دم.
_جونم!
متین:جونت بی بلا دوردونه خانوم، کجایی ؟
_ فروشگاه، اومدیم خرید کنیم.
متین: بابا فروشگاه رو بی خیال ، زود باش پیش من بیا.
_ چرا؟ چی کار داری؟
متین: تو بیا من بهت می گم
_ باشه ولی...
متین: ولی دیگه نداریم، بدو بیا دوردونه که منتظرم.
_باشه اومدم.
گوشی رو قطع کرد. سمت تایلان رفتم و صداش کردم، تایلان برگشت و گفت:
جونم
_تایلان من برام کاری پیش اومده باید برم.
تایلان: کجا؟
شاهین: چی شده؟
تایلان:میگه برام کاری پیش اومده، می خوام برم.
شانلی: اِ...کجا؟! نرو دیگه. بعدش می خواهیم سینما بریم.
_ کار خیلی مهمی، حتما باید برم.
سه تایشون ناراضی سری تکون دادن، ازشون خداحافظی کردم و سریع از فروشگاه بیرون اومدم. ماشین گرفتم و سمت پاساژ همشیگمون رفتم.
از در بوتیک تو رفتم، به علی که با خنده سری از تاسف تکون می داد گفتم:
سلام، چی شده؟
علی : سلام آبجی.هیچی از دست این داداشت دیونه شدم!
تاخواستم حرفی بزنم، در اتاق پرو بازشد و متین در حالی به خودش نگاه می کرد و می گفت:
داداش این هم خوب نیست یک چیزی بده که چنان جیگری بشم که طرف نتونه نه بگه.
بیرون اومد ، با دیدنش تو کت وشلوار ابرویی بالا انداختم .
متین: اِ... دور دونه اومدی؟
_خبریه؟
علی: آبجی از دنیا عقبی ها، داداشت قراره دوماد بشه .
با تعجب به متین نگاه کردم، متین با خجالت دستی به گردنش کشید.
_ این جدی می گـه؟!
متین: ام... اگه عروس خانوم بله بگه ، بااجازه ات.
جیغ کوتاهی کشیدم و سمتش دویدم، تو بـ*ـغلش پرید و متین از زمین بلند کرد و یک دور چرخید .
علی به کاره های ما دوتا می خندید. متین روی زمینم گذاشت، یقه اش رو گرفتم و بااخم گفتم:
ببین آقا پسره از الان به اون خانومت بگو، هیچ حقی نداره بین من وتو فاصله بندازه.
متین: بهش گفتم من یک قل دارم که حتی نمی ذارم روزگارهم ازم جداش کنه.
خندیدم و با ذوق گفتم : پس مبارک باشه .
به علی که باخنده به ما نگاه می کرد گفتم:
داداش صدای آهنگ رو زیاد کن که عروسی داریم.
علی صدای آهنگ زیاد کرد، متین شروع کرد به بشکن زدن، علی هم سرش رو تکون می داد.
_ متین یک چرخ بزن ببینم.
یک چرخ زد ، با ذوق خندم وگفتم: وای چه قدر خوب شدی!
با شک پرسید: خوبه؟!
_ عالیه ، مگه نه علی؟
علی: آره دادش عالیه
با دقت تو آیینه به خوش نگاه می کرد، من نگاهش می کردم گـه از تو آیینه بهم چشمک زد، منم با لبخند نگاهش کردم.
********************
دایه وبانو از صبح به جون تایلان ، شانلی وشاهین بابت خریدی که کرده بودن؛ غر می زد. اون ها مثل بچه های مظلوم یک گوشه نشسته بودن و صداشون در نمی اومد.
بانو یک دفعه ازم پرسید : تو مگه نبودی ، ببینی این احمق ها چی برمی دارن؟
تایلان:آنا
شانلی و شاهین :مادر جون
بانو: هیس ، شما ها حرف نزنید. بگو ببینم آتاناز تومگه نبودی ؟
_ کاری برام پیش اومد ، از پیششون رفتم.
بانو با دست به من اشاره کرد وگفت:
خوب پس بزرگ تر تون نبوده!
سه تایی با تعجب گفتن: چی، بزرگ ترمون؟!
بانو: نه پس شما ها بزرگید؟! آخه من جلوی مهمونا چیپس و پفک بزارم .
تایلان: چیه مگه؟!
بانو: تایلان ساکت میشی یانه ؟
تایلان سرش رو پایین انداخت و حرفی زد.
_ بانو نگران نباش این دفعه من خودم میرم خرید می کنم.
بانو: دستت دردنکنه مادر تو بری من خیالم راحت تره.
تایلان ، شاهین و شانلی بااخم بهم زل زدن ، شونه هام رو بالا انداختم .
تایلان: دارم برات
نیشخندی بهش زدم که با چشم هاش برام خط و نشون کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
زیر سنگینی نگاه ها و پچ پچ های آقاحمید و نازیلا، کنار دایه نشسته بودم و پوزخنده آقا حمید روی مخم بود. با اومدن خانواده ایل بیگی و نبودن نوه اشون نگاهی بهم ردو بدل کردن.
آغا آقا آتیلا رو بغـ*ـل کرد ، محکم به کمرش زد وگفت:
خیلی خوش اومدی رفیق!
آقا آتیلا: ممنون رفیق
آقا حمید هم آقا آتیلا رو بغـ*ـل کرد و خوش و بش کردن.
آغا نگاهی به آقا پاشا کردو گفت:
پسرت کو ؟
آقاپاشا نگاهی به خانومش انداخت وگفت:
خواهرش عازم جایی بود، رفت تا خواهرش رو فرودگاه برسونه. عذرخواهی کرد.
آغا: رسوندن خواهرش مهم ترهست.
آقا آتیلابزرگ دستم رو محکم فشار داد وگفت:
حال چطوره خانوم جوان؟
_ ممنون ، شما خوبید؟
آقا آتیلا: خوبم .
با تعارف آغا همگی به پذیرایی رفتیم. آغا، آقا آتیلا و آقا کنار هم نشستن و درمورد خاطراتشون حرف می زد . با صدای گوشی سویل نگاهم به سمتش کشیده شد . با کلافگی از جاش بلند شد و بدون توجه اخم نازیلا از پذیرایی بیرون رفت، وقتی برگشت اخم کرده بود و ناراحت روی مبل نشست.
حتی موقع شام هم بی میل غذاش رو خورد.
با نگاه کردن به ساکت از جام بلند شدم تا خبری از متین بگیرم. وقتی گوشیم رو نگاه کردم ، یک تماس از دست رفته از متین داشتم؛ بهش زنگ زدم.
با صدای گرفته ای گفت : جونم آتی
مکث کوتاهی کردم وگفتم: چیزی شده متین؟!
متین :نه چی می خواستی بشه فقط من فهمیدم که خرم !
_ کجایی؟
متین:چرا می پرسی؟
_ می خوام بیام ببینمت
با مظلومیت پرسید:میای ؟!
_ میام عزیزم
متین: من کافه سهرابم بیا اینجا
_ باشه
سریع تو اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم. تو پذیرایی رفتم و با یک عذرخواهی سریع از عمارت بیرون زدم و سمت سهراب رفتم.
از در کافه تو رفتم و از همون دم در از سهراب پرسیدم:
متین کجاست؟
به طبقه بالا اشاره کرد وگفت :
طبقه بالاست
سریع از پله بالا رفتم و به اطراف نگاه کردم، پشت میز تو دنج ترین جا نشسته بود و به فنجان جلوش خیره شده بود. سریع سمتش رفتم و صداش کرد. نگاهی بهم کرد ، با دیدن قیافه ناراحتش با ناراحتی گفتم:
چی شده عزیزم؟
متین با بغض گفت: آتی !
بغض کردم و گفتم: جون دلم ! چی شده قربونت برم؟
متین: نمی خوادتم !
_ چی؟!
متین:گفت که من از رفتارش اشتباه برداشت کردم، گفت که من باهمه مثل تو رفتار می کنم. گفت که از من بدش نمیاد اما من رو به چشم شریک زندگیش نمی بینه. گفت که من از تموم رفتار هاش اشتباه برداشت کردم و برای خودم خیال بافتم. گفت برای آینده اش برنامه هایی داره که مزاحم نمی خواد.
یک قطره اشک از چشماش ریخت، دلم از غصه اش ترکید . اشک هام روی صورتم ریختن ، بابغض ادامه داد:
به من و احساسم گفت مزاحم، گفت نمی خوادتم! داشت از ایران می رفت؛ گفت نمی تونه به خاطر اشتباه یک نفر آینده اش تباه کنه. برای همیشه رفت.
دست هاش رو تو دستم گرفتم و محکم فشار دادم، گفتم:
ولش کن غصه نخور ، اون نمی دونه چه آدمی رو از دست داد اگه می دونست تو کی هستی عمرا قبولت نمی کرد.
نگاهی بهم کرد و لبخند تلخی زد و گفت:
قربونت برم که بلد نیستی دلداری بدی !
لب برچیدم وگفتم: چی کارم کنم این همش تو بودی که دلداریم می دادی ، من بلند نیستم.
دستم رو بوسـ*ـید و گفت: بودنت برای من بهترین دلداری دنیاست .
دستش رو محکم فشار دادم.
*****************
با صدای در از خواب پریدم ، سالار به در می زدو صدام می کرد:
آتی عزیزم خوابی؟ بیا در رو باز کن باهم حرف بزنیم .
قلبم با شنیدن صداش شروع کرد به محکم زدن ، سالار دوباره گفت:
عزیزم حداقل در رو باز کنم بزار ببینم حالت خوبه، بعد هرکاری دلت خواست بکن .
ناخوداگاه از جام شدم تابه خودم اومدم، دیدم پشت درم و دارم از چشمی در به سالار نگاه می کنم.
سالار: آتانازم!
لب پایینم رو گاز گرفتم و اشک هام دوباره شروع کردن به ریختن. سرم رو روی درگذاشتم و آروم گریه می کردم.
سالار با صدای ملتمسی گفت: خانومی ، خانوم گلم در روباز کن بزار ببینمت . این دل لعنتی از دیشب تاحالا بدجوری بی قراری می کنه ، آخ... درباز کن نامرد دلم داره می ترکه تو نزدیکمی اما نمی تونم ببینمت . بازکن خانومم ، باز کن بزار همه چیز رو برات توضیح بدم .
سرم به در می کوبوندم ومی گفتم: برو !
سالار :آتانازم !
محکم تر کوبوندم و بلندتر گفتم: برو!
سالار:نکوبون سرت رو ، در رو باز کن حرف بزنیم خانوم گل!
سرم رو محکم به در می کوبوندم و می گفتم:برو ! تورو خدا برو!
با هول گفت: باشه، سرت رو نکوبون من می رم. نکوبون سرت رو من رفتم.
با صدای بسته شدن در خونش، سرم رو روی پام گذاشتم وبلند زیر گریه زدم.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
307
6,414
541
*****
سالار: با این کارگرها چیکار کردی؟ خسته شدم ازبس جواب سوال خانوم مهندس کجاست رو دادم.
نگاهم رو از دریا می گیرم و با دلخوری بهش نگاه می کنم، کنار می شینه و می گـه:
چیه؟
با ناراحتی می گم: چرا نذاشتین من امروز بیام.
سالار: اتفاق دوهفته پیش یادت رفته ؟ می دونی اگه من نرسیده بودم امکان داشت اون مرد از طبقه هفتم پایین بندازتت؟!
_ حالا که اتفاقی نیافتاد
اخم می کنه و می گـه: مگه باید اتفاقی بی افته ، تا بفهمی خطرناکه ؟ سر ساختمون جای زن نیست.
_ کی میگه جای زن نیست ؟
محکم می گـه: من!
_ اووف... بابا حالاکه اتفاقی نیافتاده ، این سری خواستی بری من با خودت ببر.
سالار: تاحالا تو این دوماه دیدی حرف من دوتا بشه.
_ نه، اما تو این دوماه فهمیدم که تو یک آدم زورگوِ، پررو، خودخواه و خودرأی هستی که همیشه فکر میکنه حرف حرف خودشه .
گوشه ای شالم رومی گیره وآروم می کشه، می گـه:
دیگه چی هستم ؟
_ فعلا همین هارو داشته باشه تا بقیه اش یادم اومد بهت بگم .
زیرلب گفت: پررو
لبخند می زنم و به دریا خیره می شم .
سالار: ببینم پرتو چهره ام کشیدی؟
با سوالش کمی مکث می کنم وسمتش برمی گردم.
_نه
ابرویی بالا می ندازه ومی گـه: چرا؟
نشد؛ هروقت به عکست نگاه می کنم تا کشیدنش رو شروع کنم ، حسی یکی دو هفته دچارشم سراغم میاد. حسی که از موقعی که نجاتم دادی گربیان گیرم شده.
به جای تمومی حرف هام می گم: حوصله نداشتم. اما می کشمش و بهت می دم.
زیرلب می گـه:حوصله نداشتی !
سالار: کی ؟
_ سعی می کنم تا عید بهت بدم، تقریبا دو هفته دیگه.
سالار:خوبه، خوبه
********
متین: آتی بدو که الان سال تحویل می شه .
_ اومدم
تا از جام بلند شدم ، صفحه گوشیم روشن شد. سریع از روی میز برش داشتم ونگاهش کردم . سالار پیام دادبود:
سلام خانوم هنرمند، فکر نمی کنم به این زودی تموش کنی . فکر نمی کردم این قدربا استعداد باشی.
سریع جواب دادم: سلام ، ممنون. امیدوارم ازش خوشت اومده باشه.
جواب داد: خوب بود
خوب بود؟! پسره پررویک کم تعریف کنه انگار چیزی ازش کم می شه.
متین داد زد: آتی!
_ اومدم.
گوشی رو میز گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. وارد پذیرایی شدم و کنار متین که چپ چپ نگاهم می کرد نشستم. متین دستم رو تو دستش گرفت ، دعا سال تحویل از تلویزیون پخش می شد. متین موقع اعلام سال تحویل محکم دستم رو فشار داد.
از جام بلند می شم و سمت عمو سعید می رم، پیشونیم رو می بـ*وسه و می گـه:
عیدت مبارک دخترم
_ ممنونم عمو جون ، عید شما هم مبارک.
لبخندی میزنه وبا محبت نگام می کنه. سمت مهتاب جون می رم، بغلن می کنه و با محبت می گـه:
عزیزکم عیدت مبارک!
گونه اش رو می بوسـ*م و می گم:
مهتاب جونم عیدت مبارک
متین سمتم میاد و می گـه:
بیا این جا ببینم دوردونه
بـ*غلم می کنه و می گـه: عیدت مبارک دور دونه!
_ عید تو هم مبارک متینی
تو اتاقم رفتم تا به آغا زنگ بزنم ، گوشی رو از روی میز برداشتم. وسوسه شدم تا به سالار پیام بدم وعید رو تبریک بگم.داشتم فکر می کردم پیام بدم یا نه .
میتن: این پسره کیه؟
شونه ام از ترس بالا پرید، برگشتم و به متین که ابروهاش رو بالا بـرده بود نگاه کردم.
دوباره تکرار کرد: این پسره کیه؟
به عکس سالار، همونی که برا فرستاده بود تا پرتوچهره اش از روش بکشم نگاه کردم .
متین:نگفتی
_ شریکمونه
متین: همون شریک پروژه ای که دوماه تو رو ازم گرفته.
_ آره همونه
میتن اوهومی می گـه و به عکس سالار خیره می شه.
میتن: آتی قول بده دیگه هیچ وقت همچین پروژه هایی قبول نکنی.
سوالی نگاهش می کنم ، می گـه:
چون بدون تو این جا روزهانمی گذره.
_باشه قول می دم
پیشونیم رومی بـ*وسه و سمت در می ره، در رو باز می کنه و قبل از این که بیرون بره ، می پرسه:
این پسره فقط شریکه؟
_ فقط شریکه!
در رو تا نصفه می بنده و سرش رو از لای در تو میاره ومی گـه:
مطمئنی شریکه؟ من فکر نکنم فقط شریکت باشه.
با جیغ اسمش رو صدا می زنم:
متین !
می خنده و در می بنده . نگاهم رو از در می گیرم و دوباره به عکسش نگاه می کنم . با یک تصمیم آنی بهش پیام می دم :
((عیدتون مبارک))
 
آخرین ویرایش: